سر تیتر خبرها
آن مرد با وانت آمد (روز بیست و دوم)

آن مرد با وانت آمد (روز بیست و دوم)

ساعت یازده جلوی زندان اوین بودم. سه روزپیش برادران اطلاعات به من زنگ زدند وگفتند بروآنجا وازاجرای احکام دادسرای مستقردرزندان اوین وسایلت را تحویل بگیر. دوسربازمؤدب به خواسته های مراجعین پاسخ می گفتند. به یکی شان گفتم: پسرم با اجرای احکام تماس بگیروبگو فلانی آمده برای تحویل گرفتن وسایلش.

همانجا تلفنی تماس گرفت وخیلی نرم گوشی را سرجایش گذارد وبی آنکه شتابی درپاسخ گفتن داشته باشد به من گفت: گفتند خبری نیست چیزی به ما نگفته اند. من لبخند زدم سربازنیز. جای معطلی نبود. سرضرب راه افتادم به سمتِ قرار. کجا؟ درِشمالی وزارت اطلاعات. یازده اگراوین بودم یازده وبیست دقیقه رسیدم آنجا ومستقیم رفتم سراغ مرد ویلیچری که درچارچوب درداشت به اطراف می نگریست وبوسه ای برپیشانی اش نشاندم گرم.

سربازی که ازدیروزدیده بودمش آمد که: پس کوله وپرچم هایت کو؟ گفتم: نشد که بیاورم. چرا؟ بخاطرِدروغِ اینها. وبا دست به ورودیِ وزارت اشاره کردم. وشروع کردم به قدم زدن آنهم بدون کوله وپرچم. راستی چه سبک می رفتم وبازمی آمدم. من دراین روزها با کوله وپرچم تا چهل کیلومتری راه رفته بودم همینجا. اکنون آنچنان سبک شده بودم که می شد تا شصت کیلومترنیزرکورد زد.

تلفن همراهم زنگ زد. که بود؟ شماره ی مخفی. واین یعنی دو احتمال. یک این که ازداخل وزارت می خواهند با من صحبت کنند، و دو این که ازجایی خارج ازکشوری تماس گرفته اند. همان اولی بود. آقای نوری زاد؟ بله بفرمایید. شما برگشتی که. بخاطردروغ شما. آقای گلشنی قراربود وسایل را تحویل شما بدهد همین الآن بروید تحویل بگیرید. من دیگربا ریسمان دروغ شماها پایین نمی روم. یک نامه ی رسمی می دهید که درآن به هرکجا نوشته شده ریزاین اقلام را به فلانی تحویل بدهید. اصرارکه: برگردید تحویل بگیرید. گفتم: من ازبس ازاین بازی ها دیده ام خودم بازیگرشده ام. نمی روید؟ گفتم که، یک نامه ی رسمی با سربرگِ وزارت اطلاعات می دهید به من با ریزاقلام که من بدانم اگرناقص است وقتم را تلف نکنم. این بار این من بودم که گوشی را قطع کردم با یک “خداحافظ” درمیان تکاپوی کلامی ولفاظیِ طرف.

دومرد نسبتاً چاق اطلاعاتی ازیک اتومبیل پیاده شدند وازکنارمن عبورکردند. سلامشان گفتم. یکی شان گفت: خیره ایشالّا. صحبت بیهوده ای میان ما رد وبدل شد ونهایتاً با “خیره ایشالّا” ی هموپایان پذیرفت. پژوی 206 حفاظت فیزیکی با دومأموری که می شناختمشان ازداخل آمد بیرون. احتمالِ مرده ای به تلنگردرآمد که ای بسا نامه ای را که خواسته ای آورده اند. سلامشان گفتم وآنان نیزبا تکان دست وسرپاسخم دادند وپیچیدند ورفتند. کجا؟ گشت دوره ای شان.
یک جوان درزیرپل عابرمرا گیرانداخت وبعد ازدیده بوسی وابرازمحبت گفت: من همینجا درآژانس کارمی کنم اگرکاری داشتید غذایی آبی چیزی دریغ نکنید من درخدمتم. وکلی حرفهای قشنگ که ازآن صورت ریشووبوربا سبیل های تاب داده برمی آمد ومستقیم می رفت داخل سلول های من ودرهمانجاها خانه می کرد.

کارگرساختمانی ای که روزقبل دیده بودمش ازپله ها به زیرآمد. هموکه به من پیشنهاد داده بود بروم جلوی ریاست جمهوری قدم بزنم چرا که آنجا دیپلمات ها رفت وآمد می کنند وممکن است کسی را ببینم وبه خواسته ام بها بدهد. هموکه به من گفته بود تنهایی کاری ازپیش نمی بری ومن گفته بودم یک شمع هم بقدرروشنایی مختصرش تاریکی را پس می راند. که اوگفته بود شمعت را له می کنند بنده ی خدا. بله، هموبه زیرآمد وبازسرووضعش خاکی وگچی بود وبا دیدن من شروع کرد به صحبت کردن. این که: اگرگفتی چرا وضع مملکت هردمبیل است؟ چرا؟ بخاطراین که دریک مملکت هردمبیل بهترمی شود دزدی کرد ودروغ گفت وفریب داد. حالا بازبپرس چرا؟ چرا؟ بخاطراین که اگروضع مملکت درست بود وهمه چیزسرجای خودش قرارداشت، خبط وخطاها دیده می شد. آقایان دیگرنمی توانستند مال مردم را بالا بکشند وپشت بندش زل بزنند توچشم مردم.

دیدم این سراپا گچی نمی تواند آدم بی مطالعه وبی سوادی باشد. سخنانش درچارچوب بود ونشان می داد که قاعده ی سخن گفتن رانیک می داند. شما چقدردرس خوانده ای؟ فوق دیپلم. کارم دکوراسیون داخلی است الآن هم دارم ازسرکاری می آیم. به برج بلند نبش شریعتی – همت اشاره کرد وگفت: این برج سی چهل طبقه ای مال سپاه است. هرکجا دیدی نوشته “سازه پایدار” بدان که مال سپاه است یا به سپاه مربوط است. اینها برادرمن مملکت را سند زده اند به اسم خودشان و آن وقت شما آمده ای اینجا می خواهی با شمعت اینجا را روشن کنی؟ وگفت: دیشب اتفاقاً درمنزل صحبت شما شد. گفتم: یک بنده خدایی آمده به اعتراض جلوی وزارت اطلاعات راه می رود خسته هم نمی شود. به ش می گویم می زنند نابودت می کنند می گوید بزنند نابود کنند باید هزینه بدهیم تا این جامعه اصلاح شود.

سراپا گچی دلسوزانه گفت: نتیجه نمی گیری. گفتم: می گیرم منتها با پایداری وبدون خشونت. گفت: یک نگاهی بیندازبه خانه وزندگی آقایان درجماران. همه اش مصادره ای است. وانگشتانش را یک به یک خم کرد واسم برد. رسید به اسم امامی کاشانی. وگفت: این آخوند یک لاقبا ازکجا آورده این همه ثروت واین دم ودستگاه را؟ گفتم: گرچه ما آخوند دزد کم دیده بودیم اما انقلاب نشان داد که اینها برخلاف مطالبی که برمنبرها می گویند اتفاقاً به مال دنیا حریص ترند. سراپاگچی به صورت من دقیق شد وپرسید: شما اسمتان چیست؟ وگفت: به نظرآدم با سوادی می آیی. گفتم فلانی هستم. چهره ی مکدرش واگشوده شد وتبسم ولبخند ونشاط وشوق به آن صورت خسته دوید. ای بابا ازاول می گفتی برادرمن. واین ای بابا برادرمن رفت تا نیمساعت بعد که روانه اش کردم نکند برایش مشکلی پیش آید.

پسران راهنمایی ودبیرستانی ازپله ها به زیرمی آمدند وبا کمی تعجب به من می نگریستند. سابقاً تعجب شان به پرچمها بود واکنون به این که پس پرچمها کو؟ یکی شان شهامت کرد وپرسید. گفتم ازفردا می آورم. همه می رفتند کناربزرگراه وسوارکرایه ها می شدند و می رفتند. یک کامیون سردخانه دار زوزه کشان ازشیب بزرگراه بالا می آمد و دود غلیظی ازپشتش بیرون می زد وحوالی خود را کلاً دردود خود پوشانده بود. اتومبیل های پشت سری اش با هزاربدبختی ازتیررس دودش می گریختند. جلوترکه آمد دیدم با خطی درشت بربدنه اش نوشته شده: ما به سلامت ومحیط زیست کشورمان بها می دهیم.

یکی آمد وبا نهیب وفرمایشی طلبکارانه به من گفت: شما چرا ازدزدی های واعظ طبسی نمی نویسی؟ گفتم: من فعلاً روی اموال خودم متمرکزشده ام. گفت: بنویس این فلان فلان شده ها کل استان خراسان که هیچ کل مملکت را به اسم موقوفه دارند بالا می کشند. گفت: من خودم سرخسی ام. کل مردم را به اسم این که شهرسرخس موقوفه است ذلیل خودشان کرده اند. مگرمی شود یک شهرموقوفه باشد؟ وگفت: توکه فیلمسازی چرا ازهمکاربدبختت نمی نویسی که به شلیک محافظان طبسی کشته شد خونش تباه شد رفت؟ پرسیدم ماجرا چه بوده مگر؟ گفت: فیلمبرداربدبخت رفته بود دوشاخه ی چراغش را به برق بزند مصاحبه بکند با واعظ طبسی محافظش شلیک می کند درجا می کشدش. چرا زدی کشتی ش؟ این یارو خیال داشت سیم برق را وصل کند به بدن حاج آقا.

مرد سرخسی را فرستادم رفت. اعصاب درستی نداشت وممکن بود وضع آنجا را بهم بریزد وبرای خودش دردسردرست کند. درحین قدم زدن به اتومبیل هایی نگاه می کردم که به داخل می روند وازداخل بیرون می آیند. کاری که همیشه می کنم. مأموری که به داخل می رفت گفت به داخل نگاه نکن گزارش می دهم بیایند ببرندت. گفتم: اگراین کاررا بکنید من ممنون شما خواهم شد. بنده ی خدا نگاه عمیق وغضبناکی به من کرد و رفت وهمچنان که می رفت برمی گشت وبه پشت سرش نگاه می کرد ودلش نمی آمد ازمیزان غضبش نیزبکاهد.

یکی که نمی نویسم ازمردم بود یا مأموربود ماشین داشت یا نداشت جوان بود یا پیربود زن بود یا مرد بود آمد وازکنارمن رد شد وگفت: قدرش را بدان. من دیدم نرم نرم یک چیزی توی مشتم دارد موجودیت پیدا می کند. مشتم را که وا کردم دیدم کاغذ تا شده ای ست. حالا این بابا که بود وکجا رفت؟ ندیدم. آب شد رفت توی زمین. حالا توی کاغذ چه بود؟ لیستی ازبعض آیت الله ها وروحانیان سرشناس ودولتمردان خوش سخن دوره های دورونزدیک ونمایندگان فعلی وگذشته وخلاصه جماعتی که شهره ی آفاق وانفس اند. بعدش؟ این که این آقایان اهل چه عشق وحال هایی هستند وچگونه شب وروزشان را رنگی می کنند. بعضی هاشان تا چهارتا پنج تا.

بخود گفتم: بازی نخورپیرمرد. این موارد اگرصددرصدهم درست باشد به حوزه ی خصوصی افراد مربوط است وبه دستگاههایی که از فلان مسئولشان چه وجهه و چه قامتی افراشته اند وچه توقعی ازاو دارند. بازبخود گفتم: مستقیم به راه خودت برو که ورود به این قضایا تورا ازنتیجه ای که بدنبالش هستی بازمی دارد وای بسا این کاغذ واین لیست، بازی کوچکی ازیک بازی بزرگ باشد برای هضم وحذف تو.

مرد جوانی که سی وهفت هشت ساله می نمود وگرمکنی به تن داشت با دوره های باریک وسبز، آمد وگفت: راننده ام به من خبرداد که شما اینجایید ومن با ترس ولرزآمدم ببینم می توانم به دیدن شما بیایم یا نه. راننده ام آنطرف بزرگراه است ومن همه ی لوازم شخصی ام را داخل اتومبیل گذارد ه ام که اگرگرفتنم چیزی همراهم نباشد. عجله داشت برای حرف زدن.

گفت: من تیزهوش بودم. درالمپیاد رتبه آوردم اما چون مادرم می رفت کلفتی خانه ی مردم بی خیال درس شدم ورفتم توکاربازار وبا هوش خودم نه با زد وبند هفتاد هشتاد میلیاردتومان ثروت دارم الآن. من خیلی سختی کشیده ام تا رسیده ام به اینجا. هنوزازدواج نکرده ام فکرهم نمی کنم بتوانم ازدواج بکنم. من همین حالا سی چهل پنجاه نفررا نان می دهم. برادرم که سرطان گرفت کل خانواده ی ما را بهم ریخت ومن بیشترازهمه بهم ریختم.

دست های مرا گرفته بود ورها نمی کرد. گفت: من وقتی می بینم جوانها درس می خوانند ودنبال زندگی اند لذت می برم. کاری که من می خواستم ونشد. گفت: من همین حالا که پیش شما ایستاده ام بدنم می لرزد. چرا که نمی خواهم چیزهایی را که با هزارزحمت بدست آورده ام بخاطرملاقات با نوری زاد ازدست بدهم. من نوشته های شما را می خوانم. یک باردم سال تحویل رفته بودید جلوی اوین با دکترملکی نوشته بودید همه دنبال خرید عیدند وکسی بفکر زندانی ها نیست. بله این واقعیت مردم ماست. من باورکنید الان فکرمی کنم اینها دارند فرکانس صدای مرا هم ضبط می کنند. می ترسم. ماها می ترسیم.

گفت: من یک وقت نمازشب می خواندم حتی. الان اما نه که نمازنمی خوانم بلکه هرکسی را بتوانم ازنمازخواندن بازمی دارم می گویم بیخیال. من سربازبودم توی سپاه هجده سالم بود. بخاطرتراشیدن ریش یک صحنه ی کاملاً جدیِ اعدام ترتیب دادند برای من. زده شده ام ازهرچه اعتقاد مذهبی است. اما انسانیت را دوست دارم. من به این دلیل پیش شما آمده ام که می خواهم به خودم ثابت کنم هنوزانسانم. وبا یک جورشرمندگی باطنی گفت: ببخشید که همراه شما نیستیم. گفتم: پسرم، من به پشت گرمی شماها اینجایم. اگریک دقیقه پشتیبانی شماها با من نباشد مرا درجا ازجا برمی دارند. وگفتم: قرارنیست شماها درکنار من باشید. من اگراینجایم به نمایندگی ازشما وخواسته های شما اینجایم.

مرد جوان ازپله ها بالا دوید ورفت وبا خود هفتاد هشتاد میلیارد ثروت را جابجا کرد وبرد ومن به هوش وذکاوتش آفرین گفتم وبرایش بهترین ها را آرزو کردم.

غروب بود که مردی آمد ازاعماق بی کسی. آن مرد با غم آمد. آن مرد با وانت آمد. آن مرد نان خشکی بود. لهجه داشت. روستایی بود وبقول خودش شهری شده بود. کجا؟ قم. گفت: پرسان پرسان آمده ام سراغ شما هرچه باداباد بالاترازسیاهی که رنگی نیست. گفت: گاری داشتم نان خشک جمع می کردم کارم خوب بود بد نبود. کارم که بالا گرفت پول جمع کردم این وانت را خریدم. گفت: بخاطریک اختلاف جزیی با زنم رفتیم دادگاه. چشم قاضی زنم را گرفت نشست زیرپایش که بیا ازاین طلاق بگیر. شکایت بردم دادگاه ویژه ی روحانیت از قاضی آخوند.

التماسم کرد: نوری زاد زنم را دارند ازدستم درمی آورند نجاتم بده. آنچنان به من دخیل بسته بود که ازسربیچارگی سرم را جلو بردم وپیشانی ام را بر شانه اش نهادم وهمانجا ماندم. صدای بی صدای گریه های مرا که شنید راهش را گرفت ورفت. بی آنکه صدا بزند: آهای نان خشک می خرم. او برای خرید نان خشک بدانجا نیامده بود. آن مرد باغم آمد با غم رفت. آن مرد با وانت آمد با وانت رفت. آن مرد بی کس بود. نان خشکی بود. آن مرد زن داشت اما زن نداشت. زنش را قاضی برده بود. قاضی آخوند بود.

به صفحه ی من در فیس بوک نیز سربزنید: 

https://www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF/568620139875017

محمد نوری زاد
دوازدهم بهمن نود و دو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

53 نظر

  1. این اقای مزدک اگر مزدک بودا است که باید خودش پاسخگوی وجوه بی شماری که از ایساف افعانستان میگیرد باشد .
    متاسفانه این چنین فردی از وطن دارهای ما است و از بالا وپایین به اصل اعتقادات همه مسلمانان با بی مبالاتی تمام توهین میکند . جای تاسف بیشتر دارد که تشکل های مختلفی بصورت غیر مستقیم ایشان را کمک مالی می کنند . ایساف مجموعه ای است که با رهبری امریکا برای بازسازی افغانستان فعالیت دارد و چند سال اخیر به همه تشکیلات هایی که به نوعی با عتعنات این کشور مخالفت کنند و راه اونها رو برن به عنوان فعالیت فرهنگی کمک میکنند .
    تخریب اعتقادات مردم توسط شبه روسنفکران مایوییست و از کمونیست های گذشته خیلی در وطن ما گسترش پیدا کرده .

     
  2. چقدر زیبا و درست فرمودید. روزی که سد بشکنه و من مردم را اری همین مردم ارام و ظاهرا ترسو را در کرج و کرمانشاه که چگونه سرهنگی را و دو پاسبان را روی زمین میکشیدنند و هلهله میکردنند خشم و جنونی که در چشمانشان بود لرزه به تنم انداخت ن خشم مردم را دیدم

     
  3. جناب ورس گرامی

    سلام

    فرمودید :”اصلش که اصلا دسترس پذیر نیست”.

    بفرمایید چرا؟

     
  4. اقا مزدک گرامی

    سلام و درود مجدد و عرض ارادت

    مطالب شما را که از اول تا آخر هم می خوانم ،یاد برخی منبری های کم سواد خودمان می افتم! که در مقام تبلیغ یک مطلب ( ولو حق و برهانی) بدون تحمل زحمت مطالعه هر رطب و یابسی را می بافند و عرضه می کنند!.

    دوست من ! در کامنت آخری که از تو خداحافظی کردم توضیح دادم که ادامه گفتگو با کسی که بصراحت قانون علیت عمومی را انکار میکند و به لوازم معرفتی آن توجه نمی کند و تنها به انباشت مطالبی تبلیغاتی و فاقد دلیل علیه آنچه که از اسلام بتوهم خویش دریافته است می پردازد را بی ثمر و اتلاف نقد عمر میدانم ،زیرا کسی که بصراحت از قانون علیت می گریزد طبعا هیچ تعهد معرفتی در نفس خویش نمی یابد که بر دعاوی خویش اقامه دلیل کند یا در استدلالها و دلالتهای طرف مقابل خویش تامل نیک کند (خود حق پنداری مطلق).
    همه اینها اگر ضمیمه شود با غیظ و غضب سبب دور شدن بیشتر انسان از ارتقاء معرفتی است.
    دوست من چرا اینقدر شما عصبانی هستی؟ ، منکر مبدا و معاد و ارسال و رسل هستی ، بسیار خوب ،من گرایشات ات را پاس میدارم ،ولی بدان که این طرز طرح مطالب و اتخاذ چنین لحن های غلاظ و شداد حتی هم مسلکان معرفتی ترا هم به انزجار و اعراض می خواند .

    از خدای رحمان هدایت و کامیابی ات خواستارم

    والسلام علی من اتبع الهدی

     
  5. جناب مرتضی راستی شما که از ما میخواهید حساب اسلامتان را از مسلمینی که قتل و جنایت و کشتار و تجاوز می کنند جدا کنیم آیا می توانید یک استثنا بیاورید که مسلمانانی قدرت را گرفته اند و مطابق قرآن با دگر اندیشان و دیگران رفتار خوبی داشته اند؟از خود محمد بگیر و بیا جلو تا برسی به خمینی و خامنه ای و بن لادن و خادمین الحرمین و …در ضمن هرچند میدانم که شما آخوندها از علم و مقالات علمی سر در نمی آورید چون به نفعتان نیست چون نون همین مهملات و خرافات را میخورید دو مقاله در همان صفحه درباره محمد گذاشته ام!.کسی که یک مقاله علمی نوشته باشد چنین ادعای مهمل و رسوا (یعنی چه؟) را ندارد.چون در دنیای امروز نوشتن یک مقاله و چاپ شدنش در ژورنالهای علمی و مهم کار هر کسی نیست.این مقالاتی که شما متعصبین مذهبی مهمل میدانید کار گروهای مختلف و زیر نظر زبده ترین مخققین علمی است.کسانیکه چنین مقالاتی را می نویسند سالها پژوهش علمی می کنند تا بتوانند از آنچه می گویند دفاع کنند. صدها پرفسور و استاد و آکادمیسین با ساعتها کار تحقیقی چنین مقالاتی را می نویسند و بعد یک اخوند حوزه که بقول خودش پنجاه سا ل تحقیق کرده(از کجا اورده و خورده؟) ولی هیچکس از تحقیقات علمی اش! در هیچ ژورنالی ندیده و با همه ان تحقیقات تازه به زیارت آشورای حسین تازی رسیده و زندگیش را در تحمیق مردم می بیند انرا رسوا و مهمل می خواند.واقعا بخت بر ما ایرانیان بقول فردوسی بزرگ از آنروزی بر گشت که منبر با تخت برابر شد!و زیان کسان از پی سود خویش …البته مملکت امام زمان پژوهش لازم ندارد!تمام دنیا جز مهمل چیزی انجام نمی دهند همه چیز در قرآن است فقط باید ماند تا دیگران آنزا کشف کنند و ما بگوییم دیدی ما گفتیم!می گی نه؟اینهم سوره اش! مگر شاعر ما نگفته دل هر ذره ای که بشکافی… آفتاب درون آن باشد؟خب منظورش همان اتم و انرزی هسته ایست!بقول رییس جمهور شارلاتان خامنه ای ما اصلا ادمهایی در ایران اسلامی داریم که نگاه به خاک میکنند و بشما میگویند که چه معدنی در زیر پاهاتو قرار داره!خب مگر او مسلمان نیست؟و قران نخوانده ؟مثل جناب سید مرتضی و سایر آخوندها که علم کلام(بخوان وراجی و سفسطه برای ثابت کردن و حقنه کردن چیزی که نیست و ما میخواهیم که باشد) و علوم سماوی و لدنی و وووکه خود شاخه ای از علم خدایی و قرانیست و کسی هم بجز خود همین اعجواه ها ازآن سر در نمی آورد!تخصص بالاتر از این؟ ولی من نمی دانم چرا ما جز بدبختی و فقر و نکبت و تجاوز و ترور و تحقیر و خفت و …از اینهمه عظمت دراسلام و قرآن شما ندیده ایم؟آیا 1400 سال نباید یک نمونه از اسلام ناب شما به بشریت عرضه میشد؟آیا حکومت محمد و خلفای راشدین اسلام حقیقی بودند یا نه؟ایا حاضرید در همین باره بحث کنیم؟در ضمن باز جواب مرا ندادید
    1.یکی از منافع شما آخوندها را برای ما ایرانیان بخت برگشته و طاعون اسلام زده لطفا نام ببرید
    2.یک نمونه از حکومت اسلام ناب را که شما قبول دارید نام ببرید.
    3.چرا شما در دنیایی که هر کشوری به منافع خود می اندیشد اینچنین ثروت ایرانیان را بپای فاسدین سعودی و یا برای آزین بستن قبور مشتی تازی از کشور خارج می کنید درحالیکه ملیونها ایرانی به نان شب محتاجند؟ایا دشمنی را می شناسید که بیش از شما و اسلامتان با فرهنگ و تاریخ و انچه بما تعلق دارد مخالف باشد؟
    4.چرا کسانی را که مسلمان نیستند و خدمتکار این مرز و بومند مثل بهاییان و بی دینان را نجس می شمارید؟آیا شما خود را از آنها انسان تر می دانید؟
    5.چرا اینهمه بدون مدرک دروغ می گویید و مگر شما در کربلا بوده اید که علی اضغر چند ماهه تشنه بوده آیا اگر آب بوده که حسین خود را بشوید اب برای خوردن نبوده و آیا علی اضغر 6 ماهه آب میخورده یا شیر مادرش را؟آیا از اینهمه دروغ شرم نمی کنید؟

     
  6. جناب آقا مزدک!
    درود

    آنچه نوشته شد در پاسخ به سوالی بود که از مفاد آیه سوره احزاب شده بود ، من فقط الفاظ آیه را دقیق توضیح دادم ،شما چرا خون نازنینت را کثیف می کنی؟!
    اینکه میگوئی نه داستان این نبوده ، از دو حال خارج نیست ،یا تو در آن زمان حضور داشته ای و شاهد حسی ماجرا بوده ای ،که البته معلوم است برای همه که چنین نبوده ، و یا اینکه برای ادعای خودت که داستان چنین نبوده باید استشهاد به قرآن یا حدیث یا تاریخ کنی ،شما برای چنین گمانی که داری مدرک هم داری؟!
    البته توصیه می کنم از آوردن مدرکهایی مثل آن مقاله رسوا خودداری کنی که آنها نزد اهل علم و تحقیق پنبه هایی ریسیده شده اند! بنابر مسلم شد که شما دلیلی برای سخن خویش نداری (راستی پاسخ به سوال از قانون علیت و لزوم ارتباط علی معلولی بین مقدمات با نتایج فکری را ندادی که آیا آنرا قبول داری ،یا برای انسان این حق را قائلی که هر مهمل و مقدمه صواب و ناصواب را بهم بیامیزد و از آنها نتایج دلبخواه خود بگیرد؟!) اینکه تو عینک بدبینی نسبت به ادیان و پیامبران داری واقعیت ساز نیست که هر طور خواستی مساله ای را تفسیر کنی ،که این خود نوعی دیکتاتوری در عرصه معرفت است.

    در فرمایشات جدیدت دو نکته جدید هم دیدم :
    1- این جمله ات که گفتی : ” اصلا فرض کنید محمد و دینش بهترین دین و بهترین حکومت ما آنرا نمی خواهیم مبارک خودتان”.

    عین دیکتاتوری است زیرا در این جمله بجای کلمه “من” بطور تحکم آمیز و قیم مآبانه ای از کلمه “ما” استفاده کردی!
    دوست من از کجا احراز کردی که( ما=همه) به این گفتار تو معتقدند ؟نظر سنجی علمی معتبری کردی ؟ یا رفراندومی محقق شده ؟ یا نکند علم غیب داری؟!
    هرگز چنین حقی برای تو نیست که اگر شخصا به چیزی اعتقاد پیدا کردی همه دیگران در جامعه همفکر تو باشند ،دوست من این روشها در گفتار خردمندانه نیست ،از آنها پرهیز کن.

    2-نکته جدید دیگر در سخن آقا مزدک ما در این جمله بروز کرده است که : ” …..از خون سگ هم حرام تر است”.
    یعنی آقا مزدک ما بوادی فتوا دادن در آمده است؟!
    شما که یک درمیان ادیان و علوم حوزوی و فقه و احکام و حرمت و حلیت را می کوبی و آنها را مهملات میدانی چطور شده است اهل فتوا شده ای؟! چطور شد که فتوای تو اعتبار دارد و فتوای کارشناس دین فاقد حجیت است؟! بائک تجر و بائی لا تجر ؟!

    با سپاس

     
  7. نه جناب سید مرتضی این آیات و داستانها فقط توجیه کاریست که محمد کرده.داستان از این قرار بوده که چون زید از باصطلا مردمان اصیل نبوده و برده بوده زینب با او همیشه دعوا داشته و به دیده تحقیر در او می نگریسته .محمد هم روزی بر زینب وارد می شود و چشمش زینب را می گیرد درست مثل همین قاضی اسلامی و از او تعریف می کند. زینب جریان را به زید می گوید و زید می فهمد که کار از کار گذشته و مجبور به طلاق زینب می شود.حالا بیا و آیه بیار که الله چی گفته و محمد چی کرده.بابا یکبار هم باور کنید که محمد از اینکارها بسیار کرده و همین حکومت از حکو.مت محمد واقعا منصف تر است.سید این دام بر ایرانیان دیگر نتوانی نهاد!شما ها همه توجیه گر جنایاتی هستید که از صدر اسلام تا کنون و بخصوص دراین 35 سال بر ایرانیان روا داشته اند. بله شماها دستتان بخون آلوده است و جیبتان از پولهای این مردم فقیر!دین شما جز بدبختی و فلاکت برای ما ایرانیان نیاورده چرا نمی خواهید اینرا بفهمید؟ اصلا فرض کنید محمد و دینش بهترین دین و بهترین حکومت ما آنرا نمی خواهیم مبارک خودتان.ما مردمانی زمینی هستیم و قوانین عرفی و حقوق بشر زمینی برایمان کافی است.ثروت و زندگیمان را دزدیده اید و خونمان را می ریزید و فرزندانمان را نابود می کنید .جامعه را به فساد آلوده اید و ابروی ایرانی را در جهان برده اید.زنانمان را به برده گی جنسی کشیده اید و هست و نیستمان را برای مشتی تازی شما تازی پرستان بباد داده اید آیا چه توجیهی برای این همه خباثت و بد طینتی و نمک نشناسی دارید؟هر چه که شما ها در حوزه و برای تبلیغات اسلامی و برای نگهداری از هرآنچه به دین و مذهب شماها مربوط است خرج می کنید یعنی با زور از صاحبانشا می گیرید از خون سگ هم حرام تر است.تمام کسانیکه یک دلار از پول ایرانیان را از کشور بنام اسلام خارج می کنند خایین به مردم و جنایتکارند چه این پول به مکه برود چه به کربلا و …چه هر جایی که تازیی زاده ای مقدس شده دفن است و چه خرج تبلیعات اسلامی شود.از ////// چنین پولهایی حرامتر است!

    ——————-

    سلام مزدک گرامی
    درباره ی خط پایانی نوشته ی شما می گویم: من نیز قبول دارم که خروج اینهمه سرمایه ازکشور باید شدیدا مدیریت شود چه درسفرحج چه کربلا چه هرسفر زیارتی. اما حرام کردن کلی این سفرها به این معنی است که سفر به دوبی مثلا ایرادی ندارد. همه ی این سفرها باید مدیریت ملی شوند.
    سپاس

     
  8. ناشناس محترم

    سلام
    اشاره شما به مفاد آیات 36-37 از سوره احزاب است :

    ” به ياد آور كه به آن كس كه خدا به او نعمت داد، و تو نيز به او احسان كردى گفتى: همسرت را بر

    خلاف ميلت نگه دار، و از خدا بترس، (با اينكه تو از پيش مى‏دانستى، كه سر انجام و بر حسب تقدير الهى او همسرش را طلاق مى‏دهد و تو بايد آن را بگيرى) تو آنچه در دل داشتى، و مى‏دانستى خدا بالآخره آشكارش خواهد كرد، از ترس مردم پنهان كردى، و خدا سزاوارتر است به اينكه از او بترسى، پس همين كه زيد بهره خود از آن زن گرفت، و طلاقش داد، ما او را به همسرى تو در آورديم، تا ديگر مؤمنان نسبت به همسر پسر خوانده‏هاى خود وقتى مطلقه مى‏شوند دچار زحمت نشوند، و آن را حرام نپندارند، و امر خدا سرانجام شدنى است (37.

    توضیح اینکه :
    اين كسى كه خدا و رسول او به وى انعام كرده‏اند، زيد بن حارثه است، كه قبلا برده رسول خدا (ص) بود، سپس آن جناب آزادش كرد و او را فرزند خود گرفت، و اين يك انعامى بود كه رسول خدا (ص) به وى كرد، انعام ديگرش اين بود كه دختر عمه خود- زينب دختر جحش- را همسر او كرد، حالا آمده نزد رسول خدا مشورت مى‏كند، كه اگر صلاح بدانيد من او را طلاق دهم، رسول خدا (ص) او را از اين كار نهى مى‏كند، ولى سرانجام زيد همسرش را طلاق داد، و رسول خدا (ص) با او ازدواج كرد، و اين آيه در بيان اين قصه نازل شد.

    زید بن حارثه فرزند پیامبر نبود بلکه پسر خوانده ایشان بود ،بعد از طلاقی که باختیار خود زید صورت گرفته است ، یک ازدواج شرعی صورت گرفته است ،و حکمت این ازدواج مطابق مفاد آیه شریفه رفع توهم ممنوعیت نکاح با پسر خوانده است ، چه ایراد علمی فلسفی حقوقی اخلاقی و غیرو به این مطلب وارد بوده است که شما با خلط مبحث و بطور کنائی آنرا با ماجرای قاضی مورد نظر مقایسه کرده اید؟!

     
  9. درخت را از ميوه اش بايد شناخت و دين را از آثارش.اصلش كه اصلا دسترس پذير نيست

     
  10. سلام جناب نوریزاد عزیز دل…
    من هر روز نوشته های شما را راس ساعت 11:30 ظهر چک می کنم و اگر روزنوشت جدیدی در سایت نیامده بود کمی نگرانتان می شوم.
    هرباری هم که از همت می گذرم چشمانم دنبال شماست ولی تا بحال متاسفانه موفق به دیدنتان نشدم. شاید وقتی دیگر ملاقاتتان کردم و در آغوش گرفتمتان 🙂
    و در آخر، تابلوی مربوط به این نوشته را نیز می فروشید؟

    ——————

    mnourizaad@gmail.com

     
  11. دوست عزیز سلام اگر به این نکته توجه کنید که چرا جناب نوریزاد یکسری از توصیفها را جابجا میگویند به خاطر اینکه آنجا درب شمالی وزارت هست

     
  12. جناب سیدمرتضی رفتار این قاضی را با رفتار محمد با زن پسر خوانده اش مقایشه کنید خواهید دید که کارش همچون غیر اسلامی نیست جناب سید!

     
  13. باید همه ی اون کسانی که حق شان توسط این بدکاران گمنام ضایع شده به فکر پس گرفتن ان بیفتند وهمچنین مردم به فکر پس گرفتن حکومت خود از طایفه آخوند باشند پس شما کارت را انجام بده کاملا درسته ودر واقع شما نقش ان بزی را در گله ایفا می کنی که گوسفندان تا پریدن یک بز از جوی آب را نبینند از ان عبور نحواهند کرد وبراه نمی افتند برقرار باد نوری زاد

    ——————–

    سلام مریم بانوی گرامی
    حالا اگر ما نخواهیم بز باشیم چه بکنیم؟ شما بانوی خوب دو تا از این تعریف ها از ما بکنید ما را بیمه کرده اید تا پایان تاریخ. شوخی بود. بازهم سپاس

     
  14. حدا همین جاست . در پاستور . با اشاره ای رای بی اعتیار مردم را به حق الناس تبدیل گرد . به جزئیات امور هم اشراف دارد و به بسیحیان هم در کانتینر .

     
  15. سلام
    شرمندهایم که آنقدر قوی نیستیم که همراهتان باشیم. خنده داره اما از اونور دنیا هم میترسیم اسممونو کامل بنویسیم. این واقعیتی شرم آوره

     
  16. دوست ارجمند بسیار تحلیل زیبائی بود وبجا ؛اما همه امید ما اینست ابعاد انتقام گیری تاریخی دریک نقطه از همین تاریخ متوقف شود وآیندگان براثرپیشرفتهای علم امروزین ووسایل ارتباط جمعی که دراختیار دارند ،انتقام گیری را به زباله دان تاریخ بیندازند وبقول یکی از جوانهای هم سن وسال شما ،ما دست آن شکنجه گر هم میهنمان را میبوسیم ،فقط بخاطر اینکه هموطن ماست .یعنی دربین افکار وعقاید تند شمای عزیز افکار وعقاید معتدل تری نیز وجود دارد که درتلاقی این تفکرات پای عقلانیت بمیان آید وتاریخ را چندین باره تکرار نکنیم .فقطامیدواریم واینکه میبینیم امروز اشخاصی همچون نوریزادها ،یکی درلفافه وکنایه ویکی کمی روشنتر ودیگری کمی بی پرواتر مشکلات ومظالم برمردم را به حکومت گوشزد میکنند از جهت پیشگیری از همین آینده موهوم است .ایکاش بزودی زود حکام بی درایت ما بعقل آیند وبفهمند که حتی درسال 57 درچنین روزی هیچکس حتی شخص خمینی علیه العنه هم نمیدانست ظرف ده روز آینده برمصدر قدرت وجنایت خواهد نشست والآن همانروزهاست که حکومتیان باید بدانند درمقابل سیل هجوم مردم چون پرکاهی درآب میلطندوبه نا کجا آباد مینشینند .پس بجنبند وقبل از فوت وقت از مردم عذرخواهی کنند که سپیده افق ازدور پیداست حالا اگر چشمان آقای خامنه ای به تراجع رفته ونمیبیند ویا دیگرانی درسن وسال او نمیبینند افق درراه است .

     
  17. حفظ حیات مردم اصلی ترین وظیفه حکومت هاست؛ موج وحشتناک «سرطان» را مهار کنید

    لازم است دولت، مجلس و قوه قضاییه ، با این سوال که “چرا مردم ایران بیش از سایر ملل سرطان می گیرند؟” دور هم جمع شوند ، علل را احصا و بلافاصله برای از بین بردنش اقدام “جدی و بسیار فوری” کنند.
    عصرایران – بسیار از قول مسؤولان شنیده ایم که با افتخار از پیشرفت های کشور سخن گفته اند: از این که در تولید فلان محصول خودکفا شده ایم ، از این که میزان تولید علم در کشور ، چند برابر متوسط جهان است ، از این که سرانه فضای سبز در کشور افزایش یافته ، از این که توانسته اند قیمت ها را مثلاً در آستانه نوروز مهار کنند و نظایر این ها.

    در واقع ، هر آنچه از اتفاقات خوب در کشور رخ می دهد را مربوط به خود می دانند و البته ، کسی نمی تواند نقش مدیریت کشور را در پیشرفت های آن نادیده انگارد.

    حال می خواهیم این نکته را نیز به جمله فوق بیفزاییم که همان گونه که پیشرفت ها و دستاوردها را متوجه خود می کنید ، مسوول مسکلات هم هستید.
    اگر فلان دولتمرد ، با افتخار در مراسم رونمایی از فلان دارو ، حاضر می شود و از خود و همکارانش به خاطر این دستاورد متشکر است ، در قبال بیمارانی که به دلیل سوء مدیریت در حوزه وی دچار مشکل می شوند نیز مسوول است و نمی تواند در توجیه آن ، به عوامل ارضی و سماوی اشاره کند و نتیجه بگیرد که او آمده است تا فقط افتخارات را درو کند!

    گاهی اوقات ، مشکلاتی برای مردم پیش می آید که جنبه های فردی دارد. مثلاً اگر کسی به دلیل عدم دقت خود ، غذای مسموم بخورد و حتی کل مهمانان یک ضیافت نیز بر اثر سهل انگاری میزبان دچار مسمومیت شوند ، کسی حاکمیت را مسوول نمی داند و زیر سوال نمی برد ولی اگر مشکلی در سطح ملی وجود داشته باشد ، بحث متوجه مسوولان می شود.

    هم اکنون یکی از مهم ترین مشکلاتی که در سطح ملی گریبانگیر مردم شده ، شیوع بی رویه سرطان است.
    وقتی سطح شیوع سرطان از یک حدی بالاتر برود ، دیگر نمی توان سراغ تک تک افراد مبتلا رفت و بر فرد فرد آنها خرده گرفت که چرا رعایت نکردی و مبتلا شدی؟!

    برآوردها حاکی از آن است که سرعت رشد سرطان در ایران ، دو الی سه برابر جهان است ؛بنا به اعلام انجمن سرطان ایران، سرطان به تنهایی به اندازه ۱۵ بیماری شایع مبتلا دارد. این چه معنایی می تواند داشته باشد؟
    آیا جز این است که برنامه های نظام سلامت در ایران ، فشل است که مردم به طور فراگیری دچار سرطان می شوند و یکی پس از دیگری می میرند؟!

    آیا جز این می تواند باشد که استانداردهای ناظر بر تهیه و تولید مواد غذایی ، مشکل دارند؟

    آیا جز این است که بی کفایتی در کنترل واردات کودها و سموم نباتی و استفاده از آن در مزارع ، مردم را به انواع سرطان های گوارشی مبتلا می کند؟

    آیا جز این است که سوء مدیریت در حوزه مهار فاضلاب ها ، باعث می شود بخش مهمی از سبزی هایی که می خوریم ، با آب آلوده آبیاری شود و بیماری زا باشد؟

    آیا جز این است که بی مسوولیتی در تولید بنزین و خودروی استاندارد ، باعث آلودگی هوا و مرگ انسان ها می شود؟

    آیا جز این است که پارازیت ها ، با آثار مخرب خود ، سلامت شهروندان را به خطر انداخته اند؟

    آیا جز این است که بخش های آموزشی کشور ، از مدرسه تا دانشگاه و صدا و سیما ، کمترین بها را به آموزش های سلامت می دهند؟

    این ها ، همه مسائلی هستند که در حوزه کنترل های فردی نمی گنجند و لازم است دولت، مجلس و قوه قضاییه ، با این سوال که “چرا مردم ایران بیش از سایر ملل سرطان می گیرند؟” دور هم جمع شوند ، علل را احصا و بلافاصله برای از بین بردنش اقدام “جدی و بسیار فوری” کنند.

    خوشبختانه علل این امر ، قابل شناسایی است و صد خوشبختانه که ایادی استکبار هم در میان نیست. می ماند مسوولیت پذیری مسوولان که همانند دستاوردها ، مشکلات را نیز به پای خود بنویسند و برای حل آن ، کار عملی انجام دهند.

    مردم ، فارغ از این که چه اعتقادی دارند ، طرفدار کدام جناح اند ، رأی می دهند یا نمی دهند و … ، باید زنده بمانند و این ، با شیوع بیش از حد انواع سرطان ها ، سازگار نیست.
    حراست از حق حیات مردم ، اولین وظیفه همه حکومت ها در همه جهان در همه ادوار تاریخی است.

     
  18. khoda lanateshan konad inha digar che heyvanate birahmi hastand.vaghean ceh mishavad kard az daste in khon kharane tarikh

     
  19. با دورد بیکران به جناب نوری زاد شیر دل وقهرمان بزرگ ایران فقط از راه دور بر پاهای این قهرمان و خانواده گرامیشان بوسه می زنم.و دست خدا ودعای ما بدرقه راهتان شما تا همین جا پیروز صددرصد این مبارزه هستید. پایدار باشید.

     
  20. dorod bar shama NIKE Aziz,besyar mamnon az in matne zibayetan ke por az haghighat bod.man daghighan ba shoma ham aghide hastam.mamnon

     
  21. درود بر شما آقای نوری زاد عزیز،

    خدا کجاست؟
    شیرین عقلی ز حج بازگشته بود، دوستان و اطرافیان دور او همی جمع گشتند و ضمن تبریکات پرسیدند که حاجیا خوشا به سعادتت! گو آنچه بر تو گذشت…آنچه شنیدی بگو! ما همگان محرمیم آنچه بدیدی بگو!! وی نگاهی به آنها کرد و در پاسخ گفت: ای بابا! چه بگویم!؟ دیگر حجی نخواهم رفت! همه متعجب پرسیدند چرا؟ پاسخ همی گفت: داخل خانه را دیدم…خدا که نبود!! مردم هم که در حیاط خانه ول می گشتند!!
    نقل ماست!
    در سرزمین مصیبت زده ایران مدت مدیدی است قبیله ای قدرت را در دست گرفته اند که خودشان هم باورشان نمی شد! از منبر و مسجد و توضیح احکام و دعانویسی و سخنرانی در ممات و کفن و دفن افراد یکباره به سلطنت و وزارت و صدارت و پشت میز نشینی و ریاستی رسیدند که توهم خلیفه اللهی را تحقق یافته دیدند! و برای بقای این موقعیت استثنائی از هیچ اقدامی ولو ناجوانمردانه دریغ نمی ورزند. هنر آنجاست که دستورات دین خود ساخته را هم تا آنجا که به نفعشان باشد می پسندند و در طبل و دهل می زنند که ایها الناس بنوشید ازین اسلام ناب محمدی! نسخه تشیع آنهم اثنی عشری اش و مادام که به ریسمانهای پوسیده و رشته شده عبای ما آویزان باشید و خودی باشید هم در دنیا و هم در آخرت سعادتمندید! حال آنکه اگر کسی آنها را با همان دین و مسلک خودساخته شان بسنجد و نقدی بر رفتارشان بیاورد دیگر حق تنفس نخواهد داشت! تجاوز بر او مجاز و بلکه واجب است که خداوند متجاوزگران را-اگر در راه خدا و اسلام باشد- دوست دارد و بهشت را با همه حوریان و غلمانش مسکن آنها قرار میدهد.
    من با آن شیرین عقل به حج رفته کاملا موافقم! او حقیقتی را فاش ساخت که عاقلانش هنوز به آن نرسیده اند. به راستی کاش خدا در خانه اش بود! کاش می شد او را دید و با او رو در رو صحبتی کرد! کاش می شد ازو خواست که به این ملت درمانده رحمی کند و فرصتی دیگر دهد. کاش حداقل در لحظات تجاوز به زنان و دختران این آب و خاک در زندانهای مخوف سربازان امام ناپیدای زمان زلزله ای نازل می شد!؟ کاش آنجا که سهرابها، ترانه موسوی ها، شلرها، ستارها و هزاران نفر دیگر که گمنام شکنجه و کشته شدند و می شوند خداوند خودی نشان می داد! اما ظاهرا دیگر او نه می بینید و نه میشنود. خانه را ترک کرده! به کجا؟ خدا می داند!! این همه ظلم و بی عدالتی آنهم به اسم و رسم او و گفتارهایش! مگر نه اینکه ما را همیشه ازین می ترساندند که مواظب باشید مبادا آه مظلومی به آسمان بلند شود که نفرینش زندگی را کن فیکون می کند!؟ پس این همه نفرین و ناله مادران داغدار و گریه های غریبانه مردان ساده دلی که با دست خود فرزندانشان را به اشاره بازجویان و ماموران اطلاعات به قتلگاه میبرند!! به کجای این آسمان هفت طبقه می رود؟ این مردم یا خیلی نجیبند یا خیلی ترسو و یا همچنان ساده! باورشان نمی شد حکومت عدل علی به اینجا ختم شود! حکومتی عجیب و غریب که هر روزی که می گذرد نقابی دیگر از چهره اش کنار می رود و مردمی می مانند با دهانهای باز و بازتر!! که عجب؟ مگر می شود!؟ در حکومت اسلامی!؟ تجاوز؟ سوزاندن جسد؟ شبانه در بیابانی رها کردن؟ خانواده ای بی اطلاع؟ وکیلی خود در زندان به جرم دفاع!…وای بر ما! پس کجاست آن خداوندی که قهار شود و منتقم!؟ به گمانم آن شیرین عقل راست می گفت! خدا دیگر در خانه اش نیست؟ وگرنه آن بازجویی که حقوقش را از سیلی زدن، فحاشی و تهدید به تجاوز به ناموس و حتی اجرای تجاوز به زندانی کسب میکند چگونه شب به راحتی لقمه در دهان خود و خانواده اش میگذارد و بر بالش سر می گذارد تا صبح روز بعد و نوبت فردی دیگر! یا آن بسیجیان جان بر کفی که در کانتینرها به بهانه بازجویی، مرتکب کثیفترین اعمال با جوانانی شدند که تنها گناهشان اعتراض به تقلب در رایشان بود چگونه سر آسوده به بالین می گذارند. آن قضاتی که احکام اعدام و زندان و تبعید را به راحتی و تازه بعد از کلی بی احترامی و فحش و ناسزا به متهمان سیاسی و خانواده های آنان تنها به جرم ابراز عقیده صادر می کنند چگونه با آسایش زندگی می کنند و مهر و محبتی پدرانه به فرزندان خود جاری می سازند!؟ البته آنها به مقتدای خود می نگرند! که اگر او افسار این لجام گسیخته ها را رها نکرده و چراغ سبزی نمی داد هرگز چنین نمی شد! اما همین مقتدا هم که آه و ناله مادران و پدران بسیاری را به آسمان برده همچنان بر این روند اصرار دارد و یکه می تازد! چرا که او هم می داند خدا در خانه اش نیست! مثل همان شیرین عقل! ولی او ساده نیست تا بازگو کند آنچه را که می بیند و در دل دارد! حالا محمد نوری زاد هر چه می خواهد نامه بنویسد! دیگران هم بنویسند! او مسیر خود را انتخاب کرده! با خدا و بی خدا خواهد رفت! ترحمی هم بر کسی ندارد که این را نشانه اقتدار خود می داند! او خود را میزان می بیند! هر که با او همراه شود هر چند جاهل و نادان به رستگاری می رسد. و هر که از او انتقاد کند و مقابلش بایستد هر چند به حق، لِه خواهد شد. هم خودش و هم خانواده اش. چرا که خدا در خانه اش نیست! تا برنگشته باید حساب همه را رسید. که اگر هم برگشت و احیانا خواست کاری کند در عمل انجام شده قرار بگیرد. آن مقتدا هم دلایل خود را برای خدا آماده کرده در سبد خیال گذاشته تا به وقتش! با گریه و توبه دل او را به رحم خواهد آورد. این کاری است که هر روز پنج نوبت تمرینش را می کند! …. راستی خدا کجاست!!؟

    دوست شما ابراهیم

     
  22. سلام جناب نوری زاد خسته نباشید/اینها کارشان ترساندن – وادار کردن مردم به بی تفاوتی و بی خیالی- واگر در دو مورد اول موفق نشدند سراغ حذف میروند این سه تیغ اینها که کند یا بی اثر شود کار تمام است و شما در این مسیر پیش میروید موفق باشید

     
  23. انگار این تناقض کوچیکی که احتمالا به خاطر قاطی کردن وقایع این روزا نوشتید دستمایه شده برای خیلی ها!!! من خودمم جناب نوریزاد وقتی خاطره روزی که از پل اومدم پایین و بوسیدمتونو خوندم همه چی درست بود و از خوندنش لذت بردم اما انتهاش نوشته بودید بهتون خرما دادم! تعجب کردم چون من اینکارو نکردم تصور کردم شاید اصلا منظورتون من نبودم اما تمام توصیفات دیگتون شرح من بود! ادامه خاطره رو که خوندم از عزیز دیگه ای یاد کرده بودید که بهتون خرما داده بود و اتفاقا مثل من هم از پل پایین اومده بود! اونجا درک کردم که این دو رو از روی شباهت و سهوا به هم تعمیم دادید هرچند هم برای من هم برای اون عزیز هرچه اتفاق افتاده بود تمام و کمال ذکر کرده بودید، اینجا بود که با خودم فک کردم کسایی که اینقد رو این اشتباه شما حساس شدن و دارن غولش میکنن بنظر نمیاد نتونن مثل من اینو درک نکنن! پس حتما میخوان نیشی زده باشن اما نیششون زهرم نداره آقا محمد!
    موفق باشی

    ————————

    سلام پسرم. ایرادی ندارد. ما هرچه باشد در مجاورت اشتباه به دنیا می آییم و درمتن اشتباه زندگی می کنیم و همینطور جلو می رویم واشتباه می کنیم. مهم این است که به اشتباه عادت نکنیم و به ش غرور نورزیم وبه پوزش هم فکر کنیم. سپاس

     
  24. نوری زاد یک روز رفتنت به وزارت را تعطیل کن بشین جریان این چند روز عقب افتاده را بنویس. با این تعلل هایت داری همه چیز را خراب می کنی

     
  25. سلام آقای نوری زاد.
    بدون حاشیه می خواهم بگویم تلاش شما برای احقاق حق خودتان و به نوعی آحاد ملت قابل ستایش است. نامه های بسیاری به رهبری نوشته اید و تا توانسته اید، خطاهایش را رو به او متذکر شده اید.در نامه آخرتان هم به نوعی او را به کناره گیری آبرومندانه دعوت کرده اید.
    واقعیتش را بخواهید برای بنده که یک جوان 28 ساله هستم،سرنوشت کسانی مثل رهبری یا خیلی از دیگر مسئولان زیاد مهم نیست. هرگز در طول تمام عمرم، دو صحنه را هرگز فراموش نمیکنم.اول اینکه وقتی پنج، شش سال بیشتر نداشتم از تلویزیون دیدم صدام حسین را که کت و شلوار شیکی پوشیده و سیگار برگی در لب داشت، با اسلحه برای ملتش تیر هوایی در میکرد. اما سالها بعد او را خفت بار از سوراخ موشی بیرون کشیدند و در آخر با طناب دار اعدامش کردند.

    من هرگز باور نمیکردم که آن شخص خود صدام حسین باشد. دوم زمانی که در نوجوانیم اسم معمر قذافی را شنیدم و بعد ها او را در تلویزیون دیدم سالها اخبارش را دنبال میکردم.با آن محافظان زنش.با آن چادر بزرگش که حتی بزرگترین رهبران دنیا هم برای دیدنش باید به چادر او می آمدند.وقتی لحظات آخر عم او را دیدم خیلی حیرت کردم.اول چاقو در ماتحت و بعد فقط یک گلوله، خلاص..جنازه برهنه اش را در سردخانه برای سرگرمی مردم گذاشتند و در انتها جایی دفن شد که تا به امروز هیچ کس مکانش را نمی داند. حال رهبری که نه یک صدم بلند پروازی و (مثلا) شجاعت صدام حسین را و نه یک هزارم شیرین کاری های قذافی را دارد، داستان سرنوشت او در برابر آن دو محلی از اعراب نخواهد نداشت.

    اما چیزی که ذهن من را خیلی مشغول کرده، این است که، حکومت جمهوری اسلامی هم بلاخره روزی فرو خواهد ریخت و نابود خواهد شد. همانند صدها حکومت و حتی سلسله های چند صد ساله پیشین. اما چیزی که در بعضی از این تغییرها، خیلی مهمتر از نابودی خود حکومتها بچشم میخورد، تغییر ایدئولوژی حاکم به جامعه، قبل و بعد از فرو ریختن حکومت بوده است.مثل پایان حکومت مغها در ایران باستان و یا حکومت کلیساها در اروپا و نظایر آن. به نظر بنده علت اینکه که دیگر مبشران چنین ایدئولوژی هایی، هرگز نتوانستند بعد از فروپاشی حکومتهای حامی آنها دوباره اکثریت جامعه را همراه خود کنند، به خاطر این بود که الارغم داشتن مبدا پیدایش بسیار نیکو و پسندیده خود در ابتدای پیدایش،در انتها به دلیل عملکرد بسیار بد،خشن،ظالمانه و غیر انسانی خود، هیچ نقطه قابل ستایشی که بتواند قابل اتکا باشد، برای مبشران آن ایدئولوژی وجود نداشت.به همین دلیل برای همیشه به تاریخ پیوستند. حال این حکومت جمهوری اسلامی که یکی از ایدئولوژیک ترین حکومت های حاکم در تاریخ این کشور است و به شهادت خودتان به قدری در فساد، دروغ، دزدی و قتل و غارت فرو رفته، که هنوز فقط نوک قله آن پیدا است،

    آیا هرگز به خودتان جرات داده اید که اندکی هم به فردای بعد نابودی این حکومت و فرو افتادن تمام پرده ها فکر کنید؟. اما من بسیار به این مسئله فکر کرده ام.به اینکه بعد از فرو ریختن این حکومت، واقعا چه چیزی خواهد توانست جلوی ده ها یا صدها هزار ایرانی اسلحه(سرد یا گرم) بدست را بگیرد تا نسبت به هر کسی که اندکی گمان به بسیجی یا سپاهی بودنش دارند،شقه شقه اش نکنند.آخوند جماعت که جای خود. مگر در ابتدای انقلاب 57 نبود ؟چنین حوادثی اتفاق نیفتاد!؟. شاید بگویید نسل جوان امروز نجیب و آگاه هست اما برایش ثابت شد که این حکومت چقدر برای نجابت او در کهریزک و خیلی جاهای دیگر ارزش قائل است.

    جلوتر برویم…بعد از خوابیدن گرد و غبار انتقام و کشت و کشتار و به فرض استقرار یک حکومت سکولار،با شکستن سد جمهوری اسلامی شاهد شکسته شدن سدهای بسیاری خواهیم بود. همانند سد اسلام، سد اخلاق، سد هویت،سد خانواده، و… در حقیقا گند آبی که ده ها سال در پشت سد جمهوری اسلامی جمع شده، با شکستنش، خیلی چیزها را با خود از بین خواهد برد. من از دورانی حرف میزنم که شما در آن هشتادو اندی ساله خواهید بود و من نیز مثلا 58 ساله.دورانی که جوانان اندکش، چنان غرق در دنیای فوق مدرن خود خواهند بود که اگر در نزد آنها سهوا و غفلتا کوچکترین حرفی، حدیثی، سخنی، مثلا از اسلام یا کلا دین بگویی،چنان غضبناک نگاهت میکنند که آروزی مرگ خود را خواهی کرد. تصور نکنید بنده سیاه نمایی میکنم.

    نه شما و نه هر کسی که در این انقلاب سهیم بود آیا ابدا حتی یک هزارم درصد احتمال میدادید که 31 سال بعد حکومتی که در ابتدا با انگیزه اسلامی و شعار عدل علی شکل گرفت، در زندان های آن به نیت قربتا الی الله به دختر و پسر تجاوز کنند و بکشند.آیا مثلا شصت سال بعد، این حکومت به فرض محال پابرجا بودنش، دیگر چه نوع جنایتی میتواند انجام دهد تا همچنان در قدرت باقی بماند؟ البته میدانم شمایان بسیار دل به این خوش کرده اید که نه چنین نیست و دستی از غیب برون آید کاری بکند..آیا دلخوش به ارتشید! یا بدنه ناراضی سپاه؟یا اصلاه طلب ها! یا خفتگان قم؟ اما هرگز.چون اینان خوب میدانند که بعد از رئیس،لوله اسلحه ها بسوی خودشان نشانه خواهد رفت. کما اینکه هیچ کدامشان شجاعت چنین کاری را هم ندارند.

    نمونه اش حوادث سال 88. کل هنرشان زدن زیرآب همدیگر و فروختن اسرار هم به بیگانگان و البته یکسری خرابکاری در تاسیسات نظامی و صنعتی. واقعا فکر میکنید چرا زمانی که موسوی و کروبی را در حبس گرفتار کردند،خیزشی از سوی جوانانی که یکسال تمام جان بر کف در خیابانها ایستادند صورت نگرفت. حتی همان طرفدارهای دوآتشه! آیا از زدن و کشته شدن می ترسیدند.پیش از حصر بارها مرگ و وحشت را در برابر دیدگانشان دیده بودند که. اما به نتیجه بزرگی رسیدند. خیلی زود فهمیدند که گویی تبدیل به آلت چانه زنی شده اند.فشار از پایین چانه زنی از بالا.پس فعلا عقب نشستند. تا ببینند انقلابیون مدعی، چگونه انقلاب (مثلا) به یغما برده شده یشان را پس خواهند گرفت.

    اما دیدند که بخاری از آنها بلند نشد. جز اندکی بسیار کم.حال فقط منتظرند.در عین تیز کردن شمشیر انتقام در ذهنهایشان. در حال کشتن عاطفه و ترحم ذاتیشان. تا به وقت فرو کردن شمشیر انتقام در قلب تمام خائنین،دستشان نلغزد.پاهایشان سست نشود.سوریه را ببین. جوانی که کارش خیاطی بود چه راحت سر میبرد. آن یکی در نانوایی کار میکرد. اما امروز افتخار میکند که بیش از 50 سرباز بشار را کشته.شنیدم قذافی را یک جوان هفده یا هجده ساله فقط با یک گلوله کشته آن هم با اسلحه کمری خود قذافی. کدامشان میتوانست تصور کند که چنین کارهایی از دستشان بر میآید.جز به مدد کشتن عاطفه و ترحم در قلبهایشان.

    خدا میداند جوانی که امروز کلا آدم حساب نمی شود(چه امروز در ایران چه در گذشته در سوریه) به وقتش چه رعب وحشتی در دل دشمنانش خواهد انداخت…خلاصه منتظرند تا که چرخ روزگار دوباره فرصتی برایشان هدیه کند.اینبار تیر خشم خطا نخواهد رفت. چون هم دوست و هم دشمن را خوب شناخته است.چه خوشتان بیاید و چه خوشتان نیاید،نابودی حکومت جمهوری اسلامی جز با کشتار بزرگ و بروز خشم عظیم میسر نخواهد شد.حکومتی که حامی خونریزترین جنایتکار دوران حاضر است در نهایت قطعا خود نیز با آن حجم از خشونت و نفرت روبرو خواهد شد البته توسط مردمان خودش.مگر می شود باعث نابودی کشور و ملت دیگری شوی و در نهایت ملت و کشور خودت از دست تقدیر فرار کند.محال است محال

     
  26. چیزی عایدت نشده تو هم اینارو میگی خاک تو سرت
    تو هم. شدی روشنفکر

     
  27. لعنت خدا بر چنین قاضیانی ، قاضی مطابق روایات بر لبه تیز جهنم است (القاضی علی شفیر جهنم) و اگر اندکی در رفتار و گفتار خود نسبت به طرفین دعوا نا عادل و ستمکار باشد به قعر جهنم خواهد لغزید ،تا چه رسد که نا پاک چشم و بی ناموس باشد ، باید بی تکلف گفت : تف بر چنین قاضی که عدالت و انسانیت را بقربانگاه شهوات نفسانی خویش برده است.

     
  28. رهجو

    مارشال برمن از جامعه شناسان «پسامتافیزیکال» در رابطه با مدرنیته می گوید: « آنچه در مدرنیته مهم است تجربه ی مدرنیته است؛ نه نگاه مدرنیته، نه تئوری مدرنیته، نه جهانی فکری که شما باید دربست آن را بپذیرید.»
    از همین زاویه می توان به نقد مدعای بسیاری از دین مداران جدید پرداخت که برای پیراستن قبای دین (اسلام) از قبایح بسیاری که پس از تجربه ی جمهوری اسلامی در ایران رخ نمود، به تفکیک و تمایز نصوص دینی از آنچه که عملا روی داده و می دهد، می پردازند و تمام تلاش خود را معطوف جا انداختن چیزی شبیه این بیت معروف کرده اند که:
    اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست
    و با طرح اسلام ۱ و ۲ و ۳ ، تمام فجایع و فجور جاری را به پای اسلام ۳ می گذارند تا به خیال خود بتوانند بگویند که این همه خبط و خطا از مسلمانی ماست و هیچ ربطی به اسلام (منظور اسلام ۱) ندارد.
    من در این نوشته کاری با درست یا غلط بودن این مدعا – که در جای خود مناقشه ی بسیار هم دارد – ندارم. بلکه می خواهم بگویم بر فرض صحت این مدعا، آنچه همیشه و همواره در طول تاریخ از این نصوص در میان مردم جاری بوده است، همان مسلمانی یا اسلام ۳ (تجربه ی زیسته ی مسلمانان) بوده است؛ و اصلا اصل هم همان است.
    تاریخ خسارت بار دین (همه ی دین ها) در طول تاریخ مدعای همین مطلب است. همین تجربه ی زیسته، که در طول تاریخ (زمان های مختلف) و سرزمین های متفاوت (مکان های مختلف) دارد با صریح ترین و تلخ ترین بیان به ما می گوید که آنچه از این کوزه بیرون تراویده همین است که می بینید و نسل های پیش از شما دیده اند.
    اینکه آنچه واقعا در این کوزه هست، شربت است یا شرنگ، چندان توفیری ندارد. مهم این است که آنچه را که در طول تاریخ مردمان بسیاری از این کوزه چشیده اند، چیزی جز شرنگ جانگزا نبوده است.
    آن ذات، هرچه هست، بازتاب یا نمود عینی و عملی آن در طول تاریخ، متاسفانه چیز قابل دفاع و درخوری نبوده و نیست. این آن نکته ای است که باید بر آن تامل کرد و از دعواهای چند صد ساله در رابطه با بی عیب یا با عیب بودن آن ذات دست برداشت و برای نجات جوامع گرفتار در این چرخه ی معیوب فکری اساسی کرد.

     
  29. وقتی به جملات پایانی نوشته شما رسیدم بی اختیار گریستم . من آدمی احساساتی نیستم ولی مواقعی هست که انسان از انسان بودنش هم خجالت میکشد و از ایرانی بودنش و مسلمان بودنش و شیعه بودنش!!!!!!!
    شیعه ای که نمایندگان و مبلغانش اینانند . به عکسی در سایتی نکاه میکردم که از سخنرانی شیخ لاریجانی در مقابل قضات دادگستری برداشته شده بود . ما در این مملکت و با این دستگاه دروغ و تزویر و با این مردم مفلوک و حریص و فریبکار چه باید بکنیم . امروز با اعلام توزیع سبدکالایی دولتی ، این حکومت شیعه و ولائی ، با سوء استفاده از نیاز مردم ، تمامی افکار را تا چندی به خود مشغول خواهد کرد . همانطور که در این سی سال ما مردم عمل کردیم .
    در مزارآباد شهر بی طپش —– بانک مرغی هم نمی آید بگوش ….

     
  30. جاجی نووووووووووووووووووووووووووکرتیم به مولا مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررد فقط خودت دددددددددددددددددددددل داری قد شششششششششششششششششششششششششیر

     
  31. اقای نوری زاده ما ساعت 13:30 امدیم جلوی درب شمالی وزارت تو همت شما نبودید نشان به ان نشان که سرباز دم درش صورتش را با کلاه از سرما پوشانده بود لطفا بفرمائید چه ساعاتی هستید ما از اون پل هوائی قرمز نیز چند بار رفتیم این ور وان ور و دنبال شما نیز گشتیم

    ——————

    سلام علی آقای گل
    من بودم اما بنا به دلایلی که خواهم نوشت ناگزیر به ترک آنجا شدم. فردا وفرداها البته هستم. پوزش

     
  32. چرا همه پیام‌ها رو نمی زارید
    چرا سانسور می کنید؟

     
  33. قدم زدن های روزانه شما در مقابل ساختمان وزارت اطلاعات و واقعه نگاری از شرح حال مردمی که در دیدرس شما قرار می گیرند، ذهن مرا به سوی داستانی برد که دهه ها پیش در کتاب فارسی دوران دبستان خوانده بودم. ارتباط آن را نمی دانم اما هر چه هست آن را سرچ کردم و خوشبختانه از آنجا که در اینترنت همه چیز یافت می شود،‌ آن را یافتم. این داستان “شاهزاده خوشبخت” نام داشت که اثر “اسکار وایلد” است و خلاصه آن بدین قرار:

    روزی روزگاری در زمان های بسیار قدیم،در شهری دور،در بالای تپه ای بلند،مجسمه ای بود.لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشم های ان،دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند.روی دسته شمشیرش هم یک دانه یاقوت درشت می درخشید.

    شبی از شب های اوایل زمستان،پرستویی که از دوستانش عقب مانده بود،خسته و مانده به ان شهر رسید.مجسمه را دید و خودش را به ان رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشم هایش گرم نشده بود که چند قطره اب روی بال هایش چکید.پرستو به اسمان نگاه کرد ولی ابری ندید.وقتی به بالای سر خود نگاه کرد،متوجه شد که این قطره های اب،اشک های مجسمه است.

    پرستو بر شانه ی مجسمه نشست و گفت:تو کی هستی؟چرا گریه میکنی؟ مجسمه گفت:به من شاهزاده ی خوشبخت میگویند.بعد از مردنم مردم مجسمه مرا از طلا و جواهر ساختند و روی این تپه گذاشتند.تا وقتی زنده بودم از چیزی خبر نداشتم اما حالا از اینجا همه چیز را می بینم و از درد همه با خبر می شوم.من از دیدن گرفتاری های مردم خیلی غصه میخورم اما کاری از دستم بر نمی اید.همین حالا،ان دور ها،مادری را میبینم که در کنار بچه ی بیمار خود اشک میریزد.این زن بیچاره،با اینکه هر روز لباس میدوزد و کار میکند،ان قدر پول ندارد که برای فرزند خود دارو بخرد.توبیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر.پرستو گفت:با اینکه خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم،این کار را برای تو میکنم.انگاه پرزنان رفت و یاقوت را برای بچه ی بیمار و مادرش برد.

    صبح روز بعد،پرستو به مجسمه گفت:من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.اما شاهزاده ی خوش بخت گفت:یک شب دیگر هم پیش من بمان.پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه اتشی که خود را گرم کند.تو میتوانی زمرد یکی از چشم های مرا برای او ببری.

    پرستوی مهربان قبول کرد و یک شب دیگر هم پیش شاهزاده ی خوش بخت ماند اما صبح روز بعد،وقتی میخواست با شاهزاده خداحافظی کند،او باز هم التماس کرد و گفت:ای پرستوی کوچولو،فقط یک شب دیگر اینجا بمان.چشم دیگر مرا هم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد.او این روزها،سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:اما اگر این چشمت را هم ببخشی،کور میشوی و دیگر نمی توانی مردم شهر را ببینی.شاهزاده ی خوش بخت گفت:اما من راضی هستم؛چون جان یک انسان را نجات میدهم.

    پرستو زمرد را برای دخترک فقیر برد.وقتی برگشت،شاهزاده به او گفت:ای پرستوی مهربان،حالا زود باش پرواز کن و خودت را به دوستانت برسان.اما پرستو گفت:من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می اورم.از سرما هم نمی ترسم؛چون کار خوبی که انجام میدهم ، دلم را گرم میکند.

    ان سال زمستان،پرستو در شهر می گشت و برای شاهزاده خبر می اورد.هر شب هم تکه ای از طلا های لباس مجسمه را میکند و برای مردم فقیر می برد.

    در یکی از روز های اخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود، مردم در بوستان شهر گردش می کردند.ناگهان چشم یکی از انان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسمه ی شاهزاده ی خوش بخت افتاده بود.او نگاهی به مجسمه کرد و از تعجب فریادی کشید.مردم با شنیدن فریاد او ، دور مجسمه جمع شدند؛شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت.ان وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سر تا سر زمستان به ان ها می رسید، از کجا بود.

    مردم ان شهر،هنوز هم داستان شاهزاده ی خوش بخت و پرستوی مهربان را برای بچه های خود تعریف می کنند.

     
  34. نوریزاد عزیز ومبارز آگاه راه آزادی درودت باد و دست مریزاد.فرمودی نامه ای به رهبر می نویسی گفتم بد نیست این نوشته ی حقیقی و جانسوز را ضمیمه اش کنید.واقعا به خدا باوران باید گفت:عجب صبری خدایتان دارد.
    دختر حمید حائری: پدرم تحمل کیفر ندارد
    زندانی ۶۰ دوباره پای بسته در بیمارستان
    فرشته قاضی
    فرشته قاضی
    پنجشنبه 10 بهمن 1392
    خانواده حمید (ماشاالله) حائری می گویند این زندانی سیاسی در بخش سی سی یو بیمارستان دی بستری و سطح هوشیاری او به شدت پایین است.

    نگار حائری، دختر حمید حائری در مصاحبه با “روز” می گویدپدرش از ۲۹ دی ماه و پس از سکته قلبی به بیمارستان دی منتقل شده و وضعیت جسمانی مساعدی ندارد با این حال هم مامور بالای سر او حضور دارد و هم پای او با زنجیر به تخت بسته شده است.

    آقای حائری از زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر است که آذر ماه ۸۸ در منزل شخصی اش بازداشت و به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین ابتدا به اعدام و سپس به ۱۵ سال حبس در تبعید در زندان رجایی شهر محکوم شد.

    نگار حائری می گوید زمانی که پدرش را بازداشت کردند او به دلیل تصادف، دچار شکستگی لگن و شکستگی و خونریزی جمجمه بود اما با همان وضعیت به زندان و سلول انفرادی منتقل شد.

    او می افزاید که پدرش تحمل کیفر را ندارد و در پاسخ به پی گیری های خانواده برای مرخصی استعلاجی، ۴ میلیارد تومان وثیقه خواسته اند.

    حمید حائری از زندانیان سیاسی دهه ۶۰ است. دخترش می گوید: پدرم زندانی سیاسی دهه ۶۰ و از سال ۶۰ تا ۶۴ زندان بود. حکم اعدام داشت اما بعد عفو و آزاد شد. اتهام پدرم آن زمان هواداری از سازمان مجاهدین خلق بود. عموی من در این سازمان عضویت داشت و پدرم آن موقع به این سازمان کمک مالی کرده بود.اما سال ۸۸ بدون اینک پدرم فعالیتی داشته ویا در تجمعات حضور داشته باشد او را دستگیر کردند. آن هم در حالی که پدرم یک ماه قبل از بازداشت تصادف کرده و ۲۰ روز در بیمارستان بستری بود و بعد هم در خانه، استراحت مطلق بود. پدرم را با عصا بردند. او دچار شکستگی لگن و شکستگی و خونریزی جمجمه بود اما با این حال او را بردند و اتهام هواداری موثر از سازمان مجاهدین خلق و محاربه زدند. بعد ابتدا آقای مقیسه، قاضی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب برای پدرم حکم اعدام داد اما این حکم شکست و به ۱۵ سال حبس در تبعید تبدیل شد.

    او می افزاید: پدرم با وضعیت شکستگی لگن و جمجمه، ۱۷ ماه در سلول انفرادی و بدون ملاقات بود. بعد هم او را به بند ۳۵۰ بردند وسپس به زندان رجایی شهر تبعید کردند.پدرم قبل از سال ۸۸ هم مشکل قلبی داشت و ۳ استند در قلب اش گذاشته شده بود. بعد هم وقتی مرا بازداشت کردند پدرم دچار حمله قلبی شد. طی یکسال گذشته هم در زندان حافظه کوتاه مدت اش را از دست داده و دچار افسردگی شدید شده. پزشکی قانونی هم تمام بیماریهای پدرم را تایید کرده اما در انتهای نامه نوشته اند با وجود تمام بیماری ها، شرایط متهم به گونه ای نیست که نتواند کیفر را تحمل کند. این در حالی است که پدرم واقعا تحمل کیفر را ندارد. برای مرخصی استعلاجی هم که درخواست دادیم گفتند ۴ میلیارد وثیقه بیاورید.

    درباره وضعیت فعلی این زندانی سیاسی سئوال می کنم.نگار حائری می گوید: ۲۵پدرم دی دچار عارضه قلبی شده و تا بفرستند بهداری طول کشیده. برای بهداری شرایط طوری است که باید کسی همراه بیمار به بهداری برود. آقای محمد بنازاده امیرخیزی، همبندی پدرم با او می رود و متاسفانه زمین می خورد و ۲۵ پله را می افتد و دست و سرش می شکند. هر دو را به بیمارستان هزار تخت خوابی منتقل می کنند. آنجا متاسفانه رسیدگی نمی کنند. پدرم را که دستبند و پابند داشته، همین طور ول وکلی هم توهین و تحقیر می کنند.ما مراجعه کردیم دادسرا و از آقای خدابخشی، معاون دادستان درخواست انتقال به بیمارستان دی دادیم. موافقت کردند و نامه را بردیم اما توجهی نکردند و از بیمارستان به رجایی شهر بردند. تا ۲۹ دی که پدرم متاسفانه سکته کرده و با همان برگه ای که موافقت شده بود منتقل شوند بیمارستان دی، فرستادند بیمارستان دی. حالا چند روز است در سی سی یو به سر می برد و سطح هوشیاری اش خیلی پایین است.

    او می افزاید: درحال حاضر یک مامور بالای سر پدرم است و دو مامور هم بیرون در. یک پای پدرم را هم به تخت زنجیر کرده اند. روز دوشنبه یک دست پدرم را هم به تخت بسته بودند که من اعتراض کردم و گفتم از موی سفیدش خجالت بکشید، از چه چیز این بنده خدا میترسید؟ که بعد باز کردند.

    نگار حائری که وکیل دادگستری است وکالت پدرش را برعهده داشته و در ارتباط با پرونده پدرش مدتی بازداشت شده است. از او در همین زمینه سئوال می کنم.می گوید: بعد از شکستن حکم پدرم، پروانه وکالت من به مدت ١٠ سال تعلیق گرفت؛آن هم به دلیل داشتن وکالت به قول خودشان یک منافق بدون اجازه دادستان. بعد از تعلیق پروانه وکالت ام به من اجازه مشاوره دادند اما بعد بازداشت شدم واتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق زدند در صورتی که من هیج گرایش سیاسی به هیچ گروه و سازمانی نداشته و ندارم و اینکه عمو یا برادر من عضو این سازمان بوده یا هستند هیچ ارتباطی به من ندارد و من هیچ گرایشی به چنین سازمانی و هیچ سازمان دیگری نداشتم.

    دختر حمید حائری می افزاید: من توسط آگاهی دستگیر شدم ٢٤ روز بازداشتگاه آگاهی شاپور بودم. توی این ٢٤ روز نه حمام رفتم نه مسواک زدم. بر اثر ضربه هایی که به پهلوهایم زدند دچار خونریزی کلیه شدم. هنوز هم گاهی درد کلیه اذیت ام می کند. بعد از ٢٤ روز به زندان قرچک ورامین و بند شرارتیها منتقل شدم و یک ماه و نیم قرچک بودم با شرایط غیر قابل تصور. ابتدا می گفتند نامه ای که توی آن ذکر شده بود با مدرک فوق لیسانسم میتوانم مشاور حقوقی باشم جعلی است بعد از ٢٤ روز توی آگاهی بودن و یک ماه و نیم قرچک ورامین بودن، نامه را استعلام کردند. وقتی مشخص شد جعلی نیست به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شدم و دو ماه در این بند در انفرادی بودم؛ که این بار گفتند جرم ات مشاوره به خانواده های زندانی های سیاسی است. بعد هم به بند زنان زندان اوین منتقل ام کردند و بعد در دادگاه از تبرئه شدم ولی برای آزادی ام ۳۰۰ میلیون وثیقه گرفتند.

    خانم حائری می گوید که به خاطر نبود بهداشت در اداره آگاهی و زندان قرچک ورامین قرچک دچار مشکلات زیادی شده است او توضیح می دهد: سرم شپش گذاشت. وقتی مرا به ۲۰۹ منتقل کردند بعد از التماس های من برای رسیدگی به خارش بیش از حد سرم، پزشک بهداری دستور کوتاه کردن موهای سرم را داد. ولی به دلیل عدم اجازه استفاده از قیچی و هر گونه وسیله تیز موهایم را با ناخن گیر کوتاه کردم و پس از چند روز که شپش در سلولم دیدند موهایم را از ته تراشیدند. خیلی سخت بود و خیلی تحقیر شدم نمی توانم آن شرایط را برای شما توصیف کنم به من حتی دست نمی زدند و می گفتند تو نجس هستی. در حالیکه من هیچ کاری نکرده بودم و تنها پی گیر پرونده پدرم بودم. بعد هم که آزاد شدم مادرم را که کارمند ۲۰ ساله بیمارستان دی بود اخراج کردند. شرایط خیلی بدی بود بخصوص که پدرم از شنیدن خبر بازداشت من دچار حمله قلبی شده بود و خیلی نگران بودیم. اما یک ماه آخر بازداشت ام اجازه دادند با پدرم ملاقات داشته باشم.

    دختر حمید حائری سپس می گوید: در حال حاضر اما تنها چیزی که برای ما اهمیت دارد وضعیت و سلامتی پدرم است. او تحمل کیفر را ندارد و ما امیدواریم با آزادی اش موافقت کنند بخصوص الان که در چنین شرایطی در بیمارستان است.

     
  35. آدم وقتي يك بازي را شروع ميكند ممكن است بازنده بأشد ولي كسي كه هيچ بازي را شروع نميكند هميشه بازنده است .
    شما آقاي نوريزاد وارد بازي شده أيد كه نه تنها بازنده نيستيد بلكه عده اي را هم وارد اين بازي برد خواهيد كرد .
    بازنده مردمي اند كه ميترسن وارد اين بازي شوند .

     
  36. با سلام جناب نوری زاد
    درود بر شما
    رضا
    ملبورن استرالیا

     
  37. ” خواهشا آقای نوری زاد پاسخ بدن”
    سلام آقای نوری زاد
    من 24 سالمه (افسوس چقدر زود گذشت)
    یه سوال دارم از شما!
    مردم صاحب حکومت هستند یا حکومت صاحب مردم ؟
    اگر مردم صاحب حکومت هستند, ما(اکثریت جامعه) این حکومت رو نمیخواهیم. باید چیکار کرد؟

    آیا باید سالهای از عمر رو افسوس بخوریم!

     
  38. درود بر شما آقای عی غزالی
    یقینا گردانندگان سایت صلح نیوز مشکل اخلاقی و شخصیتی دارند.. البته من این جریان رو مشکوک میبینیم چون شدیدا خودشون رو دارن به لاریجانی ها می چسبانند و بقیه را می کوبند..از نگاه امنیتی کاملا این سایت مشکوکه
    راستی آقای نوری زاد یک سوال نسبتا خصوصی:
    شما قبلا که از صبح می رفتید و الان که از حوالی ظهر می روید نماز خود را کجا میخوانید؟؟؟ چه کیفی می دهد نماز جلوی دوربین های اطلاعات در پیاده رو .. قطعا آنها هم از پشت دوربین به شما اقتدا می کنند :))

     
  39. علی غزالی:

    در اختلالات روانی مبحثی تحت عنوان” اختلال شخصیت نمایشی” وجود دارد که فرد به نوعی بیمارگونه توجه دیگران را به خود میطلبد و فرقی نیز نمیکند که این توجه مثبت باشد یا منفی و البته میل اولیه به مثبت بودن است و در صورت عدم توان در جلب توجه مثبت دیگران، فرد متوسل به اعمال خارج از قاعده میشود تا به نحوی مورد توجه قرار گیرد.(توضیحات بیشتر درباره این اختلال روانی را در پی نوشت یکم بخوانید)

    از مبتلایان این بیماری نمونه های تاریخی مشهور و جالبی نیز وجود دارد که یکی از مشهورترین آنها برادر حاتم طایی است.

    *آوازه بخشنده بودن حاتم در جهان عرب پیچیده بود و برادرش نیز بسیار مشتاق بود که بسان حاتم بر سر زبانها باشد و بدین قصد شروع به بخشندگی به تقلید از حاتم نمود که نتوانست در آن امر توفیقی کسب کند تا جایی که مادرش روزی به وی گفت: تو نمیتوانی مانند حاتم باشی! حاتم زمانی که نوزاد بود و زنی با بچه وارد اتاق میشد حاتم که در حال شیر خوردن از سینه من بود سینه ام را رها میکرد تا آن کودک بیاید و شیر بنوشد و تو بر خلاف او در چنین شرایطی حریص تر به سینه من چنگ میزدی و…

    برادر حاتم هم که از کسب نام بواسطه بخشندگی نا امید شد آمد بول کرد در آب زمزم و بدین سان نامش در تمام جهان عرب پیچید که دیوانه ای در چاه زمزم بول کرده است و…. !!!

    قصد سخنوری در خصوص مباحث روانشناسی و اختلالات روانی را ندارم و این موضوع را از باب مقدمه برای اصل سخن آوردم.

    **سایت صلح نیوز مدت کوتاهیست که وارد فضای مجازی شده و در همین دوران کوتاه به خاطر خبرهای خاصش از نوع بول کردن در چاه زمزم! سر زبانها افتاده که سایتی راه افتاده که درباره فلان رابطه اخلاقی فلان کسک چنین ادعایی کرده است و برخی ساده دل که دوست دارند هر موضوع و عمل قناسی را به یکی از ارکان نظام و خصوصاً سپاه وصل کنند در دام مدیران بیمار این سایت افتادند و در فضای مجازی اینگونه فضاسازی نمودند که این سایت هرزنگار که از هر لحاظ، چه فنی و چه محتوایی بسیار آماتور و ضعیف است وابسته و متعلق به سپاه است! در صورتی که یکی از مقامات مسئول سپاه در پاسخ به این انتقاد بنده که چرا چنین سایتی راه انداختید و چنین مطالب شنیعی را منتشر میکنید با حالت تعجب و خنده گفت شما اگر مدیر این سایت را دیده بودید دیگر چنین ادعایی نمیکردید!

    از میل به مطرح شدن گردانندگان کوتوله این سایت هرزنگار همین میزان باید گفت که مطالبی را علیه خودشان مینویسند و به سایتهای رسمی و نامدار و معتبر ارسال میکنند و با واسطه هایی پیگیر انتشار آن مطالب میشوند و در آن مطالب خودشان را که در اذهان همه ی جریانات سیاسی، معیوب مغزان بیماری بیش نیستند را در حد سران جریان ضد فتنه! مطرح میکنند و… و آنچنان در این عمل از قلم ناشی برخوردارند که هر خواننده ای به این موضوع بسادگی پی میبرد و جالب است که در اکثر مواقع و موارد، مدیران سایتها پی به این موضوع که مطلب انتقادی از سوی خود گردانندگان بیمار این سایت هرزنگار منتشر شده است میبرند و از انتشار آن خودداری میکنند.

    در دید اول و پس از برخورد با خبرها و اقدامات این سایت هرزنگار بر این شدیم که به دلیل عدم توجه مخاطبان و جایگاه ضعیف این سایت هرزنگار در فضای رسانه ای کشور وقعی به آن ننهیم ولی عدم برخورد به موقع مسئولین مربوطه با اقدامات شنیع و ضد دینی و ضد اخلاقی این سایت هرزنگار کار را به آنجا رسانده که سکوت موجه نیست. خصوصاً اینکه به نحوی این سایت هرزنگار منتسب به نظام نیز میشود و عدم برخورد با چنین شبکه ضد دینی میتواند آسیبهای فراوانی را به دین و مذهب و اخلاق در جامعه بزند.

    این سایت در چند روز گذشته مدعی شده بود که مهدی خزعلی شبها با شلوارک در خیابانهای تهران پرسه میزند و اعتیاد شدیدی به ماده مخدر شیشه پیدا کرده است! و این ادعا آنقدر عجیب و غیر عادی بود که آیت الله خزعلی که از نظر سیاسی تفاوت نظرهایی نیز با فرزندش دارد شدیداً واکنش نشان دادند و بدرستی فرمودند که چنین اقداماتی که بدلیل اختلاف گرایش فردی را متهم به امری دروغ کنیم و چنین تهمتی را روانه یک مسلمان نماییم باعث ضربه به نظام است.

    اما روح بیمار گردانندگان این سایت هرزنگار با این خبر نیز خوب اقناع نشده و اسمشان هنوز خوب در جامعه به حد اقناع نپیچیده! در خبری دیگر مدعی امری شدند که اگر ذره ای دین و اعتقاد و مسلمانی در وجود مسئولین امر وجود داشته باشد باید گردانندگان این سایت هرزنگار را در ملا عام به حکم قرآن مجازات کنند(حال این مجازات چه شلاق باشد چه هر چیز دیگر)

    همه میدانند که هیچگونه قرابت فکری میان ما و جریان ما با آقای محمد نوریزاد نیست ولی کجا شرع مقدس چنین اجازه ای را داده که به یک مسلمان که چه عرض کنم حتی به یک کافر حربی چنین تهمتی را رواکنیم.

    اگر به پلید ترین موجود هستی و به دروغ چنین تهمتی روا داشته میشد امثال ما از غصه میمردیم روا بود. حال آنکه به یک مسلمان و شیعه اثنی عشری که فقط از نظر سیاسی با ما و برخی دیگر اختلافاتی دارد چنین تهمت بزرگی روا داشته شده است.

    از لینک زیر خبر را بخوانید تا ببینید چه میگویم: http://solhnews.org/اختصاصی-افشای-برگ-دیگری-از-فساد-جریان-ض/

    پ ن: http://fa.wikipedia.org/wiki/اختلال_شخصیت_نمایشی

    پ ن2: آقای عبدالصمدخرم آبادی! دبیر کارگروه تعیین مصادیق مجرمانه رایانه ای، دیگر مسئولانی که تا به امروز ده ها خبر تهمت گونه و ضد دینی این سایت هرزنگار را دیدید و چیزی نگفتید! منتظر چرخش چرخ روزگار باشید و البته در آن روز هم ما برای زیر پا گذاشته شدن اخلاق و مذهب و دین و… همین قدر که امروز بر آشفتیم محزون میشویم.

    پ ن3: برادران ارزشی که پس از افشای بدون نام مداح متجاوز به یک زن شوهردار و مداح هفت تیر کش و … برای اخلاق مرثیه ها خواندید و اقدام ما را زیر سوال بردید! جهت اطلاع

    پ ن4: گردانندگان هرزنگار صلح نیوز! متاسفم برایتان وقتی میبینید در جامعه امروز ما در آب زمزم بول کردن که هیچ! بدتر از آن را نیز مرتکب شوید کسی توجه نمیکند و از این باب چه عذابی میکشید شما!

    پ ن5: مصاحبه آیت الله خزعلی در نکوهش دروغ پردازیهای این سایت هرزنگار درخصوص دکتر مهدی خزعلی http://www.entekhab.ir/fa/news/147145

    پ ن6:حضرت علی(ع) که پس از جنگ جمل در مواجهه با فردی که به عایشه توهین کرد آن واکنش تاریخی را نشان دادند و دستور بر اجرای حد شرعی به یک رزمنده ای را صادر کردند که تاساعاتی قبل جانش را برای حضرت در سبد اخلاص گذاشته بود. اگر امروز میبودند در مواجهه با این تهمت شنیع و ناروایی که به عقل هیچ شیطانی نمیرسد چه فرمانی صادر میکردند؟!

    پ ن7: در مواجهه با این فروپاشی اخلاقی و کمکاری مسئولین امر چنان دست و بالم میلرزد که نه توان نگارش متنی درخور را دارم و نه اندیشیدن درخصوص جملات و کلمات و نه مجازم به سکوت./ ایرادات ویرایشی و ضعف قلم را و ننوشتن بایسه هارا ببخشید.

     
  40. استاد بزگوار جناب آقای نوری زاد عزیز
    می گویند روزی شخصی رفت بالای منبر و هی داد می زد ای مردم بیایید مشرک شوید ! خیلی از پا منبری ها اعتراض کردند که این چه حرفی است . آن شخص گفت ای مردم این همه گناه پس خدا چی ، بابا ذره ای هم خدا را در نظر بگیرید،
    به راستی این دستگاه اینقدر در گناه و ظلم غوطه ور است و آنچنان سرمست که گویی خدایی وجود ندارد.

     
  41. درود جناب نوری زاد
    در یکی از کامنت ها دیدم کسی شما را به فریب دادن جوانها متهم کرده بود که در جوابش چند خطی پیام دادم . که آن جوابیه را در زیر برای شما نیز کپی کردم خواهشمندم اگر وقتتان اجازه میدهد نقدی هرچند کوتاه بر آن بنویسید تا وقتی هنگام اشتراک گذاری مطالب شما با چنین برخوردهای مشابهی روبرو میشوم با اطلاعات بیشتری بتوانم از تلاش میهن پرستانه یتان دفاع کنم.
    پیشاپیش ممنون از لطفتان.

    سلام آقای امینی
    نظرتان را در مورد جناب نوری زادخواندم و لازم دانستم بگویم:

    در کل تاریخ چه بسا بودند دانشمندان، شاعران، ادیبان و یا هنرمندانی که با در پیش گرفتن روشی بهلول وار توانسته اند در میان ظلم و خفقان حاکم بر زمان خویش اندک فضایی امنی برای رسانیدن پیام روشنگرانه خویش به مردم ایجاد کنند.

    آری قبول دارم که سیاستی رندانه در نظام حاکم است که خود مسئولین مشکلات را میگویند تا بتوانند بدین وسیله از خفقان حاکم بر جامعه کم کنند ، به عنوان مثال به (اخبار 20.30 )و یا (برنامه طنز صبح جمعه رادیو ایران) و.. اشاره میکنم. اما اگر دقت کرده باشید در این قبیل از برنامه ها فقط خود مشکل را بیان کنند و نه علت و ریشه اصلی آن!

    لذا آقای نوری زاد نیز شاید در نگاه ظاهری یکی از مجریان همین سیاست مذکور به نظر آیند اما اگر کمی با تامل و ژرف نگری بیشتر مطالب ایشان را مطالعه نمایید متوجه خواهید گشت که ایشان، در پی بیان ناهنجاریهای اجتماعی (بر خلاف سیاست یاد شده)به ریشه یابی و بیان علل اصلی ایجاد آن می پردازند و با شجاعت تمام آن علل را حتی اگر انگشت اتهامشان به سمت عالیترین اشخاص نظام باشد، بیان می کند. و این خود دلیلی است عیان بر باطل بودن اتهامی که شما بر ایشان وارد مینمایید.

    و البته محتمل است که نظام با روی کار آوردن دولت روباه صفت روحانی برای چند تن از مخالفان خویش که در رسانه ها حضور فعال دارد فضایی امن ایجاد نموده تا از یک سو به دنبال تلطیف وجه این دولت نو ظهور باشد و از سوی دیگر در سایه این تلطیف نمایی، آزاد اندیشان دگر را، راحت تر به بند بکشاند.

    حال بیاییم در اینجا یقین را بر این فرض بگیریم که فضای امنی که(در این مقطع) برای جناب نوریزاد ایجاد گشته منطبق با همین سیاست نظام است،

    آیا به نظر شما چون احتمال این میرود که مبادا ما ملت هشیار و همه چیز فهم! فریب این سیاست نظام را بخوریم، باید به آقای نوریزاد بگوییم ساکت باش! و خود نیز دست به سینه منتظر آن شویم که آزادی به استقبال ما مردمان خفته در خانه خویش بیآید؟!

    و یا آنکه می بایست ما نیز با ایشان همراه شویم و هوشیارانه از این موقعیت کم تنشی که ایجاد شده ، به نفع خود و آگاهی مردم استفاده نماییم ؟
    ونیز شما گفتید:(ما گرفتار یک بازی شده ایم و آن هم این است که تمام توجه ما را به سمت نوری زاد جلب می کنند تا بتوانند فریاد امثال طبرزدی ها را خاموش کنند)..
    پس اگر اینچنین باشد که بواسطه شنیده شدن فریادهای آزادی خواهانه نوری زاد ما آنقدر کاهل باشیم که از شنیدن فریادهای طبرزدی، تاجزاده و یا دیگر عزیزان در بند غافل بمانیم آیا در این غفلت ما ، نوری زاد مقصر است؟!!! پس فهم و هوشیاری ما کجا رفته؟!

    با این جمله سخنم را کوتاه میکنم:

    گفتن سخن حق ،خود یک حق است که از باید عدا شود.حال چه در بعضی از مقاطع موافق با سیاست های یه نظام مستبد باشد و چه بر خلاف آن.

     
  42. محمد نوری‌زاد: از حکومت یا در مقابل حکومت

    همه کسانی که اندک آشنایی با فضای سیاسی ایران دارند، بدون شک با الگوی «حسین شریعتمداری» در نسبت دادن عناوینی چون مزدور، خائن و امثال این‌ها به مخالفین نیز آشنا هستند. در این الگو تعدادی از عناصر ثابت هستند، مثلا رفتار خود شخص. امثال شریعتمداری به این که این رفتار صحیح است یا غلط و این که آیا به نفع کشور است و یا به ضرر کشور کاری ندارند، بلکه کنش‌ها یا واکنش‌های آنان مبتنی بر چسباندن برچسب‌هایی با بار منفی بر طرف مقابل است؛ برچسب‌هایی که با «وقایع عینی» نیز پشتیبانی نمی‌شوند. یعنی این که به عنوان مثال به شخص مقابل برچسب جاسوس الصاق می‌شود اما شواهدی مبنی بر این که واقعا کار جاسوسی انجام داده است (یعنی اطلاعاتی به کشور بیگانه داده است) ارائه نمی‌شود و این جاسوس کذایی حتی دستگیر هم نمی‌شود، گویا جاسوسی است که آزادانه در حال انجام وظیفه خود است و کسی هم کاری به او ندارد.

    در نوع دیگری از الگوی حسین شریعتمداری، که منطق آن حتی از نمونه قبلی ذکر شده سست‌تر است، چسباندن اتهامات اخلاقی به طرف مقابل است. حکومت ایران یاد گرفته است که به جای نقد فلان شبکه تلویزیونی به این که فلان برنامه خلاف واقع بود، عوامل آن برنامه را متهم به فساد اخلاقی کند.
    خوشمان بیاید یا نیاید، ولایت ظالم فقیه با همه ملحقاتش (از جمله حسین شریعتمداری و الگوی رفتاری او)، نمودی از برآیند آگاهی ما مردم ایران است. اکثر ما در درون خودمان یک حسین شریعتمداری کوچک داریم، هر چند ظاهرا «آزاد اندیش» باشیم و حتی از رفتار حسین شریعتمداری متنفر هم باشیم، در عمل این حسین شریعتمداری کوچک ممکن است خود را عیان کند. این موضوع را می‌توان با بررسی واکنش برخی افراد در خصوص یک مصداق عملی، یعنی محمد نوری‌زاد مشاهده کرد.
    بدون شک در خصوص محمد نوری‌زاد مسائلی هست که از چشم عموم ما پنهان است. او اینطرف و آنطرف می‌رود، از خوزستان و کردستان گرفته تا جلوی در وزارت اطلاعات، او با بی بی سی مصاحبه می‌کند و عملا بسیاری مسائل را می‌گوید که اگر هر شخص دیگری در ایران آن‌ها را مطرح کند حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود. جواب او به این سوال که چرا حکومت کاری با او ندارد هم تا آن‌جا که من می‌دانم یک جمله است: من جانم را در دست گرفته‌ام.

    اما «حسین شریعتمداری» درون برخی از ما، فتوا می‌دهد که داستان سرایی کنیم، و به جای آن که عمل نوری‌زاد را نقد کنیم (اگر نقدی داریم)، او را بلافاصله و بدون هیچ دلیل روشنی و صرفا به این دلیل که عمل نوری‌زاد «غیرعادی» است، او را تبدیل به مامور حکومت کنیم، و از آن بدتر توهین هم بکنیم.
    روال صحیح اما نقد عملکرد اوست، اگر به هردلیل از عملکرد او رضایت نداریم. فرضا اگر برایمان جای سوال است که چرا کسی کاری به کار نوری‌زاد ندارد، بایستی این سوال را مطرح کنیم و بر آن اصرار کنیم تا از نوری‌زاد جوابی بگیریم و اگر جوابی گرفتیم و راضی نشدیم، باز جواب را نقد کنیم و آنقدر این کار را ادامه دهیم تا واقعیت روشن شود. واقعیت امر آنست که ما چنین روشی را دوست نداریم، برعکس تولید کردن فرضیات موهوم و اصرار بر درست بودن آن فرضیات را می‌پسندیم. دقیقا از همین روست که در جایی از مملکت، کسی مثل حسین شریعتمداری نشسته است و بر امورات ما دخل و تصرف می‌کند، چرا که در برآیند آگاهی عموم ما مردم، یک حسین شریعتمداری وجود دارد.
    گیریم که اصلا محمد نوری‌زاد مامور خود حکومت باشد. کاری که او اکنون می‌کند و محصول آن را بایستی رصد و ارزیابی کرد. کسانی که معتقدند محمد نوری‌زاد مامور حکومت است، بایستی حداقل قادر باشند منافع کار او برای حکومت را نیز برشمارند، و الا ادعایشان مبنایی ندارد.

    در نقطه مقابل، محمد نوری‌زاد ما را با خود به نقاطی از کشورمان برد که کمتر درباره آن می‌دانستیم. در آن زمان که عده‌ای سرخوش از تماس تلفنی روحانی و اوباما و یا مثلا توافق هسته‌ای و … بودند، محمد نوری زاد جوانان کُردی را به ما نشان داد که مهندس بودند اما کول‌بر بودند و یا در فروشگاه تاناکورا کار می‌کردند، تا بیندیشیم که محصل این توافق هسته ای برای این کول‌بر چیست؟ محمد نوری‌زاد ما را به شادگان و خرمشهر و آبادان برد، شهر‌هایی که در تلویزیون ایران سالی یک‌بار از آن‌ها یاد می‌شود، در سالگرد شروع جنگ و به عنوان شهر‌های خون و حماسه و … اما نوری‌زاد نشانمان داد که این هموطنان حماسه ساز ما، آب برای نوشیدن ندارند …
    و محمد نوری‌زاد ما را با آن دختر نوجوان کردی آشنا کرد که با شلیک گلوله لباس شخصی‌ها کشته شد، در داستانی شبیه به ندا آقا سلطان …
    و محمد نوری‌زاد مستقیم و به درستی رهبری علی خامنه‌ای را نشانه گرفته است و می‌گوید که ای آقا، اگر شما قدرت داری، مسئولیت هم داری. و در قبال این مسئولیتت «باید» پاسخگو باشی. و چون چنین پاسخگویی محقق نمی‌شود، او اخیرا اعلام کرد که ولایت فقیه را قبول ندارد.

    و محمد نوری‌زاد بر سرداران فربه سپاه بیرحمانه می‌تازد، و این که آن رشادت‌های دوران جنگ را بایستی در گذشته‌ها دنبال کرد و یا بخشی از سپاهیان که در حاشیه‌اند. و الا فرماندهان کنونی سپاه با پول نفت روز به روز فربه و فربه‌تر شده‌اند.
    و محمد نوری‌زاد با صدای بلند می‌گوید از بدبختی که بر سر این مملکت آمده، به نام انرژی هسته‌ای.
    و محمد نوری‌زاد در این دورانی که حکومت مدعی است ولایت فقیه الگویی برای همه جهانیان است، به صراحت می‌گوید که «ما دروغ گفتیم».
    و محمد نوری‌زاد از جهالت‌های روحانیون به سبب وارد شدن در اموری که در آن تخصصی ندارند می‌گوید و از خرافات رواج یافته در سرزمین ما.
    و محمد نوری‌زاد ابهت وزارت اطلاعات را به سخره گرفته است، با قدم‌زدن‌های اعصاب خرد کنش (برای اطلاعاتی‌ها) در جلوی وزارت اطلاعات.
    و محمد نوری‌زاد در حرکتی نمادین پای یک کودک بهایی زاده را بوسید.
    و محمد نوری‌زاد …

    و دیگر در این مملکت گرفتار شده در خفقان، چه چیزی مانده است که محمد نوری‌زاد از آن انتقاد نکرده باشد؟
    و مگر کعبه آمال ما در امور سیاسی آن نیست که در نهایت بتوانیم آزادانه نقد کنیم؟ گیریم که حکومت خود، محمد نوری‌زاد را مامور کرده باشد (فرضیه‌ای که البته هیچ مبنایی ندارد)، مگر (به فرض که چنین باشد) این نشانه تغییر بنیادین در جایی از حکومت نیست؟
    گر چه من چنین هوش و ذکاوتی در حکومت نمی‌بینم که بتواند چنین طرح محیر العقولی را در راستای اهداف خودش به اجرا برساند، اما اگر هم واقعا حکومت یا حداقل بخشی از حکومت چنین طرحی را در دست داشته باشد، شخصا این بخش خیالی از حکومت را که برای بقای خود حاضر است به چنین انتقاداتی سهمگین از خودش دست بزند، خیلی بیشتر از حسن روحانی و دولت اعتدال و امیدش می‌پسندم.

    محسن نمکیان
    دهم بهمن 1392
    استکهلم، سوئد

    * یک روز پس از نگارش این نوشته، محمد نوری‌زاد نامه سی‌ام خود را منتشر کرد.
    http://mohsennamakian.blogspot.se/2014/01/blog-post_31.html

     
  43. سلام

    فقط خواستم بگم مواردی مثل این آقای وانتی زیاد هست. ولی با موقعیتی که شما دارید اخبار غیر مستند رو پخش نکنید. چون میتونه همشون بازی های برادرا باشه
    براتون آرزوی موفقیت دارم

     
  44. سلام آقای نوریزاد گرامی
    من از کلمه آخوند به حدی بیزارم ,که مار از پونه .
    قربانت

     
  45. میراقا طلبه جانباز ازقم

    الا لعنت الله علی القوم الظالمین وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون } بااین گزارش وانتی دلم را پاره پاره کردی نمی توانم خودرا کنترل کنم اشگم همچنان بی اختیار می ریزد. باید غیور مردان بپا خیزند وسرنوشت را دیگرگونه رقم زنند.دیگر نمی توانم چیزی بنویسم .بخدا سپردمت .وازدست این ظالمان بخدا شکایت می کنم .امان از آه مظلوم که بی درنگ درپیشگاه خداونداست.

     
  46. نظر دهندگان محترم
    1 – جناب نوری زاد تناقض در نوشته هایتان میباشد:
    ” سربازی که ازدیروزدیده بودمش آمد که: پس کوله وپرچم هایت کو؟ گفتم: نشد که بیاورم. چرا؟…”
    ” دومرد نسبتاً چاق اطلاعاتی ازیک اتومبیل پیاده شدند وازکنارمن عبورکردند. سلامشان گفتم. یکی شان با نگاه به پرچمها گفت: خیره ایشالّا. …”
    تناقض:
    جمله اول شما آنروز پرچم ها را نبرده بودید
    جمله دوم یکی شان با نگاه به پرچمها گفت…
    این تناقض و اشتباه لپی اگر اصلاح نگردد قطعا حکومتیها از آن برای نا صحیح بودن سابر گفته های شما استفاده خواهند کرد. میدانیم که غریق به هر ریسمانی آویزان میگردد.
    2 – یکی یکی دزدها یکدیگر را لو میدهند، به سلامتی نیروی انتظامی به سرکردگی اسماعیل مقدم هم در صف نفت فروشان حکومتی معرفی شد.
    3 – توافق هسته ای نظام جمهوری اسلامی یعنی آقای علی خامنه ای {{(سخن راندن مورخ 27/11/1392-در حین گفتن جمله – که مصلحت بدانه نظام جمهوری اسلامی – ایشان با انگشت اشاره دست چپ بسوی سینه خود اشاره میکند یعنی من علی خامنه ائی نظام جمهوری اسلامی میباشم)}}”” پس از چندین سال اهم تلم کردن که ثمری جز اوردن فلاکت برای مملکت و مردم در پی نداشت را یک پیروزی خواندن فقط از عهده آخوند بر می آید ولا غیر.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوی دموکراسی و ازادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

    ——————

    سلام آقا مهدی گرامی
    این نوشته به سه روز قبل اشاره دارد. یعنی مرور خاطرات گذشته کمی با اشتباه همراه است واین اجتناب ناپذیراست.
    با احترام

    .

     
  47. درود٬ از این قبیل مسائل از اول روی کارآمدن جمهوری اسلامی( در ایران
    بلا زده)فراوان بوده واست٬ وبسیاری از کانون زندگی مردم خوش باور مسلمان شیعه
    ایرانی بازیچه قضات بی سواد شیطان صفت شده است.

     
  48. سلام حاجی
    همون طور که از هوش شما بر میاد و گوشی اومده دستت
    ممکن است خیلی از این تظلم ها جوری تور برادران باشد برای تند کردن آتش شما
    البته از این شیاطین هرچی بگی بر میاد ولی مراقب باشید
    شما را به نق نق کردن و دایم آیه یاس خوندن وادار نکنند
    اینها همه شیطنت خودشونو برای شما ذخیره کرده اند
    هرچند اینها سحر مفطرا هستندو با چراغ حق در اوفتادن عاقبت شکست برایشان دارد

     
  49. نمیدانم کجا خواندم یا شنیدم که ..روح بزرگ .. پراز جای زخم است .آری جناب نوریزاد .آدمهای بزرگ باتحمل رنج اراده میکنندوآدمهای کوچک آرزو.جناب ..آب برلانه مورچگان ریخته ای….برای اراده وپشتکارت یک یاعلی

     
  50. نمیدانم کجا خواندم یا شنیدم که <>پراز جای زخم است .آری جناب نوریزاد .آدمهای بزرگ باتحمل رنج اراده میکنندوآدمهای کوچک آرزو.جناب ..آب برلانه مورچگان ریخته ای….برای اراده وپشتکارت یک یاعلی

     
  51. با درود به جناب نوریزاد! من در جواب آن مرد وانت بار بگویم عزیز جریان مملکت هم مثل جریان زن شما بود چون ما مردم ابله هم قضاوت را برای پس گرفتن ایران خانم از مستبد قبلی که آنرا ملک خصوصی و خانواده گیش کرده بود پیش خمینی و مشتی آخوند بردیم و تا چشم اقا به ایران خانم افتاد به کمک خود ما آنرا از حلقوم مستبد قبلی بدرآورد ولی افسوس که از همانزمان تا کنون ما هم مثل شما دنبال نخود سیاه فرستاده شده ایم.می گفتی راه دراز است و پر خطر اگر زنت را می خواهی شاید جانت را بگیرند چنانچه این نا مردمان هزاران هزار از ایرانیان را نا بود کرده اند. ولی چاره ای جز مبارزه و مقاومت نیست!

     
  52. ماجرای حاجی

    عزیز نسین

    حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که می تواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.
    همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را می داند؟
    نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.
    دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت: « تا آنجا که من می دانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم»
    با این راه حل، خیال همه آسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.
    مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقن نمی دانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت: الله اکبر. مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند: الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله می کرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند. آقا دوباره سرپا شد و گفت: الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند: الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. آقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند: آآآآآآآآخ. مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند: آآآآآآآآآآخ.
    آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش می کرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم می کردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.
    آخوند فریاد می کشید:«خدایا به دادم برس». مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس می کردند.
    آقا فریاد می کشید:«ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمی بینید؟»
    مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.
    آقا از درد به زمین چنگ می زد و از خدا یاری می خواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
    باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود می پیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.
    جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.
    آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.
    اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمی گویند در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.
    البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر می شوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشی ست نه مدت آن.
    باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند.

     
  53. سلام آقای نوری زاد
    نوشته اید: “دومرد نسبتاً چاق اطلاعاتی ازیک اتومبیل پیاده شدند وازکنارمن عبورکردند. سلامشان گفتم. یکی شان با نگاه به پرچمها گفت: خیره ایشالا”
    شما که گفتید پرچم ها را نبردید!!! احتمالا اینجا اشتباهی شده اصلاح بفرمایید..

    —————–

    سلام سلیم گرامی
    بله این خاطره را که من امروز نوشته ام به سه روز پیش مربوط است و اشتباه شده. پوزش

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2161 seconds.