سر تیتر خبرها
من این همه انرژی را از کجا آورده ام؟

من این همه انرژی را از کجا آورده ام؟

دیروز پنجشنبه آقایی تماس گرفت که ازمازندران آمده ام و دارم می روم کاشان ومی خواهم شما را ببینم. پیش ازاین نیزیک چند باری تماس گرفته بود وبا من مکاتبه کرده بود. اسماً می شناختمش. گفتم من به فلان جا می روم. گفت من خودم می رسانمت.

سرساعت آمد. دونفربودند. با کمی اختلاف سی وپنج ساله می نمودند. سوارماشینشان شدم وحرکت کردیم بسمت نقطه ی مآلوف. درراه ازخودشان صحبت کردند که کارشان فروش فرش های کتیبه گون است برای مساجد. ودیروزازنکای مازندران بازمی آمدند.. ازهموکه تماس گرفته بود پرسیدم: ازنامه به اوباما چه خبر؟ به دستش رسید یا نه؟ که گفت: نمی دانم رسیده یا نه اما من منتشرش کردم درچند جا.

پسرش به اعتباریک گزارش تلویزیونی نابغه بود ودرمقطع دبستان به دبیرستانی ها ریاضی درس می داد. پرپرزده بود که الا یا ایهاالمسئولین بیایید و قدراین بچه را بدانید، اما دریغ ازیک لبیک. خودش نامه نوشته بود به اوباما که بیایید این بچه را بردارید ببرید مال شما مگرشماها قدر نبوغ او را بدانید. چند پرسش داشتند. با هم صحبت کردیم و رسیدیم زیرپل عابرضلع شمالی بزرگراه همت. آنها رفتند ومن پای برپله های پل نهادم وازدالان درازش گذشتم ودرآن سوی ازپله ها به زیررفتم.

پرچم لوله شده را واگشودم وبرقله ی کوله پشتی ام نصبش کردم وکوله را به پشت بردم ورفتم طرفِ درِورودی وزارت و از دوربرای سرنگهبانِ داخل کیوسک دست بلند کردم. که یعنی به دوستان خبربده که من آمده ام.

این محکم کاری واصرارِمن برای خبردهی، چندان ضروری بنظرنمی رسد. چرا که این سربازان آموخته اند که کوچکترین تحرک مشکوک را به حراستِ فیزیکیِ مستقردرداخل وزارت گزارش کنند. چه برسد به این که بخواهند همان حراست فیزیکی را ازحضورمن درآن نقطه بی خبربگذارند. این بجای خود، دوتا دوربین نصب شده برستون بلند فلزی نیزقدمهای مرا می شمرند. واین یعنی: پرنده پربزند ما می بینیم. که من البته همین را می خواهم. که نه با دوتا دوربین، بل با صدتا دوربینِ برادران دیده شوم. تا ببینند یک نفربا سماجت وسرسختی چگونه به تن وبدنشان چسبیده وگریبانشان را گرفته ورهایشان نمی کند تا مگربخواسته هایش برسد!

کمی که قدم زدم دیدم بانویی چادری با کیسه های خرید ازپله ها به زیرآمد وبه اسم سلامم گفت. رفتم وبا شادمانی وشادابی پاسخش گفتم. گفت: چند روزپیش که شما یک دسته گل به مناسبت عید به من هدیه دادید من شما را نشناختم. بعداً خانمی ازهمسایه ها به من گفت شناختی این آقا را؟ گفتم نه. گفت: آقای نوری زاد بود. خیلی خوشحال شدم که با شما آن روزدیدارداشتم وچند کلمه ای باهم صحبت کردیم. وگفت: آقای نوری زاد من دراین چند روز پرس وجوکردم دانستم به چه دلیل اینجا می آیید وچرا خودتان را به زحمت انداخته اید. شما محکم به راهتان ادامه بدهید. ماها با شماییم. شما تنها نیستید. خوب راهی را انتخاب کرده اید. اینها نباید فکرکنند مردم هالواند ونمی فهمند. نگاه به سرووضع وحجاب من نکنید. من به سهم خودم همه جا نسبت به جنایت های اینها اعتراض کرده ام وداد زده ام.

اینجای صحبتش خیلی نازبود: من خودم بچه ی آخوندم آقای نوری زاد. نوه ی آخوندم. نتیجه ی آخوندم. اما سرتا پا اعتراضم نسبت به اینها وکارهایشان. قرارما با اینها این نبود. کیسه های خرید را جابجا کرد وادامه داد: همان روزکه به همه وبه من یک دسته گل نرگس هدیه دادید وبعدش من دانستم شما آقای نوری زاد هستید زنگ زدم قم به خواهرانم که من امروزازآقای نوری زاد گل نرگس هدیه گرفتم وداستان او این است وبخاطراین چیزها هرروزمی آید جلوی وزارت قدم می زند. خیلی ذوق زده شدند وخوشحالی کردند وگفتند حتماً سلام ما را به ایشان برسانید وبه وی بگویید که یک ذره هم احساس تنهایی نکند که ما همه با اوییم. گرچه دوریم اما دلمان با اوست.

دوسربازنگهبان ایستاده بودند ودل دل می کردند که بیایند وتذکری بدهند که بانوی چادری به خانه های اطراف اشاره کرد وبعدش به وزارت: این خانه ها عمدتاً دراجاره یا مال کارکنان اینجا هستند. تک به تک اهالیِ خانه های اینجا چه زن چه مرد چه پیرچه جوان با اینها مخالف اند ودرعوض دلشان با شماست. مطمئن باشید. اگرجلونمی آیند، می ترسند. من با اینها دارم زندگی می کنم. حتی همان مآموری که اینجا کارمی کند هم دلش با شماست. ممکن است بروز ندهد اما دلش با شماست. محکم به راهتان ادامه بدهید. ومطمئن باشید که به نتیجه خواهید رسید.

چه مستی ای ازاین بالاتر؟ صمیمانه ازبانوی چادری تشکرکردم وبه وی گفتم که فکرمن دل من قلم من ازعزیزانی چون شما انرژی می گیرد. وگفتم: باورمی کنید پاهای خسته ی من هربارکه با عزیزی چون شما دیدارمی کنم جوان می شوند ومرا به درنوردیدن کوهها وقله ها ترغیب می کنند؟

بانوکه رفت، یک اتومبیل خیلی شیک وشاسی بلند درکنارمن توقف کرد. ربطی به من نداشت البته. دوجوان دبیرستانی ازآن پیاده شدند. زباله ی خوردنی هایشان را که دریک کیسه ی پلاستیکی ریخته بودند انداختند کف خیابان ومشغول پوشیدن کاپشن های خود شدند. درحین قدم زدن به آنها رسیدم. کیسه ی زباله را نشان یکی شان که جوان تربود دادم وگفتم: پسرم، فکرمی کنی این کیسه جایش اینجاست؟ با غروری که انتهایش معلوم نبود به کیسه ی زباله نگاه کرد وگفت: چرا که نه. وبا پایش زد وآن را کنارانداخت. ماشین شیک رفت و دوجوان هم رفتند اما کیسه ی زباله همانجا ماند. مقداری ازانرژی پاهای من کم شد.

پژوی 206 حراست فیزیکی ازداخل بیرون آمد. اینها هردوساعت یک باردورتا دوردیوار وزارت اطلاعات ومحله های اطرافش را گشت می زنند. راننده را نمی شناختم اما جوانی را که مسئول برتربود، بارها دیده بودمش وبارها با هم صحبت کرده بودیم. دستی ازدوربرای هم تکان دادیم. من قدم می زدم وآنها درهمان اطراف گشت می زدند واحتمالاً موقعیت مرا درورقه های گزارش خود ثبت می کردند طبق معمول.

با کمی فاصله ازمن ودرست زیردوربین های نصب شده برستون بلند فلزی، جوان کارگری برسرجدول خیابان ایستاده بود رو به بزرگراه وبا تلفن همراهش صحبت می کرد ودستهایش را با حرارت به چپ وراست می برد و اصرارداشت مخاطبش چپ وراستی را که اونشان می دهد متوجه شود. پژوی حراست فیزیکی به سمت او رفت ودرکناراوتوقف کرد. پرسش وپرسش ودست های چپ وراستِ جوان کارگروخلاصه خلاص. جوان به راهی رفت وپژوی حراست فیزیکی به راهی دیگر. واین من بودم که مثل بولدوزرمی رفتم وبازمی آمدم وهماورد می طلبیدم وکسی تحویلم نمی گرفت.
هوا دودآلود وابری بود وخورشیدِ درحال افول چه تابلوی قشنگی درآن دوردورها برساخته بود. پسرجوانی اتومبیل پراید سفیدش را درست زیرستون دوربین ها پارک کرد ومستقیم آمد سراغ من. چه سن وسالی داشت؟ بیست وهفت بیست وهشت. باریکه ریش قشنگی صورتش را مزین کرده بود. لاغروساده پوش وسپید روی بود وخواستنی. روی درروی من ایستاد وسلام گفت وسلام شنید وبا من دست داد وگفت: من چند روزاست که شما را اینجا می بینم. موضوع چیست؟ چرا اینجایید؟

به سمت وزارت اشاره کردم وگفتم: پسرم اینجا ایستادن و حرف زدن با من ممنوع است. نگرانم برای شما مشکلی پیش بیاید. با کمی تردید اما مشتاقانه گفت: ما خانه ی مان اینجاست. که یعنی باکی نیست.
گفتم: اینها بیش ازچهارسال است که وسایل وامکانات شخصیِ مرا ازمنزل ما برداشته اند وبرده اند و پس نمی دهند. دادگاه رفته ام دادسرا رفته ام نامه نوشته ام پیگیری کرده ام نمی دهند که نمی دهند. این پرچم را هم زده ام به کوله ام که من دوستدارصلح ودوستی ام ودنبال آشوب وایجاد بلوا وتنش نیستم. سرش را به تآسف تکان داد. احساس کردم پسریکی ازکارکنان وزارت است. خدا کند پدرش ازآن هیولاهای اطلاعاتی نباشد. آنها که می زنند و می درند وکف بردهان می آورند وچفت وبست وچارچوبهای حفظ نظام را با همین رویه ها محکم می کنند.

این پسراما سراپا مثبت بود. سادگیِ دلش را می شد ازشکننده بودن احساسی که به صورتش نشسته بود دریافت. دوست نداشت برود. دوست داشت هم بشنود هم چیزی بگوید. گفت: امیدوارم اینها بفهمند که مردم حقوقی دارند وبعضی ازاین حقوق چیزی نیست که دراختیاراینها باشد که بدهند یا ندهند. وگفت: آزادی بیان حق مردم است. گفتم: امیدوارم مختصری عقل درکله ی اینها باقی مانده باشد وبدانند دردنیای عقل با بی عقلی ویقه درانی نمی شود مردم را متقاعد وهمراه کرد.
دیروزبرخلاف هرروزبجای یک نگهبان دونگهبان نا آشنا دم درایستاده بودند وبه ورود وخروج اتومبیل ها وبه قضایای اطراف چشم داشتند.

صدای بوق های ممتد یک اتومبیل حواسم را به سمت بزرگراه کشاند. دیدم یک دخترجوان شیشه ی اتومبیل مدل بالا وشاسی بلندش را پایین داده ودارد داد می زند: آقای نوری زاد آقای نوری زاد. خب چه دخترم؟ انگشتانش را که به نشانه ی پیروزی ازهم گشوده بود نشانم داد ورفت. بدون آن که خود بداند با همان بوق هایش با همان شیشه ی پایین کشیده اش با همان انگشتان ازهم گشوده اش، سی چهل پنجاه کیلو انرژیِ ناب به پاهای خسته ی من تزریق کرده است.

همانجا دیدم یک اتومبیل پراید ذره ذره دارد به عقب می آید. شلوغی بزرگراه وبوق های اتومبیل های سراسیمه آن پراید را به تآنی واداشته بود. اما هرطورکه بود خود را ازمهلکه ی بزرگراه به حاشیه کشاند. دیدم پیرمردی ازآن پیاده شد ومستقیم آمد طرف من. جلوترکه آمد دیدم آقای سید محمد صفی زاده مدیرمسئول روزنامه ی ابراراست. پیشترنیزیک باردیگراو را درهمینجا به همین طریق دیده بودم. که با همان اتومبیل پراید راه رفته در بزرگراه را با مشقت وبه آرامی بازگشته بود وبه دیدن من آمده بود.

من ایشان را نمی شناختم. دریک مناسبت مذهبی یک باراو را دیده بودم. واین سومین دیدار ما بود. گفت: هنوزکه اینجایی؟ گفتم: این هفدهمین روزاست که من اینجایم. گفت: سفرت را به کردستان و کرمانشاه تعقیب می کردم. گفتم: بله، ازسفرکه بازآمدم بی وقفه آمده ام اینجا ودارم قدم می زنم به اعتراض. گفت: من علوی – وزیراطلاعات – را درمجلس ختمی دیدم وبه اوگفتم که چرا به نوری زاد وقت نمی دهی الان هفت هشت روزاست می آید دم وزارت می خواهد شما را ببیند راهش نمی دهند. علوی برگشت گفت: من یک باربیشتراورا ندیده ام چرا می گویی هفت هشت روز؟ وبعد قرارشد که من بعداً به او زنگ بزنم یادآوری اش بکنم. حالا هم می روم زنگ می زنم. ازوی تشکرکردم وگفتم: چه ایشان وقت بدهند وچه ندهند من خواسته هایی دارم که تا محقق نشوند همینجا هستم واینجا را به داغ ترین کانون خبری دنیا تبدیل می کنم. مگراین که بهردلیل وبهرشکل نگذارند من به اینجا بیایم وقدم بزنم.

هوا تاریک شده بود که یک خانواده ازاهالی همانجا ازدورآمدند تا ازپل بالا بروند. من قدم می زدم. مرد حدوداً چهل ساله به نظرمی رسید. همسرش بانویی بود جوان ومانتویی. وفرزندشان دختری هشت نه ساله وبسیارنمکین. ابتدا این مرد خانواده بود که آبشارمحبتش را با یک سلام سرشارازمتانت ودوستی برمن جاری کرد: سلام آقای نوری زاد. وبعد این بانوی خوب وی بود که سلامم گفت وبعدش همان دخترک نازنین. به گرمی پاسخشان دادم. هرسه ازپله ها بالا رفتند و دل مرا با خود بردند. راستی عجب برکتی است این خانواده. بله، من انرژی های تحلیل رفته ام را اینگونه بازآوری می کنم.

نگهبانان درِورودیِ وزارت را بستند. یکی شان به داخل رفت ویکی شان همان بیرون ماند. یک جوان زنگ زد که من فلانی ام و دارم می آیم طرفِ شما آیا هستید یا نه؟ گفتم من کم کم دارم می روم. گفت: چگونه؟ گفتم: چگونه ندارد با اتومبیل های کرایه. گفت: من ماشین دارم می آیم می رسانمتان. این جوان را ندیده بودم. تنها ازطریق فیس بوک مکاتبه ای کوتاه بین ما رد وبدل شده بود وتلفن مرا خواسته بود ومن داده بودمش. گفت: من چهل دقیقه ی دیگرآنجایم. گفتم: بیا اما جلونیا. چهل دقیقه ی بعد ازآنسوی پل تماس گرفت. پرسید: بیایم آنطرف؟ گفتم:نه همانجا بمانید من می آیم طرف شما. کوله را پایین آوردم وپرچم را ازقله ای که برآن نصب بود برداشتم ولوله کردم ودرکوله نهادم ورفتم ازپله ها بالا.

دالان درازاین پل، خیلی خلوت است. من اغلب وقتی بدان پای می گذارم ازخود می پرسم اگربرادران یا دیگرانی که به نوعی با آنان مرتبط اند بخواهند ترتیب تو را بدهند اینجا یکی ازبهترین جاهاست. دوسرپل را می بندند وآن می کنند که باید. وته مانده ات را نیزازهمین بالا می اندازند پایین تا فرش رنگین بزرگراه شوی. کمی مانده به انتهای تاریک دالان، دیدم جوان بلند بالایی که صورتش پیدا نبود ازپله های مقابل بالا آمد. بخود گفتم: بفرض که این جوان بلند بالا همانی باشد که منتظرش هستی. چه کردم؟ مست وچالاک به سمت جوان رفتم. که هرچه قراراست بشود، همان بشود. دیدم صورت جوان به خنده شکفت. اوهمان بود که من منتظرش بودم. با هم ازپله ها رفتیم پایین. اورفت پشت فرمان ومن نشستم برصندلی عقب کناردوستش که جوانی لاغرودوست داشتنی واصفهانی بود.

او ودوستش که لهجه ی اصفهانی اش آشکاربود، هردو دردانشگاه اصفهان درس خوانده بودند ودرتهران با مشقت کارمی کردند اما دریغ ازذره ای پیشرفت. جوان اصفهانی به نوشته های تند من انتقاد داشت. می گفت: ما باید به این دولت کمک کنیم که زمین نخورد. شما وقتی این دولت را نقد می کنید درحقیقت امید ها را نشانه می روید وبه امید مردم شلیک می کنید. راننده ی جوان – هموکه به استقبال من آمده بود – سخت اما با من موافق بود. که درنقد نادرستی ها نباید تردید کرد.

به جوان اصفهانی گفتم: دانشجوی نابغه ای به پدرش گفت من می خواهم چنان درس بخوانم که پرفسورحسابیِ دوران خود بشوم. پدرش گفت: تواگرافقِ درس خواندت اینشتین شدن باشد ای بسا بتوانی پرفسورحسابی شوی وگرنه افق پرفسورحسابی شدن تو را به او نمی رساند. که یعنی ما همیشه باید یک قله بالاتررا مدّ نظربگیریم تا بدانچه می خواهیم برسیم. گفتم: حاکمیت فعلی، راه گلوی ما را بسته است. اگربه او بگوییم آقای محترم، یک ذره انگشتانت را شل کن اجازه بده ما کمی بهتر نفس بکشیم، بله او نهایتاً همین کاررا بکند وگِل ولایِ هزارجورمنت را نیز برسرمان بکشد. اما اگرما نیزدست به گلویش بردیم، حداقلش این است که طرف گلوی ما را رها می کند.

وگفتم: نوشته های من دست به یقه شدن با کسانی است که هم جیب هایشان پرازدلارهای دزدی خودمان است وهم سراپا مسلح اند. هم به اسلحه هم به تزویر وخرافه ومداحی. هردوازپرسش های پی درپی پُربودند. لختی درهمان اتومبیلشان نشستیم وبا هم سخن گفتیم. وقتی رفتند، بخود گفتم: مسئولان ما درهرچه که تخصص نداشته باشند، درضایع کردن اینهمه استعداد و انرژی وجوانی، به نبوغ وشگردی ویژه دست یافته اند.

تابلویی که با این نوشته تقدیمتان کرده ام، یکی ازبیست تابلویی است که من با حروف ع وش وق (عشق) برآورده ام. اندازه اش؟ یک مترو ده در هشتاد. بقول بعضی ها: میفروشمش!

محمد نوری زاد
چهارم بهمن ماه نود و دو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

41 نظر

  1. تنها راه رهایی از این قلعه هزار جادو و باطل السحر مسخ شدنمان به صورت آدمهای ترس فرو خورده و سرگردان آگاه شدن و آگاه کردن و واگویه کردن حرفهایمان است چرا که اگر بدون ترس فقط به جادو نگاه کنیم خرافات و اوهام چون برف در آفتاب قدرت ماندن ندارند .نوری زاد عزیز اکثریت ملیونی خاموش حرفهایشان را در نوشته های تو می بینند .

     
  2. سلام بر نوری زاد عزیز

    مدتی است که هر نوشتۀ شما از نوشتۀ قبلی تان از سبکی بیشتری برخوردار است!
    حس میکنم که وقتی مطلب مینویسید دارید بر روی ابرها پرواز میکنید
    باور کنید که این انرژی را در نوشته تان جاری میکنید و خوانندگان را نیز پر انرژی میکنید!
    این همه انرژی را از کجا می آورید؟ از همان کلمۀ 3 جادوئی : ع ش ق

    ***************************
    از فرصتی که در این سایت برای تبادل نظر فراهم آورده اید سپاسگزارم.
    برای آقای مرتضی پاسخی در پست “قبرستان ارامنه مسجد سلیمان” گذاشته ام
    امیدوارم که آن را با دقت بیشتری از قبلی بخوانند!

     
  3. سید ابوالفضل

    آقای نوریزاد عزیز
    سلام بر شما
    زمانی نزد استاد بزرگواری آموزش خط نستعلیق می دیدم . این بزرگوار هراز گاهی که کلمه یا حرفی را زیبا و مقبول می نوشتم بسیار خوشحال می شد و به شوخی می گفت مثلا این حرف “ن” که نوشتی هزار تومن می ارزه اما چه کنم که من یک معلمم و پول ندارم که “بخرمش” . غرض این که تابلوی شما که بسیار زیباست …… می ارزه ولی چه کنم که من یک لا قبا پولی ندارم که “بخرمش” . شما هم نفروشش. نمی دانم یادتان هست یا نه ؟ در کتاب های ادبیات دبیرستان می خواندیم :
    ” ای گلفروش گل چه فروشی به جای سیم ——- وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل”

     
  4. مینا خانم با سلام : امیدوارم روزی در آینده ای نزدیک این نوشته های زیبا در وصف مردی که تنها و غریب اما با داشتن کوله ای مملو از دعای خیر که بدرقه راهش هست به ایجاد کتابی منجر بشه که شخص اقای نوری زاد آنها را با امضای خود بین لشگری از وجدانهای آگاه تقسیم کنند البته در روزی که به تعبیر امیرالمومنین حاکمان افسار شتر حکومتی خویش را به اندازه و با مهربانی مهار کنند./ مشقت نیرزد جهان داشتن – گرفتن به شمشیر و بگذاشتن/ -بدین 5 روز اقامت مناز / به اندیشه تدبیر رفتن بساز – /کرا دانی ازخسروان عجم – زعهدفریدون وضحاک و جم / که برتخت و ملکش نیامد زوال؟ /نماندبه جزملک ایزدتعال

     
  5. سلام آقای نوری زاد عزیز
    خدا به شما قوت دهاد .
    با خجالت و کمی رو سفتی اجازه دهید بپرسم که آن تابلوتان که فانوسی بر آن منقوش است را هم میفروشید ؟ تابلوی بسیار الهام بخشی ست . خوشجالم میکنید اگر پاسخ دهید .

    ——————

    سلام بانوی خوب
    با ایمیل من تماس بگیرید لطفا
    mnourizaad@gmail.com

     
  6. دکتر علی محمد حکمت استاد حقوق عام ملل (ایشان حقوق بین الملل را حقوق عام ملل میگفت) دانشگاه تهران از داستان انیشتن و دکتر حسابی که نقل کردید ، روایت دیگری داشت . روزی سر کلاس گفت که ” روزی خواجه نصیر به پسر گفت که هدفت در زندگی چیست و پسر پاسخ داد که میخواهم مانند شما شوم . خواجه گفت من میخواستم امام صادق شوم و این شدم . تو که میخواهی من بشوی هیچ نخواهی شد .” استاد اضافه کرد که ” زمانی که برای تحصیل به دانشگاه سوربن رفتم ، با تعریف زیادی که از اپرا شنیده بودم ، چند ماه صرفه جویی کردم و با خرید بلیط گران به دیدن اپرا رفتم . نه تنها چیزی از آن نمی فهمیدم ، برایم آزار دهنده هم بود . مدت شش ماه هرچه کتاب در مورد اپرا در کتابخانه دانشگاه بود خواندم و دوباره به دیدن اپرا رفتم ، هیچ فرقی نکرده بود ، فهمیدم که اپرا با تمام اهمیتی که دارد ، موسیقی من نیست . اما با وصف چند دهه زندگی در فرنگ هر وقت نوای دل نواز نی میشنوم اشک از چشمانم سرازیر میشود . خواهر زاده من دو سال در امریکا بوده است و دیگر فقط به موسیقی جاز گوش میدهد و ظاهرا از موسیقی ایرانی چیزی نمی فهمد . جوان ایرانی میخواهد امریکایی شود .”
    استاد حکمت روزی هم سر کلاس گفت که ، در قرن هفتم هجری تنها در شیراز 600 زن مجتهده وجود داشت .
    استاد حکمت با اینکه سوسیالیست بود ، روزی که دانشجویی از تاثیر حقوق عرب بر حقوق ایران پرسید ، بر اشفت و فریاد زد که ” مردک حقوق عرب نیست ، حقوق اسلام است ، محمدبن عبدالله اینها را از خودش نگفته است .”

     
  7. فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین……. دعای خیر ما هر روز بدرقه شما

     
  8. نوری زاد عزیز صبح ها نوشته های شما صبحانه روح و جانم است . استوار باشید و ثابت قدم . استواریتان پتکی است بر این بی خردان سیاه دل . استواریتان ترس بی دلیل این مردم از دیو صفتان را حنثی خواهد کرد . حکومت زر و زور و تزویر بر پایه های ترس مردم بنا شده است . شما دارید تکیه گاه ترس را لق میکنید . گرچه هر روز و هرشب نگران جان شمایم اما غیر از این حرکتی که شما انتخاب گردیده اید مگر راهی هست . پاینده باشید

     
  9. جامعه ما قهرمان زنده قبول نميكند ، بايد مرد تا قهرمان شد !
    اسماعيل فصيح

    ١٠٠ سال زنده باشي قهرمان ، دوستت دارم نوريزاد

     
  10. هزار بار سپاس گزارم وجودتان غنیمت است برای ما . ضمنا تا کی میخواهید ادامه بدهید شاید برای خسته کردن شما بدشان نیاید این وضع ادامه پیدا کنه . ارزوی سلامتی دارم

    —————–

    سلام دوست گرامی
    هریک دقیقه حضور من در آنجا – که مطلقا ممنوع است – مترادف است با هزار غلغله در کانون شان. یعنی بسیار بیش از من، این آنانند که در تکاپوی پایان این مجادله اند. من ادامه می دهم. تا روزی که نتیجه بگیرم. کارکه نداریم دوست من. چه کاری بهترازاین؟ خودش یک جور سرگرمی است برای ما. اما برای آنها؟
    با احترام

    .

     
  11. مینای عزیز
    بسیار زیبا قصه (واقعیت) را بیان میکنید قلم شما همانند یک فیلم در مقابل چشمانمان حرکت می کند . خیلی زیبا بود

     
  12. آقای نوری زاد لطفا کمک کنید
    مردم در سختی فراوان هستند خانوادهها از بس به فرزندان خود میگویند که نداریم خسته سده اند در این وضعیت عده بسیاری که در شرایط فعلی ثروت فراوانی اتدوخته اند ذره ای ذر فکر مردم نیستند و برای آرامش وجدان خود به حج می روند این چه حجی است که مردم کشورت در گرسنگی هستند و تو پولت را می بری به این وهابی ها می دهی تا آنها به راحتی سر شیعیان را می برند .با این وضعیت این علما ما بجای آنکه مردم را تشویق به کمک کنند فقط می گویند به حج بروید تا خدا شما را ببخشد . آخر خدا راضی است که یک کودک ایرانی گرسنه نماند یا اینکه شکم وهابیها بزرگتر شود . آقای نوری راد نامه های خود را به شکم پرستان دین نما آغاز نمایید . رسول اکرم صلی الله علیه و اله وسلم حاجیان امتش را در آخرالزمان سه دسته نام می برد.اغنیا که برای سیاحت می روند،متوسطین که برای تجارت می روند و فقرا که برای ریا و شهرت می روند.

    ——————-

    سلام هادی گرامی
    به نکته ی بسیار درستی اشاره فرموده اید. منتها به این نکته توجه داشته باشید که: اگر حاجیان بنا به درخواست و اصرار مراجع پولشان را به فقرا بدهند رونق مراجع به افول می گراید و رونق کمیته ی امداد روشنایی می گیرد. مگر مراجع به این راحتی دست از رونق بساط خود برمی دارند؟
    سپاس ازشما

    .

     
  13. سلام
    یورولمیان کیشی.(خسته نباش مرد)
    طلبه ی از قم که مطالب شما رو هرروز می خواند واز مطالعه لذت های زندگی شما لذت می برد.

     
  14. ناشناس عزيز
    مگر سپاه وكيل وصي آقاي مجتبي خامنه اي است كه از أيشان شكايت كرده. خود آقا مجتبي شكايت كنند حتما نوريزاد ميره دادگاه البته به شرطي كه شكايت نوريزاد از طائب كه سال گذشته درخواست شده همزمان انجام شه

     
  15. اين خيلي خوبه كه وزارت اطلاعات چهار چشمي مراقب سلامت نوريزاد بأشد . اين يعني پيروزي بزرگ نوريزاد
    مرد مثل هميشه موفق باشي

     
  16. استاد عزیز هر چند که آشکارا توان حمایت شما بزرگوار را ندارم اما امکان خرید این تابلو با مختصر پس انداز را دارم اثر زیبای شما کیمیاست در صورت صلاحدید با ایمیل من تماس بگیرید متشکرم

     
  17. با سلام خدمت جناب نوریزاد…امروز نامه ای دیدم سر گشاده از” دکتر زیبا کلام” خطاب به جناب رسائی عشق هسته ای که در آخر آن جمله زیبائی آورده است که:” ماه هسته ایی یقینا روزی از پشت ابرها بدر خواهد آمد.”.خوشحالم خدمت این انسان فرهیخته و بقیه انسانها ی شریف عرض کنم که امروز این ماه در سایت جناب نوریزاد قدری از پشت ابر در می آید. میگویید چطوری؟..خوب گوش کنید
    چند روز پیش آقای “سیروس ناصری” دیپلمات سابق و ارشد وزارت خارجه و عضو موثر تیم هسته ای سابق و از مدیران ارشد شرکت نفتی ” اورینتال کیش ” مصاحبه ای با یکی از سایتها داشتند و به برخی از مسائل پرونده هسته ای اشاره کرد ولی در جائی اعتراف کرد که در سال 2004 اصلا ما توان هیچ غنی سازی را نداشتیم ولی بعدا این توان ایجاد شد و در حقیقت شاید بتوان سر منشا اصلی این مصیبت ملّی را از همان زمان دانست. البته جناب ناصری بدفعات از توضیحات بیشتر شانه خالی کرد و در رابطه با اتهام جاسوسی و یا رشوه گیری که بعدا هم مطرح شد سکوت کرد و فقط توضیح داد که همه چیز ختم به خیر شد. بنظرم اگر معلوم بشود که از سال 2004 به بعد چگونه ما دارای سانتریفیوژ و اینگونه تجهیزات شدیم که یکدفعه وهم هسته ای شدن ما را در بر گرفت شاید بتوانیم ماه هسته ای مورد نظر جناب زیبا کلام را هم قدری رویت کنیم.البته اینرا هلالی از این ماه بدانید.

    در 5 آگوست 2005 مقاله ای توسط “جیسون لئوپارد” یک روزنامه نگار آزاد در سایت “گلوبال ریسرچ” درج گردید که همه را شوکه کرد. بر اساس تحقیقات وی در حالیکه “شورای ملّی امنیت آمریکا” اصلا ایران را خطری هسته ای نمی دانست که باید نگرانش شد، تسریع برنامه هسته ای ایران باعث حیرت شد و علیرغم لفاظی های رهبری ایران در مورد معجزات دانشمندان جوان هسته ای، برای آگاهان معلوم بود که اتفاقی افتاده است. تحقیقات پیچیده به وجود یک رابطه جالب ختم شد: رابطه جناب “سیروس ناصری” و شرکت “هلیبرتون” متعلق به جناب “دیک چنی”. بعد از فاش شدن ابعاد این معامله از طریق شرکت “اورینتال کیش” که منجر به اعلام افزایش حیرت انگیز سود شرکت آقای “چنی” در بازار سهام گردید، و همزمانی این خبر و راه افتادن غنی سازی مقامات آمریکائی مبادرت به تحقیقات گستر ده تری کردند و به نتیجه عجیب تری رسیدند که علیرغم اعلام آن بعدا بطور عجیبی از اخبار خارج شد. بر اساس تخقیقات آقای جیسون و دستیابی به اطلاعات محرمانه معلوم شد که ارتباط بین “چنی ” و ناصری” محدود به موضوعات نفتی نبوده بلکه از این طریق بسیاری از تجهیزات حساّس مورد نیاز و از جمله سانتریفیوژ های جدید تحویل ایران شده و در حقیقت پرونده هسته ای قهرمانانه ایران دستپخت جناب “دیک چنی” است که از طریق ارتباط جناب “ناصری” که عضو ارشد مذاکره کننده تیم هسته ای ما بوده است اجرا شده..حالا چند نکته جالبتر طرح میشود که خود ریشه محکم فساد را در این مملکت بلازده و ولایت مدار نشان میدهد.
    ارتباط این دو شرکت در رابطه با اجرای قراردادی در صنعت نفت ایران بوده است. یعنی جناب ناصری قرادادی از وزارت نفت ایران گرفته و آنرا طی قرار دادی به شرکت “هالیبرتون” واگذار کرده است . در قالب این کار هالیبرتون که سابقه طولانی حتّی در ارتباط با امور مربوط به تروریسم هم در پرونده خود دارد سانتریفیوژ های رده خارجی را که احتمالا اسقاطی هم حساب میشده در قالب معامله ای قهرمانانه به دانشمندان هسته ای قهرمان ما داده.بیخود نیست که این شرکت در آن سال 284% افزایش سود گزارش کرد. کاش دوربینی بود و آن صحنه ای را که آقای “ناصری” قهرمانانه از پیروزی درخشان خود صحبت میکرد و به رهبری گزارش میدادضبط میکرد!!.بیخود نیست که ایشان امروز میگوید نمی تواند چیز زیادی بگوید.

    اگر شرکت “اورینتال کیش” میتوانست با شرکت آمریکائی قرار داد ببندد چرا شرکت نفت خودمان این کار را نکرد؟ آیا “جناب ناصری” در این ماجرا تنها بود؟ بازجوئی از وی در رابطه با 1 میلیون دلار رشوه چه بود؟ آیا این معاملات بی حمایت بالاترین مقامات این کشور انجام شده؟..حالا میبنید شاید “بابک زنجانی” یک هدف انحرافی باشد..شما بین ناصری و زنجانی کدام را بیشتر مقصر میدانید؟..ارتباط یک مقام ارشد دیپلماسی و تجارت آنهم از این نوعش نماینده چیست؟. آیا بهتر نیست که برادران و افسران ارشد اطلاعاتی ما کمی کلاه خود را بالاتر بگذارند؟. آیا این دم و دستگاه اطلاعاتی ما اصلا سر کار نیست که فکر میکند که از نظام امام زمانی دارد حفاظت میکند؟

    حالا معلوم شده راکتور آب سنگین اراک هم فریبی بیش نیست..کل اورانیوم 20% هم 200 کیلو بوده که نه بدرد دنیا میخورد نه آخرت. پرژه هسته ای کوه یخی بود که به چشم بهم زدنی آب شد..فعلا یک هلال کوچک پدیدار شده..باش تا صبح دولتت بدمد.

    —————————

    سلام دوست گرامی
    سپاس ازشما بخاطر نگارش این مطلب
    چه گمان شما در بهم پیوستن این نکات درست باشد وچه نادرست، روح سخن شما اما بر واقعیتی تلخ استوار است که من نیز پیشتر بدان اشاره کرده ام. این که : دوستان و بزرگان و رهبر ما برزانوی خود آمریکایی ها و روسها نشستند و دانسته یا ندانسته – فرقی نمی کند – به داستان هسته ای فرو شدند ودرهمان حال شعارهای آنچنانی نیز سر می دادند.
    بازهم سپاس بخاطر نوشته ی خوبتان

    .

     
  18. واقعا شما هنرمند هستید . هم خوب می نویسید هم زیبا می نویسید و هم فکرتان را خوب منتقل می کنید . واقعا خدا قوت بدهد به شما . خیلی تابلوی زیبایی است . حیف که این همه هنر را کسی نیست استفاده کند . واقعا اگر علمای ما کمی به خود بیایند و از حرام و حلال واقعی سخن بگویند و از آزاد بودن انسان سخن بگویند به کجای آنها لطمه میزند ؟ مگر آنها نباید آن دنیا پاسخگو باشند ؟ مردم از روحانیت و علما زده شده اند و تنفر از آنها رو به افزایش است و البته این خوب نیست . واقعا علمای ما نباید اینهمه ظلم را نادیده بگیرند . خداوند به شما سلامتی و توان بیشتری عنایت فرماید .

     
  19. پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیده است بو
    از مستی اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند
    …. سلام بر شما و حبذا بر اراده و ایمان شما تردید نکنید که بسیاری از آن اطلاعاتی ها خواننده روزنوشت های شمایند . اگر در این رفت و امدها تنها یک نفر از انان تلنگری به فکر و ذهنش وارد شود تو به مقصودت رسیده ای .

     
  20. سلام آقای نوری زاد
    من داستان قدم زدن های شما را بصورت داستان درآورده ام. لطفا آن را بخوانید و نظر بدهید:

    ازپشت شیشه میدیدش که قدم میزد…..

    شیشه کیوسک کمی بخارکرده وکدرمینمود.این به خاطر بخاری برقی کوچکی بود که محوطه اتاقک نگهبانی را گرم میکرد.

    اما کدری شیشه اینقدرنبود که نتواند ساییدن دستهای مرد را که ازسرمای بیرون کمی سرخ شده بود،نبیند. “مرد معترض ” سروقت حاضرشده بود.حتی دقیق تر ازکارمندان رسمی ادارات.

    چند روزی بود که راس ساعت میامد وازسر صبح تا شب که تاریکی ازراه میرسید، دریک محوطه کوچک ده متری قدم میزد.

    هربا رهم که به دستوری،سراغش میرفتند تا اورابتارانند میگفت : من میخواهم وزیررا ببینم.من معترضم ومیخواهم با وزیرصحبت کنم.

    _ راستی هم که این بابا دلش خوشه! کارمندای خودش سال به سال نمیبیننش،وای به حال ماها ….

    ته دل آرزو کرد که زودتر این دو سه ماه مانده ازسربازیش هم به پایان برسد وازاین شهرشلوغ با اینهمه چیزها واتفاقات جورواجور برود.

    آخ که چه خوب میشد! میرفت روستا وبا وانت با رآبی پدرکلی باربه شهرستان میبرد وحسابی هم پول درمیاورد….بازهم خش خش بی سیم او راازرویاهای آینده بیرون کشید….حرفی شنید وپاسخی داد.

    یاد “مرد معترض ” افتاد.نگاهی به بیرون کرد.دیده نمیشد.یعنی رفته بود؟… کنجکاو شد ودررا بازکرد تا ببیند چه خبرشده؟….قدمی بیرون گذاشت ودید که پسر جوانی کمی دورترازعلمک مخصوص دوربین مقابل در،دارد ازمرد معترض شماره میگیرد.یک جورایی خیالش ناراحت شد.انگاریک جورمسئولیت داشته باشد،مراقبش بود.اما مرد معترض پس ازرفتن جوان به طرف او آمد ودرحالیکه داد میزد،اما با لبخند،گفت: من اینجاهستم….ووقتی نزدیکترشد با صدایی آهسته ترازقبل سلام داد….سلام !

    _ ای بابا این دیگه کیه؟…با دقت بیشتری نگاهش کرد.سعی داشت ازاین نگاه بفهمد که مردعاقل است یا اینکه همچین شیرین عقل میزند.؟آخه کی میاد زیردوربین وزارت خونه به این واون شماره تلفن بده؟

    مرد دستش را درازکرد وسرباز اخم کرد.درحالیکه پشتش را به مردمیکرد وبه طرف کیوسک میرفت گفت : برو سرکاروزندگیت پدرجان!

    ازهمان فاصله صدای مرد معترض را شنید که میگفت: تا وقتی که شماها به سلام ودست پرمهرشخص بی دردسری چون من پاسخ ندهید،کاروزندگی من این است که همین جا قدم بزنم….

    بقیه حرفهایش را نشنید چون دیگرداخل کیوسک شده بود ودررا هم بسته بود.هنوز مستقرنشده ،تلفن داخلی زنگ خورد و ازچند وچون گفتگو با مرد معترض وسوال وجوابش پرسیدند…..حیرت سرباز وقتی بیشترشد که فهمید یک علمک جدید درزاویه تازه ای کارگذاشتند وبا دوربین سواربرآن علمک میتوانند نقطه کور نبش دررا هم شنود کنند!!!!

    دلش میخواست یک جوری به مرد معترض ندا بدهد.میدانست که همه رفت وآمدها وگفت وشنود های افراد مشکوک کنترل میشود.دلش برای مرد معترض شورمیزد….به فکرش رسید برود با یک دعوای حسابی بتاراندش.بد فکری هم نبود.تازه اگرکنترل چی ها هم میدیدند کارش موجه بود. ازنظرقانون وامنیت وزارتخانه،نباید کسی دردوروبر درورودی توقف کند! این بهانه خوب بود که به مرد نزدیک شود وکاری کند که ازمخمصه جان سالم درببرد….به طرفش رفت مرد کماکان اززورسرما تند وتند قدم میزد ودست هایش را به هم میسایید وگاهی مقابل دهانش میگرفت وها میکرد تا مگرگرم شوند….سربازبه او رسید….با تشری که آماده کرده بود به مرد توپید که : چند بارباید بگم اینجا نباید وایستی…برو بابا …مگه تو کاروزندگی وزن وبچه نداری؟برو دیگه….یا اله زود باش ببینم! اصلا برا چی چند روزه هی میایی اینجا قدم رو میکنی؟ مگه اینجا پارکه؟… هرچی بهت میگم برو بازم برمیگردی.برو دیگه نبینم اینجا وایسی ها!!!! …

    مردمکث کرد.دیگردستانش را به هم نسایید. مستقیم به چشمان سربازجوان که همسن فرزند خوداو بود نگاه کرد.

    _ ببینم جوان، تو همیشه با بزرگترازخودت اینطور با صدای بلند وبا این خشم وعصبانیت حرف میزنی؟ تو سن پسرمنو داری.خوب نیست آدم با پدرش بی ادبی کنه!

    سربازمعذب شد…..درتوجیه دادی که سراو کشیده بود وبه بهانه توضیحات، خواست حرف اصلیش را بزند

    _”…ببین اینجا همه اش دوربین داره اینجا…اونجا…اون ور…این ور…. همه ازداخل دارن میبینن.هرکی که اینجا رد بشه،به ایسته، حرف بزنه،صحبت کنه، هم میبیننش هم صداشونو میشنون…با هرکی وایستی حرف بزنی میبینن با هرکی تلفنی صحبت کنی میشنون.به هرکی شماره بدی میبینن… برای من هم دردسرمیشه .مسئولیت داره دیگه….برو جای دیگه که اینا جلوش نباشه…..”

    ونفس راحتی کشید .سرانجام حرفش را زده بود.این را گفت وبی معطلی به طرف کیوسک راهی شد.با اینکه پشتش به مرد بود اما ازدادی که بی دلیل سرش زده بود خجالت میکشید.

    وقتی به درکیوسک رسید برگشت تا دررا ببندد که با مرد سینه به سینه شد. جا خورد…

    _ کجا؟!!!!

    ومرد با همان آرامش همیشه گیش گفت: _ من آمدم پاسخ سوالت رو بدم که پرسیدی چرا میام اینجا وقدم میزنم.سوال کردی اما صبرنکردی جواب بگیری…..

    _ جواب تو به چه درد من میخوره من مامورم ومعذور….

    مرد گفت: شما که مامور مقابل دریک وزارتخانه این چنینی هستید باید خیلی آرامتر ومتین ترباشید.

    سربازگفت: مگه من چی گفتم ؟ گفتم برو دیگه! اصلا تو نباید….

    که مرد حرفش را قطع کرد وگفت: تو نه! ” شما” !!!آدم به بزرگترازخودش “تو ” نمیگه!

    سربازسرش را زیر انداخت واخمهایش بیش ازپیش درهم رفت….

    _ من چه میدونم؟ من که مثل شماها سواد آنچنانی ندارم که اینا رو بلد باشم.

    سربازم.چند ماه دیگه ام سربازیم تموم میشه وخلاص.خودتون میدونید ووزارتخونه اتون…..

    همینطورکه سرش پایین بود پاهای مرد رادید که دورمیشد……

    ****

    ناها رازگلویش درست وحسابی پایین نرفت.دید که مرد معترض فقط سه تکه بیسکویت خورد ویک پرتقال.دلش برا ی مرد سوخت….بچه ها میگفتن وسایلش رو میخواد.یکی دیگه میگفت این اصلا دردسرسازه! هرجا میره شر به پا میکنه…فکرکرد چرا محلش نمیگذارن؟ خب وسایلش را بدن تا بره.بچه ها میگفتن وسایل بهانه است! اونها رو بدن، یه چیز دیگه رو بهانه میکنه! ..بهش هم نمیاد که خل باشه! خوب صحبت میکنه…مثل ادمهای رده بالا حرف میزنه.یکی میگفت مهندسه یکی دیگه دکترصداش کرد.خدا میدونه جریان چیه…

    .ازواگویه های درونی که خلاص شد دید ازمرد اثری نیست. کمی خیالش راحت شد . با آسودگی ازکابین بیرون زد…امانه! آنطرفتر جوانی سرخ مو یی به حالت دو ،خودش را به مرد نزدیک میکرد.مرد هم داشت به استقبال او میرفت.سرباز احساس خطر کرد با شتاب خودش را به محل آنها نزدیک کرد.جوان خودش را به مرد رساند ومحکم اورا درآغوش گرفت…پاهای سربازسست شد …هرلحظه انتظارداشت نعره ای ازمرد بشنود یا ردی ازخون ببیند که ازسینه مرد جاری میشود….میدید که مرد دست وپا میزند جوان را ازخود دورکند اما جوان به او چسبیده……نکندجوان به بهانه علاقه به مرد صدمه بزند؟…این باورسربازبود وتلاش میکرد بدون اینکه حرکاتش به چشم بیاید مراقب مرد باشد.مردی که درست سن پدرش را داشت….سعی کرد به آنها نزدیک شود.غرورش اجازه نمیداد که به نظربرسد دست وپایش را گم کرده امادلش شورمیزد….آرام به آنها نزدیک شد .مرد سرانجام توانست جوان سرخ مو را ازخود دورکند وبعد ازچند جمله ای جوان سرخ مو به طرف دیگرخیابان رفت.مرد اما برگشت تابه جای اولش بیاید وبه قدم زدن ادامه بدهد که با سربازمواجه شد .سرباز برای اینکه ازتک وتا نیفتد پرسید: این پسره دیوونه چی میخواست؟چرا ولتون نمیکرد؟….

    هردو هم قدم شدند تا به درب وزارت خانه برسند.

    مرد گفت: هیچی …مرا دوست داشت.آمد که همین را بگوید.همین!

    _ همین؟!

    مرد با لبخند گفت: بله همین! اینها مرا دوست دارند.درست برعکس شما که مرا دوست نداری!

    _ دوست ندارم؟!!! مگردوست داشتن فقط یه جوره؟ صدای سربازآنقدردورنی بود که به گوش خودش هم نرسید چه برسد به گوش مرد معترض.

    سرباز اخمهایش را درهم کشید پشت به مرد کرد وبه طرف کیوسک رفت.

    پیش خودش فکرکرد …چقدر ترسیدم،پسره یک آن میتونست یک تیزی به سینه اش فرو کنه ودر بره…. خب خداراشکر که بلایی سرش نیومد…شکر!

    درب کیوسک بسته شد وسرباز ازپشت شیشه بخارگرفته به مرد خیره شد.ازدور مراقب بود که نکند کسی به مرد آسیبی برساند……همین!

    جمعه 4 بهمن 92

     
  21. سلام آقای نوری زاد
    من قدم زدن های شما را بصورت داستان درآورده ام. از یک زاویه ی دیگر:

    ازپشت شيشه ها….2

    دستمال با حرکتی دورانی ونه چندان سریع روی شیشه آشپزخانه به بازی نشسته بود.

    شوهر به آشپزخانه آمد تا زیرسیگاریش را درسطل زباله موجود در کابینت زیرظرفشویی آشپزخانه خالی کند.

    وقتی با چند تکان مختصرخاکسترها را تکاندتازه چشمش به مادربچه ها افتاد.با تعجب به دستان زن نگاه کرد که با آرامش وپرحوصله داشت شیشه آشپزخانه را پاک میکرد.

    _ امروز چه خبرشده که اینقدرشیشه هارو پاک میکنی؟ این بارسومه که به این شیشه ها دستمال میکشی.؟

    مادربچه ها بدون اینکه مثل همیشه ازدخالت او بی حوصلگی نشان دهد،با آرامش مرموزی خطاب به پدربچه ها گفت:

    _ همینطوری داره قدم میزنه!

    پدربچه ها قدمی جلوتررفت وازپشت شانه زن سرک کشید.

    کمی دورتر وتقریبا درست زیر پای آنهابه زاویه 45 درجه، مرد میانسالی کوله پشتی بردوش درحالیکه پرچم کوچک سفیدی درجیب یکی ازکوله ها فرو کرده بود مسیرکوتاهی را میرفت ومیامد….میرفت وبرمیگشت….

    پدربچه ها پکی به سیگارش زد وگفت: جونش زیادی کرده! حالا اینقدرمیاد ومیره تا سرشوزیرآب کنن…..

    مادربچه ها به پنجره پشت کردورو به شوهرش گفت بهش هیچی نمیگن؟…..اونجا که منطقه ممنوعه است!

    پدربچه ها زیرسیگارش را برداشت ودرحالیکه به طرف اتاق خودش میرفت گفت: آدم دو کیلو گوجه وبادمجون میخره وکیسه هاشو دست میگیره ومیاد اگه جلوی میله های وزارت خونه یکی ازکیسه ها لنگربندازه،یا پات بگیره، یا بارت بد بارباشه وسنگینی کنه ویه ثانیه بیشترمکث کنی،میان اینقدرسوال پیچت میکنن که نگو!تاپدرپدرجدتو میرزاقاسمی نکنی وبه خوردشون ندی مگه ولت میکنن؟!!بلایی به روزت میارن تاخرید کردن کلهم ازیادت بره!!! اونوقت تو میگی بهش هیچ چی نمیگن؟

    مادربچه ها ازگنده کردن جریان عصبانی شد وبا حالتی که بیشتربه دهن کجی کلامی میمانست تا گفت وشنود خطاب به شوهرش گفت:

    خوبه خوبه توروخدا! تو یکی دیگه برامن منبرنرو!….وادای مرد را درآورد

    “…تا خرید کردن کلهم ازیادت بره!!!! “…. بگو حوصله خرید ندارم قالشو بکن.

    _ من؟ من حوصله خرید ندارم؟ همین پریروز کی بود که مثل قاطری که بارش کنن برای حضرت عالی وبچه هاتون نون و دون وماست و پیازوسیب زمینی ومیوه وسبزی و شیر ومرغ وگوشت خریده بود وآورد خونه؟!

    _ برای من وبچه هام؟!!! آخه نه که بچه هام بچه های تو نیستن! لابد ازشوهر دیگه ای دارم که تو بهشون حسودی میکنی!

    زن عصبانی برگشت طرف پنجره وخودش را با وررفتن به گلدانهای کوچک سبزی که ردیفی کنارپنجره چیده بود مشغول کرد.مرد اما تکیه به کابینت داد وگفت: مگه دروغ میگم؟!همون روز که اینهمه بارداشتم اونطرف دم زنجیره خرمو چسبیدن که چی؟ رئس جمهورمیخواد بیاد زود باش رد شو…زود باش رد شو….پدرم دراومد با اون همه باروبندیل! همه بچه هاهم که خیرسرشون ماشین زیرپاشونه،هفته ای یه روز یکیشون بیاد بره این بازارروز بالا، خرید هارو بکنه وبا ماشین بیاره دم خونه!

    مادربچه ها همچنان که با شوهرش حرف میزد ازدید زدن بیرون ومرد ی که قدم زنان مسیرمشخصی را میرفت ومیامد دل نمیکند.به آرامی گفت:

    صد باربهت میگم وقتی میخوای بری بازارروز بگو تا باهات بیام.حرف به خرجت نمیره که نمیره! دیگه چیکارت کنم؟ اینقدربه خودت فشاربیارتا خدایی نکرده با این کلیه نصفه نیمه ای که داری، یه بلایی سرت بیاد وخودتو منو بدبخت کنی!

    پدربچه ها بدون دروغ وریا وازصمیم قلب گفت: دیگه چی؟! تا مردتوخونه است که زن خونه رو نمیفرستن خرید! باربرای من سنگینه چه برسه به شما خانم!!! من اگه میگم، ازدست این بچه های بیخیاله که عصبانیم.

    مادربچه ها همچنان ازپشت پنجره به بیرون خیره بود.پدربچه ها اما رفت به طرف اتاق خودش و لحظاتی نگذشته بود که صدای تلویزیون بلند شد.زن میدانست مرد رفته سراغ اخبار….

    ظرفهای ظهرهنوز درجا ظرفی بود .معمولا زن بعد ازنهار همه ظرفها را میشست وساعتی بعد همه را خشک میکرد ودرجاظرفی وکابینت ها میگذاشت.امروز اما تنبلی کرده بود.ظرف ها شسته شده اما جابه جا نشده بودند.زن خم شد تا بشقابها را دسته کند .سروصدای ظروف چینی بلند شد…صدای مرد ازلابلای ظروف چینی بریده بریده به گوشش رسید.نمیدانست چه میگوید.وقتی سروصدا قطع شد دید پدربچه ها سراسیمه به آشپزخانه دویده وخطاب به زن حرفی میزند.زن سربلند کرد که ببیند چه خبرشده.پدربچه ها گفت: بابا بیا ببین اخبارچی میگه! درباره همین مرده میگه که معترضه!

    مادربچه ها که اصلا سردرنمیاورد پرسید: مرده که معترضه؟؟؟!!!

    شوهر گفت: آره بابا همین آقاهه که چند روزه میاد اینجاوصبح تا شب هی قدم میزنه! ببین همینه دیگه.اینم کوله پشتیش که دارن ازش میگن….

    زن پرسید: اخبارخودمون میگه؟!!!!

    شوهرگفت: نه بابا تو چه دلت خوشه! بی بی سی داره میگه…گفتن همین الان میخوان باهاش تلفنی حرف بزنن….

    مرد به سرعت به اتاق رفت وصدای تلویزیون را زیادترکرد.اما زن قد راست کرد وازپشت شیشه آشپزخانه به خیابان و کمی آنطرفترخیره شد.مرد کوله پشتی داررادید که کمی ازمقابل در وزارتخانه دورشد….یعنی راست میگن؟ جمله شوهرش را درذهن مرور کرد.معترضه!…معترض به چیه؟ درهمین حال دید که مرد معترض موبایلش را به گوشش برد وبا دست دیگردوردهان را طوری حائل کرد که انگاریواشکی میخواهدبا کسی حرف بزند.همزمان صدای تلفنی ازتلویزیون پخش شد واطمینان زن کامل شد.

    مجری برنامه ازمردمعترض می پرسید چرا مقابل وزارت اطلاعات قدم میزنید وهدفتان چیست ومرد معترض دلیلش را میگفت…زن فکرکرد:_طفلک زن وبچه مردمعترض! یعنی چه وسایلی ازش بردن که این مرد حاضرشده توی این سرما با این کوله پشتی ظاهرا سنگین این همه روزرو بیاد وقدم زنان احقاق حق کنه؟ شاید وسایل خصوصیشون توش بوده….یا مثلا …فکرکرد اگراو بود چه میکرد؟ بازهم فکرکرد که مثلا چه وسایلی درخانه دارد که اگر میبردند دلش میسوخت؟ همه وسایل خانه را مرورکرد.بشقابها…لیوان ..طلا..دلار….یا شاید قاب عکس… فرش.. .یخچال….گاز…نه بابا وزارت اطلاعات اینها رو میخواد چیکار! شاید هم وسایل شخصی اشو بردن….آره مثلا کامپیوتر…خب به درک.آدم میره یکی بهترشو میخره ! بهش نمیاد که گدا گودوله باشه. لابد اینقدرداره که لنگ یه کامپیوتر جدید ولپ تاب نباشه……..صدای تلفنی مرد هنوز از برنامه اخبارشبکه بی بی سی داشت پخش میشد.مرد معترض مدعی بود میخواهد وزیررا ببیند….میگفت کلی حرف دارد که باید با وزیر درمیان بگذارد….میگفت چرا خودش وهمسرش ممنوع الخروجند…مادربچه ها عصبانی شد….صاقتش طاق شد..جریان ازیک کامپیوترشروع شده وحالا به کجا رسیده؟!..به آهستگی چادرش را ازجا لباسی دم دربرداشت.کیف پول وکلید را هم برداشت.میدانست که پدربچه ها محو اخبارعصراست.آرام ازدرزد بیرون…..

    ****

    سروصدای اتوبان سر آدم را درد میاورد.زن درمیان خیابان نسبتاپهن روبرو با چشمانش دنبال مرد معترض گشت.

    میخواست پیدایش کندومحکم بخواباند توی گوشش….

    _ مرتیکه مزخرف! آدم برای چهارتا تیکه جنس تلک وپلک میاد با یک رادیوی بیگانه مصاحبه کنه؟ خوبتون میکنن اگه هربلایی سرتون بیارن!

    توی گوش مردمعترض نخوابانده بود اما با صدایی که ازمیان اتوبان وعبورومرور ماشین ها بایدمثل فریاد بلندمیشد تا به گوش برسد با او حرف میزد…..رویش را کیپ گرفته بود وخشم درصدایش موج میزد…

    _ ازسن وسال ما وشما بعیده که بشیم ملعبه دست این خارجیها!

    مرد معترض اما دست بردست دیگرگذاشته وبا سری که کمی به طرف شانه خم کرده بود وبا لبخندی که پهنی صورت خسته اش را پوشانده یود گوش میداد….زن همه حرفهایش رازد.

    سربازی ازداخل کیوسک سرک کشید ووقتی دید بازارحرف وسخن مرد معترض با زن چادری که همان مادربچه ها باشد گرم است بیرون زد وخودش را رساند به محل وبا صدای آمرانه ای به زن گفت چی شده خانم…

    مادربچه ها اماهمچنان که انگاربه پسرش تشربزند به سرباز توپید که : داریم با هم حرف میزنیم…هرچی هست بین خودمونه….تو برو تو کیوسکت پسرجان!

    سربازکه دید زن توپش پراست فقط توضیحی داد ورفت

    _: پس برین دورتر.اینجا قدغنه…..

    صدای زن درخیابان پیچید: به وزیرچی میخواهید بگین که خودش ندونه؟ چرا مارو انترومنتریه مشت اجنبی میکنین؟ وقتی باهم خوب بودین کسی خبرداشت؟مگه هیچکس دیگه غیرشمارو بازداشت نکردن؟ وسایل هیچ کس دیگه رو نبردن؟ چرا اونها نمیرن با این واون مصاحبه کنن؟

    واما مرد معترض همچنان با لبخند وسری خمیده گوش میداد.نوبتش که شد با صدایی آرام ومطمئن به زن پاسخ داد….بله خیلی ها را بازداشت کردند ولوازمشان را پس ندادند.اما من لوازمم را میخواهم.این گناه است؟ مگرقراراست هرکس را که بازداشت میکنند وسایلش را به یغماببرند؟ این وسایل امانت بوده وباید پس بدهند نباید؟ تازه مگر فقط همین وسایل است؟ هیچ میدانید داخل کامپیوتربنده عکسهای خانوادگی.فیلم های خصوصی.عکس زن وبچه ودخترانم بود.میدانید چند تا ازاین عکس های خصوصی درسایت ها وزیراخبارکاملا کذب ودروغ وجنجالی چاپ شده؟ اگرتصویرهمسر یا دخترانم را دستکاری کنند وبا یک شرایط شرم آور درمعرض دید همه بگذارند چه باید بکنم؟ به نظرشما که یک همسرهستید،یک مادرهستید،یک زن هستید، چطورازحریم خصوصی خانواده ام حفاظت کنم؟…..من بیگانه پرست نیستم اما اگربا رادیوهای بیگانه مصاحبه نکنم چطورصدایم را به گوش مسئولان برسانم؟به نظرشما اخبار “بیست وسی” میاید با من یا امثال من مصاحبه کند؟ به شما قول میدهم اگریکی ازکانالهای ایران حرفهای مرا بی سانسورپخش کند من هرگز با هیچ رسانه بیگانه مصاحبه نکنم.

    زن به فکرفرو رفت…..صدای مرد معترض همچنان به گوشش میرسیدکه بگذارید من به نمایندگی ازهمه آنهایی که بازداشت شدند واموالشان درگرو این بازداشت ها ست با وزیرملاقات کنم ….چه اشکال دارد؟ به نظرشما یک شهروند نباید بتواند ازوزیرش یک وقت ملاقات بگیرد؟ شاید به این فکربیفتند که بیایند ومنصفانه اموال بقیه راهم پس بدهند….حقوق شهروندی مارا پس بدهند……من آنقدرمیایم تا خودم مستقیما با وزیرهمکلام شوم…..ازهیچ چیز هم نمیهراسم.

    ****

    زن بازهم به سمت پنجره کشیده شد.هوا گرگ ومیش شده بود.مرد معترض داشت دورمیشد.میرفت تا صبح روز بعد باز برگردد.وزن می اندیشید . یه کم زورداره دیگه….شاید هم توی کامپیوترش چیزهای مهمی داشته…وای !!! عکس زن وبچه ؟! عکس عروسی، فیلم عروسی، اصلا فیلم تولدی چیزی!اگه بیفته تو دست این سی دی فروشی ها وزن وبچه مردم بشن نقل ونبات یه مشت اراذل ؟؟؟؟ وای آدم یخ میکنه! خدا نیاره این روزو…..بیچاره! بیخود نیس جونشو گذاشته کف دستش!….کاش یه طوری میشدبهش کمک کرد؟…..صدای خورخور پدربچه ها که پای تلویزیون خوابش برده بود شنیده میشد.

    جمعه 4 بهمن 92

     
  22. سلام جناب نوری زادعزیز
    ازهمان زمان که ریسمان روابطتان باحاکمیت پاره شدمرید خودتان وقلمتان شده وهستم وهرروز اگرنوشته ای ازشما را نخوانم سربربالین نمی گذارم .تمامی نامه هایتان به رهبروهرمطلب جدیدی که روسایت گذاشته اید راخوانده ام.واین خواسته خود راپس ازخواندن هفدهمین یاداشت روزانه اتان که ازشما می خواهم شماره موبایلتان را هر.جوری که خودتان مسیرش رامی دانید برایم ارسال نمایید .چون قصددارم هفته آینده جمعه شخصا”یا صبح برسانمتان یا شب برگردانمتان .استاد بزرگ خواهش می کنم شما هم مثل آقای علوی ازخواست بنده طفره نروید

     
  23. میراقا طلبه جانباز ازقم

    جناب نوری زاد سلام گرم وصمیمانه مارا پذیرا باشید ” و: همت بلنددار که ازهمت بلند مردان روزگار بجائی رسیده اند.ویا بقول حافظ :دست ازطلب ندارم تاکام جان برآید یا تن رسد بجانان یاجان زتن برآید. واما مواظب تابلو وت باش که راه عشق آسان نیست بسی افتد بمشگلها. خضر راه می خواهد ای عزیز.

     
  24. سلام آقای نوریزاد
    اراده و عزم خلل ناپذیر شما برای همه وطن پرستان واقعی تحسین برانگیزه. من مدت هاست مطالب شما رو دنبال می کنم. سفرهایی که به کردستان، کرمانشاه و خوزستان داشتید با همه سختی ها و مشقاتی که برای شما داشته برای امثال من بسیار آگاهی بخش بود.
    رنج ها و محنت هایی که به سبب خودپرستی و دنیاپرستی عده ای بر سر مردمان این مرز و بوم میاد داستانی بی پایان هست. جوان کردی که پس از شکنجه نیروهای امنیتی در مقابل دیدگان پدرش در اصفهان از دست رفت و شما به ملاقاتش رفتید هم دانشگاهی من بود و خدا می داند چه می گذرد بر پدر و مادرش.
    من به نوبه خودم از همت و مردانگی شما سپاسگزارم. مطمئن باشید همه عدالت طلبان از حرکت و آگاهی بخشی شما حمایت می کنند ولی تو را به جان عزیزتان فکر خانواده محترم را هم بکنید. همسر و فرزندان شما نیز حقی بر گردن شما دارند. بودن امثال شما و آگاهی بخشیتان برای همه ما مهم تر است.

     
  25. دوست هم سن و سال شما

    دوست هم سن و سال من
    زندگی که چه عرض کنم ولی آن چه در یک ماه برای یک خانواده نیاز است بیش از دو سه میلیونی پول نیاز دارد. حالا این سفرهای استانی شما هم اگر یک میلیاردیم سفرهای آقا هم خرج داشته باشد دیگر نور اعلی نور . پس دوست گرامی حال که در این مملکت گل و بلبل ممنوع الکار شده ای. بدان که دل ما دوستارانت که هر شب به عشق دلربایی هایت می دویم پای اینترنت غمگین است و دوست داریم در این زمینه کاری بکنیم. لذا پیشنهاد می کنم یک قسمتی از همین سایتت و یا در سایتی دیگر نسبت به فروش تابلوهایت که تراووش هنرمندانه ذهن خلاق و شریف شما از نیکی و بدی و شادی و غم و آرزو و حرمان مردمان این خاک و بوم است اقدام بفرمایی. یک جوری هم تمهید بیاندیشی که برای فرستنده پول مشکلی پیش نیاید. برای طراحی سایت هم و یا پیشنهاد روش هم اگر یک فراخوانی بزنی خیلی ها به کمک می آیند. همچنین اگر مبالغ جمع شده بیش از نیاز خود و یا خانواده ات بود. بسیار مسرت بخش است که به خانواده های در حبس مانده ای که حتما زندگی شان لنگ است برسانی. این عملی تسلی بخش و امید افزا را در زمان فقید آیت الله منتظری ایشان و فرزندان برومندش ساماندهی خوبی کرده بودند و مردمان به خاطر اعتمادی که به ایشان داشتند مبالغ خود را بصورتی به بیت ایشان می رساندند. البته اکنون نمی دانم هنوز آن سیستم برقرار است یا نه . اما یک خط کمک دیگر نیز باز شود خوب است و پسندیده .
    خداوند یاریگرتان باد

     
  26. ب نام خدا
    با سلام وخسته نباشیدخدمت آقای نوریزاد
    آقای نوریزاد بنظر من حقیر اطلاعات فعلا نمیتواند شما رو ازبین ببرد .ولی مخالفان نظام برای اینکه تقصیرراگردن نظام واطلاعات بیندازد مترصد فرصتی هست تا شماروازبین ببرد.و دراین میان هم. اطلاعات هم این مسله رو بخوبی میداند .پس اگر خوب ودقیق به اطرافتان نگاه کنین متوجه برادران اطلاعاتی خواهید شد که به طور غیر محسوس مراقب واسکورت شما هستن درتمام 24ساعت شبانه روز.
    با کمال تشکرواحترام

     
  27. خیلی بزرگواری اقای نوریزاد عزیز. خدا رو شکر میکنم بخاطر افرادی مثل شما که بار اگاهی ومبارزه یک ملتی رو بدوش میکشید. الحق که انسانهایی که بفکر اصلاح جامعه هستند انسانهای بزرگی هستند چرا که اول خود را اصلاح کرده اند وبعدا بفکر جامعه افتا ده اند. یعنی بسیار جلوتر از بقیه افراد. خدا قوت بزرگوار

     
  28. گفتی که به دل شکسته گان نزدیکی دل شکسته ای داریم ای دوست نوری زاد عزیز می تونی بیای عروسی من؟اینم شماره من /////////// روز26 اسفند می باشد خوشحال میشم به همه بگم در مراسمم از طرف داماد حداقل یه نفر حضور داره شاید اینجا کسی ترا نشناسد برای من تو مهمی

     
  29. > “محمد جان سلام . ببخشید شما رو خودمونی خطاب می کنم ، ولی چون شما رو مثل
    > برادر بزرگ خودم می دونم این اجازه رو به خودم دادم . را ستش نوشته های شما رو
    > حدودا یا از اواخر 87 یا از اوائل 88 پیگیر بودم و حتی بسیاری از نوشته های
    > وبلاگ نخستینتان را هنوز دارم . راستش راهی رو که شما شروع کرده بودید (از لحاظ
    > فکری ) من از 30سالگی و از حدود اوائل دهه 80شروع کرده بودم و نمی دانستم به
    > کجا ختم خواهد شد و با سوالاتی از جزئیات مذهب شروع شد و گمان می کردم تغییراتی
    > جزئی در دیدگاههایم در راه خواهد بود و البته تعصب نیز داشتم . حالا بعد از
    > 11سال حتی ملکولی از آن باورها و اعتقادات برایم نمانده و جایش زندگی به زیبایی
    > و سبکبالی هرچه بیشتر جریان دارد آنچنان که از گفتنش ناتوانم . زمانی که نوشته
    > های شما در انتقاد از مراجع را در اوائل پیرامون مسئولیت پذیری و حتی در مورد
    > اعلام عید فطر در دفاع از رهبر می خواندم همان روز ها به خانواده ام گفتم این
    > راه برای آقای نوری زاد به رهبر ختم نخواهد شد و سیر تحول شما را تقریبا پیش
    > بینی کردم ، چون فقط کافی است ترکی بر باورهای پیشین بخورد تا بعد از مدتی
    > فروپاشی مبارکی اتفاق بیافتد .
    > حالا هم راه شما مطمئنا پایان نیافته و ادامه دارد ( منظورم سیر تطور فکری
    > شماست نه مبارزاتتان ، که خود تابعی از آن است به علاوه شهامت و جرات ستودنی
    > شما ) . خیلی مشتاق گفتگو با شما هستم

     
  30. سلام استاد
    دیوژن فیلسوف یونانی، نزدیک به دو هزار سال پیش می زیست . او بسیار مشتاق بود تا جزء شاگردان آنتی ستن انتخاب گردد ولی آنتی ستن او را نپذیرفت دیوژن ناامید نشد شروع به پافشاری و اصرار کرد… استاد که از اصرار او خسته شده بود با خشم عصایش را بلند کرد و او را تهدید کرد که اگر نرود او را میزند، دیوژن گفت : استاد بزنید! شما چوبی پیدا نخواهید کرد که آنقدر محکم باشد که بر ثابت قدمی من چیره شود ، آنتی ستن حرفی برای گفتن نداشت بی درنگ او را به شاگردی پذیرفت.
    استاد اگر مایل باشید میخوام هر چند وقت از این داستانها براتون بنویسم.

    ——————

    سلام بانوی خوب
    چرا که نه؟ شما با گزینش این داستانهای حکیمانه به روان ما شادابی می افشانید. دریغ مکنید. البته مثل همین داستان اگر یک ارتباطکی نیز با مطلب اصلی داشته باشد که: چه نیکوتر.
    سپاس ازشما

    .

     
  31. سلام جناب نوریزاد خسته نباشید/” امیدوارم اینها بفهمند که مردم حقوقی دارند وبعضی ازاین حقوق چیزی نیست که دراختیاراینها باشد که بدهند یا ندهند” چه حرف حساب خوبی . راستی جناب نوریزاد خیلی جدی عرض میکنم چه میشد اگر فردی مثل شما وزیر اطلاعات میشد؟

     
  32. ضمنا من از جیرفت میآیم وازکوچه ای می آیم که آقای خامنه ای درهمانجا ودرهمان نزدیکی تبعید شده بود ،باورمیکنید چقدر به ایشان انس والفت داشتیم وهردستوری میدادچشم بسته بدنبالش میدویدیم که ای کاش پایمان از بیخ وبن شکسته بود ویا مرده بودیم وشاهد چنین روزهایی که دزدان ازهمه طرف وباحمایت بیدریغ ایشان به ما نمی تاختند وگذشته از مال ناموس مردم ما را بی باکانه دریدند .باشد که خداوند منان جواب اینها را بزودی زود کف دستشان بگذارد .بد نیست بدانید ما جیرفتیها آنقدر از آنچه داشت اتفاق می افتاد بی خبر بودیم که وقتی ساواک وژاندارمری گروهی چماق بدست را رودرروی انقلابیون قرار داد ،ما میگفتیم مرگ برشاه خائن ؛چماق بدستها میگفتند درود برشاه خائن !!!.

     
  33. آقای نوریزاد عزیز سلام :بالاخره کارخودتان را کردید وشک وتردید مرا از بین بردید که باید من هم به شما به پیوندم وبا هم قدم بزنیم وبقول نسیم شمال :نه از کشتن نه از بستن نه از زنجیر میترسم .ماباید باهم شویم وهمه باید از جان بگذریم که این جان ناقابل ماندنی نیست وتاکی میتوانیم درزیر منتشان بندگی کنیم ؟وهمانطورکه شما گفتید سرانجام آنجا کانون خبر دنیا میشود ،چون اینها بسیارترسو واز جمع شدنها درهراسند .

     
  34. سلام جناب نوری زاد
    من هم قبلا همین مشکل دستشویی را داشتم که خوشبختانه با یک قرص حل شد باور کنید پس از سه روز مصرف خوب شدم هنوز مقدار زیادی از این قرصها را دارم اگر آدرس برایم ایمیل کنید از هلند برایتان پست میکنم البته اول نشان دکترتان بدهید که با داروهایی که احتمالا مصرف میکنید تداخل نداشته باشد. با کمال میل خواهم فرستاد. قربانت منصور
    برای اینکه مصرف دارو و خاطره احمد خمینی شما را به شک نیاندازد من همان کسی هستم که داستان دستگیری و شکنجه پدرش را در جنوب کشور برایتان فرستادم و شما هم لطف کردید و چاپ کردید. با احترام منصور

    ———————

    سلام منصور گرامی
    اصلا این دستشویی رفتن های من در اداره ی اطلاعات یا کلانتری اگر نباشد من باید کل این معرکه را جمع کنم بروم پی کارم. باور کنید اسکلت این معرکه بر دستشویی نهاده شده. ازمن مخواهید که با خوردن قرص از نعمت دستشویی بی بهره بمانم. اطلاعات ما دستشویی های خوبی ساخته است. حیف نیست بلااستفاده بمانند؟ پوزش وامتنان ازشما

    .

     
  35. دوست گرامى ” ايران باستان”

    از روشنگرى شما سپاسگزارم. فهميدن معناى كلمه نكاح و مقايسه خطبه عقد اسلامى با آنچه در ايران باستان جريان داشته برايم خيلى جالب بود.
    زنده ياد، سعيدى سيرجانى نيز جرمش أگاهاندن مردم از داشته هاى قبل از اسلامشان بود. ايشان در نوشته ” سيماى دو زن” ، شخصيت شيرين را در داستان ايرانى “شيرين و فرهاد” با شخصيت ليلى در داستان عربى “ليلى و مجنون” مقايسه كرده است.
    نتايج اين مقايسه و نيز نوشته هاى ديگر ايشان چنان جالب توجه است كه نظام اسلامى، پايه هاى مشروعيت خود را در خطر ديد و اين انديشمند اسلام پژوه را آماج كينه خود قرار داد.
    اگر مردم بدانند خود چه داشته اند، فلسفه وجودى بارگاه و “علم” و “علم آموزى” و تشكيلات عريض و طويل و پرخرج حوزه “علميه” عزيزان به طور بسيار جدى زير سؤال مى رود. پس بايد فورأ اينگونه روشنگرى ها را در نطفه خفه كرد. چگونه؟ با منطق و استدلال؟ نه. جواب نمى دهد..
    حوزه علميه، صاحب فتوا تربيت مى كند تا صاحب فتوا، حوزه علميه را از گزند حفظ كند. بايد صاحب سخن را با يك فتوا از ميان برداشت و صورت مسأله راتميز پاك كرد.
    اين راهكار ١٤٠٠ سال جواب داده است: ” النصرت بالرعب”.

     
  36. جناب اقای نوری زاد

    با سلام و احترام
    بدنبال شکایت سپاه پاسداران ایا بهتر نیست در انجا حاضر شده و پاسخگو باشید

    به یاد دارم در گذشته در زمان حضور در نمایشگاه مطبوعات و توهین هایی که به غلط تثار شما شد
    در پاسخ اتهاماتی که به فرزند رهبری داشتید و از شما طلب مدارک نمودند پاسخ گفتید
    شکایت کنند تا پاسخ دهم
    خوب حالا یک ارگانی از شما شاکی شده است
    چنانچه اصل بر احترام به قانون و پاسخگویی باشد
    …بسم الله

     
  37. سلام آقای نوری زاد
    در خبر ها خواندم جناب آقای جلیلی هم به خوزستان سفر کرده اند و در آنجا سخنرانی داشته اند… جالب است بعد از سفر شما همه به فکر خوزستان افتاده اند 🙂 … احتمالا اگه باز از برادران بپرسید می گویند این هم از مدت ها قبل برنامه ریزی شده بود
    موفق و پیروز باشید

     
  38. آقای دکتر شیبانی درآخرین نطق خوددرمجلس گفتند:….مرحوم آیت الله طالقانی در تفسیر خود از آیه شریفه:…/واذالموءده سئلت.بای ذنب قتلت./ موءده را{هر استعداد} می دانند ومی فرمایند هر استعدادی راکه نعمت خدادای است بکشیم باید پاسخگوی آن درپیشگاه حق باشیم.نه آنکه فقط دختران زنده بگور شده…..وازاین آیه شریفه نتیجه میگرفتند چرادراین کشور این همه امکانات واستعداد ها هدر می رودوکسی به فکرنیست!….

     
  39. نوری زاد عزیز برادر گرامی سلام
    عباس عسکری هستم. حدودا شصت ساله ساکن منچستر با آرمان ها و اصول و موازینی در ادعا خیلی شبیه به تو و برمبنای اعتقاد به راه و روش امام انسان علی که متاسفانه از آن نشانی نمی بینیم. هر روز آخر شب یعنی حدود دو نیم صبح روز بعد شما به سایتت سری می زنم تا ببینم گزارش روزت را داده ای یا نه که معمولا باید تا بعد از اذان صبح فردا منتظر بمانم. هر وقت دیر می نویسی نگران می شوم. امیدوارم سالم و زنده بمانی و شاهد باشی و شاهد باشیم و شاهد باشند که مسیر اصلاح جامعه ی ما از طریق گفت و گو و مسالمت ختم به خیر شود و زبانم لال به برادرکشی و تخریب و التماس به اجانب برای حل مسائل مسلمانان نیفتیم. با خودم فکر می کنم که اگر آقای علوی که بر اساس لباسی که پوشیده خود را از فرزندان امام انسان علی می داند، از حضور هر روزه ی تو باخبر نمی شود که چه وزیر اطلاعاتی است؟ اگر با خبر می شود چه اشکالی دارد یک زمانی از وقت استراحت یا ناهار خودش بزند و نیم ساعتی با شما حرف بزند؟ اگر فرصت دیداری شد سلام یک مسلمان ناشناس از خارج از ایران را هم برسانید و بپرسید که اگر امام انسان علی در ساختمانی بود و مطلع می شد که معاویه برای دیدارش آمده است آیا با او دیدار می کرد یا نه؟
    خیلی دوستت دارم. اشک ااجازه ی نوشتن بیش تر نمی دهد چون در محیط کار هستم و اگر شخص انگلیسی شاغل در کنار من از دلیل گریه ام بپرسدآ از نقطه نظر اعتقادی و اخلاقی نمی توام مشکل خودمان را به او توضیح بدهم.
    موفق باشی ابوذر

     
  40. بسیار از شما و تابلو ها و هنرمندی های درونی و بیرونی تان ممنون …. امید است ذره ای انرژی پاهایتان را هم از من دوستدارتان بگیرید … تهران نیستم اما اگر بودم حتما می آمدم سراغ تان … چه بسا راهپیمایی شما آن قدر طول بکشد که من هم برسم بیام…

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2306 seconds.