سر تیتر خبرها
حکمتِ دُمِ خر (پنجشنبه ده بهمن – روز بیست و چهارم )

حکمتِ دُمِ خر (پنجشنبه ده بهمن – روز بیست و چهارم )

آن روز، من بودم وکوله ای وقدم هایی وپرچم هایی وبزرگراهی ودری وسربازانی ومردمی ومأمورانی. یکی ازمأموران اطلاعات، پیاده ازداخل بیرون آمد. برایش دست بالا بردم. جواب داد وآمد وبه سمت پله ها رفت تا ازطریق پل به آنسوبرود. اتومبیلی ازبزرگراه خارج شد وآمد وراننده ی کهنسالش برای من بوقی زد ودستی بالا برد وبه سمت محله های اطراف پیچید ورفت. مأمورجوان را دیدم که به شماره ی پلاک آن اتومبیل نگاه می کند. به او که درنیمه راه پله ی پل بود گفتم: به شماره اش نگاه می کنی؟ رفتم وبرگشتم ودیدم درپاگرد پله ایستاده وچیزی را درتلفن همراهش ثبت می کند. داد زدم وگفتم: شماره اش را که نوشتی خواسته های مرا هم بنویس؟ نگاهی به صورت من انداخت ودردالان دراز پل گم شد.

قدم می زدم که یکی ازکارکنان اطلاعات آمد که به داخل برود. ازمقابل می آمد. درست روبه من. حدوداً پنجاه وپنج ساله به نظرمی رسید. شکمش برآمده بود. قدی کوتاه وچهره ای ناجورداشت. با گونه های درشت وگوشتی ، وچشمانی گود افتاده، وپوستی تیره، وجای پینه ی مُهری برپیشانی، وکلاً خلاصه کنم: دلبر. ازهمان چهره هایی که درنگاه نخست، دل را می آشوبند وداوریِ مخاطب را پیشاپیش به مزبله می اندازند.

راستش را بخواهید ازخودم بدم آمد. بخود نهیب زدم که خجالت بکش مرد. چرا درباره ی این بنده ی خدا به داوری زودهنگام وبی دلیل ویک جانبه فروشدی؟ همان کاری که عمده ی مردم دربرخورد نخست بدان دست می برند؟ توچرا به پاهای اونگاه نمی کنی که چه زیبا قدم برمی دارند؟ وچشمانش که می نگرند؟ ودهانی که کلمات را برمی گزیند وجمله می پردازد و برزبان می آورد؟ چرا به توازن قامت اونمی نگری؟ این که دو دست دارد ودوپا ودوچشم ودو ابرو؟ یک بینی درمیانه ی صورت دارد ویک پیشانی دربالای ابروان وموهایی که نیمی ازگِردیِ صورتش را قاب گرفته است؟ چرا به اینها نگاه نمی کنی؟ وبه درونی که احتمالاً ازدرون تو بسیارنورانی تراست؟ وقلبی که احتمالاً از توبسیارعاشق تراست؟ وادبی که احتمالاً ازادب توافزون تراست؟ وشوقی که به آینده دارد؟ وسرمایه هایی که درگذشته هایش جا نهاده؟ چرا به اینها دقیق نمی شوی وسرضرب اورا به داوریِ چشمانت می سپری؟

مرد آمد وبا نیم نگاهی به من ازکنارم عبورکرد. سلامی ظریف وصمیمی تقدیمش کردم. به من که نگریست، لبخندی نیزبه سلامِ خود افزودم. که یعنی درآن سلام من واین لبخند من” دوستی” است، احترام است. بله، دوستی واحترام، همان دوگوهری که دراین ملک بی مشتری است. اطمینان دارم آن سلام وآن لبخند ازآنچنان صداقتی برخورداربود که مرد را به تکاپوی پاسخ درانداخت. کیسه ای پُرازپرتقال دستش بود. تعارفم کرد. سپاس گفتم. اصرارکرد. برسپاسم افزودم. وقتی به داخل رفت، نگاه من همچنان با خوبی های او بود. ونه بربدی های احتمالی اش که باید درمحکمه ای منصفانه واکاوی شوند. عبوریک اتومبیل عروس نگاه مرا به سمت یک زندگیِ تازه برگرداند. دعایشان کردم وبرایشان نیکبختی آرزوکردم.

بانویی شادپوش وسوئیچ به دست ازاتومبیلش پیاده شد وآمد وسلامم گفت ورفت وازپله ها بالارفت. دقایقی بعد بازآمد وهمان نگاه مهربان وهمان سلام را تکرارکرد. اتومبیل پژوی 405 حفاظت فیزیکی، با دومأمور که هردو را می شناختم، بی آن که به نگاه مشتاق من بنگرند، بیرون آمدند و رفتند برای گشت دوره ای شان. نگاه من، وسلام ولبخندِ بی پاسخ من نیزبا آنان رفت. به پیچ کوچه ی مجاورکه رسید ازهمانجا به سمت خودم بازآمد.

دراین هنگام دوست قدیمی ام که با وی درسالهای دورودرمیناب وبشاگرد آشنا شده بودم پیاده آمد وایستاد به صحبت کردن. این صحبت چندان به درازا نکشیده بود که اتومبیل پژوی حفاظت فیزیکی آمد ودرکنارما ایستاد. به دوستم گفتم: اینها ازشما کارت شناسایی خواهند خواست. گفت: بخواهند. هردومأمورپیاده شدند و دوست مرا ازمن جدا کردند. می شنیدم که ازاو کارت شناسایی خواستند واوکارتش را که می داد به آنها گفت: اسمم را که نوشتید، این راهم بنویسید که این بابا برادردوشهید است وچهل ماه سابقه ی جبهه دارد ودرحال گذربه دوست قدیمی اش نوری زاد برخورده ویک سلام وعلیکی با او رد وبدل کرده. اینها را که نوشتید حالا بروید هرچه دلتان می خواهد انجام بدهید که من مهیایم.

دوست مرا کمی دورترازمن سئوال پیچ می کردند ومن قدم می زدم. می دانستم که کارزیادی با او نخواهند داشت. درزیرپله ها به مردی با ریش سپید برخوردم که ازدیدن من درآنجا جا خورد. خودش می گفت که مرا یک بار دربنیاد باران ودرروزعید غدیردیده ویک چند کلامی نیزبا من سخن گفته است. ازهمرزمان شهید باکری بود درسالهای جنگ. وقتی دانست برای چه درآنجایم، این شعرمولانا را درتقبیح رفتاروباورحاکمان خواند:

وزضرورت دُمّ خررا آن حکیم / کرد تعظیم ولقب دادش کریم. وادامه داد: دریک کشوراروپایی اگریکی بنا به هردلیل اعتصاب بکند، هم مردم هم رسانه ها هجوم می برند طرفش. من وشما اگریک پیت نفت برداریم وبرویم جلوی مجلس ودراعتراض به مأمورانی که به حریم وناموس ما تجاوز کرده اند خود را به آتش بکشیم، مردم که نه، یک خبرنگارجرأت نمی کند سراغی ازجزغاله ی ما بگیرد.

همرزم باکری گفت: زمان شاه یک شعبان بی مخ بود حالا هزارهزار. وگفت: نوشیدن یک جام زهرآشکارا باعث شد کشورازجنگی خانمانسوز رها شود اما اکنون هزارجام زهرتلخ تررا درخفا می نوشند ومردم وکشوررا ذلیل می کنند اما اسمش را می گذارند: نرمش قهرمانانه. وگفت: بابا شما اگرمی خواستید اینهمه امتیازبدهید وصد پله بدترِترکمان چای را احیا کنید خب زودتراین کاررا می کردید!

دومأموراطلاعات با دوست قدیمی ام آمدند وبه دوست ریش سفید ما برخوردند. یکی شان گفت: ای بابا، یکی دیگرهم اینجاست که. وازما خواست قرارملاقات ها را آنجا نگذاریم. همه رفتند ومن ماندم وقدم هایی که سرشارازانرژی بود. من حالا حالاها باید راه می رفتم. انتهای این راه اگربرای هرکه نامشخص باشد برای خودم روشن است وبا پیروزی.
سحر، خواهرستاربهشتی – که مرا هماره پدرخطاب می کند – زنگ زد. که پدرکجایی چه می کنی؟

وگفت: به ما گفته اند که دادگاه بخاطرشکایت سپاه شما را احضارکرده آیا این درست است؟ گفتم: بله اما من نمی روم. خودشان با ماشین شان بیایند وببرندم. چرا من کرایه ی آژانس بدهم؟ وگفتم: من امروزبیست وسه روزاست که جلوی وزارت اطلاعات قدم می زنم به اعتراض. ازتلفن صدای کف زدن شنیده شد. سحرگفت: شنیدی پدر؟ مادرم دارد برای شما کف می زند.

گوشی را داد به مادرستار. کاملاً صورت استخوانی اش پیش چشمم مجسم بود. کلّی خیروخوبی نثارم کرد. به او گفتم: شما مادرم، هستید تا دلیل ونشانه ای باشید برای راه ما که ما راه را گم نکنیم. ودلیلی هستید برای حاکمان دروغ پردازی که پوستین های اسلامی به تن کرده اند وبرسرشقایق های این سرزمین رقص می کنند. وگفتم: شما مشعلی هستید برای اصطبل گونگی جایی به اسم مجلس شورای اسلامی، که خون فرزند شما را دید وانکارکرد.

دواتومبیل عروس بفاصله ی کمی ازهم آمدند و ازآنجا گذشتند. ایستادم وبه رفتن شان خیره ماندم وسخنان وآرزوهای خوبم را بدرقه ی راهشان کردم. این که: عزیزانم، خوش بروید به سمت زندگی ای که هزارناگفته وهزارحادثه با خود دارد. گفتم: پسرم دخترم، برایتان خوشبختی آرزومی کنم. تا می توانید همدیگررا دوست بدارید. که موتورزندگی همین دوست داشتن است.

گفتم: اگرعرضه ولیاقت دارید ازشدت محبت به همدیگر، برای هم بمیرید. به هم احترام بگذارید. قدرهم را بدانید. زندگی افت وخیزدارد. درروزهای افت، صبورباشید. ودرخیزش ها بی پروایی مکنید. وسخن آخراین که: هیچگاه ازهم سیرنشوید. گرسنه ی محبتِ هم باشید. وگفتم: ما را ببخشایید که بخت واقبال شما را به جامعه ای بند کرده ایم که شیرازه اش ازهم دریده است. شیرازه ی زندگی تان محکم.

محمد نوری زاد 
سیزدهم بهمن نود ودو – تهران

به صفحه ی من در فیس بوک نیز سربزنید:

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

16 نظر

  1. محمدرضای ایران

    خوش بحالت آقای نوری زاد که در این زمان و مکان ویران شده مثل سرو ایستاده ای

     
  2. دركوي نيك نامان ماراگذرندادند. گرتونمي پسندي تغييرده قضارا

     
  3. سلام آقا حامی عزیز

    تذکر من تنها تذکری دوستانه بود بدین لحاظ که از من نام برده بودید.

    در مورد مساله تقلید عنایت کنید که دیانت اسلام بدو بخش کلی تقسیم شده است:
    1 -اصول اعتقادات (باصطلاح روز جهان بینی)

    2-فروعات و احکام

    مطلب مورد تسالم متکلمین و فقهاء شیعه این است که تقلید در اصول عقاید (قبول یا انکار خالق هستی- قبول یا انکار ضرورت ارسال پیامبران- و معاد شناسی)مردود است و هرکس عقلا باید در این امور تحقیق کند و باثبات یا نفی بپردازد

    با فرض پذیرش مبدا و معاد و نبوت خاصه پیامبران مساله تقلید مساله ای درون دینی و مربوط به احکام و محتواهای داخلی ادیان است ،لکن در همین جا هم بدانید مساله تقلید مبنایی عقلایی دارد (نه مواردی که شما پیش داوری کردید) و آن مبنا عبارت است از مساله فطری و ارتکازی رجوع غیر متخصص به متخصص ،یا رجوع غیر کارشناس به کارشناس ،مثل مراجعه به پزشک حاذق که شما به پزشک مراجعه می کنید زیرا که او متخصص فن مربوطه است و من و شما نیستیم ،بلکه حتی سعی می کنید حتی المقدور به پزشک حاذقتر مراجعه کنید ،یا رجوع به مکانیک و غیرو.
    اینها تقلید است و مورد تحسین عقل است و کسی نمیگوید شما کورکورانه به پزشک مراجعه کردید!بلکه میگویند شما آگاهانه مراجعه به متخصص نمودید.و این موضوعا غیر از تقلید کورکورانه از غیر متخصص است.

    از باب نمونه باید عرض کنم شما بحث مربوط به آیه پسر خوانده را وقتی کارشناس با استدلال کارشناسی با تکیه به بحث لغوی و شواهد و قرائن و ادله دیگر به شما عرضه میکند از آن رخ برتافته و انکار میکنید ،چنانکه عرض شد شما که منکر آن تفسیر از آیه هستید ،یا باید ادله آن تفسیر را رد کنید (که نکردید) و یا آنکه برداشت خودتان را مدلل کنید (که نکردید)
    بحث کارشناسی اینجاها کاربرد دارد ،یعنی یا انسان باید در رشته ای مراحلی را طی کرده باشد ،یا آنکه در آن رشته یا آن موضوع به اهل فن آن مراجعه کند ،در اینجاست که اصرار بر فهم غیر کارشناسی تقلید کورکورانه و مذموم است.

    با سپاس

     
  4. سلام آقا مرتضی عزیز
    من، در آن نوشته که به مطلبی از جناب عرفانیان اشاره کرده بودم و شما را مخاطب قرار دادم؛ “به هیج وجه”، قصد “تعریض و کنایه زدن به دیگران” (خصوصا جنابعالی) را نداشتم. لذا اگر آن نوشته، چنین برداشتی را به ذهن متبادر می نماید، جدا از شما پوزش می طلبم.
    و اما، آنچه که منظور من از آن نوشته بوده است، تایید این نکته بوده است که:
    اصولا، مذاهب و ادیان، ﻣﻴﺘﻮانند نقش ﻣﺨﺪﺭ را داشته ﺑﺎﺷند و ﭘﻴﺮﻭاﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺁﺭاﻣﺸﻲ ﻓﺮﻭ ﺑﺮند. و ﻣﺮﻳﺪاﻥی تربیت نمایند که ﺑﺎید “مقلد محض” بوده و “ﺗﺴﻠﻴﻢ و ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩاﺭ” باشند و ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭاﻩ “ﭼﻮﻥ و ﭼﺮاﻳﻲ” ﻧﻴﺎﻭﺭﻧﺪ.!! و به تعبیر جناب عرفانیان: اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻗﺮاﺭﺩاﺩﻱ ﻧﺎﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ. و …

    لذا من در آن نوشته می خواستم، توجه شما را به “نقش” ناگریز و محتوم دین و مذهب، ارجاع دهم و نه چیز دیگر! نقشی که در همه دوران، شاهدش بوده ایم و هنوز نیز همین گونه است! نقشی که بسیاری از دیگر “مسلکها و مرام ها” نیز دوست دارند که داشته باشند و در این راستا تلاش مینمایند. لکن در “دین و مذهب” این موضوع ( یعنی “مقلد محض” بودن- “ﺗﺴﻠﻴﻢ و ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩاﺭ” بودن- “بی ﭼﻮﻥ و ﭼﺮا” راه پیمودن)، جزء لاینفک آن است!!
    به همین دلیل، بسیار سخت است که بپذیریم، این نوع اندیشیدن، می تواند موجب “نجات و رهایی” افراد بشر گردد!! چراکه در همیشه تاریخ:
    “تزویر”، در کنار زر و زور بوده.
    “راهب”، در کنار ملاء و مترف بوده.
    “ملا”، در کنار کدخدا و ژاندارم بوده.
    و …
    تا هنگام “سواری گرفتن” از مردم و “خالی کردن جیبشان” ؛ نقش “آرام” کردن آنها و دعوت به “سکوت” و عدم توجه به این دنیا و به فکر “آخرت” بودن و … را بخوبی بازی کند.

     
  5. دوست گرامی جناب حامی

    باید عرض کنم که من بر اساس دوست داشتهای دیگران مطلب نمی نویسم ،نوع این انتقادهای خاص به عملکرد مومنان (بتعبیر شما) و غیر مومنان با کم و زیادش مورد تایید و انتقاد بنده نیز هست ، مطالب من بیشتر ناظر به توضیح بد فهمی ها یا سوء اغراضی است که نسبت به مفاهیم دینی و کتاب و سنت وجود دارد ،و غرضم تایید متعصبانه همه عملکردها نیست .
    پسندیده است اگر هم مطلبی و اظهار نظری از دوستی مورد تاییدمان بود از تعریض و کنایه زدن به دیگران خصوصا در مواردی که از تمام نظر آنان آگاه نیستیم اجتناب کنیم ،مراعات انصاف و اخلاق در گفتگوهای علمی از اولین ملزومات بدیهی چنین گفتارهایی است.

    با سپاس

    پایدار باشید

     
  6. درود بر شما جناب عرفانیان
    بسیار نیکو نوشته اید. دوست دارم که “آقا مرتضی” در مورد این بخش از نوشته شما که به رفتار “لاجوردی” و رفتار بسیاری از “مومنان” اشاره دارد؛ پاسخی و مطلبی، بنویسد!!!

    آنجا که می فرمایید: “ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺨﺪﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﻭاﻥ ﺭا ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺁﺭاﻣﺸﻲ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ‘ ﺑﻬﺎﻱ اﻳﻦ ﺁﺭاﻣﺶ و ﻫﻮﻳﻴﺘﻲ ﺭا ﻛﻪ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻣﺮﻳﺪاﻥ ﺑﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ و ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩاﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭙﺮﺩاﺯﻧﺪ و ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭاﻩ ﭼﻮﻥ و ﭼﺮاﻳﻲ ﻧﻴﺎﻭﺭﻧﺪ ‘ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻗﺮاﺭﺩاﺩﻱ ﻧﺎﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺁن ﺭا ﺁﺭاﻣﺶ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻲﺧﻮاﻧﻢ ‘ اﮔﺮ ﻓﺮﺩﻱ ﺣﺮﻑ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺣﺮﻑ ﺧﺪا ﺑﺪاﻧﺪ ‘ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻫﺮ ﻋﻤﻠﻲ ﺭا ﻫﻢ ﻛﻪ اﺯ اﻭ ﺳﺮ ﻣﻴﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺴﻮﻝ ﺁﻥ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ و ﺟﺪاﻝ ﻓﻜﺮﻱ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ ‘ ﺑﻪ ﻣﺘﻮﻟﻴﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺁﻧﻬﺎ اﻳﻦ ﻣﺴﻮﻟﻴﺖ ﺧﻂﻴﺮ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺪ ‘ ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﺮاﺗﺒﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ و ﻣﻌﻠﻤﺶ ﺑﻪ اﺳﺘﺎﺩﻱ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪ ﺧﺘﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ “

     
  7. سلام دوستان

    نوجوانی 18 ساله را در نظر بگیرید که در پای چوبه دار آخرین درخواستش نواختن نی است و شروع می کند به نواختن قبل از اجرای اعدام….
    باقی ماجرا را حتما حتما حتما در این ویدئو ببینید که چگونه روح بلند انسان، موسیقی و خدا در هم می آمیزد:
    https://www.youtube.com/watch?v=rs4l5xuJsRs

     
  8. شهردار لایق

    از: عزیز نسین
    ترجمه : حکیم باشی

    قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه ها، قهوه خانه ها، کوچه ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدانهای عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف “بشیرخان” استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر “کاظم خان” بقال بود.

    بشیر خان که سالهای سال دیسیپلین دیده، فرمان داده و فرمان شنیده بود، روال خاصی داشت و این روزها کار و کاسبی خود را با استفاده از اطلاعات سررشته داری آغاز کرده و با یک اشاره حساب مداخل و مخارج را تعیین و بررسی می کرد. از تنها مدرسه قصبه (که اولین تقاضای مردم آن شناخته شدن بعنوان “شهرستان” بود.) یک میز فکسنی آورده و در میدان گذاشته بودند و یک لیوان و تنگ آب هم روی آن قرار گرفته بود .

    دو رقیب پهلوی هم پشت میز ایستاده به نوبت داد سخن میدادند. اول از همه وقتی بشیز خان پشت میز رفت با لحن بخصوصی خطاب برقیب خود گفت:

    – بفرمایئد ” کاظم خان” اول شما حرف بزنید.

    کاظم خان: استغفرالله ، ما چیکاره هستیم. فعلاً شما حرفاتونو بزنین.

    بشیر خان که سه دوره ریاست انجمن شهر را عهده دار بود با نازشتری و تبختر خاصی راه افتاد و مردو را مورد خطاب قرار داده و گفت:

    – هموطنان عزیز ! …. سه دوره ریاست انجمن شهر را به من التفات کردید منهم با مساعدت خودتان تا آنجا که توانستم این وظیفه را با شایستگی به پایان رساندم. اکنون در آستانه انتخابات جدید هستیم، نمی گویم باز هم مرا انتخاب کنید زیرا از کار زیاد، خسته شده ام ولی با اصرار همشهریان گرامی آماده خدمت مجدد شدم. حال میل شماست که باز هم به من افتخار خدمت دهید یا به دیگری (با گوشه چشم به کاظم خان اشاره کرد) بهرحال میخواهم در باره اینکه یک شهردار و رئیس انجمن شهر باید چه شرایط و وظایفی را عهده دار باشد با شما صحبت کنم .

    در درجه اول یک نفر شهردار باید، تجریه آموخته ، استخوان دار و جا افتاده باشد.(به استثنای این دو نامزد رقیب، باقی اعضاء عموماً جوان بودند) این کار مشغله ای خسته کننده و عذاب آور است به همین مناسبت نیز کسانیکه موهای سرشان ریخته و صاحب دندانهای مصنوعی، بدن لقلقو، دست و پای لرزان و لاغر هستند مناسبتی برای کار ندارند. (کاظم خان بقال، چهارده سال از بشیر خان بزرگتر بود. موهای سرش ریخته و دندانهای مصنوعی داشت) یک چنین شخصی باید پنجاه تا پنجاه و پنج ساله باشد (خودش وارد پنجاه و دومین سال عمر شده بود). اگر کسی را انتخاب کنید که اطلاعاتی در امور نظام وظیفه و قوانین و مقررات کشوری نداشته باشد نمی تواند کاری برای شما انجام دهد. (در سراسر قصبه احدی به اندازه او از امور نظام اطلاع نداشت و کسی نمی دانست قانون چگونه چیزی است؟ پوشیدنی یا خوردنی.)

    من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی توصیه میکنم دقت کنید و متوجه باشید کسی که حساب و کتاب سرش نمیشود انتخاب نشود (کاظم خان سواد نداشت و حساب درآمد و خرج بقالی را با همان “سیاق” سابق و با کمک چرتکه راه میانداخت).

    رئیس شهرداری به تمام سوراخ سنبه ها سرکشی میکند، اگر کسی را انتخاب کنید که در تمام عمر خود یک بار کراوات نزده یا زانوی شلوارش دومتر جلو آمده باشد پاک آبروی قصبه ما را خواهد برد.(در قصبه غیر از بشیر خان احدی کراوات نمی زد و شلوار اتو شده بپا نمی کرد).

    چه خوب که کلاهش هم مثل کلاه من باشد(کلاهش را برداشته بجماعت نشان داد) من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی سفارش میکنم که رئیس انجمن شهر شما باید دارای مشخصاتی باشد که یادآوری کردم .

    بشیرخان میز خطابه را ترک کرد . دهاتیهایی که دور تا دور میدان قصبه گرد آمده بودند ضمن کف زدنهای ممتد فریاد زدند:

    – کاملاً صحیح است، حق با بشیر خان است …

    نوبت به کاظم خان رسید. پشت میز آمد و شروع بصحبت کرد :

    – آقایان من نمی توانم مثل تیشه همه اش طرف خودم بریزم، بشیر خان همه چیز را به شما حالی کرد (اشاره به رقیب) عقیده دارم رئیس انجمن شهر باید دندانهای ثنایایش طلائی باشد(دندانهای ثنایای بشیر خان طلائی بود).

    باز هم اشاره کرد به او کرد…. چشم رئیس انجمن شهر حتماً باید زاغی باشد. (جماعت شروع به خنده و قهقهه کردند).

    با انگشت برای سومین بار اشاره به بشیرخان کرد:

    روی گونه چپش هم یک خال داشته باشد (بشیرخان از شدت ناراحتی مثل چغندر سرخ شد) رئیس انجمن شهر مثل این مومن، اولاً باید یک چوب تعلیمی در دست و ثانیاً یک عینک روی دماغ داشته باشد(دهاتیها از خنده روده بر شدند).

    اسم رئیس انجمن شهر باید “بشیر” باشد.

    کاظم خان از پشت میز پائین آمد. دهاتیها در حالیکه از خنده دست روی شکم گذاشته بودند قهقهه میزدند و بشیر خان هم گوشه های سبیل خود را می جوید .

    قرار بود این برنامه، روز بعد عیناً تکرار شود.
    روز بعد عده ای که پای میز بشیر خان جمع بودند تعدادشان از هوادران کاظم خان بیشتر بود . بشیرخان نزاکت سیاسی را مطلقاً کنار گذاشته از وصله های لباس و طرز آرایش سر و صورت کاظم خان حرف میزد، طوری که قضیه سفاهت و حماقت و نفهمی کاظم خان دهان بدهان گشت. روز بعد دو برابر روزهای قبل در میدان ازدحام برپا شده بود . اول بشیر خان با عصبانیت وجدیت و قدمهای شمرده پشت میز رفت و چنین گفت:
    هموطنان. اکنون دیگر مجبور هستم پرده ها را کنار زده قفل از دهان بردارم .

    آیا کسی هست نداند این مرد در دوران کلانتری خود چه بلاها سر مردم آورد؟ اگر خاطرتان باشد تا چند سال قبل هر کس از هر جا باین قصبه پا می گذاشت یک راست به منزل او میرفت، علت این کار چه بود؟ علت این بود که “امینه خانم” دو شبانه روز در باغ پشت منزلش برای مهمانان میرقصید!

    دهاتیها: همنطور است… کاملاً صحیح است .

    – هموطنان! آیا اطلاع دارید آنچه بعنوان فطریه در سالهای گذشته از این و آن دریافت میکرد کجا میفرستاد؟ آیا میدانید این مرد که امروز خود را نامزد ریاست انجمن شهر کرده چهار زن بخانه خود آورده است؟

    یک عده از دهاتیها: هوووم. عشقشه…

    صداها بلند تر شد: – هموطنان عزیز این شخص قبل از آنکه کلانتر شهر شود جز یک دکان بقالی کوچک چیز دیگری نداشت و همه میدانید چگونه درعرض ده سال صاحب نصف این قصیه شده است .

    صدای چند نفر بطور مسخره آمیزی از میان جمعیت بگوش رسید:

    – یارو لیاقت و توانائی داشته خب!

    – هموطنان، حقایق شنیدنی دیگر زیاد هست، اما من بیش از این حرفی نمیزنم و اکنون دیگر بسته بمیل شماست که او را یا مرا انتخاب کنید .

    صدای یک کف زدن ممتد در میدان پیچید . نوبت مال کاظم خان بقال بود وی در حالی که زیر سبیلی میخندید سنگین سنگین طرف میز راه افتاد و انگار که در قهوه خانه حرف میزند با ارامش و خونسردی شروع بصحبت کرد: هرچه بشیر خان گفتند البته صحیح است. نه یک وجب زمین دارد و نه یک جفت گاو، آدمی بسیار با ناموس ، ده لیره اندوخته هم ندارد . اگر یک شب تصادفاً مهمان ناخوانده ای بخانه اش بیاید حتی لحاف و تشک هم برای خوابیدن او نخواهد داشت اما در باره خودم ، همانطوریکه او اظهار داشت روزیکه بکلانتری انتخاب شدم ده لیره نداشتم و حالا اندازه دویست و پنجاه مزرعه زمین دارم . خدا را شکر که پول هم بحد کافی دارم… او شلوار اتو کرده دارد، ژآکت دارد، کراوات و عینک دارد. من سواد و خط ندارم و شما همه چیز را میدانید

    نطقها بپایان رسید و مردم پراکنده شدند . قرار بود دو روز دیگر انتخابات عملی شود. دوستان و هواداران کاظم خان بقال مشهور به “کاظم کلانتر” در مغازه دور او جمع شدند.

    چکار کردی پس کاظم خان؟ اون چه جور حرف زدن بود؟ تو این بشیرخانو فرشته ش کردی… مگه یارو تو رو خریده بود؟

    کاظم خان غش غش میخندید:

    – ای بابا، کی میدنه نتیجه چی میشه؟

    – آخه تو دویست و پنجاه هزار مزرعه و دوست گوسفندت کجاس؟ تو از بابات فقط یه جفت گاو ارث برده بودی… تو کی” امینه خانم” را واسه مهمونات رقصوندی؟

    کاظم خان بتمام این مزخرفات چنین جواب داد: – پاشید آقایون. بریم نتیجه انتخابات رو بپائیم .

    انتخابات بانجام رسید . بشیر خان باندازه یک چهارم کاظم خان هم رای نداشت . دهاتیهایکه برای رای دادن میرفتند بهم میگفتند:

    ما جاده لازم داریم، آب لازم داریم، گاو آهن لازم داریم، بذر و شخم لازم داریم این بشیر چه خیری برای قصبه داره؟… احمق هیچی نداره، اصلاً راه زندگی رو بلد نیس، حتی از رقصوندن یک زن عاجزه، راه و رسم پذیرائی از یه مهمونو نمی دونه ، کاری ازش ساخته نیس، رای تون رو به کاظم خان بدین .

    از آن سال ببعد کسانیکه در مبارزات انتخابی نامزد میشدند ضمن سخنرانیهای خود چنین اظهار میداشتند:

    – هموطنان! پانصد گاو نر، چهار جفت گاو آهن و چهار زن شرعی دارم ، صاحب پانصد مزرعه هستم و هفته ای یک زن را میتوانم حسابی برقصانم و تمام این مزایا را فقط طی 6 ماه در سایه لیاقت و کاردانی خود دست و پا کرده ام .

     
  9. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﻫﺮ ﺟﺎ ﺻﺤﺒﺖ اﺯ اﻳﻦ ﺣﻴﻮاﻥ ﻧﺠﻴﺐ ﺷﻮﺩ ‘ اﻭﻟﻴﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻣﻲﺁﻳﺪ ‘ ﺻﺪاﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﻨﺪﻭاﻧﻪاﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻋﺼﺮاﻧﻪاﻱ ﻣﻔﺼﻞ ﺩﺭ ﻭﻻﻳﺖ ﭘﺪﺭﻳﻢ ﺑﻪ اﻻﻗﻲ ﻛﻪ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺩاﺷﺖ ‘ ﻋﻂﺎ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ و ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﻤﺎﺷﺎﻳﻲ ﺧﻮﺭﺩﻥ اﻭ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﻟﻌﻲ ﺳﻴﺮﻱﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻫﻤﺮاﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﺸﺪﻳﻢ. ﺻﺪاﻱ ﺧﺮﭺ و ﺧﻮﺭﭺ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﻨﺪﻭاﻧﻪ و ﻭﻟﻌﻲ ﻛﻪ ﺣﻴﻮاﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩاﺷﺖ ﻣﺮا ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻜﻪاﻱ اﺯ ﺁﻥ ﺭا اﻣﺘﻬﺎﻥ ﻛﻨﻢ و ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ اﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﻮاﻝ ﻛﻨﻢ ‘ ﭼﻂﻮﺭ اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩﻱ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺮﺱ و ﻭﻟﻊ اﺯ اﻳﻦ ﻣﺰﻩ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ ‘ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ اﺯ اﻳﻦ ﻣﺘﺎﻉ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩﺗﺮ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﻴﺴﺖ
    اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺧﻮاﻧﺪﻥ ﺗﻴﺘﺮ اﻳﻦ ﻣﻘﺎﻟﻪ ( ﻛﻠﻤﻪ ﺧﺮ) ﺩﮔﺮ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﻥ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﻧﻴﻨﺪاﺧﺖ ‘ اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺁﻗﺎﻱ اﻣﻴﺮ اﻧﺘﻆﺎم ﺑﻮﺩ و ﺳﻪ ﺧﺮ ‘ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﻢ
    ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻏﺮﻳﺒﻴﻴﺴﺖ ‘ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻏﺮﻳﺐ اﺳﺖ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺑﺎ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﺷﺨﺼﺎ و ﺑﺪﻭﻥ ﻭاﺳﻂﻪ اﺯ ﺧﻮﺩ ﺁﻗﺎﻱ اﻣﻴﺮ اﻧﺘﻆﺎﻡ ﻧﺸﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻧﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺷﻮاﺭ ﻣﻴﺒﻮﺩ.
    اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻏﺮﻳﺐ ‘ ﺣﻜﺎﻳﺖ اﺯ ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌﻪاﻱ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﻲ و ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ ‘ ﺣﺎﻝ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا ﻻﺟﻮﺭﺩﻱ ﺑﻪ اﻳﻦ اﻳﺪﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﺮﻣﻌﻨﺎﺳﺖ
    ﺧﺮ ﺣﻴﻮاﻥ ﺑﻴﺨﻴﺎﻟﻴﺴﺖ ‘ ﺁﺭاﻣﺶ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﻣﻮﺝ ﻣﻴﺰﻧﺪ ‘ اﮔﺮ ﺁﺭاﻣﺶ ﺭا ﻳﻜﻲ اﺯ ﺷﺮﻭﻁ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺑﺪاﻧﻴﻢ ‘ ﺟﺎﻱ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ‘ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ اﻳﻦ ﺣﻴﻮاﻥ ﻏﺒﻂﻪ ﺧﻮﺭﻧﺪ .
    ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﺨﺪﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﻭاﻥ ﺭا ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺁﺭاﻣﺸﻲ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ‘ ﺑﻬﺎﻱ اﻳﻦ ﺁﺭاﻣﺶ و ﻫﻮﻳﻴﺘﻲ ﺭا ﻛﻪ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻣﺮﻳﺪاﻥ ﺑﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ و ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩاﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭙﺮﺩاﺯﻧﺪ و ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭاﻩ ﭼﻮﻥ و ﭼﺮاﻳﻲ ﻧﻴﺎﻭﺭﻧﺪ ‘ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻗﺮاﺭﺩاﺩﻱ ﻧﺎﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺁن ﺭا ﺁﺭاﻣﺶ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻲﺧﻮاﻧﻢ ‘ اﮔﺮ ﻓﺮﺩﻱ ﺣﺮﻑ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺣﺮﻑ ﺧﺪا ﺑﺪاﻧﺪ ‘ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻫﺮ ﻋﻤﻠﻲ ﺭا ﻫﻢ ﻛﻪ اﺯ اﻭ ﺳﺮ ﻣﻴﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺴﻮﻝ ﺁﻥ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ و ﺟﺪاﻝ ﻓﻜﺮﻱ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ ‘ ﺑﻪ ﻣﺘﻮﻟﻴﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺁﻧﻬﺎ اﻳﻦ ﻣﺴﻮﻟﻴﺖ ﺧﻂﻴﺮ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺪ ‘ ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻣﺮاﺗﺒﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ و ﻣﻌﻠﻤﺶ ﺑﻪ اﺳﺘﺎﺩﻱ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪ ﺧﺘﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ اﻧﻘﻼﺏ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺧﺘﻢ ﺷﺪ
    اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ اﻧﻘﻼﺏ ﻧﺤﺾ ﭘﻨﺠﺎﻩ و ﻫﻔﺖ اﺳﺖ و اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺟﻮاﻧﺎﻥ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﭘﺪﺭاﻧﺸﺎﻥ ﺭا ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﻂﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻋﻼﻋﻤﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﺩﺭ ﺗﻠﻪ اﻧﻘﻼﺏ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺁﻣﺪﻧﺪ ‘ ﺑﺪ ﻧﻴﺴﺖ ﺧﺎﻃﺮﻩاﻱ اﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺭاﻥ ﺭا ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻢ و ﺗﺼﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ اﺯ ﺁﻳﻨﺪﻩ اﻧﻘﻼﺏ ﺭا ﺑﺎﺯﮔﻮﻳﻢ
    ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺮاﺩﺭﻡ ﻧﺬﺭي ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﻣﺮاﺩﺭﺵ ﺭا ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ و ﻣﻲﺧﻮاﺳﺖ ﺩﻳﻨﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺪا ﻋﻂﺎ ﻛﻨﺪ ‘ اﺯ ﻣﺎ ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻪ اﻭ ﺩﺭ اﻳﻦ اﻣﺮ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻴﻢ ‘ اﻭﻝ ﻣﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮاﻱ ﭘﺨﺶ ﻏﺬاﺳﺖ ‘ ﻭﻟﻲ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﺮاﺭﻣﺎﻥ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻳﻢ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﻳﺪﻳﻢ ﻭاﻧﺘﻲ ﺑﺎ ﺑﺎﺭ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﻣﺎﺳﺖ ‘ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﺳﻼﻡ ﻛﺮﺩ و ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ‘ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻧﺬﺭﻱﻫﺎﻱ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻧﺬﺭﻱ ﻛﻨﻢ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﻏﺬاﻱ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﻴﻴﺖ ﻣﺴﺘﺤﻘﺎﻥ ‘ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﺎﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ
    اﺳﻼﻡ اﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ اﺳﻼﻡ ﻛﺠﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺳﺮﺕ ﺭا ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﻴﻨﺪاﺯ و ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻜﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ اﺳﻼﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ ﻣﺎ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ اﺳﻼﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ ﻣﺎ اﺳﺘﻘﻼﻝ ﻓﻜﺮﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ‘ اﺳﻼﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ ﺩﻟﻬﺎﻱ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﻮﺩ ‘ ﻧﻔﺎﻕ ﺭا ﺑﺰﻭﺩاﻳﺪ ‘ اﺳﻼﻡ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻄ ﻣﺎ ﺁﺧﺮﺗﻤﺎﻥ ﺭا ﺁﺑﺎﺩ ﻛﻨﻴﻢ ‘ ﺭاﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ اﺧﺮﻭﻱ ‘ اﺯ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﻧﻴﻮﻱ ﺟﺪا ﻧﻴﺴﺖ
    ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺁﺭﻱ ﻧﺬﺭ ﻣﻦ ﭘﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﭼﺎﻟﻪﻫﺎﻱ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺩﺳﺖاﻧﺪاﺯﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﺧﺮاﺑﻲ ﻳﺎ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺷﻮﺩ ‘ اﻳﻦ ﻣﻤﻠﻜﺖ ﺭا ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺴﺎﺯﻳﻢ و ﺣﺎﻝ ﻛﻪ اﻧﻘﻼﺏ ﻣﺎ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﺷﺪﻩ و ﻣﻤﻠﻜﺖ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ اﺳﺖ ﺩﮔﺮ ﺟﺎﻱ اﺳﺘﺨﺎﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﻪ ﺭا اﻓﺘﺎﺩﻳﻢ و ﺑﻪ ﻣﻜﺎﻧﻬﺎﻱ ﻛﻪ اﻭ اﺯ ﻗﺒﻞ ﻧﺸﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﻴﻢ ‘ در ﺑﻴﻦ ﺭاﻩ ﺑﺮاﺩﺭﻡ اﺯ اﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ‘ ﺣﺎﻻ ﭼﺮا ﺩﺳﺖاﻧﺪاﺯ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩﻱ ‘ اﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ و ﺩاﺳﺘﺎﻧﺶ ﺭا ﺑﺮاﻳﻤﺎﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ ‘ ﺭﻭﺯﻱ ﻗﺮاﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺩاﺷﺘﻢ ﻳﻚ ﻭاﻧﺘﻲ ﺟﻠﻮﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺗﺮﻣﺰ ﺯﺩ و ﭘﺮﺳﻴﺪ ﻛﺠﺎ ‘ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﺎ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﻱ ﺧﻼﺻﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺷﺪﻳﻢ ‘ اﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺁﻳﺎ ﻣﻲﺻﺮﻓﺪ ﺑﺎ ﻭاﻧﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﻛﺸﻲ
    ﮔﻔﺖ ﭼﺎﺭﻩ ﭼﻴﻪ ‘ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ اﺯ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﻣﺎﻟﻴﺶ ﮔﻔﺘﻦ و اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩاﺭﺩ ﻫﻤﻴﻨﻂﻮﺭ ﻛﻪ ﺩاﺷﺖ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺻﺪاﻱ ﻣﻬﻴﺒﻲ ﺁﻣﺪ و ﻣﺎﺷﻴﻦ اﻳﺴﺘﺎﺩ ‘ ﻓﻮﺭا ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ ﺯﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ‘ ﻣﻦ ﻓﻘﻄ ﺻﺪاﻳﺶ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﻴﺪﻡ ‘( ﻳﺎ ﺣﺴﻴﻦ ‘ ﻳﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺯﻫﺮا) اﻭﻣﺪﻡ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺩﻳﺪﻡ ﺩاﺭﻩ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﻨﻪ ‘ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ‘ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺮﺟﺸﻪ ‘ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﻱ ﺁﺭﻭﻣﺶ ﻛﻨﻢ ‘ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﻲ ﺑﻮﺩ ‘ اﺯ ﻃﺮﻓﻲ ﻗﺮاﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺩاﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ
    ﻛﻤﻲ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ اﻭ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻛﺮﺩﻡ ‘ ﻧﮕﺮﻓﺖ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺮاﺑﺮ ﻛﺮاﻳﻪاﻡ ﺭﻭ ﺩاﺩﻡ ﺑﻬﺶ ‘ .
    ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﺶ ﻛﻪ ﺑﺮاﻱ اﻭﻥ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩﻡ ‘ اﻭﻝ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﺤﻖ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ‘ ﺑﻌﺪ ﻳﺎﺩ اﻭﻥ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪا اﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﺎ اﻭﻥ ﻭاﻧﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﺭﺁﻣﺪ اﻭ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩاﺵ ﺑﻮﺩ ‘ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻳﺎﺩ اﻭ ﺩﺳﺖاﻧﺪاﺯ اﻓﺘﺎﺩﻡ
    ﺧﻼﺻﻪ اﻳﻦ ﺟﻮﺭﻱ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻴﻦ ﻧﺬﺭﻱ ﻛﺮﺩﻡ ‘
    ﺁﺭﻩ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﺭﻩ ﻋﺰﻳﺰاﻥ اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ ﻗﺮاﺭ ﻣﺎ اﻳﻦ ﻧﺒﻮﺩ

     
  10. نام بعضی نفرات/روشنم میدارد/اعتصام یوسف/حسن رشدیه/ممد نوری زاد…/قوتم می بخشد/ره می اندازد/واجاق کهن سرد سرایم/گرم می اید از گرمی عالی دمشان/نام بعضی نفرات/رزق روحم شده است/ وفت هر دلتنگی/سویشان دارم دست/جرئتم می بخشد/روشنم می دارد

     
  11. یوسف گفت: رب السّجن احبّ الیّ ممّا یدعوننی الیه ( پروردگارا زندان بهتر از چیزیست که مرا بدان می خوانند)…

     
  12. سلام اقای نوریزاد عزیز سلامت وپاینده باشید دوستتان دارمa

     
  13. سلام بر تو ای نوری زاد پاک
    وقتی داشتم نصایح و آرزوهای تو برای آن زوج های جوان میخواندم چشمانم خیس اشک شد… تو چه خوب و پاکی .چه آرامش و چه روان زلالی داری
    واقعا اگه همه زوج ها به این حرفهای شما عمل کنند چقدر زندگی ها شاد می شود.
    موفق باشید

     
  14. جناب نوریزاد با سلام و خسته نباشید واقعا خسته نباشید، از اینکه مینویسی و میگوئی تا انقلابت زنده بماند.
    از کارگران بازداشتی در معدن اردکان یزد بنویس، بنویس که آمده بودند حقوق بگیرند و دفاع از حقوقشان بکنند آنان را گرفتند بردند و در زندان انداختند.
    و این است استقلال آزادی جمهوری اسلامی

     
  15. هر از گاهی نامی از شعبان جعفری ملقب به شعبان بی مخ بردن در رابطه با اعمال عوامل نظام مقدس انصاف نیست . ارتباط شعبان جعفری با دربار از مسیر بیت ایت الله کاشانی برقرار شد و حدمت او به دربار نیز مستمر نبود و محدود به کودتای 28 مرداد و حواشی ان بود . در حالیکه لمپن های اسلامی 35 سال است که مستمرا در خدمت نظام برآمده از انقلاب شکوهمند ما هستند و رفتار انان نیز با شعبان جعفری قابل قیاس نیست . تجاوز به ناموس مردم در کارنامه شعبان جعفری ثبت نشده است .

     
  16. باران باش و ببار … نپرس پیاله های خالی از آن کیست

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2144 seconds.