سر تیتر خبرها
دوشنبه هفتم بهمن – روز بیست ویکم (قسمت نخست)

دوشنبه هفتم بهمن – روز بیست ویکم (قسمت نخست)

نخست این بگویم که من دیروزسه شنبه سرساعت یازده رفتم اوین وبه یکی ازسربازانی که قضایای مراجعین را پیگیری می کنند گفتم من فلانی ام زنگ بزن به اجرای احکام وبگو آمده اموالش را پس بگیرد. زنگ زد وبا لبخندی نمکین گفت: می گویند خبری نیست. جای ماندن نبود. یازده اگرآنجا بودم سرساعت یازده وبیست دقیقه داشتم قدم می زدم بدون کوله وپرچم چون اوین را بدون کوله رفته بودم. واما داستان یک روزقبلش دوشنبه هفت بهمن:

زیراندازِسبزفسفری را پهن کردم ونشستم برسرِجدول خیابان ویک به یکِ پرچم ها را درجاهای مخصوص کوله فروبردم. سرنگهبان، همان بیرونِ درِ ورودی بود ومن با دستی که بالا بردم واو با دستی که بالا آورد، پیام همیشگی را رد وبدل کردیم. که یعنی من گفتم: به دوستان خبربده که من اینجایم، واوجواب داد: ای بچشم.

نخستین عزیزی که دست به آسمانِ همراهی بُرد وازهمان بالا خوشه هایی ازستارگانِ صمیمیت را برگرفت وپایین کشید وبرسرِمن افشاند، یک دخترجوانِ چادریِ شاداب وشوخ وسرزنده بود. ازمقابل آمد ودربرابرم ایستاد وسلام گفت وهیجانِ خفته دردرونِ خود را برکشید و همه را به سمتِ دست ها وکلمه ها وصورت نازنینش جاری کرد وتند وتند ازخودش ازمادرش ازمن ازگذشته ازآینده وازسبزبودنش گفت ورفت.

من چه کردم؟ اوکه رفت، دفترچه ی یادداشت کف دستی ام را درآوردم وهمانجا زیردوربین هایی که ازبالا به من وبه اطراف زل زده بودند نوشتم: دوشنبه هفتم بهمن. امروزدختری آمد چادری. شال سبزی داشت. لبه های مانتویش سبزبود. کیفِ قشنگ وسبزی نیزبه دست گرفته بود. گفت که مادرش به اوگفته فلانی چند وقتی است آمده اینجا ودراینجا به اعتراض قدم می زند. دخترجوان به ستِ سبزش اشاره کرد وگفت: می بینید که من هنوز به یاد آن روزهای خوب، سبزم. خودم را ازشما وشما را ازخود می دانم.

به اوگفتم: دخترم، سپاس که آمدی وبه این معترضِ تنها خداقوتی گفتی وبه پاهای فرتوت اوتوان بخشودی. سپاس که ازاین دوربین ها وازاین سربازان وحساسیت های این اطراف نهراسیدی وآمدی که بگویی: زنده ای وزندگی را دوست داری. وبراین مصرّی که: زندگی وآینده ات باید به دست وانتخاب خودت سامان پذیرد، نه این که دیگرانی که هیچ نسبتی ومرافقتی با توندارند، برای تو وبجای توتصمیم بگیرند وبرتوتحکم کنند. ونوشتم: خانه ی دخترجوان درهمان حوالی ودرجوارِ دیوار دراز وزارت اطلاعات بود.

دختری که چندی پیش آمده بود به دیدن من ومن خیلی زود روانه اش کرده بودم وبا همین روانه کردنِ زودهنگام خنده را برچهره اش خشکانده بودم، با اتومبیلش ازبزرگراه خارج شد وآمد ودستی تکان داد وخنده ی صورتش را به من هدیه داد ورفت. من اسم اورا ” خنده ماسیده” نهاده ام. که یعنی من چه بی رحمانه اما بخاطرخودش، او را رانده بودم وشادمانی را برصورتش خشکانده بودم.
کمی بعد پسرجوانی آمد بیست وهفت هشت ساله. کمی درشت بود. ایستاد درمقابلم. می خواست با من دیده بوسی کند. اجازه گرفت. ببوسمتان؟ درآغوشش گرفتم. قلبش می زد. نمی خواست جدا شود اما جدا شد. با چشمانی نشسته به اشک. وزبانی که با کلام نمی آمیخت.

بغضش را فروبرد وبرغلیانِ درونش مسلط شد وگفت: چند روزی آمدم ندیمتان اینجا. امروزکه دیدمتان، ماشینم رادرجایی دورپارک کردم وآمدم بگویم: بدانید که به همه ی سلولهای من رسوخ کرده اید. وگفت: من ازاین که می دیدم شما درمسیراعتراض تان ازشاخه ای به شاخه ی دیگرمی روید نگران بودم. به شما انتقاد داشتم. که این شاخه شاخه شدن ها شما را ازدستیابی به نتیجه ای که دنبالش هستید دورمی کند. اما ازوقتی که آمده اید اینجا واینجا را ونه جای دیگررا برای خواسته های خودتان که خواسته های مردم است انتخاب کرده اید دانستم که شما راه درستی را پیدا کرده اید وحتماً هم به نتیجه خواهید رسید.

درمیانه ی گفتگویمان “خنده ماسیده” را دیدم که ازدوراما با شتاب به سمت ما می آید. با دسته گلی دردست. ای خدا، این دخترچه با شکوه می نمود با آن دسته گلی که دردست داشت. آمد ودسته گل را به من داد ورگباری ازکلمه های قشنگ را برمن باراند و با شتابی که آمده بود برگشت ورفت. جوان که هنوزبُهت وبغض با او بود وبه دورشدن خنده ماسیده نگاه می کرد، به سمت من روی برگرداند وادامه داد: من ساعت ها درخلوتم با شما صحبت می کنم. همین حالا که درراه می آمدم بخود گفتم: تمرین شجاعت کن برو بایست دربرابرنوری زاد وازهیچ چیزنترس. وگرنه ازهمینجا برگرد وهیچوقت درآینه به خودت نگاه نکن که نگاه کردن به صورت مردی که می ترسد شرم آوراست.

جوان اشک هایش را به نرمیِ حرکتِ سرانگشتانش سترد وگفت: شما زیباترین بهانه برای زنده ماندن امثال من اید. وقتی آن مطلبی را که علیه شما ودخترتان نوشته بودند خواندم، مدتها گیج بودم. امروزبه خودم گفتم برو به نوری زاد بگو که حتماً ازاین راه به نتیجه خواهی رسید. اگرشما بتوانید اموالتان را پس بگیرید وبه دیگرخواسته هایتان برسید، به همه ی ما می آموزید که با استقامت وبدون متوسل شدن به شیوه های تند وخشن وبدون داخل شدن به راههایی که به خون وخونریزی می انجامد، می شود به حقِ خود رسید. وگفت: من همه ی نوشته های شما را با اشک می خوانم. که من – نوری زاد – صورتش را درمیان دوکف دست گرفتم وبوسه ای برگونه اش نشاندم وگفتم: پس من باید شیوه ی نگارشم راتغییربدهم.

قدم می زدم. می رفتم وبرمی گشتم. من باید یک چهل کیلومتری راه می پیمودم آن روز. این هنوزابتدای راه بود. اتومبیل ال نود سفیدی آمد تا ازمقابل درِورودی دوربزند وبه محله های اطراف برود. راننده اش با نگاه عمیق به من، رفت وکمی آنسوترتوقف کرد. ازاتومبیل پیاده شد وآمد طرف من. تردید داشت. احساس می کرد این بابا را – اما نه با این هیبت – یکجایی دیده. پرسید: شما به چشمم آشنا می آیید. گفتم: من فلانی هستم. گل ازگلش واشکفت ورفت به همسرش خبرداد که جلونشسته بود. همسرش برای من دست بالا برد ومن با احترام ولبخند پاسخش گفتم.
مرد که چهل وچند ساله می نمود گفت: من به تازگی ازآمریکا به ایران بازآمده ام. درایام جنگ هم سربازبودم. پرسید: به نظرشما این مملکت درست بشو هست؟ گفتم: نیست اما باید درستش بکنیم. گفت: نمی شود. این مردم خیلی دو رویند. با این مردم دو رو کاری نمی شود پیش برد. گفتم: این مردم با هرخصلتی که دارند، واقعیت جامعه ی مایند. ما باید با همین مردم آینده را بسازیم. وگفتم: درضمن ایستادنِ شما اینجا ممنوع است وممکن است اینها برای شما مشکل درست کنند. پرسید: پس شما چه؟ گفتم: من زده ام به سیم آخر. مرا چند بار به کلانتری ودادگاه برده اند وبازآمده ام اینجا. این را که گفتم، سرضرب وبدون خداحافظی رفت وپشت فرمان نشست وگازداد ورفت.

مردی ازدوستان قدیم که درسالهای دوربا هم درمنطقه ی محروم میناب وبشاگرد کارمی کردیم، آمد وگفت: برایت قورمه سبزی آورده ام. اینجا می خوری یا برویم خانه؟ گفتم: نه اینجا ونه خانه. هرچه اصرارکرد نپذیرفتم. گفتم: من این سنگررا نباید ترک کنم. برای خوردن قورمه سبزی وقت بسیاراست. بازاصرارکه خودم می برم وخودم برت می گردانم. که گفتم: نه. هستم. ورفت. دسته گل عجبا که همه اش سبزبود. همه اش. گلِ سبزکمتردیده بودم. بردم ودسته گل را روی زیراندازفسفری گذاردم. چه هارمونی قشنگی. سبزدرسبز. گلهای دسته گل را روبه بزرگراه گذاردم. جوری که انگارگلهای سبزبه رفت وآمد شتابان اتومبیل ها نگاه می کردند. ویا انگاراین دسته گل به همه ی روندگان بزرگراه تعلق داشت. تقدیم به آنها.

همه اش که نمی شود حضورمن دراینجا به دید وبازدیدها واشک ها ولبخندها وبارش محبت ها بینجامد. پس بقول سینمایی ها ” اکشن” کارچه می شود؟ یک بزن بزنی یک بگیروببندی یک هیاهویی. اینجا بود که اکشن قصه ازراه رسید. چگونه؟ خواهم گفت. قدم می زدم که یک اتومبیل شیک شاسی بلند ازراه رسید ودرکنارمن توقف کرد. راننده اش بانویی چادری بود. ازمن قلم خواست. دادمش.

با شتاب چیزی را یادداشت می کرد که اتومبیل پژوی 206 حفاظت فیزیکی ازداخل بیرون آمد. مأمورجوانی که پیش ازاین ندیده بودمش وسراپای لباسش را به رنگ سفید متمایل به کِرِم ست کرده بود با شتاب ازپژو پیاده شد ومستقیم آمد سمت من ودربینِ راه آن بانوی نشسته براتومبیل شاسی بلند را خطاب قرارداد که اینجا چه می کنید؟ وبه من روکرد وگفت: برای چه اینجا ایستاده ای بزن بچاک. گفتم: پسرم من با امروزبیست ویک روزاست اینجا قدم می زنم امروزهم با اجازه ی شما هستم وقدم خواهم زد. مأمورجوان ازبانوی چادری کارت شناسایی خواست. بانوزنگ زد به خانه اش که همان نزدیکی ها بود. که فلان برگه را بیاورید که من اینجا گیرافتاده ام.

جوان مأمورآمد طرف من وگفت: نگفتم بزن بچاک؟ وبا اشاره به زیراندازفسفری ودسته گل پرسید: اینها مال توست؟ گفتم: بله مال من است تقدیم به شما. گفت: یا برش می داری یا پرتش می کنم یک طرف. گفتم: هم من هستم هم این دسته گل. راننده هم آمد. که اونیزلباس روشنی پوشیده بود وکمی کوتاه وتپل بود والبته کمی نیزادب کم داشت. راننده ی جوان که اورا نیزپیش ازاین ندیده بودمش گفت: راهت را بگیروبرو. گفتم: هستم پسرم. درضمن ازسرِراه من کناربروید من اینجا قدم می زنم شما دوتا راه مرا سد کرده اید. این را که گفتم، مأمورجوان شورید وبه راننده گفت: این چه پرروست. زنگ بزن کلانتری ببینم. من قدم می زدم که هموفریاد کشید: کجا؟ همینجا بایست ببینم. گفتم: من جایی نمی روم. هستم درخدمت شما. منتها من ازایستادن بیزارم قدم می زنم.

مأمورجوان که میان من وآن بانودرحرکت بود وسمبه اش پُربود، دست برد و زیراندازودسته گل را برداشت وپرت کرد روی پله های پل وراه را برمن بست وگفت: بلایی سرت بیاورم که درداستانها بنویسند. وبلافاصله باردیگربه راننده گفت: زنگ بزن کلانتری بیایند واین مردک را ببرند. به صورتش لبخند زدم وگفتم: پیشنهاد می کنم بجای کلانتری زنگ بزن گنده هایت بیایند تکلیف مرا روشن کنند. ورفتم که قدم بزنم با سرانگشتانش به صورتم زد وگفت: کجا؟ گفتم: این آخرین باری است که به صورت من دست می زنی. باز به صورتم زد وگفت: ازاینجا تکان نمی خوری تا تکلیفت را روشن کنم. گفتم: من قدم می زنم تا شما تکلیف مرا روشن کنی. وگفتم: به رییست زنگ بزن ببین چه می گوید.

درمیانه ی این گیرودار، جوان لاغری که ازپل به زیرمی آمد ازهمان بالا خم شد وازمن پرسید: آقا چیزی برای فروش داری؟ گفتم: مثلاً چی پسرم؟ گفت: دیدم کوله بستی به پشتت گفتم شاید… گفتم: نه پسرم. چیزی برای فروش ندارم من به اعتراض اینجایم. گفت: به کی؟ گفتم: به اینها. گفت: می گیرنت که. گفتم: باش وتماشا کن.

نوجوانی ازخانه های اطراف آمد وبرگه ای نشان مأموران حفاظت داد وآن بانورا خلاص کرد. بانوقلم مرا پس داد وبا همان جوان رفت. من ماندم ودوجوان مأمورکه نمی خواستند ایستادگی مرا وشکست خود را باورکنند. راننده چند تا ناسزا بارم کرد که من ازبازگفتنشان صرفنظرمی کنم. به او گفتم: برو وکمی ادب بیاموز. به دیگری گفتم: تورا می بینم که پنج دقیقه ی دیگرسوارماشینت می شوی ومی روی داخل ومن همچنان اینجا قدم می زنم. گفت: به همین خیال باش فلان فلان شده. با داخل تماس گرفتند. وقرارشد که بروند داخل. هردورفتند سروقت سوارشدن. به هردوگفتم: چی شد پس؟ بودید حالا؟ راننده گفت: به ما گفتند ولش کنید این بابا….. خل است. ودرحالی که همچنان مرا با همین صفت صدا می زدند سوارشدند وبه داخل رفتند.

آنها که رفتند به خود گفتم: پیرمرد، ببین خودت را به چه روزی انداخته ای که اینها با تماشای ریخت وقیافه ورفتارجاهلانه ات به تومی گویند: …..خل؟ یک کوله پشتی به پشتت بسته ای با شش پرچم پرپری وانتظارداری به توبه چشم چه گوارا بنگرند وازهیبتت بهراسند یا بخاطرهمین هیبت ناجورت احترامت کنند؟ به زانوانم دقیق شدم ببینم آیا سستی گرفته اند ازاین ناسزا؟ دیدم نه. به دلم مراجعه کردم تاببینم براو اندوهی نشسته ازاین ناسزا؟ دیدم کمی. به گذشته ام نگاه کردم که رفته بود ومرا باهرفرازوفرودش به اینجا کشانده بود. وبه آینده ام که راه درازش را پیش روی من وا می نمود وتلاش داشت برمن هراس وتلخکامی ببارد.

ادامه ی روزبیست ویکم بماند برای ساعاتی دیگر
به صفحه ی من در فیس بوک هم سربزنید:

https://www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF/568620139875017?ref=hl

محمد نوری زاد
نهم بهمن نود و دو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

69 نظر

  1. با درود به آقای نوریزاد عزیز،

    عرفانیان گرامی، با درود، حرف حساب زده‌ای و بابی را باز کرده‌ای که دریچه‌های بازی با کلمات و ارائهٔ شعارهای پر زرق و برق برای چیدمان طرحی نو بر مبنای همین ایدئولوژی حاکم را به روی شعاریون می‌‌بندد و بخت آنها را در بر سازی حواریونی که باید نقش سیاهی لشکر را برای اینها بازی کنند، کاهش می‌‌دهد. در این راه که نوشته شما می‌‌گوید مسلح به اسباب‌های لازم نیز هستید، باریدن‌های بیشتری دور از انتظار از طرف شما نیست. شاد و تندرست باشید.

     
  2. با درود به جناب نوریزاد گویا کامنتی از ما همچنان در ارشاد شما معلق مانده!ممنون میشدم اگر انرا یا به آشغال دانی و یا به سایت می فرستادید!
    جناب مرتضی شما که دگم اندیش و متحجر تشریف ندارید پس این ها چیست؟
    د”: یک بحث در انتساب قرآن به محمد است که بحث مبسوطی است ،البته میدانی که قرآن موجود بین مسلمانان متواترا و متفقا منتسب به پیامبر و وحی نازل بر اوست ، نه یک واو کم و نه یک واو زیاد.
    اشاره به امامان شیعه که جانشینان معنوی پیامبر و هادیان استمرار و تفسیر صحیح قرآن و سیره پیامبرند نمودی ،آنچه از اینان نقل است دوگونه است ،اخبار آحاد و اخبار متواتر ، در جای خود ثابت است که خبر متواتر موجب حصول علم و یقین بمفاد آن خبر است و علم و یقین چیزی است که حجیت ذاتی دارد و تشکیک پذیر نیست ، و قبول مفاد خبر متواتر مورد اتفاق عقلاء است و بحثی درون دینی نیست ، مثلا اگر من و شما هرگز به توکیو پایتخت ژاپن هم نرفته باشیم ،لکن به علت تواتر خبر دیگران اعم از آنها که توکیو رفته اند و اعم از تواتر رسانه ای جزم و یقین بوجود چنین شهری در شرق آسیا داریم ، پس قبول خبر متواتر مورد تسالم عقلاء عالم است.
    اما اخباری که متواتر نیستند(خبر واحد) که با سلسله اسناد به امامان میرسند ، فقط در مورد احکام و فرو” (مرتضی)
    جنا ب سید مرتضی!ما در دنیایی زندگی می کنیم با اینهمه امکانات پزوهشی وخبری و لی هیچ کسی نمی تواند در باره یک خبر هرچند هم موثق چنین اظهار نظر بی مهابایی نماید.ولی شما مسلمین و پیروان سایر ادیان (یهودی مسیحی بهایی…) بخود این حق را میدهید که بدون کوچکترین شکی از حوادثی که 1400 سال پیش اتفاق افتاده تنها با تکیه به گفتار کسانیکه درزمانهای مختلف زندگی می کرده اند و خود از کسانی شنیده اند که آنها هم از دیگری شنیده است …چنین موثق و بدون هیچ شبهه ای دفاع می کنید !و جالب تر اینکه بیشتر این احادیث و کلماتیکه به محمد و خلفای راشدین منتسب می کنند از عایشه زن محمد است و درست همان کسیکه بعلت مخالفت با علی و محقق تر دانستن زبیر و طلحه بر علی برای جانشینی عثمان مورد تنفر شما شیعیان بخصوص شما شیعیان 12 عربی است!نه جناب سید شما بجز نوشته هایی از مسلمانان متعصب و تاریخ نویسانی مثل بلاذری و طبری …که داستانهای هزار و یک شب تعریف کرده اند هیچگونه هیچگونه سندی که اعتبار علمی داشته باشد ندارید.حتی هجرت محمد که مبدا تاریخ مسلمین و ایرانیان اسلام زده است در قرآن نیامده و نام مدینه 3 بار آنهم بمعنی شهر اوده شده و مکه 2 بار!آیا شما یکبار از خود نپرسیده اید چرا؟بعد ادعای مضحکتر شما شیعیان در مورد حکومت علی و جریان غدیر خم و شورای حدیقه که دیگر نوبراست!شما با مطرح کردن این ادعای بی پایه بهترین یاران محمد(اگر تاریخ سنتی مسلمین را قبول نماییم و شخصی بنام محمد را بپذیریم) را که ابوبکر صدیق و عمر … را دروغگو می نامید!یعنی شما 10% مسلمین که خود به صدها گروه تقسیم شده اید 90% مسلمین را هم قبول ندارید.بنابراین انتظار ما ایرانیان از چنین مردمی برای پذیرش دمکراسی و احترام به حقوق بشر و پذیرفتن شرایط مساوی برای یک همزیستی مسالمت آمیز با دیگران و قبول تنوع و دگرگونی(منظور این برداشت غلطی که شما از گروه گروه شدن مسلمین و جنگ حیدر نعمتی بین آنها بعنوان تنوع افکار دارید نیست چون شما در اصل به یک چیز اعتقاد دارید ولی اختلافات شما در فرع است.منظور کسانیست مثل من و شما!) در جامعه انتظاری بیهوده است.زیرا کسانی میتوانند چنین تعهد اجتماعی را قبول کنند که از دگم اندیشی خلاص شده باشند و به واقعی بودن زندگی بر روی زمین و انسان بودن و برابر بودن همه افراد بدون دین و مذهب و نژاد و جنسیت و گرایشات جنسی و نژاد…اعتقاد داشته باشند.ولی نه مکتبتان به شما چنین اجازه ای را میدهد و نه خود بخاطر منافع عظیمی که ازاین راه عایدتان میشود حاضر به چنین گذشتی هستید.زیرا درآن صورت باید بین اعتقادات خود و منافع سرشار مادی و اجتماعی و سیاسی …از یکطرف و منافع همگان از طرفی دیگر یکی را انتخاب کنید.اینست تفاوت دیدگاهای ما که به قوانین عرفی(لایک) بر مبنای حقوق بشر و برابری همه انسانها در برابر قانون و در جامعه ای سکولار که هیچ عقیده و یا گروه و یا افرادی را بر دیگری فضیلتی نیست چه طرف متقی باشد مثل سید مرتضی علیه السلام و چه تقی کارگر و چه مزدک کافر!اختلاف ما با شما در نوع دیدمان به انسان و زندگیست وهستی است.شما از یکطرف این جهان را مادی و گذرا می دانید ولی با تمام قوا د ودستی به آن چسبیده اید و درحقیقت شما آخوندها بدون اینکه کوچکترین خدمتی به اجتماع محل زندگی خود کنید بیشترین منفعت را از اجتماع می برید این یعنی زندگی انگلی!از طرف دیگر به معاد و روز قیامت معتقد هستید آنهم برای رسیدن به حوران بهشتی و نهرهای پر شیر و عسل و باز هم مفت خوری …(فقط مواظب باشید با اینهمه شیرینی و خوشی مرض قند نگیرید.)می بینی که در جهانبینی شما انسان موجودی است که آفریده شده و زندگیش ارزشی جز دولا و راست شدن برای الله ندارد و سرانجامش هم یا آتش جهنم است یا بهشتی بی روح منتها با همین چیزهایی که دراین دنیا هست و اصلا نیازی هم به دولا و راست شدن پیش کسی ندارد بلکه کافیست آدم خرد خود را بکار گیرد آستین بالا زده و یا مثل شما به گمراهی مردم بپردازد و یا صادقانه کار کند تا به آنچه می خواهد برسد و هیج احتیاجی هم به الله و محمد و مقدسات و …ندارد. خرد ورزان را چه حاجت به فریفتن دیگران؟ جناب سید تنها برای لحظه ای هر چند که مخالف عقاید من هستی بخود شهامت ده و از جلد یک مسلمان شیعی بیرون آی و مثل یک تیولوگ واقعی(نگفتی چرا خود را تیولوگ می نامی) و یا یک جامعه شناس …به اسلام و قوانین آن با دید انتقادی و صادقانه و بدون تعصب بنگر من نمی گویم در جلد من بلکه در جلد همین منتقدینی که از گفتار و انتقاد آنها ناراحت نیستی برو.و به انچه من نوشه ام بیندیش حتی همانها را که فحاشی و توهین به اعتقادات خود میدانید.بقیه جوابها را که داده اید چون بادیدی اسلامی و متعصبانه نگاه کرده اید تکرار مکرر است بجز ان سخن شما در مورد شخصیت حقوقی که من اشتباها فرد حقوقی گفته ام.جناب سید من از قانون صحبت می کنم و در زندگی واقعی و این دنیایی مرا با معادشما کاری نیست.برای من هستی که ما انسانها هم جزیی از آن هستیم یک گردشی از تغیر و تحولات و تبدیل شدن است.این موجودی که امروز مزدک است چون خاک شود به خاک بر گشته و بصور مختلف ذرات خاک در پدیدهای مختلف و یا همان خاک و گیاه …پدیدار می شود.ماده است و میرایی ندارد ولی دیگر مزدک یعنی شخصی که در زمان معینی برای شما کامنت نوشته نیست.و به روح بیرون از بدن یا ماده هیچ اعتقادی ندارم چون روح وابسته بماده است و جریانات زنتیکی باعث پدید آمدن زندگی و حیات و چیزی که شما روح می نامید میشود.یک درخت روح دارد یعنی زنده است و حرکت دارد.زیر بنای زندگی حرکت است و تنها ماده حرکت می کند.روح با توصیفی که شما متدینین اعتقاد دارید نمی تواند باشد.مثلا همین جن در قرآن حرف بیهوده ایست زیرا اگر چیزی حرکت می کند پس ماده است.حالا بیا و ضغرا و کبرا وسفسطه بخون که ارسطو چه گفته و کی چه گفته.من می گم به تو چی و به محمد و قرآن چی؟اگر ارسطو گفته و یا هگل یا اسپینوزا ویا هر کسی دیگر گفته به محمد چی؟مگرآنها مسلمان بوده اند؟پس از قرآن خود بنویس و مثال بیاور واز علمی که علم حقیقی اش نمی دانی سؤاستفاده نکن!

     
  3. انشاء الله که در کار و اهدافتان موفق شوید که اگر هم با شما لجبازی کنند و به خواسته های شما توجه نکنند باز به جوانان شجاعت و استمرار کار را یاد می دهید که خیلی لازم و ضروری است . امید که در کارهایتان موفق و سلامت و تندرست باشید . خدا نگهدارتان باد .

     
  4. جناب آقای بهشتی
    از گفتار بسیار زیبا و متین شما لذت فراوان بردم ولی کسیکه خود را به خواب زده بیدار کردن آن خیلی مشکل است.
    در اوایل انقلاب همین آقایون علما شعار میدادند سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن . حال میبنیم و با پوست و گوشت خود حس میکنیم که همین علما به مملکت و ملت و قرآن خیانت نا بخشودنی کرده اند.
    دعای خیر ما بدرقه راه شما باد
    موفق وپیروز باشید

     
  5. جناب عرفانیان گرامی

    سلام و تشکر از مطلب دلسوزانه و صلح طلبانه شما خطاب به همه دوستانی که اطراف بحثهای گوناگون هستند.

    البته مسبوقید که دمکراسی مدلی و نحوه ای از حکومتداری مردم است که اصل آن دارای قدمت زیادی است که به کمال خود نزدیکتر شده و مورد توجه بشر قرار گرفته است ،این مدل حکمرانی بهر تعریف قدیم و جدیدی دارای مبادی ،ذاتیات ، مقومات و لوازمی است که از دیر باز مورد بحثهای گوناگون بوده و هست ،اختلاف برداشتها از تعاریف نیز متفاوت است ،در نتیجه طبعا هر بخش مفهومی که مطرح می شود پیامدهای مختلفی دارد .
    بنظرم شوریدن و شوراندن بحثها سبب روشن شدن دیدگاهها و تفاهمات معرفتی است .
    البته چنانکه شما فرمودید غرض از بحثهای معرفتی غلبه یا تحمیل عقیده نیست زیرا تحمیل باور مستحیل است و انسان موجودی مختار و هوشمند و ملتزم به نتایج معرفتی است که آنها را شهودا یا عقلا وجدان می کند.
    لکن معتقدم اگر بحثها روی اسلوب و روشهای معتبر در علوم گوناگون تعقیب شوند ،و همه ما با سعه صدر از اختلاط مباحث در عرصه های مختلف بپرهیزیم ،امید است که دیدگاهها شفافتر شده و مشترکات مورد تسالم انباشته تر شده و حجم اختلافات کاهش یابد ، و همه این بحثهای نظری و معرفتی پلی شوند برای حل مشکلات و دردهای جامعه در عرصه پراتیک و عمل.
    من بشخصه نگرانی از اصل تبادل آراء بر میزان و روشهای صحیح علمی ندارم ،نیز نباید از جزم اندیشی و دگماتیزم دچار نگرانی باشیم مشروط بر اینکه همین جزمیات ما نیز در فضائی آرام و قابل قبول و فارغ از جنجال و شانتاژهای تبلیغاتی و نیش و کنایه های بیهوده در معرض نقد یکدیگر قرار گیرد،بنظرم تکلم به پیش فرضهایی مثل آنچه در کلام خود شما بود مبنی بر اینکه حوزه ها چنین و چنانند نه تنها کمکی به حل مشکلات نمی کند بلکه باعث تحریک و تهییج همان طلبه ای هم میشود که روی علاقه به نوریزاد و ایراد و اشکال به مسائل جامعه به این فضا آمده و مشترکات و اختلافات نظری خویش را با دیگران به اشتراک و بحث می گذارد،بله باید فضای گفتگو فضایی آرام و عقلانی باشد ،اگر فضا چنین باشد تعالی و ارتقاء عقلانی امری لابد و ناگزیر خواهد بود .

    با سپاس مجدد از تذکر مشفقانه شما

     
  6. ابو علی ایرانی

    با عرض سلام مجدد و احترام
    در کمال تواضع ضمن اعتراف به قصور و تقصیر خود در درک بسیاری از موارد و مطالب عرضه میدارد که موضوع افکار عمومی مد نظر این کمترین بوده اما به دلیل تاثیرات اندک و ناچیز آن در شرایط کنونی ، متذکر این عامل نشدم.
    اگر منظورتان تحقق چیزی از قبیل ” تاثیر بال زدن پروانه” Butterfly Effect باشد که در Chaos Theory مطرح است و بروی انباشته شدن تدریجی تاثیرات فوق العاده اندک در طول زمان و تبدیل ناگهانی آنها به تحولی بسیاز بزرگ ، حساب می کند T، باید تائید کنم که بله بروز این چنین تحولی ممکن است ولی آغاز باصطلاح واکنش زنجیزه ای ، به اقدامات بو عزیزی گونه( اشاره به دستفروش تونسی که خود را به آتش کشید و ناخواسته آغاز گر بهار عرب شد که اکنون تبدیل به خزانی سرد و موحش شذه است) ؛ نیاز دارد که بیکباره آتش در خرمن افکار عمومی زده و پتانسیلی را آزاد کند که افکار عمومی ، بالقوه واجد آن می باشد . البته باید متوجه بود که هیچ گونه فرمولی برای آغاز این واکنش زنجیره ای وجود ندارد .نه بوعزیزی میدانست که خود سوزی اش چنان تحولی را براه می اندازد و نه نویسنده آن مقاله در روز نامه اطلاعات در سال 56 .لذا نمی توان فرمولی ثابت را برای اغاز واکنشهای زنجیره ای ابداع کرد بلکه ما دائما بعد از حصول واقعه می فهمیم چه شده(مناسبات ذکروها بعد الوقوع) ظاهر ا جنس و طبیعت امور اجتماعی از این دست است که فرمول گریزان هستند و ما باید به داشتن تخمینی کلی از امور دلخوش کنیم.
    تا این لحظه روشن است که حریف شما کاملا هوشمندانه عمل می کند و از واکنش تند نشان دادن به تحریکات شما احتناب می ورزد.ادامه اقدامات شما در زمینه تکرار قدم زدن و جمل پرچم و….. بصورت داده های تازه هر روز از طریق سایت و مشاهده فیزیکی شما توسط مردم وارد بخشی از افکار عمومی می شود ولی ظاهرا تاثیری انباشته گونه ندارد
    وانگهی سرعت تبدیل امور و اخبار به روز مره گی ، هر روز بیشتر و بیشتر می شود بطوریکه عمر اخبار را هر قدر هم که شگفتی زا و احساسات برانگیز باشد بشذت کاهش داده است.
    حقیقتا واز روی اخلاص تاکید می کنم که هدف از نوشتن این سطور خواباندن اتش و شور و شوق شما در پیگیری اقدامتان نیست ؛ حاشا و کلا بلکه باصطلاح تاکتیک شما را رسیدن به آن هدف ناکارآمد ارزیابی می کنم .تائید دیگر بر ارزیابی من این واقعیت است که اگر حریف شما احساس می کرد امور در حال خارج شدن از کنترل در رابطه با شما می باشد لحظه ای در محدود کردن شما درنگ نمی کرد لدا باید به چند حقیقت اعتراف کرد
    1- حریف شما با هوش است و انتظار دست زدن به اقدامی دور از هوشمندی از سوی آو پندان عقل پسند نیست
    2- اقدامات شما حریف را بر نمی اشوباند و واکنش سریع آن را موجب نمی شود
    3- اقدامات شما تا این لحظه نتوانسته همدلی در خوری را در سطح مخاطبان ایجاد کند.در این رابطه اگر شما بتوانید جتی یک نفر دیگر را به خود ضمیمه سازید که حاضر باشد در کنار شما در مقابل آن ساختمان راه بیاید ، آنگاه می توان انتظار داشت که واکنشهای زنجیره ای آغاز شود . در این صورت است است که شما موفق می شود حریف را به واکنش وادار سازید.
    اما از منظری دیگر باید اضافه کنم در مقام عقل نمی توان مست بود و در مستی نیز نمی توان عاقل ماند .در واقع مست حقیقی همان است که عاقل نیست
    گفت قائل در جهان درویش نیست ور بود درویش او درویش نیست
    درویش همان است که نیست یعنی اگر صورت ظاهر گرفت و نشانه ای بروز داد ، این قطعا او نیست بلکه این نشانه همان نشانه است و بس و نه درویش
    درویشی نزد استاد ابوعلی آمد، پلاسی پوشیده و کلاهی پلاسین بر سر. یکی از اصحاب ما او را گفت بر روی طیبت: این پلاس به چند خریده‌ای؟ گفت: به دنیا خریده‌ام و به عقبی از من بازخواستند و نفروختم.
    غرضم این است که شور عشق همواره با سرگشتگی همراه است که عاشق به هیچ روی از خود و کارهایش و نتایج آنها خبر ندارد.این مطالب را از آن جهت عرض می کنم که حرکتی انفرادی مسیلزم عاشق شدن بالمره است و این حرکات جمعی و گروهی است که بیشتر از عقل و برنامه ریزی استفاده می کند اما اقدامات فردی اگر کاملا از سر بی خودی و مستی و در یک سخن عشق بدون چشمداشت ( از هر نوعش ) نباشد ، کاری صورت نخواهد داد.تعاشق در بند آن نیست که کارش از سوی دیگران به چیزی گرفته شود و یا همدلی آنها را برانگیزد یا نه ، او فقط خود را آتش میزند چه بیننده ای باشد یا نباشد ، چه کسی بگرید یا نه یا حتی بخندد. اصلا مهم نیست. این طبیعت عشق است لا ابالی ، سرکش ، پیش بینی ناپذیر ، قمار باز ، نه در پی سود و زیان و این است که همه عاقلان را سر در گم ساخته و کاری می کند که همه انگشت به دهان بمانند و تدابیرشان به جائی نرسد
    خرد هر چند نقد کائنات است چه سنجد پیش عشق کیمیاکار
    عشق حقیقی است مجازی مگیر این دم شیر است به بازی مگیر

    خیل مخلصیم جناب نوری زاد باید ببخشید که روده درازی کردم .واقعا می دانم که ممکن است کاملا در اشتباه باشم و خود هم ندانم .بله این کاملا ممکن است درست مثل خواب دیدن .ممکن است که درست نگفته باشم ولی راست گفته ام
    در حق من به درد کشی بد گمان مبر کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم
    —————-

    سلام دوست گرامی
    از این که با حساسیت به نتایج حرکت من می نگرید، و به چند وچونش نظر دارید، این خود نشانه ی نیکبختی همچومنی است که قدم زدن هایم به یافتن دوستان پاک فهمی چون شما توفیق یافته است. که این خود کم دستاوردی نیست. واما ای گرامی، مگر من بدنبال تکثیر خودم که بعد از یکماه قدم زدن، همچو خودم را در کنار داشته باشم، و درپایان ماه دوم، سه نفر وچندی بعد ده نفر به جمع همفکران خود بیفزایم. هرگز. من این ” هرگز” را متعمدانه به تأکید می برم که: نه، اینگونه نیست. ومن، نه بفکر یک چنین تکثیری بوده ام ونه در پسند من جای می گیرد. مطلقاً. چرا که اساساً قرار نیست بهمین زودی دراینجا حرکت جمعی ای بهم درپیچد وطومار حریف را بربچیند. نخیر. ما ای بسا راه درازی درپیش داشته باشیم و قدم زدنهای من قرار نیست آغاز گر بهار ایرانی در این سوی کره ی ارض شود. پس من بدنبال چیستم؟ من این چرایی را یک چند باری واگفته ام. که: من می خواهم دراین شفیره ی سفالین ترسی که حریف بگرد جامعه تنیده ترک بیندازم. واین بگویم که: ما نمی ترسیم. حتی بقدر یک نفر. من می توانستم بقول آن کارگرخاک آلود پای پله ی عابرپیاده که به من گفت: برو دم ریاست جمعوری آنجا قدم بزن، بدان سو بروم ودرجایی متعادل تر قدم بزنم. چرا آمده ام اینجا. جایی که اقدامات گوناگونی ( این واژه را خود خلق کرده ام، به معنی بردن افراد با گونی) اش، افزون تراز رفتار قانونی اش است. من اگربقدر یک نفر، که می خواهد داد بزند من نمی ترسم، توفیق یافته باشم و این نترسیدن را به افکار عمومی راه بدهم، بار خود برچیده ام. اینان مرا به هردلیل تحمل می کنند. حالا پشت این تحمل هرچه هست یا عقل یا توصیه یا هرچه که هست، مرا به هدفم نزدیک می کند که می توان بقدر یک نفر دراین شفیره ی سفالین ترس ترک انداخت و امید داشت که این ترک بعدها زمینه ساز ترک های دیگری باشد. افکارعمومی مورد اعتنای من در نوشته ی پیشین ازاین جنس بود. این که: مرگ جوانی چون ستار بهشتی نه قانون را ونمایندگان مجلس را که افکار عمومی را تیغ زد وهوشیار نمود. ومن تاثیرخون این جوان را در دگرگونی رفتار ماموران کلانتری وآگاهی بچشم دیده ام. که: سخت مراقب اند که یک چنین حادثه ای مجددا تکرار نشود. ستار بهشتی را دستگاه اسلامی کشت وخونش را انکار نمود اما این جوان در افکارعمومی به حیات خود منتها از جنسی دیگر ادامه می دهد. تلاش من به همین حوزه از افکار عمومی شوق بسته است.
    سپاس

     
  7. ابوعلى ايرانى

    نظرتان از نظر منطقى بسيار جالب بود. حدس مى زنم آقاى نوريزاد هم تا حد بسيار زيادى با آن موافق باشند و خود نيك به بخش آخر نوشته تان هم آگاه هستند؛ يعنى آنچه را كه هم در داستان حضرت يوسف و هم به بيان ديگرى از مولانا نقل كرديد:
    “چند باید تا که خونی شیر شد”.
    زيرا ايشان قبلا در پاسخى همين سخن را را با تعبير ديگرى بيان كرده بودند و گفته بودند”ميوه هنوز كال است و جز زمان، عامل ديگرى نمى تواند ميوه كال را رسيده كند”
    سؤال اينست كه آيا با چنين حركتى مى توان نياز به زمان را كمتر كرد؟ آيا اين حركت فرسايشى نيست و وجود باارزش آقاى نوريزاد را تحليل نمى برد؟؟ا

     
  8. وصیت نامه امام خامنه ای
    روزنامه کیهان وصیتنامه رهبر معظم انقلاب در سال 1342 را به نقل از دفتر نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ای منتشر کرده است.

    متن این وصیت نامه زیبا، صمیمی و خواندنی به شرح زیر است:

    ازآنجا که ما در شرایط بحرانی و غیرعادی به سر می بردیم و هر لحظه ممکن بود خطری برای ما پیش بیاید، فردای آن روز نشستم و وصیت نامه خود را نوشتم. تا چند هفته پیش، از این وصیت نامه خبری نداشتم، لیکن آقاسیدجعفر آن را برایم آوردند و گفتند که پسرشان در لابلای کاغذهای قدیمی پیدا کرده است. این اصل وصیت نامه است که در بالای آن نوشته ام:

    «وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه 27شوال 1382» (فروردین 1342 شمسی) یعنی فردا شب حادثه مدرسه فیضیه نوشته ام. متن وصیت نامه این است:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    «عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الاالله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوت الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمدو علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفائه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق و المعاد حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.

    مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان بر زبانم رفته و یا بدگوئیشان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم. این کار مهم و ضروری را باید دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.

    دارایی مالی من در کم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند،… پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم. (مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.

    از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشناها و اقوام و منسوبین من استحلال شود. (چون آن روزها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.)

    و گمان می کنم بهترین راه این کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند. پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار هستند، به مفاد حدیث شریف اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسین، به یاد مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد ان شاءالله تعالی.

    گویا دیگر کاری ندارم. اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.
    العبد علی الحسینی الخامنه ای

    (حالا صورت قرض هایم را که در صفحه جداگانه ای نوشته ام برایتان می خوانم):
    حدود 100تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)
    کمتر از 30تومان، خیاط گنگ (مشهد) 2یا 3تومان، عرب خیاط(قم)
    مطابق دفتر دین، آقا شیخ حسن بقال کوچه حجتیه (قم) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و نمی دانستیم چقدر به او بدهکاریم (گویا چند تومانی
    آقای شیخ حسن صانعی (قم) 32تومان تقریباً
    حاج شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) (بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود. چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او قرض می کردیم.)
    مطابق دفتر دین، آقای مروارید کتاب فروش (قم)
    مطابق دفتر دین، آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)
    10 تومان آقای علی حجتی کرمانی
    شاید 5تومان، محمد آقانانوا نزدیک منزل (مشهد)

     
  9. در کودکی بیشتر وحتی حالا که عمری گذشته هر وقت بیمار میشدم مادرم میگفت کاش میشد درد تو را من بکشم . توهین اطلاعاتی فحاش به شما تنها نبود چون خواهی نخواهی به شعور جمعی مردمی فحاشی کرده . به او میگوییم کمی تاریخ بخوان یا نه آخرین فیلمهای قذافی را ببین . وبه شما :کاش میشد دل گیری شما را ما میکشیدیم .

     
  10. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﻃﻠﺒﻪ ﺣﻮﺯﻩ ‘ ﻣﺮﺗﻀﻲ ‘ ﺳﺎﺳﺎﻥ ‘ ﺁﻧﺎﻫﻴﺘﺎ ‘ و ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺩﻳﮕﺮ اﺯ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ .
    ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺭﺩ و ﺑﺪﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ‘ ﻧﻜﺘﻪاﻱ ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺑﺤﺚ ﺷﻤﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﺪ ‘
    اﺯ ﻗﺪﻳﻢ ﻣﻴﮕﻦ ﻧﺼﻒ ﺟﻮاﺏ ﺗﻮﻱ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﻠﻪ اﺳﺖ ‘ ﺁﻳﺎ ﻭاﻗﻌﺎ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺤﺚ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺣﻖ و ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻜﺎﺗﺐ و ﻳﺎ اﻳﺪﻳﻮﻟﻮﮊﻱﻫﺎﺳﺖ ‘ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ‘ اﮔﺮ ﻣﻦ اﺯ ﺷﻤﺎ ﺳﻮاﻝ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻜﺎﺗﺐ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺭا ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﻴﺪ ‘ ﺟﻮاﺏ ﻣﺴﻠﻤﺎ ﻧﻪ اﺳﺖ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﻣﻨﻪ ﻭﺳﻴﻊ ﻣﻜﺘﺒﻬﺎ و ﻣﺬﻫﺒﻬﺎ ﭼﻨﻴﻦ اﻧﺘﻆﺎﺭﻱ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻛﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻲ ﺭا ﻧﻤﻴﺪﻫﺪ ‘ ﭘﺲ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺗﻜﺜﺮﻱ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ اﻣﻜﺎﻥ ﺻﺤﺖ و ﺳﻮﻗﻢ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﻴﺴﺮ اﺳﺖ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻴﻢ اﻧﺘﻆﺎﺭ اﻣﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺭا اﺯ ﻛﺴﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ‘ و اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮاﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ و ﮔﺮﺩﻥﻛﻠﻔﺘﻲ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺷﻮﻳﻢ ‘ ﺣﺪاﻗﻞﻫﺎﻱ ﺭا ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﺟﻤﻊ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺒﺮ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﻲ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺭا ﻣﻴﭙﺬﻳﺮﻳﻢ و ﻓﻌﻼ اﺯ ﺧﻴﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﺣﻖ ﺑﺎ ﻛﻴﺴﺖ ﻣﻴﮕﺬﺭﻳﻢ و ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺷﺮاﻳﻄ ﺟﻨﮓ ﺷﺮاﻳﻄ ﺻﻠﺢ ﺣﻜﻤﻔﺮﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ ‘ ﺗﺎ اﻣﻜﺎﻥ ﺑﺤﺚ و ﮔﻔﺘﮕﻮ و ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻥ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻴﺴﺮ ﺷﻮﺩ.
    اﻳﻦ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ‘ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻧﻪ ﻳﻚ ﻣﻜﺘﺐ اﺳﺖ و ﻧﻪ ﻳﻚ اﻳﺪﻳﻮﻟﻮﮊﻱ ‘ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﻳﻚ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩاﺭﺩ ﺗﺎ ﻳﻚ ﻣﺴﻠﻚ ‘ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ ﻋﺪﻩاﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ اﺧﺘﻼﻑ ﺩاﺭﻧﺪ و ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺤﻖ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ
    ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﺎﺷﺪ ‘ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺗﺠﺮﺑﻪاﻱ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺧﻮﺩ اﻧﺪﻭﺧﺘﻪاﻧﺪ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻳﻚ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﻴﻦ اﺟﺰاﻱ ﻳﻚ اﺟﺘﻤﺎﻉ اﺳﺖ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﻱ ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﻓﺮﻫﻨﮕﻬﺎ و ﻣﺬاﻫﺐ ﺭﻧﮓ و ﺑﻮﻱ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ‘ اﻳﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ و ﻋﺎﺩﺗﻬﺎﻱ ﻫﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺩاﺭﺩ, ﻭﻟﻲ اﻳﻦ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﺘﻮاﻥ ﺣﺪاﻗﻞ ﺣﻘﻮﻗﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺗﻮاﻓﻖ ﺷﺪﻩ ﺭا ﺧﺪﭼﻪﺩاﺭ ﻛﺮﺩ
    ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻧﻮﻋﻲ ﺁﺗﺶﺑﺲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺩﻥ اﺩﻭاﺕ ﺟﻨﮕﻲ اﺯ اﺑﺰاﺭﻱ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﻛﺸﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻓﺮﺽ ﺑﺮ ﺟﺎﻳﺰاﻟﺨﻂﺎ ﺑﻮﺩﻥ اﻧﺴﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺷﺮاﻳﻄ ﺁﺗﺶ ﺑﺲ ‘ ﻫﺮ اﻗﻠﻴﻴﺘﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ اﻛﺜﺮﻳﻴﺖ ﺷﻮﺩ ‘ ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ اﻛﺜﺮﻳﻴﺘﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ اﻗﻠﻴﻴﺖ ﺷﻮﺩ ‘ ﺑﻨﺎﺑﺮ اﻳﻦ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﺣﻘﻮﻕ اﻗﻠﻴﻴﺖ ﺟﺰﻭ اﺻﻮﻝ ﻻﻳﻨﻔﻚ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ .
    ﺷﺮاﻳﻄ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ‘ اﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺁﺩﻣﻴﻴﺎﻥ ﺩاﺭﺩ ‘ اﻳﻦ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻳﻚ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻌﺪاﺩ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ اﺩﻋﺎﻱ ﻳﻘﻴﻦ ﺩاﺭﻧﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺳﺖ ‘ اﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻛﻤﺘﺮ اﺳﺖ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻳﻘﻴﻦ اﻓﺮاﺩ ﺑﺮاﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻜﻠﻴﻒﺁﻭﺭ اﺳﺖ و اﮔﺮ ﺗﺪاﺧﻠﻲ ﺑﻴﻦ ﺣﻘﻮﻕ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ و ﺗﻜﻠﻴﻔﻲ ﻛﻪ ‘ اﻭ اﺩا ﻛﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺭا ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺪاﻧﺪ, ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻳﺪ, اﻭ اﺩا ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺭا اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ اﻭ اﻳﻦ اﺩا ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺭا ﺣﻖ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ‘ و ﺩﺭ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ اﻳﻦ اﺩاﻱ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺧﺘﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ و ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﮔﻮاﻩ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﺳﺖ.
    ﻣﺸﻜﻞ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﻴﺴﻮاﺩﻱ و ﻳﺎ ﺗﻚ ﻣﻨﺒﻌﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ اﺳﺖ ‘ ﺗﺰﺭﻳﻖ ﻣﺨﺪﺭ ﻳﻘﻴﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﻫﻼﻥ و ﺑﻴﺴﻮاﺩاﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﺎﺭ ﺳﻬﻠﻴﺴﺖ ‘ اﺯ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻫﺰاﺭ ﺩاﻧﺸﻤﻨﺪﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺸﺮ ﻇﻬﻮﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﻌﺪﻭﺩﻧﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﻋﺮﻓﺎﻧﻲ ‘ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ و ﺁﮔﺎﻫﻲ ﺩﺳﺖ ﭘﻴﺪا ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ﻛﻪ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺟﺎﻱ ﻫﺰاﺭ ﺳﻮاﻝ ﺩاﺭﺩ ‘ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﻛﻪ ﺟﺎﻫﻼﻥ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﻣﻴﺮﺳﻨﺪ ‘ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺮﺑﻪاﻳﺴﺖ ﻛﻪ اﺯ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻣﻐﻮﻝ ﺗﺎ ﺁﺩﻭﻟﻒ ﻫﻴﺘﻠﺮ اﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﺮﺩﻧﺪ و ﻗﻴﺎﻣﺘﻬﺎ ﺑﻪﭘﺎ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘
    ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺗﻜﺮاﺭ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩاﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ اﺩﻋﺎﻱ ﻳﻘﻴﻦ ﺩاﺷﺘﻪاﻧﺪ و ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺳﻼﺣﻲ ﻣﺨﺮﺏ و ﻛﺸﻨﺪﻩ ﻧﮕﺮﻳﺴﺘﻪاﻧﺪ ‘ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻘﻴﻦ اﻣﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺩﺭ و ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺸﻜﻮﻙ اﺳﺖ و اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﻨﻔﻌﺖ ﻋﻆﻴﻤﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ . ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ اﻳﺮاﻥ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺮاﺯ و ﻧﺸﻴﺒﻬﺎﻱ ﺳﺨﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺧﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻪ اﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ‘ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻛﻪ ﺷﺪﻳﺪا ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ اﻓﺮاﻃﻴﻢ ‘ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ اﻓﺮاﻁ اﺳﺖ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﺶ ﺩاﺭﺩ ‘ ﺗﺎ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﻌﺎﺩﻝ اﺳﺖ ‘ و اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﺁﺭاﻣﺶ ﺩﻫﻨﺪﻩ اﺳﺖ ‘ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﻴﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﺩاﺭﻳﻢ ( ﺷﻤﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻧﻴﺪ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻨﺎﻣﻴﺪ) ﻣﻌﻤﻮﻻ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺷﺪﻳﺪا ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﺶ و ﻳﻘﻴﻦ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ اﻳﻦ ﻗﺸﺮ اﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺭا ﺑﻪ ﺣﺎﻛﻤﺎﻥ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺗﺸﻜﻴﻼﺗﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴه ‘ ﺁﻧﻬﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﻣﻴﻔﺮﻭﺷﻨﺪ و ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻣﻲﻃﻠﺒﻨﺪ و ﻣﺸﺘﺮﻳﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺩاﺭﻧﺪ ‘ اﺑﺰاﺭ ﺁﻧﻬﺎ اﻳﻤﺎﻥ و اﻋﺘﻘﺎﺩ اﺳﺖ ‘ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺮ ﺻﺪاﻱ ﺭا ﻛﻪ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﺧﺪﭼﻪاﻱ ﺑﻪ اﻳﻤﺎﻥ و اﻋﺘﻘﺎﺩ ﻣﺮﻳﺪاﻥ ﻭاﺭﺩ ﻛﻨﺪ ﺩﺭ ﻧﻂﻔﻪ ﺧﻔﻪ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﻳﻤﺎﻥ و اﻋﺘﻘﺎﺩ و ﻳﺎ ﺣﺐ ﻭﻃﻦ ﻣﻮاﺛﺮﺗﺮﻳﻦ ﻭﺳﻴﻠﻪ ‘ ﺑﺮاﻱ ﺣﻔﻆ ﺗﻤﺎﻣﻴﻴﺖ اﺭﺿﻲ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻲﺁﻣﺪﻩ ‘ ﻭﻟﻲ اﻣﺮﻭﺯ اﻳﻦ ﺣﺮﺑﻪ ﻛﺎﺭاﻳﻲ ﺧﻮﺩ ﺭا اﺯ ﺩﺳﺖ ﺩاﺩﻩ ‘ و ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎﻱ اﻣﺮﻭﺯ ‘ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ ﺩﺭﻙ ﺩﺭﺳﺘﻲ اﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺟﻬﺎﻥ اﻣﺮﻭﺯ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﻴﺖ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﺤﻴﻄ ﺑﺴﺘﻪاﻱ ﺭﺷﺪ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺟﺰ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺩﻳﻨﻲ ﻧﻆﺮ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺤﺎﺳﺒﺎﺗﻲ ﻭﺣﺸﺖﻧﺎﻛﻲ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و ﺧﻮﺩ و ﻣﻠﺘﻲ ﺭا ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﻲ ﻗﺮاﺭ ﺩاﺩﻩ اﺳﺖ ‘
    اﮔﺮ ﻣﺎ ﺧﻮاﻫﺎﻥ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ ” ﺑﺎﻳﺪ ﺳﻂﺢ ﻳﻘﻴﻦ ﺭا ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﺭﺗﻘﺎ ﺑﺨﺸﻴﻢ ‘ و ﻳﻜﻲ اﺯ اﺑﺰاﺭ ﺁﻥ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺷﺒﻬﻪ اﺳﺖ ‘

    ﻃﻠﺒﻪ ﻋﺰﻳﺰ اﺯ ﻗﻢ ‘ ﺭاﺳﺘﻲ ‘ ﭼﺮا ﺩﺭ ﻗﻢ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﺎﻳﺘﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺭﺩ ﻛﻪ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪاﻥ ﺑﺎ ﻃﻠﺒﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺣﺜﻪ ﺑﭙﺮﺩاﺯﻧﺪ
    ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺪا ﻣﻴﺴﭙﺎﺭﻡ
    و اﻣﻴﺪﻭاﺭﻡ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﺘﻲ ﻣﻠﻲ ﺭا ‘ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ ﺷﺮﻭﻋﻲ ﻧﻮﻳﻦ ﺭا ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ
    ﻣﻦ ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ اﻓﺮاﺩﻱ ﭼﻮﻥ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ اﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺳﻜﺘﻪ ﻛﻨﻨﺪ

    ———————

    سلام عرفانییان گرامی
    سپاس ازشما بخاطر نگارش این مطلب که درآن امید هست نور هست وخیرخواهی نیز
    سپاس

     
  11. آقا بهروز وقتی توی زندان به دختران تجاوز می شد یا مادری را به جرم وکالت (نسرین ستوده) سالها زندانی کردندشعری نگفتی. حالا هم از مردم طلبکاری که میگویند به من چه؟ در سروده ات چرا طلبکار کسانی که جنگ را هنوز خواهانند نیستی . عزیز برادر کجای کاری .کشته شدگان دفاع از خاک ایران برای همه عزیزند اما طلب مادر شعرت در دستان دزدان متصل به بیت است نه مردمی که در مخارج روزانه خود درمانده اند .

     
  12. برای دوست عزیزی که باتحلیل جامع خود به رهبر نکاتی مهم را گوشزد کرده بودند این خاطره رانیز من نقل می کنم که واقعا چه انتظاراتی از برپایی جمهوری اسلامی داشتیم!…./درشهر ما عصر روزی که رادیو تلویزیون به دست مردم افتادمامور اطلاعاتی شهربانی یکی از بستگان خود[شاید همسرش] را به درمانگاه آورده بود که مورد اصابت گلوله انقلابیون! قرار گرفت وجلو بیمارستان کشته شد….چون همه پای به فرارگذاشته بودند واوضاع متشنج بود کسی به کسی نبود و جسدآن مرحوم مدتی برروی زمین بلاتکلیف!……بعد ازاینکه از رادیو اعلام شد این صدای راستین ملت ایران است!…دوست من گفت ببین این بنده خدا چه بد شانس بود اگر 2ساعت دیگر زنده بود حکومت جدید با رافت اسلامی با او رفتار میکرد…..الله اکبر…..

     
  13. اقا اینها /////////// هستتند میخواهند شما انجا انقدر راه بروید تا حسته شوید . خیلی دلم میخواهد که به دیدارتان بیایم همین کار را هم خواهم کرد.

     
  14. اگه مردم هم يكم مثل شما آقاي نوريزاد خل بشن وضع مملكت سريع تر درست ميشه . مثلا اگه آقاي خاتمي إصلاحات هم مثل شما يكم و فقط يكم خل بازي در بياره كشور زودتر إصلاح ميشه . أصلا اين جور … خل شدن به نفع كشور و مردم است و به ضرر دزدان و فاسد ان و دروغ گويان .

     
  15. اتل متل‌ يه‌ مادر
    نحيف‌ و زار و خسته‌
    با صورتي‌ حزين‌ و
    دستاي‌ پينه‌ بسته‌
    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
    با اندکی یارانه
    اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌
    اجاره‌هاي‌ سنگين‌
    خرج‌ مدرسه‌ ما
    خرج‌ معاش‌ خونه‌
    خرج‌ دواي‌ مينا
    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ رنگ‌ كرد
    با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
    صورتا رو قشنگ‌ كرد

    وقتي‌ كه‌ گفتند بابا
    تو جبهه‌ها شهيد شد
    خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌
    چند تا موهاش‌ سفيد شد
    مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا
    نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟
    بپرس‌ كه‌ بعد بابا
    چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌
    يا ميره‌ داروخانه‌
    برا دواي‌ مينا
    يا كه‌ ميره‌ سمساري‌
    يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)
    يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌
    مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد
    يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار
    پيرِ آدم‌ درمياد
    هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:
    «طعم‌ غذات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»
    بعضي‌ روزا كه‌ توي‌
    خونه‌ غذا نداريم‌
    غذاي‌ روز قبلو
    برا مينا ميذاريم‌
    مينا با غم‌ ميپرسه‌:
    «غذا فقط‌ همينه‌؟»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»
    وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌
    مياد پيشم‌ ميشينه‌
    نوازشم‌ مي‌كنه‌
    نمره‌ها مو مي‌بينه‌
    ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌
    كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»
    يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌
    اين‌ آقا بقاليه‌
    با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌
    جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»
    تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد
    با دست‌ تو صورتش‌ زد
    با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا
    بي‌شرفي‌ تا کجا؟»
    ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو
    اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌
    چرا ازت‌ جدا شد
    پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»
    چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌
    لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌
    بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌
    محكم‌ در و مي‌بنده‌
    رفتم‌ و از لاي‌ در
    توي‌ اتاقو و ديدم‌
    صداي‌ گريه‌هاشو
    از لاي‌ در شنيدم‌
    داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد
    چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود
    انگار كه‌ توي‌ گلوش‌
    يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود
    «مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌
    زنده‌اي‌ و نمردي‌
    بعد خدا و مولا
    ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟
    دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌
    خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌
    ما اينجا مستأجريم‌
    تو اونجا جا گرفتي‌؟
    خواستگاريم‌ يادته‌؟
    چند تا سكه‌ مهرمه‌
    مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟
    گره‌ توي‌ كار مه‌
    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌
    دختر مون‌ مريضه‌
    بياببين‌ كه‌ موهاش‌
    تند تند داره‌ ميريزه‌
    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟
    اجاره‌ خونه‌ داريم‌
    صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌
    ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌
    امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌
    اومد برا اجاره‌
    همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌
    مهلت‌ بده‌ نداره‌
    يهو تو كوچه‌ داد زد:
    اينا همش‌ بهونه‌اس‌
    دق‌ّ اجاره‌ داره‌
    دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌
    به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌
    يا كه‌ زن‌ شهيده‌
    خونه‌ اجاره‌ كرده‌
    يا خونه‌ مو خريده‌؟
    درد دل‌ خسته‌مو
    فقط‌ برا تو گفتم‌
    چون‌ از تموم‌ مردم‌
    «به‌ من‌ چه‌» هي‌ شنفتم‌

     
  16. ما آدم نمي‌شيم!..

    نوشتة: عزيز نسين

    برگردان: احمد شاملو

    صداي يک پيرمرد لاغر مردني از ميان انبوه جمعيت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمي‌شم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق «البته کاملا صحيح است، درسته، نمي‌شيم.» سرشان را تکان دادند. اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
    «اين چه جور حرف زدنيه آقا…شما همه را با خودتون قياس مي‌کنين! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش مي‌کنم حرف‌تونو پس بگيرين.»
    من که اون وقت‌ها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي هم‌صدا شدم و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
    – آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!
    پيرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانيت ديک ديک مي‌لرزيد دوباره داد زد:
    – ما آدم نمي‌شيم.
    مسافرين داخل قطار نيز تصديق کرده سرشون را تکان دادند.
    خون دويد تو سرم. از عصبانيت رو پا بند نبودم داد زدم:
    – مرتيکة الدنگ دبوري! مرد ناحسابي! مگه مخ از اون کلة وامونده‌ت مرخصي گرفته، نه، آخه مي‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمي‌شيم. خيلي خوب هم آدم مي‌شيم…اينقدر انسانيم که همه مات‌شان برده…مسافرين تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
    – نخير ما آدم نمي‌شيم…انسانيت و معرفت خيلي با ما فاصله داره…
    هم صدايي جماعت داخل قطار و داد و بيداد آن‌ها آتش پيرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
    – ببين پسرجان، مي‌فهمي، ما همه‌مون «آدم نمي‌شيم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «مي‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهيم شد.»
    گفتم:
    – زور که نيست، ما آدم مي‌شيم…
    پيرمرد تبسمي کرد و گفت:
    – ما آدم مي‌شيم، ولي حالا آدم نيستيم، اينطور نيست؟
    صدامو در نياوردم، اما از آن روز به اين‌ور سال‌ها است که از خودم مي‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمي‌شيم؟…
    زندان رفتن من در اين سال‌هاي اخير برام شانس بزرگي بود، که معما و مشکل چندين ساله‌ام را حل کرد و از روي اين راز پرده برداشت. توي سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زنداني سياسي کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصيت‌هاي مشهور و معروف از قبيل: حکام، روساي دواير دولتي، وکلاي معزول، مردان سياسي کابينه‌اي سابق، مامورين عالي رتبه، مهندسين و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصيل کرده‌هاي اروپا و آمريکا بودند، اغلب کشورهاي متمدن و ممالک توسعه يافته و توسعه نيافته و حتا عقب مانده را نيز از نزديک ديده بودند. هر يک چندين زبان خارجي بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پيش مي‌آمد و با اين‌که با آن‌ها تناسب فکري نداشتم، خيلي چيزها ازشان ياد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معماي قديمي خود شدم. روزهاي ملاقات زنداني‌ها که خانواده‌ام به ديدارم مي‌آمدند خوب مي‌دانستم که خبر خوشي برايم ندارند، کراية منزل را پرداخت نکرده‌ايم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زيادتر مي‌شود و از اين قبيل حرف‌ها، خبرهاي ناخوش و کسل کننده…نمي‌دانستم چيکار کنم. سردرگم بودم، اميدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستاني مي‌نويسم. شايد يکي از مجلات خريدارش باشد، با اين تصميم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روي تختخواب زندان نشستم. اصلا مايل نبودم با پرحرفي وقت‌گذراني کنم، با ياوه‌گويي وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطري ننوشته بودم که، يکي از رفقاي زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولين حرفي که زد:
    – ما آدم نمي‌شيم، آدم نمي‌شيم…
    من با سابقه‌يي که داشتم چون مي‌خواستم داستان بنويسم از او نپرسيدم چرا؟ اما او مثل کسي که موظف است براي من توضيحي بدهد گفت:
    – خوب دقت کنين، مي‌دانيد چرا آدم نمي‌شيم؟
    و بعد بدون آن‌که باز سوالي کرده باشم با عصبانيت شروع کرد:
    – من تحصيل کردة کشور سوئيسم، شش سال آزگار در بلژيک جون کندم.
    هم زنجير من شروع کرد به گفتن ماجراها و جريانات دوران تحصيل و کار خود را در سوئيس و بلژيک با شرح و بسط تمام تعريف کردن. من خيلي دلواپس بودم، ولي چاره‌اي نبود، نمي‌توانستم حرفي بزنم…در خلال صحبت‌هايش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روي کاغذ گذاشتم، مي‌خواستم به او بفهمانم که کار فوري و فوتي دارم، شايد داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هيچ وجه نه متوجه مي‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهميده بود خودش را به اون راه زده بود!
    – اون جاها، کسي رو نمي‌بيني که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقيقه هم بيکار باشن کتابشونو وا مي‌کنن و شروع به خوندن مي‌کنن. توي اتوبوس، توي ترن، همه جا کتاب مي‌خونن. حالا فکرشو بکنين تو خونه‌شون چه مي‌کنن! اگه ببينين از تعجب شاخ در ميارين؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابي دستش گرفته و مي‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفي و ياوه‌گويي گريزان هستن…!
    گفتم:
    – به به. چه‌قدر خوب، چه عالي…
    گفت، بله اين طبيعت شونه، نگاهي هم به ما ملت بکنين، در اين جمله يه عالم معني است. آيا يه نفر پيدا مي‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمي‌شيم، نمي‌شيم.
    گفتم: کاملا صحيحه.
    تا گفتم صحيحه دوباره عصباني شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژيکي‌ها و سوئيسي‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزديک بود هر دو بلند شديم، گفت:
    – حالا فهميدي که چرا ما آدم نمي‌شيم…
    گفتم: بعله!
    اين باباي منتقد نصف روز مرا با تعريف کردن از طرز کتاب خواندن سوئيسي‌ها و بلژيکي‌ها تلف کرد.
    غذامو خيلي تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آمادة شروع داستان بودم که يکي ديگر از رفقاي زنداني آمد و روي تخت نشست.
    – به چه کاري مشغولي؟
    – مي‌خواهم داستاني بنويسم…
    – اي بابا! اين‌جا که نمي‌شه داستان نوشت، با اين سرو صدا و شلوغي که نمي‌شه چيز نوشت، مگه اين سروصداها رو نمي‌شنوي…شما اروپا رفتين؟
    – خير، پامو از ترکيه بيرون نگذاشته‌ام…
    – آه. آه. آه، بيچاره، خيلي ميل دارم که شما حتما سري به اروپا بزنين، ديدنش از واجباته، زندگي اون‌ها غير زندگي ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زير پا گذاشتم، جاي نرفته باقي نمونده بيش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئيس بودم. ببين اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به ديدة احترام نگاه مي‌کنن، کسي را بيخود حتا با کوچکترين صدايي ناراحت نمي‌کنن. مخل آسايش همديگه نيستن. نگاهي هم به اوضاع ما بکنين، اين سروصداها چيه…اين طور نيست، شايد من ميل داشته باشم بخوابم، يا چيزي بنويسم، يا چيزي بخونم، يا اين‌که اصلا کار ديگه‌يي داشته باشم…شما با اين سرو صدا مگه مي‌تونين داستان بنويسين، آدمو آزاد نمي‌گذارن…گفتم:
    – من تو اين سروصدا و شلوغي هم مي‌تونم چيز بنويسم، ولي وجود يک نفر کافي است که حواسم را پرت کنه. گفت:
    – جان من، تو اين سروصدا که نمي‌شه چيز نوشت، بهتر نيست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم مي‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئيس و هلند چنيني چيزي محاله. مردم اين ممالک در کمال آزادي و خوشي زندگي مي‌کنن، کسي مزاحم‌شون نيس. چون که اون‌جاها مردم به همديگر احترام مي‌گذارن. در عوض تو اين خراب شده ما همديگر رو آدم حساب نمي‌کنيم. تصديق مي‌کنين که خيلي بي‌تربيتيه، اما چاره‌يي نيست.
    او حرف مي‌زد و من سرمو پايين انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمي‌نوشتم. ولي مثل آدم‌هايي که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
    – بيخود خودتونو خسته نکنين، نمي‌تونين بنويسين، هرچي نوشتين پاک کنين، اروپا جاي ديگه‌يي است…اروپايي، انسان به تمام معني است، مردم هم‌ديگر رو دوست دارن، به هم احترام مي‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به اين دليله که آقا ما آدم نمي‌شيم، ما آدم نمي‌شيم…
    هنوز مي‌خواست روده‌درازي بکنه اما شانس آوردم که صدايش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
    خدا کنه ديگه کسي اينجا نياد، سرمو پايين انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زنداني ديگري بالاي سرم نازل شد و گفت:
    – چه‌طوري؟
    گفتم: زنده باشي، اي بد نيستم.
    روي تخت نشست و گفت:
    – جان من، از انسانيت خيلي دوريم…
    براي اينکه سر صحبت وانشه اصلا جوابي ندادم. تو نخ اين نبودم که کيه و چي ميگه.
    از من پرسيد: شما آمريکا رفتين؟
    – گفتم نه…
    – اي بيچاره… اگه چند ماهي آمريکا بودي، علت عقب مونده‌گي اين خراب‌شدة نفرين کرده را مي‌فهميدي. آقا در آمريکا مردم مثل ما بيهوده وقتشون رو تلف نمي‌کنن، چرت و پرت نميگن، پرحرفي نيست، وقت را طلا مي‌دونن، معروفه ميگن: .Time is money
    آمريکايي وقتي با آدم حرف مي‌زنه که واقعا کاري داشته باشه، تازه اون هم دو جملة مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آيا ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع همين جا رو ببين، ماه‌هاست ما غير از پرحرفي و ياوه‌گويي کار ديگه‌يي نداريم. حرف‌هايي که تو قوطي هيچ عطاري پيدا نمي‌شه. اين است که آمريکا اينقدر پيشرفت کرده. علت ترقي روز افزونش هم همينه.
    هيچ‌چي نگفتم. با خود فکر کردم حالا اين آقا که اينقدر داره از صفات خوب آمريکايي حرف مي‌زنه که مزخرف نمي‌گن، مزاحم کسي نمي‌شن، لابد فهميده که من کار دارم و پا مي‌شه راهشو مي‌کشه ميره. اما او هم ول‌کن نبود.
    اف و پف کردم ولي اصلا تحويل نگرفت.
    موقع شام شد وقتي مي‌خواست بره گفت:
    جان من ما ادم‌بشو نيستيم، تا اين پر حرفي‌ها و وقت‌گذروني‌هاي بيخودي هست ما آدم نمي‌شيم.
    گفتم:
    – کاملا صحيحه…
    غذامو با دست‌پاچه‌گي خوردم و شروع به نوشتن کردم.
    «- بيخودي خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشي بيهوده است…»
    اين صدا از بالاي سرم بود. تا سرمو بلند کردم، يکي ديگر از رفقاي زندان را ديدم گوشة تخت نشست و گفت:
    خوب رفيق چيکارها مي‌کنين؟
    گفتم: هيچ‌چي.
    اما جواب اين جملة يک کلمه‌يي من اين بود که:
    – من تقريبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
    بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانيت داد بزنم، مي‌دانستنم اين مقدمه چه موخره‌يي به دنبال داره او ادامه داد:
    – دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصيلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌هاي سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسي رو نمي‌بيني که کار نکنه. ما هم همين جوريم؟ مثلا وضع ما رو ببين. نه، نه، ما آدم نمي‌شيم، از انسانيت خيلي دوريم…
    فهميدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنويسم، بيخودي زحمت مي‌کشم و به خود فشار مي‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمين، فکر کردم وقتي که زنداني‌ها خوابيدن شروع مي‌کنم.
    آقاي تحصيل کردة آلمان، هنوز آلماني‌ها را معرفي مي‌کرد:
    – در آلمان بيکاري عيبه. هرکه مي‌خواد باشه، آلمان‌ها هيچ بيکار نمي‌مونن، اگه بيکار هم باشن بالاخره کاري براي خودشون مي‌تراشن، مدام زحمت مي‌کشن، تو در اين چند ماه که اين‌جايي محض نمونه کسي را ديده‌اي که کاري بکند؟ همين خود تو حالا در زندان کاري انجام داده‌اي؟ آلماني‌ها اين‌جور نيستن خاطراتشونو مي‌نويسن، راجع به اوضاع خودشون چيز مي‌نويسن، کتاب مي‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بيکار نمي‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خير، هرچي بگم پرت و پلا است، ما آدم نمي‌شيم…
    وقتي از شرش خلاص شدم که نيمه شب بود. مطمئن بودم ديگه کسي نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با اميدواري داستان را شروع کرده بودم، يکي ديگه نازل شد. حضرت ايشان هم سال‌هاي متمادي در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
    «- آقا مواظب باشين! مردم خوابن، بيدار نشن، مزاحمشون نشي»، خيلي آهسته صحبت مي‌کرد. اين آقا که خيلي هم مبادي آداب بود و اين نحوة تربيت را از فرانسوي‌ها ياد گرفته بود مي‌گفت:
    – فرانسوي‌ها مردماني مبادي آداب و با شخصيت هستند، موقع کار هيچ کس مزاحم او نمي‌شه.
    با خودم گفتم خدا به خير کنه، من بايد امشب از نيمه شب به اون طرف کار کنم. آقاي فرانسه رفته گفت:
    – حالا بخوابين، تا فردا با فکر آزاد کار بکنين، فرانسوي‌ها بيشتر صبح‌ها کار مي‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نيستيم، موقع کار مي‌خوابيم و وقت خواب کار مي‌کنيم. اينه که عقب مونده‌ايم، علت اينکه آدم نمي‌شيم همينه. ما آدم بشو نيستيم.
    آقاي فرنگي‌ مآب موقعي از پهلويم رفت که ديگه رمقي در من نمونده بود، چشم‌هايم خود به خود بسته مي‌شد. خوابيدم.
    صبح زود قبل از اينکه رفقا از خواب بيدار شن، بيدار شدم و به داستان‌نويسي مشغول شدم. يکي از رفقاي هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سري به من زد و همين طور سر راه قبل از اينکه حتا صورتش را خشک کنه در حالي که آب از سر و صورتش مي‌چکيد گفت:
    – مي‌دوني انگليسي‌ها واقعا آدم‌هاي عجيبي هستن، شما وقتي در لندن يا يک شهر ديگه انگلستان سوار ترن هستيد، ساعت‌ها مسافرين هم‌کوپة شما حتا يک کلمه هم صحبت نمي‌کنن. اگه ما باشيم، اين چيز‌ها سرمون نمي‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربيت خلاصه از همه چيز محروميم. همين‌طوره يا نه؟ مثلا چرا شما رو اينجا ناراحت مي‌کنن. خودي و بيگانه همه رو ناراحت مي‌کنيم، ديگه فکر نمي‌کنيم اين بندة خدا کار داره، گرفتاره، نه خير اين چيزها ابدا حاليمون نيست شروع مي‌کنيم به وراجي و پرچانگي… اينه که ما آدم نيستيم و آدم نمي‌شيم و نخواهيم شد…
    – کاغذ را تا کردم، قلم را زير تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشيدم. خلاصه داستانو نتونستم بنويسم، اما در عوض بيش از چند داستان چيز ياد گرفتم و علت اين مطلب را فهميدم که:
    چرا ما آدم نمي‌شيم…
    حالا هر که جلو من عصباني بشه و بگه:
    – ما آدم نمي‌شيم! فورا دستمو بلند مي‌کنم، داد مي‌زنم:
    – آقا علت و سبب اونو من مي‌دونم!
    تنها ثمره‌يي که از زندان اخير عايدم شد درک اين مطلب بود.

     
  17. بنابر اطلاع واصل از عراق، سپاه توطئه گسترده‌ای را برضد روحانی و حکومت او ترتیب داده ‌است. طرح هم در داخل کشور اجرا می‌شود و هم درخارج از کشور. مأمور اجرای آن بخش از طرح که در خارج از کشور باید انجام بگیرد، سپاه قدس است. // با اجرای طرح موافقت کرده ‌است. زیرا نمی‌خواهد جامعه او را شریک تسلیم در مسئله اتمی بداند. سخنان کریمی و آنچه از قول // گفته‌است، مؤید صحت اطلاع است.
    http://www.enghelabe-eslami.com/component/content/article/29-ees/gozaresh/6883-2014-01-27-16-32-51.html?Itemid=0

     
  18. با سلام به آقای نوریزاد عزیز

    آقای نوریزاد تا همین‌جا هم با آبرومندی‌هایی‌ که رویای هر کسی‌ است که چنین در دل و دنیای انسانهای شریف و نجیب و خردمند و آزاده و در یک کلام انسان، جایگاه و پایگاهی ویژه‌ای چون شما داشته باشند،سربلند و سرفراز و بالنده شیر میدان بوده اید و قدر وجاهت و شهامت ستودنی شما را بسیارانی دانند و رفتار و گفتار چنین مواجب بگیرانی نمونهٔ بسیار خفیفی از آن نامردمانی هستند که فعلا آن/////////// پیر را به حراست نشسته اند تا بجای پروردگاری روزی رسان، غلامی و بردگی ذلت بار خویش را در ازای دست باز در جیب مردم و غارت ثروتهای ملی‌،با پلشتی‌هایی‌ هر چه تمامتر به جان خریده باشند.این از امروز نکبت بار آنها، فردا و فرداهایشان را باش که بسی‌ نکبت بارتر است.

     
  19. هانى الرضا نفر

    سلام استاد ، ياد داستانى افتادم؛ميگن يه روز ملانصرالدين به يه آبادى وارد ميشه كه همه داشتن خود شونو ميخاروندن،بعد از يه مدتى فرياد ميزنن كه فلانى(ملانصرالدين)مريض بگرينش شايد مسرى بأشه و…. داستان شما اين ابلهان اينطور شده آن قدر خل چون من ديده اند كه حقوق شان پايمال ميشود ودم از دم بر نمياورم يا با كوچك ترين تشرى ميترسم وحق وحقوق يادم ميرود،كه وقتى مردى چون شما را اينطور مصر برگرفتن حق تان ميبينند، شما را خل مينامند. اى دل غافل كه خل آنهايند وخل تر منى كه كنار شما نيستم براى باز گرفتن حقم

     
  20. نوريزاد طبق گفته خود به سه دليل جهت بازپس گيري حقش آنجا قدم ميزند : أموالش كه ٤ سال است ربوده شده ، ممنوع الخروجي خود و خانواده و ملاقات با وزير اطلاعات
    اين دو برادر حفاظت فيزيكي اطلاعات بي أدب به آقاي نوريزاد فحش دادند و او را ….. خل خطاب قرار دادند ! من هم خطاب به آن دو برادر ميگويم شما نيز بنا به دلائل ذيل دقيقا …. خل خطاب ميشويد حالا چرا ؟:
    ١- شما دو نفر هم مثل نوريزاد ممنوع الخروج هستيد به خاطر شغلتان چون به أراده خود نميتوانيد به خارج كشور برويد . أجازه خروج شما نزد هماني است كه نوريزاد را ممنوع الخروج كرده . تازه اگر قرار شود خارج هم برويد براي جاسوسي و عمليات اطلاعاتي ميرويد و خانواده شما تا بازگشت شما تحت نظر هستند
    ٢- به غير از كامپيوتر منزلتان ، تلفن و تمام أموالتان شنود ميشود و تحت كنترل همان كسي است كه أموال نوريزاد را برده و نميدهند . أموال شما براي شما نيست براي رييس تان است و با آن با توجه به شغلتان شما را شنود ميكنند
    ٣- اگر ميتوانيد امروز تفاضاي ملاقات حضوري با وزير اطلاعات را بدون أجازه رئيسيتان بدهيد و حضوري أيشان را ١٠ دقيقه ملاقات كنيد و علت ملاقات را دليل ممنوع الخروجي خود و شنود مكالمات أنا عنوان كنيد . با عرض پوزش از نوريزاد و خوانندگان سايت .
    نوريزاد مرد آزاده است و براي حق الناس ميجنگد ، شما نميتوانيد براي حق خودتان حرف بزنيد . حالا ديديد شما ….. خل تر از نوريزاد هستيد .؟ با عرض پوزش از نوريزاد و خوانندگان سايت به خاطر لغت … خل

     
  21. از این سربازان گمنام هرچی بگی بر میاد!

     
  22. ابو علی ایرانی

    جناب نوری زاد
    ضمن ادای احترام به شما و افکار و نحوه مشی تان ،نمی توانم نظر خود را در خصوص بازده این نحوه برخورد از منظر تحلیل محض به شما اطلاع ندم
    از منظر تحلیلی و زمانیکه از بالا به امور نگاه کرده و احساسات را بکار می نهیم ؛ کارزار شما و طرف مقابلتان به بازی شطرنجی می ماند که علی زغم کیش دادنهای پیاپی شما ، حریف مبادرت به حرکتی نمی کند که مطلوب شماست بلکه حرکتی تکراری را درپیش می گیرد.این نوع بازی محکوم به برابری یا باصطلاح draw است و شما قادر به مجبور ساختن حریف به حرکتی نیستید که در برنامه خود برای مات کردن وی در نظر گرفته اید.به عبارت دیگر از انجائیکه طرف مقابل شما کاملا از تبعات واکنش نشان دادن خود در برابر تجریکات شما مطلع است لذا هیچ واکنشی نشان نمیدهد و این امر از برخوردهای آرام و مودبانه انها با شما کاملا مستفاد میشود که بسیار هوشمندانه است.این کنش ها و واکنشها بیش از حد پیش بینی پذیر بوده و می تواند تا بینهایت ادامه یابد .وانگهی شما با ماشینی عظیم در حال بازی هستید و در بازی انسان با ماشین بروز خطا از جانب بشر بدلیل عواملی از قبیل خستگی و یا ملالت و اموری از این دست فوق العاده محتمل است..تتها احتتمال بروز خطا یرا ی ماشین صرفا می تواند اختلال در جریان الکتریسیته باشدکه چپزی در حدود صفر براورد می شود.
    یگانه راه برای خروج از این وضعیت تکراری دست زدن به حرکتی کاملا پغیر قابل یش بینی است که در حافظه آن ماشین برنامه ریزی نشده باشد.
    با دیدی واقع بینانه و سرد ؛از این تکرار ، طرفی منطقی بسته نمی شود مگر اینکه شما صرف ابراز همدلی عابران و احساسات آنها را هدف خود گرفته و در صدد داشتن دائمی سوژه برای پر کردن سایت خود باشید.دیگی از این همدلیها گرم نخواهد شد.تمام اشکهای دنیا قادر نیست سر سوزنی در نتایج این بازی تغییر دهد.
    در نظر داشته باشید که این کمترین در محاسبه خود عوامل انسانی و غیرمادی را هم مد نظر داشته ام اما برآورد کلی عرصه نبرد طوری است که با احتساب همه امور اعم از مادی و غیر مادی این شطرنج نهایتا به مساوی کشیده می شود.
    این برهه همان سالهائی است که یوسف باید در چاه بماند و گفتن و درخواست وی از هم بندی خود برای ابرز موضع نزد ملک مصر هم راه بجائی نمی برد زیرا از قضا هم بندی دچار فراموشی شده است.یوسف این درس را اموحت و دیگر دم نزد و نخواست تا از سیر رویدادها پیشی بگیرد.دیدیم که وی عزیز مصر شد و چند سالی هم در همین سمت بالا بود اما پیکی به سوی پدر و کنعان ندوانید با اینکه کاملا قادر بود این کار را انجام دهد زیرا زندان بضع سنین بوی اموخته بود که نیاید کار خاصی انجام دهد واین دست روی دست گذاشتن نیست بلکه برخاسته از معرفتی عمیق به کنه امور گیتی و نحوه صحنه گردانی خداوند می باشد لذا بود که دیدیم آنقدر صبر کرد تا خود آنها بخاطر بروز قحطی به مصر آمدند.بعضی وقتها کاری نکردن بهترین کار است. امور به شکلی جلو می رود که در مخیله ما انسانها نمی گنجد .
    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
    چند روز مثنوی تاخیر شد چند باید تا که خونی شیر شد
    ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله کتابا موجلا
    لعل الله یحدث بعد ذالک امرا
    من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

    —————-

    سلام دوست گرامی
    سپاس ازشما بخاطر نگارش این متن موشکافانه و البته خیرخواهانه. مهم اما این که شما یک نکته ازنگاهتان مغفول افتاده. وآن: افکارعمومی است. ومن، اتفاقا برآن پل بسته ام. من برخلاف برداشت شما نمی نویسم که: سایتم را پرکنم. بل می نویسم که مردمان بیشتروبیشتری را با آن نقطه ای که من درآن قدم می زنم درگیرکنم. اگرآن نقطه رفته رفته به کانون خبر داغ کشور بدل شود، آن ماشین عظیم بحرکت درخواهد آمد و یک تکانی بخود خواهد داد. حداقل من سه سال ونیم چهارسال وقت دارم برای تکان دادن آن ماشین عظیم الجثه ای که چندان به چارچوبهای عقلانی وفادار نیست. شاید خیلی زودتر عکس العمل نشان داد.
    با احترام

     
  23. گویند.درجه ترقی وتمدن هرمملکتی ازنوع برخورد نیروهای امنیتی ونظامی .آن کشور قابل شناخت واندازه گیری هست .طرزبرخورد .آن دوهتاک که ابتدائی ترین اصول ادب وگفتگورا هنوز فرانگرفته حاصل عملکرد بیش از سه دهه.بزرگترین نهاد امنیتی کشوری است که ایدئولژی اسلام ناب محمدی وعدل علی (ع)رایدک کشیده وآموزشهای اسلامی راپشتوانه .این افراد به اصطلاح برگزیده وسربازگمنام امام زمان میدانند .زهی تصورباطل .زهی خیال محال …آنرا که محاسنش چنین است …برگو که معایبش کدام است …اری چنین است.بسیاری از خروجی های این نوع نهادهای اسلامی …وازاین متاع فراوان بود دراین یازار……
    چه خوش میگوید شاعر آدمیزاده اگر بی ادب است آدم نیست ……..فرق مابین بنی ادم وحیوان ادب است

     
  24. lAdam خیلی قشنگ نوشتی عالی بود .

     
  25. جناب بردیای عزیز
    با درود
    تشکر میکنم از کامنت اخیرتان ، غرض من نیز تبادل فکر و رفع ابهام بود ، در ادبیات اخلاقی ما مسلمانان نیز چه در قرآن کریم و چه در روایات معتبر ، جدال های کلامی بهدف غلبه و تغلب مورد نکوهش قرار گرفته است ، در قرآن هست که : “و جادلهم بالتی هی احسن”(النحل/ 125) ، یعنی در مجادلات معرفتی بنحو احسن و اخلاقی با دیگران گفتگو کن ، و در روایات مفهومی بنام” مراء “وجود دارد که همان مباحثه بروشهای غیر اخلاقی برای غلبه بر حریف به اغراض خودنمایانه است .در هر حال حسن ظن من بشما پایدار است.
    من منش شما ، و ادبیات انسانی شما ،و نیز پرهیز شما از مجادلات و مناقشات کلامی بیفائده را پاس می دارم و برای شما در هر مکان و زمان آرزوی کامیابی و بهروزی دارم.

    پایدار باشید

    دوستدار شما مرتضی

     
  26. هان شیرمرد ، سستی از پای و غم از دلت دور باد. صلابتت و هفت پرچمت بر پشت تداعی گر صلابت رستم است و تیردانش بر پشت در راه هفت خوان بلا. تو مردانه به مصاف آن دژ پلیدی و ستم نرفته ای که از ناسزای مشتی دربان و پادوی بی مایه برنجی و غم به دل راه دهی. تو را خوان ها در پیش است تا هماوردی با دیو سفید و دعاهاست بدرقه راه و چشم هاست نظاره گر مردانگی ات. تردید مکن که به ازای هر کس که برای ستایش و همبستگی به حضورت می رسد هزاران کس دوستت می دارند و می ستایندت.
    می اندیشم که این هفت خوان بلا در عین حال هفت شهر عشق توست و این تازه شهر اول است و وادی طلب (کاش می توانستم نسخه ای منطق الطیر عطار را تقدیمت کنم تا در میعادگاهت گاه بخوانی و قوت قلب بگیری)

    چون فرو آیی به وادی طلب … پیشت آید هر زمانی صد تعب
    صد بلا در هر نفس اینجا بود … طوطی گردون، مگس اینجا بود
    در میان خونت باید آمدن… وز همه بیرونت باید آمدن
    چون نماند هیچ معلومت به دست … دل بباید پاک کرد از هرچ هست
    چون دل تو پاک گردد از صفات … تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
    چون شود آن نور بر دل آشکار … در دل تو یک طلب گردد هزار
    چون شود در راه او آتش پدید … ور شود صد وادی ناخوش پدید
    خویش را از شوق او دیوانه‌وار … بر سر آتش زند پروانه‌وار
    کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش … درپذیرد تا دری بگشایدش
    چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین … زانک نبود زان سوی در آن و این

     
  27. سخنی دیگر با خامنه ای

    “شوخی هسته ای با سلامت مردم”

    خدمت آقای خامنه ای خودمان

    با سلام و آرزوی سلامتی همه انسانهای پاک و خدادوست. در اخبار به نقل از آقای دکتر صالحی آمده بود که ایران در صدد تاسیس بیمارستان هسته ای است. این خبر مهیج در بازدید ایشان از بیمارستان مسیح دانشوری در محضر آقای دکتر ولایتی که علاوه بر تخصص پزشکی، صاحب نظر در زمینه های سیاست خارجی و داخلی هستند و دستی هم در تاریخ و فبسفه دارند اعلام شد….. روی سخن من در این نوشته موضوع هسته ای و فقر و فلاکتی که از این بلند پروازی حضرتعالی دامن ملک و مملکت را گرفته نیست بلکه می خواهم به بحث اهمیت سلامت مردم در صحنه زندگی واقعی روزانه ایرانیان بپردازم . آیا سیستم ولایت مطلقه دغدغه سلامت مردم را دارد یا سلامت مردم در این مخمصه جهانی که قطعنامه دان همه قدرتهای استکباری پاره شده تنها راه توجیه شما برای هزینه های خدا می داند چند صد میلیارد دلاری است که برای رونمایی افتخارآمیز نزد افکار عمومی و احتمالا تاریخ آماده کرده اید؟

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    سلامت مردم در تمامی جوامع پیشرفته از مهمترین اولویت های ملی است که عدم توجه به آن و عواملی که تامین کننده مقدمات یک جامعه سالم از نظر جسمی و روانی است به آسیب های فوق تصوری می انجامد که جهت تسکین و درمان چندین برابر هزینه پیشگیری، به ناچار بار مالی به جامعه تحمیل خواهد کرد.کافی است کمی به رابطه یک جامعه شاداب، علاقمند به تحرک و ورزش، دارای تغذیه سالم و امیدوار به زندگی و مثبت اندیش با کاهش افسردگی و بیماریهای روحی، بیماریهای قلبی-عروقی و سرطان، اعتیاد و جرائم ناشی از آن فکر کنیم تا به صحت عقلی اولویت پیشگیری از درمان پی ببریم. یکی از ارکان مهم پیشگیری و ارتقاء سلامت ملی، توجه به پاکی هوا، سلامت آب و غذای مردم است … واقعا در نظام ما که تمام رشته های قدرت به مقام رهبری و نهادهای تحت نظارت ایشان متصل است اهمیت ارکان سلامت مردم شامل هوای پاک، غدا و آب سالم چقدر است؟

    آقای خامنه ای خودمان

    بگذارید از هوای سالم شروع کنیم…. به یمن بلند پروازی های ما تحریم بنزین وارداتی از اولین ابزارهایی بود که بر علیه مردم بکار گرفته شد. کمی بعد رئیس جمهور محبوب شما اعلام کرد که به پشتوانه خلاقیت متخصصین ما نه تنها در تولید بنزین خودکفا شدیم بلکه آماده صادرات بنزین هم هستیم. اولین سوال منطقی این بود که چطور بدون داشتن زیرساخت لازم، تولید بنزین یکشبه امکان پذیر شده آنهم در بدترین شرایط تحریم؟ پاسخ چندان دشوار به نظر نمی رسید اضافه کردن ضایعات پتروشیمی به بنزین.. آنالیز متخصصین و اطلاعات کارشناسان صنعت نفت هم همین موضوع را تائید می کرد مثل وجود چندین برابر حد مجاز بنزن و سایر آلاینده هایی که به قول خانم ابتکار تصور وجود آنها هم در بنزین نمی رود و خدا میداند این آلاینده ها که به احتمال بسیار ترکیبات حلقوی و سرطانزا هستند چقدر در پایدار نگه داشتن ذرات معلق و تشدید آلودگی هوا در شرایط وارونگی هوا نقش دارند…بد نیست به نقش سایر عوامل الوده کننده هوای پاکی که حداقل انتظار مردم از یک سیستم هوشمند دولتی است مثل امواج مخرب پارازیتی ماهواره ،صنایع ناسالم خودروسازی، سد سازیهای بی حساب و کتاب و توسعه نامتوازن شهرها الگوسازی مصرفی صدا و سیما و غیره هم اشاره کرد که تمام این مصائب را به علت العلل انتقاد ناپذیر بودن نظام مطلقه که به الگوی رفتاری حکومت هم تبدیل شده می توان ربط داد …واقعا در این نظام سلامت مردم اهمیتی دارد؟

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    گزارشات متعددی نشان می دهد که آب آشامیدنی و آب کشاورزی مردم در معرض انواع آلاینده ها قرار گرفته و حکومت بجای پذیرش منطقی مسئولیت و سعی در بهبود شرایط و گزارش مستمر به مردم تنها به بهانه امنیتی بودن مسئله به سرعت موضوع را انکار می کند یعنی پاک کردن صورت مسئله که البته ساده ترین راه برای نظام غیر پاسخگو و ولایی شما است و اگر نفس کشی در مطبوعات پیدا شد به جرم تهدید امنیت ملی و افکار عمومی به سرعت ریشه و دودمانش را بر باد می دهیم. آلودگی آب آشامیدنی برخی استانها و شهرهای جنوبی و خوزستان مظلوم، آلودگی چاههای آب مردم جنوب تهران به نیترات ها (از عوامل سرطانزای شناخته شده)، آلودگی آب های ورودی و خروجی برخی شهرهای شمالی به سموم کشاورزی مثل سم کرم ساقه خوار برنج و بالاخره مسمومیت مردم شهرک پردیس که یکی از آخرین شاهکارهایی نظام ولایی است که به سرعت تکذیب می شود از جمله مواردی است که اخبار آن درز کرده و می توان به آنها استناد کرد…… واقعا در این نظام سلامت مردم اهمیتی دارد؟

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    و اما غذای مردم….. به سفارش سازمان میادین و تره بار شهرداری تهران پروژه تحقیقاتی در ارتباط با ارزیابی باقیمانده سموم کشاورزی در 100 محصول کشاورزی که در میادین تره بار عرضه می شود در سازمان تحقیقات سموم و آفت کش های وزارت کشاورزی انجام می شود. نتیجه این پروژه نشان دهنده یک فاجعه تمام عیار است به نحوی که وزیر کشاورزی دولت مهرورز دهم شخصا در آزمایشگاه حضور می یابد و نسبت به انتشار نتایج هشدار می دهد. نتایج این ارزیابی بعضا در گزارش مسئولین وزارت کشاورزی قابل ردیابی است. بعنوان نمونه باقیمانده بالای نیترات ها در محصولات سیب زمینی و پیاز و هندوانه، سموم شیمیایی در محصولات گلخانه ای مثل خیار و گوجه فرنگی، الودگی شدید سبزی و سیفی جات در این گزارش دیده می شود. در یک مورد میزان سم دیازینون ارزیابی شده در کاهو وکلم که حداکثر مجاز آن 8 میکروگرم بر گرم محصول است بیش از 800 (یکصد برابر) اندازه گیری می شود. مشکل آلودگی گوشت و برنج های وارداتی هندی و چینی و روسی به مواد رادیواکتیو، فلزات سنگین آرسنیک و سرب توسط موسسه استاندارد اعلام و به سرعت کتمان و انکار می شود (احتمالا پای برادران قاچاقچی در میان بوده)… به گزارش برخی مدیران وزارت کشاورزی به دلیل تحریم ها (دشمن!) بسیاری از سموم قاچاق از مرزهای پاکستان، که احتمالا هندی و چینی هستند و حداقل استاندارد وکیفیت لازم را ندارند در شبکه مستهلک توزیع وزارت کشاورزی راه می یابند و با چندین برابر دوز مجاز در محصولات کشاورزی استفاده شده اند. به دلیل عدم اثرگذاری، برخی از سموم تاریخی موجود در انبارهای وزارت کشاورزی هم با تغییر بسته بندی از راههای (نه چندان قانونی) به بازار مصرف راه می یابند. بد نیست بدانیم که از جمله این سموم د.د.ت. است که به دلیل ماندگاری بالا و سرطانزایی بعد از جنگ جهانی دوم استفاده از آن منسوخ شده است. باقیمانده این سم را پس از حدود شصت سال کماکان می توان در برخی مزارع شمال کشور پیدا کرد…….. واقعا در این نظام سلامت مردم اهمیت دارد؟

    {{بد نیست برای کاهش خطر مسمومیت مزمن هموطنان توصیه کنیم اگر احتمال آبیاری محصولا کشاورزی با فاضلاب را می دهند از مصرف این محصولات خودداری کنند، میوه های فصل را ترجیحا مصرف کنند (خطر مواد نگه دارنده کمتر)، حدالمقدور کمتر محصولات گلخانه ای مصرف کنند، میوه ها را با پوست مصرف نکنند، ترجیحا محصولات مناطقی را که کمتر از سموم شیمیایی استفاده می کنند (در شهرهای جنوبی بعلت تابش بیشتر آفتاب کمتر محصولات دچار آفات می شوند) مصرف کنند.}}

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    شما را به خدا ببینید که دین و دیانت و فقه و فقاهت را به چه ورطه ای درانداخته اید؟ آخر شما که به ما آموخته اید که ” فمن یعمل مثقال ذره شره یره” چطور می خواهید جواب خدا را در مورد این همه فجایع انسانی که در اثر مسمومیت مزمن مردم به آنها تحمیل می کنید بدهید. آخر چرا ولایت فقیه را سپر بلای مدیران بی لیاقت و دزدان سر گردنه ای کرده اید که همه افتخاراتشان تحصیل و زندگی زن و بچه شان در اروپا و آمریکاست….. شما را به خدا این پولهایی را که به پرتقال آباد های آمریکا می فرستند از راه حلال و خدمت به مردم است؟؟ چرا فقاهت را به زمینه های تخصصی وارد کرده اید که وقتی می خواهید از پیشرفت علمی های اکثرا دروغ نظام ولایی بگویید از روی کاغذی که به دستتان می دهند دستاوردهای نانوفناوری و پیشرفت بیوتکنولوزی و درمان سرطان را به رخ مردم بکشید؟ اینانی که به اسم علم و عالم توهمات خود را به شما عرضه می کنند در پی آنند که در امپراطوری دروغینی که ساخته اند بار خود و نسلهای آتی خود را ببندند. از خودتان بپرسید نیروگاه اتمی بوشهر چقدر هزینه برای این مردم داشته؟ سرنوشت داروی درمان ایدز چه شد؟ درمان بیماران قطع نخاعی چطور؟ آنژیوپارس در کجای دنیا پذیرفته شد؟آخر چرا در همه ارکان تخصصی مملکت به اسم ولایت فقیه و بسیج دخالت می کنید؟ از دانشگاهها و صنایع و وزارتخانه ها گرفته تا نماینده ولی فقیه در ستاد ذبح گوسفند!! چرا نهادهای مردمی و تخصصی را که منتقدانه همدیگر را ارزیابی و رصد می کنند تقویت نمی کنید تا خودتان پیروز میدان نقد و انتقاد واقعی باشید نه مقتدای متملقان بی مایه که مملکت را به باد فنا داده و می دهند.از شما تقاضا دارم این بدعت بی سرانجام را در زمان حیات خودتان اصلاح کنید و مملکت را به مدیرانی مدبر و متخصص و معتقد واگذارید و رهبری را به ناظر عالی و مصلح واقعی ارتقاء دهید.این نظام بیمار را که یک دولت سالم را به تدارکاتچی و یک دولت ولایی را به فاسدترین دولت تاریخ تبدیل کرده و مجلس را به کانون آدمهای اکثرا فرصت طلب و کم مایه ( با ارزش امتیاز یک پیشخوان دولت ) و قوه فضائیه را به کانون فساد مالی و اخلاقی تبدیل کرده اصلاح کنید و مسئولیت های بی شمار خود را به نهادهای مردمی و تخصصی واگذار کنید و خودتان پیروزمندانه دامن قدرت طلبی را برکشید تا راهنمای معنوی مردم به تعالی روح و جان باشید. شما را به خدا ولایت فقیه را به قله نظارت عالیه برکشید تا دنیا و دین مردم از دخالتهای نااهلان به اسم روحانیت و ولایت مصون بماند.

    والسلام علی من اتبع الهدی

    عبدالحسین بهشتی

     
  28. هان شیرمرد ، سستی از پای و غم از دلت دور باد. صلابتت و هفت پرچمت بر پشت تداعی گر صلابت رستم است و تیردانش بر پشت در راه هفت خوان بلا. تو مردانه به مصاف آن دژ پلیدی و ستم نرفته ای که از ناسزای مشتی دربان و پادوی بی مایه برنجی و غم به دل راه دهی. تو را خوان ها در پیش است تا هماوردی با دیو سفید و دعاهاست بدرقه راه و چشم هاست نظاره گر مردانگی ات. تردید مکن که ازای هر کس که برای ستایش و همبستگی به حضورت می رسد هزاران کس دوستت می دارند و می ستایندت.
    می اندیشم که این هفت خوان بلا در عین حال هفت شهر عشق توست و این تازه شهر اول است و وادی طلب (کاش می توانستم نسخه ای منطق الطیر عطار را تقدیمت کنم تا در میعادگاهت گاه بخوانی و قوت قلب بگیری)

    چون فرو آیی به وادی طلب … پیشت آید هر زمانی صد تعب
    صد بلا در هر نفس اینجا بود … طوطی گردون، مگس اینجا بود
    در میان خونت باید آمدن… وز همه بیرونت باید آمدن
    چون نماند هیچ معلومت به دست … دل بباید پاک کرد از هرچ هست
    چون دل تو پاک گردد از صفات … تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
    چون شود آن نور بر دل آشکار … در دل تو یک طلب گردد هزار
    چون شود در راه او آتش پدید … ور شود صد وادی ناخوش پدید
    خویش را از شوق او دیوانه‌وار … بر سر آتش زند پروانه‌وار
    کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش … درپذیرد تا دری بگشایدش
    چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین…زانک نبود زان سوی در آن و این

     
  29. سخنی با خامنه ای خودمان

    بگذارید صمیمانه و آنگونه که به شما ارادت داشتم خطابتان کنم

    خدمت آقای خامنه ای خودمان

    با سلام و آرزوی سلامتی همه انسانهای پاک و خدادوست. از اینکه در سایت آقای نوریزاد دریچه ای برای ارتباط با شما باز شده و می توانم آزادانه برای شما بنویسم بسیار خوشحالم شاید بپرسید چرا سایت آقای نوریزاد؟ در پاسخ صادقانه بگویم که دغدغه های ایشان را به خودم نزدیک می بینم و نگران از امروز و فردای سرزمین و فرزندان ایران . امیدم آبادانی و عزت مملکتی است که لیاقت سربلندی و عزت را در دنیای فناوری و پیشرفت علوم و عزت و کرامت انسانی دارد و چه بهتر که این سربلندی مزین به نام دینی باشد که انسان موحد، آگاه، آزاد و متخلق به اخلاق محمدی محصول تربیت اوست.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    به عنوان یکی از نسل دومی های انقلاب که وقایع قبل و بعد انقلاب خاطرات دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی مرا شکل داده است به من حق بدهید که چطور از سیر تحولات و تغییرات شگفت زده شده ام و نگران آینده ای هستم که سوء تدبیر و مدیریت جنابعالی و قدرت طلبی و دنیاطلبی برخی خواص و نزدیکانتان برای این مرز و بوم و آیندگان رقم می زند. بگذارید از دریچه نگاهم انقلاب را ترسیم کنم تا شاید ریشه این اشکالات را با هم پیدا کنیم و در صدد چاره باشیم…..اگرچه از شروع انقلاب و نماز تپه قیطریه و واقعه هفدهم شهریور تصویری در ذهن ندارم ولی به یاد می آورم که چگونه دسته های عزاداری عازم راهپیمایی تاسوعا و عاشورا و اربعین می شدند و جالب اینکه در مسیر خود از جلوی کلانتری ها هم بدون هیچگونه مزاحمت رد می شدند !!! به یاد می آورم چگونه جلوی دانشگاه تهران دور خونهای ریخته شده را سنگ چین کرده بودند و مردم با احترام از کنار خون های به ناحق ریخته عبور می کردند. به یاد می آورم چگونه روز دهم بهمن ماه 57 که به استقبال ورود امام رفته بودیم بین جمعیت مشتاق در خیابان ازادی گرفتار آمدیم و تنها راه نفس کشیدن من با آن جثه کوچک آن بود که مانند ماهی سرم را بالا نگه دارم تا روزنه ای برای تنفس داشته باشم….. به یاد می آورم که در وقایع بهمن ماه چطور ریو های ارتش از کنار مردمی که بر علیه آنان در حال ساختن سنگر بودند می گذشتند بدون آنکه متعرض آنها شوند! تصور این رفتار از مامورین تحت ولایت شما پس از وقایع سالهای 78 و 88 به افسانه بیشترشباهت دارد بدون شک در کنار الطاف الهی برای پیروزی کم هزینه این انقلاب می توان مدیریت فرصت و اراده پنهان تغییر در ایران را بواسطه غرور و نخوتی که شاه کم مایه ایران با پشتوانه درآمدهای سرشار نفت به آن دچار شده بود را هم دید.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    بدون شک انحراف در انقلاب محصول انحراف افراد موثر و رهبران آن است. گذشته از شخصیت کاریزماتیک امام که به عنوان یک مرجع تقلید و یک فقیه هوشمند و مورد قبول مردم، به خوبی از موجهای ضد رژیم پهلوی در ساقط کردن شاه استفاده کرد نباید از اشتباهات ایشان در صنفی کردن مدیریت کلان کشور و سپردن عنان مدیریت های حساس به انسانهای متعصب و خشک مغز که جز پاشیدن بذر نفاق و تندروی و حذف نخبگان نتیجه ای نداشت بگذریم. اخیرا آقای هاشمی در اظهار نظری که به تطهیرخودشان بیشتر نزدیک بود فرموده اند که امام از بسیاری از تندروی های افراد ناخرسند بودند….چهره محجوب مهندس بازرگان را که هر هفته در تلویزیون ظاهر و به مردم گزارش می دادند را می توان از اولین قربانیان این تندرویها دانست. ارتحال آیت الله طالقانی، شروع جنگ و تحولات منتهی به برکناری بنی صدر و انفجار نخست وزیری همه مقدمه ای شد تا با نام شما به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری آشناتر شویم… آقای خامنه ای به عنوان امام جمعه تهران که با صوت و لحن بسیار دلنشین قرائت قرآن در نماز مورد توجه و علاقه بسیاری از مردم قرار گرفت و امثال اینجانب تا مدتها از اینکه به شما به عنوان اولین رئیس جمهور رای داده بودم افتخار می کردم و اگرچه از مشکلات و اختلاف نظرهای شما ومهندس موسوی سر در نمی آوردم ولی چهره دوست داشتنی مهندس موسوی را که در طوفان بلایا سکاندار اجرایی مملکت بود را مانند همگان به یاد دارم. به اذعان کارشناسان نفت در مقاطعی قیمت هر بشکه نفت (7 دلار) کفاف هزینه استخراج آنرا نمی کرد و این نخست وزیر محجوب و همکاران پاک دستشان نه تنها مملکت و جنگ را اداره می کردند بلکه کمکهای دولتی ارزان قیمت بسیاری هم برای راه اندازی طرحها و کارخانه های تولیدی ارائه می کردند…. در مورد شروع جنگ، ادامه آن و پایان آن قضاوت مبتنی بر اطلاعات دقیق ندارم ولی نامه مرحوم بازرگان به عنوان یک خیرخواه که خواستار پایان بموقع جنگ و پرهیز از تخریب و از دست دادن جوانان دو ملت مسلمان برای تغییر مسیر به سازندگی و پیشرفت بود را مبنای مناسبی برای قضاوت آیندگان می دانم. البته جنگ و ادامه آن هر چه نداشت برای شما و روحانیون قدرت طلب این خیر را داشت که منتقدان و مخالفان خودتان را به اسم جنگ و بحران قلع و قمع کنید و زمینه را برای تبدیل ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه فراهم آورید و انسانهای شریف و خادمی مثل ایت الله منتظری، مهندس بازرگان و مهندس سحابی و بسیاری از بزرگان دیگر را با سخیف ترین روشها مورد تحقیر و توهین قرار دهید و یا حذف کنید. شاید یکی از بزرگترین انحرافات انقلاب که با طراحی روحانیون قدرت طلب شکل گرفت همین اصلاح قانون اساسی بود که قدرت مطلق العنان و غیر پاسخگویی را به یمن فضای خفقان و بحران زده جنگ و البته شخصیت محبوب و متواضع امام به ملت تحمیل کرد و فریاد امثال مهندس بازرگان که “این قبا که شما برای ولایت فقیه دوخته اید برازنده قامت یک نفر است” و به عبارت دیگر امروز ما را دیده بودند راه بجایی نبرد و بلافاصله با برخورد امنیتی حاکمان مواجه شد.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    به یاد دارم که در پاسخ به پرسشی در مورد آینده خودتان پس از پایان ریاست جمهوری فرموده بودید که “اگر امام من را به عنوان نماینده خود در یک روستا منصوب کند به انجام وظیفه خواهم پرداخت”…. و ما چه ساده بودیم که این اظهارات را حمل بر تواضع و ساده زیستی شما کردیم و خوشحال از اینکه روحانیون ما این مناصب را به عنوان امانتی برای خدمت و ادای تکلیف می دانند و در اولین فرصت به انسانهای شایسته تر واگذار می کنند… غافل از وقایع بعدی که صداقت شما را دچار تردید جدی می کند. پس از ارتحال امام تقدیر این بود که به یک استناد سست از امام و برخلاف نص صریح وصیت ایشان که نقل قولهای غیر مستند از ایشان منع شده بود و از قضا جنابعالی هم آنرا در صحن خبرگان قرائت فرمودید بجای یک روستا بر مسند حکومت یک کشور قرار گیرید و با توجه به بده بستانهای پشت پرده آقای هاشمی در مقام ریاست جمهوری…به عبارت ساده تاریخ مصرف مدیران بحران و روزهای سخت و ساده زیست مثل مهندس موسوی و همکاران به سر آمده بود و نوبت به مدیران تام الاختیار و بولدوزری و البته مهار پذیر که اهل سیاست هم نباشند شده بود. در سایه همدلی و همکاری شما و آقای هاشمی قدرت روحانیت در تمام مسندهای رسمی و غیر رسمی تثبیت شد و به لطف حاکمیت فقها بر نهادهای قضایی، امنیتی و اطلاعاتی همه مخالفان قلع و قمع شدند و با فتاوای آنچنانی و قربتا الی الله قتلهای زنجیره ای براه افتاد و فروهرها قطعه قطعه شدند. آقای هاشمی بواسطه قدرت طلبی و خواستگاه اشرافی خودشان علاوه بر انحراف بزرگی که در انقلاب بوجود آوردند باعث تقسیم مردم حامی انقلاب به خودی و غیر خودی شدند بطوری که نطفه دنیاطلبی و فسادهای بزرگ در دوره ایشان بسته شد البته آقای هاشمی در این مقطع مرتکب یک اشتباه بزرگ دیگر هم شدند و آن هم دعوت از سرداران پشت جبهه سپاه بر سر سفره سازندگی بود غافل از اینکه پس از جای گرفتن بر سر سفره نیم نگاهی هم به بالای سفره خواهند انداخت و این همزمان شد با تحصیل اعتماد به نفس در شما به عنوان شخص اول مملکت و عدم نیاز به آقای هاشمی…… البته نباید نام سپاه و سرداران واقعی آنرا با نام سرداران جعلی امروزی خلط کرد. انسانهای بزرگ و عارفی که هیچ سنخیتی با موجوداتی که ما به نام سردار می شناسیم ندارند شما را به خدا می توان سردار نقدی، سردار فیروز آبادی و سردار رویانیان و سردار قالیباف و هم سنخانشان را هم جنس جهان آرا، همت، باکری، زین الدین، آل اسحاق،باقری، خرازی، محمدی، عبدالحسینی و…. دانست که اگر لباس سبز سپاه را بر تن نداشتند نمی شد از بسیجیان معمولی متمایزشان کرد و بعضا مشمول جشن پتوی بسیجی ها هم می شدند. اگر اینان و بسیجیان پاکباز و گمنام همراهشان نبودند بدون شک سرنوشت جنگ بدون واگذاری یک وجب خاک میهن نبود و افسوس که افتخارات ایشان را امثال نقدی به نفع خودشان و طایفه شان مصادره کرده و می کنند.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    اتنخاب آقای خاتمی نه تنها لطف خدا بود بلکه تلنگری بود به حاکمبت شما، که مردم روش حکومت و سلایق شما را نمی پسندند و شما را هم مسئول انحرافات حادث شده در رفتار حکومت با مردم و منتقدین می دانند. متاسفانه رفتارهای بعدی شما نشان داد که نه تنها این پیام را دریافت نکردید بلکه احتمالا به یمن کلاسهای خصوصی آقای مصباح به آنچنان خودکامگی و خودرایی دچار شده اید که واقعا خود را نماینده خدا در زمین تصور کرده و می کنید. بگذارید خاطره ایی را از این دوران نقل کنم که شاهد مدعای بالا است. شما پس از انتخابات دوم خرداد متوجه نسل جدید و پرانرژی و تحصیل کرده ای شده بودید که نیروی عظیم و تعیین کننده ایی در آینده خواهد داشت و آن خیل عظیم دانشجویان و دانشگاهیان بود. بازدید های سرزده از دانشگاهها و اظهار لطف به جوانان در این دوره برجسته تر شده بود. در یکی از این بازدیدها از دانشگاه تهران، مشتاق و علاقمند برای دیدن شما از نزدیک وارد محوطه مسجد دانشگاه شدم و به دلیل انبوه دانشجویان مشتاق جایی در اطراف محوطه پیدا کرده و مستمع سخنان شما بودم. در پرسش و پاسخ انتهایی مراسم، دانشجویی از نقش مجلس خبرگان رهبری پرسید و در کمال بهت و حیرت من شما مکنونات قلبی خودتان را با این مضمون بیان فرمودید که ” تا وقتی من زنده هستم نقشی زیادی ندارند ولی در یک مقطع نقش بسیار مهمی در تعیین رهبر بعدی پیدا می کنند” و به عبارت دیگر مجلس خبرگان رهبری و نظارت انها بر عملکرد خودتان را منتفی (مترادف کشک) اعلام فرمودید. من از این پاسخ شما متحیر شدم یک مسلمان مبتدی هم می داند که حتی پیامبر اکرم هم با همه عظمتشان تا لحظات آخر حیات نگران عملکرد خودشان بودند و قصه حق الناس و عصا را شما روحانیون برای مردم روایت کرده اید شما چطور به این نتیجه رسیدید که تا آخر عمر شرایط رهبری را حفظ خواهید نمود و لایق ترین مردم برای حکومت بر ایشان خواهید ماند. خداوند یک چنین تضمینی را به پیامبر با همه عظمتش نداده شما که جای خود دارید. مجلس خبرگان رهبری اگر بر مبنای همین پاسخ، شما را از رهبری خلع می کرد نه تنها به وظیفه خود عمل کرده بود بلکه انقلاب و اسلام را از فجایع بعدی محصول رهبری شما نجات میداد. البته از این مجلس خبرگان که هیجان انگیزترین خبری که از آنان می شنویم خبرمرگ اعضاء سالمند آن و بعد اجلاس های بی خاصیتی است که در انتهای اجلاس برای گزارش ارزیابی رهبری خدمتتان شرفیاب می شوند (و البته شابعاتی در مورد راه اندازی دفاتر ملاقات مردمی برخی از این علما در شهر و روستا با هدف کارگشایی از گره های کور در قوای سه گانه؟؟؟) بیش از این نباید انتظار داشت. این پاسخ شما را وقتی در کنار آمادگی برای نمایندگی امام در یک روستا می گذاریم یا نشان از عدم صداقت شما در پاسخ سوال قبلی است یا نغییرات شگرفی است که بر شما رفته است. این تغییر احوال شامل اغلب روحانیون در قدرت ماست و به قول آقای قرائتی بعد از قصه گویی درباره افتادن یک آخوند در آب و ندادن دست برای نجات، “چیزی را که به یک آخوند دادید محال است بشود پس گرفت” حالا انقلاب و کشور که بماند. این قرائت آقای قرائتی را که به نحوی بیانگر نگرش حکومت است به مملکت داری بگذارید کنار قرائت علی بن ابیطالب (علیه السلام) از ارزش حکومت بر مردم به نقل از ابن عباس..عطسه یک بز یا کفشی -وصله دار….چقدر متفاوت!!

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی شما و نهادهای زیر نظر شما هر آنچه توانستید کردید تا نگذارید پنجره ای را که ایشان برای آگاه کردن مردم بر حقوق خودگشوده باز بماند.قلع و قمع روزنامه های دوم خردادی را که به یاد دارید. بر این باورم که مشکل اصلی شما با دولت اصلاحات بحث آزادی و حقوق اساسی مردم در قانون بوده و هست زیرا که شما با عملکرد اقتصادی آقای خاتمی که ادامه سیاستهای دولت سازندگی برای توسعه و آبادانی با عملکرد به مراتب بهتر و با مدیرانی متخصص و پاکدست تر از دولت قبلی بود مشکلی نداشتید. مشکل شما حتی عملکرد هوشمندانه و عالمانه دولت اصلاحات در ترمیم و گسترش مناسبات بین المللی هم نبود اگرچه نمی توان محبوبیت ملی و بین المللی ایشان را تحریک کننده ندانست. مشکل اصلی شما بحث توسعه سیاسی آقای خاتمی بود و هست که از یکسو می گوید زنده باد مخالف من و از سوی دیگر از زبان علی ابن ابیطالب می گوید انتقاد مردم از حکومت حق حاکمان و وظیفه مردم در مقابل حکومت است …. این یعنی نه تنها نهادهای تحت نظارت، بلکه ولایت فقیه هم باید پاسخگوی سوالات و انتقادات باشد یعنی تصور بفرمایید که نه تنها آستان قدس رضوی،، ستاد ها و بنیادهای متعدد متعلقه و صدا و سیما و قوه قضاییه بلکه بیت محترم نیز باید پاسخگوی مردم باشند…در یک قلم تحقیق و تفحص مجلس ششم از صدا و سیمای شما 500 میلیارد تومان هزینه فاقد سند در می آید….ریشه این مجلس باید خشک شود و بجای آن مجلسی باید گلچین کرد که حق تحقیق و تفحص از نهادهای تحت نظارت رهبری را از خود سلب نماید حالا اینکه این مجلس عصاره فضایل یک ملت بشود یا نشود بحث دیگری است و ثمره این قلع و قمها مجالس هفتم، هشتم و نهم می شود که بدون شک بی خاصیت ترین مجالس بعد از انقلاب می شود و قیمت بسیاری از نماینده های دست چین آن یا یک مجوز پیش خوان دولت است یا 5 میلیون کمک به مساجد حوزه انتخابی البته با رسید دو برگه ای ….است. مجلسهایی که کوس رسوایی های ریز و درشت آن هر روز بیشتر از پیش به گوش می رسد…. برای دولتی هم که کرامت و عزت و حقوق مردم را پیگیری می کند به کمک شعبون بی مخ های مذهبی و البته خودمانی هر نه روز باید یک بحران ساخت

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    انتخاب آقای احمدی نژاد به سمت ریاست جمهوری به نظر من برجسته ترین انحراف تاریخی از معیارها و آرمان های انقلاب اسلامی بود که علی رغم اینکه تمایلی به استفاده از الفاظ خارج از دامنه ادب ندارم ولی عنوانی مناسب تر از سفله پروری برای آن نمی یابم. شما که از قدرت طلبی آقای هاشمی نگران بودید و از تکرار کابوس مردی با عبای شکلاتی که محبوبیت ملی و بین المللی داشت و حکومت به روش علی (علیه السلام) را الگو می دانست و درصدد جهانی کردن گفتمان اسلام رحمانی با طرح گفتگوی تمدن ها بود هراس داشتید به موجود کم مایه ای تن دادید که اولا حرمت نگه نمی داشت و مثل خودتان اهل گزافه گویی و توهم بود و ثانیا برای بوسیدن دست شما تا کمر خم می شد. تقدیر اینگونه بود که مملکت در وضعیت مناسبی از نظر شکوفایی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی باید به دست مردی می افتاد که گویی ماموریتی جز تخریب گذشتگان، ویران کردن چهره اسلام رحمانی در دنیا و برهم زدن اقتصاد، کشاورزی، صنعت و روابط بین الملل نداشت و البته از حمایت نامحدود حضرتعالی هم برخوردار بود. می گویم ماموریت چون وقتی تعطیلی تنها مرکز مدیریت و برنامه ریزی مملکت در اولویت قرار می گیرد و وقتی به نامه های 50 و 60 نفر اقتصاددان در مورد بیماری هلندی اقتصاد اهمیتی داده نمی شود و اساتید نامه نگار تهدید و توهین و اخراج می شوند وقتی برنامه های اقتصادی و بودجه سالانه بی معنا می شوند وقتی تعاملات بین المللی با سخنرانی های سخیف و چارواداری (پاره شدن قطعنامه دان) به سخره گرفته می شود وقتی سرنوشت حدود 800 میلیارد دلار بالاترین در آمد دوره ای نفت نامشخص می شود و بزرگترین اختلاس های تاریخ کشور رخ می دهد و فقر و فساد همه گیر می شود …. نمی شود همه را خطای سهوی تصور کرد…..یادم می آید

    فیلم فقر و فحشاء کارگردان دردانه شما ده نمکی را که دیدم تا مدتها موقع خرید گوشت کیلویی 6 تا 8 هزار تومان عذاب وجدان داشتم و عجیب بود که علی رغم افزایش قیمتها تا 28 هزار تومان، فرماندهان فرهنگی شما روزه سکوت گرفته بودند و لام تا کام لابد به اشاره شما نگرانی از فقر و گرانی و فحشا و…. را از یاد برده بودند.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    از خواندن اخبار جنایت های کهریزک نه تنها وحشت زده شدم بلکه بر سرنوشت انقلابی که قرار بود روزی الگوی انسانهای آزاده جهان شود بسیار گریستم. در خیابانهای این مملکت شما را متهم اصلی کشتار این مظلومان و بسیار دیگرانی می خوانند که غریبانه به قتل رسیده اند…..دست تقدیر را ببینید که محسن روح الامینی باید در بین این مظلومان باشد تا ابعاد این جنایت سازمان یافته خواص شما افشا و جهانی شود….. واقعا هنوز بر این باورید که شیعه علی ابن ابیطالبی هستید که حکومت بر مردم را به قیمت دانه گندمی از دهان موری نمی خواست……امثال من دینمان را درست نشناخته ایم یا شما به آنچه به ما آموختید باور نداشتید.

    جناب آقای خامنه ای خودمان

    این روزها به آیه کریمه “فاستخف قومه فاطاعوه” قرآن که می رسم به یاد شما و روش حکومت کردن شما می افتم. ولایت فقیه یک آزمون تاریخی روحانیت شیعی است که نشان دهد در مقام عمل چقدر به حکومت علوی پایبند است. شما را به خدا نظرات آخوند خراسانی و یکایک اشکالات ایشان را برای حکومت فقها ببینید که چگونه درست از کار در می آید….. ندیدن عیوب خود، تشکیل دولتهای ضد شیعی متخاصم، تظاهر مدیران کارنابلد و ناراست به دینداری و…. نمی بینید که در دنیا و منطقه بر علیه شیعیان در حال تدارکند و سو مدیریت شما این بهانه را برای نابودی مملکت و دین برای آنان فراهم آورده است…..دست از ظلم بر آنانی که دین را باور داشتند و به آن عمل کردند بردارید…زندانیان بی گناه سیاسی و رهبران آنان را آزاد کنید…به مردم و انتخاب آنان احترام بگذارید و به فهم دینی آنان اعتماد داشته باشید مطمئن باشید دینی که بر فطرت انسانها استوار است بالنده تر و هوشمندانه دنیای مردم را و دین و اعتقادات آنان را حفظ می کند و ارتقاء می بخشد…….ولایت فقه و فقیه بر مردمی آگاه و دانا که به معنی تعطیلی عقل باشد امکان پذیر نیست آگاهانه و هوشمندانه خودتان بساط این اشتباه تاریخی را جمع کنید و عقل جمعی را حاکم مردم کنید مطمئن باشید دین اینگونه محفوظتر خواهد ماند…… .این قبا که بر تن کرده اید برازنده شما نیست غصبی است. آنرا از تن بدر کنید و برای تبلیغ و استغفار به همان روستای کوچکی بروید که وعده داده بودید.

    عبدالحسین بهشتی …دی 1392

     
  30. یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه …

    یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

    آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: “گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ”. وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

    پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را …

    چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد “آی گرگ، آی گرگ” چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

    مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

    بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از “گاز” سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: “خود کرده را تدبیر نیست”. یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان “چوپان دروغگو” را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

    اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست “”راستگو”” باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه “”گوسفندان””، “”چماق”” و “”سگ های نگهبان”” خود را به یک نفر نسپاریم.
    تگ هاي مطلب:

     
  31. جناب نوری زاد عزیز
    پیام این دو مامور وحشی و بی ادب این است که هنوز حاکمیت در اینجا دست امثال اینها هست و هر وقت مصلحت ببینند باز همان شیوه عمل خواهد بود

     
  32. نوری زاد مردی برای تمام فصول
    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

    سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

    پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»

    مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود.

    وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند

     
  33. علي اكبر ابراهيمي

    تغيير محل مورد نظر اكبر براي تحصن
    رييس جمهور گرامي جناب آقاي حسن روحاني
    با سلام.
    من اخيرا دو سند به سفارتخانه هاي كشورهاي 5+1 در تهران ارايه كرده ام و از دولت شما خواسته ام كه پي گير موضوع باشد.
    لطفا در اسرع وقت مرا از اقدامات جمهوري اسلامي ايران براي ارايه و ابلاغ رسمي آن دو سند به دولتهاي كشورهاي 5+1 مطلع فرماييد.
    ضمنا با توجه به اينكه روز دوشنبه هفتم بهمن 1392 جمهوري اسلامي ايران جرات كرده است به خودش اجازه اهانت به محمد نوري زاد را بدهد من از اين پس تحصن و اعتراضم نسبت به كشورهاي 5+1 را نه در مقابل سفارتخانه هاي ايشان در تهران بلكه در مقابل درب وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران در تهران (حرفه اي ترين، مهمترين، قهرمان ترين و نرم ترين نهاد عملگي و چاپلوسي 5+1 در جهان) ادامه خواهم داد و هر صدمه اي هم كه به من زده شود جمهوري اسلامي ايران بايد به كشورهاي 5+1 كه مرا بعنوان يك مامور به ايران فرستاده اند پاسخگو باشد.

     
  34. با سلام بر جناب نوریزاد و دوستان عزیز سایت..نکته ای که در مباحث جاری سایت شما قابل ملاحظه است غلبه بحثهای دینی بین موافقین و مخالفین بر سایر مباحث است. چند نفری هم از دوستان مطالب جامع تر و قابل لمس تری را مطرح می کنند. بنده تا کنون دراین مباخث دخالتی نداشته ام ولی از باب صرفا یک نظر عرض میکنم که باید حتما نگاه و دیدمان را عوض کنیم. اینکه مثلا چند تن از دوستان علاقمند و مدافع شدید اسلام و ارائه نگاه انسانی از آن هستند و در حقیقت دارند همگان را به ان دعوت می کنند چه سودی در نهایت دارد؟ از سوی دیگر تلاش گروه دیگر در ارائه چهره دیگری از اسلام که خشن است و تضییع کننده حقوق مردم به چکار می آید؟ نهایت اینکه عده ای اصلا قید آنرا بزنند! آیا اگر این شود مشکل مردم حل میشود و این کشور در مسیر درستی می افتد؟ فکر نمی کنم هیچ انسان عاقلی اصلا به چنین رویکردی فکر هم بکند. به همین دلیل است که طرح مرحوم آقای خمینی در ایجاد نظمی بر اساس دین امر اشتباهی در زندگی ایرانیان بود. این امر تردید نا پذیری است که هر جا که پای دین وسط باشد پای اختلاف هم در میان است . حتّی دین داران خرفه ای هم از آسیب های آن مصون نیستند. شما در همین جمهوری اسلامی ببینید عمده ظلمها و ستمهای شخصی در بین خود دینداران و جریان حامی ولایت فقیه در جریان است. اینروزها در نقلی که از “آقای گرامی” که یکی از یاران قدیمی مرحوم آقای خمینی بود شده حرف عجیبی مطرح شده که آن مرحوم دستور داده بود کاری با طرفداران کسروی نداشته باشند ولی مهندس بازرگان را بکوبند. ریشه ماجرا همین جا است. دین امکان ایجاد وحدت انسانی را پدیدار نمی کند. واقعیتی دردناک ولی راست.
    برای ما ایرانیان نباید این امر اهمیت داشته باشد که دید سنتی و غیر سنتی دین چیست؟ برای ما یک اصل باید مهم باشد و آن صفت شهروندی ما بعنوان شهروندان ایرانی است. برای اینکار باید مقصد و منافع مشترک داشته باشیم. در دعوت پیامبر هم اصل وحدت بر روی مشترکات است. امروز هم آن اصل جاری است. مشترکات ما چه می توانند باشند؟ ما بعنوان شهر وندان باید حق رای داشته باشیم و بتوانیم از طریق نمایندگان خود منافع خود را پیگیری کنیم. این امر به ما امکان میدهد که مدیران کار آمد را بر سر کار بگذاریم تا اقتصادمان رشد کند و در نتیجه همه از موهبت شغل خوب و در آمد مکفی و آموزش و پرورش مناسب بر خوردار باشیم تا در جهان پر چالش کنونی خوب زندگی کنیم. اقتصادی درست کنیم که فضای سرکایه گذاری ذاشته باشد و از نیروی کار با کفایت بر خوردار باشد. حال دیندار ما هم باید اعتقادش به یاری این هدف بیایدو بی دین هم همین کار را بکند. در فضای آزاد می توانیم آگاهانه اندیشه های یکدیگر را هم نقد کنیم.
    ما باید یاد بگیریم که محیط زیست مهم است و اصلا یکی از نشانه های یک جامعه معقول بشری این است. الان دیندار و بی دین ما وقتی به طبیعت میرسند چه میکنند؟ آیا در این تجمعات تفریحی در طبیعت کسی میتواند نشانه ای از یک مردم بالغ ببیند؟ حکومتی که آنقدر از فهم و درایت تهی است که در حالیکه اصلا صنعتی هم نیست محیط زیست مردم خود و حتّی خانواده خود را هم نابود می کند چه جای اینکه دارای احترامی در عالم باشد؟.
    این بحث دین و بی دینی یک موضوع انحرافی است. اصل بقول معروف مثل” آدم” زندگی کردن است. دیندار و بی دین ایرانی دارای این مشکلند. هیچکدام دارای معنویت و تعادل در زندگی نیستند. چه در زندگی شخصی و چه سیاسی. دولتی که “آدم” باشد اوّل بجای اینکه بدنیا التماس کند که بیایید نفت و گاز من را ببرید بفکر این می افتد که چگونه کاری کند که خود معتقدینش سرمایه های خود را خارج نکنندو به محیط زیست خود اهمیت میدهد وشعور خود را نشان میدهد. آخر از رئیس جمهور و یا رهبری که خود خانواده اش هم در این شهر نفس میکشند و بیمار میشوند و این امر بدیهی را درک نمی کنند باید چه توقعی داشت ؟ از حکومتی که نمی فهمد خروج سرمایه و مغز بعنی چه جای انتظار عقلانیت؟ این ها اولین اصول توسعه هستند.. برای اینکار همه چیز باید تغییر کند و اوّل از همه خود ما ایرانیان باید این تغییرات را باور کنیم و بخواهیم. ایران هم تجربه بی دینان را در حکومت دیده و هم دینداران را. از هیچکدام آبی برای این مردم گرم نشده چون خود ایرانی ها هم به حقوق شهروندیشان اعتقادی ندارند. دنبال شاه میگردند. این حکومت و مردمش شایسته همدیگرند.

     
  35. بودا به دهی سفر کرد .
    زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
    بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
    کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
    «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
    بودا به کدخدا گفت :
    «یکی از دستانت را به من بده»
    کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
    آنگاه بودا گفت :
    «حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
    بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
    هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
    بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
    برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش
    این روزها میگویند که در جامعه فحشا زیاد است آیا جامعه در این امر مقصر نیست

     
  36. درود بر شرافت شما

     
  37. علي اكبر ابراهيمي

    جناب آقاي نوري زاد
    آيا اراده شما معطوف به اهدافتان است؟ اين بيچاره ها كه اختيارشان از خودشان نيست. اين ذليل ها كه كاري از دستشان بر نمي آيد. ارباب اصلي كشورهاي 5+1 است. همو كه گفته اورانيوم 20 درصد ايران بايد فسيل شود. من خود كشورهاي 5+1 را خطاب قرار داده ام و خود را زنداني و اسير آنها مي شناسم و مي دانم و اطلاعات و سپاه و سيستم سركوب جمهوري اسلامي ايران را به رسميت نمي شناسم چونكه اصلا هويت مستقلي براي ايشان قايل نيستم و ايشان را مفعول مطيع و عمله شش ابر قدرت معاصر جهان مي شناسم.

     
  38. در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی رسید قفس حمل او از روی بار به پائین افتاد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم شد .

    در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
    این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
    منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو می خواهد که او را به خانه برگرداند هاچیکو نمی‌رود
    در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی‌ماند.

    وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.

    تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است
    شاید بگوئید این مطلب چه ربطی به این سایت دارد ؟ خواستم بگویم که انسانها برای یک موجود وفادار چنین کردند . من اطمینان دارم روزی مجسمه آقای نوری زاد را در این مکانی که قدم می زنند خواهند ساخت تا یادآور مقاومت یک انسان باشد .

     
  39. اقای نوریزاد وقتی به قول شما گنده هاشان بجای جواب منطقی که ندارند به احمد شفیق میگویند احمق شریر ما جه توقعی از جوجه های تازه پا گرفته داریم

     
  40. محمد نوری زاد عزیز سلام. فکر کنم آخرش اینها مجبور بشوند برای برخورد با شما انتحاری عمل کنند. منتهی اینها از جان خود که نمیگذرند لاجرم ادب خود را به انتحار میکشند. (درگیر این نشوید که مقدار و درصد پیروزی خود را محاسبه کنید، به کلیت ماجرا نگاه کنید که هر چقدر هم که امتیازهایی نظیر فحش دادن و زدن شما را به حساب خودشان بزنند، اما اصل داستان اینه که اینا کل لیگ رو واگذار کردن . حالا دو تا امتیاز هم بگیرن. ضمن اینکه اگر این هیولای بد هیبت همین قدر و حتی بسیار بیشتر از ابن هم نتونه اظهار وجود کنه که جای تعجب داره. این حریف قدر هست اما این دفعه گیر کسی افتاده که …)

     
  41. كدام وظايف آقا مرتضاى عزيز:ايشان اسما مسؤول حقوق بشر در ايرانند .ام در حقيقت كارشان ماله كشى بر نقض حقوق بشر است .و پاك كردن خون با پاكن صدا و سيماى ضرغامى .پاينده باشى دوست من .

     
  42. اقای نوریزاد خیلی دوستون دارم. بزرگی مرد. خدا عزتت بده. مگر میشود کوهی مثل نوریزاد با ناسزای نوچه های کوته فکران بلرزد؟ حاشا وکلا مرد!
    خدا شما را برای این ملت نگه دارد

     
  43. جناب نوری زاد پایتان سست نشود که “خل” خواندنتان حد اعلای عجز آنها در مقابله با شماست. شما را “خل” خطاب می کنند چون هنجار شکنید.

    هنجار تحمیلی سکوت را به شیوه ای متفاوت شکسته اید در مقابل این نابهنجارهایی که پول نفت متعلق به این ملت و نسل های آینده اش را در اختیار گرفته اند و از همان پول متعلق به خود ما برایمان گزمه و پاسدار و مامور اطلاعاتی بی ادب، فحاش و چاله میدانی می تراشند و وادارمان می کنند که در مقابل ناهنجارهایشان به نام هنجار (تو بخوان قلدری، زورگویی،‌ رانت خوری، مال مردم خوری،‌ دیکتاتوری، بی ادبی، شکنجه، زندان، …) سکوت کنیم و البته که عدم سکوت هر کس یک بها دارد و شما که بهای زیادی نیز تا کنون پرداخته اید اکنون به درجه “خلی” نایلتان کرده اید.

    اگر فقط 20 درصد ما و یا دستکم هم سن و سالهای شما که این انقلاب را به نسل بعدی و آینده خوراندیم، به همان اندازه شما “خل” بودیم و آنگونه عمل می کردیم که تو می کنی، بساط ظلم زودتر برچیده می شد، اما چه کنیم با هزار بهانه و مصلحت گرایی و نومیدی و چه و چه.

     
  44. دوست دارم مرد مريض روز نوشتهات شدم

     
  45. Salam
    Tarekh ra hameshe anha ke ghodrat dar dasteshan budeh neveshteand (dar ghadem intur bud) na hala(21cen).
    Vali BOHLUL ha az baen mardum ude sakhte meshodan.
    Khanevadeh shoma be voujued shoma metunah eftekhar kone..man ro meshenased Farsi baram neveshtanesh sakhte.bebakhshed.
    Agar mob no dashtam lafsans Salam medadam.
    Be ahlo aeal o pedar va mothar vaght beshtar sar koned

     
  46. سلام برادر
    چند روز پیش با چند تا از برو بچه های جبهه که بعدها اطلاعاتی
    شدند و در حال حاضر از مطلعین هستند بحث شما به میان آمد
    می گفت وسایل شما توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی – البته
    این عنوان را خیلی حماسی ادا کنید – دزدیده شده و خود شما هم
    توسط همانها به اسارت رفته اید و به همین دلیل باید بروید از سپاه
    طلب مال بر باد رفته را بکنید ؟!؟!؟ و “وزارت” کاره ای نیست.
    تا حدودی راست هم میگویند وقتی شهردار با افتخار می گوید تهران با عقل
    جمعی اداره می شود و در عکس همه اطرافیانش سپاهی هستند؟!؟ دیگر
    حسابش را بکن این مصادره تا عقل و تمام عنوانها برسد به اموال نوری زاد مظلوم و تنهانمی رسد !؟
    ضمنا برادر من بابت این توهین های هتاکانه با نهایت شرمندگی در مقابلت تعظیم میکنم و سکوت.

     
  47. نوریزاد عزیزم؛ شما چگواری مایید؛ شما موقعیت های زجرآورتری را از سر گذرانده اید و نیز از موقعیت های پست و ظالمانه ای که بر سر برخی آورده اند نیز مطلعید، چگونه چنین رفتارهایی-که امروز بر شما روا داشته اند- میتوانند بر دلتان ذره ای اندوه بنشانند!؟

     
  48. استاد خوبم هرگز هرگز هرگز به دلتان غمی راه ندهید به خاطر یک مشت آدم حقیر که درونیاتش را بر شما می باراند. شک نکنید از شما و کوله پشتی و شش پرچمتان ترسیده اند عجیب! مطمئنم در آینده نزدیک بیشتر سعی می کنند اذیتتان کنند میدانم که آماده اید. به قول گاندی اول نادیده ات میگیرند بعد به شما میخندند، سپس با تو میجنگند و در نهایت تو پیروز میشوی! نوه ی گلتون رو ببوسید راستی.

     
  49. جناب دكتر نوري زاد با درود بشما = تمامي اوقات روز گذشته تا پاسي از شب خبري از شما نبود راستش را بخواهيد كمي دلشوره داشتم وعلاوه بر معمول شايد حدود ده نخ سيگار را به ريه هايم فرستادم تا جاي خاليت را در سايت مه الود كند .اين شهر خيلي شلوغ و پر همهمه است . دربين اين لوليدن ها پنداشتم خداي ناكرده اتفاقي افتاده كه حضور نداريد . وقتي پدري دير هنگام بخانه برميگردد اهالي خانواده دلواپس و نگران ميشوند خواهشي دارم هروقت بدلايلي فرصت نميكنيد به سايت خودتان مراجعه ومطلبي بنويسيد روز قبلش اعلام كنيد كه مثلا در اين ايام ….منتظرم نباشيد كه نگرانتان نشويم با پوزش از جسارتم . ما به اميد زنده ايم .

     
  50. با درود به هموطن عزیز مزدک گرامی

    ابتدا عرض کنم که من بخلاف برخی از دوستان که هنوز آقا مزدک ما را می نوازند معتقدم چهار چوبه گفتارهای ایشان متحول شده است ،اگرچه هنوز بتعبیر آسید ابوالفضل گاها خشونت های کلامی را تئوریزه می کند ،لکن من منصفانه می بینم که با وجود مخالفت پیوسته با من و سید ابوالفضل و اجدادمان و همه متدینان در یک روند رو به تزاید رفته رفته از بکار گیری الفاظ ناروا نسبت به اشخاص و چیزهایی که بهر علتی آنها را نامقدس می پندارد دور شده است ، و تنها به آنچه که معتقد است و گره های ذهنی که نسبت به برخی امور دارد می پردازد و استدلال میکند ، بینهایت از این رویکرد خرسندم و چنین ترقی روحی در او را به او تبریک میگویم .البته به او حق میدهم که از برخی ناروائیها در جامعه شکایتمند و حتی عصبانی باشد ،لکن باید اذعان کنم کم کم به گفتار با او خو گرفته ام و تنها عنایت به نکاتی در سخن او میکنم که ممکن است ناشی از قلت اطلاعات یا بدفهمی مفهومی در باره برخی مسائل اعتقادی ،تاریخی و غیر آن است.

    در این بخش به چند نکته که مزدک گرامی مطرح کرده است اشاره میکنم و فهرست وار و کوتاه بدان پاسخ داده برخی سوالات را پیش روی قرار می دهم:
    1- مزدک گفت : “”شما اولا مسلمانید و دراسلام نژاد افراد به پدر می رود ونه بمادر و شما از نسل عربید و سامی نه آریایی!””.

    مرتضی میگوید:چنین نیست ، نژاد حاصل اختلاط ژنی و خونی حاصل از آمیختن پدر و مادر در نواحی گوناگون ربع مسکون است و انتساب عرفی با تقریبا 50-60 واسطه اجدادی باعث نمیشود که اگر جد من عرب بود من عرب باشم ،بلکه این تابع ارتکاز عرفی و جغرافیائی است ،اگر من از پدر و مادری ایرانی در ایران متولد شدم در حالیکه یکی از جد یا جدات من در 1000 هزار سال قبل با عربی ازدواج کرده است این سبب این نیست که امروز من عرب باشد ،والا لازم میاید که تو اگر یکی از اجدادت چه مذکر و چه مونث 500 سال قبل با سرخ پوست یا زرد پوستی ازدواج کرده باشد شما از نژاد سرخ یا زرد باشی؟ چنین است ؟

    مزدک گفت : “”من شماها را تازی پرست خوانده ام نه تازی! کلمه تازی کلمه ای پارسی برای عرب است.مگر ما برای استفاده از زبانمان باید از شماها اجازه بگیریم””.

    مرتضی میگوید:ایراد من کاربرد کلمه تازی نیست ، ایراد این است که متدینان به دین اسلام را تازی یا تازی پرست بخوانی ،در مورد تازی بودن توضیح دادم ، لکن مزدک گرامی بداند که پرستش در همه ادیان توحیدی غیر محرف منحصر است در ذات باری تعالی ، هیچ کس و هیچ چیز در اسلام پرستش (عبودیت و بندگی) نمی شود الا ذات خداوند سبحان ،حتی خود پیامبر اسلام خاضعترین عبد نسبت به خداست و یکی از القاب آن حضرت عبد الله است ،پس چنین نسبتی ناصواب و فاقد دلیل است ،اگر منظورت از پرستش پیروی و تبعیت از پیامبر گرامی اسلام است ،بله این مطلب صحیح است ،لکن پذیرش دین در اسلام پذیرش محققانه است نه پذیرش کورکورانه .

    مزدک گفت :””افراد حقوقی هم مثل من و شما هستند نه مارکس و عبدالبها و باب و محمد و زردتشت… “”.

    مرتضی میگوید : تقسیمی تحت عنوان افراد حقوقی نداریم (در عین حال خواهشم این است که این تعبیر را توضیح دهی) آنچه که در محیط علم حقوق و محدوده قانونگذاری داریم اصطلاح “شخصیت حقیقی ” و ” شخصیت حقوقی ” است ،از نظر ما شخص حقیقی می میرد و از این عالم رخت بر می بندد ،اگرچه برهانا معتقد به برزخ و معاد هستیم و روح انسان را باقی می دانیم و بر این بقاء روح دلایل روشن و قاطع عقلی و نقلی داریم ،از این جهت پیامبر از نظر ما اگرچه برحسب حیات دنیوی مرده است (انک میت و انهم میتون . الزمر/30) لکن بر حسب حیات باقی ابدی در برزخ و عوالم دیگر باقی است و مورد تکریم و احترام معتقدان به اسلام است ،پس کسی نمیتواند با استناد به مرگ او توهین به او را روا داند یا تکریم و احترام به او را ناروا داند.
    علاوه بر این شخصیت حقوقی او نیز باقی و برقرار است ،زیرا دین او و احکام دین او که خاتم ادیان است الی یوم القیامه باقی و معتبر است و دارای ملاک و اعتبار حقوقی است ، پس از این جهت نیز توهین به او نارواست .

    مزدک گفت :””در ضمن کلمه تقوا را که محمد گفته راجع به مسلمین است و این برتری دادن با تقوا ترین در بین خود مسلمین است و شما با مغالطه به همه تعمیم داده اید””.

    مرتضی می گوید: این سخن مزدک سخن صحیحی است ،تقوا اصطلاحی درون دینی است لکن چنانکه سابقا عرض شد این کلمه در عربی از ریشه وقایه است بمعنای “خود نگهداری و مراقبت در اندیشه و عمل” ،با این عنایت تقوا میتواند امری فرا دینی باشد، زیرا خود نگهداری در اندیشه و زبان و عمل مورد حکم عقل عملی انسانی در من و شماست ، دوری از قبایح و زشتیها و قرب به حسنات و نیکی های مورد تایید عقل عملی ماست و اخلاقی همچون صداقت و عدالت کمک به همنوع و نظایر آن قطع نظر از تایید ادیان مورد تایید عقل عملی انسانی است . پس همه میتوانند با تقوا باشند.

    مزدک گفت : “”در ضمن این کتابهایی که شما به محمد و علی و سجاد و جعفر ووو نسبت میدهید هیچگونه مدرک قابل اعتمادی و علمی آنها را تایید نمی کند””.

    مرتضی میگوید: یک بحث در انتساب قرآن به محمد است که بحث مبسوطی است ،البته میدانی که قرآن موجود بین مسلمانان متواترا و متفقا منتسب به پیامبر و وحی نازل بر اوست ، نه یک واو کم و نه یک واو زیاد.
    اشاره به امامان شیعه که جانشینان معنوی پیامبر و هادیان استمرار و تفسیر صحیح قرآن و سیره پیامبرند نمودی ،آنچه از اینان نقل است دوگونه است ،اخبار آحاد و اخبار متواتر ، در جای خود ثابت است که خبر متواتر موجب حصول علم و یقین بمفاد آن خبر است و علم و یقین چیزی است که حجیت ذاتی دارد و تشکیک پذیر نیست ، و قبول مفاد خبر متواتر مورد اتفاق عقلاء است و بحثی درون دینی نیست ، مثلا اگر من و شما هرگز به توکیو پایتخت ژاپن هم نرفته باشیم ،لکن به علت تواتر خبر دیگران اعم از آنها که توکیو رفته اند و اعم از تواتر رسانه ای جزم و یقین بوجود چنین شهری در شرق آسیا داریم ، پس قبول خبر متواتر مورد تسالم عقلاء عالم است.
    اما اخباری که متواتر نیستند(خبر واحد) که با سلسله اسناد به امامان میرسند ، فقط در مورد احکام و فروعات عملی (باید و نباید های عملی) حجت هستند نه در عقاید و امور مربوط به هستی شناسی و جهان شناسی و در یک کلام جهان بینی ها.
    البته در فروعات احکام عملی هر روایت و خبری مورد قبول نیست ، بلکه روایاتی که از نظر سلسله راویان آن در علم رجال حدیث مورد مداقه واقع شده و تایید شده اند مورد قبول فقهاء واقع میشوند و علم رجال هم یک علم حسی متکی به محسوسات و حدسیات در امر تشخیص راوی راستگو و غیر راستگوست که این با مبنای تو که علم را فقط منحصر در علوم حسی و تجربی متکی بر روشهای تجربی میدانی هماهنگ است اگرچه این مبنای شما ناصواب است و در ترمینولوژی علم تقسیمات گوناگونی برای علوم هست به اعتبارات گوناگون.این را هم بدان که اخبار آحاد در عقاید و جهان بینی مورد اتکا نیستند مگر اینکه مفاد آنها موافق با برهان عقلی صحیح باشد.
    پس اینکه گفتی اخبار امامان مورد تایید هیچ علمی نیست مطلب ناصوابی بود ، بلکه باید میگفتی اخبار امامان مورد تصدیق آنها که معتقد به دین اسلام و مذهب شیعه نیستند نیست و بی اعتبار است ، که این سخن دیگری است و عرصه بحث های دیگری را می طلبد.

    مزدک گفت : “”مثلا نهج البلاغه علی ۴۰۰ سال بعد از علی توسط شخصی بنام سید رضی نوشته شده!””.

    مرتضی می گوید : اینکه گفتی سید رضی 400 سال بعد نهج البلاغه را نوشته سخن صحیحی است لکن بدان که کاری که سید رضی زحمت آنرا بعهده کشیده گرد آوری و جمع آوری کلمات علی علیه السلام بوده که در کتاب های معتبر دیگر پراکنده بوده ،آنهم از این جهت که مرحوم سید رضی فرد ادیبی بوده است که علاقمند به جمع آوری کلمات یا نامه ها یا خطبه های علی علیه السلام بوده که نکات ادبی و محسنات تشبیهی یا استعاره و غیرو را در آن می دیده است ،در واقع سید رضی همه کلمات ایشان را گرد نیاورده بلکه قطعاتی از” خطبه ها” و “نامه ها” و” کلمات کوتاه “ایشان را که مشتمل بر زیبائی های ادبی در زبان عربی بوده است جمع آوری کرده است .
    مزدک جان اینرا نیز بدان که گرچه همانطور که تو گفتی فاصله زمانی بین سید رضی و علی علیه السلام بوده است لکن این کلمات آنحضرت و سایر سخنان ایشان در کتب معتبر اهل سنت و شیعیان نقل شده است و اینطور نیست که مدرک سخنان آنحضرت منحصر به نهج البلاغه باشد ،در واقع این سخنان در کتب قدیمی تر تا برسد به زمان مولی علی علیه السلام موجود است ، و اگر مراجعه ای به معجم ها (مجموعه های حدیثی) که در مورد اسناد نهج البلاغه نوشته است داشته باشی متوجه میشوی که مدرک سندی همه آنها در کتب دیگر ذکر شده است ،راهنمایی میکنم اگر به نهج البلاغه ای که از طرف دکتر صبحی صالح بطبع رسیده است مراجعه کنی می بینی که در پاورقی مدرک و سند همه خطبه ها و نامه ها و سخنان کوتاه آنحضرت را ریفرنس کرده است.
    دوست خوب من می بینی که در این مثال نیز طریق حقیقت را نپیمودی و از روی موازین انصاف قضاوت نکردی .

    باز هم منتظر مطالب و پاسخ هایت هستم و آنها را بدقت مرور خواهم کرد

    دوستدار تو مرتضی

     
  51. سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی
    ما را ز سر بریده می ترسانی؟!…

    ابروی کشیده تو را سنجیدیم!
    شمشیر نشان دادی و برقش دیدیم!!

    تا ظن نبری که ما به خود لرزیدیم:

    گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
    در کوچه عاشقان نمی گردیدیم
    در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم…..

     
  52. آقای نوریزاد سلام:

    من خواهش می‌کنم از رفتار این ماموران دلگیر نشوید. اینها زبان‌شان اینگونه است و نیاموخته اند به گونه‌ای محترمانه صحبت کنند. اینها به همان زبانی با شما صحبت میکنند که در کودکی مورد خطاب قرار گرفته اند و به هم دلیل اینان قربانیانی هستند که به “بیماری خشونت” گرفتار شده اند. اینان می‌خواهند با انتقال خشونت به دیگران اندکی‌ از فشارهای شدید روحی‌ خود بکاهند.

     
  53. سلام آقا مرتضی عزیز
    از پاسخهایتان در پست ” آدم ربایی در روز روشن” سپاسگزارم. لکن مایلم به چند نکته اشاره کنم:
    1- نوشته اید: “۱-من اساسا چنین تقسیمی که شما و برخی دوستان سکولار در باب دین و محتواهای دینی مطرح میکنید را قبول ندارم و آنرا مغالطه ای زیرکانه میدانم ،اینکه بحث در مبدا و معاد و اینطور مفاهیم عالی مربوط به جهان بینی الهی را با عنوان باورهای مورد احترام دیگران بکناری گذاشته ،از آنطرف مباحث مربوط به انسان و طرز زندگی انسان و بالجمله امور اجتماعی مربوط به حیت اجتماعی بشر را خارج از چهار چوبه های وحیانی و شریعت بدانیم و با تفکیک ایندو مقوله ملتزم به حاکمیت قوانین سکولار در جوامع شویم و ….”
    +++
    دوست عزیز، من قصد هیچگونه مغالطه ای را نداشته ام!. من میگویم: ادیان، مکاتب، ایدئولوژی ها و… (در اینجای بخصوص، دین اسلام یا مذهب شیعه)؛ با هر باور و اعتقادی، همگی آمده اند تا “انسانها” را از سردر گمی و یا پوچی و… بدر آورند و به زندگی آنها، جهت ببخشند و “سعادت” این دنیا و یا آن دنیای آنان را (بر حسب دیدگاه خود آن باورها واعتقادات)، تامین نمایند.
    شما غیر از این می پندارید؟ آیا هدف ادیان، مکاتب، ایدئولوژی ها و… ، غیر از این بوده است؟ آیا همه آن “جهان بینی” ها و “نگرشها”، مقدمه اهداف فوق، نبوده اند؟
    من بر این باورم، که در بهترین حالت، این باورها و اعتقادات، اهداف متعالی فوق را داشته اند!
    لذا بهمین دلیل(و بدون هیچ مغالطه ای) عرض کردم که: دوست عزیز. فارغ از اینکه، ما به اصول دینتان باور داریم یا نه؟ آیا با دیدگاه شما از “مبدا” و “معاد” و “نبوت” و … موافق هستیم یا نه؟
    شما، با تکیه بر اعتقادات خود، اصول اساسی اسلام و “مانیفست” اسلامی را که در رابطه با انسانها و زندگی نوع بشر می باشد و قرار است که بصورت “دستورات عمومی” و برای همگان و بعنوان “قانون” در آیند و همه افراد یک جامعه (چه آنها که باور فوق را دارند و چه آنانی که این باور را قبول ندارند) را وادار نماید که مطابق آن دستورات، عمل کنند و در صورت تخلف، مورد تنبیه و مجازات قرار گیرند؛ را “بیان نمایید”. (حداقل در زمینه چندین موردی که در آن پست، به آنها اشاره کرده بودم!).
    در ضمن، اصرار داشته و دارم که “این اصول” را از منبع اصلی دین یعنی “قران” استخراج نمایید و ما را به آیه مربوطه ارجاع دهید. زیرا که قران، (براساس پندار مسلمانان) بدلیل وحیانی بودن، کلام خود خداست و معیار و ملاک همه کلامهای دیگر است.
    حال خودتان قضاوت نمایید، کجای این گفتار، مغالطه است؟؟

    2- فرموده اید: ” … بنظر ما قرآن متن و محتوای دعوت پیامبر اسلام است که به توصیه و هدایت خود قرآن ، تبیین کننده و مفسر این متن خود آورنده آن یعنی پیامبر اسلام و پس از او عترت معصومین ایشانند ( کتاب و سنت ). با فراغ از این مقدمه باید عنایت کرد که این محتوا و متن باید بطور جامع و مجموعی و روشمند مورد تجزیه و تحلیل کارشناسی قرار گیرد، این کارشناسی و تجزیه و تحلیل اصطلاحا دین شناسی نام دارد که طبعا مبتنی بر برخی تخصصها و مهارت هاست، چنانکه علوم دیگر نیز حاوی موضوعات و محمولها و پیش فرضها و ابزارهایی هستند که وجود کارشناسانی را طلب میکند ….”
    +++
    دوست عزیز من هم با شما موافقم که نوشته اید: “باید محتوا و متن مذکور، بطور جامع و … مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند و … “.
    لکن این موضوع ارتباطی به من و من نوعی ندارد. این شمایید که میبایستی ظرف این 1400 سال، آن محتوا و متن را تجزیه و تحلیل نموده و “اکنون” در پاسخ خواسته ما، آنرا بصورت جامع و یکپارچه، ارائه مینمودید.
    بدیهی است که پس از آنکه این “اصول” را ارائه نمودید، میتوانیم در موردشان به بحث و صحبت بنشینیم. تا بعد معلوم شود که آیا نیاز به تخصص خاصی هست یا نه؟ چه بسا، بسیاری از موضوعات، موضوعات عمومی و برای عامه مردم بوده و نیازی به بحثهای پیچیده و تخصصی نداشته باشد! (و بنظرم، بعد از همین مرحله است که مشخص میگردد، من یا امثال من، در این وادی، اطلاعات یا به اصطلاح تخصص لازم را داریم یا نه؟!)

    3- فرموده اید: ” بنابر این اظهار نظر در دین نیازمند واجدیت نصاب کارشناسی در دین است ،و هرکسی نمیتواند به رای و تفسیر شخصی خویش در این باب اظهار نظر کند. …. (و در ادامه نوشته اید) … با این مقدمه خواستم توجه دهم که اینکه مفاهیمی را مطرح کنیم بعد بگوییم برداشت برخی در زمینه این مفاهیم از کتاب و سنت چنین است و طرف دیگر از کتاب و سنت برداشت دیگری خواهد کرد مغالطه ای آشکار است”
    +++
    باور بفرمایید من منظور شما را از این “مغالطه آشکاری” که ذکر کردید را نفهمیدم.
    اگر منظور جنابعالی اشاره به این سخن من باشد که نوشته ام: “… و بهمین دلیل است که اینهمه برداشتهای متفاوت و حتی متضاد در اسلام وجود دارد و ….”
    باید خاطر نشان کنم که خیر، منظور من، برداشت مردم عامی و افراد مختلف جامعه نبوده است! بلکه اشاره من به اندیشه و اعتقادات همان “متخصصان دینی” است که از صدر اسلام پدید آمده و هنوز هم وجود داشته و هر روز تئوری و نظریه جدید و متناقض را ارائه می نمایند!! از تفاوت اسلام علی تا اسلام عمر. تا اسلام عثمان. تا اسلام معاویه. از اسلام اشاعره تا اسلام معتزله. از اسلام گوناگون خلفای بنی امیه و اسلام گوناگون خلفای بنی عباس تا اسلام ائمه مورد نظر جنابعالی. از اسلام …. تا اسلام …. . از اسلام شریعتی تا اسلام مکارم شیرازی. از اسلام خمینی و خامنه ای تا اسلام منتظری. از اسلام حوزه علمیه قم امروز تا اسلام دکتر سروش و مجتهدشبستری و … .
    دقت شود که من، هنوز به آن همه فرقه و اندیشه های متفاوت بین شیعیان؛ اعم از چهارامامی و هفت امامی و دوازده امامی و… که تففوت عمده در بینش و برداشت از کتاب و سنت دارند، اشاره ای نکردم.
    به آنهمه اندیشه های متفاوت و رنگارنگ بین اهل سنت، اشاره ای نکرده ام. و ….
    و باز اینکه، یادآوری میکنم، تمامی این اندیشه ها؛ آبشخورشان همان “کتاب و سنتی” است که شما به آن اشاره دارید!!!

    4- فرموده اید: ” مطلب دوم این است که مفاهیم و مطالبی که فهرست کردید مفاهیم بسیار عمیق و مفصلی است که بحث از هریک گاهی محتاج به تالیف یک یا چند جلد کتاب است …”
    +++
    به نظرم کمی کم لطفی فرمودید. من نمی خواهم شما به بسط و تفسیر این مفاهیم بپردازید. من درخواست کرده ام؛ دیدگاه و برداشت خود را با استناد به آیات قران، بعنوان “اصولی” از دینتان بیان دارید. تا اینگونه نباشد که دوستی بنویسد: “قران فرموده است که اگر یک نفسی را بکشید، مانند آنست که همه مردم را کشته اید و…” و یا دیگری بگوید: “در دین اجباری نیست و…” و مواردی از این قبیل.
    در حالیکه چنین گفته های گزینشی ای، درست نیست و حتی در بعضی از موارد، کاملا غلط است.
    ببینید دوست عزیز، در منشور سازمان ملل و در اصول “اعلامیه جهانی حقوق بشر”، تمامی این موارد و حتی تعداد زیادی از موارد دیگر را؛ در چند “اصل” و بصورت واضح بیان داشته است. حال چگونه است که جنابعالی میفرمایید “هرکدام از این موارد محتاج تالیف یک یا چند کتاب است”؟؟!!

    5- در پایان، ضمن عذرخواهی از شما و دیگران و همچنین از “استاد” خودم جناب آقای نوری زاد(آقای نوری زاد، باور بفرمایید که این لفظ را صمیمانه برگزیدم)، از طولانی شدن نوشته، باز هم میگویم: دوست عزیز، اگر (بدون تعصب خشک) “اعتقاد دارید” که باورهای دینی اسلام و دستورالعمل های آن، برای زندگی در این دوران پاسخگوست؛ محبت فرموده این اصول را بعنوان مانیفست اسلامی ارائه نمایید تا ضمن بررسی مفاد آن و مقایسه آن با آیات دیگر در همان “قران”، مشخص شود که این دستورالعمل یکپارچه، تا چه میزان یکپارچه است و تا چه میزان مورد تائید و نظر آن آفریدگاری است که بنظر شما این قران را نازل کرده است؟
    ناگفته نماند که، من، نظرم در این مرحله، فقط به همان “اصولی” است که می نویسید و بیان می دارید و فعلا به اجرا شدن و یا اجرا نشدن آن در این 1400 سال ندارم!! یعنی میخواهم شما نسخه مورد نظرتان را (باز تاکید میکنم، مستند به آیات قران) برای درمان دردهای بشریت ارائه نمایید تا در پی آن مشخص گردد: شما چنین “نسخه جامعی” دارید یا نه؟
    فعلا من هیچ پیشداوری ای نمی کنم. ولی بگویم که دانسته های من، به من میگوید که: به دلایل فراوان (که فعلا عرض نمی کنم) چنین نسخه یکپارچه و جامعی از دل این کتاب بیرون نمی آید؛ لکن فعلا شما این را نادیده بگیر!! و اطمینان داشته باش که من، نسخه ای را که احتمالا ارائه خواهید نمود؛ صمیمانه مورد مطالعه و بررسی قرار خواهم داد. و در مقابل انتظار دارم که مخاطبم نیز بهمین گونه به استدلال طرف دیگر گوش فرا دارد و فارغ از تعصبات و … به قضاوت بنشیند.
    من علاوه بر شما، از همه دوستان دیگر از جمله : آقا سید ابوالفضل و جناب میراقا طلبه جانباز ازقم و از هر عزیز دیگری که در این وادی نظری و سخنی برای گفتن دارد ؛ درخواست می نمایم که مشارکت نمایند.

    اما، اما، اما و اما، بدانید و آگاه باشید، چنین “نسخه جامعی” (فارغ از اجرا شدن آن و یا اجرا نشدن آن)، ظرف کمتر از 100 سال اخیر، تهیه گردیده است و مدعی است که: این اصول قادرند، بشر را از بسیاری از این مصائب نجات دهند. خوب است که هر یک از ما، حداقل یکبار این “اصول” را بخوانیم.
    آرزوی تمام خوبیها را برایتان دارم.

     
  54. سلام استاد
    روزی لئو تولستوی در خیابانی مشغول راه رفتن بود که ناآگاهانه به یک خانم تنه زد آن زن بی وفقه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت مادمازل من لئو تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود عذرخواهی کرد و گفت چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت: شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال ابن کار را ندادید.
    استاد شما نباید از رفتار این افراد ناراحت بشید چون ذات این افراد با این رفتارها شکل گرفته و حرف ها و رفتار شما با ذات اونها غریبه ست.
    همه چیز را به جز آنچه که میخواهی انجام دهی به دست فراموشی بسپار و فقط آن کار را انجام بده . ویلیام دورانت

     
  55. درود
    نوري زاد عزيز وقتي از توهين و تحقيري که ان دو مامور به تو کردند گفتی عرق سرد بر تنم نشست , دفتر خاطرات ذهنم مرا برد به اسفند سال٨٩وقتی در بازجويي يکي از همين برادران اطلاعات‌ بعد از اينکه يقين پيدا کردند که من در تظاهرات شرکت داشتم رو به من کرد و گفت مبارز هم مبارزهاي قديم, اگه يک گوهي خوردي حداقل پاش بايست.
    در اون لحظه صد بار به خودم لعنت فرستادم که چرا شجاعانه پاي کارم نايستادم, بعد از تاملي بيشتر به خود گفتم اصلا چرا اومدم تظاهرات تا اين توهين هارو بشنوم.
    بعد از باز جويي خودم رو پيدا کردم با خودم گفتم اي ساده اينها پول ميگيرند تا توهين و ناسزا بار ما کنند, که من و توي مبارز از مسير خودمون منحرف شيم, کسي موفق که با هشياري و صبر از سد اينها بگذره.
    نوري زاد عزيز ميدانم تهديد ها و تحقير ها در مسير تو اختلالي ايجاد نخواهند کرد اما اين را بدان که ما پشتيبان تو هستيم تا پاي جان.
    دوستدار تو راما.

     
  56. درود بر نوريزاد و همه دوستان:آقاى نوريزاد خواسته هاى شما كه ديگر نمادى از حقوق. مسلم انسانى و شهر وندى همه و هر كس است وقتى تأمين نشود معنايش اين است كه اگر تحريم ها كاغذ پاره نبودند منشور حقوق شهر وندى دولت روحانى از كاغذ پاره هم بى اعتبار تر است .امروز به يمن دستاورد هاى رسانه اى غرب ديگر خبر اين حركت شما از صفحه تاريخ معاصر با يك ميليون گزمه و لشكر و مأمور خفيه نيز پاك شدنى نخواهد بود .دير نيست كه بسيارى از .مردم ايران و جهان از كار بزرگ شما با خبر شوند ،شما گام درست برداشته ايد و حقيقت بى جلال و شوكت را در برابر جلال و شوكت توخالى قدرت پول و زور قرار داده ايد.پيروزى شما كه شكى در آن نيست صرفا در آن نيست كه خواسته هاى بحق و شهروندى شما را أجابت كنند .برعكس هر روزى كه از أجابت اين خواسته سربرمى تابند چند تف اضافى بر كاغذ پاره منشور شهر وندى خود مى اندازند.چون كيك سر در برف دروغ و دودوزه بازى فرو كرده اند و مى پندارند كه دنيا هم مثل خودشان دچار فلج وجدان و كى بينى و بلاهت شده است .مردى با يك قلم و دو تا پا ادعاى دولتى را كه در معرض آزمون نهاده كه داعيه منشور شهروندى اش را با هفتاد رسانه انحصارى جار زده است .تا همين جا هم شما پيروز شده ايد .تا همين جا هم دروغين بودن ادعاى حكومت را در پايبندى به حقوق شهروندى نقش بر آب كرده ايد .تا همين جا هم آشكار كرده ايد كه اين چرخش پيدا شده در سياست خارجى حضرات ناشى از عجز و تسليم و زد و بند هاى سابقه دار و پنهانى مرگ بر آمريكا گو هاى دو آتشه با قدرت هاى غربى صرفا براى تضمين شكننده دوام و بقاى خودشان بوده است و آنچه در ذات اينان نيست ارزش نهادن به جان و مال و ناموس و انديشه و حقوق انسانى است. پايدار و پرتوان مانى

     
  57. آقاى نوريزاد، اصطلاحى بكار برده بوديد براى چهره اى: مزرعه لگدمال شده از گرازان وحشى.
    مى توان گفت اين توصيفى هم هست از كشور ما. با اين تفاصيل كه گرازان له مى كنند و مى روند، اينها پس از له كردن و چريدن هم حاضر به ترك مزرعه نيستند. آيا مى توان به گراز اعتراض مدنى يا گفتمان كرد و يا او را به ادب و شعور دعوت كرد؟

    مصاحبه اى از شاه ديدم در تبعيد، مى گفت من نمى دانم چگونه اينها مى خواهند كشور را اداره كنند. اينها از دانش بى بهره اند. بعيد مى دانم حتى شخص خمينى بداند مثلا پروتئين چيست!

    شاه چه ساده بود. فكر مى كرد اينها قرار است كشور را اداره كنند. مى خواستند لگدمال كنند كه كردند و آن چيزهايى كه به دردشان مى خورد هم خوب بلدند. فحشهاى ركيك براى لگد زدن به روح كسانى كه از لگد گراز به جسمشان دردشان نمى آيد.

    سالگرد انقلاب شكوهمند اسلامى مبارك باد!

     
  58. عزیزم پاک کن از چهره اشکت را
    زجا برخیز
    تو با من زنده ای من با تو
    ما هرگز نمیمیریم
    من و تو با هزاران دگر این راه را دنبال میگیریم
    از آن ماست پیروزی
    از آن ماست دنیا با همه شادی و بهروزی
    …..
    نوریزاد عزیز محکم بایست
    کجا بودند این هم سن و سالان بی ادب من آن زمانی که تو به هزار نامرد درس مردانگی میدادی
    کاش دکتر خزعلی هم راهی مانند راه تو در پیش میگرفت

     
  59. سلام مرد شجاع
    دوستت دارم با زبان الکن نمی توانم بیان کنم کاش روز مرگی به من هم به اندازه شما جسارت و شجاعت می داد . ادبیات سربازان گمنام امام زمان در همه جا انگار یک جور است من این ادبیات را از زبان انها بسیار شنیده ام از صدر تا زیل همین ادبیات را به کار می برند و هیچ تفاوتی هم در مقام و مرتبه با هم ندارند از این نظر جامعه بی طبقه ی توحیدی را به ما نشان می دهند دیروز چند بار به سایتت و به فیس بوکت سر زدم چیزی نیافتم نگران شدم ولی چون گفته بودی به مجلس خنم اقای میناجی می روی خیالم راحت شد برایت بهترین ها را ارزو می کنم به امید دیدارت در یوسف اباد مرد پرور

     
  60. سلام و درود ای زاده نور
    این رسم برادران اطلاعات است اول کمی خوبی و خوشی و استدلال و صحبت .نشد کلانتری و نشد فحش و ناسزا ..البته در میانه های این مسیر هم هر کدامشان کاری از دستش بر بیاید برای رهایی از شما میکند چه به تهمت و پرونده سازی در سایت ها باشد چه به صحبت های دلسوزانه در ماشین..در جلسات و اتاق فکرشان مستاصل شده اند از اینکه چه باید با شما انجام دهند…
    به آن جوان اطلاعاتی و اندک همکاران بی ادب او با دست بردن در شعر حافظ می گویم:
    ای بی ادب بکوش تا صاحب ادب شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

    موفق و پیروز و ثابت قدم باشید

     
  61. سلام جناب نوری زاد عزیز
    چه بگویم؟، در حالیکه بغض سراپای وجودم را فرا گرفته است.
    چه سخت است؛ تمام هستیت. تمام جوانیت. تمام زندگی و همسر و فرزندانت را برای یک “آرمان” و یک “اعتقاد”، خالصانه در طبق اخلاص قرار دهی؛ و بعد از چند صباحی ببینی که همه آنها، برای محکم نمودن و استوار کردن پایه های “ظلم و ستم” و “فریفتن مردم” بکار گرفته شده است!!!!!
    از تسخیر لانه جاسوسی، حذف دولت موقت بازرگان، انقلاب به اصطلاح فرهنگی، ادامه جنگ فرسایشی و خانمان برانداز چندین ساله، برکناری اولین رئیس جمهور، برمستند قدرت نشستن رسمی روحانیون تا ………. (کدام را بگویم؟)
    و در اواخر عمر؛ با رعایت این همه خویشتن داری و ادب، با در اختیار داشتن این همه تجربه، با اعتقاد کامل به خدمت به مردم میهن فلاکت زده، با کمترین خواسته شخصی و با …. ؛ آنوقت ببینی که: کسانی که قادر نیستند “کلامی” در پاسخ به سخنان و نوشته هایت، اظهار نظر نمایند؛ بچه هایی را “تحریک” مینمایند و برای تخریب شخصیتت، آنها را به سمت تو روانه میکنند!!!
    و چه چیزی سخت تر از این؟ چگونه میخواهی به بچه ای بگویی که ای فرزند، “من” برای همین امروز و برای آینده تو و امثال تو، این مشکلات را به جان خریده ام؟ وگر نه، اینها آرزو دارند تا به من امکانات و … فراوان دهند و مرا مشغول به زندگی خودم نمایند!!!

    با دلی مالامال از درد و رنج. و با آرزوهای بر باد رفته. و با … ؛ به شما عرض میکنم که ای عزیز، ای دوست، “دل” قوی دار و بدان که: بسیارند کسانیکه چون تو می اندیشند و به راهی که انتخاب کردی، باور دارند و غم تو دارند.
    بدان که: برای بسیاری از مردم، این شخصیت تو نیست که زائل میشود، بلکه این دنائت و پستی آنهاست که آشکار میگردد.
    و بدان که: …

     
  62. جناب مرتضای عزیز

    به درخواست جناب نوری زاد من از مکالمه های دو یا چند نفره پرهیز می کنم و به همین دلیل پاسخ شما را در باب ارتباط دین و اخلاق ندادم. این موضوعی است که در چند خط نمی کنجد و مقاله مفصلی را می طلبد. تلاش خواهم کرد که آن را تهیه کنم و لینک مطلب را بگذارم و سایر دوستان را درگیر مشاجرات دونفره یا چند نفره نکنم. علاوه بر جناب نوری زاد بسیاری از دوستان به این مجادلات نا مرتبط به متن اصلی اعتراض داشته اند و راستش را بخواهید خود من هم از لحاظ روحی خیلی به هم می ریزم وقتی که دوستی به پرخاش و عصبیت روی می آورد. به همین دلیل است که عملا از اینگونه مجادلات فراری هستم. می توانید آن را به حساب نقطه ضعف و ترس من هم بگذارید. البته شما چون رعایت ادب را می کنید در این زمینه مشکلی نیست ولی اگر به جای پرداختن به بازیهای کلامی برای غلبه بر حریف، اصل مطلب را بگیرید و پاسخ گویید بیشتر موثر می افتد. همانطور که من قبلا هم چندین بار گفته ام اینجا را محلی برای تبادل و نه تقابل اندیشه می دانم و همانطور که ساسان عزیز گفت همگی ما درد مشترکی داریم که به این خانه پر از مهر جناب نوری زاد پناه آورده ایم.

    پایدار باشید

     
  63. درود بر شما

    نوریزاد عزیز تو از چه گوارا به راهی که میروی مومن تری. قربان
    دلت شوم که چه ناگوارا گرد اندوه برآن میافشانند.
    اگر ذره ای از غیرت و ایمانی که مردم لامذهب زمان چه گوارا داشتند را ما داشتیم کارها درست میشد.
    بدون تعارف بگویم گاندی بودن در ایران تاوانش از گاندی بودن در هند بیشترست چون مردم هند غیرت و همیتشان از ما بیشتر بود.
    راهت را ادامه بده ای دیوانه عاشق آن زمانی که پیروز شدی برای تقسیم غنایم خود را خواهم رساند.

     
  64. جناب نوری زاد عزیز
    داشتم ناهار می خوردم که این پست شما را خواندم. چنان بغض کردم که راه گلویم بسته شد و اشک از چشمانم سرازیر شد.
    شما خودتان به بزرگیتان بر این نادانان ببخشایید. این فحاشان بی خرد دلتان را آزردند ولی اینها خود قربانی همین حکومت بلاهت هستند. حکایت پیشنماز و پسنماز است قربان. این بی نواها ادب از که بیاموزند؟ از رهبری؟ وقتی او جلوی چشم چند میلیون نفر دیگران را “حرامزاده” و “شیطان” و “ابله” خطاب می کند. چه توقعی از این جوانان فحاش دارید وقتی چشمشان به دهان بزرگترشان است. این بیچارگان نه تنها قبحی بر این کار نمی بینند بلکه آن را نشانه مردیشان می دانند متاسفانه. این لمپنیسم هم برای خودش حکایتی دارد که جامعه شناسان ما باید روی آن کار کنند. جامعه ای که اوباش سالار باشد، فحاشی هم هنر می شود.

    مورد دیگری که خواستم خدمتتان عرض کنم این است که اگرچه شما به دلیل روح لطیف و مهربانی که دارید، دیگران را از همراهی با خودتان باز می دارید ولی مطمئنا آگاهید که حکومتیان از حرکتهای انفرادی هراس چندانی ندارند و بعید می دانم با اوضاعی که برای شما پرداخته اند، شما حتا به کوچکترین خواسته تان برسید. اینها استاد سردواندن مردم هستند. به یاد بیاوریم قتل های زنجیره ای را. ابتدا با پا فشاری جناب خاتمی که به شرافتش درود می فرستم اعلام شد که عوامل خودسر قتلها را انجام دادند. سپس در برنامه گذایی چراغ روح الله حسینیان آن را به خود اصلاح طلبان چسباند و جالب اینکه نتوانست خوشحالی خودش را از این قتلها کتمان کند و گفت “حالا مگر چه شده یک عده مرتد را کشته اند!”. بعد سعید امامی را خود کشی کردند و همسرش را گرفتند و آنقدر او را شنجه کردند که روی شمر و خولی را سفید کردند. بعد هم نوبت به وکلای مقتولین شد، آنان را ابتدا بازی دادند و بعد آنها را زندانی کردند. دوباره وکیل وکلای زندانی را به دادگاه کشاندند و حتی به وکیل وکلای مقتولین هم رحم نکردند و آنها را هم زندانی کردند. اینهمه قتل را ماست مالی کردند و هنوز که بیش از 15 سال از آن جنایات می گذرد حتی نام یک نفر را به عنوان قاتل اعلام نکرده اند. گویا سعید امامی سوپر من بوده است و همه قتلها را یک تنه انجام داده است!
    نظر من این است که اینها بدشان نمی آید شما را بازی دهند ولی شما از اینها بازی نخورید. می دانم که زرنگ تر از اینها هستید و در انتظار روزی هستید که این درخت ثمر دهد. روزی این درختی که افرادی چون شما با پایمردی و شجاعت بی مانندتان آبیاری می کنید، ثمر خواهد داد و آن روز است که نام شما در زمره بزرگمردان این مرز و بوم بر جای خواهد ماند.

    به امید آن روز

     
  65. باسلام،
    امید دارم در راه باز گشته پایدار باشید؛ و در راه انتخاب کرده، مقاوم.
    تمام نوشتهای شما بعد از سال 88 خورشیدی نشان از امیدواری به اصلاه نظام و حکومت دارد. این امیدواری شما به اصلاه این نظام و حاکمیت بر مبنای چه شواهدی هستند؟

    موفق باشید.
    رهگذر

     
  66. سلام بر همه

    در خبر ها بود که جناب جواد لاریجانی رئیس کمیته حقوق بشر قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران در واکنش به گزارشهای مستمر آقای احمد شهید نماینده سازمان ملل در امر نظارت بر روند مراعات حقوق بشر در ایران ، از ایشان بجای تعبیر “احمد شهید ” ، تعبیر کرده است به ” احمق شریر”!.
    باید ابراز تاسف کرد از دو جهت :
    1- از آن جهت که ایشان بعنوان یکی از مسوولان جمهوری اسلامی بجای پاسخگوئی مستند به مطالب و اظهارت آقای احمد شهید ، از وظایف تعیین شده در شرح الوظایف کاری خویش عدول نموده به درشت گویی بی محتوا که شان کسانی است که منطق کافی در برابر مخالف خود ندارند پرداخته است ،آقای جواد نمی اندیشند که مستمری که از دستگاه قضا اخذ می کنند برای عمل به وظایف تعیین شده ایشان- که عبارت است از پاسخگوئی مستند و روشنگری در قبال گزارشات نقض حقوق بشر در ایران – است نه برای عدول از وظایف کاری و خشونت کلامی؟ آیا مقتضای وجدان کاری و ایفای به وظایف پرسنلی فحاشی و درشت گوئی است؟!

    2-و جهت دیگر تاسف آن است که ایشان که بر حسب وظیفه مسلمانی قرآنی مکلف به عمل به احکام و آداب اخلاقی قرآنی است از خطاب قرآنی : ” ولا تنابزوا بالالقاب “. (یکدیگر را به القاب ناپسند خطاب نکنید .الحجرات /الحجرات / 11) عدول نموده ، و از آقای احمد شهید (نه تنها به عنوان یک مسلمان) بلکه حتی بعنوان یک انسان و یک همنوع بزشتی تعبیر به “احمق شریر” نموده است ،پس لزوم مراعات ادب قرآنی کجا رفت؟!

     
  67. تقدیم به برادران اطلاعاتی که به نوریزاد ما گفتند … خل !! ( اگه نوریزاد و امثال ایشان زمان جنگ و انقلاب نبودند معلوم نبود الان شما کجا بودید که اینقدر باد در سر دارید). به خود آیید برادران اطلاعاتی و سپاهی. البته امیدوارم بتونید این شعر را درست بخوانید. همینطوری سریع یادم آمد.
    در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزه‌گرد بی سر و بی پا چه می‌کنی
    ما میرویم تا که بدوزیم پاره‌ای هر جا که میرسیم، تو با ما چه می‌کنی
    خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه می‌کنی
    هر پارگی بهمت من میشود درست پنهان چنین حکایت پیدا چه می‌کنی
    در راه خویشتن، اثر پای ما ببین ما را ز خط خویش، مجزا چه می‌کنی

    تو پای بند ظاهر کار خودی و بس پرسندت ار ز مقصد و معنی، چه میکنی
    گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم چون روز روشن است که فردا چه می‌کنی
    جائی که هست سوزن و آماده نیست نخ با این گزاف و لاف، در آنجا چه میکنی
    خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم پیش هزار دیده‌ی بینا چه می‌کنی
    پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان بی اتحاد من، تو توانا چه می‌کنی

     
  68. اینجا از نیمه شب گذشته و من منتظر ادامه مطالب شما بیدار نشست ام. بد جوری ما را شیفته قلم نازنینت کردی.
    یعنی 8 سال جنگ ایران و عراق یک طرف با اون همه توپ و تانک و نفر و سرباز – جنگ شما با آن وزارت خانه یک طرف.
    خوب طومار دو جوان را پیچیدی.
    ایران بیام حتما میام دیدند. این که میگویم حتما یعنی یک وظیفه انسانی است.

     
  69. با سلام خدمت دوست عزیزم آقای نوری‌زاد،

    آفرین و صد آفرین بر همت شما. چقدر مودبانه و با سیاست جواب این افراد را دادید.یادتان باشد که اینها میخواهند شما را وادار به اهانت به خودشان بکنند تا به همان جرم شما را دستگیر نمایند.چون کار دیگری از این جماعت برنمی‌آید. مبادا خشمگین شوید که اینها منتظر همین هستند که بگویند به مامور دولت توهین کرد. آرام و بقول چینی‌‌ها مثل یک ببر، آرام کارتان را ادامه دهید. برای شما آرزوی سلامتی‌ دارم.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 3160 seconds.