سر تیتر خبرها
هفت پرچمِ سپید سامورایی (روز نوزدهم)

هفت پرچمِ سپید سامورایی (روز نوزدهم)

راه بندان بود وکلافگیِ رانندگان وبوق وبوق وگاه سخنان نامربوط. من دیروزبا اتومبیلم به میعادگاه می رفتم وناگزیرنقطه ای ازاین بلبشوبحساب می آمدم. درحاشیه ی خیابان، جوانی دیدم بلند بالا وزیباروی. دریغم آمد حتی بقدریک جمله ی کوتاه با او همکلام نشوم. به اتومبیلی تکیه داده بود وچشم براه کسی بود لابد. شیشه را پایین دادم وسرم را جلوبردم وبا لحنی که جزمحبت هیچ نداشت به وی گفتم: جوان به این خوش تیپی، حیف نیست شکمش جلو آمده باشد؟

شکمش خارج ازقاعده جلو آمده بود. بیست وهفت هشت سال بیشترنداشت. آن جوانی وآن صورت زیبا وآینده ای که برای درآغوش کشیدنِ او پابپا می شد، با این شکم برآمده همخوانی نداشت. درآن لحظه نمی دانم من چرا به گفتن این سخنِ غافلگیرکننده ترغیب شده بودم. همچومنی که خود دراین سالها، مداخله درهرآنچه که خصوصیِ افراد است را تقبیح کرده است، چگونه به حوزه ی کاملاً خصوصی این جوان داخل می شود تا با این سخن تلخ، صبح شنبه ی او را برآشوبد؟ احساس دوستی ای که برصورتم نشسته بود وآهنگ پدرانه ای که با صدایم قاطی بود، بجای برآشفتنِ جوان، به جذبِ اوتوفیق یافت. جوری که لبخندی زد وبا شتاب جواب داد: بله باید آبش کنم.

با هزارمشقت جایی برای پارک کردن اتومبیل یافتم وپیاده براه افتادم وخود را به جمعیتی سپردم که هرکدام برای خود دنیایی دارد وغوغایی وحس وحالی. درمیان جمعیت، مرد جوانی ازمقابل می آمد وبا تلفن همراهش صحبت می کرد. صورت این مردجوان به تلخ ترین شکل ممکن عبوس وعصبانی بودودرمجاورتِ یک انفجاربزرگ. با حرص وجوش ونفرت وخودخوری سخنانی برزبان می آورد ولحظه به لحظه به آن انفجاربزرگ نزدیک ونزدیک ترمی شد.

درآن گیرودار، ودرمیان سروصدای بوق وصدای موتوراتومبیل ها وموتورسیکلت ها ورانندگانی که مقصدی ومسیری را فریاد می کشیدند، من صدای محزون یک خروس را شنیدم که نمی دانم ازکجا به گوشم آمد وبجانم نشست. صدای آن خروس، هیچ همخوانیِ همدلانه ای با آن هیاهوی درهم فشرده ی یک مدنیت بی نظم وبی انظباط ومغشوش نداشت. اوشاید می خواند تا مخاطبانِ انسانیِ خود را به بیدارباش گذرایی هشداردهد.

روزجمعه که با برادرم دکترصمد به روستا وزادگاهم رفته بودم، اره ای برداشتم وازپاجوشِ درختانِ سیب شش قطعه چوب باریک وصاف بریدم. وقتی داستان این چوبها را برای برادرم تعریف کردم خنده ای کرد وگفت: شبیه سامورایی ها خواهی شد. حالا نشسته بودم سرجدولِ حاشیه ی خیابان وداشتم با این چوب های کوتاه وباریک، پرچم درست می کردم. تکه هایی ازیک پارچه ی نازک وسفید را نیزبریده وبا خود به میعادگاه برده بودم. سرِفرصت وجلوی چشم نگهبانِ دمِ در، نشستم وشش پرچم ساختم وهریک را درجای مخصوصی که درکناره های کوله ام بود فروکردم.

با پرچم قبلی که برآن نوشته ام: سفرصلح ودوستی، شد چند پرچم؟ هفت پرچم. برخاستم وکوله را به پشت بردم. باد نسبتاً تندی که می وزید، پرچم های هفتگانه ی مرا جانانه به بازی گرفته بود. می رفتم وبازمی آمدم ودرآیینه ی سایه ی خود، اهتزازپرچم های نصب شده برقله ی کوله ام را تماشا می کردم. چه هیبتی برساخته بودم ازخود درآن شنبه ی نخستین روزهفته.

بانویی قرمزپوش آمد وبا نگاه به پرچم های سرگردان من پرسید: شما به کجا مگرمی خواهید سفرکنید که نوشته اید سفرصلح ودوستی؟ گفتم: مقصد من همینجاست. همینجا؟ بله، من ازهمه ی دنیا همینجا را برای سفرخود انتخاب کرده ام. ماجرا را برایش گفتم. تعجب کرد. گفت: فکرمی کردم شما ازاین ان جی او هایی هستید که به اسمی وعنوانی سفرمی کنند تا پولی چیزی برای جایی جمع آورند ونظرمجامع جهانی را بدانسو متمایل کنند. سرآخرگفت: کمکی آیا ازما برمی آید. گفتم: سپاس. بروید که اینها ایراد می گیرند.

بادی که به پرچم های هفتگانه ی من افتاده بود کارخود را کرد واگرنه توجه مجامع جهانی را بل توجه حفاظت فیزیکیِ وزارت را بخود جلب کرد. پژوی 206 ازدربیرون زد ومستقیم آمد کنارمن توقف کرد. جوانی که چند روزپیش مرا برده بود ویک چند ساعتی مرا درآن اتاق زندانی کرده بود پیاده شد وگفت: بیا برویم. رفتم جلو وگفتم: پسرم من دیگربدون حکم قضایی با شما به هیچ کجا نمی آیم. آن روزمرا بردی انداختی داخل یک اتاق درش را بستی رفتی شب آمدی. ازکجا معلوم امروزهم برنامه همان نباشد؟ کلانتری اما اگربخواهی ببری می آیم. برو با رؤسای خودت صحبت کن بگوبدون حکم قضایی نمی آید.

جوان که برای خود برنامه ای تدارک دیده بود جا خورد وبا بیسیم خود به گوشه ای خزید. من قدم می زدم که بازآمد وبا لحنی محزون گفت: پس نمی آیید؟ گفتم: شما دو راه درپیش دارید. یک: حکم قضایی. دو: شوکِ برقی وباتوم. که رفت وسوارشد وچرخی زدند ورفتند داخل.

مردی قوی هیکل ودرشت اندام پیاده به سمت درِورودی می رفت. اتومبیلی درکناره ی بزرگراه و نزدیک به مرد قوی هیکل توقف کرد وبوق زد. راننده اش بانویی بود وپسرک بیماری درکنارداشت که صورتش کج ومعوج بود وحالت عادی نداشت. مردقوی هیکل برگشت وبه سمت اتومبیل آن بانورفت. ظاهراً نشانی مسیری را می پرسید. مردقوی هیکل با آرامش وادب وحوصله بانوی راننده را نشانی داد وایستاد وبه دورشدنشان نگاهی کرد وخود به داخل رفت.

دراین هنگام جوانی بیست ویکیدوساله نفس زنان ازپل به زیرآمد ودرمقابلم ایستاد ومرا درآغوش گرفت. صورتش را بوسیدم. قلبش تند وتند می زد. احتمالاً تمام درازای پلِ عابررا دویده بود. صحبتی کوتاه بین ما رد وبدل شد. کیسه ای پلاستیکی که درآن ده دوازده تا خرمای خشک بود ازجیبش درآورد وگفت: این را برای شما آوردم. گرفتم وسپاسش گفتم. ازاو خواستم که برود. قبول کرد. دانست که من نگرانِ خود اویم. ازپله ها بالا رفت وازهمان بالا اسمش را برای من بازگفت. درآن سوی بزرگراه ازپل به زیرآمد. می رفت وبرای من دست بالا می برد. من نیزکیسه ی پلاستیکی خرما را بالا بردم ونشانش دادم که هدیه اش را پذیرفته ام.

پسرکی دبستانی با صدایی که به التماس نشسته بود ازپله ها به زیرمی آمد. ازهمان بالا پرسید: آقا این پرچمها فروشی است؟ او یک روزهمین پرسش را درباره ی گلهای نرگس ازمن پرسیده بود. تُنِ صدایش برایم آشنا بود. به سرعت دردرون خودم به سمت پاسخ گفتن به این پسرک دویدم. که اگرمن یکی ازاین پرچمها را به او بدهم تعدادش می شود شش تا واین شش تا کجا وهفت تا کجا؟ گفتم: نه پسرم. هیچ نگفت وبه زیرآمد و رفت وکمی بعد مرا با عذاب وجدانِ آزاردهنده ای باقی گذارد. جوری که آرزومی کردم بازآید ومن همه ی پرچمهای خود را به او بدهم.

جوانی خوش صورت وخندان وعینک به چشم ازاتومبیل پیاده شد وجلوی چشم سربازنگهبان مستقیم آمد طرف من. حال واحوال پرسی کرد. خبرنداشت من برای چه آنجایم. مختصری برایش تعریف کردم وازاو خواستم که برود. گفت: خانه ی ما اینطرف هاست. هروقت کاری بود دریغ نکنید.

باد همچنان تند می وزید ومن می رفتم وبازمی آمدم. بادِ تند خاک به پا کرده بود وخاکِ برخاسته را برسرو روی ما می کوفت. سربازدمِ درچهره ای تیره داشت. به جنوبی ها می مانست. مثلاً بندرعباس یا همان حوالی. اونیزازباد تند درعذاب بود. اتومبیل ها می آمدندو می رفتند به داخل. ومن برای همه دست بالا می بردم وسلامشان می گفتم. راننده یکی ازآنها بی آن که توقف کند خم شد وبا تمام پهنای صورتش به من خندید. خنده ی اوسخن ازهمراهی وهمدلی داشت.

یکی دیگرتوقف کرد. جلورفتم وسلامش گفتم. مردی بود چهل وپنج ساله حدوداً. با پالتویی سیاه وکلاهی که لبه اش را زیادی پایین کشیده بود. وعینکی دودی که چشمانش دیده نمی شد. گفت: جوری بنویس که معلوم نشود من که بوده ام وماشینم چه بوده وچه سن وسالی دارم. وگفت: بپرس چرا آقای روحانی تا کنون به اینجا نیامده؟ به این خاطرکه اجازه اش نمی دهند. وزیرکه هیچ، روحانی هم تا حالا نتوانسته اند یک مدیرکل اینجا را جابجا کند. احمدی نژاد همان دوسه ماه اول معاونان اینجا را عوض کرد. خیلی ها را آورد وخیلی ها را برد.

گفت: خاتمی هفته ی اولی که رییس جمهورشد آمد بازدید اینجا. اما روحانی نیامده. نمی گذارند بیاید. گفت: علوی وزیراینجا هنربکند نگذارد گلها ودرخت ها وفضای سبزاینجا خشک شوند. آبشان بدهد تا وزیربعدی بیاید تحویل بگیرد. گفت: رفسنجانی اشتباهی که کرد بچه هایش را مستقیم فرستاد تودل پول وانگشت نما شد. اما رهبرزرنگی کرد وبچه هایش را کنارکشاند. عوضش آدمهایش را فرستاد جلو. مثل رفیقدوست وهمین بابک زنجانی وخیلی های دیگر را که ما می شناسیم وشماها نمی شناسیدشان. کیسه ی خرما را جلوبردم وبه اوخرما تعارف کردم. برنداشت. تشکرکرد ورفت وتأکید کرد که هنرمندی کنم وجوری بنویسم که لو نرود. ومن، باورکنید جوری نوشته ام که کل اطلاعات ایران واسراییل وآمریکا وروسیه اگردست بدست هم بدهند نتوانند این انسان باشرف ومردمی را شناسایی کنند.

اوکه رفت جوانی بیست وچهارپنج ساله با شالی قرمزبرگردن ازپله ها به زیرآمد وگفت: اجازه می دهید بغلتان کنم وببوسمتان. گفتم: این تویی که این اجازه را به من بدهی یا ندهی. گفت: منزل ما همین اطراف است. این هم تلفن من. هروقت یا بی وقت کاری داشتید زنگ بزنید خودم را می رسانم پیش شما. ازاو خواستم که برود. کمی به تردید افتاد. به سربازدم درنگاهی کرد وپرسید: بخاطراین سربازمی گویید بروم؟ دوربین ها را نشانش دادم وگفتم: اینهاهم هستند.

با انگشتانش پل عابررا نشانم داد وگفت: اگرجنازه ی مرا ازاین پل آویزان کنند من ازراهی که باید بروم وهمین راهی که شما می روید دست ودل نمی کشم. این جوابش آنچنان میخکوبم کرد که مجدداً دست بردم صورتش را درمیان دوکف دست گرفتم وبه پیشانی اش بوسه نشاندم. ای خدا، می بینی نقطه ضعف من کجاست؟ التماسم را درچشمانم دواندم وازاوخواستم که برود. وقتی می رفت، این سخنش را درسلولهای من جا نهاد: اگراینجا با شما نیستم اما دلم با شماست.

قدم می زدم که یک سمند سیاه که دونفرسوارش بودند دم درورودی توقف کوتاهی کرد. نمی خواست داخل شود. رهگذربود. نشانی جایی را می خواست بپرسد. رفتم جلو وسلام گفتم. مردی که لاغر واستخوانی بود وبه من نزدیک، نشانیِ خیابان خواجه عبدالله را پرسید. گفتم: باید برگردید به بزرگراه وازصیاد شیرازی بروید پایین. با دقت وبا کشیدگیِ دست نشانیِ خیابان خواجه عبدالله را می دادم که مرد لاغر گفت: خودت را خسته نکن خودم بلدم بگوتابلوی عشق قیمتش چنده؟

جا خوردم. من تابلوی عشق را پریروز منتشرکرده بودم و او اینجا قیمتش را می پرسید. دست من درهوا رو به خواجه عبدالله مانده بود. گفتم فلان قدر. گفت: یک شماره حساب بده. گفتم: اینجا جلوی این سربازوجلوی وزارت؟ به من ایمیل بزن باهم صحبت می کنیم. پذیرفت ورفتند.

تلفن همراهم زنگ زد. شماره اش مخفی بود. بله؟ آقای نوری زاد؟ بفرمایید. من ازداخل وزارت زنگ می زنم. شما سه شنبه ساعت یازده بروید اجرایِ احکامِ دادسرای اوین وسایلتان را تحویل بگیرید. گفتم: اگرناقص باشند تحویل نمی گیرم. گفت: من مأموربودم این خبررا به شما برسانم. دیگرخود می دانید که بروید یا نروید. سه شنبه ساعت یازده دادسرای شهید مقدسی زندان اوین. وتتلق وپایان مکالمه.

خب، یعنی اینها می خواهند بعد ازچهارسال واندی وسایل مرا پس بدهند؟ باورکردنی است آیا؟ من اما شرط کرده ام اگربه حافظه ی دستگاههای من دست زده باشند و فیلمها ونوشته ها وآرشیوهای مرا پاک کرده باشند هم وسایلم را پس نمی گیرم هم ادعای غرامت می کنم. با علم به این که خود می دانم درخواست غرامت ازوزارت اطلاعات مثل ادعای مالکیت پرنده هایی که درآسمانی دورپروازمی کنند خنده دارومضحک ودست نایافتنی است اما چرا نباید به پنجره ی خانه ی دزدان سنگی بزنم وبقدرضربه ی همان سنگ ریزه آرامششان را برآشوبم؟

من حتماً این کاررا خواهم کرد. اگرکامل بودند تحویل می گیرم. اما اگرنه، نه. این را به بازجویان گفته ام برای شما نیزبگویم که: چه وسایلم را تمام وکمال تحویل بدهند یا ندهند، من همچنان دراینجا به قدم زدن های خود ادامه خواهم داد. تا کی؟ تا تحقق دیگرخواسته هایم. چه؟ رفع ممنوع الخروجی خود وخانواده ام. ودیداربا وزیراطلاعات. پس حالاحالاها پروژه ی قدم زدن من جلوی درِشمالیِ وزارت اطلاعات ادامه دارد. بقول جوانها: چه جورم!

مردجوان دیگری آمد وسلامی گفت ودلش نمی آمد که برود. دست هم را به گرمی فشردیم وفرستادمش ازپله ها بالا. درست درهمین احوال بود که رییس حفاظت فیزیکی با آن سروروی سفیدش آمد ونه سلامی نه علیکی مستقیم رفت سراصل مطلب. که چه؟ که چرا همکاری نمی کنی؟ چرا کارها را خراب می کنی؟ مردجوانی که سی ثانیه ی پیش فرستاده بودمش بالا، ظاهراً ایستاده بوده بالای پله ها وبه گفتگوی من ورییس می نگریسته که رییس سربالا برد واشاره ای به او کرد وگفت: شما بفرمایید!

رییس ادامه داد: ببین شما همه ی قرارومدارهایت را کشانده ای اینجا. ما می خواهیم مشکل شما حل بشود اما خودشما نمی خواهید. این پی گیری های ما بود که شما سه جلسه با کارشناسان صحبت کردی. گفتم: این سه جلسه ته ش چه عاید من کرده جز این که کارشناس وسطی آمده همنیجا ومرا به داخل اتومبیلش دعوت کرده وهمینجا ظرف دودقیقه به من می گوید منافق ومزدور؟ گفت: اینها را بنویس بده من بگذارم روی میزوزیر. گفتم: بعدش؟ گفت: بروخبرت می کنیم.

درهمین هنگام پسرک دبستانی – هموکه ازمن فروشی بودن پرچمها را پرسیده بود – آمد وپای برپله ی نخست پل نهاد تا بالا برود. به اوگفتم: پسرم ازاین پرچمها هرکدام را که می خواهی بیرون بکش برای خودت. جلوی چشمان بُهت زده ی رییس خم شدم وپسرک با زوریکی را بیرون کشید وباشادمانی بالا دوید. چشمان رییس که با پسرک بالا رفته بود با این سخن من پایین آمد: شماها اگرمی خواستید خبرکنید دراین چهارسالی که اموال مرا برداشته وبرده اید خبرم می کردید.

گفتم: من ازاینجا تکان نمی خورم. وحتی گفتم: ببین دوست عزیز، شما اگرمی خواهید به من کمک بکنید اجازه بدهید من با این نافرمانی مدنی که حق من است به خواسته ام برسم. گفت: نمی رسی. گفتم: نشانتان می دهم که می رسم. یکی ازمآموران حفاظت که می شناختمش وبا من که خیلی با ادب بود، آمد وبه جمع ما پیوست اما هیچ سخنی نگفت.

به رییس گفتم: شما دوراه درپیش دارید. به مأمورتان هم گفته ام. یا قانونی بامن رفتارکنید یا غیرقانونی که بزنید وکاری که معمولاً می کنید همان بکنید. اما برای کلانتری رفتن حاضرم. هروقت اراده بکنید درکمال رضایت با شماهمراه خواهم بود. گفت: به کلانتری بروی که چه بشود؟ گفتم: درنهایت می فرستند دادگاه. گفت: دادگاه بروی که بعدش بروی بنویسی مرا بردند دادگاه؟ گفتم: قاضی اگربنویسد دوماه زندان، فردای آن دوماه می آیم همنیجا. بعدش بنویسد سه ماه، فردای آن سه ماه می آیم اینجا.

وادامه دادم: درضمن دوست من، شماها اسلحه دارید ساختمان دارید پول دارید زوروقانون وقاضی ونمایندگان مجلس وبیت رهبری وتلویزیون ورسانه دارید اما من عوضِ همه ی اینهمه داراییِ شما، یک قلم دارم با دوتا پا که بیایم اینجا قدم بزنم. پس یا رفتارقانونی، یا شوکروباتوم، یا کلانتری. این را که گفتم سرضرب به مأمورش گفت: پس ببریدش کلانتری.

درراه کلانتری به مأمورخوش اخلاق گفتم: پسرم خدا امواتت را بیامرزد، شماها به موقع به داد من رسیدید. پرسید: چطور؟ گفتم: من به شدت به دستشویی کلانتری احتیاج دارم. غش غش خندید وگفت: این کلانتری هرچه که نداشته باشد برای شما دستشویی دارد. رسیدیم جلوی کلانتری. همانجا داخل ماشین کارت شناسایی مرا گرفت وبرگه های شکایت را کامل کردوکارت مرا پس داد وگفت: برویم. من کوله پشتی ام را با شش پرچم سامورایی برداشتم وبه دوش انداختم ورفتیم طرف پله های کلانتری. ازدرداخل نشده بودیم که سروانی آمد جلوتا مرا ومآموراطلاعات را دید گفت: سرگرد به ما گفته نوری زاد را تحویل نگیرید. چرا؟

چرایش را نمی دانم شاید به این دلیل که مسئله ی شما با نوری زاد مسئله ی داخلی خود وزارت است وبه ما مربوط نمی شود. ودست به تلفن همراهش برد وشماره ای را گرفت وگفت: همین حالا به رییس زنگ می زنم تا خودشما صدایش را بشنوید. سروان تا گفت: سلام این برادران اطلاعات بازآقای نوری زاد را آورده اند صدای رییس بلند شد که تحویل نگیرید وچه وچه وچه. مآمورخوش اخلاق اطلاعات که صدای رییس را شنیده بود راهش را گرفت وبرگشت ومرا با دستشویی کلانتری تنها گذارد.

این مأموران کم لطف اطلاعات مرا که به کلانتری می برند همانجا ولم می کنند وخودشان برمی گردند ومن مجبورم حدوداً بیست دقیقه پیاده برگردم سرجای اولم. درراه به کبوترمرده ای برخوردم که روح پروازازوجودش پرکشیده و رفته بود وجنازه ی بی مقدارش را درهمانجا جا نهاده بود. زیردست وپا بود. برش داشتم وبه بالهایش نگاه کردم. این بالها بدون پروازچه بی روح اند. با پوزش ازاو، درسطل زباله انداختمش. وبخود گفتم: خودت را مهیا کن پیرمرد. روحِ پروازاگرازتو پربکشد، جنازه ات را به میان زباله ها می اندازند.

مرد ویلیچری برقاب درِ خانه اش بود وبه من می نگریست. برای هم دست بلند کردیم. رفتم طرفش وازخرماهای آن جوان رعنا تعارفش کردم. به من گفت: هنوزبه خواسته ات نرسیده ای؟ گفتم: می رسم. گفت: اینها ازدست شما عاصی شده اند وگرنه مگرمی گذارند یکی اینجا سی ثانیه بایستد. دراین هنگام صدای انفجارمهیبی درفضا پیچید. جفت لاستیک های عقب یک خاورترکیده بودند. بارش چه بود؟ بلوکهای سیمانی. راننده اش جوان تپلی بود. بناچار با همان لاستیک های ترکیده خاوررا به کناره ی بزرگراه کشاند. پیاده شد وتلفنش را درآورد وبجایی زنگ زد. که برایم لابد لاستیک بفرستید. مأموران حفاظت با پژوی 206 رفتند سراغش وکارت شناسایی اش را ازاو خواستند.

پسرکی که بعداً پرسیدم وگفت سوم راهنمایی است، با تعجب به پرچمهای من می نگریست. نتوانست تحمل کند وپرسید: شما سفیرصلح هستید؟ نوشته ی روی پرچم را خوانده بود. گفتم: کاش بودم اما اینجا نوشته: سفر، ونه سفیر. پرسید: مگرشما سفرمی کنید. گفتم: بله پسرم. به کردستان رفته ام به کرمانشاه وبه خوزستان. خیال دارم بعدش به ایلام بروم وبعدش به سیستان وبلوچستان.

ای خدا این جوان ریش حنایی است که درمقابلم ناگهان ظاهرشده. بله خود اوبود. با کوله ای برپشت. همو که سه روزپیش برای دیدن من به اینجا آمده بود. با قلبی که مثل کبوترِ به بند افتاده تند وتند می زد. ریش حنایی آن روزتا توانست برمن محبت افشاند. روی گلش را بوسیدم. دست به جیب برد. یک سیب را داخل دستمال کاغذی نهاده بود. گفت: این را برای شما آورده ام. بازدست به جیب برد. یک جعبه ی کوچک پلاستیکی پرازخرما بیرون آورد. گرفتم وتشکرکردم وازاوخواستم که برود. گفت: من آنطرف پل هستم تا غروب تا شب تا هروقت که شما اینجا کارتان تمام شود. وگفت: یک چیزی داخل این کوله ام دارم که می خواهم نشانتان بدهم.

ریش حنایی را بوسیدم وفرستادم رفت. یک خانم چادری آمد وپرسید: برای چه اینجایید؟ گفتم: به این دلایل. پرسید: مگراموالتان چقدرمی ارزد؟ وخودش ادامه داد بگویک قران. گفت: من شما را می شناسم. می خواستم بدانم این آقای نوری زاد چه شده که با آن همه آوازه آمده اینجا دارد قدم می زند. درزیرپل عابرمرد سفید مویی به دیدنم آمد وکلی تقدیروتشکر. که من نیزبه اوگفتم انرژیِ من ازهمین لبخندها ورضایت ها وهمدلی های امثال شما تأمین می شود.

بادهمچنان می وزید وپرچمهای شش گانه ی مرا به بازی گرفته بود. وقت رفتن بود. ازپله ها بالا رفتم. دردالان درازپل پیش می رفتم که دیدم جوان ریش حنایی آمد بالا به استقبالم. وکلی محبت ومحبت ومحبت. این که شما منِ مسلمان را که مرده بودم با آن بوسه ای که برپای پسرک بهایی زدید زنده کردید. گفتم: یک چیزی را می خواستی به من نشان بدهی؟ دست به کوله اش برد. بسته ای بیرون کشید. گفت: این تقدیم به شما. لمسش کردم. هدیه ای بود. هرچه بود شریف بود. وشاید: کتاب. که شریف ترمی نمود. درخانه وقتی پوشش هدیه ی ریش حنایی را گشودم دیدم کلیات نفیسی ازجناب سعدی شیرازی است. این شعرش منقلبم کرد:

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

تابلویی که با این نوشته تقدیمتان می کنم اسمش هست: شوق. حالا چرا این اسم را برای این تابلو انتخاب کرده ام واین شوق ازکجای این اثربرمی جوشد داستانی دارد که بماند برای بعد. اندازه اش یک متروپنج درهفتاد وپنج. تابستان همین امسال کشیده امش.

محمد نوری زاد
یکشنبه ششم بهمن نود ودو- تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

62 نظر

  1. درود به اقای نوری زاد عزیز
    درود بر سام و مزدک و سید ابوالفضل و یک شهروند
    گفتنی ها زیاد است و شنیدنیها زیاد است و عمل کردن کمتر است پغمبر اسلام گفته است قران را بخوانید و به دیگران یاد بدهید ما باید به همدیگر را اگاه کنیم و نگذاریم اشتباهاتی که در گذشته بوده و حال نمیشود از ان استفاده کرد گسترش پیدا کند سخن گفتن و نویسندگی کردن و هنرمند بودن و شاعر بودن خوب است مگر حرفی بزنند و خود هم عمل کنند مثلا همین اقای نوری زاد حرف میزند و عمل هم میکند حتی میداند که جانش هم روزی خواهند گرفت که امیدوارم زنده باشد و از کلمات و نقد هایش بیشتر استفاده کنیم من حرفهای که میزنم از خود این عزیزان وازادی خواهان است که بروید بسوی اگاهی و فکر و فهمیدند الان است که ما دها و صدها ستار داریم و محمد نوری زادها باید داشته باشیم ما میگوییم کسی که شعر میگوید باید درست بگوید و حساب شده حرف بزند و بدر جامعه و فهمیدن بخورد ما میگوییم تقدیر و قضا و قدر دروغ است خوردن مشروب خوشی لحظه ای است ما باید دائما خوشحال وشاد باشیم و کار کنیم هر کس قدر توانش ما مهندس عرق خور نمیخواهیم وهمنطور دکتر و هر شغل دیگر ما کار کن و کار بلد میخواهم الان شما چهار تن و خیلی های دیگر ببینید دور و برتان جنسها و لوازم ساخت کجاست ایا این لوازم ها را با شاعری بدست اوردن یا کار کردن من مطما هستم اگر نویسنده ای و یا شاعر و یا بازیگری که در ان کشور ها است تعلیم درست به انها داده اند و فکر درست به انها داده اند من سه تا کتاب معرفی کردم کاشک شما هم هزار تا معرفی میکردید من تشنه هستم و دانستن سیراب میکند
    انکه بمن بفهماند درست و با ارزش باش برایم با ارزش است دوستان عزیز و هموطنانم بت درست کردند باید پاک شود و نقد درست انجام بگرید خیلی خوشحالم که فهمیدید شاعر بودند و نه دانشمند و نه استاد و نه حکیم خیلی چیزها ی دیگر را باید بدانیم و بدانم تازه اول راه است به حال فکر کنید که چکار کنیم چگونه فکر کنیم ما الان باید دست به دست هم دهیم و کمک کنیم دیگران هم اگاه شوند و در این حالت است که میتوانیم اختراع کنیم دانشمند داشته باشیم دکتر با انصاف داشته باشیم و مهندس درست داشته باشیم شعری که معنی داشته باشد و به من اگاهی دهد بهتر میپسندم تاریخ درس عبرت است به اینده فکر کنید و ایران را اباد سازید همدیگر دوست داشته باشید خدا قوت

     
  2. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    پیام آقا مهدی این است که آی ملت، آی دنیا، آی هستی‌ آی بشر بدانید و آگاه باشید که من سه‌ کتاب خوانده کرداهی،خوب کردی جانم که خواندی، بیشتر بخوان عزیز تا بدانی که اگر این شعرا نبودند،حالا معلوم نبود با چه زبانی و در چه سطحی و در باره‌ چه موضوعاتی و در کجا می‌‌نوشتی‌. دیگه مطلبی به نظرت نمی‌‌رسید؟

     
  3. جناب مهدی درود بر شما! مگر طبیب و مهندس عرقخور کم بوده و کم هست؟شاعر کارش شعر و ادبیات است و در زمانیکه این بزرگان ادب فارسی می سروده اند اولا مجبور بوده اند برای امرار معاش و امنیت به فرد قدرتمندی متکی باشند دوما ترس از شعبون بی مخهای مذهبی و تکفیر مذهبیان آنها را وادار به پیچاندن زبان شعری کرده.درست است که کسروی انسانی فرهیخته و پژوهشگری زرف است ولی او هم انسانی است مثل همه و اشتباهاتی دارد بخصوص در پایان عمرش زبانی بسیار تند و گاه از انصاف بدور داشته .در ضمن میخوری و خوش زیستن و شاد بودن فرهنگ اصیل ایرانی است !

     
  4. سلام آقای نوری زاد عزیز

    لطفا اگر کسی سوالی از گذشته شما داشت، صادقانه پاسخ دهید و در پی بی پاسخ گذاشتن سوال نباشید. بهر حال شما روزی ز آقای مصباح دفاع می کردیدو او را مظلوم می خواندید. سوال این است که آیا آن روزگار که چندان هم دور نیست(یک دهه) از روی اعتقاد آن مطالب را می نوشتید؟ و یا …
    آقای نوری زاده عزیز. روزی با یکی از دوستانی که اکنون بازنشسته صدا و سیماست، صحبت از شما به میان آمد و ایشان درباره ترس همکارانتان از شما گفتند و از اینکه آقای نوری زاد که کارش نوشتن متنهای مناسبتی برای تلویزیون بود، چنان انقلابی و مذهبی دو آتشه ای بودند که همکارانش حاضر به رویارویی با او نبودند و حتی از او می ترسیدند. سوال من اینست که آیا حرف آن دوست درست است و شما چنین شخصیت و چهره ای بوده اید؟

     
  5. مهدی جان درود بر شما

    من کتاب‌هایی که معرفی کردید، نخوانده‌ام. شما خیلی تند نظر می‌دهی درباره شعرای ما. من این شعرای کهن‌مان را چو جان دوست دارم. نمی‌گویی دیگری را می‌رنجانی؟ ابدا نمی‌خواهم دلیل و سند بیاورم برای‌تان و آن شعرای عزیز و فرزانه را اثبات کنم که شعر هر کدام‌شان بویی و طعمی و لذتی دارد. بر فرض که شعرای کهن ما عرق‌خور بودند آیا شما آنچه سروده‌اند را رها می‌کنی و اشعارشان را با آنچه می‌کردند، می‌سنجی عزیزم؟ جسارت نکنم ولی بزرگانی چون کسروی -که شما به شدت متأثر از ایشان هستید- برای خودشان صاحب‌نظری بوده‌اند و با درنظر گرفتن روحیه مدرنیته‌خواهی‌شان نقدی بر گذشتگان کرده‌اند. ماندگاری شعرایی چون سعدی و حافظ و فردوسی در میان مردم با گذشت قرن‌ها از حیات شریف‌شان نمایانگر شعر وزینی‌ست که ایشان سروده‌اند و مضامین‌شان با وجود پیشرفت و دگرگونی زندگی بشر طی اعصار همچنان مضمونی دلپذیر است و بر زبان و در قلب مردم جاری‌ست.
    سپاس از توجه شما، بدرود

     
  6. سید ابوالفضل

    آقای مهدی گرامی
    سلام بر شما
    وقتی نوشته ی شما را در مورد بزرگانی چون فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا خواندم ، واقعا تاسف خوردم . این را بدان که درخت بر ریشه اش می روید . اگر ریشه را بزنی برگ و بری نمی ماند . شما اگر فرهنگ و پیشینه ی گران بها ی پیشینیان را اندک و بی مایه بدانی ، در واقع میراث گرانبهایی را که مال توست ، به زباله دان افکنده ای . سعدی گفته است :
    نام نیک دیگران ضایع مکن ——– تا بماند نام نیکت ز آدمی
    من منظورت را از این نوشته درک نکردم . این همه شاعرانی که از معاصرین نامبردی اگر از خودشان سوال کنی ، آن بزرگانی را که شما حقیر پنداشته ای ، بزرگ و محترم می دارند . اخوان ثالث که شاعر بزگواری است از نظر شما ، آیا نیست ؟ چرا او وصیت کرد که بدنش را در کنار فردوسی بزرگ به خاک بسپارند ؟ جز این است که خواست عمق احساس و احترامش را به فردوسی بزرگ ، ابراز کند ؟
    خراباتی و مست و عرق خور نامیدن این بزرگان نیز جفای کمی در حق آن ها نیست . آنان کوشیده اند تا در قالب این تمثیل ها ، رازهای درونی را که نمی توانستند به گونه ای قابل فهم بیان کنند ، به شکلی سمبولیک ، ابراز نمایند . هاتف اصفهانی در ترجیع بند معروفش چنین گفته :
    هاتف ارباب معرفت که گهی—— مست خوانندشان و گه هشیار
    از می و جام و مطرب و ساقی ——ازمغ و دیر و شاهد و زنار
    قصد ایشان نهفته اسراری است ——–که به ایما کنند گاه اطهار
    پی بری گر به رازشان دانی ——–که همین است سر آن اسرار
    ********** که یک هست و هیچ نیست جز او
    ************** وحده لااله الا هو
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  7. بهروز گرامی و رامای عزیز سلام
    این من بودم که به نظرات شما عجولانه منفی دادم. حق با شماست. خیال کردم روی سخن شما با آقای نوری‌زاد است چرا که پاسخ شما به سرباز ولایت ذیل یک نظر مستقل منتشر شده بود و مخاطب شما مشخص نبود. عذرخواهی و پوزش مرا بپذیرید دوستان. شاید دلیل آنکه پاسخ‌ها به نظردهندگان مستقیما زیر نظر ایشان منتشر نمی‌شود برای برهم نخوردن نظم صفحه و مطول نشدن بحث‌ها و نظرات باشد. و شاید هم یک اشکال. از توجه شما سپاسگزارم

     
  8. با درود به آقای نوریزاد عزیز،

    سرباز ولایت جان، اتفاقا این رهبر فرزانه هم همهٔ چشم امیدش به امثال شمای اسید پاش و ساندیس خور و باتوم دست و شکنجه گر‌ و بالا خانه تعطیل است و محض همین بکلی از انسانهای شریف و پاک و خردورز و با وجدان و وطن دوست قطع امید کرده است. ببین در بین مراجع کدام، دو تایشان طرفدار رهبر فرزانه هستند تا همه چیز دستت بیاید. و وقتی‌ هم از رویش می‌‌گوید درست منظورش امثال شماست. ریزش هم یعنی‌ همهٔ ایرانیان منهای آن ۴ ملیون ساندنیس خوران و اسید پاشانی که رهبری اسمشان را “جوهرهٔ” یک چیزهایی‌ گذاشته است. رهبر کودتای خونبار، رهبر کودتای خونبار است و نه‌‌ چیزی دیگر. حتی اگر هزاران امثال جنتی و مصباح هم شبانه روز در مجیز گویی و تملق پوست خود را بدرانند.

     
  9. درود به اقای نوری زاد عزیز
    سه کتاب معرفی میکنم وقت کردید بخوانید تا بدانید سعدی و حافظ و سعدی و مولوی و خیام واقعا عرق خور بودن یا نه واقعا چاپلوس بودن یا نه ما از اقای فردوسی این مرد تشکر میکنیم برای نجات لفظ پارسی که این را الان فارسی میگویند به به از این شاعر که پارسی را فارسی کرد تشکر میکنیم تا حدودی مختصر کلمه فرزانگانمان یعنی دانشمند اگر اشتبا نکنم طبیب میگویند که همان دکتر میشود دکترای عرق خوردن و خراباتی بودن این هم سند حافظ/ مقام اصلی ما گوشه خرابات است
    خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد/اقا جان دانشمند یعنی کسی که اختراع کند و کشاورزی کند به مردم نیکی کند کار کند به مردم کمک کند از راه زحمت هم به مردم و هم به خودش و هم به حرفی که میزند خودش عمل کند حرفی که میزند به درد جامعه بخورد اینها کسانی بودند عرق خور و با واعظ دعوا داشتن کجا شعر این خراباتی ها به مردم کمک کردند مدتی است اقای نوری زاد وقتی به شعر ها گوش میدم یا کسی حرف میزند اول معنی ان را میپرسم بدخت ملت ما شعر را جوری نگفتند که حالیمان شود بعد یکی میخواهد ان رامعنی کند چقدر بدبخت شده ایم و خار بعد میگویند عارف بوده است این با خدا بود است اقا با خدا بوده باید در راه خدا تلاش و کوشش کرد اباد کرد شاعری اینها برای پول بوده و برای دربار خواندن و ستایش از شا کردن شاعری میکردند و میگوین اینها با خدا بودند شماها نیستید مثل این اخوندها که میگویند ما به خاطر حسین بدنیا امده ایم حسین خوب بود و همه شما ها شرید اگر دانا بودند کمتر حرف میزدند و بیشتر عمل میکردند معنی لسان لغیب بلد شدیم/ کسی که اسرار نهانی پنهان گوید چقدر مزخرف است خوب بود معنی کل کل با واعظ و خوردن عرق هم فهمیدیم سه کتابی که اول متن اوردم هم شما بخوانید و هم مردم ایران مخصوصا دانشجویان کسانی که با شعر سرشان را گرم کردند حتما حتما بخوانید بزرگ مردان ایران کتابها نوشته احمد کسروی
    حافظ چه میگویی
    در پیرامون ادبات
    فرهنگ چیست
    صوفی گری

     
  10. یک نفر پیدا شده مثل مرد تو روی اینها ایستاده
    اونم شما می خواهی فشلش کنی و نصیحتش می کنی؟!؟

     
  11. مرتضی گرامی! با عذرخواهی از شما باید عرض کنم سوء تفاهم شده!
    بنده اعتقادی به فقها ندارم؛ و بین ایمان و بی دینی و پاک دینی(کسروی) و روشنفکر دینی و تاریکفکر دینی و شیعی بودن و نبودن و… “ولو” هستم
    گفتن اون مطلب و استفاده از لغات حوزوی، مزاحی بیش نبود! در جائیکه ظلم و بی عدالتی ها بیداد میکنن و “آیات عظام” به امورات سطحی و بچگانه می پردازند خواستم طنزی گفته باشم و به “علمای اعلام”! یادآوری کنم که شما که این قدر بی خاصیت هستید، حداقل به پای راست و چپ در دستشویی رفتن تذکر دهید!!

     
  12. دوست عزیز ابو الفضل گرامی

    مطلبی که راجع به ورود و خروج دستشوئی اظهار کردید ‍ که اجماع بر احتیاط واجب است مطلب صحیحی نبود ‍ در این مورد روایت ضعیفی وجود دارد که مورد لزوم مراعات نیست در واقع باصطلاح فقهاء در چنین مواردی از باب تسامح در ادله سنن و آداب صرفا آنرا ذکر میکنند ‍ و الزامی در رعایت اینطور آداب نیست ‍نکته دیگر این است که احتیاط واجب اصطلاحی است در موارد لزوم مراعات یک عمل و در مثال شما چنین نیست ‍ نیز تعبیر اجماع و اتفاق مربوط به موارد الزامی و وجوب و حرمت است نه چنین مواردی که مستند به برخی روایات غیر معتبر است و انسان مختار است آنرا رعایت کند یا ترک کند.

    موفق باشید

     
  13. دور بین های منصوبه به کار شناسایی مرد چهل ساله با پالتویی سیاه نمی آیند ؟

     
  14. سلام….نفست از جای گرم در میادا….بنده خدا زن و بچه داره….خرج داره….

     
  15. آنيتاى گرامى:ذيل پست آدم ربايي در روز روشن از شما و دوستان عزيز ابوالفضل و مرتضى به دليل آنكه منظورم را ناشيانه تفهيم كرده ام پوزش خواسته ام .شايد رنجشى ايجاد شده باشد .اينجا هم مجددا دست دوستان متدين را دورادور مى فشرم تا مبادا به علت نديدن آن كامنت رنجيده خاطرى دوستان دوام يابد .خودم هم نفهميدم چه گفتم .

     
  16. سلام
    من مامور اطلاعات نیستم.می خوام دلیلتون رو بدونم برا فروش تابلوهاتون.خیلی برام عجیبه.البته اگه مسئله شخصی باشه پوزش بابت درخواستم.در مورد شعبون بی مخ ها چی؟ادامه میدید؟
    تشکر طلبه25ساله ازقم
    یاعلی

     
  17. سلام،

    واقعا خسته نباشید و آفرین به همت شما. اگر فقط ۱۰% مردم ما مثل شما پیگیر بودند، آنگاه ما شاهد بی‌عدالتی و دزدی کمتر بودیم.نه‌ کسی‌ را بی‌ دلیل به زندان مینداختند نه‌ ترور انجام میشد و نه‌ افرادی که رهبران مملکت هستند جرات ظلم و تعدی به کسی‌ را داشتند.همه و همه در راه آبادی و رفاه بیشتر مردم کار میکردند.

    داشتم نظریات افراد را در اینجا می‌‌خواندم،،، چند نفر از گروه فشار (گروه خودسر و جاهل) در اینجا هم شما را تهدید میکنند.باید از اینها پرسید که تا به کی‌ میخواهی‌ جاهل باشی‌،،، تا به کی‌ میخواهی‌ مورد نفرت یک ملت و بشریت باشی‌ ؟؟ تا به کی‌ میخواهی‌ راه ضدّ خدا را بروی و فکر کنی‌ که داری خدمت میکنی‌؟؟!! تا به کی‌ میخواهی‌ مثل یک هیولا متعفن باشی‌ ؟؟ کسی‌ که شما را تهدید به اسید پاشی می‌کند فقط و فقط یک آدم بیمار است و باید هر چه زودتر این فرد را بستری کرد چون هم به مردم صدمه میزند و هم به خودش. تاکید می‌کنم بستری کرد نه‌ به زندان انداخت !

    دوست عزیزم، جناب نوری زاد،،، آرزوی سلامتی‌ و شادی برای شما و خانواده را دارم.

     
  18. آقاى نوريزاد. اگر شما به خاطر نمى آوريد حتما من اشتباه كرده ام و شخص ديگرى بوده. ولى چرا سخن گزاف؟ توصيه به رفتار متين و پرهيز از رفتار جاهل مآبانه همين امروز هم توصيه خوبيست. بخصوص از زبان كسى كه خود در منش و ادب الگوست.

     
  19. برادر عزیزم آقای یولداش
    از آنجا که شما طلبه ای حق جو هستید ( من ، فرض را بر این می گذارم که اسم شما مستعار نباشد و واقعا یک طلبه باشید )؛ و درس دین می خوانید و بزرگان دین را می شناسید و از آنجائی که شجاع هستید زیرا بدون ترس از سایرین به این سایت می آئید و درد شناس هستید چون در این سایت، از درد مردم صحبت و گفتگو می شود از نوری زاد پرسش خوبی کرده بودید. سئوال کرده بودید که چرا تابلوهایش را می فروشد. بلافاصله، عنوان کرده بودید که این کار نوری زاد را نمی پسندید. حالا از شما می پرسم؛ اگر نوری زاد اهل دزدی نباشد. اهل دوز و کلک هم نباشد. از جائی هم حقوق و مستمری دریافت نکند، و هزینه های کمرشکن زندگی هم بر او فشار بیاورد، وسائل کار او را هم گرفته باشند و اجازه نداشته باشد فیلم بسازد و کتاب هایش را چاپ و منتشر نماید، ارث کلانی هم به او نرسیده باشد که از قِبَل آن، زندگی اش را تامین نماید؛ پس باید چه کار کند؟
    دوست عزیزم، یک لحظه چشمهایتان را ببندید و فرض کنید اگر او هم مثل تمام مقاماتی که دور و ورِ بیت می پلکند ودستی دراز، بر بیت المال مردم دارند و برای خود صاحب منصبی در این حکومت هستند؛ با حکومت همراه بود ( ویا همراه میشد )، آیا بهتر از سایرین، نمیتوانست ببرد و بچاپد و دزدی کند. نمی گویم که میتوانست زمینهای نزدیک تهران را بنام خود کند و آب از آب هم تکان نخورد. نمیگویم میتوانست سه هزار میلیارد تومان را هَپَلو کند و وقتی صحبتِ حساب و کتاب پیش می آمد، رهبر حکومت جمهوری اسلامی، با لبخند نمکین و فروتنانه، از همه ی دست اندر کاران بخواهد که فیتیله ها را پائین بکشند و سخن را کوتاه کنند. اما خدا وکیلی، آیا نمی توانست یک میلیارد ناقابل ( که هر بی سر و پائی دارد )، را برای خود و آتیه ی خانواده اش، پس انداز نماید که مجبور نشود یادگاری هایش را بفروشد.
    با احترام: امیر حسین

     
  20. درود به اقای نوری زاد عزیز
    باید عرض کنم اقای نوری زاد باید دیگر سعدی ، حافظ، فردوسی،مولوی ،خیام ،را فراموش کنیم ما باید به شاعر بخود تف بیندازیم چون اینها ما را خار و بدبخت کردن یک مشت خراباتی و عرق خور و چاپلوس باید این شعر هار ا بر زباله تاریخ انداخت و به فکر شعر های جدید و خوشگل که هم امید داشته باشد و هم بتوانیم یک حکومت را عوض کنیم بس است شعر این خراباتی ها بس است خرافات بس است جهل بس است نادانی ما تا اینها را داریم به هیچ جا نمیرسیم اگر اینها خطرناک بودند کتابشان چاپ نمیشد و حال میبینیم کسانی که شاعر جدید این مملکت هستند نه چاپلوس هستد و نه خراباتی شعر های مینویسن و به زندان میفتند اگر حکومت راست میگوید کتابهای کسانی که به زندان رفته اند چاپ کنند شاعر یعنی درد مردم را بگوید و امید درست و حسابی به مردم بدهد ما را نزدیک به 100 سال هست به شعر های بیخود و خراباتی و چاپلوسی و گنبد پرستی ضریح پرستی مشغول کردند و خودشان اختراع میکنند و به ما می فروشند تو را خدا بس است شما روشنفکران و حامی مردم این راه بیخود را ادامه ندهید شاعر یغماست شاعر مهدی موسویست شاعر فاطمه اختصاریست که در زندان است شاعر شیرکو بیکس است که در زیر خاک است اهای شاعران اهای خوانندگان شعری بخوانید که بدرد بخورد بیهوده و یاوه نخوانید
    حافظ گفت/ در کوی نیکنامی مار گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
    برقعی گفت/بر کوی نیک نامی حق راهنمائیت کرد بدنامی تو از تو است معذور دار ما را

    ——————-
    سلام آقا مهدی گرامی
    من ازجانب شما بخاطرنگارش آوردن الفاظ ناجور در این متن کوتاه، و بخاطر انتشار این متن از فرزانگانمان حکیم ابوالقاسم فردوسی، استاد سخن حافظ وسعدی واز جناب مولوی عزیز و شعرای گرانقدرمان پوزش می طلبم.

     
  21. سلام آقای نوری زاد
    ممنون که پاسخم را گفتید.. احتمالا منظور این شخص اتفاقات دانشجویی سال 78 یا 82 است واز آن فرد وزارت کشوری که الان در زندان است منظورش آقای تاجزاده باشد و شاید شما مقاله ای یا نوشته ای در کیهان نوشتید و به آنها حمله کرده اید..البته همه اینها شاید است و خود آن جوان باید بیاید در اینجا و یا فیسبوک حرفهایش را بزند…
    راستی میگویم این برادران اطلاعاتی اگر همان پارسال که خواسته شما فقط وسایل خود بود آنها را پس می دادند شاید به این روز نمی رسیدند که علاوه بر وسایل خواسته های دیگری نیز داشته باشید.. بعضی از وقتها چیزی که بر سر انسان می آید از بی تدبیری خودش است.. ان شاء الله برادران اطلاعاتی بیشتر تدبیر به کار ببندند برای آینده و آیندگان
    موفق باشید و استوار

     
  22. آقاي نوري زاد!
    «جادوگر» راست مي گويد. بچسب به زندگي! بچسب به لذت! بچسب به صفا! بچسب به بيخيالي! ما هم با شماييم!

     
  23. راکتوری دیگر و عقلانیتی دیگر
    1- مناقشه هسته ای ایران تا کنون بر نیروگاه بوشهر و تامین سوخت آن متمرکز بوده است و همه استدلال ایران این بوده که برای سوخت آن باید فکری کند و لذا به غنی سازی رو کرده است. استدلالی که از همان اوّل بی پایگی آن معلوم بود. ایران به غیر از بوشهر که سوخت آن را خریده و هیچ مشکلی هم با آن ندارد دارای هیچ راکتور دیگری هم نیست و اتفاقا تاکید اصلی بیانیه ژنو در مورد تنظیم برنامه غنی سازی با نیازهای ایران در پایان 6 ماه بر همین مبنا استوار است. یعنی در واقعیت نیاز ایران صفر است و این استدلالها هم هیچ خریداری ندارد.
    2- امّا در این میان آنچه را که با مهارت زاید الوصفی به خورد رهبری ایران و همه داده اند موضوع راکتور اراک است که بکلّی با بوشهر فرق دارد. نیروگاه بوشهر از نوع آب سبک است و این یکی با آب سنگین کار میکند. اگر در بوشهر سوخت عنی شده تا 5% مورد نیاز است این یکی اصلا به آن سوخت غنی شده احتیاجی ندارد و صرفا با اورانیوم طبیعی قابل کار کردن است. اگر در بوشهر میتوان مصرف سوخت و پسمانش را کنترل کرد این یکی را اصلا نمی شود .و جالب آنکه یک نیروگاه 40 مگاواتی مانند اراک میتواند سالانه معادل 9 کیلو پلوتونیوم هم تولید کند که برای 2 بمب اتمی در سال کافی است!.
    3- واقعیت این است که به غیر از پلوتونیوم امکان بدست آوردن ایزو توپهای پزشکی هم هست و حتما به همین دلیل است که آقای “روحانی” در مصاحبه با سی ان ان از آن بعنوان راکتوری برای امور پزشکی یاد کرد و برای درمان سرظانها.ولی آیا این ادّعای ایشان میتواند مورد اعتنا باشد؟ بنظر ایشان غربیها با این حرف چگونه بر خورد خواهند کرد؟ آیا واقعیتها هم این ادّعا را تائید می کنند؟
    4- جناب “روحانی” می توانند با یک بررسی و سئوال ساده از وزارت بهداشت میزان مورد نیاز رادیو داروهای ایران محاسبه کنند. به ایشان قول میدهم که بودجه مجموع رادیو داروها حداّاکثر به 500هزار دلار در سال هم نمی رسد. در راکتور 5 مگاواتی تهران الان دو ایزوتوپ اصلی ید 131 و ید 123 که برای درمان و تشخیص موارد مربوط به تیروئید مورد استفاده هستند صرفا با هفته ای حداکثر 2 روز کار برای کلّ ایران تامین میشود. کیتهای “تریسر” هم از سالها پیش در سازمان تولید میشد. حال به نظر ایشان با راکتور 40 مگاواتی آب سنگین آیا در یکهفته معادل 6 ماه نیاز ایران تولید نمی شود؟. لطفا نفرمائید برای صادرات است که باعث خنده میشود. اگر تجربه بهتری خواستید حتما سری به سیکلوترون کرج بزنید تا دستتان بیاید که چه خبر است.
    5- در حال حاظر یک راکتور آب سنگین در کانادا با ظرفیت 125 مگاوات نیمی از ایزوتوپهای مورد نیاز جهان را تولید و صادر میکند. به علّت تعدد تولید کنند گان قیمتهای این مخصولات سیر نزولی داشته و اگر ایشان بروند و سابقه کار را ببینند بهتر متوجه چاهی که ملّت را در آن انداخته اند میشوند. حال سئوال بعدی این است که این نیروگاه اصلا چند دلار برای کشور تمام شده؟ تاسیسات آب سنگین آن که امروز فقط انبار میزان زیادی آب سنگین است چه مقدار از بودجه کشور را می بلعد؟
    6- همچنین جناب روحانی می توانند در مورد سیستمهای جدا سازی هم سئوال کنند که بعد از شروع بکار این راکتور جدا سازی ایزوتوپهای پزشکی قرار است چگونه انجام شود؟ چه هات سل هائی برای آن پیش بینی شده است. این حرفها برای این است که در دور بعدی مذاکرات آقای ظریف باید به این سئوالات جواب بدهد و دلیل نیاز به این راکتور را توجیه کند. اوباید بتواند از این ایده دفاع کند که برای حداکثر 500 دلار رادیو دارد چرا چند میلیارد باید سر مایه گذاری کرد؟ چرا باید راکتوری ساخت که تولید یکروزش برای یکماه کشور کافی باشد؟
    7- از سوی دیگر همین راکتور تهران که بخاطر سوخت 20% آن میلیاردها دلار خسارت به کشور وارد شد تا 10 سال دیگر سر پا است و سوخت هم دارد. چه نیازی به ساخت راکتور اراک بود که با این همه خشارت به کشور ارزش درگیر شدن در ان اداشته باشد؟ آیا نمی توانستیم از آزانس تقاضای یک راکتور تحقیقاتی آب سبک بروز بنمایم که جایگزین این یکی شود؟ و سئوال آخر اینکه طرّاحی این راکتور را چه کسی و یا چه شرکتی انجام داده؟ مشاورین پروژه چه کسی بوده؟ تا به حال چند نیر.گاه و راکتور طراّحی کرده؟ چرا نقشه ها علیرغم در خواستهای چند ساله آژانس به آنها برای بررسی ارائه نشده؟ می بینید جناب روحانی، دور بعدی مذاکرات زیاد هم ساده نیست.
    8- بنظر بسیاری از کارشناسانی که جرات اظهار نظر ندارند بهتر است با توجه به عمق مشکل ابتدا بر اساس اطلاعات درست درک درستی از این راکتور بدست بیاوریم و بدانیم که غرب به هیچوجه اجازه راه اندازی آن را نخواهد داد و بی خود هم خود را به زحمت نیاندازیم. ایران میتواند از آمریکا بخواهد که به هزینه خود این نیروگاه را به آب سبک تغییر دهد و تمام سوخت انرا هم تامین کند و حتّی تولید اضافی آنرا هم از ایران بخرد. همچنین تمام هزینه ای را که برای تولید آب سنگین پرداخته مطالبه کند.
    9- جناب روحانیّ لطفا کارشناسان دلسوز را به مشاوره دعوت کنید. دلسوزان هسته ای کشور از شما می خواهند که در نظرات و راه کارهای جناب صالحی قدر تامل کنید. ایشان کسی بود که با همکاری آقای “آقا زاده” این بحران ویرانگر را برای ایران تولید کردند. چگونه است که برای حلّ بحران بازهم دست بدامن ایشان شده اید؟ مگر خود شما نبودید که تصریح کردید تیم هسته ای دوره شما یکی از نظراتش این بود که در سازمان انرژی اتمی توطئه بر اندازی حکومت از این طریق کلید خورده؟ بانیان این کار چه کسانی بودند و امروز کجا هستند؟ .لطفا نشان دهید که از تاریخ تجربه اندوحته اید. اگر اینجا برای شما عوام هورا می کشند و مال مردم خورها تشویق به مقاومت بی خردانه ای میکنند که نتیجه آن از دست رفتن بیشتر حیثیت این مردم است شما به عقل رجوع کنید. حتما شنیده اید در روایات که ” عقل چیزی است که با آن بهشت کسب میشود” . اگر چنین است باور کنید “عقل چیزی است که با آن در ژنو هم موفقیت کسب میشود”.

     
  24. نوریزاد عزیز. سیستان بلوچستان را بی خیال شو. سربازان اسلحه به دست این مرز و بوم هم آنجا از دست وهابیون امنیت ندارند چه رسد به شما که کوله بارتان اول و آخر امکانات سفرتان است.
    موفق باشید

     
  25. فرشاد جان که در دفاع از وزارت اطلاعات نوشته‌‌ای ما که کمی‌ جاافتاده هستیم رفتار مردم با ساواک را یادمان نرفته همان سرنوشت در باره اینها هم صادق است زیرا وقتی‌ یک وزارت غیر پاسخگو و خودسرانه کار می‌کند و ابزار کارش ایجاد ترس و رعب است از مردم به حساب نمی‌آید، هنوز قتل‌های وزارت اطلاعات و آقای فلاحیان که مفتخر به قاتل بودن بود از اذهان پاک نشده و ماستمالی کردن آن جنایات و به کار گیری اخراجی‌ها و خاطیان در یک سازمان موازی دیگر جای برای اعتماد به این مجموعه باقی‌ نگذاشته. اگر ایران مانند عراق و افغانستان نشده برای شما افتخار است باشد اما آرزوی ما بعد از ۳۰ سال انقلاب چیز دیگری است

     
  26. ببخشید دوست گرامی‌ که این صفحه را ادیت میکنی‌ کمی‌ کارت اشکال دارد ، مثلا شخصی با نام سرباز ولایت آمده و آقای نوریزاد را تهدید به اسید پاشی کرده در گوشه اظهار نظرش در سمت چپ آمده پاسخ دادن ، روی آن کلیک میکنی‌ و جواب این آدم را میدهی‌ با این پیش فرض که این جواب زیر همین نوشته به عنوان جواب میاید اما متاسفانه این جواب به شکل یک اظهار نظر مستقل چاپ میشود و اصلا حق مطلب را بیان نمیکند و گاهی‌ منظور عکس هم میشود یعنی‌ انگار به آقای نوریزاده این صحبت را کردند اصلا درست نیست ، نگاه کنید شخصی‌ به نام راما در جواب آن سرباز نوشته جیره خوار ، اما چون در پایین کامنت سرباز نیامده این برداشت میشود که ایشان به آقای نوریزاد گفته در حالی‌ که نظر راما در جای دیگر کاملا در تایید استاد است

     
  27. درود بر علی آقای خورزوقی

    نظر اخیر شما را که خواندم پر کشیدم علی آقا همانگونه که نظر قبلی‌تان را در هم‌دلی با آن جوان خواندم، پر کشیدم. چقدر به آن جوان لطف و محبت داری. قلب شما هم آکنده از مهر است علی آقای خورزوقی. بدان که آن جوان هم تو را دوست دارد. جان‌ات سلامت. نگو که دلت ریش شد. از اینکه او را درک می‌کنی و با او هم‌دلی سپاسگزارم. پاینده و تن‌درست باشی.
    ارادتمندت یک شهروند

     
  28. سلام آقای نوری زاد من نمی دانم چرا شما بخاطر یک کامپیوتر و چند فیلم که از شما گرفتند این همه هیاهو براه انداخته اید ولی امید وار بودم شما کمی هم از بغض و کینه خود می کاستید و واقع بین بودید و قدر این امینیت کشور را که بین این همه گرگ که دور کشور ما را گرفتند و هر لحظه منتظر بر هم زدن آسایش ما هستند را می دانستید البته من نمی دانم شما از کجا حمایت می شوید ولی همین قدر می دانم که هر کس دیگری غیر از شما بود و این حرفها را می زد الان کجا بود امید وارم شهامت جواب دادن داشته باشید.

     
  29. ز لابلای فیس بوک؛ سقوط یک کشور یعنی اینکه : ….

    یک کاربر ایرانی فیس بوک: سقوط یک کشور یعنی اینکه: آتش نشانی یک نردبان استاندارد ندارد!….. یعنی اینکه پلیس از وزارت نفت چندین بشکه نفت می گیرد و می فروشد و 185 میلیون دلار از فروش آن را ندارد که پرداخت کند!….. یعنی اینکه فقط کارخانه های ” پفک نمکی” باقی مانده اند که مانند ” بابک زنجانی ها” به فروش نفت کمک کنند!!….سقوط یک کشور یعنی اینکه اوباش مترو باعث دو تکه شدن یک نوجوان دستفروش می شوند….. و سقوط یک ملت یعنی اینکه زمزمه واگذاری جزیره ” ابو موسی” بگوش می رسد و مردم بگوش هستند که چقدر ” یارانه” (واژه ای مضحک) به حسابشان ریخته می شود!

     
  30. آیا وزارت اطلاعات را باید اینطور کوبید؟
    آنشب در آن جاده بی پایان بوی خون می آمد زن و مرد و کودک , اهمیتی نداشت باید همه کشته شوند . عده ای با لباس نیروی انتظامی ماشین ها را متوقف می کردند . کم کم مرد ها را در گوشه ای جمع کردند .یکی از آن مردان مسلح دوربین فیلمبرداری خود را روشن می کند و به ناگاه صدای شلیک گلوله ها جان دهها انسان بیگناه را به یغما می برد . و فیلم این جنایت به سرعت بعنوان یک عملیات خلقی پخش میشود .ریگی این خون آشام تکفیری بسیاری از مردم بی گناه را به هلاکت میرساند وبا این جنایت روی سفاکان تاریخ را سپید می نماید . مدت زمانی نمی گذرد که نیروهای اطلاعات این جانی سفاک را بر فراز ایران دستگیر می کنند و به سزای اعمالش می رسانند . دوستان عزیز من یک اطلاعاتی نیستم و مشکلی هم ندارم که از آنها تعریف نمایم و در ضمن به آقای نوری زاد بسیار احترام می گذارم ولی انصاف هم چیز خوبی است . الان در کشورهایی مثل عراق پاکستان و افغانستان هر روزه با انفجارهای مهیب جان انسانهای فراوانی گرفته میشود . در صورتی که تکفیریها آرزو دارند که این جنایات را در شهرهای ایران انجام دهند . اما من و شما با آسودگی در خیابانها قدم میزنیم بدون آنکه ترسی از انفجار ماشینی در کنارمان داشته باشیم . آیا این امنیت به سادگی بدست آمده است ؟ پس انصاف داشته باشیم و بدانیم در همه جا آدمهای خوب و بد وجود دارند ولی این امنیت برای کشور نتیجه تلاش بسیاری از همین نیروهای وزارت اطلاعات است .

     
  31. سلام. داستان هفت پرچم سامورائي چيه ؟ توي داستان هفت سامورائي كوروساوا كه نيست . توضيحي نميدين ؟

     
  32. سرباز ولایت میتونی‌ رابطه فرزانگی با اسید پاشی را برای ما توضیح بدهی‌؟

     
  33. آقای نوریزاد! نکته ای که به مدت زیادی است ذهنم را به خود مشغول داشته و متاسفانه در نتیجه سکوت علمای عظام، اکنون، بعنوان برادر دینی شما ناچار از بیان آن هستم اینکه در ارتباط با استفاده از دستشویی بنابر اجماع آیات عظام احتیاط واجب بر آنست که به هنگام ورود به آن، از پای چپ و به هنگام خروج از آن از پای راست بهره ببرید!(مبادا که شیوه ای جز این برگزینید که در آن صورت اسلام به خطر خواهد افتاد)

     
  34. به نام خدا
    با عرض سلام وخسته نباشیدخدمت آقای نوریزاد
    آقای نوریزاد شما کم کم دارین ابهت ووحشتناک بودن سازمان اطلاعات رو می شکنین .فکر کنم تاچندی دیگر شما تنها کسی نخواهیدبود که درجلوی وزارت اطلاعات قدم میزنین .این حرکت شما باعث خواهدشد که درتمام شهرهای ایران مردم جلوی اطلاعات قدم خواهندزد.ولی ایکاش برنامه ای هم برای قدم زدن جلوی صداوسیما .سپاه پاسداران وبیت رهبری تدارک ببینین.ودراخراینکه لفظ دستشویی چه معانیی که ندارد.
    با سپاس واحترام فراوان

     
  35. نوری زاد عزیز مواظب باشید برادران قاچاقچی و همچنین سربازان گمنام امام زمان در قالب خریداران تابلوهایت وارد نشوند.

     
  36. .cheghadar neveshtehayeh zibaei

     
  37. نوریزاد عزیز, ازراه بسیار دور مینویسم. هرصبح اول سایت شما را میخوانم. چه خوب و زیبا مینویسی! چه خوب قصه تلخ گر فتاری مردمی را شرح میدهی که بجای شیرینی انقلاب باید با تلخی تحقیر, تحجرو نفهمی عده ای سود جو و دنیا دوست ساخته و از ترس اراذل و اوباشی که لباس مذهب بر تن کرده و با باتون میخواهند آنها را به بهشت بفرستند دم بر نمی آورند. اینکه شما یک تنه از حق مردمت دفاع میکنی ریشه تاریخی مانند گاندی و ماندلا دارد. دعای خیر بسیاری همراهت است و مطمئن باش مجاهدت بحقت بی نتیجه نخواهد ماند. تو گاندی ایرانی, خدا نگهدارت.

     
  38. سلام استاد
    من واقعا به این افراد که شما رو زیارت میکنند حسادت میکنم ای کاش من هم میتوانستم به دیدن شما بیایم اگر راهی رو برای رسیدن به این آرزوی من سراغ دارید حتما با من در میان بگذارید.
    درود برشما

     
  39. مبارزه علاوه بر جگر ، فکر ، روحیه قوی ، هوش ، استقامت ، ایمان و عتقاد راسخ و… به پول هم نیاز دارد .
    حاکمیتی که یک بوفه کوچک را به انجمن اسلامی دانشگاه روا نمی داند و با بستن آن خوشحال است که
    رگ حیات مخالفش را بسته و در عوض آبشار پول به جیب بسیج و بسیجی بی بنیه دانشگاه می ریزد از حاکمیت فقط زور گویی و قلدری اش را بلد است و برای مخالف حق تنفس هم قایل نیست . حاکمان ” روحانی ” ما می دانند در سرازیری هستند و قداره از رو بسته اند و محاصره اقتصادی مخالفین را سرلوحه خود کرده اند. در این میانه از همه عزیزانی که به برادر عزیزمان نوری زاد علاقه دارند خواهش می کنم بجای تعارفات ،دست همت بالا بزنند و در این روزهای تنهایی نوری زاد با خرید مشتاقانه تابلو ها و حتی فیلم های مستند او که در آینده ای نزدیک به نسلی جدید از کار های مستند در دنیا تبدیل خواهد شد او را یاری دهند . امیدوارم برادر مان نوری زاد این کامنت را حذف نفرماید.

     
  40. علی اکبر ابراهیمی

    پس خسارات و آسیبهایی که در مسیر باز پس گیری اموالش دید چه می شود؟ مرگ عزیز (مرگ جنبش سبز) چه می شود؟
    نگاه نوری زاد به نقطه ای بود که همه شما در آن معصوم و پاکید. اما رسیدن به آن نقطه سخت است و شما از زحمت کشیدن گریزانید.

     
  41. با درود
    آقای نوري زاد من مطمئنم شما به خواسته هاي خود خواهيد رسيد. راهي که شما پيش گرفتيد ادامه مسير گاندي و ماندلا ست. اميدوارم مردمي که از حقوق خود آگاهند ولي نميدانند از چه راهي بايد به اين مطالبات برسند اين حرکت شما که مدني ترين شکل اعتراض هست را فرا بگيرند و با يک پرچم يا شاخه گل به جنگ ديو بد سگال استبداد بروند. براي نمونه اگر بدنه مردم به اين سطح از آگاهی برسند که پس از بستن يک روزنامه ويا يک نهاد اجتماعي به صورت خود جوش به نهاد متخلف اعتراض کنند و پاي اعتراض خود بايستند يعني براي مطالباتشان حاضر به دادن هزينه باشند نه مثل ٨٨که ما فکر ميکرديم آمديم اردو, هوا که تاريک ميشد به سمت منزل روان ميشديم, يا چشم به بيانيه هاي آقاي موسوي داشتيم که زمان براي مردم تعيين ميشد. اگر ٣مليون جمعيت ٢۵خرداد پافشاري ميکردند و ميدان تحريري ميساختند البته به صورت مدني نه خشونت ما ميتوانستيم به يک سري از خواستهايمان برسيم.
    حالا ديگر گذشته ها گذشته ما مردم بايد نوري زاد هارو الگو قرار بديم وبا مبارزه مدني به خواستهايمان برسيم.
    به اميد بيداري مردم

     
  42. آقاى نوريزاد تذگر شكمى! شما به آن جوان و واكنش دوستانه او، يك صحنه فراموش شده از سالها پيش را از اعماق گمشده ذهنم به جلوى چشمانم آورد. صحنه اى از شما كه در يك برنامه تلويزيرنى براى نشان دادن مثالى از رفتار غير اسلامى، با تكيه دادن به ديوار كوچه و چرخاندن تسبيح، جوانان مسلمان را از اين گونه حركات ناپسند و جاهل مآبانه برحذر مى داشتيد.

    البته آن زمانى بود كه عبور از كربلا به مقصد قدس و سپس برافراشتن پرچم اسلام بر فراز كاخ سفيد در دستور كار قرار داشت و حتماً بايد نسل تهذيب شده اى اين رسالت مهم را به انجام مى رساند.

    آن روز نمى دانستيد و نمى دانستيم كه روزى همين تسبيح بدستان جاهل مأب، تمامى مقدرات حياتى كشور را بدست خواهند گرفت.
    اماآقاى نوريزاد جالب اينجاست كه حتى در آن زمان هم، نصيحت شما دافعه ايجاد نمى كرد. شايد به علت منش و لحن مهربان شما و اين كه هيچگاه واعظ غير متعظ نبوده ايد.

    ——————-

    سلام آنیتای خوب
    احتمال نمی دهید مرا با دیگری اشتباه گرفته اید؟ من شخصا یک چنین چیزی را به یاد ندارم. گرچه سخنان گزاف فراوان گفته ام اما این یکی را بیاد ندارم. بهرحال سپاس ازشما

    .

     
  43. سلام و صد سلام بر برادر گرامی و مبارز خسته نباشی
    امروز صبح ساعت حدود 10 نبودی چطور
    ————-

    سلام دوست گرامی
    ازظهربه بعد می روم تا غروب. صبح ها را به کارهای شخصی می رسم. مثل نوشتن وانتشار همین مطلب. به ساعت انتشارش نگاه کنید.
    با احترام

    .

     
  44. درود بر مرد صلح وعشق = ديروز خيلي باخداوند حرف زدم . برايت دعا كردم . از اوخواستم شما را در پناه خويش محفوظ نگهدارد . اينطور كه خبر داده ايد قرار است وسايلتان را بگيريد .حال كه با شما همراهي ميكنند قدري هم به خانواده تان برسيد زماني را هم براي مرخصي در نظر بگيريد . ببخشيد فضولي كردم شما بهتر از هر كس ديگري مصلحت خويش را تشخيص ميدهيد پايداري در گرفتن حق الزاميست اما تصور ميكنم با نگاه همه جانبه وگام به گام دست يافتني ترباشد .مواظب بالهايتان باشيد چون پيام صلح و عشق شما با بالهاي كبوتر سفيد بگوش جانها ميرسد .ما به اميد زنده ايم …

     
  45. با درود
    آقای نوري زاد می خواستم بگم دست بکش پیرمرد ازاین کارها واین نوشته ها برو بچسب به عاقبتت برادر. این راهی که تومی روی به ترکستان است. البته ترکستان امروز بدجایی نیست. اگرمی خواهی جور کنیم بری ترکستان. ول کن مرد دست بکش ازاین کارا شخصیتی گفتن و کرامتی گفتن تو همه چیزتو ریختی وسط خودتو مضحکه کردی یا مردمو هی دستشویی هی دستشویی من می دونم با این دستشویی رفتن هات داری چی می باری رو سرآقایون ول کن مرد بچسب به زندگیت شصت ویک سالته ناسلامتی

     
  46. نوريزاد عزيز،هم ناخوشى حال شخصى و هم ناخوش رود جريان اطلاعات در خانه ما و هم شايد دلايلى كه خود نمى دانم اين روز ها إشكالات تايپى ام زياد تر كرده ،از شما و از دوستان پوزش مى خواهم .جمله آخر در كامنت قبلى ام اين است:چطور مى توانيم كمكت كنيم .همه حركت هايي كه جاودانه شدند در نهايت سادگى و تنهايي و بى شوكتى آغاز شدند.فيلسوفان بزرگ ،پيامبران ،از جايي آغاز راه كردند كه كمابيش شبيه همان جايي كه شما قدم مى زنيد .در آغاز آنها تنها پيامى بودند گوياى چيزى كه حقيقت اش مى دانستند .كم كم عدد پيروانشان افزون شد و اين افزونى عدد خودش قدرتى شد نه از جنس قدرت كلمه .بل از سنخ زور و خشونت و تعصب كور و بى فكرانه .اگر بنا بود دنيا مطابق آن اصل اوليه در جا بزند اكنون نه اثرى از تمدن و فرهنگ بود و نه كثرت پر بر كت انديشه ها .دين هاى الهى و الحادى چون به قدرت زور و حكومت دست يافتند مقاومت اهل فكر و حقيقت را نيز بر انگيختند .آنجا كه شما قدم مى زنيد آوردگاه حقيقت بى شوكت است با قدرت مجهز به پول و زور و سلاح و هفتاد رسانه دروغ پراكن كه فساد و تباهى و ستم را مى بايد صلاح و خير و حقيقت و عدالت جلوه دهد .چقدر اين تدليس دشوار و جانفرساست .گاه آدم دلش مى سوزد براى برادرانى كه در اين كشمكش پر تنش دست و پا مى زنند .نوريزاد چطور مى توانيم به شما كمك كنيم

     
  47. نمیدانم چرا من عادت کرده ام که همیشه اول بنویسم سلام! من از همکاران سال 71 شما هستم. و به خاطر دارم که آخرین مرتبه جنابعالی را در ساختمان مرکز نشر وتصویر با مدیریت آقای علی لدنی دیدم و در اتاق آقای ناصر عبدالهی نگار و از آن روز جمله کوبنده ای را از شما در ذهن و همیشه به یادگار دارم که خیلی با یقین گفتید خدا مرا آفریده پس موظف است که روزی مرا هم بدهد.
    من بر عکس شما که با حوصله و طولانی می نویسید کوتاه و مختصر می نویسم و از شما دعوت می کنم از شش وبلاگم دیدن کنید که آدرس یکی را می نویسم و بقیه در لینک به چشم خواهد آمد. با یاد این بیت مولوی که همیشه دکتر سروش استاد عزیزم می خواند. آنکه کارد قصد گندم باشدش کاه اندر تبع می آیدش. میرناصر بوذری
    http://www.mirnaser.blogfa.com

     
  48. آقای نوری زاد
    سلام من را که از عمق جانم می آید بپدیر من هم ولایتی شما هستم چند روستا دور تر از روستای شما . هر وقت دلم می گبرد و احساس نا امیدی و ضعف می کنم در راه رفتن به روستایمان راهم را کج می کنم و از روستای شما رد می شوم به در و دبوار باغتان نگاه می کنم و از اینکه در اینجا مردی چون شما زاده شده ، و من افتخار هم ولایتی بودنش را دارم نیرو می گیرم و دوباره احساس بودن پیدا می کنم کاش می دانستم چه موقع به روستا می ایی تا خدمت می رسیدم قبلا از روبرو شدن با شما از ترس سربازان گمنام امام زمان شهرمان ، که به جای کلاه سر می آورند ، هراس داشتم ولی بعد از انتخابات 88 نه از انها و نه از هیچ کس دیگر نمی ترسم . به امید دبدار

     
  49. نوريزاد عزيز درود بر شما:جسارت به فراست شما نباشد ،نمى دانم خودتان هم مى دانيد يا احساس مى كنيد يا نه .همه حركت هايي كه تآثيرى دير پا و جاودانه نهاده اند شروعى ساده و تك نفره و بى شوكت و جلال داشته اند .سقراط پا برهنه و ژنده پوش در كوى و برزن شهر آتن مى پلكيدند ؛رسانه اش يك دهان بود و وسيله نقليه اش دو تا پا .اگر كسى از دور مى ديدش او را با گدايي دوره گرد اشتباه مى گرفت .اين مرد اما گرچه حتى يك كلمه ننوشت جاودانه شد .و گوهرجاودانه اش درس شرافت انسانى بود:عيسى در طويله به دنيا آمد .در اين عصر رسانه زده مردى به نام نوريزاد تنها با يك سلاح با هيولا در افتاده است ؛دو تا پا و كلامى كه حقش مى داند .نوريزاد ما چطور مى توانيم ممكن كنيم

     
  50. درود بر نوریزاد با شرافت

    باز هم این جوان ریش حنایی دلم را ریش ریش کرد. او شاگرد و رهرو در خوریست در ادامه راه نوریزاد. او عاشق است. من این جوان پر شر و شور را دوست میدارم. رفتار او را تجربه کرده ام. نوریزاد عزیز اگرچه احتیاط شرط عقلست اما به نظر میرسد این جوان پاکباخته ای چون خود شماست. دست خدا نگهدارتان.

     
  51. حیف که تهران نیستم و گرنه اسید روی سرت می ریختم..مردک نادان!!!..چرا اینقدر با رهبر فرزانه دشمنی دارید?!!!

     
  52. چه عجب بالاخره مطلبی نگاشتی که در ان مسلمانان مظلوم از تعریض وتوهین مصون ماندند.
    به خدا ما چیز زیادی از شما که یک انسان فرهنگی هستید نداریم جز اینکه می خواهیم به اعتقادات ما در حد باورهای بهایی ها یا رسوم فلان قبیله افریقایی احترام بگذارید.
    شما می توانید طوری رفتار کنید که حتی مخالفانتان هم با احترام از شما یاد کنند.
    یک درخواست از شما دارم. لطفا مطالب هر روز را در پایان همان روز بنویسید. ضمنا اینقدر وقت برای فیسبوکت نزار وقتی لایک هایت به ده هزار رسید دوباره آنرا از دست می دهی. پس گرفتنش البته ممکن است باید به پلیس فتا مراجعه کنی یا یک دوست کارشناس داشته باشی.

     
  53. آقای نوریزاد خیلی دوستتون دارم و اینو بدونید جوونای امروز از هیچی نمیترسن و چراغ صلح و آزادی رو که شماها روشن نگه میدارید مثل جونشون حفظ میکنن…یا علی

     
  54. با درود

    آقای نوریزاد گرامی نمی دانم به این اندیشده اید؟ که ممکن است سه شنبه, شما را در همان جا بازداشت کنند؟؟ با توجه به شکایت سپاه از شما این فرضیه ایی دور از ذهن نیست؟؟ چه به گمان من دستگیری شما در منزل یا جلوی وزارت اطلاعات برای اینان هزینه بالایی دارد؟؟؟؟؟؟؟

    پروردگارا ایران را از شر, خشکسالی و دروغ و نابود کنندگان کشور( جمهوری اسلامی و ایادی اش) در امان بدار.

     
  55. سلام آقای نوری زاد
    این نوشته کامنت یکی از دوستان زیر نوشته آقا امین در فیسبوک بود .. چون سوالی برایم ایجاد کرد خواستم بدونم این فرد درست میگه؟؟ چرا نوشته اون رو سانسور کردین؟؟ (لطفا خواهشا جواب بدین)
    “امین عزیز این نوشتار را به تمامی قبول دارم.
    فقط یک نقد به نوریزاد را به آن می افزایم.
    به عنوان یکی از افرادی که نوریزاد با پرونده سازی به او اتهام ارتباط با عوامل خارجی و مجاهدین و خیلی افراد و چیزهای دیگر زد و داشت به دست مرتضوی و حداد می سپردمان_و تنها “مردی از حوزه ی سیاسی وزارت کشور” که اکنون مثل کوه در اوین ایستاده و فریادش بر سر ظلم همچنان بلند است،مانع شد_ برایش نوشتم.
    نوشتم: آقای نوریزاد من شما را می بخشم.و نوشتم می بخشمتان برای کاری که می کنید و آدمی که شده اید،آدمی که حالا هزاران برابر من نوعی در جامعه ی ایران موثر است.
    اما آقای نوریزاد نوشنه ی مرا سانسور کرد.آنجا که نوشته بودم که قبلا در صفحه ی چهار و تیتر فرعی کیهان مرا به توهین به مقدسات و رابطه با اجانب متهم کرده بود.اینها را حذف کرد و تنها بخشی را که تحسین اش کرده بودم منتشر کرد.
    این گونه رفتار که شائبه ی آراستن دکور عمومی شخص را ایجاد می کند،نگران کننده بود.میلی که او به پنهان کردن ظلمی که در حق یک دانشجوی یک لاقبا کرده بود،ظلمی که تازه از جانب طرف بخشیده شده بود می تواند قابل تامل باشد.اضافه کنم که این ماجرا مربوط به ماههای اول بازگشتش بود.”

    ———————-

    سلیم گرامی
    من کارمند جهاد سازندگی بوده ام و کارم فیلمسازی بوده. ازآنچه که این دوست گرامی مطرح می کنند بی خبرم. نسبتی است که این روزها بابش سخت گشوده شده. کاش سندی اگر داشتند رو می کردند.
    با احترام

     
  56. هموطن عزیزم جناب نوریزاد

    دیـوانـه… بـه تنهـــا شـدنـش مـی ارزد

    شهــوت, به زلیخـــا شـدنـش مـی ارزد

    بگــذار کـه تو ســوژه ی مــردم باشـی

    ایـن عشـق به رسـوا شـدنش می ارزد

    با آرزوی سلامتی و شادکامی برای شما

     
  57. سلام.
    این مطلبت را خواندم. هیئت علمی اخراجی یکی از دانشگاه ها هستم. این مطلب امروزت گریه من را در آورد. مخصوصا آنجا که پرچم را به آن بچه دادی. پیه بچه های بالا به تن من هم خورده است. البته نه فیزیکی که شغلی. ولی خدا بزرگ بود و من نمی دانستم.
    وقتی تهران آمدم حتما از روی آن پل عابر رد خواهم شد و اگر بودی دزدکی به تو نگاهی خواهم کرد. و دزدکی خواهم رفت. چون من خیلی ترسو هستم. با این حال همکاران به من می گویند اینقدر حرف نزن. کسی که زیاد حرف میزند حرف زیادی هم میزند. حالا من مانده ام که من ترسو هستم یا کم عقل هستم. چون عاقل ها که می گویند ترسی ندارند.

     
  58. سلام
    یورولمیان کیشی
    آقای نوری زاد دیگه مستند شعبون بی مخ ها رو ادامه نمیدین؟چرا تابلوهاتون رو می فروشین؟مگه برا فروختن کشیدین اینارو؟دوست دارم جواب بدین چون این کار تون رو دوست ندارم.خودتون رو خیلی دوست دارم.به گفته مادر عزیزتون دعا می کنیم قلمتون حق بنویسه وزبونتون حق بگه.
    طلبه25ساله از قم یا علی

     
  59. نظر دهندگان محترم
    حفظ و حراست از مملکت و مردم کاری بس نیکو ست اما به نظر اینجانب اقدامات وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه و اطلاعات اقای خامنه ای و اطلاعات قوه قضائیه و سایر اطلاعات حکومتی که منحصرا جهت حفظ و حراست از رژیم ولایت مطلقه فقیه آنهم به هر وسیله ممکن ، باعث ایجاد نفرت اکثر مردم از آنها شده است.
    نتیجه مدیریت رژیم ولایت مطلقه فقیه پس از 34 سال مخصوصا پس از 25 سال اخیر، وضع نابسامان و فلاکت بار امروز ایران از لحاظ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی میباشد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوی دموکراسی و آزادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  60. نظر دهندگان محترم
    به نظر من این چرخشهای 180 درجه ائی رژیم ولایت مطلقه فقیه در خصوص برگشت از دشمنی با دنیا به تعامل با دنیا در امور خارجی و نشان دادن آن به مردم به عنوان یک پیروزی دیگر برای رژیم ولایت مطلقه فقیه به غیر از اینکه یک روش شناخته شده آخوندی در تبین مسائل است، نشانگر وضع نامناسب و لاعلاج ////// باشد. بالا خره 34 سال است که از زمان تغییر استبداد شاهی به استبداد مذهبی میگذرد و آخوندهای آن زمان کم کم و شاید هم تند تند باید به 7000 سالگان بپیوندند.
    از دیدگاه اینجانب رژیم ولایت مطلقه فقیه سر مردم را با مسائلی چون تحریم – که خود باعث آن شده است – و اقتصاد و آلودگی هوا و این جور موارد گرم کرده و یا دیده است و در خفا مشغول برنامه ریزی //// است.
    24 سال پیش توسط نقل قولی، جماعتی متشکل از چندآخوند سرنوشت مملکت را به آن چیزی که امروز مشاهده میکنیم رساندند. به نظر میرسد که بهتر است ما ملت از خواب غفلتی که خود را بدان زدهایم بیدار شویم و فکری به حال خود و آینده مملکت بکنیم.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوی دموکراسی و آزادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

78 queries in 2311 seconds.