سر تیتر خبرها
کروکیِ میدان هروی (چهارشنبه نُه بهمن – روزبیست وسوم )

کروکیِ میدان هروی (چهارشنبه نُه بهمن – روزبیست وسوم )

ساعت دو بعدازظهربود که کوله پشتی وتلفن وپرچم هایم را ازجوانِ دم درتحویل گرفتم وازدادستانی – میدان ارک، بازار- بیرون زدم. آنجا چرا؟ رفته بودم دادسرای فرهنگ ورسانه برای شکایت. نمی شود که همه ازما شکایت کنند. بگذار ما نیزبه این بازیِ ملوس داخل شویم. شکایت ازچه وکه؟ ازرسانه ای که بنا دارد نداشته های خود را با خلق ناسزا پدید آورد. رسانه ای که می خواهد آن میخی را که من برمغزخطاکاران وحیثیت روبان حکومتی می کوبم، با دیلمِ فحش واهرمِ خبرهای شنیع ودروغینی که علیه من خلق کرده بیرون بکشد.

آنجا ابتدای ورودیِ بازاراست وجمعیت آنچنان انبوه بود که انگارازیک راهپیمایی تفریحیِ دولتی برمی گشت. بازاربخاطرِخاطره ای که درذهن مردمان بجای نهاده، همیشه شلوغ است. دراینجا راه ورود اتومبیل ها را مسدود کرده اند ووسعت خیابان را به مردمِ آمده ازهرکجا سپرده اند. درهمان شلوغی، ازپسرنوجوانی یک بسته یِ نیم کیلویی بیسکویت خریدم که اواین بیسکویت ها را ازخود آویخته بود وداد می زد: بیا این طرفِ بازار. نشستم برترک یک موتورسیکلت وگفتم بروهمت. کجای همت؟ بعدِ پاسداران زیرپلِ عابر.

اگردرنشستن برترک موتورسوارانی که به هیچ قاعده ای تن درنمی دهند عادت نکرده باشید، مثل من نیمه جان درزیرپل عابرپای برزمین می گذارید وحاضرید ده هزارتومان که هیچ بیشترهم بدهید تا ازآن هول وهراسِ حرکت های ناجورومتداول موتورچی ها خلاص شوید. ازداخل کوله زیراندازفسفری را درآوردم ونشستم که پرچم ها را برقله ی کوله ام به اهتزاز درآورم که دیدم ریش حنایی شتابان آمد با دسته گلی دردست.

ای خدا، توبازهم که آمدی نازنین. ای من فدای توکه محبتت را ازپیری چون من دریغ نمی کنی. چرا خودت را به زحمت می اندازی؟ روی گلش را بوسیدم وراهی اش کردم که برود وازاوقول گرفتم که دیگربه اینجا نیاید. قول داد ورفت. مثل چند باری که قول داده بود وبه قولش عمل نکرده بود. بخود گفتم: بیا، می بینی ریش حنایی چه شروع مبارکی برای امروزت تدارک دید؟ راستی چه ثروتی بالاترازاین؟ که جمعی ازمردمان تورا به کانون مهرخود راه می دهند ودرهمانجا صمیمانه ترین وصادقانه ترین مهربانی ها را برتومی افشانند.

دسته گل ریش حنایی را که نیمش گل نرگس بود ونیم دیگرش گل مریم، روی زیرانداز گذاردم رو به بزرگراه. تقدیم به همه ی روندگان آن حوالی. باد می وزید وپرچم های مرا به بازی گرفته بود. با صلابت واستواری می رفتم وبازمی آمدم. پاهایم انرژی مضاعفی یافته بود.

یک سمند نوک مدادی آمد ودرکنار زیراندازفسفری ودسته گل توقف کرد. راننده اش که سی وسه چهارساله می نمود نشانی جایی را می پرسید. رفتم جلو وسرم را ازپنجره داخل بردم. چی فرمودید؟ شهید عراقی کجاست؟ باید بروید صیاد جنوبی نرسیده به رسالت نوشته خواجه عبدالله. حالا این پرچم ها برای چیست؟ من به اعتراض اینجا قدم می زنم. اعتراض به چه؟ اینها بیش ازچهارسال است که اموال مرا برده اند ونمی دهند.

من هم می توانم با شما قدم بزنم؟ چرا که نه، وقتی من می توانم، چرا شمایی که ازخودشانید نتوانید. کی من؟ کافی است کارتت را نشان این سربازبدهی وبا من قدم بزنی. من که اطلاعاتی نیستم. هستی دوست من. نه بابا من ازجنوب شهر آمده ام، طرفهای اتابک.

من که چیزبدی نگفتم، مگرجوان برازنده ای مثل شما نمی تواند اطلاعاتی باشد؟ حالا یکی ازپرچم هایت را به من می دهی؟ به چه دردت می خورد؟ نه جدی یکی ازپرچمهایت را بده به من. نمی دهم. برای چی؟ دکورمرا هم به هم می زنی جوان. دوست دارم یکی ازاین پرچم هایت را داشته باشم. پرچم به چه درد تومی خورد دوست اطلاعاتیِ من؟ بازگفتی اطلاعاتی که. نیستی؟ نه که نیستم. پس آن بیسیم زیرپایت چیست؟ ای داد. پس دیدیش! نوری زاد برو بچسب به زندگی ات ول کن این بازی ها را به جایی نمی رسی. گفتم: من این دربسته را بازمی کنم یک روز! جوان درادامه خواند: آنقدردرمی زنم این خانه را / تا ببینم روی صاحب خانه را.

جوان اطلاعاتی با سماجت یکی ازپرچمها را می خواست. به سمت اوچرخیدم وگفتم: بجزآنکه رویش نوشته سفرصلح ودوستی، هرکدام را که می خواهی بیرون بکش برای خودت. اوکه به داخل رفت، بخود گفتم: کارخوبی کردی، دوستی به یاد کودکی اش افتاده وازتوپرچم خواسته. خوب شد دلش را نشکستی.

دونفرآمدند با سروروی سپید مثل خودم. ظاهراً بهم جوش خورده بودند. مثل دوستان قدیم. یا مثل کسانی که یک درد مشترک بهم پیوندشان داده باشد. می گفتند ازهمین قوانین نیم بند جمهوری اسلامی می شود به کارهای خوبی دست بُرد که مردم ما غافلند ازآنها. خودشان دوتایی ازشورای شهرشکایت کرده بودند به دیوان عدالت اداری بخاطرانتخاب قالیباف.

می گفتند: طبق قانون، شهردارنمی تواند سه دوره پشت سرهم شهردارباشد. می گفتند: دیوان به صورت صوری حق را به ما داد ونامه ای نوشت به شورای شهر. شخص مسجد جامعی نامه را داد به قالیباف وقالیباف داد دست مشاورحقوقی اش که مثلاً جوابی به دیوان بدهد. مشاورحقوقی هم استناد کرد به مورد مسخره ای مثل انتخاب شهردارجایی مثل اسلامشهرکه برای سه دوره انتخابش کرده بودند وکسی متعرض اونشده بود وازاینجورخزعبلات.

این دو دوست سپید موی که ازکارکنان شهرداری تهران بودند وهردو را هم ازکاردرشهرداری معلق کرده بودند، بقول خودشان متخصص بودند درواکاوی کارهای خلاف شهرداری تهران. مثلاً می گفتند: این همه هزینه وهیاهوکردند برای پل طبقاتی بزرگراه صدر. می گفتند: ما کارِکارشناسی وحسابرسیِ تخصصی کردیم دیدیم اگرشهرداری خانه های اطراف بزرگراه صدر را می خرید وهشت بانده می کرد آنجا را اینهمه هزینه نمی شد که الآن شده.

می گفتند: این پلِ طبقاتی، یک کارکاملاً تبلیغاتی بود برای قالیباف وکمک چندانی هم به رفع ترافیک آنجا نکرده. یا مثلاً می گفتند: آقای عمادالدین افروغ درجریان انتخابات درکنارقالیباف ایستاد وشد تئوریسین وی. حالا به یُمن همان همکاری کوتاه مدت، پسربیست وپنج ساله اش را آورده اند وبرسرتشکیلات بزرگی به اسم “همشهری محله” گذارده اند بدون این که یک روزسابقه ی روزنامه نگاری داشته باشد.

روزچهارشنبه بود وباد بود وپرچم هایی که یکی یکی کم می شدند. بانویی کهنسال درحال عبورسلام گفت وپاسخ شنید وایستاد ویک نگاه عمیقی کرد وپرسید: شما فکرمی کنید به نتیجه می رسید با این کارها؟ گفتم: می رسم. حتماً می رسم. گفت: می زنند می کشندت این نامسلمانها. گفتم: با کشتن من کارِاینها تمام نمی شود بلکه شروع می شود. گفت: نمی دانم شهرک پردیسِ رودهن رفته اید یا نه. آبِ آنجا یک مدتی آلوده شده بود. به چه دلیل نمی دانم اما آلوده شده بود.

می گفت: پسرخواهرمن درآنجا بنگاه معاملات ملکی دارد. یک پیامک زد به خواهر زاده ی دیگرم که همانجا ساکن است. ونوشت: آب پردیس آلوده است یک مدتی استفاده نکنید. بنگاهی های دیگرهم این پیامک را برای دوستان وآشنایان فرستادند وخلاصه این پیامک درآن شهرک دست به دست شد. بانوی کهنسال ادامه داد: اطلاعات آمد همه ی بنگاهی های پردیس را گرفت برد انداخت زندان به جرم چی؟ تشویش اذهان عمومی.

و ازاین داستان نتیجه گرفت: اینها دین وایمان ندارند آقای نوری زاد. می برند یک بلایی برسرت می آورند وخودشان هم یک مجلس روضه ی پرسروصدا برایت بپا می کنند. گفتم: سپاس که نگران من هستید بانوی خوب. وبه درِ ورودیِ وزارت اشاره کردم وگفتم: نگرانی اینها اگرازمن بیشترنباشد کمترنیست. اوضاع فرق کرده. خون خیلی ها وخون ستاربهشتی اینها را رها نمی کند. دیوارشیشه ای اینها فعلاً جوری نیست که بخواهند برآن تَرَک تازه بیفتد.

پیرمردی آمد وپرسید: ماشین آورده ای؟ گفتم: نه. گفت: تاکی اینجا هستی؟ گفتم: تا غروب. گفت: من الآن می روم غروب برمی گردم خودم می رسانمت. واصرارکه: تعارف نمی کنم غروب می آیم می رسانمت. اوکه رفت، کوله وپرچمها را درکنارزیرانداز فسفری ودسته گل گذاردم وخود بدون آنها شروع کردم به قدم زدن. باد که نباشد، پرچم ها بهانه ای برای جلوه گری ندارند. آن روزاما باد شدیدی می وزید وپرچم های مرا درچشم رهگذران ومحصلان و برادران وخواهران اطلاعاتی می نشاند.

سمند سفیدی که روحانی ها را ازداخل می آورَد دم دروهمانجا پیاده شان می کند تا با اتومبیلی دیگر به جایی دیگربرده شوند، با یک روحانی آمد بیرون. دیدم این روحانیِ جدید به آقای موسوی لاری وزیر کشورآقای خاتمی بسیارشبیه است. دقت که کردم دیدم نه، شباهت هست اما واقعیت ندارد.

رفتم طرفش تا مگرمکالمه ای وسخنی وگفتگویی ومراوده ای وخوش وبشی بین ما رد وبدل شود. دیدم راننده درحالی که زیرچشمی مرا می پاید تند وتند جناب روحانی را توجیه می کند. که لابد تن به صحبتِ با این خل وچل ندهید یک وقت! که هرکلمه ی این دیوانه استخوانت را خواهد سوزاند. راننده که می دید من به دنبال سمندش می روم گازداد وروحانیِ ما را برداشت وبرد تا دریک جایی دیگراو را سواراتومبیلی دیگربکند.

درشیب زیرپل عابرودرست جلوی چشم سربازِدم در، جوانی مرا غافلگیرکرد واسمم را پرسید واجازه خواست تا درآغوشم جا بگیرد. محکم او را به سینه فشردم وگرم بوسیدمش ودم گوشش گفتم: پسرم، توپاهای خسته ی مرا توان دوباره بخشودی. وقتی ازمن جدا شد، دیدم چشمانش بارانی است.

اهل همان حوالی بود. درجریان سال هشتاد وهشت چهل ودو روزبازداشت بوده. بخاطرهمان روزهای تلخ، ازتحصیل محروم شده ونامزدش را نیزازدست داده بود. می گفت: اینها به ظاهرهمه چیزمرا ازمن گرفتند اما خوشحالم که نتوانستند انسانیتم را ازمن بگیرند. بلکه آن را تقویت نیزکردند. وگفت: تراژدی شِلرشما مرا سوزاند. وچشم درچشم من گفت: اگرروزی ازدواج کردم وخدا به من دختری داد، اراده کرده ام اسمش را شلربگذارم. وخودش شلررا معنا کرد: لاله ی واژگون.

ای خدا، امروزچه روزپربرکتی است. یک بانوی میانسال ووزین با نگاه به من ازکوچه ای بیرون زد ومستقیم آمد طرف من. سوییچِ یک اتومبیل توی دستش تلوتلومی خورد. کاغذی به دستم داد وگفت: آقا کروکیِ میدان هروی را برای من می کشید؟ من رفتم سراغ تجسم میدان هروی واین که شمال وجنوبش را چگونه مشخص کنم که دیدم این بانو به سمت کسی که من نمی دیدمش برگشت وبه همو که معلوم نبود کجاست صدا زد: آمدم پریوش. وبه من گفت: من برمی گردم. بانو رفت سراغ پریوش اما هیچگاه برنگشت.

برگه ی سپیدش دردست من مانده بود. یک طرفش کروکی میدان هروی بود وطرف دیگرش با خطی عجولانه این نوشته: آقای محمد نوری زاد، این روزها دارند به شما توهین می کنند. اینها هدفی جزسرد کردن شما ندارند. شما را بخدا سرد نشوید. دیشب نگرانتان شدم دیدم مطلب نگذاشتید. آمدم ببینم هستید یا نه. شما را که دیدم خیالم راحت شد. زندگی بدون عشق هیچ معنا ندارد. فلسفه ی زندگی عشق است وشما دارید ما را عاشق می کنید به زندگی. مرسی.

بانویی چادری ازاتومبیلی که همسرش راننده اش بود، پیاده شد وآمد وپرسید: آقای نوری زاد، شما یک چند وقتی است که اینجایید. من خبرها ونوشته های شما را دنبال می کنم. می خواستم بپرسم: عاقبت مان چه می شود؟ گفتم: خانم خوب، این عاقبت، سرجای خودش هست. هرکسی که زرنگ تراست دستِ این عاقبت را می گیرد وبه خانه اش می برد. فعلاً که دست اینهاست. البته این عاقبت، چشم به زرنگیِ ما نیزدارد. که دستش را بگیریم وبه خانه مان ببریمش. وگفتم: من یک هدیه برای عاقبت شما دارم. و رفتم ودسته گل را آوردم وتقدیمش کردم. وقتی به سمت همسرش می رفت، دسته گل را نشان او داد وگفت: پرسیدم ازش، گل هم داد به من.

محمد نوری زاد
سیزدهم بهمن نود ودو – تهران

به صفحه ی من در فیس بوک نیز سر بزنید:

https://www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF/568620139875017?ref=hlShare This Post

درباره محمد نوری زاد

15 نظر

  1. نوری زاد عزیز تو را دوست داریم و پشتیبانت هستیم

     
  2. اقای نوری زاد با ارادتی که به شما دارم میخوام بدانم هزینه های زندگی تان را چگونه تامین می کنید شما که 23 روزه جلو اونحا هستید.به خدا من یکی حاضرم همراه شما باشم ولی

     
  3. سلام جناب مصلح عزیز
    نمی دانم در این سایت و در این فضای ارزشمندی که جناب آقای نوری زاد فراهم آورده است، حضور دائم داری یا نه؟
    اما، من، پاسخ شما را که بنده را در جمع “سکولار” ها آورده ای و نوشته ای:
    “اگر سکولارها، سوار بر اسب قدرت شوند، نه به نوری زاد و نه به دیگر مسلمانان ترحمی روا نخواهند داشت. و باز به قهقرا بر می گردیم و هرچه تجربه و دین و آموزه هایش است، افیون جامعه معرفی خواهد شد و به تمسخر و استهزاء گرفته خواهد شد…. اینان از سکولار، یک تقدسی بسازند که بیا وببین…. اینان اضافه برآن گویند:غربیان بندگان خاص اوهستند وباید آنهارا بپرستید که بما بردگان حق نفس کشیدن می دهند ”
    +++
    دوست عزیز، آری من به سکولاریسم، بسیار متمایلم. به نظر من، سکولاریسم، ضد هیچ دینی و هیچ باور و اعتقادی، نیست!! باور و اعتقاد هر شخص (تاکید میکنم، هر شخص)، مربوط به خودش است و هیچ کس دیگری، حق ندارد که به دیگری بگوید: اینگونه نیاندیش و آنگونه بیاندیش!. آن باور را بپذیر و این باور را رها کن! و …

    سکولاریسم می گوید: دین را از حکومت و از سیاست، جدا نمایید. “سرنوشت” عده ای مردم را که دارای باورهای مختلف، فرهنگهای متفاوت، بینش ها و آگاهی های متفاوت و … هستند، به “یک باور” و یا “یک اعتقاد” و یا “یک دین خاص”؛ گره نزنید!! مهم نیست که آن اعتقاد یا آن دین، کدام است. اسلام است یا مسیحیت و یا یهود و یا بودیسم و یا زرتشت و… و یا اینکه مارکسیسم.

    دوست من، باور بفرمایید که ما نیز چون جناب آقای نوری زاد، “درد” فشارهای “حاکمینی” را داریم که بر سرنوشت این ملت، حاکم گردیده اند و قصد دارند، همگی را به زور و اجبار، به “بهشت” مطلوب خویش ببرند!! گرچه در عمل می بینید که اینان حتی نتوانسته اند، فرزندانی که در همین دوران متولد گردیده و رشد یافته و در همین فضا تنفس نموده اند را، ذره ای “باورمند”، بار آورند!!! ضمن آنکه، اینان، نه تنها موجب “گریز” من و امثال من، از دین گردیده اند، بلکه موجب بدنامی و سرشکستگی خود دین نیز گردیده اند!

    دوست من، اگر “دین” (در اینجا، اسلام)، بصورت یک امر خصوصی و فردی، باقی می ماند، ما هیچ مشکلی با آن نداشتیم!! اما وقتی که: قرار شد، “دین” بصورت “دستورات عمومی” در آید و برای همگان و بعنوان “قانون” لازم الاجرا گردد. و ما، همه افراد یک جامعه را (چه آنها که باور فوق را دارند و چه آنانی که این باور را قبول ندارند)، وادار نماییم که مطابق آن دستورات، عمل کنند و در صورت تخلف، مورد تنبیه و مجازات قرار گیرند؛ آنگاه دیگر نمی توان، سکوت کرد و به سادگی از کنار آن گذشت.
    اینجا دیگر، جای پرسش و پاسخ، پیش می آید. “دین” و “دین باوران”، باید پاسخگوی “کرده ها” و “ناکرده های” خویش باشند. در این حالت، “نقد” و “بررسی” همه این باورها و دستورات، لازم و ضروری میگردد.

    باور بفرمایید که بسیاری از ما، هیچگونه، هیچگونه، هیچگونه تمایل و دلبستگی ای به “غرب” نداریم. نه برای رفتن به آنجا و نه برای دعوت کردن از آنها!! چه برسد به اینکه، ما، “آنها را بعنوان برده، بپرستیم”!!
    تصور مینمایم، این القائات همان کسانی است که خودشان، کاملا دل در گرو “غرب” دارند و فرزندان خویش را با پول این ملت (بصورت بورسیه) به همان کشورها می فرستند و صد البته که خواستار بازگشت آنها، نیستند!. مگر آنکه، بدلیل دادن “پست و مقامی” خاص به آنها و برای تقویت “جبهه” خویش، آنان را به کشور بازگردانند!!
    (یک جمله معترضه!) راستی دوست من، آیا میدانی چرا، در “توافق هسته ای اخیر”، که میبایستی توافقات مهم ملی و در سطح کلان، صورت بگیرد و به سر و وضع کل کشور و مردم سامان دهد؛ توافق شده است که “مبلغ 400 میلیون دلار (یعنی معادل هزار و دویست میلیارد تومان)، از پول این مردم، به چند دانشگاه، در کشورهای غربی پرداخته شود؟؟؟
    آری، می دانی؟
    من، به شما میگویم.
    برای اینکه، بسیاری از همین “حاکمین” و سردمداران حکومتی(کسانیکه، خودت میدانی، از افراد “معتقد” و “باورمند” و “مسلمان” هستند)، فرزندان خویش را با بورس دولتی به “خارج”، اعزام کرده اند و اکنون که دولت نمیتواند، پول شهریه آنها را از هیچ طریقی، به آن دانشگاه ها بفرستد، مجبورند آنجا را ترک نموده و به میهن بازگردند!!! لذا، اولین و مهمترین “دغدغه” این “آقایان” اینست که : در این توافق هسته ای، ابتدا مجوز پرداخت پول به این دانشگاه ها، گرفته شود!!!.
    اینان، همان هایی هستند که شما و دیگرانی مثل شما را که نیت صاف و صادقی دارید، می فریبند. و در حالیکه “معبود” واقعی خودشان، “غرب” است و سرمایه های آنها نیز در املاک یا بانکهای همان کشورهاست و دکترهای مورد اعتماد آنها نیز در همان جاهاست و … ؛ فریاد بر می آورند که: اینها “سکولارند” و “غرب پرست”. اگر اینها حاکم گردند، چنین و چنان خواهند کرد!!!
    ای وای بر ما.

     
  4. موجودات زنده یک روز میمیرند حتما یک روز میمیرند وکسانی که گریان هستند یک روز می خندند حتما یک روز میخندند – با بیدار شدن – هوشیار شدن و درک کردن و با دانستن من موافقم -چوب کوتاه از چوب بلند حتما حقش رو میگیره و من با مقاومت کردن و با رهایی یافتن وبا صلح و آشتی موافقم …

     
  5. اگر عطر ادمیتی است و اگر بوی انسانیتی هنوز به مشام می رسد از امثال نوریزاد ها و میر حسین هاست جانم فدای این انسانهای شریف و ازاده…

     
  6. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    با نقل به مضونی درست از عزیزی که هرگز تا کنون نادرستی گفتاری از او برایم اثبات نشده، حالا که دیگر خطری را برای ایشان نمی‌‌بینم تا شرح آن جریان مرموز را با اجازه‌ای که از ایشان گرفته ام، بازگو کنم، هر چه که اسمش را بگذارید و هر نتیجه‌ای که از آن بگیرید، به شرح زیر تقدیمتان می‌‌کنم. از نظر خودم خیلی‌ قابل تأمل است. ماجری مربوط به تابستان ۲۷ سال پیش است. از یک آمریکایی حرف می‌‌زنیم که در شهر شیراز در کلاس‌های خصوصی زبان انگلیسی‌ تدریس می‌‌کرده‌اند، زبان فارسی‌ را به روانی‌ و تسلط صحبت می‌‌کرده اند، نکتهٔ کلیدی و اساسی یا مغز مطلب این نیست که ایشان شوهر یکی‌ از خواهر‌های یک آقایی بوده‌اند /////////. عضو فعال تشکیلاتی مسیحی‌ بنام ” بچه‌های خدا” ( ویکیپدیا: ترجیحا به انگلیسی‌ در باره‌ تشکیلات موسوم به – بچه‌های خدا) بوده اند و در منزل ایشان در شیراز عکس‌های خانوادگی با کسی‌ که بعداً می‌‌شود نفر اول، به حد کافی‌ ملموس. این آقای آمریکایی با برخی از یادگیرندگان زبان انگلیسی یا شاگردانش در منزل خود تا حد دودی گرفتن با گراس هم راحت بوده و گاه در بی‌ پرده حرف‌هایی‌ زدن جانب احتیاطآتی را رعات نمی‌‌کرده. در آن‌ تاریخ خانم ایشان یعنی‌ یکی‌ از خواهر‌های این مقام اولی‌، از ناراحتی پوستی‌ در چهره رنج می‌‌برده اند. با این داده‌ها نمی‌‌خواهم وارد هیچ تئوری پردازی در راستای “توّهم توطئه ای” شوم. اما اینکه به ویژه طی‌ این ۲۰ سال اخیر اینهمه کلماتی چون ” دشمن ” و “عضو ” این سازمان یا تشکیلات بیگانه را به ناف هر منتقدی بسته و می‌‌بندند، آیا ناشی‌ از “کافر همه را به کیش خود پندارد” نیست؟ به ویژه که گند این تشکیلات “بچه‌های خدا” طی‌ سالیان اخیر عالمگیر شده است، پشت دست باز و آزادی کامل این آقای آمریکایی به کوه احد چه کسی‌ گرم و تخت بوده است؟ آن‌ خانهٔ معروف و مخصوصی که با معماری خاصی‌ در جایی‌ کاملا ویژه در بلندایی از کوه، ، در شیراز شبانه روز حفاظت و محافظت می‌‌شود، چه اسرار مگویی در آن جاری است که بی‌ ارتباط به رازگشایی از مصیبت‌هایی‌ که گریبانگیر این مملکت و ملت نیست؟ به یقین کسانی هستند که داده‌هایی‌ زیادی از این دخمه مدرن دارند و اگر همت کنند و خطراتی متوجه آنها نباشند، زوایای زیادی از بخش‌هایی‌ از زندگی‌ کاملاً پیچیده و سرا پامرموز این نفر اولی‌ را می‌‌توانند روشن کنند.اینکه کسی‌ توانسته باشد ملتی و مملتی را از هست و نیست ساقط کرده باشد با تکیهٔ صرف به عقل و درایت خود، هیهات که قادر بوده باشد این همه فاجعه پشت سر فاجعه پشت سر فاجعه برای یک ملت و مملکت آفریده باشد، و همیشه هم طلبکار باشد و دستاویز‌هایی‌ نیز ببافد که جز وی هر اشتباهی متوجه دیگران است. آنهم در شرایطی که با زیرکی و دقت زیادی هوای اطرافیان کاملا دست چین شدهٔ را داشته باشد که اکثر این هواداران به نوبهٔ خود در جهل و کم عقلی شهره و زبان زد بوده باشند و تا حد زیادی مظهر نوعی ویژه از پخمگی حیرت انگیز به نسبت پست و مقامی که گرفته اند ، نیز باشند و در اتهام زنی‌ هرگز از هیچ اتهامی به هر کسی‌ ابایی نداشته باشند. آنهم تا حدی که بشرحی که در کامنت مربوط به آقای امیر انتظام از گذشته خود گفتم، خود بچه‌های میا‌‌ن رده‌ای حتی بسیج کنایاتی در بلاهت اینها را مستند به خاطراتی که از اینها داشتند، گاهاً تکرار میکردند. هستند کسانی که از این جریان بیشتر رازگشایی کنند؟ آری، خون‌های به ناحق ریخته شده دست از دامن هیچ کس ٔبر نخواهد داشت.

     
  7. استاد نوریزاد امیدوارم این نوک زدن شما خفتگان شهر را بیدار کند و تا جانی برایشان مانده جبران کنند ، من گاهی‌ آقایان را که در صدر نشستهند در حمام با بدن لخت و نحیفشان در نظرم میاورم که چطور تاتی‌ تاتی‌ میروند تا سکندری نخورند ، کاش در آنجا یک آینه تمام قد بود که این پیرمردهای عاشق قدرت و شوکت خودشان را در آن ببینند تا بداند که دیکتاتوری که راه انداختند مثل بدن آنها وقتی‌ لخت است در اصل نحیف و ناماندنی است حالا هی‌ بروند آن بالا و یک عده انسان مفلوک را آن پایین جم کنند و گمان کند که قدر قدرت هستند . قدر قدرت نوریزاد است که همین الان اگر حکم با مردم باشد به گرد او هم نخواهند رسید.

     
  8. علی اکبر ابراهیمی

    برنامه ضربه اول که احتمالا برای هفته های اول سال آینده خواهد بود در حال تدوین و اجراست.
    هر چند که شما حساسیت و نیرویی را در خودتان صرف سانسور و حذف صدای من در مقابل وزارت اطلاعات کرده اید. (یعنی کامنتهای مرا منتشر نمی کنید و اخبار تحصن مرا منتشر نمی کنید.) اما من با گله کردن از شما در اینمورد به جایی نمی رسم و فقط خودم را خراب می کنم. ایشاللا بعد از عید به میدان امام خمینی مقابل وزارت امور خارجه بیایید و ببینید که من هیچ نیرو و حساسیتی را صرف سانسور شما نخواهم کرد. چونکه فکر نمی کنم چنین لزوم و ضرورتی پیش بیاید.
    وزارت اطلاعات نباید با بی احترامی و عدم سخاوت نسبت به شما مرا برای ایفای نقشی در مقابل وزارت اطلاعات تحریک کند. چرا که من بنا ندارم خارج از برنامه ضربه اول اقدام کنم.

     
  9. جناب ناشناس شما که قرآن را غیر مفهوم وظنی الدلاله می دانستید چگونه به آیه قسط وعدالت آن تمسک جسته اید؟؟؟ ودیگرانرا از پیروی هوای نفس باتمسک بآیا ت آن دعوت می کنید؟؟؟ آیا خودتان را ازپیروی هوای نفس دور کرده اید؟؟؟ که این هواپرستی ریشه بت پرستی ها می باشد. البته برادر من حال شمارا درک می کنم ودانستم از کجا خورده اید وبرادرت رابا یک سناریو بقول خودتان ازدست داده اید من به شما تسلیت عرض می کنم وتوصیه باینکه خودتان هم کنترل خویش را ازدست ندهید وپیرو هوای نفس نباشید {ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی }.موفق باشید.

     
  10. همچون باران باش
    …..!
    رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن

    *******************************************************
    بلندترین شاخه ی درخت، تنها یک واژه را می فهمد

    و آن هم تنهاییست

     
  11. سلام برآقای نوری زاد ادیب وسخنور وسخندان وظلم ستیز. آیا احتمال نمیدهید همانطور که شما به سیم آخرزده اید رهبر ودار ودسته اش هم بسیم آخر زده باشند وازکشتن وخلاف قانون کردن هیچ ابائی نداشته وندارند وبراین روش ادامه می دهند تاجائی که مثل شاه بگویند آی ملت پیام شمارا شنیدم .ولی دیگر این شنیدنها چاره ساز نباشد .واین سکولارها سوار براسب قدرت شوند ونه به نوری زادودیگرمسلمانان ترحمی روا نداشته باشند باز بقهقرا برگردیم وهرچه تجربه ودین وآموزه هایش افیون جامعه معرفی شود و بتمسخر واستهزاءگرفته شود وآنوقت ساسان وجعفر وحامی وهمفکرانشان ازسکولار یک تقدسی بسازند بیا وببین وبگویند همین دنیا خدا وآفریدگار وهمه چیزماست که دهریان امم سابق نیز همین شعررا درمقابل انبیا می سرودند. ولی اینان اضافه برآن گویند:غربیان بندگان خاص اوهستند وباید آنهارا بپرستید که بما بردگان حق نفس کشیدن می دهند . واما خوشبختانه اینان{سکولارها} درایران چنان دراقلیت ناچیز هسند که اصلا قابل اعتنا هم نیستندودرحدعدم می باشندکه بالطف شما دراین سایت عقده گشائی و فحاشی میکنند. واما صلح دوستی وظلم ستیزی شمارا می ستایم وارج می نهم وامید وارم که باهمه صلح دوستان غیور ودلسوز این کشور به پیروزی نائل شویم والسلام.

     
  12. dorod janab norizad
    ey shirmard va haghgo omid daram ke az gazande namardan dar aman bashi.

     
  13. درود وسلام برتو ای عزیز
    که “”خواب خفتگان خفته راآشفته تر”” ساخته ای

     
  14. فرا رسیدن دهه موسوم به فجر را به همه آزادی خواهان ایران و جهان تسلیت عرض می کنم

    باشد که این دوران درس عبرتی باشد برای جلوگیری از تکرار اشتباهات مردمی که از جان خود مایه گذاشتند و رشادت ها کردند و در نهایت با سپردن کورکورانه قیام خود به قومی ابله و نادان تمام زحمات خود را به باد فنا دادند

    بیست و دوم بهمن که می توانست نقطه عطفی در تاریخ کهن ایران برای بر زمین زدن استبداد و حرکت به سوی آزادی باشد تبدیل شده به روز عبرت بزرگ روزی که می بایست در خانه ها ماند و راجع به آن چه بر ما رفت اندیشید

     
  15. این مطالب بیانگر این است که هیچ یک از همسایگان فیزیکی وزارت اطلاعات با آنها خوب نیست و از وزارت اطلاعات بدشان میاید. همسایه گان که با تو بد باشند بهتر است که نقل مکان کنی جای جدید!

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 1893 seconds.