سر تیتر خبرها
درد مشترک (روز بیستم)

درد مشترک (روز بیستم)

این قدم زدن های من جلوی وزارت اطلاعات نه که یک”سعی” است ، پس می تواند معادلِ امروزینِ سعیِ میان صفا ومروه درمناسک حج نیزباشد برای خودش. منتها با این تفاوت که یک سراین سعی من، دستگاه اطلاعات است با آن سابقه وماجراهای مخوفی که درپرونده دارد، وسردیگرش مردم وزندگی اند با این دشواری ها وپریشانی ها وفاجعه ها وبی تربیتی هایی که برآنها باریده است. من دارم بین این دو – حاکمیت ومردم – یک دیالوگ برقرارمی کنم. دیالوگی ازجنسِ این که حاکمیت می گوید: تو آدم نیستی وحقی نداری، ومن می گویم: من آدمم وحقوقی دارم. اومی گوید: پشت گوشت را اگردیدی آن حقوقت را هم خواهی گرفت. ومن می گویم: می گیرمشان. خواهید دید.

دیروز یکشنبه پیاده می رفتم تا با اتومبیل های کرایه خود را به میعادگاه برسانم. درراه به سرکارخانم فاطمه معتمد آریا برخوردم. ازمقابل می آمد وگرچه تنها بود اما با حرارت صحبت می کرد ودستهایش را به هرسوتکان می داد. جلوترکه آمد دانستم هدفون ریزی درگوش نهاده وتلفنی با کسی درحال گفتگوست. درمیان مکالمه وقفه ای ایجاد کرد وسلامی وعلیکی وابرازاحترامی و: خدانگهدار. این نیزالبته به وی گفتم که: خوشحالم امروزم را با دیدارشما شروع می کنم.

این بانوی شایسته وهنرمند، صرفاً بخاطراین که زندگی هنری اش را با زندگی اجتماعی اش آمیخته ونخواسته است که نسبت به داد وستدهای کشورش بی تفاوت باشد، اکنون درکانون بی اعتنایی وحتی غضب دستگاههای حکومتیِ ما قرارگرفته که این دستگاهها نه آمیختگیِ هنرواجتماع این بانو ودیگران را، بل پرنده های عبوریِ آسمان را نیزکُمپلت برای خود می خواهند.

خانم فاطمه معتمد آریا تمثیل مبارکی ازیک هنرمند حساس وفهیم وکاردان وموقعیت شناس است. دستگاههای امنیتیِ ما – بفرموده – ازاین روی بر وی آسیب ومحدودیت روا می دارند که: چرا می فهمد، وبخاطرِاین فهمش، چرا حساس وفعال وخواهان مشارکت درسرنوشت کشورخویش است؟! بگذریم که این بانوی خوب با این پشتوانه ی هنری وشعوری اش درهرکجای دیگراگربود اکنون درکانون خبری آن کشورکه هیچ درکانون خبری دنیا می بود وتوجه همگانِ هنری واجتماعی وسیاسی را بخود جلب می کرد وبرای کشورش وبرای جامعه ی هنری وانسانی، امید وشوروحساسیت برمی کشید.

چوب های باریک پرچم ها ازکوله ام بیرون زده بود ورهگذران کنجکاورا به سمت این پرسش روانه می کردند که این ها دیگربرای چیست؟ با کمی فاصله از درِورودی وزارت، زیراندازسبزفسفری خود را ازکوله درآوردم وانداختم روی جدول حاشیه ی خیابان ونشستم برای آماده سازی پرچم ها. تعدادشان شش تا بود. یک آخوند جوان ازمن پرسید چرا شش تا؟ به وی گفتم: دیروزهفت تا بود یک پسربچه ی دبستانی یکی اش را خواست به ش دادم شد شش تا. حالا چرا هفت تا؟ مگرمهم است؟ سی تا هم اگربود می پرسیدید چرا سی تا؟ آنچه که برای من مهم است سپیدیِ این پرچم هاست. که یعنی من با شما اطلاعاتی ها ازسرِصلح آمده ام به گفتگو. ونه برای ایجاد بلوا وآشوب ومزاحمت. من خواسته هایی دارم که باید بدانها توجه شود.

بخودگفتم بجای قدم زدن، کوله وپرچم ها را بگذارکنارت وهمینجا بنشین وطرح کلی نامه ی سی ام خود را که قصد داری برای رهبر بنویسی مهیا کن. اطاعت کردم ودفترچه ی یاد داشت کوچک وکف دستی ام را درآوردم وبرصفحه ای سپید نوشتم: نامه ی سی ام محمد نوری زاد به رهبر. ونامه را با این مطلع شروع کردم: به نامه ی خدایی که راه گشود. عنوان نامه را ” یک پیشنهاد خیرخواهانه ” انتخاب کردم. داشتم می نوشتم وپیش می رفتم که دیدم مأمورخوش اخلاق حفاظت فیزیکی اطلاعات آمد وپژوی 206 نوک مدادی خودشان را نشانم داد وگفت: برویم. کجا؟ جای بدی نیست همینجا.

دانستم منظورش همان اتاق گفتگوست درمجاورتِ درِغربیِ وزارت اطلاعات که درآنجا سه دیدار با سه بازجو داشتم ودفعه ی چهارم مرا یک چند ساعتی درهمانجا بازداشت کردند وسرآخربی هیچ دیداری وگفتگویی رهایم کردند به امان خدا. به جوان گفتم: من آنجا نمی آیم مگربا حکم قضایی. چرا که ورود به آنجا، ورود به حوزه ی امنیتی است ومعلوم نیست انتهایش بکجا ختم شود. حکم قضایی که باشد من خیالم راحت است مسئولیت هرچه که قراراست اتفاق بیفتد با وزارت است. گفت: اینجا سرماست وآنجا گرم است اینجا سروصداست وآنجا ساکت است. گفتم: شرمنده، من آنجا نمی آیم مگراین که راه دوم را انتخاب کنید. همان شوکروباتوم ودستبند واینجورچیزها.

گفت: خدا نکند ما که قصد یک چنین کاری نداریم اما به ما گفته اند شما را ببریم آنجا. گفتم به رییس بگو: هرچه کردیم نیامد تکلیف چیست؟ خودش به شما خواهد گفت که تکلیف چیست. رفت که با مسئولش صحبت کند. کمی بعد برگشت وگفت: شما قراربود نامه ای بنویسی برای وزیر. گفتم: الآن می نویسم. ونشستم وروی برگه ای ازهمان دفترچه یاد داشت کف دستی برای وزیرنوشتم که اینها بیش ازچهارسال است اموال مرا برده اند و بدون هیچ حکم قضایی من وخانواده ام را ممنوع الخروج کرده اند وخودم را ممنوع الفعالیت. سومی اش این که آقا ما بعنوان یک شهروند یک قرارملاقات ازشما می خواهیم. تقاضای زیادی نیست که؟ نامه ی کوچولوی خود را دادم دست جوان خوش روی واو رفت که شخصاً نامه ی کوچک مرا بگذارد روی میزبزرگ حضرت حجة الاسلام والمسلمین جناب حاج آقا سیدمحمود علوی مقام عالی وزارت اطلاعات وامنیت جمهوری اسلامی ایران دامت افاضاته!

اینها که رفتند پشت بندش دومین پژوی 206 حفاظت با دومآمورجوان آمدند که بیا برویم. کجا؟ یک جای خوب. نمی آیم. آخربه ما گفته اند که شما را ببریم آنجا. به رییس بگویید نمی آید. ورفتند. احتمال دادم اینها دارند برگه های گزارش خود را پرمی کنند. که یعنی ما رفتیم وکارخودمان را انجام دادیم وداستان نوری زاد نه چیزی است که سروته ش با یک توپ وتشرمختصر بهم آید. بل این بزرگان دستگاه اند که باید تصمیم مقتضی اختیارکنند.

مردی نسبتاً جوان با چهره ای استخوانی وآفتاب سوخته که سرووضعش به کارگران ساختمانی می مانست پله های پل عابررا چند تا یکی آمد پایین وصورتش را با خنده ای شرم آلود پرکرد وبا ته لهجه ی ترکی ازمن پرسید: آقا من ازشما معذرت می خواهم معذرت می خواهم معذرت می خواهم این طرفها دستشویی پیدا می شود؟ به او گفتم: دوست عزیز، شما تازه آمده ای وداری این را می پرسی، من بیست روزاست که اینجا قدم می زنم وهمین سئوال شما را ازاین دوستان اطلاعات می پرسم جواب درستی نمی دهند. این را نیز به او گفتم که: البته اگربتوانی کمی تحمل کنی وشانس بیاوری ممکن است دوستان بیایند ومرا ببرند کلانتری. که درآنصورت من ازآنها خواهش می کنم اجازه بدهند شماهم با من بیایی کلانتری.

جای ایستادن نبود. نگاه دردآلودی به من کرد وبازمعذرت خواست ورفت. می رفت وبا کسی که نمی دانم که بود صحبت می کرد و سرکوفتش می زد که لابد این چه مملکت ویران شده ای است که پیدا کردن دستشویی درآن مثل پیدا کردن چشمه ی آب حیات ناممکن و دشوارباشد وبجان کندنِ فردِ مضطربیانجامد. اومی رفت وبرای کسی که نمی دانم که بود خط ونشان می کشید. من واو درد مشترکی داشتیم. من کاملاً احساسات وعواطف او را درک می کردم. او به سوزمن مبتلا بود. می رفت وبه خود می پیچید وبه زمین وزمان بد می گفت وبعضی وقتها چیزی شبیه هوارنیز برمی کشید وبه رهگذران اما که می رسید خودش راکنترل می کرد وسه بارمعذرت می خواست وبازمی رفت وبد می گفت به این روزگاربدکردار.

با شش پرچم سپید برکوله قدم می زدم وزیراندازفسفری ام هفتمین پرچم من بود. منتها پهن شده برزمین. که توجه خیلی ها را بخود جلب می کرد. یک موتورسوارکلاه به سرآمد وبا نگاه به من چرخی زد ورفت وهمچنان نگاهش با من بود. درجایی ایستاد. من برایش دست بالا بردم. بازآمد ودرکنارمن کلاه ازسربرگرفت. پاکت نامه ای را با یک کش به باک بنزینش بسته بود. مرا می شناخت احتمالاً. پرسید داستان چیست؟ گفتمش. نگاهی به کوله وپرچمها وسرووضع من کرد وگفت: ازمن به تونصیحت، بفکرهرچی که نیستی بفکرشخصیت خودت باش. درشآن وشخصیت تونیست که اینجا بایستی وکسی به تومحل نگذارد. برو وکارت را ازطریق مراجع قانونی پیگیری کن. نصیحتش را که کرد، کلاه برسرنهاد وگازداد ورفت.

وقتی که رفت، احساس کردم چه هیبت طنزی یافته ام لابد که او اینگونه نگران شآن و شخصیت من بود. او نمی دانست که من اگرلازم باشد این شخصیت وشآن پوشالی را برمی گیرم وجرمی دهم وبه خاک می اندازم وای بسا مثل حاجی فیروزها صورتم را به سیاهی اندود کنم وقرمزبپوشم وکلاهی منگوله دار برسرگذارم و دایره ای بدست گیرم وبا خنده های تصنعی اما با بغضی درگلوهمینجا جلوی درِشمالی جست وخیزکنم ونوروزباستانی را به مـأموران وظیفه شناس وزارت اطلاعات شادباش بگویم.

دخترخوبِ مرد ویلیچری هرروز اورا سواریک پراید سفیدش می کند ومی برد وبازش می گرداند. دیروز نیز بُرد وبازش آورد. برای مرد دست بلند کردم. به صورتم خندید. رفتم جلو وازشیرمال هایی که ازخانه آورده بودم تعارفش کردم. گفت: باشد برای شما که ساعت ها اینجا هستید وچیزی نه می نوشید ونه می خورید. اصرارکردم. یکی برداشت. گفت: هنوزبه خواسته ات نرسیده ای. گفتم: می رسم. گفت: اینها ازدست شما عاصی شده اند وگرنه مگرمی گذاشتند یک دقیقه اینجا بمانی.
قدم می زدم که مردی میانسال با کلاهی بافتنی به سروعینک پت وپهنی به صورت، ازپله ها به زیرآمد. می شد فهمید که او مأمورخرید یک خانه یا یک مجتمع یا یک دفتروشرکت است. به معنی واقعی به مستضعفان می ماند.

من هرروز او را می بینم وبه او سلام می گویم. دیروزاما محکم جلویم ایستاد وگفت: چرا به من سلام می کنید هرروز؟ شما مگرمرا می شناسید که به من سلام می کنید؟ گفتم: چه ایرادی دارد؟ من به یک دوست سلام می کنم. پرسید: اینجا چه می کنید؟ مختصری ازدلایل خود را گفتم. پرسید: کاری با شما ندارند؟ نگیرنت یک وقت؟ گفتم: اگرمی توانستند تا حالا کاری کرده بودند. همین مرد، سه ساعت بعد برگشت. درحالی که محکم سرش را به زیرانداخته بود تا من به او سلام نگویم. نمی دانم چرا. ومن، دلم نیامد سربزیری متعمدانه اش را برآشوبم وخود یکجانبه سلامش بگویم.

زوج جوانی با یک پژوی سفید 206 آمدند وچرخی زدند وکمی دورترایستادند. پیاده شدند ومنتظرماندند. به سراغشان رفتم. مردجوان خود را درآغوشم جای داد. هردوسرشارازمحبت بودند. تعارفم کردند که بهرکجا که می خواهم برسانندم. مردجوان گفت: من خودم هشتاد وهشتی ام ویک مدتی را بازداشت بوده ام. برایشان آرزوی خوشبختی کردم. به بانوی جوان گفتم: ماها یک روزی یک خطاهایی مرتکب شده ایم وبخت واقبال شما را برآشفته ایم. من بسهم خودم دارم تلاش می کنم مختصری ازاین خطاها را پاکسازی کنم وفضا را برای همان بخت واقبال واژگون شما وابگشایم. اگرکه بتوانم.

دوجوان که سرورویی ژولیده وخسته داشتند، یک موتورسیکلت پنچررا که بارش سنگین بودهُل می دادند وپیش می بردند. به من که رسیدند، هردو همزمان به من نگریستند وبرچهره های آشفته شان تبسم های نمکین نشاندند وآن تبسم های نازرا تقدیم من کردند. کمی بعد ازاین دوجوان، یک مرد میانسال دیگربا موتورخرابش درکنارمن توقف کرد. صورتی بشدت آفتاب سوخته ودرب وداغان داشت. مثل مزرعه ای لگدمال ازهیاهوی گرازان وحشی.

سربازِدم دربه مزرعه ی لگدمال ما هشدارداد که اینجا جای توقف نیست. چه می توانست بکند؟ با موتورخراب که نمی شود پروازکرد. به مزرعه گفتم: چاره ای نیست برادر، باید یک وانت کرایه کنی وموتورت را ببری جایی که تعمیرش کنند. گفت: دامادم همین اطراف است. شارژتلفنم اما تمام شده. با تلفن همراه خود شماره ی دامادش را گرفتم ودادم دستش. با لهجه ای مشهدی به دامادش گفت اگرمی توانی بلند شو بیا که من وامانده ام. داماد گفت من وسیله ندارم خداحافظ. گوشی را که داد دست من، گفت: من اینجایی نیستم. بجنوردی ام. حالاچطوری بروم لویزان؟ گفتم: می دانم که سخت است اما باید یک وانت کرایه کنی. مثلاً همین وانت که دارد مستقیم می آید طرف ما. جلویش را بگیرنگذاربرود. رفت وبا تردید دست بلند کرد. وانت بی اعتنا به مزرعه ی لگدمال ما، یک راست آمد ورفت به سمت درِورودیِ وزارت وداخل شد.

یک پژوی 405 با دوجوان مأموراز داخل بدرآمد ویکی ازآنها به من اشاره کرد که بروم پیششان. رفتم. هردوجوان قهوه ای پوشیده بودند ومن پیش ازاین ندیده بودمشان. راننده حرف می زد وآن که درکنارش نشسته بود بیسیمی میان دو پای خود نهاده بود. راننده پرسید: قراربود نامه ای بنویسی. جواب دادم: نوشتم دادم دست دوستتان برد داخل. گفت: قرارشد نامه ای جدی بنویسی. گفتم: محتوای نامه مهم است نه شکل وقیافه اش. ظاهراً آن نامه ی کف دستیِ من به شأن دستگاهشان خلل وارد آورده بود. دوباره تأکید کرد: نامه ی جدی. گفتم: آن نامه شوخی نبود. کاملاً جدی بود.

راننده پرسید: طرفِ کی هستی آقای نوری زاد؟ منظورش را فهمیدم. گفتم: انسان. متوجه نشد. گفتم: من نه اصولگرا هستم نه اصلاح طلب بل یک مسلمان انسان طلبم. با خود زمزمه کرد: یک مسلمان انسان طلب. پرسید: به ولایت فقیه اعتقاد داری؟ گفتم: نه. چرا؟ به هزاردلیل. یکی اش را بگو. گفتم: رهبرآیا اختیارداراین مملکت هست یا نیست؟ چرا هست. مسئولیت های جوراجوری دارد یا ندارد؟ بله دارد. یک مسئول آیا درقبال مسئولیت یا مسئولیت هایی که دارد باید پاسخگوباشد یا نباشد؟ بله باید باشد. آیا به نظرشما رهبرتا کنون درقبال اینهمه مسئولیت جوراجورش پاسخگوبوده؟ هم به مردم هم به قانون؟ کمی سکوت کردند. هردو.

گفتم: حواستان باشد، من این ملاقات را می نویسم وفردا منتشرش می کنم. فردا پیش ازظهرمی توانید همین گفتگورا درسایت وفیس بوک من مطالعه کنید. راننده گفت: درمورد من مثلاً چه می نویسی؟ گفتم: می نویسم راننده، جوانی بود سی سی وپنج ساله با سروریش قهوه ای که کاپشنی قهوه ای روشنِ بهاره وشلواری روشن تربه تن داشت. با صورتی بازاما چشمانی مرموز. جوری که احساس می کردی حرف که می زند این حرفها را دسته بندی می کند وهرجمله را درطبقه بندی خاصی جای می دهد. این ها را که گفتم هردوشان غش غش خندیدند. راننده بیشتر. ریسه رفت تا چند ثانیه. گفتم: من با اجازه کاردارم می روم سرکارم. ورفتم سرِکارِقدم زدن.

یک سمند سفید ازداخل بیرون آمد. راننده بود ویک روحانی جوان. دست بلند کردم. روحانیِ جوان مشتاقانه نگاهم کرد. شاید به راننده گفت همینجا نگه دار. پیاده شدند. هردو. فکرکردم بهوای من پیاده شده اند. رفتم وسلامی گفتم وبا اشاره به درِورودی وزارت به روحانیِ جوان گفتم: حاج آقا اگربه عاقبت بخیری ات مشتاقی این تو نرو یا اگرمی روی قوی باش وحق بگو. نگاهی به پرچمها وکوله ام کرد وپرسید: عازم جایی هستید؟ گفتم: بیست روزاست که به اعتراض اینجا قدم می زنم. برای چه؟ برای این واین واین. این شش پرچم سفید هم یعنی من با شما اطلاعاتی ها ازدرِصلح داخل شده ام نه ازدرِجنگ وستیز.

پرسید: حالا چرا شش تا؟ گفتم: هفت تا بود دیروزیک پسربچه ی دبستانی دلش پرچم می خواست خم شدم یکی اش را کشید وبرد. پرسید: حالا چرا هفت تا؟ گفتم: اگرسی تاهم بود شما می پرسیدید چرا سی تا؟ گفت: چرا ازراههای قانونی اعتراض نمی کنید؟ گفتم: اقدام کرده ام اما نتیجه نگرفته ام. وگفتم: حاج آقا اینها اموال من که هیچ، اگرلازم باشد کل مملکت را به اسم حفظ نظام بالا می کشند ومی برند. بنده ی خدا مأموری که حاج آقا را آورده بود دست او را کشید که ببردش. نگذاشتم. گفتم: حاج آقا مگرنه این که شجاعت یکی ازصفات وضروریات مرجعیت شیعه است؟ شما ازآقای مکارم شیرازی بگیروبیا و بیا وبیا تا برسی به نوری همدانی ببین یک نخود دراینها شجاعت هست؟

روحانیِ جوان اهل مدارا بود. گفت: همینها را می شود با ادبیات بهتری برزبان آورد. گفتم: اگرمشتاق ادبیات بهترید سری فروکنید به داخل دخمه های اینجا وببینید اینها چه بلایی با چه ادبیاتی برسردخترها وپسرها وبزرگترهای ما می آورند به اسم حفظ نظام. گفت: یک سئوال؟ گفتم: بفرما. گفت: اگرزمان ساواک بود جرأت می کردید اینجوری اینجا بایستید واین حرفها را بزنید؟ گفتم: اینها غلط می کنند بعد اینهمه آسیب وجنگ وشهید وهیاهوهای اسلامی مثل ساواک باشند ومن ازاین که اینجا بیایم بهراسم. گرچه درمواردی آنقدرخونخوارومخوفند که صد تا ساواک را گذاشته اند توی جیب پشتیِ شلوارشان.

گفت: همینها که می گویید نشاندهنده ی این است که شما آزادی دارید و با آزادی تمام حرفتان را می زنید. گفتم: شما اسم این که من دارم را آزادی مگذارید. من این را با سماجت وبا بخطرانداختن خودم وهست ونیستم ازگلوی اینها بیرون کشیده ام. خودشما مگر می توانید برمنبری که مثلاً باید آزاد باشد سخن آزادانه بگویید؟ مگراین مردم این رهگذران می توانند آزاد باشند؟

راننده دست روحانی جوان را کشید که ببردش نگذاشتم. دستی به پشت حاج آقا نشاندم وگفتم: دوره ی شماها تمام شد ورفت حاج آقا. فصل آزمون شماها به پایان رسید. مدتهاست که مقبولیتی ندارید وازاین ببعدهرچه که برمردم تحکم کنید حق الناسی است که غصب کرده اید وباید به سختی جوابش را بدهید. راننده، روحانیِ جوان را کشید وبرد وکمی آنطرف تربر پراید سفیدش نشاند. روحانیِ جوان قفل فرمان پراید را واگشود واستارت زد وگازداد و رفت وهیچ اعتنایی نیزبه نگاه ممتد من نکرد.

یک مأموراطلاعات که پنجاه ساله می نمود پیاده ازداخل بیرون آمد وزیرپله های پل عابربه من رسید. یا شاید قدری قدمهایش را کند کرد تا من آنجا در زیرپل به او برسم. درحالی که زیرچشمی اطراف را می پایید سلامی گفت وسلامی گرفت وگفت: ببخش اگردست نمی دهم. من سی سال است که دراین خراب شده کارمی کنم. کاش یکهزارم شجاعت تورا من داشتم. کاش. بگوببینم پاتوقت کجاست؟ گفتم: همینجا. گفت: نه بیرون ازاینجا. گفتم: من پاتوقی ندارم. نه کاری نه دفتری نه شرکتی نه جای خاصی. خانه هستم واینجا. گفت: شماره تلفنت را بده. گفتم: همه تان دارید که. گفت: اینجا همه که بازجونیستند. دادم. دوبارتکرارکرد. خوب حفظ کرده بود باهمان یکباری که گفته بودمش.

دیروزیک چند نفری درحین عبورازبزرگراه صدایم کردند واظهارلطفی ورفتند. یکی شان داد زد: عاشقتم نوری زاد. جوان ریش حنایی هم جلوی یک تاکسی که با شتاب می گذشت نشسته بود ومن شانس آوردم که فریادش را شنیدم وبه دستهای بالارفته ی اوپاسخ گفتم. من دیروزچهل کیلومترراه رفتم. شایدهم بیشتر. پنجاه کیلومتر.

آن دومأمورقهوه ای پوش بازآمدند وبه من اشاره کردند که پیششان بروم. رفتم. ظاهراً آن صحبت ها وآن روانکاوی ها به مذاقشان نشسته بود. راننده گفت: برای ما جالب است که صحبت های متفاوتی ازتومی شنویم. گفتم: علتش این است که شماها دریک گردونه ی ثابت چرخ می خورید. فضاهای ثابت وآدمهای ثابت. راننده پرسید: درباره ی ما چه فکرمی کنید؟ گفتم: شماها آدم های خوبی هستید. مأمورید ومعذور. اما اگرپایش بیفتد با همین کلت هایی که به کمردارید آدم می کشید. به دستوربالاتری ها البته. این سخن من سخت بکامشان تلخ آمد. بلافاصله این کام تلخ را شیرین کردم. با این سخن که: دعا می کنم هیچ وقت وهرگزدرموقعیتی قرارنگیرید که بخواهید به یکی ظلم بکنید یا زیرگوشش بخوابانید.

جوانِ کناری گفت: شما این دوست ما را توصیف کردی، مرا اگربخواهی توصیف کنی چه می نویسی؟ گفتم: می نویسم اوجوانی بود سِت کرده با کت وشلوارقهوه ای تیره وپیراهن وژاکت قهوه ای که صورت کشیده اش نیزتیره بود وبه جوانان روستاهای دورمی مانست که احتمالاً ازکودکی سخت کارکرده وتغذیه ی مناسبی نیزنداشته است. لثه های این جوان بیماربود وباید فکری می کرد برای مداوایشان. سربه زیرانداخت وگفت: درست گفتی. وپرسید: با این توصیفات من باید چکاره می بودم؟ گفتم: یک معلم خوب درروستایی دور. خندید وگفت: شما روستایش را پیدا کن من معلمش می شوم.

نشسته بودم برزیراندازفسفری ام وداشتم پرچم ها را پایین می کشیدم که آن دوزوج جوان آمدند وبه اصرارمرا براتومبیل خود نشاندند وبه سمت خانه بردند. درراه با آنها آشنا شدم. دختر،مهندسی خوانده بود وپسرفلسفه. هردوبیکاربودند. وروی مهاجرت ازکشورمتمرکزشده بودند. گفتم: جوانان ما، که ناگزیر وناخواسته ازکشورخارج می شوند، به نوعی ازتنگناهای جاریِ کشور فرارمی کنند. وگفتم: به این می اندیشم که حاکمان خرد گریزما ازخدا می خواهند که همه ی تیزفهمان وتیزهوشان ومعترضان ما بخارج ازکشوربروند وهرگزنیز بازنیایند واین کشوررا با همه ی داروندارش برای آنان به ارث بگذارند. وچه ارثی چرب تر وشیرین ترازاین؟

محمد نوری زاد
هفتم بهمن ماه نود ودو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

91 نظر

  1. سید علی خامنه ای

    جناب آقای نوریزاد
    نامه شما را خواندم. نقدها و نکته ها و توصیه شما را غیر موجه میدانم .
    جوابیه خیلی کوتاه و روشن برای شما و دیگر دشمنان این ولایت و نظام الهی به اختصار ذیل درج مینمایم.
    بسم ا…….
    به تعبیر بنده ولایت اسلامی و فقاهت رهبری جانشین احکام الهی است که هیچ موجود زنده دیگری بالاتر از این کرسی نیست. و مخالفان این فقیه از جمیع دشمنانند.
    مردم ما همین ها هستند که به بارگاه خلافت من هم قسم هستند و دگران دشمن.
    بنده همینجا اعلام میکنم تا زمانی که جان در بدن دارم مسیولیت این ولایت بر دوشم و راه بازگشتی وجود ندارد. حتی اگر دشمنان بعد از مرگ من شادمانی کنند. و حتی اگر دیگر دین سالاری برچیده گردد.
    ما آنقدر محبت داریم که با جذب امثال شما دشمنان بر پایداری این ولایت دریغ نمی ورزیم. بصیرت داشته باشید و بسیاری از قدرت های خارجی را ببینید که چگونه با الطفات ما محشورند.
    باشد تا زنده هستم به این ولایت تمکین کنید و از الطاف الهی ما بهره مند شوید.

    سی ام ربیع الاول ۱۴۳۵
    ۱۲ بهمن ۱۳۹۲

    سید علی خامنه ای

     
  2. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    ضمن تائید استدلال‌های ساسان گرامی، میر آقای گرامی، نه‌ مدعی هستم که کسی‌ هستم و نه‌ نوشته‌های من چیزی هستند که نشود ایراداتی به آنها وارد ندانست. اما لباس تیره عباسیان را هم به تن‌ نکرده‌ام که حاصلش از هزار و یک شعار پر طمطراق و بازی با کلمات و مغالطه و زیر عبا پنهان کردن ابزاری چون تقیه و خدعه، خلایق را برای تامین امن سفرهٔ چرب و نرم خویش دلخوش و امیدوار به استقرار حکومتی در رؤیا‌ها بدانم که هرگز در هیچ کجای تاریخ هیچ ملتی مستقر نشده و به یقین محض مستقر هم نخواهد شد. مگر این که بنده به شعار‌های امثال شما باوری ندارم جرم است؟ چرا شما وقتی‌ کسی‌ را می‌‌خواهید بکوبید یک باره می‌‌شوید ما،؟ مگر شما پیشاپیش نظر تائیدی سایر کامنت گزاران را هم در کوبیدن کسی‌ که شما دوست دارید وی را بکوبید، گرفته اید؟ آقا جان اینجا صحبت از بحث آزاد است، نه‌ شما رو منبرید مثل اون آقا که رعایت اقل نزاکت‌ها را هم نکرده ( ولو که مراد شما باشد)، و نه‌ بنده پامنبری با گوشی ویژه که مصرفی جز زلّ زدن به رو منبری ندارد تا ایشان را بر سر ذوق آورده باشد. امید که یک حرف بس باشد.

     
  3. جناب میر آقا طلبه جانباز از قم

    پس اگر چنین باشد که شما می فرمایید وجود این همه کلیسا و مسجد و معابد یهودی و پیروان مذاهب ابراهیمی در دنیای سکولار چگونه ممکن است؟ توجه داشته باشید تمامی کشورهای غربی توسط نظام های سکولار اداره می شوند و این نظام ها همگی مورد تایید پیروان ادیان ساکن این کشور ها هستند شما به عنوان یک مسلمان همین الان اگر ساکن یکی از این کشور ها باشید از حقوق بیشتری برخوردار خواهید بود تا در هر حکومت شیعی و یا اسلامی.
    منبعی که مورد اشاره شما است در دسترس من نیست. در فرصت مناسب آن را خواهم یافت و در صورت لزوم همینجا به آن خواهیم پرداخت
    لیکن از نقل قولی که فرمودید چنین استنباط می کنم کسانی که نخستین بار موضوعی به نام سکولاریسم را مطرح کرده اند گروهی خاص بوده اند و اهدافی را دنبال می کرده اند
    این هیچ تناقضی ندارد اگر بگوییم تفکر سکولاریسم توسط این افراد مطرح شده و اکنون گسترش یافته و کاربرد های سیاسی و اجتماعی کسب کرده است.
    در ثانی دقت فرمایید پایه گذاران سکولار که اشاره کردید با این کار خدمت بزرگی به ادیان کرده اند.
    هنگامی که به تاریخ اروپا مراجعه می کنیم حکومت کلیسا مترادف است با قرون وسطی که یکی از تاریک ترین دوران تاریخ بشری است آیا اشکالی دارد اگر کسانی ولو بی دین راهی برای خروج از این دوران پیشنهاد کنند به نحوی که برای همه به ویژه دینداران مسیحی مقبول باشد؟ در واقع با تحقق سکولاریسم است که کلیسا که اعتبارش را از دست داده بود دوباره احیا می شود و در دل مردم جای می گیرد.

    با همه این احوال ما نباید اسیر لغات و تعابیر آن شویم
    هدف ما چیست؟ کشوری که در آن همه از حقوق مساوی برخوردار باشند و تبعیض در آن نباشد.
    حکومت دینی که شما تصور می فرمایید تا کنون از سوی هیچ کس در دنیای امروز مطرح نشده بلکه شواهد و قراین حاکی از آن است که چنین حکومتی میسر نیست.
    به همین سادگی که شما می فرمایید نیست که قانون اساسی حفظ شود و تنها موارد استبدادی اش حذف شود
    پشت این قانون صد ها سال فقاهت شیعه و احکام اسلامی است که از این فقاهت استخراج می شود
    شما کسی را بیابید که بتواند مجازات های اسلامی را در برابر دگر اندیشان حذف کند.
    این مثل این است که شما دین را منکر شوید
    بعید می دانم تفسیر جواهری و یا هرمنوتیکی و یا غیر تاریخی و معنوی از قرآن چاره ساز باشد چرا که در هر حال نمونه های بسیاری از احادیث معتبر و سنت پیامبر وجود دارند که مانع کار هستند مگر آن که کسی جرات کند و به طور مثال بگوید برخی از سنت پیامبر در اجرای احکام قضایی تنها مربوط به زمان خاصی بوده که مطمین نیستم حتی شما تحمل چنین استدلالی را داشته باشید

    بر خلاف نظر شما باید بگویم مردم ایران اکنون مارگزیده ای هستند که از ریسمان سیاه و سفید می ترسند
    بسیار دشوار خواهد بود اگر بخواهید به مردم بقبولانید نوع تازه ای از حکومت دینی در کشور برقرار شود
    سابقه تاریخی مشروطه که ریشه در همین آب و خاک دارد را نیز فراموش نکنید همان مشروطه ای که مورد تایید آخوند خراسانی بود. مشروطه ای که بنیان گذار سکولاریسم در ایران است.
    تصور می کنم شما به نحوی گرفتار لغوی سکولاریسم شده اید
    مردم دلیل ندارد شعار سکولاریسم سر دهند. همین که خواستار جدایی دین از حکومت شوند در واقع سخن از سکولاریسم به میان می آید.

    مگر این که هنوز متوجه نشده باشید حکومت دینی چه معنی و مفهومی دارد و چه عواقبی در پی خواهد داشت
    و یا بر عکس از این امر آگاهید و با این وجود طرفدار حکومت دینی هستید که باید بگویم در هر شکل و فرم آن چیزی جز استبداد نیست.
    آن گونه که شما مایلید قانون اساسی را اصلاح کنید مرا به یاد مثل مشهور مولانا می اندازد در باب شیر بی یال و سر و اشکم.

     
  4. جناب سام و نوری زاد عزیز
    با پوزش
    من هیچ نکته خلافی در صحبت های آیت الله خراسانی مشاهده نکردم
    ایشان باز گو کننده اتهامات یهود به عیسی مسیح و مادرش مریم است که او را به داشتن روابط نامشروع منتسب می کنند.
    وی از خود حرف خلاف ادبی بیان نکرده است
    این همان نقد بی پرده و بی محابایی است که همه ما طرفدار آن هستیم
    صحبت های ایشان یک گفت و گوی درون دینی است که بین یهودیان و مسیحیان رخ داده
    آیت الله خراسانی می گوید مسیحیان سندی بهتر از قرآن برای رد اتهامات یهودیان به مسیح ندارند که این نیز از زبان کسی که اسلام را نمایندگی می کند قابل درک است.
    این موضوع را نمی توانید از دیدگاه غیر دینی بنگرید
    واکنش تند و بی پرده ایشان در برابر حرکت زشت سوزاندن قرآن توسط یک فرد افراطی مسیحی قابل درک است
    بخصوص که پاپ واکنشی در برابر این اقدام از خود نشان نداده است.

    ————————

    سلام ساسان گرامی
    ایراد ما به این نیست که چرا ایشان بر فعل نادرست آن کشیش که قرآن را سوزانده برمی آشوبد، بل به نحوه ی این بی پرده سخن گفتن وی نقد داریم. که من اسمش را نمی گذارم بی پرده سخن گفتن. می گویم: پرده دری. خلاصهف یک ادبی گفته اند و یک آیت اللهی. ایشان صحبت درون دینی را نیز باید در چارچوبهای نیکو بیان کند.
    سپاس

     
  5. درود بر آن غیرت و شجاعت و توانایی شما . از خدا میخواهم که که از این شجاعت و غیرت به ما هم عنایت فرمایند و شما را در پناه خودش حفظ فرماید . سلامت و شاد و تندرست باشید جناب نوریزاد .

     
  6. میراقا طلبه جانباز ازقم

    جناب ساسان خان سلام برشما وهمه موئدبان ناظر این سایت”| وامامعنای اصطلاحی سکولاریسم :یعنی دنیاپرستی یااعتقادبه اصالت اموردنیوی وردآنچه که غیرازآنست.وشامل ردمذهب نیز می شود.و نظر “هولی اوک” درقرن19موئسس این فرقه که شاگرد”رابرت اوون” بود بوجودآوردند. درواقع نظرجمعی شکاک وآتئست”منکرین خدا” می باشد. این فرقه تحت رهبری “برادلا” پیشرفت قابل توجهی نمودولی درحال حاضرچندان پیشرفتی ندارد. اکنون عبارت ازمجمعی است ازخداناپرستان { آتئیست ها} وبیشتراشخاصی مجذوب آن می شوند که میل دارند انتقادی شدیدترومتجاوزانه تر به مذهب وکلیساها بعمل آید.{ منبع :مکتبهای سیاسی تالیف دکتربهاءالدین پازارگاد.بطورمختصر} پس ای عزیز :گفته های آخوندخراسانی بیشترش همان سکولاریسم نیست بلکه فراراز آنی است که ماالآن گرفتارآنیم .باز هم ازشما دعوت میکنم که به “عهدنامه امام علی-ع-بمالک اشتر”درنهج البلاغه باترجمه مرحوم شهیدی درمورد حکومت داری اسلامی انسانی نظری بیندازید که برایتان راه گشا می باشد .واما به آقای “سام “میگویم:بدترازآنم که درآن ویدئو نشان میدهد.واما سواد وادب ودانش شمارا ازنوشته هایت ملاحظه میکنیم ووو. نکته دیگر اینکه آقای ساسان طرفدار نظریه سکولاریسمی درایران چنان اندک هستند که درحد عدم است.ونکته ایکه درآخربآن اشاره کرده ایدکه “نبایدمردم ازحکومت بترسند”صحیح ودقیق ومتین است.وازاین رو خاتمی میگفت : زنده باد مخالف من ومنتقد من . اگر واقعا می خواهید اصلاحی واقع شود اصلاح طلبان مطلق را تقویت کنید وگرنه موفق نمی شوید ومثل مباحثه ما آب درهاون کوبیدن است وقدم زدن آقای نوری زاداست که خودش عمری را شوربختانه درهمین دستگاه بقول خودش :ادب نداشته ای خدمت شایانی می کردندوازحامیان پروپاقرص آن بودندواصلاح طلبانرا به هربهانه ای می کوبیدند ولط وپاره می کردند وحالا بیدارشده اند وبسیم آخرزده اند وقابل تقدیر است که ازراه اشتباه بقصریابمیل خود برگشته وجسارت ازخودنشان می دهند اگرحامیانش جرئت دارند بااودرآنجاجمع شوند واعتراض بناسامانی نمایند؟؟؟ ومدعی اصلاح امورکشوری باشند.پس چرافحاشی بدیگران می کنند؟؟؟ واما پیشنهاد اصلاح اموربطورعقلائی اینستکه همین قانون اساسی فعلی اصلاح شود واصول ومواد دیکتاتوری حذف شود بنظرم قانون جامعی است وبازهم جای اصلاح هست که بموقع انجام می شود وبدموکراسی تاکیدشود زیرا اسلام حقوق همه انسانهارا مراعات کرده است که قبلا متذکر شدم :کدام مکتب است که اینگونه بانسان احترام قائل شده است وکرامتش را تکریم نموده است؟؟؟که بگوید کشتن یک انسان بمانند کشتن همه انسانها وزنده کردنش زنده کردن همه آنهاست . وهمه از عقل وشعور برخوردارند که بتوانند جامعه خویش را بنحواحسن اداره کنند. واین همه به آزادی بانواعش توصیه کرده است بعنوان نمونه: آزاداندیشی آزادی اجتماعی …ازخرافات اززندان ازظلم ازاسارت اقتصادی وحدودش وآزادی اقلیتهای دینی …انتخاب دین ومسکن و اهل کتاب وبیان وتحقیق .آزادی جنسی وحدودآن آزادی رئای وزنان حدودش سیاسی عقیده مذهب ومشرکان وبت پرستان ووو{منبع فرهنگ قرآن ج 1ص262-289 مستفاد ازآیات قرآن } لطفا مراجعه بفرمائید .والسلام .وباعرض پوزش از میزبان مکرم ما.

     
  7. جناب میر آقا طلبه جانباز از قم
    با لطف خود ما را شرمنده می سازید
    بیشتر آنچه آخوند خراسانی می گوید همان سکولاریسم است
    اینجا ما مشکل کمبود لغات داریم. من معادل فارسی برای سکولاریسم نمی دانم. به نظر می آید این لغت به دلیل خارجی بودن کمی ایجاد سو ظن می کند
    آخوند خراسانی با این ادله ثابت کرد جدایی دین از حکومت (ولی نه از سیاست!!) به سود دین است. این دسته از فقها که در دوران مشروطه اکثریت را در دست داشتند از مدافعان سرسخت مشروطیت به شمار می رفتند.

    راه حل خیلی ساده است.
    توپ اکنون در زمین فقها و متشرعین اسلامی است
    سکولاریسم حقوق بشر و دمکراسی مفاهیمی روشن و تبیین شده هستند
    اکنون این شارع است که باید تکلیف دین را روشن کند
    باید به صورت مدون اعلام شود دیدگاه اسلام در باره موارد ذکر شده چیست.
    وجوع اشتراک و اختلاف باید روشن شود. بر اشتراکات تاکید شود و برای اختلافات که به نظر می رسد چندان زیاد نباشد راه حلی یافت شود
    این نظرات به سرعت در جامعه منتشر خواهد شد
    سکولاریسم در تمامی کشور های پیشرفته دنیا حرف اول را می زند و ایران نیز دیر یا زود به جرگه این کشور ها خواهد پیوست
    در ضمن سکولاریسم در کشور های گوناگون یکسان نیست بلکه رنگ و فرم فرهنگ و عرف و مردم هر کشوری را به خود می گیرد و به طور مثال در ایران از آن به نام سکولاریسم ایرانی یاد خواهد شد.
    برای دین داران حیاتی است که از مقبولیت در بین مردم برخوردار باشند و رای بیشتری به خود اختصاص دهند تا بتوانند از آزادی های نظام سکولار بهره مند شوند و به فعالیت حزبی و سیاسی و در نهایت تصویب قوانین مورد دلخواه در مجلس شورا دست زنند.
    دین داران برای این هدف باید قلب ها را تسخیر کنند نه این که مردم را از خود بترسانند
    هیچ جای دنیای متمدن نشنیده ام بگویند مردم باید از حکومت بترسند !!
    مزخرف ترین حرفی است که تا کنون از برخی حاکمان شنیده ام.

     
  8. با درود به آقای نوریزاد عزیز،

    سطح سواد، ادب، و دانش تاریخی این آقای مورد اشارهٔ میر آقا را در این ویدیو ببینید:
    http://www.youtube.com/watch?v=hxySXem5RZw

    ————-

    سلام سام گرامی
    بله شوربختانه در این فیلم ما به ادب نداشته ی جماعتی پی می بریم که مثلا می خواهند دنیا را متآثرکنند از داشته های ایمانی خود ومردمان دنیا را به نداشته هایشان متذکرشوند. من این ویدئو را پیش ازاین درهمین سایت منتشرکرده ام. بازهم سپای ازشما

     
  9. مشکلى که هست اینست که مؤمنین حوزوى برداشت نادرستى از مفاهیم عادى دنیاى امروز نظیر دموکراسى و رأى اکثریت دارند. مثلا آقاى مرتضى که ظاهرا به رأى اکثریت معتقدند ( بر عکس امثال مصباح) مى گویند چون ٩٩٪ مردم ایران مسلمانند پس حکومت باید براساس خواسته این ٩٩٪ باشد و آن ١٪ اگر مى خواهند حکومت را بدست گیرند باید سعى کنند با تلاش، تبدیل به اکثریت شوند!! یعنى یعنى اولا آمار مسلمانان شناسنامه اى را معادل هواداران حکومت دینى مى دانند ( که هرگز اینگونه نیست) و دوم اینکه اصولا دموکراسى را حکومت اکثریت با رعایت حقوق اقلیت نمى دانند در حالیکه در کشورهاى دموکراتیک حتى از اقلیت مهاجران هم وزیرى در کابینه وجود دارد، در جمهورى اسلامى نه تنها زنان، بلکه هیچ اقلیت مذهبى حتى با جمعیت میلیونى اعم از سنى، اهل حق و اقلیت هاى مذهبى دیگر در کابینه وزیرى ندارند وبا توجه به محروم بودن از ابتدایى ترین حقوق، اصولا مطالبه اى در چنین حد و اندازه اى هم ندارند..

    ایکاش در حوزه ها اندکى مفاهیم مدرن تدریس مى شد.

    خانم آنیتا
    سلام

    لطفا دوباره در این فقرات پیش گفته خویش تامل کنید ، ظاهرا شما بنا دارید برای ترویج آنچه خود حق می پندارید از هر وسیله ای، حتی نسبت خلاف دادن به مخالف خویش استفاده کنید ، اینکه در کامنتی عرض شد که تز مارکسیستها که معتقدند هدف وسیله را توجیه میکند را بکار میگیرید باعث ناراحتی شما شد و من گفتم هرگز شما را مارکسیست نمیدانم لکن اخلاقا چنین روشهایی مذموم است و حاکی از نوعی جرزنی در عرصه های معرفتی است.

    بله من قائل به رای اکثریت هستم و آنرا از مقومات دمکراسی میدانم ، و بر آن پایدارم ، حتی برخلاف امثال آقای مصباح یزدی معتقدم اگر روزی و بر اساس رفراندومی معتبر اکثریت مردم ایران چه بتعبیر شما مسلمانان شناسنامه ای (که اینهم تعبیر زشت و توهین آمیز و تحکمی بود) و چه مسلمانان واقعی و چه غیر مسلمانان رای دادند به سکولاریسم و نوع حکومت را آزادانه انتخاب کردند باید ملتزم به این انتخاب بود ،کجای این سخن خلل دارد ؟ بفرمایید ،شما که با مفاهیم مدرن سر وکار دارید و ما را افرادی عقب مانده و دور از تجدد میدانید بفرمایید چه نکته مغالطه آمیزی در این بیان هست .
    آیا در کشورهای مهد دمکراسی مثل فرانسه و آلمان و امریکا جز این رویه حاکم است که اقلیت های شکست خورده با تبلیغات سعی در تبدیل شدن به اکثریت دارند؟

    به این سوال هم پاسخ دهید که در همان جا ها که سخن از دمکراسی است حاضرند رفراندوم بر سر تغییر اصل نظام کنند؟حاضرند رفراندوم کنند که جمهوری اسلامی متکی بر قوانین اجتماعی اسلام حاکم باشد یا همان دمکراسی سکولار پایدار باشد؟!شما که با مدرنیته آشنایید پاسخ این سوالات را بدهید.
    من کجا گفتم که در دمکراسی اکثریت نباید حقوق اقلیت رعایت شود ،یک مورد از اینهمه کامنت و نوشته های مرا شاهد بیاورید، بله معتقدم در وضع فعلی ما حقوق اقلیت تمام و کمال اداء نشده است و این غیر از سخن ناصوابی است که بمن نسبت میدهید ،آِیا اخلاق مدرن سکولاریستی به شما اجازه اتخاذ چنین روشهایی میذهد؟

    ما البته ادعای مدرن بودن و پیشتاز مدرنیته بودن نداریم ، ولی شما اینطور یکسره خود را مدرن و دیگران را عقب مانده ندانید ،خیر اینطور نیست ،امروزه با ابزارهای جدید مثل ماهواره و اینترنت و انقلاب انفورماتیک و سرعت جابجایی اطلاعات و علوم و تکنولوژیها همه در معرض تحولات فردی و اجتماعی هستند نه فقط شما ،و اکثر افراد چه در حوزه و چه در غیر حوزه روی مسائل و مفاهیم مدرن تامل و وارسی دارند ،این جنابعالی هستید که گمان میکنید مطالعه اینها وقف طلق شماست ،امروزه محققین و حوزوی هایی هستند که گاها مسلح و مسلط به چند زبان زنده دنیا هستند ،اینقدر دیگران را تحقیر نکنید ،دیگران اگر از شما بیشتر مطالعه نداشته باشند از شما کمتر مطالعه ندارند .
    منابع نرم افزاری در شتاتی از رشته های علوم امروز در دسترس همگان است ،چرا شما خیال میکنید فقط شمایید که از اینترنت و کتابخانه های دیجیتال و کانالهای مختلف اطلاعاتی ماهواره ای بهره مندید؟
    بله من البته منکر جمود و خشک مغزی و یکسویه نگری برخی نیستم ،ولی مگر این جمود فقط اختصاص به برخی از حوزویان دارد؟

    و بالاخره با تاسف باید عرض کنم که شما در نوعی پاردوکس گرفتار شده اید ،از یکطرف میدانید که حکومت اکثریت از مقومات جدایی ناپذیر دمکراسی بهر تفسیر قدیم و جدید است ،و از طرفی نیز نمیتوانید بهرحال رفراندومی که در ابتدای انقلاب مردمی ایران اتفاق افتاد و نتیجه آن رای آری 99 درصد مردم آنروز ایران به جمهوری در قالب اسلامی بود را انکار کنید، چون انکار واقعیات خارجی یعنی افتادن بورطه سوفیسم.
    بنابر این مکررا با جرزنی تشبث به امور ناروایی مثل انواع و اقسام سخنان سفسطه آمیز برای اثبات تدلیس رهبران آنروز انقلاب میکنید ، و وقتی پاسخ مبرهن در نفی تدلیس مفهومی و مصداقی دریافت می کنید ، حرکتهایی نظیر این حرکت را انجام میدهید که چیزهایی را به دیگران نسبت می دهید که هرگز مراد آنها نیست!
    اینها امور اخلاقی است؟ آیا سکولارها با این روش ها میخواهند مدینه فاضله خویش را برپا کنند؟

    با سپاس از شما

     
  10. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    ساسال گرامی، این را هم بنده اضافه کنم که مگر خدماتی که تفکر آزاد و دنیای سکولاریسم به ادیان و مذاهب کرده کمند؟ در اوجی که ادیان از گیر و دار جن و پری و بهشت و جهنم فروشی رهایی نداشت و در جاهایی‌ هنوز هم، و خون و جان و مال و ناموس مردمان را در شیشه کرده بود و در جاهایی‌ همچنان نیز، اگر نبود فلاسفهٔ خرد ورز، اگر نبود سیل بی‌ امان دانش‌های نو ظهور، اگر نبود انبوهی از دانشمندان رها شده از غل و زنجیر بالا و پایین نشین‌های مذاهب، همین حوزه‌های علمیه خودمان حداقل چند قرن عقب تر از جایی‌ که الان نفس می‌‌کشد، ننشسته بود؟ اگر نبود خدمات سکولاریسم و دنیای آزاد اندیش به ادیان و مذاهب، امرزه روز کاروان‌هایی‌ روزانه با شتر روانه بارگاه آقا می‌‌شد که ایشان با وردی همه را ظرف ایکی ثانیه مثلا شفا دهند. یا پماد چشم مثلا درست میشد از ترکیب یک تٔف امثال مصباح و جنتی در حجمی از آب کر و شفا بخش. آدمهای مذهب دوست خرد گرای صادق و منصفی که هرگز دین و باور خود را وسیلهٔ امرار معاش و خالی‌ کردن جیب ساده دلان از همه جا بی‌ خبر نکرده و نمی کنند،مگر کم از برکات دنیای آزاد و سکولاریسم استفاده کرده اند تا به جنگ تحجر و عقب افتادگی‌های فلاکت بار هم باوران خویش بروند که نمونه‌ها هم بسیارند.امثال مطهری‌ها تا همان اندازه هم که رشد کردند مدیون شرف و نجابت و صداقت و سواد پیشگامانی همچون آقای مهدی بازرگان بودن که به دانش روز روی آورده بودند.

     
  11. درود بر شما آقا ساسان
    بسیار زیبا و نیکو، و به حق نوشته ای.
    و چه زیبا بیان داشته ای:
    “شاید تعجب کنید که از شما طلب دعا کنم طلب کنم برای ما دگر اندیش ها دعا کنید
    این دعا ها اگر در آسمان ها هم شنونده ای نداشته باشد روی زمین موجب نزدیکی قلب های ما می شود
    …… بیایید با دوستی و صلح و محبت و برادروار با یکدیگر زندگی کنیم با احترام متقابل
    گاه گاهی هم سر بر دوش هم گذاریم و به حال انسانیت لجن مال شده بگرییم”

     
  12. جناب ساسان..اگه مواقفی به جایاین همه یند روی این توافق کنیم که آدم باشیم ..خوب نیست؟؟

     
  13. ساسان گرامى

    چه بيانيه آرام، مهربان و دلنشينى بود.

    هرچه از رواج ريا كارى در اين سالها بگوييد كم گفته ايد. به ياد مى آورم زمانى را كه تب امر به معروف و نهى از منكر خيلى داغ بود و برخى همسايه هاى فضول، امان ديگران را بريده بودند، كسانى كه در خانه هاى سازمانى زندگى مى كردند، در ماه رمضان چراغ هاى آشپزخانه خود را به تايمر وصل كرده بودند تا سحر ها روشن و مدتى پس از اذان صبح خاموش شوند! تا فردايش تذكر نيشدار نهى روزه خوارى، اعصابشان را خراش ندهد. الان كه خود سردمداران هم آنقدر مشغول بخور و ببر هستند كه مردم را حداقل در خانه هايشان راحت گذاشته اند و ديگر همه بى خيال شده اند ولى آن موقع حتى ممكن بود گزينش شغلى يا ورود به دانشگاه به خاطر روشن نشدن چراغها موقع سحر به خطر بيفتد.
    ريا كارى در محيط عمومى هم كه ديكر گفتن ندارد. صابونش به تن همه خورده است.
    مشكلى كه هست اينست كه مؤمنين حوزوى برداشت نادرستى از مفاهيم عادى دنياى امروز نظير دموكراسى و رأى اكثريت دارند. مثلا آقاى مرتضى كه ظاهرا به رأى اكثريت معتقدند ( بر عكس امثال مصباح) مى گويند چون ٩٩٪ مردم ايران مسلمانند پس حكومت بايد براساس خواسته اين ٩٩٪ باشد و آن ١٪ اگر مى خواهند حكومت را بدست گيرند بايد سعى كنند با تلاش، تبديل به اكثريت شوند!! يعنى يعنى اولا آمار مسلمانان شناسنامه اى را معادل هواداران حكومت دينى مى دانند ( كه هرگز اينگونه نيست) و دوم اينكه اصولا دموكراسى را حكومت اكثريت با رعايت حقوق اقليت نمى دانند در حاليكه در كشورهاى دموكراتيك حتى از اقليت مهاجران هم وزيرى در كابينه وجود دارد، در جمهورى اسلامى نه تنها زنان، بلكه هيچ اقليت مذهبى حتى با جمعيت ميليونى اعم از سنى، اهل حق و اقليت هاى مذهبى ديگر در كابينه وزيرى ندارند وبا توجه به محروم بودن از ابتدايى ترين حقوق، اصولا مطالبه اى در چنين حد و اندازه اى هم ندارند..

    ايكاش در حوزه ها اندكى مفاهيم مدرن تدريس مى شد.

    در اوائل انقلاب كه مديران كم سن وسال براساس تعهد مكتبى و انقلابى بودن برگزيده مى شدند، مديريت ها هم به قول خودشان به صورت هيأتى انجام مى شد و براساس شور و هيجان انقلابى ( اى بسا ساده دلانه و بدون سوء نيت ) چه خطا هاى سهمگين كه صورت نگرفت و چه خسارات عظيمى كه به كشور وارد نشد. پس از چندين سال كلاسهاى مديريت دولتى در حين خدمت براى اين مديران هيجان زده و مخلص! شروع شد كه در روزنامه اى خواندم استاد جمله اول را در جلسه اول كه گفت، كلاس در بهت فرورفت و همه مديران باسابقه، با دهان باز به هم نگاه مى كردند و آن جمله اين بود: “تعريف مديريت : علم و هنر انجام دادن كار توسط ديگران” يعنى مديران حتى تعريف مديريت را نمى دانستند چه رسد به برنامه ريزى و غيره كه اصولا عمل ضد انقلابى محسوب مى شد!

    اگر در اوائل انقلاب اين بلبشو قابل توجيه بود باعث تاسف است كه پس از سى و پنج سال عليرغم انواع رانت هاى تحصيلى، اوضاع بدتر شده و به دو دليل عمده ء تنك شدن هر چه بيشتر دايره خودى ها و نيز فساد مالى با ابعاد باورنكردنى، روز بروز اوضاع مديريت وخيم تر شده و بسيارى از مديران اعم از روحانى يا غير روحانى در سطوح بالا يا در رشته هاى غير مرتبط تحصيل كرده اند يا مدارك تقلبى دارند. چند سال پيش كانال چهار مستندى از زندگى دكتر پرويز كردوانى ( كويرشناس و رئيس كميته بيابان زدايى) را نشان مى داد كه در صحنه اى از اين مستند دكتر كردوانى داشت از دانشجويان دكترايش در دانشگاه آزاد امتحان مى گرفت و براى دوربين مى گفت كه تمام اينها مديران دولتى در بخشهاى مختلف محيط زيست هستند. يكى از امتحان دهندگان داشت درست جلوى دوربين تقلب مى كرد و جوابها را تند تند از روى گوشى همراهش روى برگه امتحان مى نوشت! يعنى در اين كشور اگر مديرى پس از سالها مديريت بالاخره مدرك بگيرد، مدركش جعلى نباشد، مرتبط باشد، معلوم نيست كيفيت علمى اش در چه حديست. بيخود نيست ايران بيابان شده.

    كوتاه سخن اينكه اي كاش همانگونه كه دانشجويان مجبور شده اند دهها واحد درسى حوزوى نا مربوط با رشته شان را بخوانند، روحانيون هم واحد هايى نظير جامعه شناسى گذرانده بودند تا سى سال و اندى پس از طرح وحدت حوزه و دانشگاه! اينقدر نگاهشان به مفاهيم دنياى امروز، كم عمق و توطئه محور نباشد.

    تازه بايد توجه كرد كه روحانيونى كه در اين سايت ما بخت هم كلام شدن با ايشان را يافته ايم به درجاتى از ميانگين روحانيت حوزه ها بازتر فكر مى كنند كه سايت آقاى نوريزاد را بر مى تابند وقتى استدلال اين دوستان اينگونه است واى به آنهايى كه به كانون هاى مهم تصميم گيرى، و بخشهاى مالى، امنيتى نظام متصلند كه اصولاً از جنس ديگرى هستند.
    به هر حال تلاش شما براى برقرارى يك ديالوگ سازنده و يافتن يا ساختن نقاط اشتراك با دوستانى كه اصولا افق ديد كاملا متفاوتى از طبقه متوسط جامعه ايران دارند، بسيار قابل تحسين است.

     
  14. میراقا طلبه جانباز ازقم

    جناب ساسان خان سلام ” انی وجهت وجهی لله فطرالسماوات والارض حنیفا مسلما وما انا من المشرکین. وماانا من سکولاریسم .لکم دینکم ولی دین.قبلت حقوق البشر الموافق للقرآن والدموکراتیه الاسلامیه. ولااکراه فی الدین .یک اصل مسلم دینی است. هرچند بنا نداشتم دیگر مباحثه ای داشته باشم واما جواب موئدبانه شما وادارم نمود که چند کلمه ای مسطورسازم. واما توافق دین با این مواردی که ازسکولاریسم شمردی اسلام هم گفته است اما عامل می خواهد وبدین جهت شمارا دعوت میکنم بمطالعه مقاله ای 10 بندی ازآخوند خراسانی که درمنع تصدی حکومت فقیه است بااستدلال عقلانی قوی که آقای “یاران ” درهمین پست گذاشته است واقعا خواندنی وتحسین برانگیزاست. آن وقت تصدیق می فرمائید که برخی مراجع وعلمای ربانی ما چگونه نوابغی بودندو هستند وعقلگرا وهوشمند وتحلیلگر مسائل احتمالی .بنده خودم دردرس آیت الله وحید خراسانی بودم وموضوع بحث اندازه ولایت فقیه بودکه اشکالات فراوانی کردکه درآخرگفت :آفتابه لگن هفت دست ازشام ونهار خبری نیست . کنایه به بیسوادی مقام صدر نشین داشت .واماشماوامثال شماآنهمه فحش نثارشان می کنید وشیادمی نامید بخاطر استبدادمامونی یک کینه توز غیرفقیه بلکه ظالم . ای آقایان عقل گراها. نحوه مقابله نیاز بفحاشی ندارد تدبیر باید وآن بنظر شماچگونه باید باشد تااین درد بی درمان دوا شود چه طرحی دارید؟؟؟

     
  15. کیوان حمزه لو

    آقای نوری زاد من چند مقاله از شما را خواندم . فضای همه یکسان و شخصیت های واحد با شما دیالوگ می کنند. باور این امر که شما صرفا بخاطر منافع انسان مسلمان ایرانی تلاش می کنی بسیار مشکل است. فرم کلیشه ای نوشتارت ناشی از علاقه فیلمنامه نویسی و بخاطر تخیلات نسبتا قوی ژانر تعیین می کنی شخصیت ابداع می کنی و یکسری کلیدواژه تکراری داری. شما در برخی از نوشته هایت امکان حذف فیزیکی خود را بدست برادران اطلاعاتی را چنان درشت نمائی می کنی که فقط از تخیلات شما و تنها در ذهن ات جاری است. وگرنه شما چنان خطر آففرین نیستی که بردران امنیتی ات در صدد حذفت برآیند. راستی چرا در پیاده نوردی هایت حتما باید شخصیت دختر ، زن و همسر نانوا و…وجود داشته باشد شما فیلمنامه نویسی می دانی چگونه نوشته های فیلمنامه را با سکانس ها و پلان بندی ها دیالوگ بندی تنظیم می کنی. راستی خانه شما کجاست. در کدام نقطه شهر تهران زندگی می کنند

    —————-

    سلام کیوان گرامی
    همه ی این مواردی که شما فرمودید احتمالش هست. احتمال این که من همه ی نوشته ها وگزارشات قدم زدن جلوی وزارت اطلاعات را با تخیلی که از فیلم وفیلمسازی دارم پدید آورده ام. یک همت اگر بفرمایید این ابهام برطرف می شود. وآن این که: فردا عصر و روزهای دیگر ظهر تا غروب من همانجا هستم. حضور شما می تواند هم به غنای نوشته ی من بیفزاید وهم می تواند ابهام شما را بزداید.
    سپاس گرامی

     
  16. خانم آنیتای گرامی

    با سلام و تحیت

    قصد جمع بندی و تایپ مطالب مربوط به بحث فرزند کشی را داشتم که کامنت اخیرتان را دیدم که هم موجب تعجب شد و هم موجب تاسف ، بناچار لازم دیدم ابتدا در این مورد صحبت کنم.
    تعجب از این باب که نه تنها تاملی در باره تذکرات من در باره متدولوژی گفتگوهای حق جویانه و عقلانی نمی کنید بلکه با کمال تاسف با نوعی ریشخند آنها را واژگونه جلوه میدهید ، عبارتی به انگلیسی بکار بردید که با مراجعه به دیکسیونر ظاهرا بمفهوم :مرد اسکاتلندی سفسطه گر غیر صادق است ،از لطف شما سپاسگزارم!
    در هر حال اصطلاحی است بمفهوم سفسطه گری و فرار از حقیقت ، اجازه میدهید با اشاره به یکی از کامنت های گذشته خودتان آنرا واکاوی روانشناسانه کنم؟! در یکی از کامنت های ابتدائی بتعبیر خودتان با اشاره به خوفی که از برخی روحانیین داشته اید- چه در محیط دانشگاه و چه در غیر دانشگاه -و اینکه خوفی از حراست های مربوطه داشته اید ، ابراز خرسندی کرده بودید از اینکه میتوانید در این فضای امن با یکی از روحانیون حوزه به گفتگو بنشینید ، که من هم از این خرسندی شما خرسند شدم و از خدای خود سپاسگزاری کردم که قلم و گفتار مرا بسمتی هدایت کرده است که موجب خوف و هراس بندگان او نشده ام .
    خواهر گرامی! آیا احتمال نمیدهید -باصطلاح روانشناسی جدید- در ضمیر ناخود آگاه خود دچار نوعی حس انتقام از دیگر روحانیون در مورد این بنده کوچک خدا شده اید ، یعنی این احتمال را نمیدهید که در ادبیات های گفتاری خود چه در قالب گفتارهای عقلانی و چه در قالب های ادبی و فکاهی میخواهید آن خوف فرو خفته از دیگران را بطور انرژیک در حق منی که از ابتدا شما را خواهر نامیدم و در همه کامنت ها از شما با احترام نام بردم ، تخلیه کنید؟ بهر حال تذکری برادرانه بود که عرض شد.

    و تاسف از این باب که شما غالبا خود مبتلا به نوعی مغالطه که ما در منطق قدیم از آن تعبیر میکنیم به (خلط بین مفهوم و مصداق =معادل انگلیسی آنرا بیاد ندارم شما بفرمایید) هستید و در عین حال دائم مرا به سفسطه یا مغالطه متهم میکنید !
    خانم محترم من سوفیست یا مغالطه گر نیستم ،حاضرم اگر شما منطق ارسطویی نخوانده اید در چند جلسه بصورت کامنت اقسام مغالطات را که فرد منطقی منطقا و اخلاقا ملزم به اجتناب از آنهاست برای شما تحلیل و بیان کنم ، باید گفت تصادفا مغالطه آنجاست که قسمتی از عبارت اشخاص که مبین بخشی از مجموعه مرادات آنهاست را تفکیک کرده و با آمیختن آنها به الفاظی از پیش خود استنتاج های ناروا کنیم.
    مغالطه آنجاست که وقتی در مباحث مفهومی با برهان قاطعی مواجه میشویم یا می بینیم که اطلاعات ما در مورد مفهومی ناقص بود و با تذکر طرف مقابل متوجه نقصان اطلاعات یا تلقی خویش شدیم ،از اذعان به حق اعراض کرده و با خروج از بحث مفهومی و ایرادی که مثلا به بخشی از دین کردیم و جواب گرفتیم ،سراغ عمل برخی از متدینان رفته و با معیار قرار دادن فعل آنان (که باید در محل خویش نقد و آسیب شناسی شود) دوباره به بحث مفهومی اشاره کرده و با بکار گیری شعر و ادب و فکاهی و طنز و چیزهایی از این قبیل آن سخن استوار طرف مقابل را به تمسخر و ریشخند می گیریم!
    اکنون روشن شد که مغالطه چه بود؟!
    آیا اخلاق سکولار که از آن ترویج میشود همین است؟!
    عنایت کنید که گفتگو با منطق طبیعی خود پیش رود، شما سخن خویش را که صادر از خواستگاه سکولاریسم است بیان کنید ، من نیز بر مبنای مبانی دینی احتجاج خویش را ادا کنم ،این تبادل فکر انسانی و تعمق است ، مگر ما و شما مدعی هستیم که همه حقایق مطلقا نزد ماست؟قطعا چنین نیست ، و هرکس در چنین توهمی باشد در جهل فرو رفته است ،سخن اعجوبه دهر بو علی سینا را بیاد داشته باشید که در اواخر عمر گفته است اکنون یافتم که هیچ نمیدانم .
    بارها عرض شد عرصه اعتقاد و گرایش عرصه تحمیل نیست ، شانتاژها و هو و جنجالهای کاذب نیز عیار صدق گزاره ها نیست ، ریشخند و تحقیر کردن اشخاص و نظرات نیز سبب قوت مبانی دلیل و مطلوب ها نیست.
    خواهشم این است که سخن بگوییم و فقط احتجاج کنیم ، و اگر کاستی در سخن طرف مقابل بنظر رسید از او استفهام کنیم ،این منطق صحیح و جدال با حسن است که مورد سفارش قرآن ماست (ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن .النحل / 123).
    سخن بگویید و سخن بگوییم ،ناظران در عرصه عمومی نظارت خواهند کرد که کدام سخن مغالطه است و کدام سخن برهانی است ، قضاوت با من و شما نیست که خواهرم ،اگر فرضا هم چیزی بنظرمان مغلطه رسید روش صحیح آن است که با ذکر دلیل معتبر ناخالصی و نکته مغالطه را بیان کنیم نه آنکه بی اثبات نکته مغالطه، اصل سخن را به قالب شعر و فکاهی و داستان پردازی ببریم که اساس آنها بر تخیلات و وهمیات است نه برهان واقع نما .
    البته شعر و ادبیات و فکاهی و طنز در جای خویش نیکوست، نه آنجاکه اینها ابزار ریشخند و تحقیر طرف مقابل شود که خود دلیل واضحی بر نارسائی و سستی سخن کسی است که تشبث به چنین ابزارهایی میکند.

    من اکنون اشاره به دو نمونه از این سنخ مغالطاتی که شما مکرر در سخن خود بکار می برید می کنم ،یکی این سخن که :” ثمر و میوه درخت مبین درخت است “. یا ” بادام تلخ ثمره آن درخت است”. اینهم تشبیه و استعاره دیگری است که بکار گرفته اید . این عبارت کنائی را واکاوی می کنم ، تا نکته مغالطه آن آشکار شود ، مراد از درخت در اینجا مکتب اسلام است و مراد از میوه و ثمر عملکرد اشخاص در جمهوری اسلامی است ، یا اصلا خود جمهوری اسلامی است ، همینطور مراد از درخت بادام اسلام (یعنی متن دین اسلام ) است و مراد از بادام تلخ خود حکومت اسلامی فعلی یا عملکرد مجریان است ،آنکه عرض کردم یکنوع مغالطه که شما آنرا بکار میگیرید همین است : مغالطه مفهوم با مصداق ، خلط بین دین و عملکرد متدینان ، خلط بین متن دین که قابل تفسیر دیگری است با تفسیر و عملکرد دیگران (نام انگلیسی این نوع مغالطه با شما).
    در این تمثیل که شما از تلخی برخی بادام ها تلخی و بطلان و فساد اصل درخت را استنتاج کرده اید ،احتمالات دیگری نیز در کارست !، محتمل است خود درخت دچار آفت شده باشد که برخی میوه های آن تلخ است ،بله باید آسیب شناسی کرد که چرا و به چه علل و اسبابی درخت دچار آفت است (دین شناسی مجدد و تجدید معرفت دینی).
    نیز محتمل است که ادراک تلخی بادام ناشی از خلل در ذائقه کسی باشد که آنرا تماما تلخ می یابد یا برخی از آنرا تلخ می یابد! این احتمال روا نیست؟بنابر این گاهی چشنده باید به سلامت ذائقه خویش شک کند و آنرا وارسی کند.

    نمونه دوم همین موردی است که در طلیعه کامنت اخیر شما مشاهده میشود :
    سوالی مفهومی از متن دین اسلام می کنم که آیا ” مباهته ” که از آن سخن میرود با دین و اصول و محکمات آن سازگار است یا خیر؟ وقتی کارشناس دین بطور مستند بتحلیل محتوائی مورد یا مواردی که موهم است می پردازد و واقعیت مفهومی و محتوایی آن و عدم نسبت آن با متن دین را آفتابی میکند ،چون سخنی برهانی در برابر آن تحلیل ندارم ،از عالم مفهوم گریخته و به برخی عملکردها و مصادیق نادرست که موهم نسبت آن مفهوم با دین است متوسل میشوم ! آنرا بادام تلخ نامیده با قالبهای شعر و فکاهی و طنز نتیجه می گیرم که متن دین اسلام مباهته را روا دانسته است! خواهر من این رواست؟ ترویج عقلانی سکولاریسم چنین است؟!
    من البته عذر خواهی میکنم که تکرار این رویه شما سخن مرا به تلخی متمایل کرد ، والا نیازی به ورود در این سنخ سخنان نبود .

    در پایان این سوال را برای تقریب بذهن شریف شما مطرح میکنم ،اگر فرضا فردی سکولار یا دموکرات ،یا افرادی سکولار و دمکرات در عرصه اجتماع یک یا چند اصل از اصول سکولاریسم یا دمکراسی را عملا نقض کردند، یا آنرا با تفسیر به رای غیر موافق با متن تفسیری ناروا کردند ،رواست که کسی دمکراسی یا سکولاریسم را نفی کند، یا عمل و تفسیر آنان را بادام تلخی بداند که ناشی از فساد و بطلان درخت دموکراسی یا سکولاریسم است ؟
    خواهر من آیا این شیوه رواست؟
    پس آن قاعده طلایی اخلاق که :” هرچه را بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند ” کجا رفت؟! آیا اساسا سکولارها ملتزم به چنین قاعده طلایی در اخلاق هستند؟

    با پوزش ، ادامه بحث فرزند کشی در کامنت بعدی

    پایدار باشید

     
  17. با سلام بر عابران این وبگاه و با سلام به قدم زننده با _اکنون_ شش پرچم و آرزوی سلامت برای میزبانمان
    و با سلام به حضرت” یاران ”
    بسیار مقاله ی زیبایی بود من اولین بار بود از آخوند خراسانی مطلبی میخواندم بسیار مفید بود . از شما متشکرم .

     
  18. سلام آقای نوری زاد عزیز.
    این آقای منصور به نکته ی جالبی اشاره کرده اند. یعنی این روحانی جوان و دوستش برای چند لحظه صحبت با شما ، اونم جلوی درِ ساختمان اطلاعات ، اینقدر امنیت ندیدن که مجبور شدن فرمون ماشینشونو قفل کنند؟اونوقت ما بدبخت بیچاره ها چه خاکی به سرمون بریزیم از دست این ناامنی جامعه؟ واقعاً مسئولین خجالت نمیکشند؟

     
  19. آگاهى گرامى بايد ببخشيد من اشتباها به كامنت با ارزش شما منفى دادم

     
  20. سيد ابوالفضل گرامى.
    بله. منظور من دقيقاً تفاوت بين حرف و عمل بود. شادمانه هم ننوشتم چون باعث تأسف است.

     
  21. درود فراوان بر آقای نوری‌زاد گرامی

    جناب نوری‌زاد ناشناسی که گفت کسانی با عکس و نام ساختگی و جعلی در صفحه فیسبوک شما تهمت می‌زنند و سعی در تخریب چهره دارند حرف بجایی زد. من به پروفایل چند تن از ایشان سر زدم و جالب اینکه تنها چند ساعت از عضویت ایشان می‌گذشت. گرچه برخی دیگر -که معدودند- گویا به سئوالات و شبهات‌شان قلبا باور دارند. امیدوارم یاوه‌سرایان چیزی از انرژی پاهای حق‌پوی و نازنین‌تان کم نکند. آقای نوری‌زاد از خودم و از خودمان بی‌زارم و از شما پوزش می‌خواهم. ای کاش جامعه‌ای با بلوغ فکری و افرادی روشن‌بین بودیم. البته اگر چنین بودیم وضع‌مان اینچنین نبود! من این وبسایت شما را بیشتر دوست می‌دارم. نظردهندگان در وبسایت شما دوست‌داشتنی‌تر و بی‌کینه‌تر اند. همچنان چشم انتظار گزارش‌تان از روز سه‌شنبه و دادسرا هستیم. من به‌عنوان یک نظردهنده از شما تقاضا دارم اگر فردا (چهارشنبه) بارانی بود در خانه بمانید و به قدم زدن نروید. همواره آرزومند پیروزی و بهروزی شما هستم. بدرود، پاینده باشید.

     
  22. دروز بر نوريزاد و همه دوستان: دوست گرامى آقاى ابوالفضل در پاسخ اعتراض شما به نظر من در باره شيوه بيان آقاى مزدك چند كلمه اى در ذيل پست اقيانوس نو شته ام .در ضمن آقاى دكتر على اصغر غروى بنا به گفته خودشان در مصاحبه با روز انلاين به اتهامات جالبى متهم شده اند: ١:نشر مطالب خلاف واقع. ٢:نشر مطالب خلاف عقايد عامه. ٣:نشر مطالب خلاف قانون اساسى. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

     
  23. فَإنْ حَآجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُواْ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ

    میر آقا طلبه جانباز از قم
    ای کاش مسلمانانی که بر ما حکمفرمایی می کنند همچون شما بودند و می شد به همین مقدار هم با آنان گفت و گو کرد
    بیایید بر سر این بند ها با هم توافق کنیم
    کسی را به زور نمی توان به دینی واداشت دینی که قلبی نباشد و اجبار باشد نزد خداوند قابل قبول نیست
    اگر نپذیرفت کسی حق ندارد او را از حقوق انسانی اش محروم کند
    نمی شود او را از تحصیل باز داشت
    نمی شود او را مورد تبعیض قرار داد
    نمی شود او را از به کار گیری مهارت های علمی و فنی اش در خدمت به جامعه محروم کرد
    نمی شود گفت چون فلانی بی دین است حق کسب فلان شغل و مقام را ندارد
    او نیز اگر شغلی و مقامی بر عهده گرفت که درخور تخصص و مهارتش بود حق ندارد از این شغل برای منحرف کردن دین داران استفاده کند
    او وظیفه دارد با تمام توان به جامعه اش خدمت کند
    و حق ندارد بر خلاف مصالح و منافع جامعه اش قدمی بردارد
    در دادگاه به همان اندازه مجازات می شود که دیگران!
    جان و مال و ناموسش به اندازه دین داران محترم است!

    هیچ کس حق ندارد کسی را به خاطر دینی که اتخاذ کرده سر سوزنی سرزنش کند

    باور کنید سکولاریسم یعنی همین! سکولاریسم همین ها را می گوید!
    این که شما فکر می کنید سکولاریسم آمده دینتان را از شما بگیرد اصلا این طور نیست!
    سکولاریسم کاری به دین کسی ندارد!
    سکولاریسم یک مکانیزم کار آمد برای اداره جامعه است!
    سکولاریسم می گوید آهای بی دین! کاری به کار مسلمانان نداشته باش!
    آهای دین دار! در حق بی دین اجحاف نکن! حقوق انسانی اش را از او دریغ نکن!
    سکولاریسم می گوید آهای مردم از هر دین و مرام و مسلکی که هستید برادر وار در کنار هم زندگی کنید و به یکدیگر کمک کنید و با یکدیگر جنگ و دشمنی نداشته باشید اگر اختلافی با هم دارید با گفت و گو حل کنید وگرنه به قاضی عادل مراجعه کنید قاضی که کاری به دین کسی ندارد و هر کس را بنا بر عملی که انجام داده طبق مفاد قانون محاکمه و مجازات می کند
    سکولاریسم یعنی بی طرفی حاکمان در برابر مردم
    یعنی ای مردم شما دارای عقل و شعور هستید خودتان راه و روش زندگی تان را انتخاب کنید در چارچوب قوانین حرکت کنید در این چارچوب آزادید
    ای مردم شما دارای حقوق انسانی هستید کسی حق ندارد این حداقل حقوق انسانی را از شما سلب کند
    دمکراسی حقوق بشر سکولاریسم هر سه برای این آمده اند که شما آزادانه به مسجد بروی و عبادت کنی و دیگران را به دین خود دعوت کنی حزب تشکیل دهی و نظرات دینی خود را هر چه باشد در جامعه گسترش دهی در مجلس قانون تصویب کنی و همه ملزم به رعایت قانونی که از چنین مجلسی بر آمده هستند قانونی که در چارچوب حقوق بشر است
    اگر این شرط را برداریم هیتلر هم با رای مردم صدر اعظم شد اگر شرط حقوق بشر از میان برود تمام ماجرا نقش بر آب است اگر حقوق بشر از بین برود بنیاد گرایان مسیحی تمام مسلمانان را از اروپا و آمریکا بیرون می کنند
    اگر چیزی در حقوق بشر می بینید که (به طور مثال آزادی هم جنس گرایی) پذیرش آن برایتان دشوار است می توان راه حل های میانه برای آن یافت به طور مثال کسی آن را علنی نکند که همین الان هم همین طور است. به عقیده من کار را خیلی ساده می شود به کارشناسان ارجاع داد متخصص قرآن نیستم لیکن چه بسا منظور قرآن افراط در شهوترانی بوده
    که این چه در همجنس گرا و چه در غیر هم جنس گرا در هر دو خلاف عرف و خلاف اخلاق است.
    لیکن اصل حقوق بشر را حفظ کنید.

    خوب حالا آمدیم و آمریکا حقوق بشر را نقض کرد
    باید حقوق بشر را لغو کنیم؟ یا این که با تمام توان فریاد بزنیم که آمریکا تو اینجا حقوق بشر را نقض کرده ای!
    آمده افغانستان و عراق لشکر کشی کرده
    می گوید تروریست ها از این دو کشور به عنوان پایگاه برای حمله به آمریکا استفاده می کنند
    غلط یا درست به کنار. من که می گویم دروغ می گوید دنبال توسعه طلبی اش است.
    خوب با همین ابزار حقوق بشر باید سرش فریاد کشید نه این که حقوق بشر را تعطیل کرد

    یکی می گفت داداش قاچ زین رو بچسب اسب سواری پیش کش
    ما حقوق بشر رو تو مملکت خودمون پیاده کنیم خودش خیلی هنره
    اگر آمریکا حقوق بشر را نقض کند دلیل نمی شود من در کشور خودم فاقد حقوق انسانی باشم
    شما به عنوان مسلمان در آمریکا حق دارید هر جا که خواستید مسجد بسازید حزب اسلامی درست کنید علیه امریکا و اسراییل و هر کس که خواستید شعار دهید و به طور سازمان دهی شده و با ابزار سیاسی وارد کار شوید و اهداف خود را دنبال کنید
    دمکراسی سکولاریسم و حقوق بشر ابزار مدرن اداره مطلوب جامعه است
    با این ابزار جامعه به صلح و ثبات می رسد و در آن تعادل ایجاد می شود
    از تنش ها جلوگیری می شود
    در این شرایط است که جامعه رشد می کند
    در این شرایط است که معنویات رشد می کند علم رشد می کند هنر رشد می کند فرهنگ رشد می کند دین خود را نشان می دهد دین داران سرمشق قرار می گیرند اخلاق رشد می کند عالمان بدون ترس و هراس نظراتشان را بیان می کنند
    در غیر این صورت همین آش است و همین کاسه
    همین دین زورکی است که می بینید نتیجه ای به غیر از ریاکاری ندارد
    همین علی خامنه ای و شرکا است که می بینید

    کار به شعار دادن نیست مبانی زیر بنایی باید درست باشد به قول مجتهد شبستری من پیش از آن که مسلمان باشم انسان هستم و در اصل این انسان ها هستند که در کنار هم زندگی می کنند
    این مبانی زیر بنایی برای در کنار هم قرار دادن انسان ها درست شده تا بروند و بهترین دین را برای خود انتخاب کنند اگر به زور باشد می شود ریاکاری می شود تملق و چاپلوسی برای اربابان دین فروش

    امیدوارم حرکتی که آیت الله صانعی آغاز کرده اند به نتیجه برسد
    مجتهد شبستری حجت الاسلام محسن کدیور دکتر سروش این ها همه ماجرا را درک کرده اند و در پی راه حل هستند
    به هر حال دیدگاه انتقادی من نسبت به ایشان پای برجا است اگر چه حرکت آنان را مثبت و روشنگرانه می دانم

    دوران روشنگری و ورود به مدرنیته بدون کمک دین داران امکان پذیر نیست.

    شاید تعجب کنید که از شما طلب دعا کنم طلب کنم برای ما دگر اندیش ها دعا کنید
    این دعا ها اگر در آسمان ها هم شنونده ای نداشته باشد روی زمین موجب نزدیکی قلب های ما می شود
    دو روزی در این دنیا هستیم و بقیه اش با کرام الکاتبین است
    بیایید با دوستی و صلح و محبت و برادروار با یکدیگر زندگی کنیم با احترام متقابل
    گاه گاهی هم سر بر دوش هم گذاریم و به حال انسانیت لجن مال شده بگرییم

     
  24. شما نوشته اید که روحانیِ جوان قفل فرمان پراید را واگشود واستارت زد وگازداد و رفت . ایکاش به او میگفتید این قفل فرمان هم از برکت وجودی شماهاست

     
  25. حکومت پدران معنوی
    مطالبی که اینروزها از طرف آقای رفیق دوست و روح الله فرهی مدیر “حوزه علمیه امام مهدی” فرد نزدیک به رئیس مرحوم آیت الله خوشوقت مطرح شده بسیار تامل انگیز و در حقیقت شاید کلیدی برای باز کردن راز سر به مهر این همه آشفتگی در کشور باشد. آقای رفیق دوست از آقای سعیدی کیا وزیر کابینه اوّل احمدی نزاد نقل کرده که ایشان از همان اوّل فهمید که احمدی نزاد ضد ولایت فقیه به تمام معنای کلمه است و بار ها از او پرسیده چرا وقتی اسم ” آقا” را میبری صریحا نمی گوئی “آقای خامنه ای”؟ ولی احمدی نزاد هیچگاه حاضر به گفتن این کلمه نشد. بعد نقل می کند که خدمت “آقا” یعنی “آقای خامنه ای” رفته و شرح ایمان نداشته محمود را توضیح داده و استدلال کرده که چون وی”یعنی آقای سعیدی کیا” فردی معتقد به ولایت فقیه است با یک چنین زندیقی نمی تواند و لذا برای استعفا اجازه خواسته که موافقت نشده و “آقا” فرموده اند تا آخر دوره باشید. بعد هم در آخره دوره “آقای خامنه ای” بنفع این فرد ضد ولایت فقیه و بر علیه رای مردم اقدام کرد و شد آنچه که نباید میشد.
    از سوی دیگر آقای روح الله فرهی از نزدیکان مرحوم آیت الله خوشوقت هم ابراز کرده که آن مرحوم که مورد عنایت امام زمان میبود، پدر معنوی ” صنعت هسته ای ” بوده و اصلا تمام سیاستهای هسته ای توسط ایشان تعیین میگردیده و تیم مذاکره کننده جلیلی با رهنمود او کار میکرده و دستور ایشان هم این بوده که در مذاکرات چیزی بنام برد- برد نداریم بلکه باید برد- باخت باشد یعنی طرف مقابل ببازد و ما برنده باشیم. آن مرحوم همچنین به مرحوم “احمدی روشن” هم که از زمان ظهور سئوال کرده بود پاسخ داده بود که اینکار به کار شما در نطنز مربوط است. یعنی به نظر ایشان غنی سازی 5% در نطنز مقدمه ظهور “آقا” است.
    این دو موضوع و همچنین سیاستهای ضد ونقیض در اداره کشور تا کنون همواره باعث طرح این سئوال بوده است که بالاخره اداره کشور چگونه است که این همه ضد ونقیض و بلبشو واقع میشو؟ بنظر میرسد جواب سئوال در همین مطالب باشد باشد و آن این است که هر بحران و هر پروژه ای دارای پدر خوانده ای مسثقل است. به همین راحتی.
    اینکه وقتی آقای جلیلی به پای میز مذاکره میرود و در مقابل پیشنهادات 5+1 برای لغو تحریمها پیشنهاد میدهد که باید به موضوع دزدان دریائی پرداخت و سهم عادلانه هر کشور را در فضا باید تعیین کرد و به وضعیت تبعیض نزادی در جهان رسیدگی کرد یعنی این درس را جناب خوشوقت به ایشان داده است. تائید مطلب هم اینکه در مناظرات معلوم شد که “جلیلی” گزارشات نادرست به رهبری خود شیفته میداده چه انکه مشاور رهبر نیز شاکی بود.
    حالا سئوال اینجا است که پس آقای خامنه ای اصلا در مملکت چه کاره است؟ وقتی به او گزارش میشود که “محمود” ضد ولایت فقیه است چرا بر خورد نمی کند؟ چرا از همین قانون اساسی دفاع نمی کند و به جای آن هر کس را که مخالف اوست به گلوله میبندد. در حقیقت مخالفین و منتقدین “احمدی نزاد” به نوعی حامیان حکومت محسوب می شدند. پس چرا ایشان ننگ این برخوردها را به جان خرید؟ پاسخ این سئوال در این است که باید دید “پدر معنوی” “احمدی نزاد” کیست؟ بنظر میرسد فعلا هر کار کلیدی کشور در ید با قدرت یک “پدرمعنوی” است و آقای خامنه ای هم کار این پدران را راه میاندازد. بیخود نیست که پزونده هسته ای با هر بدبختی به سمت حل شدن میرود چون این کار در زمان حیات “آیت اله” خوشوفت” مقدور نبود.
    بحران زندانیها، پروژه موسوی و کروبی و بقیه هر کدام دارای یک “پدر معنوی ” هستند. این پدران معنوی دارای کرامت فراوانند.. در خواب از امام شیعه شراب بهشتی گرفته اند و بر غیب مسلطند. انسانهای خاصی هستند که کرامتشان را فقط مریدانشان میفهمند. امّا در نهایت یک عامل مشترک دارند: همگی در نابود کردن این کشور و اشاعه جهل و گسترش و حماقت دارای ویژگی مشترک هستند. جمهوری اسلامی حکومت” پدران معنوی” است.
    مجلس خبرگان وظیفه دارد به این ادّعا ها سریعا رسیدگی کند. هر کدام از اینها اگر 50% هم درست باشد باید “رهبر” را از سمتش عزل کرد چه آنکه ایشان بنبا بر این حرفها، نه مدافع ولایت فقیه است و نه تدبیری دارد و در حقیقت تابع”پدران معنوی “می باشد. هر چه این رسیدگی دیرتر، بد تر.

     
  26. سلام بر استاد گرامی نوری زاد عزیز.
    میگم اگه گاهی اوقات برنوشته ای از شما از ته دل بخندم اشکالی ندارد؟
    “….واو رفت که شخصاً نامه ی کوچک مرا بگذارد روی میزبزرگ حضرت حجة الاسلام والمسلمین جناب حاج آقا سیدمحمود علوی مقام عالی وزارت اطلاعات وامنیت جمهوری اسلامی ایران دامت افاضاته! ”
    در حالی که میخندیدم بخودم نهیب زدم : خجالت بکش ، دردناکترین مشکلات مملکت رو داره بیان میکنه و اونوقت تو میخندی؟ ” ولی باور کن آقای دکتر دست خودم نیست بقول معروف کارم از گریه گذشته است! از آن میخندم …
    ضمناً آقای نوری زاد عزیز. فقط جهت اطلاعتون عرض میکنم که دیگه سالهاست در کشور ما ” مستضعف ” نداریم شما با بکار بردن این لغت ، سوالی در ذهن خوانندگان نسل جوان ایجاد میکنید که “مستضعف ” کیه؟ این دیگه چه صیغه ایه ؟لذا بهتر نیست بجای کلمه ی زشتِ مستضعف از کلمه ی زیباتر ” قشر آسیب پذیر ” استفاده بکنی که هم به از بین رفتن طبقه ی مستضعفِ باقیمانده از رژیم طاغوت، در دوران پرافتخار جمهوری اسلامی اعتراف کرده باشی و هم منظور خود را به این نسلِ فلاکت زده بهتر منتقل نمائید؟!!!!
    موضوع دیگه ، اینکه یه روز با ماشین از روبروی محل ساختمان اطلاعات در شهرمون میگذشتم که حین حرکت یکی از دوستانم را دیدم که منتظر تاکسی است! رسم جوانمردی ندیدم که اونو سوار نکنم . لذا دنده عقب گرفتم تا خودمو به اون برسونم. صدائی که با عصبانیت موردخطابم قرار داده بود منو متوجه خود کرد . صدا با شدتِ هرچه تمامتر و با عصبانیت فریاد میزد ” حرکت کن! حرکت کن ! اینجا نَایست !” سربازی که بر سرم داد میزد ، حین اعلام این دستور ، اسلحه ش را نشانم میداد !ناگفته نماند که محلِ استقرار این سرباز امام زمان اونطرف خیابان بود و من در دورترین نقطه نسبت به ایشون قرار داشتم ! و من مونده بودم که بدستور سرباز عمل کنم یا به کمک دوستم بشتابم ! که با سوار شدن دوستم در یک تاکسی غائله ختم به خیر شد !!!ضمناً اینو هم بگم که در این واقعه ، همسرم نیز در کنارم نشسته بود و از فریادهای این سرباز جان برکف بشدت شوکه شده بود …
    ظاهراً در این زمینه هم وضعِ پایتخت نشینان ! از ما شهرستانیها بهتره … خوش بحالتون …..

     
  27. با سلام موفقیت شما آرزوی ماست ازخداوند برایتان موفقیت می خواهم هرروز وب سایت شما را مطالعه می کنم خسته نباشید.

     
  28. سلام جناب میراقا طلبه جانباز ازقم
    در پست “سازها و آیت الله ها”، جوابیه برای من نوشتید که با عرض پوزش، و به دلیل عدم مشاهده آن در روزهای قبل، الان نظر خود را به آن جوابیه؛ خدمتتان تقدیم می دارم.

    من از جنابعالی سوال میکنم، آیا بنظر خودتان به سوالاتی که کرده ام و به ایراداتی که گرفته ام؛ “پاسخ” داده اید؟
    شما میفرمایید:”شما چه میدانید که فقهای بزرگ ما اززمان شیخ مفید وشیخ الطائفه یعنی شیخ طوسی -ره- تازمان فعلی حالا چقدر زحمت کشیده اند وخبرجعلی وضعیف را ازصحیح ومستند آن جدا کرده وبدست ما رسانده اند وبرطبق مبنایشان فتوا داده اند؟؟؟شما که باین فن آگاه نیستید چگونه ارزیابی میکنید وازپیش خود حکم میکنید؟؟؟”
    —–
    دوست عزیز، نتیجه این مجاهدتهایی که شما میفرمایید، چه شده است؟ چه میزان از این پالایشها، انجام شده است؟ کجاست این اتفاق آرایی که باید بدنبال این پالایشها،بوجود می آمد؟ و …
    شما خود بهتر می دانید که هیچ اتفاق آرایی، نه دربین مسلمانان، و نه در بین شیعیان و نه حتی بین شیعیان ایرانی، بوجود نیامده و در برهمان پاشنه ای می گردد که قبلا می گردید!!!!

    در مورد “تقیه” فرموده اید: “اما تقیه نه بمعنای تایید ظلم است بلکه امر بمعروف ونهی ازمنکر موئثر واقع نشود سکوت وآنهم یکنوع مبارزه است اگر تایید نباشد درحالی که بیشترشان مخالفت صریح راابراز داشته اندومنزوی گشته اند مگر دراین جامعه نیستید بله برخی موئیدحاکمیت اند.اما اگر همگی ومتحد اعتراض می کردند موئثر واقع می شد.”
    —–
    آیا واقعا تقیه، چه جنبه نظری آن و چه جنبه عملی آن که توسط شیعیان بویژه روحانیون و مراجع، اجرا میگردد؛ یکنوع “مبارزه” است؟؟!! گرچه در ادامه نوشته خودتان، سخنانی بیان داشته اید که تایید حرف خودتان نیست و “ضعف”همان هایی را نشان میدهد که من به آنها اشاره کرده بودم.

    و اما در مورد “پول” و “جیب”، فرموده اید: ” واما شماها که بمراجع پول نمی دهیدچرابیهوده مثل نوری زاد بخل می ورزید؟؟؟اگر این بخل ازکیسه خودتان باشد باز جادارد واما ازکیسه دیگران بخل بیهوده است وبجائی هم نمی رسد.”
    —–
    واقعا که این پاسخ شما، بسیار دلسرد کننده است. دوست عزیز، اولا که این مراجع مستقیم و غیرمستقیم، از جیب من و آقای نوری زاد، ارتزاق میکنند. ثانیا، بفرض که بنده در ایران نبودم و ادعای شما درست بود (گرچه چنین نیست) و آنها را جیب من برداشت نکرده بودند؛ آیا این دلیل میشود که شما به من و امثال من و آقای نوری زاد بگویید، “بخل نورزید! این مراجع از جیب دیگران میبرند! و… ؟؟!!

     
  29. درود بر شما، جناب آقای نوری زاد
    آفرین بر شجاعت و پشتکارتان
    آیا این روحانیون و این حاکمان، این سخن شما را درک میکنند؟
    ” دستی به پشت حاج آقا نشاندم وگفتم: دوره ی شماها تمام شد ورفت حاج آقا. فصل آزمون شماها به پایان رسید. مدتهاست که مقبولیتی ندارید وازاین ببعدهرچه که برمردم تحکم کنید حق الناسی است که غصب کرده اید وباید به سختی جوابش را بدهید.”

     
  30. نوری زاد عزیز

    برای رهبر بنویسید یک بار هم شده از حلقه اطرافیانی که او را در برگرفته اند بیرون بیایند. مطمئنا دنیا را و مردم را جور دیگر خواهند دید . از او دعوت کنید یک هفته را مهمان شما باشند و یا نه یک هفته شما را در خدمت ایشان باشید ( مثال شاه عباس در لباس مبدل به درون مردم بروید). مردم را به ایشان نشان دهید. هر چند شما در نامه های خود بارها اینکار را کرده اید.
    کاشکی دل نمیرد. می گویند چشم می خواند و می بیند، دل باور نمی کند.

     
  31. سلام آقای نوریزاد
    اتفاقی براتون افتاده؟
    امروز یادداشت‌ها نداشتید نگران شدم

    ————–

    سلام منوچهرگرامی
    چهارشنبه صبح

     
  32. به آقاى صحيفه نور :ما با آزادى ماركسيست ها و مخالفان حكومت دينى مشكلى نداريم چون پيش پيش مى دانيم كه اسلام عزيز مى تواند همه مكتب هاى ديگر را مجاب كند لكن اگر ديديم آنها دارند جوانان ما را مجاب مى كنند پدرشان را در مى آوريم،قلم هايشان را مى شكنيم ،بهشان انگ مى زنيم .مى دهيم شان دست عوام تا حسابشان را هر طور كه خود هوس كردند برسند،قبل از آنكه در آن دنيا به جهنم بروند يك جهنم كوچولو در همين اطراف شهر مقدس قم برايشان ترتيب مى دهيم .ما به بجه خود هم رحم نمى كنيم .اين كلمه قبيحه آزادى و دموكراااااااسي و ليبراليسم (آزادى خواهى) را مى دهيم به لاريجانى و ضرغامى تا به كفر ابليس و طوق لعنت تبديل شان كنند .الاسلام يعلى و لا يعلى عليه .آلمان آلمان برتر از هر چيز .ما پيشوا داريم ،پيشوا به جاى هفتاد ميليون فكر مى كند .چه خدمتى از اين بالاتر كه زحمت فكر كردن را از دوش امت برداريم و او را به مقام طوطى گرى برسانيد .ما دموكراسى داريم اما تا وقتى كه خود امت ما را قبول داشته باشند و تلويزيون و را دينى مقدس ما زورش به مخ امت برسد.به تدريج لكن اين زور كم مى آورد .آن وقت باز هم دموكراسى را براى شيره ماليدن سر دنيا حتى المقدور نگه مى داريم.نظارت استصوابى درست مى كنيم .حزب هم فقط بايد اسلامى باشد .ملى هم بايد مذهبى باشد .اين حزب ها هم بايد از غربال شوراى مقدس نگهبان عبور كنند .تا دايره انتخاب امت تنگ تر شود .انتخاب از ميان چهل جانور نا اهل كه توى آنها سوسياليست ،و سوسياليست دموكرات ،كمونيست و ليبرال و قس عليهذا چون كرم مى لولند سهل تر است يا انتخاب ميان سه چهار نفر كه فرقى چندان با هم ندارند ؟خودمان طبق معمول به سؤال خودمان جواب مى دهيم:معلوم است كه دومى بى دردسر تر است ،چه خدمتى از اين بالاتر كه زحمت انتخاب را از دوش ملت عزيز برداريم .كم كم همين انتخاب هم به سر مان مى شود آن وقت باز هم دموكراسى داريم اما فقط يه نمه دايره اش تنگ تر مى شود .اگر اين مقدار هم به نفعمان نبود ديگر شامورتى بازى را كنار مى گذاريم .كودتا را عشق است .به كسى هم. ربطى ندارد .اكنون روى پنهان مان را آشكار مى كنيم .مى زنيم ،مى كشيم،مى گيريم،پارازيت مى اندازيم،فيلتر مى كنيم ، دو تا از همان جهار تا هم حصر مى كنيم ،چرا نكنيم وقتى كه هم پولش را داريم و هم زورش را .دايره دشمن را وسيعتر مى كنيم،مثلا سه ميليون هم به خيابان بيايند،مى دهيم ضرغامى و حسين بازجو تا پدر سوخته ها براى همه شان از دم پرونده رابطه با دول متخاصم بسازند.چند تا انگ داريم به ترتيب مى چسپانيم به نفر اول تا دهم و باز همان ها را به ده نفر بعدى تا عدالت رعايت شود .ديگر دموكراسى بى دموكراسى .هر كه هم نخواست خوش گلدى .مغزها فرار مى كنند ؟به جهنم كه فرار مى كنند .عقايد عامه براى هفت پشت ما بس است .نديديد كه به اين على اصغر غروى چه انگ هايي زديم ؟نشر مطالب خلاف…..خلاف چى ؟يك ،قانون اساسى ،دو:عقايد عامه ،سه:واقع.آخر مگر نمى دانيد كه انقلاب شد تا مملكت را سند برنيم به نام خودمان .

     
  33. سید ابوالفضل

    سرکار خانم آنیتای گرامی
    سلام بر شما
    نمی دانم که در موضوعی که نوشتید و مشتمل بر تمثیل ” قسم حضرت عباس و دم خروس” بود ، مورد خطاب شما من بودم و یا آقای مرتضی . اما تفاوتی نمی کند . به نظرم شما در نوشته های آقا مرتضی ظاهرا بسیار جستجو کردید تا نکته ای را بیابید و با تمسک به آن نشان دهید که ظاهر و باطن تفکر ایشان متفاوت است . زیرا برای صحت کاربرد تمثیل شما علی القاعده باید چنین مصداقی ارائه شود تا کاربرد آن ضرب المثل ، بی مورد نباشد .
    خوب حاصل تلاش شما چه شد ؟ این که ایشان با وجودی که از پیامبر (ص) مثالی در خصوص برابری نوع بشر مطرح کرده اند ، در عین حال کشف کردی که ایشان مرا با عنوانی این چنین ” سید بزرگوار آسید ابوالفضل گرامی” خطاب کرده اند . و خرسند وشادمان دویدی پای رایانه و شروع کردی به تایپ . که آهای ایهاالناس یافتم هم چنان که ارشمیدس در حمام یافت . چه شده ؟ من تناقض در گفتار و کردار آقا مرتضی را یافتم . کو؟ اینا هاش : این قسم حضرت عباس ، اینم دم خروس.
    خانم آنیتا فکر کنم از این دم خروس ها من هم زیاد داشته باشم . چه بی مبالاتی ها کردم من . الان در همین نوشته شما را “سرکار خانم آنیتای گرامی ” نامیدم و در نوشته ای که کمی پیش از این نوشتم ، میزبان محترم این سایت را بدون هیچ لقبی فقط “نوریزاد” گفتم . آخ آخ آخ . حالا چه کار کنم ؟ دیگه معلوم شد که منم ظاهر و باطنم یکی نیست .
    راستی خانم آنیتا ! (ببخشید یک خبط دیگر . عذر می خوام . باید می گفتم سرکار خانم آنیتای گرامی! ) ، می خوای از این دم خروس ها ، از بین نوشته های شما ” ان” تا در بیارم ، بیارم جلوی چشمتون .
    براستی سرکار خانم ! ما به کجا می رویم ؟ چه هدفی را تعقیب می کنیم ؟ به نظرتان این طور گفتگو کردن در شان شما هست ؟ به نظرتان این نوع ریزبینی ، شایسته ی یک بحث سالم وعلمی است که قرار است از آن خردمندی شکوفا شود ؟
    باور کنید که در نگاه من شان شما فراتر از این است که تا این اندازه خود را فروبکاهید . قدر خودتان را بدانید .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  34. در کتاب بحارالانوار جلد سیزده در قسمت وظایف شیعیان در زمان غیبت , احادیث عجیبی دیدم که مضمون آنرا برایتان نقل میکنم : هر کسی قبل از قیام قائم قیام کند پرچم او پرچم کفر است . هر کسی قبل از قیام قائم قیام کند همچون جوجه ای بازیچه دست کودکان میگردد . بدترین خلق در زمان غیبت امام زمان (ع) علما آنها هستند . هر گاه امام زمان (ع) ظهور کنند اولین کاری که می کنند آتش زدن منابر علما و زدن گردن آنها می باشد .

     
  35. یاران عزیز سلام
    متن شما را خواندم بسیار عالی بود امیدوارم که باز هم از این مطالب برایمان بنویسی

     
  36. آنيتا خانم
    سلام
    لطفا وارد مشاجرات لفظي و ملا لغتي نشويد ، بلاشك سيد بودن موضوع برخي احكام در فقه ما هست ، لكن تبختر به سيد بودن امري مذموم و ناپسنداست ، خود پيامبر گرامي اسلام نيز در روايتي فرموده است : خداوند بهشت را آفريده است ولو براي عبد حبشي ، و جهنم را نيز آفريده است ولو براي سيد قرشي ، بنابر اين سيد بودن اگرچه بجهت انتساب به پيامبر مورد نوعي احترام هست (بجهت حب به خود پيامبر) لكن موجب يك شرافت ذاتي تبعيض آور آنطور كه امثال شما مي پندارند نيست . در باب نوع خطاب من نسبت به سيد محترم جناب ابوالفضل ،اين نوعي خطاب تكريمي است ، ايراد آن چيست ؟ من اگر بدانم جنابعالي نيز انتساب عرفي به پيامبر داريد ،باكي ندارم كه شما را آنيتا سادات خطاب كنم ، اينها محاورات عرفي تكريمي است ،زياد دربند چنين مناقشات لفظي نباشيد.

    موفق باشيد

     
  37. قسم حضرت عباس:
    “مرتضى به مزدك: دوست هموطن عزیز من ! این یک تعلیم از تعالیم محمد پیامبر ماست که مدام به چماق تازی تازی او را می نوازی ،آیا محمد (ص) تبختری به نژاد عربی خود نموده است؟
    دوست من نیک بیندیش.”

    دم خروس:
    “مرتضى به سيد ابوالفضل: سید بزرگوار آسید ابوالفضل گرامی”

    غير سيد در روحانيون= شيخ ، جمع= شيوخ
    غير سيد در مردم عادى= عام، جمع= عوام

    مرتضىاى گرامى اگرچه نمى خواهم بحث سيادت و نژاد پرستى را دوباره باز كنم ولى فقط خواستم بگويم درست است كه ما عوام هستيم ولى نه آنقدر ها كه شما فكر مى كنيد ويك چيزهايى را متوجه مى شويم!

     
  38. داش نوری زاد مخلصتم
    ما رو ببخش که برات یه چیزی می نویسیم . راستشو بخوای ما از این جنگولک بازیهای کامپیوتری بلد نیستیم . این چند خط درد دلو یکی از این جونهای خوش تیپ برام نوشت . بگذریم از مرامت خوشم آمده خیلی مردی . تو این دوره زمونه مرد خیلی کم شده . یاد تختی بخیر یه کیسه دستش می گرفت و برای مردم فقیر کمک جمع می کرد . آنقدر مرام داشت که تا سر کوچه مردم کیسشو پر پول می کردند . این نامردی که هیچ حقی برات فائل نیستند . آخه خوشمرام مگه آدم باد هوا میخوره . نامردها نمی زارن کار کنی . ای بی معرفتها . منکه اهل هنر و اینجور چیزها نیستم ولی اگه می دونستم کجا می تونم نقاشیهاتو بخرم حتما این کارو می کردم .به قول مردهای قدیم : گر به دستت داد تیغ بران دست روزگار هر چه را خواهی ببر اما نبر نان کسی . مخلصت داش تقی

     
  39. حدود15 مطلب که ناشناس محترم ازصحیفه نور نقل کرده اند ما رابه این پاسخ میرساند:دوصدگفته چون نیم کردار نیست/سعدیا گرچه سخندان ومصالح گویی/به عمل کاربرآید به سخندانی نیست!

     
  40. کامنت گذاران محترم !
    از دوستان تقاضا دارم لطف کنند فقط در خصوص مطالبی که نوری زاد در صفحه می گذارند اظهار نظر نمایند و از پراکنده گویی خودداری نمایند تا بلکه یک دیالوگ سازنده شکل بگیرد ، مثلا آن شخص محترم ناشناس که مطالب خوبی از ” صحیفه نور ” آورده است بهتر بود در آستانه بزرگداشت 22 بهمن و در ارتباط با سی امین نامه ای که نوری زاد می خواهند برای رهبری بنویسند اظهار نظر می کردند و مردم را به خواندن صحیفه نور توصیه می نمودند نه اینکه تمام مطالب این صفحه را اشغال می نمودند.
    من پیشنهاد می کنم موضوع دیالوگ را :
    ” دوست دارید نوری زاد در سی امین نامه اش به رهبری کدام خواسته و آرزوی شما را بازتاب دهد ؟ ”
    لطفا در این خصوص نظر بدهید – با تشکر

     
  41. آقای نوریزاد

    انشالله آقای علوی را که ملاقات کردید فرصت شد بپرسید : این همه پول بی زبان را چه شخصی یا ارگانی اجازه داده است برود زیر دست آقای بابک زنجانی که الان همه مانده اند این پول کجاست و چطوری برگردد؟ میگن معادل 80% بودجه عمرانی کشور است؟!
    چرا فرد یا ارگانی که مجوز و امتیاز در اختیار قرار گرفتن این همه پول خزانه را به آقای زنجانی داده اند را بازجویی یا بازداشت نمیکنند؟ به هرحال دادن چنین امتیازی نیاز به دستور مقامات ارشد نظام دارد و یا مصوبه مجلس . مثلا رییس جمهور دستور داده؟ یا وزیر نفت یا رهبری ؟ آیا چنین اختیاری داشته اند ؟ آیا با علم به اینکه این اتفاق میافتد این دستور را داده اند ؟ آیا راه کار های پیشگیرانه را پیش بینی کرده بودند؟ باید مسول یا مسولین ارشد نظام که چنین مجوزی را داده اند بیاورند دادگاه و سوال شود.
    رهبر هم که نگفته اند کشش ندهید. پس باید تا میشود موضوع را کش بدهند تا مسببین اصلی پیدا شوند.
    با تشکر

     
  42. درود بر نوریزاد شجاع
    یک پیشنهاد
    لطفا مطالب سایت خود را پی دی اف کنید تا براحتی بتوان با دوستان به اشتراک گذاشت. با احترام

     
  43. مرتضی جان
    در بحث های فراوانی که بین شما و مزدک انجام شد حقانیتت معلوم شد
    دیگر با این مزدک که مسلح به سلاح فحش و توهین است بحث را ادامه نده.

     
  44. این نوشته مقالهایست از آخوند خراسانیکه خود مخالف دخالت دین در سیاست نبوده ولیبا حکومت فقیهان با استدلالهای بسیار قوی مخالف بوده است. این نوشته حدوداً ۱۰۰ سال پیش تحریر شده است.
    برخیاز پیشینیان ما چه قدرت عجیبی در پیش بینیوقایع آینده داشتند
    آخوند خراسانی به همراه شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی تهرانی سه مرجع امضا کننده مشروطه بودند که به آیات ثلاث نجف و مراجع ثلاثه مشروطه خواه مشهور شده اند. اینان – چنانکه ازتلگراف هایشان هویداست – تا پایان زندگانی به مشروطه وفادار ماندند. آخوند خراسانی در جریان مشروطیت تلگرافها و پیامهایی از نجف به ایران می فرستاد و در آنها مردم را به مبارزه ترغیب میکرد. خراسانی به همراه دو مرجع دیگر در زمان استبداد صغیر شاه ایران را تکفیر و از سلطنت خلع کردند. سرانجام در حالی که برای جهاد بر ضد روسها قصد هجرت به ایران را داشت در سحرگاه سه شنبه ۲۰ ذیحجه ۱۳۲۹ قمری به طور مشکوکی درگذشت. مقبره او در آرامگاه علی بن ابیطالب قرار دارد. او تألیفات بسیاری داشت از جمله حاشیهای بر مکاسب استادش شیخ انصاری، شرح و تعلیقهای بر منظومهٔ دیگر استادش ملاهادی سبزواری، حاشیه بر اسفار صدرالمتألهین شیرازی که میگویند نسخه اش درآستان قدس رضوی وجود دارد، رسالهٔ دماء ثلاثه، چندین رسالهٔ فقهی و اخلاقی و عقیدتی، البته مهمترین تألیفات او همانا کفایة الاصول است که اکنون در دورههای عالی حوزه تدریس میشود. صدها نفر از شاگردان آخوند تقریرات فقه و اصول ایشان را نوشته اند که بسیاری از آنها هنوز موجود میباشد. یکی از مهمترین آثار بجا مانده از آخوند خراسانی که منعکس کننده نظرات سیاسی اوست گفتگوی آخوند با میرزای نائینی پیرامون حکومت دینی می باشد.

    متن زیر قسمتی از اشکالات آخوند در پاسخ به میرزای نائینی است که از کتاب “دید گاههای آخوند خراسانی و شاگردانش” نوشته اکبر ثبوت نقل می گردد .

    مضراتِ حکومتِ فقیهان از دیدگاه آخوند خراسانی
    اول: اگرچه تشکیل حکومتى مبتنى بر علایق دینى شیعى که در رأس آن علما باشند – و نیز اجراى کلیه قوانین شرع از جمله در مورد مخالفان اسلام و تشیع – براى ما کمال مطلوب است، اما تشکیل چنین حکومتى، پیروان دیگر ادیان و مذاهب را ترغیب خواهد کرد تا آنان نیز حکومتهایى مبتنى بر تعصبات دینىِ ضدشیعى – که در رأس آن پیشوایان دینى شان باشند – بر سر کار آورند، و قوانین شرع خود را که برخلاف منافع مسلمانان و شیعیان است اجرا کنند. و آنگاه خطر آن حکومتها براى ما، از خطر حکومتهایى که فعلاً در دنیا هستند بیشتر است. چرا؟
    چون حکومتهاى فعلى، اگر هم بر سر دین با ما دعوا دارند، این نزاع غالباً مربوط به مواردى است که میان دین ما و سیاست آنها تعارض و تزاحم وجود داشته باشد، نه در همه موارد. بنابراین ما را مجبور نمى کنند که اصل دینمان را کنار بگذاریم و به دین و مذهب دیگرى درآییم. و در مقایسه با حکومتهایى که با اتکا به تعصبات دینىِ غیرشیعى بر سر کار آیند و در رأس آنها پیشوایان دینىِ غیرشیعى باشند، مصداق «بعض الشرّاهون من بعض» هستند، زیرا حکومتهاى نوع اخیر حتى به اندازه حکومتهاى غیرشیعى فعلى نیز، ما و جامعه شیعى را تحمل نخواهند کرد و ما را در اعتقادات و اعمال دینى خود بسیار بیشتر از پیش محدود خواهند کرد. چنانکه وقتى صفوىها حکومتى مبتنى بر تعصبات شیعى برپا کردند، مصیبت شیعه در خارج از ایران، از آنچه قبلاً بود، هزار برابر بیشتر شد. و یک نمونه اش قتل عام دهها هزار شیعه به دستور سلطان سلیم در قلمرو “حکومت عثمانى” است.

    دوم: ما و علماى دیگر تا وقتى از بیرون به تشکیلات حکومت نگاه مى کنیم و به درون آن تشکیلات قدم نگذاشته ایم، فسادها و کاستىهایى را که در تشکیلات است به وضوح مى بینیم و به راحتى با آنها مبارزه مى کنیم. اما وقتى خود وارد تشکیلات شدیم، فسادها و کاستىهاى آن را به وضوح نمى توانیم ببینیم. زیرا در آن هنگام، تشکیلات منسوب به ماست و ما منسوب به آن هستیم و هر کسى، همان طور که دیدن عیوب دیگران و عیوب تشکیلات دیگران – خصوصاً اگر مخالفان او باشند – برایش آسان است، دیدن عیوب خود و تشکیلات خود و وابستگان خود برایش دشوار است. آنگاه چون آدمى خود و تشکیلات منسوب به خود را بیش از هر کسى و هر تشکیلاتى دوست دارد و به آن دل بسته است، طبیعى است که خود و تشکیلات منسوب به خود را سراسر خوبى و عین کمال و دور از هر گونه ایراد و کاستى ببیند و در مشاهده عیوب و نواقص خود و تشکیلات منسوب به خود از همه ناتوان تر باشد.
    از یک طرف مبارزه ما با فسادهایى که در آن است، به صورت مبارزه ما با خودمان درمىآید که چنین مبارزه اى براى ما بسیار دشوار است. از طرف دیگر به دلیل تقدسى که تشکیلات با انتساب به ما پیدا مى کند، مبارزه دیگران با فسادهاى موجود در آن، مبارزه با علماى دین و بلکه با اصل دین تلقى مى شود و دفاع چشم بسته از تشکیلات، حتى با فسادهاى آن، وظیفه و تکلیف شرعى قلمداد مى شود و در نتیجه، ما که همیشه باید پیشروان مبارزه با فسادها و خصوصاً فسادهاى تشکیلات حکومتى باشیم، تبدیل مى شویم به قوى ترین عامل براى جلوگیرى از مبارزه با فسادها و حتى دفاع از فسادها… بارى این تصور که اصلاح امت منوط به حاکم بودن ما و فساد آن معلول عدم تفویض حکومت به ماست کامل اًنادرست است.

    سوم: اگر هم تصور کنیم که عامّه مردم، به دلیل ارادات و اخلاص فراوان به ما، حتى اگر ما حاکم بشویم، ما را مسؤل مفاسد نمى شمارند. چنین تصورى گرچه ممکن است براى اوایل امر درست باشد، اما به زودى ورق برمى گردد. آن وقت همان مردمى که فسادهاى موجود در حکومت ما را حمل بر صحت مى کردند یا به گردن دیگران مى انداختند تا ما تبرئه شویم، همان مردم، درمورد مفاسدى هم که ما مسؤل حقیقى آن نیستیم، ما را مسؤل مى شناسند و حتى آنچه را در حکومت ما حقیقتاً مفسده نیست، مفسده تلقى مى کنند تا ما را محکوم کنند؛ و پاره اى از امورى را که در حکومت هاى دیگر تحمل مى کنند، در حکومت ما برایشان تحمل ناپذیر مى شود.
    شما مى دانید که تسلط مؤبدان بر ارکان حکومت ایران در عصر اکاسره (ساسانیان) تباهىهاى بسیارى در پى داشت که نتیجه آن اعراض مردم از آیین مجوس (زرتشتى) ایران و بالاخره پشت کردن مردم به حکومت و افول ستاره مجوسیت براى همیشه بود؛ و رواج شگفت آور مسیحیت و بودایى گرى و تسلط پاپها بر حکومت، مفاسد و فجایعى را به دنبال داشت که نتیجه آن سقوط کلیسا و روگردان شدن عامّه مردم اروپا از مسیحیت بود؛ اکنون ما هم اگر خواهان امتیازات مؤبدان و پاپها باشیم، به سرنوشتى مانند آن ها دچار خواهیم شد .

    چهارم: سیاست به معناى اداره امور مملکت، یک فن است و دوام ریاست و قوام رعیت در گرو آشنایى کامل با این فن است. آنگاه من فارغ از هرگونه تواضع و شکسته نفسى، بالصراحه مى گویم که این فن را نمى دانم. در مورد آقایان دیگر هم یقین دارم که در این مورد، از من ورزیده تر نیستند. بنابراین ما با ناآگاهى از دقایق و ظرایف سیاست، محال است بهتر از سیاست پیشگانِ غیرروحانى و حتى غیرمتدین عمل کنیم. نمى توانیم بگوییم چون ما آدمهاى خوب و مؤمنى هستیم و در مبارزه با فلان حاکم موفق بودیم، پس در اداره امور مملکت هم موفق خواهیم بود. اینها دو مقوله جدا از هم است. چنان که اگر من بگویم چون فلان کس آدم خوب و صالح و باتقوایى است و در جهاد فى سبیل الله پیش قدم بوده، پس مى تواند بدون تحصیل علوم دینى مرجع تقلید و مفتى بشود، شما به من مى خندید. حالا ما باید بپذیریم که نیاز به علم، تنها درمورد نیازِ مرجع تقلید به علم فقه و اصول نیست؛ بلکه هر حوزه و هر صحنه اى نیاز به علم خاص خودش را دارد و ما اگر فاقد آن علم بودیم و در عین حال مسؤل و سرپرست آن حوزه و میدان دار آن صحنه شدیم، همان قدر خطا کرده ایم که بدون تسلط بر فقه و اصول بخواهیم مفتى ومرجع تقلید بشویم .
    شما ببینید که حضرت امیر(ع) به میثم تمار که فردى بسیار مؤمن و از شیعیان خالص و مخلص بود و بالاخرههم به دلیل سرسختى در ولاى على (ع) به شهادت رسید کوچکترین منصب حکومتى واگذار نکرد .درحالى که زیادبن ابیه که فردى به تمام معنا بى ریشه و بن و عارى از هر گونه فضیلت دینى بود، در دوره خلافت امیر مؤمنان (ع) به مناصب عالیه حکومتى رسید و حتى امام (ع)، سهل بن حنیف را که خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشایخ انصار بودند، از حکومت فارس برکنار و زیاد را به حکومت آن ایالت منصوب فرمود؛ و البته امام در عین استفاده از قابلیتهاى زیادبن ابیه در اداره امور مملکت، مراقبت داشت که از وى خطایى سر نزند. همچنین پیامبر اکرم (ص) افرادى مثل عمروعاص و خالدبن ولید را به سردارى سپاه نصب مى کرد ولى به ابوذر توصیه فرمود که مطلقاً از ریاست برحذر باشد و به قبول حکومت و امارت – حتى در میان دو نفر – تن در ندهد. دلیل این توصیه نیز واضح است، زیرا آدم خوب و مؤمن، اگر بدون اطلاع از رموز مدیریت بخواهد مدیریت کند، نه فقط کارها به سامان نمى آید و اوضاع رو به راه نمى شود و حتى بدتر مى شود، بلکه خودش هم خراب مى شود و در نتیجه مردم به شخص او و همه مؤمنین و بلکه نسبت به اصل دین بدبین مى شوند.
    آنگاه وقتى توصیه پیامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امیر (ع) با میثم تمار این است، تکلیف من که یکصدم از شایستگى و ایمان ابوذر و میثم را ندارم معلوم است. من باید بدانم که آنچه پیامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حکومت منع کند (ناتوانى در اداره امور) در مورد من و امثال من به طریق اولى صادق است .
    و تکیه زدن من بر اریکه حکومت، به قصد حاکمیت بخشیدن به شریعت، فراتر رفتن از مرز معقول خویش است و مصداق “هر چیزی که از حد بگذرد به ضدش تبدیل میشود” و تنها نتیجه چنین امری، تضییع حقوق مردم و تباه شدن زندگى و دین و ایمان آنان است و ضایع کردن خویش.

    پنجم: درحال حاضر که دست ما از مناصب حکومتى وامتیازات آن کوتاه است، این همه اختلاف و کشمکش در میان ماست که حتى در بسیارى موارد، کار به تکفیر و تفسیقهم مى کشد، حال اگر قرار شود مناصب حکومتى و امتیازات مربوط به آنها هم در اختیار ما باشد، به دلیل رقابتى که براى دستیابى به این مناصب و امتیازات میان ما در مى گیرد، اختلاف و دعوا بین ما بسیار بیشتر خواهد شد، به گفته امیرمؤمنان (ع) آنگاه عامّه مردم که مى بینند پیشوایان دینى شان براى ربودن منصبهاى حکومتى و امتیازات دنیوى به جان هم افتاده اند، چه فکر مى کنند؟ آیا با مشاهده این نزاع ها، اعتقاد مردم به پیشوایان دینى شان و بلکه نسبت به اصل دین متزلزل نخواهد شد؟
    این است که مى گوییم تا وقتى حکومت در دست یک نفر از ما یا یک طایفه از ما نیست و بنابر استفاده از قدرت در جهت بالا و پایین بردن افراد نیست، تمامى ما در حد معقولى ارج و اعتبارمان به جاى خود محفوظ است؛ نه کسى یا کسانى را بالادست امام حسین (ع) مى نشانند و اگر گفته شود که بالا چشم او و ایشان ابرو است، آسمان به زمین مى آید و کفر مى شود! نه کسى و کسانى را پایین پاى شمر جا مى دهند و کلیه حقوقى را که یک عالِم دین و حتى یک مسلمان عادى و یک انسان دارد پایمال مى کنند! ولى اگر حکومت بدست یک تن یا یک طایفه از ما بیفتد و بنابر استفاده از قدرت در جهت پایین و بالا بردن افراد باشد، آن وقت دیگر همه حساب ها به هم مى ریزد و یک طایفه از ما به عنوان مافوق معصوم (ع) قلمداد مى شویم و یک طایفه به عنوان مادون حیوان. آنگاه مردم که مى بینند کسانى از ما به عنوان معصوم، بدترین خلافها را مى کنند، و بقیه نیز از سوى همین معصومان، متهم به بدترین خلافها مى شوند، دیگر به چه کسانى اقتدا کنند و چه کسانى را پیشواى دینى خود بشمارند؟
    بارى اینکه آقا میرزا حسین (مرحوم نائینى) مى گویند اگر شما (آخوند خراسانی) اداره امور حکومت را به دست بگیرید و مناصب حکومتى در اختیار علماى دین باشد، همه دعواهاى متدینین و اختلافات علما خاتمه خواهد یافت، تصور درستى نیست، بلکه قضیه کاملاً به عکس است و دعواها و اختلافات، به ترتیبى که گفتم، تشدید خواهد شد و تبعات نامطلوب آن که سوء ظن عامه به علما و ضعف مبانى ایمانى مسلمین است، تشدید خواهد شد و همه آنچه در راه ترویج دین رشته اند پنبه مى شود. امروز که تصدّى مناصب حکومتى، چشم و گوش ما را کور و کر نکرده، این همه دستورات مؤکد و غلاظ و شداد – در نهى از تکفیر و متهم داشتن یکدیگر – را که در نصوص معتبر آمده است نمى بینیم امروز که تحت عنوان امارت، طوق اسارت و بردگىِ دنیا، به صورت رسمى بر گردن ما نیفتاده، رفتار ما چنین است و دهها حدیث معتبر از این قبیل را که در تحذیر از برخوردهاى تند با یکدیگر وارد شده ندیده مى گیریم! پس چگونه خواهد بود اگر این طوق هم برگردنمان باشد؟

    ششم: این ادعا که “اگر حکومت در دست ما باشد، اوضاع اصلاح خواهد شد”، فقط یک احتمال است و نه یک پیش بینى قطعى و یقینى؛ آنگاه در مقابلِ احتمالِ اصلاحِ اوضاعِ حکومت که احتمال مخالف آن نیز هست، خالى شدن حوزه و بر زمین ماندن مسئولیتهاى حوزه اى و در نتیجه ضربه خوردن به اسلام، یک امر قطعى است، بنابراین عاقلانه نیست که ما به دلیل یک نفع محتمل – که احتمال خلاف آن هم وجود دارد – یک ضرر بسیار بزرگ یقینى را بر خود هموار کنیم. خلاصه این دستور عقلایى یادمان نرود که پایت را به اندازه گلیمت دراز کن.

    هفتم: مشکل دیگر، مشکل حواشى و بستگان ماست که ما را احاطه کرده اند و با سوء استفاده از موقعیت و جایگاه ما، هزار جور کار خلاف مى کنند که هم آبروى ما و علماى دین بر باد مى رود و هم عامه مردم با ملاحظه کاریهاى آنها ایمان و اعتقاد مذهبى شان سُست مى شود.
    یک روز فلان آقازاده تهرانى مرتکب قتل مى شود. یک روز اطرافیان فلان آقا پول مى گیرند تا در فلان مورد رضایت آقا را جلب کنند. و بالاخره کار به جایى مى رسد که اطرافیان آقایی مى ریزند و مقبره حافظ را ویران مى کنند، یکروز میر فتّاح – آقازاده میرزا یوسف آقا طباطبایى مجتهد تبریزى – با روسهاى متجاوز همدست مى شود و به طمع حکومت آذربایجان که وعده اش را به او داده بودند، دست در دست خانهاى مرند مى گذارد همان خانهایى که به دلیل اغراض خصوصى با عباس میرزا، مى خواستند او را در جنگ با روسها زمین بزنند و دروازه تبریز را به روى سپاه روس مى گشایند؛ و میرفتاح براى خوشامدگویى به روسها از شهر خارج مى شود و بعد هم که شهر را تحویل روسها مى دهد، از سوى آنان به حکومت آذربایجان اشغالى منصوب مى شود و به اسم تزار خطبه مى خواند و پس از خروج روسها از آذربایجان به قفقاز مى گریزد و به تفلیس مى رود و در آنجا روسها به او زمین و باغ مى دهند و بعد پس مى گیرند و او تا سالها آنجا مى ماند که تا چند سال قبل هم نوه او در تفلیس بود. یک روز کسانى که از طرف آقا نجفى اصفهانى، مسؤل تحقیق درباره دو متهم به ازلى بودن هستند، بدون تحقیق و دقت، حکم اعدام صادر مى کنند و دو نفر را که هیچ فریضه اى از فرایض الهیه را ترک نمى کردند محکوم به ارتداد مى شناسند، و بالاخره با تحریک حاج آقا سدهى و چند تن دیگر، این دو آدم بخت برگشته را به میدان شاه اصفهان مى آورند و سراپاشان را آلوده به نفت مى کنند و آتش مى زنند. پس از این ماجرا هم یکى ازهمین کسانى که در ماجراى نام برده مسؤل تحقیق بوده، با همدستى یکى از آقازادگان یزد، مکاتباتى با یزد مى کند و در آنجا کثیرى از افراد را صرفاً از سر اغراض ناحق و با اتهام و انتساب به بابى گرى، به قتل مى رسانند. یک روز مجریان احکام همین آقانجفى به مجلس عروسى حمله مى کنند، و به بهانه جلوگیرى از کار یک مطرب و نهى از منکر، مرتکب صدها منکر مى شوند، در و پنجرههاى خانه مردم را مى شکنند، به همه فحش مى دهند، مردم را مضروب و مجروح مى کنند و اسم این کارها را مى گذارند نهى از منکر و اکنون که مناصب حکومتى و امتیازات آن در اختیار ما نیست، اوضاع چنین است. اگر آن مناصب و امتیازات در اختیار ما باشد چه خواهد شد؟
    جز این که اطرافیان ما، ما را نردبان و پلى قرار دهند براى دسترسى و دستیابى هرچه بیشتر به خواستههاى دنیوى و آن هم از طرق نامشروع، و آخرت ما را خراب کنند تا دنیاى خود را آباد کنند؟
    با این مقدمات، آیا عقل ایجاب نمى کند که براى جلوگیرى از توسعه فساد در محیط خود، و پیشگیرى از تبعاتِ خطرناک دنیوى و اخروى آن، شرایطى فراهم نیاوریم که دست و بال اطرافیانمان بیش از این باز شود و آلوده شوند و بدترین ستمها را بر ما روا دارند. آیا براى آمیرزا محمد و آمیرزا مهدى و آمیرزا احمد (فرزندان مرحوم آخوند) بهتر نیست که پدرشان همه کاره نباشد و همه اختیارات حکومتى و امتیازات آن در دست او متمرکز نشود تا آنها هم در شرایطى قرار نگیرند که بیش از این آلوده به دنیا شوند؟
    بارى ما پیش از آنکه مناصب حکومتى را اشغال کنیم، اول باید مشکل بستگان و اطرافیانمان را حل کنیم و در مورد آنها همان گونه عمل کنیم که امیرمؤمنان (ع) به مالک اشتر فرمان مى دهد: “حاکم را نزدیکان و بستگانى است که در پى انحصارطلبى و تعدّى به حقوق دیگران اند و در گرفتن و دادنها، انصاف را کمترمراعات مى کنند. عواملى را که به ایشان امکان این تعدیات را مى دهد ریشه کن کن (تا قادر بر تخلف و تعدى نباشند). به هیچ یک از اطرافیان و بستگانت زمینى را مبخش. نباید شرایط به گونه اى باشد که افرادى طمع کنند که با پشت گرمى به تو، در مورد یک حقِ همگانى یا یک تکلیف و کار عمومى قراردادى ببندند که به مردمِ دیگر زیان برساند و رنج آن بهره دیگران باشد. که سود این کار براى آن افراد است نه تو، وعیب آن در دنیا و آخرت گریبان تو را گیرد.”
    و گویاتر از این سخنان، رفتار آن حضرت است با برادر و برادرزاده و عموزاده و نیز فرزندان عزیز خود و دیگر بستگان و وابستگانش که فرصتى براى توضیحات کافى در این مورد نداریم و به نقل سخنى از عالِم بزرگ و شارح معروف نهج البلاغه ابن میثم بحرانى اکتفا مى کنیم :
    وى در ذیل نامه سرزنش آمیز امام (ع) به عموزاده اش ابن عباس که اموال عمومى را به ناروا متصرف شده و گریخته بود مى نویسد: “امیر مؤمنان (ع) هر جا پاى حق در میان بود، ملاحظه هیچ کس را حتى اگر عزیزترین فرزندانش بود (چه رسد به پسر عمویش) نمى فرمود”. چنانکه در همین نامه سوگند یاد مى کند که “به خدا اگر حسن و حسین نیز کارى مانند کار خیانت آمیز تو انجام مى دادند، تا حق مردم را از ایشان نمى گرفتم و ناروایى که از ستم آنان رفته بود جبران نمى کردم، هرگز روى آشتى از من نمى دیدند. زیرا بر امام واجب است که چون پاى حقّى در میان باشد، بر نزدیکان و خویشان خود بیشتر سخت بگیرد”.
    امام (ع) پس از نکوهشهاى بسیار از ابن عباس و عمل او و دستور اکید به این که اموال مردم را بازگرداند، وى را تهدید فرمود که اگر چنین نکند و امام بر وى دست یابد، او را با همان شمشیرى خواهد کشت که هر کس را با آن زد به دوزخ رفت.

    هشتم: کسانى که مناصب حکومتى را در اختیار دارند، فریبکارى و ناراستى و دروغ گویى و گزارش دروغ و وعده دروغ دادن را از لوازم اولیه کار و شغل خود مى دانند؛ و شاید هم در پاره اى از موارد، امور آنها بدون دروغ نمى گذرد؛ زیرا محتمل است که در پاره اى جاها به دلیل مصالح مهم ترى که وجود دارد، دروغ گفتن براى آنها مجاز باشد. اما به همین دلیل که اشغال این مناصب با پرهیز از دروغ منافات دارد (خوب و بد و درست و نادرستش به کنار) علماى دین باید از این مناصب بپرهیزند، زیرا اگر بخواهند پابند راستى و صداقت باشند، امورشان نمى گذرد؛ و اگر هم بخواهند مثل بقیه سیاستمداران، هرجا که صلاح دیدند دروغ بگویند و گزارش دروغ و وعده دروغ بدهند؛ این کار دو خطر بزرگ دارد؛ یکى این که خرده خرده قبح دروغ در نظرشان از بین مى رود و تقید آنان به صداقت در موارد دیگر متزلزل مى شود و به ناراستى عادت مى کنند؛ و این امر گرچه براى همه بد است ولى براى عالِمِ دین از همه بدتر و خطرناک تر است. دیگر این که عامه مردم وقتى ببینند علماى دین (با هر عذرى ولو موجه) در موارد متعدد دروغ مى گویند، کم کم این شبهه برایشان پیش مى آید که پس نکند در موارد دیگر، از جمله در احکام الهى و اعتقادات دینى و مذهبى نیز علماى دین بدلیل عذرهاى ولو موجه دروغ مى گویند وآنگاه ایجاد چنین تصورى در اذهان عامه مردم، بسیار خطرناک است و بالمآل موجب بى اعتقادى آنان به مبادى و آداب دینى خواهد شد. سیاست با دروغ (ولو مصلحتی) پیوند خورده، اگر روحانیون وارد حکومت شوند بین مردم به عنوان دروغگو شناخته میشوند ، نتیجتاً مردم دین را دروغ (ولو موجه و مصلحتی) میپندارند.
    نهم: جمال الدین اسدآبادى مى گفت: “سیل تجدد به سرعت به سمت شرق جارى است. بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است، شما هم تا مى توانید در خرابى اساس حکومت مطلقه بکوشید”. من در عین این که با پاره اى از سخنان و خط مشى هاى سید در عالَم سیاست موافق نیستم، مى گویم که این سخن او کاملاً درست است و نه فقط امروز درست است و پانزده سال قبل درست بود، بلکه یک قرن پیش هم درست بود و ما صد سال قبل باید این واقعیت را درک مى کردیم که بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است و با درک این واقعیت، خودمان علم دار مبارزه با حکومت مطلقه که منشأ فسادها و ظلمهاى بى حد و حصر است مى شدیم و براى کاهش ظلم و تقلیل فساد، دامنه تصرفات حکومت را محدود مى کردیم و به جاى حکومت مطلقه، حکومت مقید به قید قانون برپا مى کردیم .
    امّا در این مورد تعلل نمودیم تا پس از قریب صد سال که تلخ ترین روزها و بدترین شرایط را داشتیم، اینک عقلا به فکر افتاده اند براى کاستن از زیانهاى ناشى از حکومت مطلقه، از این پس، از تمرکز همه قدرت در یک نقطه – آن هم به صورت لایسئل عما یفعل – جلوگیرى کنند و قدرت را تقسیم کنند و در تحت نظارت در بیاورند و از تصرفات خودسرانه و بى حساب و کتاب حکام مستبد ممانعت نمایند. در مقابل این حرکت، کسانى اسم دین و حکومت مشروعه را، مثل قرآنهایى که در برابر امیرمؤمنان (ع) بر سر نیزه کرده بودند، علم کرده و اصرار دارند که حکومت مطلقه پا برجا بماند تا به ادعاى آنان حریم شریعت حفظ شود درحالى که نه پیش از استقرار مشروطه و نه پس از سرکوبِ آن (در استبداد صغیر) هرگز حریم شریعت و احکام مقدسه الهیه محفوظ نبوده و مقصود اینها از کوششى که براى براندازى مشروطه و ادامه حکومت مطلقه مى کنند، فقط حفظ منافع خودشان و ادامه تصرفات مستبدانه و بى حد و مرزشان در اموال و نفوس خلق خدا است؛ چون مى دانند که هدف از حکومت مشروطه، فقط لگام زدن بر اسب چموشى به نام پادشاه، و جلوگیرى از تجاوزات و اقدامات نامشروع و حرکات خودسرانه و مستبدانه او و عُمّال او نسبت به زیردستان و تودههاى مردم نیست. بلکه معناى حکومت مشروطه، لگام زدن بر همه ستمکاران و حاکمان و ارباب قدرت و رؤسا و مهار کردن همه آنان است، تا نتوانند به زیردستان و همگان ظلم و تجاوز کنند و به عنوان رشوه و مالیاتهاى غیرقانونى و پیشکشهاى اجبارى، چیزى از مردم بستانند .
    آرى هدف نهایى از نظام مشروطه آن است که حتى الامکان دست تمام ظالمان بسته شود و دیگر قادر بر تجاوز به حقوق مردم نباشند. خلاصه این آشى که براى سلطان پخته شده، براى همه هست، و تنها او نیست که باید مهارش کرد و قدرت ستم کردن را از او گرفت بلکه این تکلیف را مردم در برابر همه ستم گران دارند. اگر این منظور عملى شود، و مردم به مرحله اى از معرفت و حضور جدّى در صحنه برسند که استبداد در هیچ لباسى نتواند خود را به عنوان حاکم بر آنان تحمیل کند، دیگر نه شاهد فجایعى که عُمّال حکومت تاکنون مى کردند خواهیم بود و نه در خارج از حوزه حکومت، هر کسى مجاز خواهد بود که در آنِ واحد قانون گذار و قاضى و مجرى حکم باشد. خودش قانون وضع کند و خود آن را بر مصادیق تطبیق نماید و بعد هم بصورت قاضى یا به کمک دار و دسته اى که فراهم مى کند، هر که را به عقیده او خارج از مرز قانونِ موضوعه و برساخته او بود، به اشد مجازات برساند .

    دهم: در دنیا هزاران هزار نفر به انواع و اقسام بیمارىها دچار مى شوند و مى میرند و هیچ کس هم به دلیل این که بیمارى اش علاج نشده، به شما و مذهب شما ایراد نمى گیرد. چون شما ادعا نکرده اید که دین شما مسؤلِ شفا دادنِ بیمارى هاست و علماى دینِ شما چنین وظیفه اى را برعهده دارند، حال اگر به تصور آنکه عظمت دین و علمایتان را بیشتر نشان دهید چنین ادّعایى بکنید، بار بسیار سنگینى بر دوش دینتان و خودتان مى گذارید و مسؤلیت همه بیمارىهاى بى شمار مداوا نشده به گردن خودتان و دینتان مى افتد. در مورد سیاست نیز قضیه از این قرار است. کسى از ما نخواسته است که براى به سامان درآوردن همه امور دنیوى مردم بهترین طرح را ارائه دهیم و خودمان هم مجرى طرح بشویم و همه مشکلات اجتماعى و اقتصادى و سیاسى آنها را حل کنیم. توقعى که از ما هست فقط در این حد است که در برابر بدبختىهاى خلق خدا و ظلم و فساد و اجحافى که قربانى آن هستند بى تفاوت نباشیم.
    پس اگر ما کارى کنیم که امور مردم به دست خودشان اداره شود، در برابر آنها معذور هستیم و مى توانیم بگوییم که هر مشکلى حل نشده و هر فسادى به جا مانده گردن خودتان است، و یاالله حرکت، ولى اگر ما کارها را خودمان به دست بگیریم، زبان مردم و دشمنان ماست که به طرف ما و آیین ما دراز مى شود و همه اش باید پاسخ گو باشیم که چرا مشکلات حل نشد و مفاسد بر جاى ماند؟ و مشکلات و مفاسد هم یکى دو تا و هزارتا و صدهزارتا نیست که بتوان امید داشت تمام شود.
    از نظر ما، همان طور که اصل تأسیس مدینه فاضله، جز در زمان بسط ید معصوم (ع)، امرى ناممکن است اصلاح اوضاع جامعه نیز صرفاً با قبول سرپرستى حکما و علما شدنى نیست، و اگر شدنى بود، امام صادق (ع) پیشنهاد سرپرستى حکومت را که به آنحضرت شد رد نمى کرد. مى دانید که وقتى ابومسلم از امام صادق (ع) تقاضا کرد، سرپرستى امت اسلامى را بپذیرند و اجازه فرمایند به رهبرى ایشان حکومت اسلامى تشکیل شود، حضرت فرمود: “تو از مردان من – دولتمردان من – نیستى و زمان زمان من نیست” چرا؟ مگر سرپرستى امت و اجراى قوانین شریعت که صلاح و فلاح خلق در گرو آن است، وظیفه امام نبود؟ اگر بود که مسلماً هم بود، پس چرا امام حاضر نشد، در رأس حکومت قرار گیرد؟ آیا جز به این دلیل که، مى دانست براى تشکیل حکومت صالح، کافى نیست که سرپرستى صالح در رأس تشکیلات حکومت باشد، بلکه صالح بودن تشکیلات، اگر ضرورت آن بیشتر از صالح بودن سرپرست نباشد کمتر نیست. درحالى که اصلاح تشکیلات، امرى نبود که صرفاً با قرار گرفتن امام (ع) در رأس حکومت و یا در مدت زمانى محدود انجام پذیرد، و نیازمند مقتضیات و مقدمات و امکاناتى بود که آنموقع وجود نداشت. اگر امام معصوم (ع) بدون وجود آن مقتضیات و مقدمات و لوازم، اقدام به تشکیل حکومت مى کرد، آن حکومت به زودى سقوط مى کرد و پس از آن، امام و پیروان او در شرایطى بسیار بدتر از سابق قرارمى گرفتند و ضربههایى هولناک تر از گذشته به اسلام وارد مى شد.
    بنابراین امام ترجیح داد که به جاى تکیه زدن بر مسند حکومت، از طریق تعلیم و ارشاد بندگان خدا، تا آنجا که ممکن است، در جهت بالا بردن سطح معرفت عامه که نتیجه اش بهبود وضع تشکیلات و نظم اجتماعى موجود باشد، گامهاى بلندى بردارد. ماجراى ما هم از این قرار است، و “نظام حاکم بر جامعه ما، انعکاسى از شرایط موجود در جامعه ماست”، زیرا به فرموده حضرت رسالت (ص): “همان گونه که هستید بر شما حکومت می کنند” و به گفته امیرمؤمنان (ع): “برپایى و استقرار حکومت صالحان جز با استقامت تودهها ممکن نیست. و آنگاه من چنین استقامتى در تودهها سراغ ندارم. لذا ما به پیروى از معصومین علیهم السلام مى گوییم” :پیش از رسیدن موعد هر کاری عجله نکنید که پشیمانی ببار میآورد.”
    برپایى حکومت حقه و شرعى، و تأسیس مدینه فاضله و ریشه کن کردن همه ظلمها و فسادها در عصر غیبت، از همان هدفهاى دست نیافتنى است که اگر مبارزه را به خاطر آنها دنبال کنیم، نه فقط به آنها نمى رسیم، بلکه سرانجام کار، کسانى که براى این هدفها به دنبال ما پا به میدان مبارزه گذاشته بودند، وقتى دیدند این مبارزه حاصلى جز خسارتهاى مهلک نداشته، یا کاملاً از مبارزه نومید و دلسرد مى شوند و یک سره آن را رها مى کنند، یا بدتر از این، نسبت به حق و شرع بدبین مى شوند و سر از وادى بى اعتقادى و ضدیت با شرع و حق و دین درمى آورند. پس آنچه را دست نیافتنى است رها کنیم و این دستورالعمل عقلایى را نصب العین خود قرار دهیم. ما اگر با توجه به مقدورات و امکاناتمان، که بسیار محدود است، اعلام کنیم که هدف ما از مبارزه، اصلاح پاره اى از مفاسد و حل پاره اى از مشکلات است و نه اصلاح تمامى مفاسدِ دنیا و حل تمامى مشکلات عالَم، این هدف قابل تحقق است. مردمى هم که خواهان مبارزه با مفاسد و حل مشکلات هستند، وقتى ببینند پاره اى از مفاسد اصلاح و پاره اى از مشکلات حل شد، دلگرم مى شوند و براى مرحله بعدى و مبارزه با مفاسد دیگر و حل مشکلات دیگر در پى ما مى آیند .ولى اگر هدف را تشکیل حکومت حقه در مملکتمان و در کلّ دنیا اعلام کنیم، و خود را در مقام پیشوایى براى چنین هدفى قرار دهیم؛
    اولاً: عقلایى که شرایط حاکم بر مملکتمان و بر تمام دنیا را مى شناسند، به دنبال ما نخواهند آمد زیرا مى دانند که خواستههاى ما عقلایى و عملى نیست، و با شنیدن حرفهاى ما به یاد کلام امام صادق (ع )مى افتند که: “اگر مى خواهى با یک بار نشست و برخاست، بفهمى کسى عاقل است یا نه، در لابه لاى گفت وگوهایت با او، امورى را که محال و ناشدنى است، ممکن جلوه ده. اگر به انکار برخاست عاقل است و اگر آن را تصدیق کرد احمق است.”
    ثانیاً: کسانى که به منطق اهل بیت (ع) ایمان دارند، نمى توانند ادعاى ما را بپذیرند و با ما مخالفت مى کنند .اینها به ما مى گویند وقتى امام صادق (ع) صریحاً مى فرماید: “فرج و گشایش در کار اهل بیت (ع (تشکیل حکومت حقه نخواهد بود مگر وقتى هیچ گروهى از مردم نمانده باشد که حکومت را در دست نگرفته باشد؛ تا کسى نتواند بگوید که اگر ما به حکومت مى رسیدیم، عدالت پیشه مى کردیم”. در برابر این پیش بینى قطعى و نظایر متعدد آن، شما چه کاره اید که ادعا کنید مى توانید یک حکومت حقه بر سر کار بیاورید و براساس این ادعا دست به اقداماتى بزنید؟!
    آیا این ادعا، و اقدامات دنبال آن، جز تکذیب کلام نورانى معصوم (ع) معنایى دارد؟ و آیا جز این است که وقتى چنین ادعایى کردید و بعد هم براى اثبات آن وارد عمل شدید و نتیجه اى نگرفتید، مچ خودتان را باز مى کنید و صدق گفتار امام (ع) بر همه آشکار خواهد شد که بفهمند شما هم از جمله کسانى هستید که به گفته امام (ع)، باید به حکومت برسند و تناقض ادعا و رفتارشان در باب تشکیل حکومت حقه واضح شود؟
    بارى بیاییم و به جاى افراط و تفریط، میانه روى در پیش گیریم. سنگ را کوچک تر برداریم که بتوانیم به هدف بزنیم و بدانیم که :در عصر غیبت، دمیدنِ روحِ حقانیت و اسلامیت در کالبد حکومت، امرى از قبیل استرداد جوانى به پیر سالخورده و فرتوت است.

     
  45. سلام آقای نوری زاد
    نصف شب به سرم زد و گشتی در ویدئو های یوتیوب زدم و عجیب است که این فیلم را با اینکه یک سال از انتشارش میگذشته ندیده ام .. واقعا زیبا و عالی بود گفتم بزارم شما هم صبح ببینید و با شور به دادسرا بروید . و بقیه دوستان هم اگه ندیدن ببینن

    http://www.youtube.com/watch?v=GZCb1nbIf0s

     
  46. سلام
    بااینکه میدانم دلسوزیدوبرای ما دلتان می سوزد.اما احساس می کنم بعضی موقع ها احساساتی میشوید ومطالب دلبخواهی را قاطی می کنید.درمورد ماموران اطلاعاتی که در این چندروز نوشتی(منظورم نارضایتی آنهاازسیستم اطلاعات)کمی جای تامل است.
    موفق باشید.
    به قول مادرتان از خدا میخواهم همیشه حق بگوئیدوحق بنویسید.

     
  47. سرباز كه بودم يك كارمند سپاهي كه در جنگ موجي شده بود و مستمري بگير سپاه بود را معمولا ميديدم كه برا اعتراض ميامد . تحويلش نميگرفتند . يك خانه سازماني بهش داده بودند و چون موجي بود و بعضي وقتها به قول ما نرمالها ، أيشان غير نرمال ميشد . خانواده أش تركش كرده بودند و أيشان انواع حيوان در منزل نگهداري ميكرد مثل پرندگان گربه و … همسايگان سپاهي از دستش چند بار بخاطر بوي بد محل شكايت كردند و نهايتا خانه را از او گرفتند . يك روز آمد دمه در محلي كه خدمت ميكردم و خانه هاي سازماني سپاه دستش بود ويك بساط وأكسي پهن كرد و يك نوشته
    رو مقوا گذاشت بالآي سرش ” عاقبت خدمت در سپاه ” حدود نيم ساعتي كشيد تا خبر به مسولين بالا رسيد و حراست فيزيكي او را برد نميدونم كجا ولي بچه ها ميگفتند بردند پارك چيتكر وسر بنيستش كردند . چون ديگر تا پايان خدمت نديدمش . تازه فهميدم چقدر عاقل بود … اگر زنده است خدا عمرش دهد و اگر مرده خدا رحمتش كند .
    برادران خدوم سپاه و اطلاعات لطفا تا ميتوانيد با مردم باشيد چون خدمت به ظالم عاقبت خوشي ندارد .بهترين تعريف ظلم را هم وجدان
    شما ميگويد . پس به عقل مراجعه و با وجدان كار كنيد .

     
  48. میراقا طلبه جانباز ازقم

    سلام برنوری زادمکرم ” بنده فانی هم نظر آقای علی محمدی را که درساعت 9/54 دقیقه بعدازظهر 7بهمن مکتوب کرده اندتایید می کنم وحواستارم .بدرود نوری زادگل.

     
  49. جناب نوری زاذ سلام خدا قوت/تابلو این پست را معرفی نکردید

     
  50. آقاى مرتضاى گرامى

    زيرپست “عيد بود و غوغاى مأموران جوان” فرموده ايد:

    “خانم آنیتای گرامی
    برای ذوق و خلاقیت های ادبی نمکین شما احترام قائلم ، باید اذعان کرد که مفاهیم مختلف را خوب در قالب های سمبولیک بکار می گیرید که غالبا موجب مسرت و لبخند است.
    البته عنایت کنید که در مباحث برهانی مبتنی بر استدلال و صغری و کبری تنها جای اقامه حجت و روشنگری است ، و تقطیع الفاظ و عبارات در قالب های ادبی همراه با چاشنی طنز اگرچه واجد حسن ادبی نزد ادیبان و فکاهی نویسان است لکن این طریقه متناسب با بحثهای برهانی و کلامی نیست”

    بله آقاى مرتضى دوست گرامى. مى دانم شما صغرى كبرى چيدن را بيشتر مى پسنديد ولى شما بايد به شرايط يك بخث منطقى ملزم باشيد وگرنه هرگز به نتيجه نمى رسد. من چون در سخنان شما مرتباً به مغالطه برخوده ام (كه شما حوزويان در به كار بردن آن بسيار مجرب هستيد)، استدلال را بى فايده يافتم و قالب نوشته ام را به طنز تغيير دادم.

    مى پرسيد كدام مغالطه؟
    فقط يك مثال:
    به اين مكالمه توجه كنيد:

    مرتضى: ” ( پس از صغرى كبرى جيدن بسيار) در نتیجه چنانکه ملاحظه میکنید مفهوم “مباهته” بمعنای منفی آن نیز از ساحت دین اسلام و مذهب تشیع دور است.”

    آنيتا: “اما به فتواى روحانيت شيعه مباهته سالهاست كه انجام مى شود”.

    مرتضى: “در مورد مفهوم مباهته عملی حق با شماست و متاسفانه عملکرد آنان در ارتباط با مخالفین سیاسی چنین بوده است ،من این عملکرد را قویا محکوم میکنم و آنرا عملی زشت و غیر اسلامی و غیر انسانی میدانم ،لیکن آنرا ناشی از قدرت طلبی و ریاست طلبی و پشت کردن به اخلاق و دین میدانم نه چون شما که از عملکرد غلط افراد بغلط استنتاج نقصان دین کرده به آن هجمه میکنید.”

    در اين مثال با مورد نقض واضحى كه براى استدلال شما آوردم، از نظر منطقى، استدلال شما نقض مى شود و شما اگر مغالطه گر نبوديد، بايد ادعاى اوليه خود را پس مى گرفتيد ولى چون مغالطه گر هستيد اينجا از مغالطه استفاده كرديد و آن را ناشى از قدرت طلبى و سوء استفاده برخى از دين ناميديد و در اصطلاح منطقى ، نوعى از مغالطه به نام “no true scottsman” را به كار برده ايد كه نه قابل اثبات و نه قابل رد است.
    ( شايد شما اين مغالطه را در حوزه به نام ديگرى بخوانيد)
    بسيارى از اسلام گرايان در مواجهه با خلل عملى اسلام، به اين مغالطهء بسيار رايج متوسل مى شوند و به جاى پس گرفتن ادعايى كه مورد نقضش برايشان بيان مى شود مى گويند كسانى كه اين كار را انجام مى دهند مسلمان “واقعى” يا “راستين” نيستند يا از اسلام سوء استفاده مى كنند.

    اين مورد را ذكر كردم كه بدانيد اگر در حوزه علميه، مغالطه را تمرين مى كنيد و بالاى منبر با مغالطه بحثتان را پيش مى بريد، در اين سايت بايد جدّاً از آن پرهيز كنيد. زيرا فقط ايجاد دافعه كرده و ضعف استدلال را نشان مى دهد. از اين پس هرگاه شما به مغالطه متوسل شديد، من مجبورم ضمن ذكر نوع آن، از روش منطقى استدلال صرفنظر كرده، به قالب هاى ديگر سخن، از جمله طنز متوسل شوم.

    در ضمن منتظر باسخ شما به جوابيه ام در مورد مجازات فرزند كشى بر اساس قانون مجازات اسلامى هستم.

    با احترام.

     
  51. امروز درتاکسی خطی با راننده ودو دختر خانم دانشجو ویک مردمیانسال ازابتدا تاانتها ی خط همسفر بودم .مرد بحث سیاسی شروع کرد که درطول مسیر ادامه یافت ومن شنونده بودم.آنقدرزیبا مسایل راتجزیه وتحلیل می کردند/مخصوصا دانشجویان/ که من باداشتن 4سال مبارزات دانشجویی دهه50 و35 سال پست مدیریتی کل !غبطه خوردم….واقعا همه چیز برای همه روشن شده واضمحلال باندهای تبهکار خیلی دورنیست!

     
  52. صحیفه نور

    ما که با این منطق‌ها روبرو هستیم به خواست خداوند تعالى تا برچیده شدن بساط ارتجاعى شاهنشاهى و برپا کردن حکومت عدالت‌گر اسلامى دست از مبارزه بر نمى‌داریم تا حکومت دموکراسى به معنى واقعى جایگزین دیکتاتورى‌ها و خونریزى‌ها شود.

    فرهنگ پیش اینها احترام دارد؟ و اگر فرهنگ پیش اینها احترام دارد چرا این مدارس ایران تعطیل و نیمه تعطیل است و چرا استادهاى دانشگاه از درس گفتن کنار مى‌زنند براى این که محیط دانشگاه را دولت نمى گذارد آرام باشد. چه کردند این دانشجوها که باید محروم باشند؟ چه احترامى اینها براى فرهنگ قائل هستند؟

    این چه وضعى است که در ایران هست؟ این چه آزادى است که اعطا فرموده‌اند آزادى را؟! مگر آزادى اعطا شدنى است ؟! خود این کلمه جرم است، کلمه اینکه اعطا کردیم آزادى را، این جرم است آزادى مال مردم هست، قانون آزادى داده، خدا آزادى داده به مردم، اسلام آزادى داده، قانون اساسى آزادى داده به مردم، (اعطا کردیم) چه غلطى است ؟ به تو چه که اعطا بکنى؟ تو چه کاره هستى اصلش؟ (اعطا کردیم آزادى را بر مردم!!) آزادى اعطایى این است که مى‌بینیم، آزادى اعطایى که آزادى حقیقتاً نیست، این است که مى‌بینید، براى این است که مردم را اغفال کنند.

     
  53. صحیفه نور

    این جنونى است که عارض شده است بر این شخص و نمى‌دانم به کجا خواهد منتهى شد. این حال عصبى است که چون خود را ساقط مى‌بیند، پیش ملت که از اول ساقط بود، از آن روزى که رضا شاه به امر انگلستان حمله کرد بر ایران و کودتا کرد، اولش اشخاص با اطلاع مى‌فهمیدند و بعد هم که شروع کرد به اراذلى و اوباشى و پلیسش با مردم آنطورها، با علما آنطورها رفتار کرد، با زن‌ها آنطور رفتار کرد، با مدارس دینى آنطور رفتار کرد، با تبلیغات دینى آنطور رفتار کرد، مردم فهمیدند که گرفتار چه اعجوبه‌اى و

    اما چه داریم؟ شما یک چیزى که ما داشته باشیم، خودمان داشته باشیم، جز دروغ گفتن و گزافه که از خودمان است، ماوراى ان ما چه داریم؟ جز این جنایت‌چه داریم؟ جز آدم کشى، جز اختناق، جز دروغگویى، حتى مخبرین روزنامه با آن وضعى که چهل، پنجاه سال است داشته‌اند، حالا اعتراض کردند که ما را اینقدر وادار به دروغگویى نکنید، مخبرین روزنامه‌ها، اینها اعتراض کرده‌اند که اینقدر ما را به دروغگویى وادار نکنید. اساتید دانشگاه‌ها از قرارى که گفته مى‌شود، اعتراض کردند که ما نمى‌رویم سر این کلاس‌ها و درس‌ها با این وضعى که شما پیش آوردید در دانشگاه‌ها، اینها هم لابد یک دسته از اوباش هستند!!

     
  54. صحیفه نور

    ایران – قم – حضرت آیت الله آقاى شریعتمدارى

    هجوم اشرار و عمال اجانب به منزل جنابعالى و قتل نفوس محترمه در محضر شما موجب تاسف است. قطع ایادى اشرار و اجانب را خواستارم. از سلامتى خودتان مطلعم فرمائید.

    والسلام علیکم

    روح الله الموسوى الخمینى

     
  55. عزیزجان لطف کن وکتاب قلعه حیوانات رامطالعه کن!متاسفانه سرنوشت انقلاب مانیز به آن داستان دچار شدوآرزوهامان برباد!!!!!!!!!!!!!!

     
  56. صحیفه نور

    سؤال: فکر مى‌کنید که فرزند شما به قتل رسیده است، اگر چنین نیست چرا مرگ وى باعث انفجار و تظاهرات شده است؟

    جواب: من با قطع و یقین نمى‌توانم بگویم چه اتفاق افتاده است ولى مى‌دانم که وى شب قبل از در گذشتش صحیح و سالم بود و مطابق گزارش‌هایى که به من رسیده است، اشخاص مشکوکى آن شب به خانه وى رفته‌اند و فرداى آن شب وى فوت کرده است. چگونه؟ من نمى‌توانم اظهار نظرى بکنم، نارضاهائى مردم به این مناسبت ابراز شد. مسلماً مردم ما خدمتگزار خود را دوست مى‌دارند و مرا و نیز پسرم را خدمتگزار خود مى‌دانند. به دنبال این جریان هر کشتارى که رژیم ترتیب داد، تظاهرات تازه‌اى را به مناسبت چهلم کشته شدگان موجب گردید. اما مطلب اصلى و اساسى پسر من نیست، مسأله اساسى عصیان و قیام همه مردم برضد ستمگرانى است که بدانها ستم مى‌کنند

     
  57. صحیفه نور

    . اما در جامعه‌اى که ما به فکر استقرار آن هستیم مارکسیست‌ها در بیان مطلب خود آزاد خواهند بود زیرا ما اطمینان داریم که اسلام دربردارنده پاسخ به نیازهاى مردم است، ایمان و اعتقاد ما قادر است که با ایدئولوژى آنها مقابله کند. در فلسفه اسلامى از همان ابتدا مسأله کسانى مطرح شده است که وجود خدا را انکار مى‌کرده‌اند. ما هیچگاه آزادى آنها را سلب نکرده و بدان لطمه وارد نیاورده‌ایم، هر کس آزاد است اظهار عقیده کند ولى براى توطئه کردن آزاد نیست

     
  58. صحیفه نور

    سؤال: زمین‌هایى که گرفته شده‌اند به مالکین قدیمى‌اش برگردانیده خواهند شد؟

    جواب: مسلماً نه، درست همین مالکانند که در طول سال‌ها درآمدهایى را بر هم انباشته بودند بى آن که مقررات اسلام را در خصوص توزیع آنها اجرا نمایند و بدین ترتیب ثروتى را که حق جامعه بوده و باید به جامعه برسد در نزد خود نگه داشته و برخلاف قوانین اسلامى ثروتمند شده‌اند. بنابراین اگر ما به قدرت و حکومت برسیم ثروت‌هایى را که این مالکان به ناحق متصرف شده‌اند ضبط خواهیم کرد و براساس حق و انصاف میان محتاجمان مجدداً توزیع خواهیم نمود

     
  59. صحیفه نور

    رژیم شاه، رژیم دیکتاتورى است، در این رژیم، آزادى‌هاى فردى پایمال و انتخابات واقعى و مطبوعات و احزاب از میان برده شده‌اندنمایندگان را شاه با نقض قانون اساسى تحمیل مى‌کند، انعقاد مجامع سیاسى و مذهبى ممنوع است استقلال قضایى و آزادى فرهنگى به هیچ وجه وجود ندارد، شاه قواى سه گانه را غصب کرده و یک حزب واحد ایجاد نموده است و از این بدتر، پیوستن به این حزب را اجبارى کرده است و از متخلفان انتقام مى‌گیرد

    دانشگاه‌هاى ما نیمى از سال بسته‌اند و دانشجویان ما هر سال چندین بار مضروب و مصدوم مى‌گردند و به زندان افکنده مى‌شوند. شاه اقتصاد ما را از میان برده و درآمد حاصل از نفت را که ثروت آینده مردم ماست تبذیر مى‌کند و آن را براى خرید اسلحه‌هایى به کار مى‌برد که جنبه تجملى و قیمت‌هاى سرسام آور دارند

     
  60. صحیفه نور

    . مسلمان مگر مى‌شود مایل باشد به اینکه یکى زنده باشد و ظلم بکند،آدم بکشد؟ رابطه داشته باشد با یک کسى که آدم مى‌کشد، عالم مى‌کشد؟ علما را مى‌کشد؟ ما الان چقدر علماى بزرگ و عرض مى‌کنم مدرسین عالى مقام تو حبس‌ها،توى تبعیدگاه داریم، مى‌دانید

    شما؟ الان چند نفر از این علماى ما توى زندانند و چند نفر از این علماى ما در تبعیدگاه‌ها دارند بسر مى‌برند، معذالک همین‌ها بودند که تبعید شده بودند قبلاً، حالا که آمده‌اند همین‌ها بودند که مشت‌شان را گره کردند و بر خلاف دولت صحبت کردند و بر خلاف شاه صحبت کردند، دوباره هم گرفتار شدند. همین آقاى محترمى که، جوان بزرگوارى که در همین دیروز، در عصر فاتحه دیروز آن صحبت‌ها را کرده است، او حبس بود و این عرض مى‌کنم که تبعید بود و مظنون هم این هست بلکه شاید بیشتر از آنکه این هم حالا یا گرفتندش یا فردا بگیرند، او را اما از حبس در آمده و مشتش را گره کرده. بچه اسلام این است، مسلم این است. مسلمان اگر بخواهد اهتمام به امور مسلمین نداشته باشد که‌مسلمان نیست لیس به مسلم. من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم هى هم بگو لااله الا الله، مسلم نیستى تو. اسلام آن است که به درد مسلمین بخورد، مسلم آن است که به درد مسلمین بخورد، برسد به درد مسلم که آقا کشتند جوان‌هاى ما را، ما بى تفاوت باشیم؟ کشتند علماى ما را، ما بى تفاوت باشیم کشتند مومنین و مسلمین را، ما بى تفاوت باشیم؟ ما راضى بشویم به این امر؟ ما کارى بکنیم که از آن انتظار رضایت بشود؟ باید ما خودمان را عوض کنیم، این جوان‌هایى که از ما حبس رفتند، تبعید شدند، الان هم تبعید هستند اینها بعد از اینکه یک دوره تبعیدشان را، حبس شان را تمام کردند و آمدند دوباره به قم، باز همان مصائب را شروع کردند و همان تبعلیغات را شروع کردند و باز رفتند به تبعیدگاه، اگر ده دفعه دیگر هم آنها را برگردانند همانند، براى اینکه اینها تربیت شدند، تربیت اسلامى شدند. اگر حضرت امیر را صد دفعه بکشند و زنده بشود باز همان است، همان حضرت امیر است و اگر من تنبل هم هر، دفعه بکشند یا به یک محلى بفرستند، تبعید کنند، من همان آدم تنبل هستم

     
  61. صحیفه نور

    سى ماده مى‌نویسند که همه‌اش موادى است که خوب، به نفع بشر است و یکى‌اش را عمل نمى‌کنند، در مقام عمل، یکى‌اش عمل‌شود. این اغفال است، افیون است این براى توده‌ها، براى مردم
    این متفقین، این اشخاصى که امضاء کردند حقوق بشر را و اعلامیه حقوق بشر را، اینها به جان ما یک همچو اشخاصى را گماشتند و یک همچو اختناقى را. (آزاد است بشر!) اما ایرانش چطور؟ یک را گماردند و یکى را گذاشتند آنجا، قبلاً او را گذاشته بودند، همه آزادى‌ها را سلب کرده بود، اینطور اجتماعى که حالا مى‌شود، آنوقت انیطورها نمى‌توانستند، نمى‌کردند یا روشن نشده بودند باز مردم.

     
  62. صحیفه نور

    ما مى‌خواهیم که مملکت ما از آن نقطه اولیش تا آن آخرش جورى باشند، طورى سلوک بکنند که مایه افتخار یک مملکتى باشد، بگویند آقا ما امیر کبیر داریم، وزراء سابق، مشاورین سلاطین سابق علما بودند، على بن یقطین بوده است، گاهى ائمه اطهار علیهم‌السلام – بوده‌اند

    دو هزار بهایى را با پانصد دلار ارز به هر یک و هزار و دویست تومان تخفیف هواپیما فرستادن به لندن (و اینها در روزنامه دنیاست) یک شخصى به من گفت که یک معامله‌اى کرده است شرکت نفت با ثابت پاسال و در این معامله تخفیفى داده است که بیست و پنج میلیون تومان در این تخفیف نفع برده است، براى نفع این جمعیتى که فرستادند به لندن بر ضد اسلام. این وضع نفت ما، این وضع ارز مملکت ما، این وضع هواپیمایى ما، این وضع وزیر ما، این وضع همه ما، سکوت کنیم باز؟!

    قضیه این چیزهایى که مى‌گذرانند که یکى‌اش هم همین اعلامیه حقوق بشر است، این براى اغفال است نه اینکه یک واقعیتى دارد. یک چیز خیلى خوش نماى بازرق و برقى را مى‌نویسند،

     
  63. صحیفه نور

    بنده در این مدت که از ایران خارج بودم و دعاگوى همه آقایان بودم و حالا که برگشتم به خدمت آقایان براى خدمتگزارى، خدمت به روحانیت، خدمت به آقایان علماء و فضلاء، خدمت به جامعه ایرانیها، حالا مى‌بینم که رفقائى که ما داشتیم، با ریش سیاه اینجا گذاشتیم با ریش سفید تحویل مى‌گیریم. مااشخاصى در زندان داشتیم که وقتى که از پیش ما رفتند در زندان، سالم بودند، قوى بودند، وقتى که از زندان بیرون آمدند، آنهائى که زنده مانده‌اند و از زندان بیرون آمده‌اند، ضعیف شده‌اند، پیرمرد شده‌اند، مریض شده‌اند.

    این نیروهاى انسانى که از دست ما رفته است، این از همه چیزها بالاتر بود. جنایاتى که سلسله پهلوى در جامعه ما کرد، شاید هیچ جنایتى بالاتر از این جنایت نبود که نیروهاى فعاله انسانى ما را یا از بین بردند یا فعالیت آنها را خنثى کردند براى مدت‌ها ى زیاد. آنهائى که باید به این امت خدمت کنند مثل علماى اعلام و اشخاص روشنفکر، اینها را در زندان بردند، ده سال پانزده سال، پنج سال در زندان اینها را بردند، صرف نظر از آن زجرهائى که به اینها کردند، آن خلاف انسانیت‌هائى که با این اولیاء خدا کردند، این نیرو را هدر دادند، یعنى نیروئى که باید در جامعه فعال باشد اگر مدرس است، عده‌اى را تربیت بکند، اگر محصل است خودش تربیت بشود، اگر فعالیت‌هاى سیاسى دارد، فعالیت سیاسى بکند، فعالیت‌هاى مذهبى دارد فعالیت‌هاى مذهبى بکند، تمام اینها را اینها به هدر دادند.

     
  64. صحیفه نور

    همه‌اش مال ملت است، مال خودشان نیست، برداشتند و فرار کردند و در بانک‌هاى خارجه انبار کردند و اگر چنانچه ما دستمان رسید محاکمه‌اش مى‌کنیم، توانستیم که او را بیاوریم به اینجا و محاکمه بکنیم، یعنى تحویل ما دادند، محاکمه‌اش مى‌کنیم، محاکمه حضورى و اگر تحویل ندادند او را ما محاکمه غیابى مى‌کنیم و او را محکوم مى‌کنیم و آن مقدارى که در ایران دارد از او مى‌گیریم، آنى که در بانک‌ها دارد اعلام مى‌کنیم که این محکوم است و مال ملت است، حق ندارد بانک به محمدرضا بدهد چیزى را که از مردم خورده است. حالا ما فرض مى‌کنیم که خیر ایشان اموال شخصى دارد و آن اموال شخصى را به ارث از پدرش فرض کنید رسیده به او و آن اموال شخصى را مى‌دهد و جبران مى‌کند. خوب، این ده سال حبسى که کرده و این قدرت انسانى را تلف کرده کى جبران مى‌کند؟ کى مى‌تواند جبران کند این ده سال حبس، پنج سال حبس این علما، این دانشمندان، این رجال سیاسى که اینها را به به هدر داده است یعنى در یک محفظه‌اى نگه داشته اینها را تا قوایشان هدر رفته، فعالیت هایشان هدر رفته، اینها دیگر جبران نمى‌خواهد؟! اگر یک کسى را هدر دادند همه زندگیش را، اینها را جبران کى میکند؟ اینهمه جراحت که بر اشخاص، بر قلوب مومنین، بر قلوب پیرزنها، پیرمردها، جوانها وارد کرده است، اینها را کى جبران مى‌کند؟

     
  65. صحیفه نور

    اصلاً رژیم سلطنتى از اول خلاف عقل بوده، خلاف قانون، خلاف قانون اساسى است. رژیم سلطنتى، در قانون اساسى، در حقوق بشر این است که هر ملتى باید خودش سرنوشت خودش را تعیین کند، یعنى ما الان خودمان باید سرنوشت خودمان را تعیین کنیم، ما حق نداریم سرنوشت اعقابمان را تعیین کنیم، اعقاب ما بعد مى‌آیند، خودشان سرنوشتى دارند به دست خودشان باید باشد، نه به دست من و شما.

    رژیم سلطنتى اگر معنایش این باشد که یک سلطان خودش باشد و ملت تعیینش کند، این رژیم سلطنتى نیست، این یک سلطانى است که مردم تعیینش کرده‌اند که شاه باشد اما اگر مردم ما فرض کنیم که تعیین بکنند سلطان را و اعقاب او را، آقا سرنوشت خود شما با شماست، سلطان را سلطان کردید، چون خودتان بودید، بسیار خوب، شما چه حقى دارید که اعقاب یک کسى را که براى یک کس دیگر مى‌خواهد سلطنت بکند شما تعیین مى‌کنید چه حقى دارند پدرهاى ما که سرنوشت ما را تعیین بکنند؟ رژیم سلطنتى خلاف قانون اساسى است، خلاف حقوق بشر است، لهذا نباید باشد. رژیم سلطنتى فاسد است همه‌اش، حالا فرضاً که خیلى عادل هم باشد، خلاف حقوق بشر است.

     
  66. صحیفه نور

    این اختناقى که از همه اطراف بر ما سلطه داشت و این اختناق را از بین ببریم و مملکت براى خودمان باشد، خودمان اداره‌اش بکنیم، خودمان چه، نمى‌توانید اداره بکنید؟! مگر دزدى باید کرد؟ حتما باید یک دزدى باشد تا بتواند اداره کند؟!

    مى‌گوئیم که این اقتصاد را ما باید درستش کنیم. اینها که سر کار بودند و این سر سلطنت و دولت و اینها، این حرف‌ها بودند، دیدید که چقدر از این مال مردم خوردند، اقتصاد ما را به عقب راندند. آقا مصیبت‌ها بر این ملت وارد شده و ما غافلیم.

    من که در فرانسه بودم، از این اطراف مى‌آمدند سراغ من، من جمله از آلمان مکرر آمدند اینهائى که در نیروهاى اتمى کار مى‌کنند، مطالبى اینها مى‌گفتند، من جمله اینکه نمى‌گذارند که ما چیز بفهمیم. چند صد نفر آنجا برده‌اند و مى‌خواهند نیروى اتمى درست کنند براى خودشان، مى‌گویند نمى‌گذارند کار بکنیم، علاوه بر این مى‌گویند که، اینکه الان دارند درست مى‌کنند، براى مملکت مضر است. آنهائى که در همانجا کار مى‌کردند به ما گفتند که این کار براى مملکت مضر است خطر دارد براى مملکت اینها

     
  67. صحیفه نور

    تا ما برسیم به یک حکومت اسلامى، به یک حکومت عدل، به یک حکومتى که منافع شما را، نه حکومت مى‌تواند بخورد، نه مى‌تواند به غیر بدهد، ما یک همچو حکومتى مى‌خواهیم، یک حکومت ملى و اسلامى، یک جمهورى که متکى بر راى خود مردم باشد، مردم آزادانه راى بدهند، نه مثل این 50 سال که هیچ کس در هیچ چیز آزاد نبود، نه مثل این سى و چند سال که ما به اسارتها کشیده شدیم، به زحمتها کشیده شویم،

    منافع ما، چیزهاى که ما داشتیم، مخازن ما را بردند، خوردند، الان هم در بانکهاى خارجى اینهایى که مال مخازن ما هستند موجود است به اسم محمدرضاخان، به اسم عائله او، به اسم مثلا آنهائى که وابسته به او هستند. همه چیز ما را آنها برده‌اند، یک ملتى را فقیر کردند و از اینجا رفتند و فرار کردند
    اگر ما فرهنگ داشتیم که این بازى‌سرمان در نمى‌آمد. اگر ما رجال فرهنگى داشتیم، رجال مستقل است، رجال فرهنگى، فرهنگ مستقل باید باشد. مگر مى‌گذارند اینها؟ مگر سازمان امنیت مى‌گذاشت که این کارها درست بشود؟

    اقتصادمان را از بین بردند

     
  68. با سلام و خسته نباشید…دیروز در محفلی از دوستان صحبت شما بود که دنبال چه هست؟ اصلا در این وانفسا و شاهکار ولایت در ایجاد پاسخگو نبودنترین حکومت جهان و این اوضاع و احوال اجتماعی چه جای امید به اینکه شاید تغییری در اوضاع پدیدار آید. البته بنظر میرسد که طرح نام شما در این جلسات بهانه ای است برای پرداختن به موضوع اصلی سئوال که آیا اصلا امیدی هست؟ راستی چرا باید مردی تنها در کنار اتوبانی که هزاران اتومبیل از کنارش رد می شوند بایستد و ببیند که سرنشینان چگونه در اتومبیلهای گرم خویش نگاهی هم به او میکنند و ابراز احساساتی از دور. این آدم دلش به چه چیزی خوش است؟
    این یک سئوال تاریخی است و بنظر میرسد همه مصلحین در طول تاریخ با آن مواجه بوده اند. مثلا پیامبران در اوج درگیری مردم با بدترین شیوه های زندگی به صحنه می آیند و به زندگی جدیدی دعوت می کنند که پایه آن بر تغییر نگاه است و از مردم دعوت می کنند که از زاویه دیگری هم به زندگی نگاه کنند. عکس العمل توده های مردم هم جالب است و اکثرا این دعوت را رد می کنند و اصرار بر شیوه قبلی دارند. پیامبران و مصلحین آنها را به زندگی بهتر دعوت می کنند ولی مردم نمی پذیرند یا به سختی قبول میکنند. بنظرم بهترین حالت را برتولت برشت در کتاب “زندگی گالیله” توضیخ می دهد و از همه دوستان خواهش میکنم که حتما این کتاب را پیدا کنند و بخوانند. در فرازی از این نمایشنامه دوست گالیله ازاحتمال آگاهی مردم نا امید است و می گوید” اگر به این عوام یک ستاره دنباله دار نشان دهی از وحشت بلائی که ممکن است سرشان بیاید هر کاری می کنند ولی اگر با استدلال حزفی را بزنی نمی پذیرند”. کشیش جوانی زندگی آرام پدر و مادر روستائی خویش را تعریف میکند که چگونه خدای کشیشان به کمک زندگی آنها می آید و آرامشی به آنها می دهد در اوج بدبختی شان. زن خدمتکاری که برای گالیله کار میکند او را از رفتن به دربار حاکمان باز میدارد که آنجا اگر چه اهل علم هستند ولی آخوندها هم هستند و با وجود آنها امیدی به حرف حساب نیست. این ها واقعیت است ولی باید پرسید که گالیله به چه امید دارد؟
    گالیله در این مباحثات به نکته جالبی اشاره می کند و دلیل امیدواری خود را توضیخ میدهد. او می گوید امید من به آن عقلی است که یک ملوان در هنگام رفتن روی دریا بکار میبرد و همه پیشبینیها را انجام میدهد. یا آن زن خانه داری که برنامه روزانه زندگی خویش و خانواده خود را برنامه ریزی می کند. اینها همه یعنی اینکه “عقل” همچنان زنده است و به عبارت دیگر عقل هیچگاه تعطیل نمی شود. گالیه به آن کشیش می گوید که اگر پدر و مادر تو در روستا بفهمند که اختراع من می تواند برای آنها آب را از زمین براحتی بکشد و محصولشان چند برابر شود اصلا دیگر نیازی به خدای کشیشان و آخوندها نیست که برای آنها آرامش بیاورد قطعا به حرف من توجه خواهن کردو آنها اگر ببینند می پذیرند.
    حکایت مصلحین همین است. در حقیقت آنها چون فروشندگانی هستند که کالائی را به بازار زندگی عرضه میکنند. عملکرد حکومت ایران که آشکارا در جبهه مقابل منافع مردم قرار گرفته بخودی خود متاع نوریزاد و دیگران را جذاب می نماید. این اشتباه بسیار بزرگ حاکمان این مملکت است که مثل کالاهای چینی بنجل بون سیاستهایشان آشکار شده است ولی هنوز بر فروش آن اصرار دارند. شرکتهای تجاری موفق آنهائی هستند که خودشان با توجه به اوضاع بازار محصولات و شیوه های کاری خود را تغییر می دهند. این اصل همه جا هست. هر کالائی منحنی زندگی خودر ادارد و یک جائی به مرحله مرگ میرسد. حکومت و ایده های آن هم همین گونه هستند. اگر تغییری در لحظه مناسب نداشته باشد باید محو خود را نظاره گر باشد. امروز در اقتصاد، سیاست و اجتماع “چینی” و “بنجل” کالای ولایت از این دست در هر کوی وبرزنی آشکار است. اگر تغییر ندهی باید جایت را به نو بدهی. درست مثل تلفن همراه. چه بخواهی و چه نخواهی می آید چون برای مردم منافع دارد.
    امروز هم مردم در این فکر دارند میافتند که این مرد مسن در کنار این اتوبان چه میخواهد و چه میفروشد؟ آن زن و شوهر و آن پیرمرد بیمار در حصر و این زندانیان خشونت چه کالائی دارند که رقیب حکومت شده اند؟ آیا متاع آنها بهتر است یا این متاع چینی؟ آیا کسی که از کارخانه بنز ماشین پراید تولید می کند بهتر است یا آنکه از پراید به بنز میرود؟ اینها سئوالات بسار ساده ای هستند با جوابی بزرگ. آیا این نظامی که از قدرت به ذلّت میبرد و یک کشور را اینگونه آواره و بیچاره میکند بهتر است یا آنکه این نمی کند؟ آیا دوره “می جی” در ژاپن که یک حاکم 15 ساله بودائی طی 60 سال کشور درمانده ژاپن را به اوج قدرت رساند بهتر است یا تفکر آیت الله هائی که یک کشور انقلابی را به سرزمین دزدان و متعادین و مهاجرین و ورشکستگان تبدیل کرده است؟ کدام بهتر است؟ .بنظر میرسد که حرف نوریزاد همین باشد..او کالای خود را در کنار بزرگراه همّت پهن کرده و بقول خودش ” میفروشمش”..کسی هست بخرد؟. از این کنار خیابان ایستادن و دستفروشی هم اجری نمی خواهد مگر یک لبخند و یک چهره شاد.نمی بینی از چه چیزهائی انرژی می گیرد؟. بیایید همه کسانی که از کنارش رد میشویم به احترامش چراغهای ماشین خود را یکبار روشن و خاموش کنیم. همین. بیاید به توزیع کننده انحصاری جهل و بدبختی بگوییم کالایش چینی است و ما اینرا فهمیده ایم و به او بگوییم که دنبال چیز دیگری هستیم. دنبال خدائی می گردیم که برای بدبختیهای روز افزون برایش دعای توسل نخوانیم.دنبال خدائی هستیم که بدرگاهش شکر کنیم از آسایش و امنیت. به مقام عظمای ولایت بگوییم ای عزیز، ما با همان عقلی که در نانوائی سنگگی نان سوخته را نمی خریم این کالای شما را هم نمی خواهیم.سوخته است ، زود بیات میشودو آدم دل درد می گیرد.لطفا آرد و تنور و شاطر و ترازو واخلاقت را درست کن. نانوائی دیگری هم هست. نوریزاد دیروز کنار بزرگراه همّت تبلیغش را میکرد. اخلاقش خوب است و جنسش براه. بازار رقابتی است نه انحصاری.

     
  69. 30 امین نامه نوری زاد به رهبری !
    در آستانه بزرگداشت انقلاب 57 قرار داریم، نوری زاد ارجمند بیا و با آن قلم سحرآمیزت از آمال و آرزوهای این ملت در انقلابی که بزرگترین انقلاب قرن نام گرفت – بلحاظ شرکت وسیعترین اقشار مردم در انقلاب – با رهبری سخن بگو، از شور و شوق همه ملت در روزهای اول انقلاب ، از خوشحالی مردم بخاطر رهایی از استبداد و آزادی زندانیان کثیری که عمر خود را در زندانهای پهلوی سپری کرده بودند، به یاد آر استقبال پرشور مردم در آن روزهای به یاد ماندنی راکه فرزندان از بند رسته را بر دوش خود از جلو زندانهای رژیم تا منزلشان بدرقه میکردند، از “صفر قهرمانی ها و عمویی ها با 25 سال زندان ” از طالقانی ها ، منتظری ها ، رفسنجانی ها ،سر حدی زاده ها ، از قهرمانی بهزاد نبوی ها ، رجایی ها و مصطفی خمینی هاو هزاران هزار مبارزین با نام و بی نامی که در دوره پهلوی به شهادت رسیدند و با خون خود نهال نوپای آزادی و جمهوریت را آبیاری کردند سخن بگو.
    در نامه ات به رهبری یاد آوری کن چگونه همه آحاد این ملت با هر فکر و اندیشه و مرام ومسلک و مذهب با وحدت کلمه با رهبری امام خمینی این انقلاب را به ثمر رسانیدند. طوری با قلمت اعجاز بیافرین که نسل جوان ما بدانند که آرمان و آرزوی پدرانشان جز نیکبختی و آزادی و رفاه فرزندانشان نبوده است ، از دلایل عقیم ماندن این انقلاب با شکوه با رهبری سخن بگو، از اشتباهات و نامهربانی ها ، تندروی ها و افراطیگری ها از خشونت های ناروا سخن بگو.
    در ” پیشنهادات خیرخواهانه ات ” از رهبری تقاضا کن شور و شادی را یک بار دیگر مثل اول انقلاب به ملت باز گرداند، از ایشان بخواه با فرمان عفو عمومی و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و آشتی ملی امکان بازگشت تمام مهاجرین را به کشور فراهم سازند.
    باور نکردنی است ما نخست وزیر دوران انقلاب را هنوز در حبس و حصر ببینیم، زمان آن رسیده است که با خادمان این انقلاب آشتی کنیم !
    اطمینان دارم جمهوری اسلامی با این حرکت قدرت خود را در میان سایر ملتها دهها بار افزایش خواهد داد، جامعه ما را “با وحدت ملی ” و با سرعت لازم بسوی پیشرفت و عدالت و رفاه همگانی رهنمون خواهد ساخت.
    بیا و در 30 امین نامه ات بذر امید به پیروزی نهایی و ساختن ایرانی آزاد و آباد را در دل جوانان این ملت بکار.
    شما از صادق ترین نیروهای این انقلاب و فرزند جبهه و جهاد بوده اید خدا را چه دیدید شاید خواست شما اجابت شود وشادی همگان فراهم گردد.
    با احترام

     
  70. سلام استاد
    با خواندن فجایع رخ داده در زندان های ایران ، عرق شرم بر پیشانیم مینشیند و از خودم این سوال رو میپرسم که من چه کرده ام آیا اگر من به جای این عزیزان بودم قادر به تحمل این همه فشار میبودم ، ولی هرگز نمیتوانم جلوی سرازیر شدنه اشکهام رو بگیرم.

     
  71. سید مهدی عزیز
    تو را بجان مادرت دیگر از این خاطره ها ننویس . آنقدر به قلبم فشار آمد که نزدیک به سکته هستم

     
  72. علی اکبر ابراهیمی

    من می خواهم با شما مصاحبه کنم. بر مبنای همان دو کتیبه. امیدوارم این مصاحبه انجام شود. با تشکر.

     
  73. علی اکبر ابراهیمی

    برادر بزرگوار جناب آقای نوری زاد
    من اخیرا دو سند را پیش روی سفارتخانه های کشورهای 5+1 در تهران قرار داده ام. و یا بعبارتی دو کتیبه.
    این اقدام که مواضع سیاسی و اهداف همه جانبه من با آن پی گیری شده ممکن است مرا به سوی محدودیت بکشاند و به من صدمه بزند. از این روی می توان نام تحصن را نیز بر آن نهاد.
    مهندس موسوی می گفت من با نظر تو موافق نیستم اما جانم را فدا می کنم تا تو بتوانی نظرت را ابراز کنی.
    برادر بزرگوار جناب آقای نوری زاد
    من روز یکشنبه پس از انجام موفقیت آمیز مکاتبه دوم خود با سفارتخانه های کشورهای 5+1 در تهران به دیدار شما در مقابل وزارت اطلاعات آمدم اما نتوانستم از شما بخواهم برنامه آن روز خود را تغییر دهید و با من بیایید برویم به یک جای کم حساسیت تر تا با هم مصاحبه کنیم.
    از دستشویی سوال کردم و با شور و شعف داشتم احساس می کردم که من و تو //////// توی بارگاه استبداد. همو که علاقه بیمارگونه ای برای /////// منتقدین داشته است. یکبار دیگر از شما معذرت می خواهم.
    برادر بزرگوار جناب آقای نوری زاد
    من می خواهم با شما مصاحبه کنم. لطفا آماده باشید که من برای دیدار و مصاحبه با شما طی هفته های پیش رو برنامه ریزی کنم. چنانچه این برنامه ریزی از سوی شما باشد هم که چه بهتر. اگر با مسایل روزمره و بخصوص کمبود وقت آزاد برای اندیشیدن مواجه نبودم قطعا برنامه ریزی برای انجام شدن این مصاحبه برایم بسیار ساده تر بود.
    با تشکر.

     
  74. سلام آقای نوری زاد
    شما چه خوب میبینید و تحلیل می کنید آدم یاد شرلوک هلمز میوفته که با یه نگاه ریز و درشت طرف مقابل را می فهمید
    می بینید این وزارت اطلاعات چه انسان های خوبی هم دارد! به نظر شخص من هشتاد نه نود درصد بدنه اینها خوب هستند اما امان از رئیس و بالاسری ها که با دستورات و رفتار غلط خود باعث می شوند اینها هم آن نباشند که میخواهند چون به قول خودشان در یک تشکیلات فرمانده دستور میدهد و بقیه قبول می کنند
    راستی فردا سه شنبه است و روز موعود پس دادن وسایل ..فکر کنم من بیشتر از شما هیجان زده هستم که آیا فردا به یکی از خواسته های چند ساله خود کامل و صحیح و سالم خواهید رسید؟؟؟
    پیروز و ثابت قدم باشید

     
  75. افاضل از حرم امام رضا

    به نظر من یک وزیر خوب و مردمی اونی هست که میان مردم باشه و گاه گاهی مشکلات واقعی مردم از نزدیک کسب کنند و در رفع مشکلات انجام وظیفه کنند. این وزیران چندین ساله فقط چیزی شبیه سخنگو وزارتخانه ها بودند و هستند . در حالیکه حقوق و پاداشی که میگیرند بیتالمال هست و حلال حرامی داره.

     
  76. “شبی در طبقه منفی چهار وزارت کشور”

    گوشه ای از جنایات ماموران امنیتی نظام در بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور در سال88 از زبان یکی از دانشجویان کوی دانشگاه:

    ما در یک گروه ۴۶ نفره توسط یک مینی بوس به زیرزمین وزارت کشور انتقال پیدا کردیم. در داخل مینی بوس چشم دانشجویان بسته شد. روی صندلی هایی نشانده شدیم که بر قسمت بالای صندلی سرپوشی حلبی مانند قرار داده شده بود که بالای سر قرار می گرفت. در طول مسیر به طور دائم با باتوم روی این حلبی ها می کوبیدند که صدای وحشتناکی در گوش ما ایجاد می کرد و بدترین نوع شکنجه روانی در آن زمان بود. پس از طی مسیر به ناحیه ای رسیدیم که از حرکت چرخشی رو به پایین مینی بوس متوجه شدیم که در حال ورود به یک زیرزمین هستیم. بعدها در زمزمه های ماموران و نیروهای لباس شخصی همراه فهمیدیم که این زیرزمین در وزارت کشور واقع است.
    زیرزمین یک محوطه حدودا صد متری بود که کف آن پوشانده از خاکستری سیاه بود که از آن بخار برمی خاست. پس از آن به محوطه وارد شدیم مجبورمان کردند روی زمین دراز بکشیم و سپس وادار به غلطیدن روی زمین مان کردند. باید به گونه ای غلط می زدیم که سرمان به پای ردیف بعدی برخورد نکند به محض برخوردی کوچک، با باتوم و لگد بر سر و بدنمان می کوبیدند. دائما می گفتند که “می خواهید انقلاب کنید…” و سپس فحش های هرزه و ناموسی بود که پشت سر هم نثارمان می کردند. برای جمع حدودا پنجاه نفری ما بیش از بیست نیروهای گارد و لباس شخصی در این محوطه حضور داشت. در مرحله بعدی، روی زمین نشسته و به طور متناوب به ما دستور نگاه کردن به زمین یا سقف را می دادند. پس از آنکه چند دقیقه ای دستور خیره شدن به زمین به ما می دادند،
    به ناگهان از پشت با باتوم و لگد بر سر و گردنمان می کوبیدند. یا در حالی که سر ما رو به پایین بود و به زمین خیره شده بودیم، سرباز وظیفه ای که در سنگدلی از ماموران گارد هم بدتر بود، با لگد بر سر برخی دانشجویان می کوبید و می گفت که “چرا به زمین نگاه نمی کنی؟؟” درحالی که سر همه دانشجویان رو به زمین بود.
    برخورد با دانشجویانی که قصد استفاده ازدستشویی داشتند به شدت وحشتناک و غیر انسانی بود. اولا اینکه دستشویی بدون در و پوشش بود و کسی که به دستشویی میرفت در معرض دید بود ، ثانیا زمان دستشویی ٣۰ ثانیه بود. پس از تمام شدن سی ثانیه دانشجویان را با غیرانسانی ترین شکل ممکن به بیرون پرتاب می کردند.یکی از رقت بارترین صحنه ها که هرگز از مقابل چشم دانشجویان پاک نخواهد شد، زمانی بود که زمان سی ثانیه یکی از دانشجویان به پایان رسید در این هنگام مامور دستشویی با لگد و درحالی که این دانشجو هنوز عریان بود او را از دسشویی به بیرون پرتاب کرد و به وسط جمع دانشجویان انداخت.
    یکی از دانشجویان از ناحیه چشم دچار آسیب شده بود. وی به ماموری که نزدیکش بود گفت که چشمش به شدت درد می کند و در حال از دست دادن بینایی خود است اما نه تنها به وی یک پارچه کوچک برای قرار دادن روی چشمش ندادند که بدتر با مشت و لگد بر صورتش کوبیدند. دانشجوی دیگری از ناحیه پا با شکستگی روبرو شده بود به گونه ای که به گوشه ای افتاده بود و نمی توانست حرکت کند، اما حتی به او هم رحم نمی کردند .
    حتی آب را از دانشجویان دریغ کردند. برای یک مرتبه که می خواستند به دانشجویان آب بدهند به انها دستور دادند سرهای خود را بالا بگیرند و دهان را باز کنند. سپس به طور ردیفی ظرف آب را برای چند لحظه از بالا روی دهان دانشجویان ریختند. … غذایی که به ما دادند ماکارونی ماسیده ای بود که بدون قاشق در کف دستهایمان ریختند. می گفتند اگر یک رشته روی زمین بیفتد باید از روی زمین بردارید و بخورید. اگر کسی بر نمی داشت با لگد بر سرش می کوبیدند . دانشجویان به زحمت می توانستند دستشان را به دهانشان برسانند. اما از ترس مجبور بودند غذایی که روی زمین می افتاد و با خاکستر و کثافت پوشانده میشد را بردارند و بخورند . همین کار در موقع دادن صبحانه!! تکرار شد . برای صبحانه یک لقمه کوچک نان که وسط آن پنیری قرار داده شده بود به دانشجویان می دادند و می گفتند با بغل دستی خود نصف کنید . نان خشک بود و کوچک در نتیجه هنگام نصف کردن لاجرم خرده های ان روی زمین می ریخت. باید خرده های نان را از لای خاکستر برمیداشتیم و می خوردیم اگر این کار را نمی کردیم با لگد . باتوم بر سرمان می کوبیدند .
    یکی دیگر از رفتارهای زشت و کثیف با دانشجویان شکنجه جنسی آنها در منفی چهار وزارت کشور بود که زبان از گفتن و بازگو کردن آن شرم دارد. رفتارهای غیرانسانی و شکنجه آمیز به منفی چهار وزارت کشور محدود نبود. پس از انتقال ما به پلیس امنیت نیز شکنجه جنسی به نوعی انجام شد.
    حضور یک روزه ی ما در منفی چهار وزارت کشور، بدترین روز زندگی مان بود که هرگز از ذهن ما پاک نخواهد شد. یکی از ماموران که به محوطه ی زیرزمینی آمده بود، می گفت اینجا از گوانتانامو هم هزاربار بدتر است. الفاظ رکیک و توهین های ناموسی که به ما می کردند، فراموش ناشدنی است. در برخی لحظات واقعا فکر می کردیم که برای همیشه اینجا خواهیم ماند و هیچ کس یه داد ما نخواهد رسید. یکی از رقت بارترین لحظات، زمانی بود که تقریبا بعد از یک ساعتی که در منفی چهار روی زمین غلط داده بودندمان، دور هم جمع مان کردند. در این حال یکی از دانشجویان شروع به گریه کرد و ناگهان همه زدند زیر گریه… .
    هنگامی که به پلیس امنیت آوردن مان، رئیس دانشگاه – دکتر رهبر – به همراه یکی از نماینده های مجلس آمده بود. در حالی که خبرنگارانی برای عکس گرفتن از این حرکت افتخارآمیز! رئیس دانشگاه همراهشان بودند، به هر دانشجو یک تیشرت هدیه دادند! تا لباس های پوشیده از خون دانشجویان در معرض دید مردم قرار نگیرد. سوالی که از ذهن همه ما می گذشت این بود که دکتر رهبر در شب حمله کجا بود و چرا هیچ کاری برای جلوگیری از حمله نکرد؟ تلقی عموم دانشجویان این بود که آمدن رهبر به پلیس امنیت هم حرکتی تبلیغی بود، چون اگر به واقع به فکر دانشجویان بود باید در مقابل حمله به کوی دانشگاه مقاومت می کرد… .
    آیا قابل تصور است که در کشوری که حکومت آن ادعای اسلامی بودن دارد چنین فجایع و جنایات غیر انسانی ای رخ دهد؟ چه کسی مسئول ایجاد چنین بازداشتگاه وحشتناکی در “وزارت کشور” این مملکت است؟ آیا به راستی وزارت کشور که باید مامن تامین امنیت مردم باشد، شایسته است که به شکنجه گاه دانشجویان بدل گردد؟

     
  77. یادمان رفت در کامنت قبلی از ظرافت ظریفمان هم بگوییم. کفگیرمان بد جور به ته دیگ خورده بود , با ظرافتی خاص این ظریفمان برایمان پولکی جور کرد . پتروشیمی که راه افتاد کلی آورین شدیم.
    سره تعداد لایکهای فیسبوکش با برادران شرط بندی میکنیم کلی میخندیم. 4 سالی بود که اصلا نخندیده بودیم. میدانم شما هم یک وقتی به ما خواهید خندید و آرزو بر جوانان عیب نیست ولی فعلا که ما داریم میخندیم. هر وقت لایکهای فیس بوک شما اندازه لایکهای ظریفمان شد آنوقت وقت خندیدن شما ست. البته کاری میکنیم که لایکهای ظریفمان اندازه لایکهای شما شود و باز هم ما میخندیم……برادرانمان را دست کم گرفته اید.

     
  78. “پرسید: به ولایت فقیه اعتقاد داری؟ گفتم: نه. چرا؟ به هزاردلیل”

    آورین – آورین .. البته نه به شما بلکه به سوال کننده.
    ما خودمان چون زیاد از این علوی خوشمان نمی آید به برادرانمان سپرده ایم که فعلا با شما کاری نداشته باشند تا بلکه بخاطر بی عرضه گی و ناتوانی علوی در دک کردن شما از دمه در اطلاعات ایشان را توبیخکی نماییم …. شما هم برای ما فعلا سرگرمی هستید.. با برادران شرط بندی میکنیم که شما چه وقت و کجا پوزتان میخورد.. کلی حال میکنیم . میخندیم.
    نیاز هم نیست نویسنده این کامنت را ناشناس کنی یا با قلمت جوری بنویسی که کسی نفهمد من “رهبر ” کامنت گذاشتم . آخه من که دیگه از کسی نمیترسم . آورین آورین . ولی این علوی را اگر دیدی جایی جوری بنویس که من نفهمم دیدیش والا از توبیخ میره بالاتر.
    کلید اون مکان هم هنوز به حسن جانمان نداده ایم. آنجا قفلش رمزی است و رمزش دست خودمان است . اصلا به شما چه مربوط است دارید مرا عصبانی میکنید ها.
    از امروز هم دستور دادیم مستراح کلانتری و مکان دیگر را بروی شما قفل کنند که دیگر آنجا///////// . آینقدر که ولایت ما راقبول دارید دیگر؟

     
  79. سید ابوالفضل

    آقای مزدک گرامی
    سلام برشما
    لطف کرده اید و خطاب به من نوشته اید :
    “و اما جناب سید ابوالفضل علیه السلام! مرا جناب چه احتیاجی به دلسوزی تو و رحمت الله ات؟تو بجای رگ گردن کمی از تعصبت بکاه و به خرد خود روی بیار.من نوشته ام که اسلام و هر عقیده دیگری میراث بشریست و هیچ گروهی یا فردی و یا مردمی حق مالکیت برآن ندارند که چنین حقی را بخود دهند تا دیگرانی را که مثلا افکار و رفتار و گفته های بزرگان و صاحبان اندیشه را مورد نقد و وهن و فحاشی و یا هر برخورد لفظی قرار دهند.”
    آقای مزدک گرامی !
    آن قدر شتابزده و شاید عصبانی هستی که بعضا سر وته حرف هایت معلوم نیست . مثلا به این عبارت که نوشته ای توجه کن : ” تو بجای رگ گردن کمی از تعصبت بکاه” . مزدک عزیز ! یعنی دقیقا من چه کار کنم ؟ چطوری بجای رگ گردن از تعصب بکاهم ؟ یعنی منظورت این است که از رگ گردنم هیچ نکاهم ؟ راستش اگر می خواستی هم نمی توانستم از رگ گردنم چیزی بکاهم . این شوخی را آوردم که بگویم آرامش خودت را حفظ کن . از عصبیت و عصبانیت ، عقلانیت شکفته نخواهد شد . مولای ما علی (ع) گفته ” در هنگام خشم نه تصمیم . نه تنبیه ”
    اگر واقعا فکر می کنی که من دلسوز شما بوده ام ، خوب این چه اشکالی دارد ؟ چرا باید ناراحت شوی ؟ آیا پاسخ دلسوزی و مهربانی ، سخنان تند و نامهربانی است ؟ راستش را بخواهی من واقعا دلسوز توام .
    من البته شاید بی مورد ، این گلایه را مطرح می کنم . چون شما آن طور که نوشته ای به رحمت خداوندگار من نیز ، نیازی نداری چه رسد به دلسوزی کوچکی چون من . البته چه بخواهی و چه نخواهی چتر رحمت بی دریغ پروردگار من بر همه ی موجودات گسترده است . و او هیچ لحظه ای سایه لطف بی دریغش را از سر هیچ موجودی کوتاه نخواهد کرد . منتها با این نوشته ی شما یاد ضرب المثلی افتادم که مادرم می گفت . و آن چه بود ؟ می گویم . در زمان کودکی هروقت خیلی خودمان را لوس می کردیم و از لطفی که مادرمان کرده بود چشم می پوشیدیم و اصرار او برای قانع کردنمان کفایت نمی کرد سرانجام این ضرب المثل را می زد ” روزی کلاغ از درخت گردو قهر کرد ، چند گردو به نفع صاحبخانه شد ” .
    مزدک عزیز!

    حتما پیش از این ملاحظه کرده اید که در نوشته ای تحت عنوان ” مقدسات و اهانت” که در دو قسمت در همین سایت منتشر شد ، نظرم را راجع به این موضوع بیان کردم . بدیهی است که تکرار آن خالی از فایده است . اما ناگزیرم مجددا بگویم که شما حق داری به آن چه که از نظر دیگران محترم و مقدس است ، اعتقاد نداشته باشی . حق داری آن ها را خرافات و گزافه بدانی . حق داری آن ها را نقد کنی . اما همان طور که گفته ام بر خلاف نظر شما با توهین و فحاشی موافق نیستم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  80. علی اکبر ابراهیمی

    خیال نـقـش تو در کارگاه دیده کـشیدم
    بـه صورت تو نـگاری ندیدم و نـشـنیدم
    اگر چـه در طلبـت همعنان باد شـمالـم
    بـه گرد سرو خرامان قامـتـت نرسیدم
    امید در شـب زلفـت به روز عمر نبسـتـم
    طـمـع بـه دور دهانـت ز کام دل بـبریدم
    به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
    ز لعـل باده فروشت چه عشوه‌ها کـه خریدم
    ز غـمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گـشادی
    ز غـصـه بر سر کویت چه بارها که کـشیدم
    ز کوی یار بیار ای نـسیم صـبـح غـباری
    کـه بوی خون دل ریش از آن تراب شـنیدم
    گـناه چـشـم سیاه تو بود و گردن دلـخواه
    کـه مـن چو آهوی وحـشی ز آدمی برمیدم
    چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نـسیمی
    کـه پرده بر دل خونین بـه بوی او بدریدم
    بـه خاک پای تو سوگـند و نور دیده حافـظ
    کـه بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

    …………………………………………………………………………….

    روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
    مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
    ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
    سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
    اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
    خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
    تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
    سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
    تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
    با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
    مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
    بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
    از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
    غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
    مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
    ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
    شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
    آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
    آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
    زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
    از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
    ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
    غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
    در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت

    ………………………………………………………………………………

    در خرابات مـغان گر گذر افـتد بازم
    حاصـل خرقـه و سـجاده روان دربازم
    حـلـقـه توبـه گر امروز چو زهاد زنم
    خازن میکده فردا نـکـند در بازم
    ور چو پروانـه دهد دسـت فراغ بالی
    جز بدان عارض شـمـعی نـبود پروازم
    صحـبـت حور نخواهم که بود عین قصور
    با خیال تو اگر با دگری پردازم
    سر سودای تو در سینه بماندی پـنـهان
    چـشـم تردامـن اگر فاش نگردی رازم
    مرغ سان از قفس خاک هوایی گشـتـم
    بـه هوایی کـه مگر صید کند شهـبازم
    همـچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
    از لـب خویش چو نی یک نفسی بـنوازم
    ماجرای دل خون گشته نـگویم با کـس
    زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
    گر بـه هر موی سری بر تن حافـظ باشد
    همـچو زلفـت همـه را در قدمت اندازم

     
  81. OSTAD NORIZAD CHAKERTIM DOSTET DARIM ; NABOD BAD HOKOMATE AKHONDHA

     
  82. خدا همراهت باشه
    حتما سعی میکنم یه سر بهت بزنم نوری زاد دلیر
    برکت و انرژی درزندگیت جاری باشه مرد

     
  83. “گوشه ای از جنایات برادران امنیتی در حق فرزندان میهن”
    متن زیر حاصل مصاحبۀ بنیاد عبدالرحمن برومند با یکی از افرادی است که پس از وقایع ۱۸ تیر ماه ۱۳۸۸بازداشت و در آغاز به مدت چند روز در بازداشتگاه کهریزک، و سپس به زندان اوین منتقل شد:

    من ۲۳ ساله هستم و روز ۱۸ تیر۱۳۸۸ در خیابان سهروردی شمالی دستگیر شدم. ٣ مأمور لباس شخصی من و یک نفر دیگر را بازداشت کردند در یک ماشین شخصی (سیرا) انداختند. همینطور در ماشین ما را میزدند. چندین بار با بی سیم تماس گرفتند که ما را به کدام پایگاه [پلیس] ببرند و جواب می گرفتند که جا نیست. تعداد دستگیر شدگان خیلی زیاد بود و ما یک ساعت در شهر گشتیم. ما را اول به پلیس امنیت واقع در خیابان انقلاب بردند و در آنجا به مدت یک روز نگهداشتند. در مدتی که در پلیس امنیت بودیم نه آب داشتیم و نه غذا. آنها ما را مجبور کردند تا اتهامات را بپذیریم. اگر امضا نمی کردیم ما را با کابل یا شلنگ می زدند حیدری فر قاضی بود که در پلیس امنیت حضور داشت و ما با او ارتباط مستقیم داشتیم. او ما را به کهریزک فرستاد. حیدری فر یک فرم برگه آ٤ کپی گرفته بود که باید همه اطلاعات را در آن وارد می کردیم. یک صفحه برای پرکردن بود. یک صفحه هم جرمهای ما بود که از قبل نوشته شده بود. برای همه همان جرایم درج شده بود…اقدام علیه امنیت ملی، تمرد از دستور پلیس، تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی، اجیر شده توسط رسانه‌های بیگانه بی‌بی‌سی و وی او ای…فقط باید انگشت می زدیم.
    … ما را که حدود ۱۶۸ نفر بودیم و در میانمان دانشجو هم بود از پایگاه پلیس امنیت به کهریزک بردند. سن افراد بین ۱۵ تا ۷۵ سال بود. حدود ۱۵ نفر مسن بودند. متوسط سن بقیه بین ۲۲ و ۲۳ بود. ما را در سه اتوبوس به بزرگی اتوبوسهای شرکت واحد بردند. اتوبوسهای قدیمی (ولوو) شاید ٤۰-٥۰ ساله. روی هر دو تا صندلی ٣ نفر نشسته بودیم و وسط اتوبوس هم پر از آدم بود. چشم بند داشتیم و دستهایمان با دستبند پلاستیکی بسته شده بود. تعداد خیلی زیاد بود و همه جا پر بود. اتوبوسها پرده داشتند. همچنین یک اتوبوس پر از دختر نیز وجود داشت. اما ما ندیدیم که آنها را کجا بردند.

    از بهشت زهرا گذشتیم. وقتی از بهشت زهرا گذشتیم، یک ستوان دو نیروی امنیتی گفت که چشم بندها را برداریم. کهریزک جایی در میان بیابان است. سه قسمت وجود دارد تحت نام “قرَن یک ” [مخفف قرنطینه] و” قرَن دو” و “قفس”. حیاط کهریزک در دو سطح است. قرَنها در قسمت پایین و تقریباً زیر زمین هستند. در قسمت بالای حیاط سی چهل قفس بود که در هر کدام یک نفر زندانی بود. دیواری دور این سه قسمت است که بالایش سیم خاردار دارد و همچنین با سربازان مسلح محافظت می شود. ما شنیده بودیم که کهریزک جای وحشتناکی است.
    وقتی وارد شدیم ما را روی زمین نشاندند. توسط سربازان محاصره شده بودیم. یک ستوان دوم برای ما صحبت کرد:
    “اینجا اسمش کهریزک است. کهریزک یعنی آخر دنیا. اینجا همه شما خوی وحشیگری می گیرید. از اینجا کسی زنده بیرون نمیره.”
    آنها ما را گشتند و وارد حیاط شدیم. اسامی ما را گرفتند و مجبورمان کردند تمامی لباسهایمان را درآوریم. همگی کاملاً برهنه بودیم. مجبورمان کردند تا لباسهایمان را توی یک سطل آشغال بیندازیم. ۳۰ دقیقه ما را برهنه نگهداشتند و بعد کتک زدن با چوب و شنلگی بزرگ در حیاط شروع شد. شلنگ های کلفت که بعضی انعطاف داشتند و بعضی سفت بودند. خیلی درد داشت. حدود [ساعت] ۶ یا ۷ بعد از ظهر بود که ما را به “قرَن یک ” بردند. توانستیم یک تکه لباس، هر چه به دستمان می رسید، دور کمر خود ببندیم. در آنجا کسانی بودند که از مدتی قبل آنجا زندانی بودند. برخی از آنها شبیه گرسنگان بیافرایی بودند. خیلی لاغر و گرسنه.
    تعداد ما خیلی زیاد بود به طوریکه در جایی که برای ۲۰ نفر بود ۱۶۰ نفر را گنجانده بودند. بنابراین نمی توانستیم بنشینیم. می بایست ایستاده بخوابیم. نیمی از ما می نشست و نیمی دیگر می ایستاد. اجازه نداشتیم به توالت برویم. همگی چند بار از حال رفتیم. خیلی گرم بود. یک دریچه کوچک برای ورود هوا وجود داشت که شبها از آن بوی گازوئیل می آمد. پنجره ای وجود نداشت. ما برای هوا به در زدیم اما آنها به جایش مثل این بود که با اگزوز ماشین گازوئیل به داخل می فرستادند.
    خیلی تشنه بودیم. این مشکل بزرگی بود. بازداشتی ها درخواست آب کردند اما تنها به اندازه یک تا دو لیوان آب در روز می گرفتیم. یک تانکر روی بام بود که روزی یکبار پر می شد. آب گرم و بسیار کثیفی بود. لیوانی نداشتیم. همگی از یک بطری به نوبت استفاده می کردیم. روزی یک قطعه نان و کمتر از ربع یک سیب زمینی به ما می دادند.
    …روز سوم یا چهارم بود که ساعت ۱۲ ظهر ما را به حیاط بردند. نیمی از ما را مجبور کردند تا روی چهار دست و پا راه برویم و دیگر زندانیان را روی پشتمان ببریم. می بایست آنها را دور حیاط می بردیم. زمین به قدری داغ بود که می سوختیم. بعد از پنج دقیقه روی زمین فقط خون می دیدم که از دستها و زانوان دیگران ریخته بود. من مرد پیری را روی پشتم حمل می کردم. ما دور حیاط را بیست تا بیست و پنج بار طی کردیم. اگر متوقف می شدیم ما را می زدند.
    هر کسی زخمی یا شکستگی استخوان در ناحیه ای از بدنش داشت. محیط به قدری کثیف و گرم بود که هر زخمی بلافاصله چرکی می شد. همه عفونت داشتند.
    …یک پدر و پسر قبل از ما در کهریزک بودند. می گفتند که مدت یکماه در آنجا بوده اند. آنها را پس از تظاهرات [خرداد ماه] دستگیر کرده بودند. پدر طی زمانی که ما در کهریزک بودیم مرد. حدود ۵۰ تا ۵۵ سال داشت. ما تنها سه روز پس از مرگش فهمیدیم. پسرش چیزی درباره مرگ پدرش نمی گفت تا بتواند سهم غذای او را بگیرد. بیشتر نمی دانم. ما وقت صحبت کردن نداشتیم. فشار آنقدر زیاد بود که ما فقط به فکر این بودیم که کجا بایستیم.
    امیر جوادی فر با ما بود. او بلند قامت و خوش سیما بود. آرواره اش شکسته بود و برای خوردن مشکل داشت. ما قطعات ریز نان را به دهانش می گذاشتیم تا کمکش کنیم بخورد. او بسیار ضعیف بود و نمی توانست تند راه برود. به همین خاطر مرتب کتکش می زدند. به من گفت که نمی تواند با چشم راستش ببیند. این روز سومی بود که در کهریزک بودیم. چشمش عفونت کرده بود. سعی کردیم مراقبش باشیم و او را نزدیک در”قرَن” نشاندیم تا هوا بخورد. زمانی که ما را به اوین بردند، جوادی فر بیهوش بود. ما مجبور شدیم او را تا اتوبوسها حمل کنیم. جوادی فر در اتوبوس دیگری با دوستم بود و در اتوبوس مرد. ما جسدش را در حیاط دیدیم.
    محسن روح الامینی هم با ما بود. او سرگیجه داشت. به سرش ضربه زیاد زده بودند. او گفت که در تظاهرات دستگیر شده است. اما نمی فهمید که چرا آنجاست. به قدری شکنجه شده بود که کمرش عفونی شده بود و پر از جوشهای چرکی بود. می توانستم پشتش را ببینم. ما همگی کم و بیش برهنه بودیم. پوست پشتش عفونی و پاره شده بود. ما همگی کتک خورده بودیم اما محسن را در خیابان هنگام دستگیری به شدت زده بودند. به نظر می رسید که چندین شکستگی استخوان داشته باشد … آخرین باری که او را دیدم زمانی بود که ما را به اوین بردند. زمانی که ما را به اوین بردند، امینی تقریبا بیهوش بود. ما مجبور شدیم او را به اتوبوس حمل کنیم. محسن وقتی که به اوین رسیدیم مرد. او خیلی تشنه بود و ما مدام تقاضای آب کردیم ولی کسی به ما توجه نکرد. وقتی که از اتوبوس خارج شد به شدت بالا آورد. او در حیاط اوین مرد. ما چک کردیم. رئیس زندان او را با همان حالت پس فرستاد کهریزک.
    محمد کامرانی هم با ما زندانی بود …خیلی حالش بد بود و هر روز بیمار بود. دو روز پس از اینکه ما را به اوین بردند او بیهوش شده بود. می توانستی آثار کبودی را روی بدنش، دستهایش و بازوانش ببینی. شانه اش زخمی و عفونی شده بود. او را به بهداری اوین بردند. بعد که درباره او پرسیدیم گفتند که در بهداری است. او را به بیمارستان بردند و در آنجا مرد. کامرانی بسیار آرام و مودب بود. احتمالا حدود ۱۹ سال داشت.

     
  84. مرتضی

    هموطن عزیز مزدک گرامی

    میخواهم بگویم سلام ! از این هم خوف دارم که مبادا بجهت کاربرد این لفظ هم در چند پاراگراف متهم به عربیت شوم! .بناچار از الفاظ پارسی ناب مثل درود بر شما استفاده میکنم!
    درود بر شما!

    متن گفتارت را بدقت خواندم ،متاسفانه مطلب علمی منسجمی در آن نیافتم که لایق پاسخ باشد ، زیرا تعهد کردم در حضور میزبان و دیگر عزیزان که از پرخاشگری بپرهیزم و تنها وجوه علمی گفتارت را مورد بررسی و نقد قرار دهم.

    تنها چیزی که بنظرم رسید با تو هموطن گرامی مطرح کنم همین مطلبی است که در کلامت مکرر است و بعنوان کبرای قیاسات استدلالت از آن بهره می بری ،من حوزوی بنظر تو از علمی بهره مند نیستم و آنچه که سی سال است در آن پژوهش و تعمق می کنم سراسر خرافه و اوهام است ، قبول کردم .
    لکن دوست هموطن من بمن بگو آیا عرب بودن یکی از گناهان و معایب روزگار است؟! آیا اگر انسانی در جغرافیائی بدنیا آمد که آباء و اجدادش از نژاد عرب باشند ، بگو دوست من آیا نفس عرب بودن ذنب لا یغفر است ؟!
    آیا اساسا اینطور امور مربوط به خلقت طبیعی انسان مثل سیاه یا سفید یا زرد و سرخ بودن ،اساسا در اختیار خود انسان است؟! نکند شما معتقد به ری سیزم (مکتب تبعیض نژادی) نیز هستی؟آیا چنین است؟

    بمن بگو چه برهانی بر برتر بودن نژاد عرب بر عجم یا عجم بر عرب ، آریائی بر سرخپوست ، و سفید پوست بر سیاه پوست و غیرو وجود دارد ؟

    من خود همانند تو از نژاد ایرانی و آریایی هستم ولی بمن بگو آیا برهان و دلیلی بر برتری عجم بر عرب یا عرب بر عجم وجود دارد که در سرتاسر گفتارت آنرا همچون چماق بر فرق طرف گفتارت می کوبی؟

    عنایت کن که اگر پیامبر اسلام فرضا در مناطق امریکای شمالی به پیامبری مبعوث می شد به همین سبک و سیاق نژاد امریکایی را بر سر دیگران چماق می کردی؟!

    در پایان گفتاری نغز و زیبا از همان پیامبر که تازی میخوانی برایت نقل و ترجمه میکنم تا در آن نیک تامل کنی که تعلیمات محمدی که تازی می خوانی چگونه است :
    قال رسول الله (ص) :
    أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ رَبِّکُمْ وَاحِدٌ وَ إِنَّ أَبَاکُمْ وَاحِدٌ لَا فَضْلَ‏ لِعَرَبِیٍ‏ عَلَى عَجَمِیٍّ وَ لَا لِعَجَمِیٍّ عَلَى عَرَبِیٍّ وَ لَا لِأَحْمَرَ عَلَى أَسْوَدَ «۱» وَ لَا لِأَسْوَدَ عَلَى أَحْمَرَ إِلَّا بِالتَّقْوَى قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم‏… (.
    (معدن اجواهر و ریاضه الخواطر ص ۲۱ – نهج الفصاحه ص ۳۶۵ /۱۰۴۴)

    حاصل فرمایش پیامبر ما این است که : ای مردم! پروردگار همه شما یکیست ، و پدر نسبی (آدم) همه شما یکیست، بدانید که هیچ عربی بر هیچ عجمی (مطلق غیر عرب)برتری ندارد ،و هیچ عجمی بر هیچ عربی برتری ندارد،نیز هیچ سرخی بر هیچ سیاهی برتری ندارد ،چنانکه هیج سیاهی بر هیچ سرخی برتری ندارد مگر به تقوا (خود نگه داری در اندیشه و عمل ) ،زیرا که خدا نیز در قرآن فرموده است همانا با کرامت ترین (کریم ترین) شما نزد خداوند با تقواترین شماست (آنکه در پندار و گفتار و کردار از آفات خویش را مراقبت میکند).

    دوست هموطن عزیز من ! این یک تعلیم از تعالیم محمد پیامبر ماست که مدام به چماق تازی تازی او را می نوازی ،آیا محمد (ص) تبختری به نژاد عربی خود نموده است؟
    دوست من نیک بیندیش.

    با سپاس

     
  85. سلام ،پایدارباشید قبلا هم گفته بودم ایا می شودگروهی کار کنید؟ اخرمردم باید شجاعت و پردلی و حق طلبی رایاد به گیرند اگر مانند این موضع گیری ها سرایت پیدا کند به همه جای کشور که بدون ترس و خشونت مطالبه حقوق خصوصی و اجتماعی خودرا داشته باشند معلوم است که حاکمیت تبدیل به مدیریت پاسخگو خواهد شد
    ضمنا، چون ماشهرستانی ها درکی از جغرافیای ساختمان وزارت اطلاعات ،پل عابر پیاده ، درغربی ،شمالی و رمپ ورودی و خروجی و… نداریم اگر می شود عکسی نقشه ای بگذارید.

     
  86. نظر دهندگان محترم
    عوامل حکومتی رژیم ولایت مطلقه فقیه که برای حفظ نظام یعنی حفظ آقای علی خامنه ای(جمهوری اسلامی = آقای علی خامنه ای “به اشاره صریح آقای علی خامنه ای در سخنرانی پنج شنبه 27/11/1392 به خود حین ذکر جمله “” که مصلحت بدانه نظام جمهوری اسلامی”” رجوع فرمائید”) از روی هر نیتی که دست به هر اقدامی علیه ما مردم ایران میزنند، بهتر است این را بدانند که استبداد از آنها فقط بصورت ابزاری استفاده میکند و به محظ اتمام تاریخ مصرفشان هزینه کلیه اقدامات ضد انسانی استبداد خواهند شد.
    آنچه جامعه ایران این روزها نشان میدهد این است که قاطبه ملت به ماهیت رژیم ولایت مطلقه فقیه پی برده اند و هر چه زمان میگذرد فاصله جدائی مردم از رژیم ولایت مطلقه فقیه بیشتر میگردد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوی دموکراسی و آزادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  87. سلام هم ولایتی
    چقدر خوشحالم که با شما هم ولایتی و هم وطن هستم از جواب بسیار منطقی که به آن روحانی ( آخوند ) جوان دادید خیلی خوشم آمد این ها آزادی اعتراض در کشورهای دیگر را با آب و تاب در سیمای ضرغامی نشان می دهند و فکر می کنند مردم با دیدن آن اعتراض ها به خود می بالند که در مملکت آنها آرامش بر قرار است در صورتیکه تا کنون چند نفر سراغ دارم که با دیدن همین فیلم ها از این رژیم منزجر شده اند آقای نوری زاد چگونه می توانم به آثار شما دسترسی داشته باشم لطفا ً در پای همین کامنت راهنمایی فرمایید فربانت جبار

    ——————-
    سلام جبار گرامی
    آثاری ندارم من
    هرچه هست درهمین سایت است
    با احترام

     
  88. سید ابوالفضل

    آقای نوریزاد عزیز
    سلام بر شما
    می خواهم خواهش و پیشنهاد کنم تعداد پرچم ها را به هفت عدد افزایش دهی . چنین گفته شده که عدد هفت عددی میمون است . ونیز آن را نشانه ی کثرت و زیادی و نیز بی نهایت می دانند .البته این که چنین تفکراتی خرافی است یا نه هم می تواند مهم نباشد . پس بگذار علاوه بر آن مفاهیمی که در ذهن داری ، تعداد پرچم ها حاکی از این باشد که بی نهایت برای صلح و حق جویی ارزش قائل هستی .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  89. یه کلام : دمت گرم !

     
  90. سلام
    نوشتهایت را هر روز میخوانم و با دلواپسی بسیار از اینکه مبادا شما را ببرند و هیچ وقت خبری از قلم تیزتر از شمشیر حکومت، نباشد نمدانم آخر این مبارزه به کجا می انجامد. با آرزوی پیروزی سربلندی و افتخار

     
  91. “من اگرلازم باشد این شخصیت وشآن پوشالی را برمی گیرم وجرمی دهم وبه خاک می اندازم وای بسا مثل حاجی فیروزها صورتم را به سیاهی اندود کنم وقرمزبپوشم وکلاهی منگوله دار برسرگذارم و دایره ای بدست گیرم وبا خنده های تصنعی اما با بغضی درگلوهمینجا جلوی درِشمالی جست وخیزکنم ونوروزباستانی را به مـأموران وظیفه شناس وزارت اطلاعات شادباش بگویم.”

    آقاى نوريزاد. از اين پايين، از اين پايينِِ انباشته از دروغ، تزوير و پليدى، دستم را سايه چشمانم كرده ام و جان پاكى را در آسمان شرف نگاه مى كنم كه مانند پرنده اى سبكبال به اوج رفته است. به شما انسان شريف تعظيم مى كنم.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2754 seconds.