سر تیتر خبرها
شکایت سپاه از محمد نوری زاد

شکایت سپاه از محمد نوری زاد

دیروز ابلاغیه ای را آوردند و دمِ در منزل تحویلم دادند. دیدم مرا به دادگاه فرا خوانده اند. شاکی؟ سپاه. اتهام؟ چهار مورد:
1 – توهین به کتاب الله،
2 – توهین به مقام معظم رهبری،
3 – تبلیغ علیه نظام،
4 – و تشویش اذهان عمومی.
ده روز هم مهلتم داده اند خودم را به دادگاه معرفی کنم.
سرگرمی خوبی است نه؟ داریم یه جورایی زندگی می کنیم. مثلاً!

محمد نوری زاد
بیست وهفتم دیماه نود و دو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

49 نظر

  1. ازدقتي كه داشته ايد سپاسگذارم ببين دوست عزيز من شما را دعوت ميكنم كه يكبار ديگر نهج البلاغه را وخطبه هاي علي را بدون اينكه فكر كني چه كسي گفته وفقط به عنوان يك شخص ثالث ونظاره گر بدون هيچ حب وبغضي بخوان :اي مالك بر مردمان سخت نگير چون كه آنها يا دردن با تو برادرند ويا در آفرينش با تو برابر……بقيه را خودت بخوان موفق باشي .

     
  2. سلام
    با دیدن تیتر کلی نگران شدم، اما…
    پس از خوندن یادداشتتون کلی خندیدم!
    اراده تان مستدام باد دعای خیر ما بدرقه راهتان

     
  3. اقای محمد

    بنده که تا حالا شیعه بوده ام هیچ چیز مثبتی از ان ندیده ام که به درد دنیا یا اخرتم بخورد، لطفا شعار ندید. شیعه و سنی فقط برای نان عده ایی هست و دیگر هیچ.

     
  4. محمد عزیز مطالبی را که نوشته ای، خواندم و استفاده کردم. ولی …. پس بقیه مطلب چه شد؟

     
  5. آسید ابوالفضل عزیز
    آن نوشته دوستمان مزدک ناشی از سوء تفاهمی گذرا نسبت به من و برادر نوریزاد بود که البته وقتی متوجه شدند که آقای نوریزاد کامنت ایشان را سانسور نکرده است و نیز غرض اصلی این بنده از طرح سوال چه بوده است در همین صفحه از آقای نوریزاد عذر خواهی کردند بنده هم که اصلا از ایشان نرنجیده بودم در کامنتی توضیحی عرض کردم
    در مذهب ما کافری است رنجیدن
    همه ملتزم به دوستی و گفتار عقلانی و ادب انسانی باشیم و با بالا بردن میزان تحمل خویش به تعالی فکری نزدیکتر شویم
    با عرض پوزش
    فذکر فان الذکری تنفع المومنین

     
  6. این حکایت شکایت برادران قاچاقچی از شما، حکایت همان دزدی است که فریاد می زد آی دزد آی دزد و فرار می کرد.

     
  7. با «ديگران» در تجربه موسى صدر
    محمد جواد اكبرين
    امام موسى صدر نه تنها «ديگران» را از سر تحمل نمى خواست بلكه به وجود اين تكثر، افتخار مى كرد

    ما خود را در كنار ديگر اديان و مذاهب چگونه تعريف مى كنيم؟ آنها را تحمل مى كنيم يا خود را به وجودشان نيازمند مى بينيم؟ در فرض اول، خود را از سر ناچارى، مبتلا به همزيستى با ديگران مى بينيم و البته گمان مى كنيم كه اگر نبودند شايد مزاحمى در حوزه ى نظر و عمل نداشتيم و با داشته هاى دينى و معرفتى خود دنياى بهترى مى ساختيم؛ در فرض دوم اما باور داريم يا تجربه كرده ايم كه ساختن دنياى بهتر بدون تكثر معارف و تبادل معرفت ممكن نيست و جوامعى كه داراى تنوع معارف و مذاهب و سلايق اند و به همزيستى ذهنى و عينى رسيده اند جوامع خوشبخت ترى هستند.

    قرآن اما با فرض نخست، سازگار نيست به صراحت مى گويد كه خداوند خواسته كه متنوع و متكثر باشيد و تبادل معرفت كنيد؛ (إنا جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا) واژه هاى «شعوب و قبائل» در آيه ١٣ سوره حجرات، همان تنوع و تكثر است و واژه «تعارف» هم در همين آيه به معناى تبادل معرفت؛ كه اگر تمام معرفت و حقيقت، نزد يك گروه يا يك آيين بود نيازى به تبادل معرفت نبود.

    در تجربه لبنانِ دهه ١٩٦٠، اين آيه از آسمانِ نظر به زمينِ عمل رسيد؛ امام موسى صدر نه تنها «ديگران» را از سر تحمل نمى خواست بلكه به وجود اين تكثر، افتخار مى كرد و حتى مى گفت اگر جايى به تكثر و تنوع لبنان در زمين نبود بايد آن را مى آفريديم! او وجود «ديگران» را ثروت مى دانست؛ و از حكمت قرآنى «تبادل معرفت»، سرمايه مى آفريد و لبنان را ثروتمند مى خواست.

    امام موسى صدر به جاى آنكه همه را به كيش خود دعوت كند از «كلمة سواء» سخن مى گفت؛ (آيه ٦٤ سوره آل عمران) سخنى واحد با وحدت حداقلى؛ يعنى توافق و تفاهم بر مفهوم خالق هستى (خداوند) و محور هستى (انسان).

    او در خطبه‌ی کلیسای کبوشیین بیروت (فوريه ١٩٧٥) به صراحت در اين باره سخن گفت:

    «اديان يكى بودند زيرا در خدمت هدفى واحد بودند: دعوت به سوى خداو خدمت انسان… و آنگاه كه اديان در پى خدمت به خويشتن بر آمدند، ميانشان اختلاف بروز كرد. توجه هر دينى به خود آنقدر زياد شد كه، تقريبا به فراموشى هدف اصلى انجاميد. اختلافات شدت گرفت، و درد و رنجهاى انسان فزونى يافت… اديان يكى بودند، زيرا نقطه اغاز همه آنها، يعنى خدا، يكيست و هدف آنها، يعنى انسان، يكيست! و چون هدف را فراموش كرديم و از خدمت انسان دور شديم، خدا نيز ما را فراموش كرد و از ما دور شد، و ما به راهها و پاره هاى مختلفى بدل گشتيم، و در پى خدمت به منافع خاص خود بر آمديم. و معبودهاى ديگر، جز خدا، را بر گزيديم، و انسان را به نابودى كشانديم».

    تلقّى و تجربه موسى صدر پس از او هرگز تكرار نشد؛ نه شيعيان امانت او را پاس داشتند و نه ساير طوائف قدر اين تجربه را دانستند؛ قصه تلخى كه روايت و تحليل آن مجالى ديگر مى طلبد.

    حالا هشت زمستان گذشته از آن روز كه در اشرفيه بيروت به ديدار جورج جورداق، نويسنده و شاعر مسيحى رفتم؛ او را در ايران و جامعه شيعه با كتاب پنج جلدى «امام على؛ صداى عدالت انسانى» مى شناسند؛ لبنانى ها هم جورداق را با قصيده «امشب شب من است» مى شناسند كه «ام كلثوم» آن را خوانده و به خانه هاى جهان عرب راه يافته…

    براى من مهم بود كه بدانم جورداقِ مسيحى چگونه توانست از ديوار دين و مذهب عبور كند و بلندىِ افق على بن ابيطالب را تجربه كند و من نيز آيا مى توانم حصارم را بشكنم و از بلندقامتانِ مسيحى بياموزم؟

    از جمله نكات مهم اين ديدار، گلايه جورداق از شيعيان بود! مى گفت امام على در تجربه ى من، انسانى بلندنظر بود كه در هيچ مذهبى نمى گنجيد و مذاهب بايد خود را به بلنداى عدالت و لطافت روحى و اخلاقى او برسانند اما شيعيان كتاب مرا اعتراف خواندند تا على را به اندازه نداشته هاى خود پايين بياورند و نخواستند باور كنند كه على از يك مذهب بزرگتر است حتى اگر آن مذهب بر مدار و محورِ نام على شكل گرفته باشد.

    جورداق مى گفت وحدت با آنانكه دين و آيين تو را ندارند جز با اقتدا به نگاه و تجربه موسى صدر ميسر نمى شود.

    او سالها پيش از اين ديدار، همان روز كه امام موسى صدر به رياست مجلس شيعيان لبنان برگزيده شد نيز راز توفيق و كامروايىِ تجربه صدر را نوشته بود؛ در يادداشت جورداق به مناسبت انتخاب او آمده است:

    «نه از انتخاب امام موسى صدر به رياست مجلس اعلاى شيعيان لبنان، غافلگير شدم و نه از شادي همه مردم لبنان از شيعيان تا مسيحيان و اهل سنت كه به يك اندازه براي انتخاب اين مرد بزرگ و اين جايگاه بزرگ شادمان شدند؛ زيرا امام موسى صدر، سيمايى آرماني و زيبا، اخلاقي والا و دلي مهربان، سينه‌اى گشاده به روي همه مردم؛ عقلي روشنگر و چهره‌اى مطمئن دارد… وقتى با او ديدار مي‌كنى، گويي كه پدرت يا برادرت يا كسي را ديده‌اى كه آرزوي ديدارش را داشته‌اى و دست تقدير برايت ميسر كرده… سيمايى باشكوه از انسان، چنانكه امام على مى خواست! اگر با او هم‌نشين شوي احساس مي‌كني كه تشيع، وصف طايفه‌اى از مردم نيست، بلكه از آنِ تو نيز هست…»

    درباره تجربه صدر در باب «وحدت در متن كثرت» بسيار مى توان انديشيد و نوشت؛ اما راز ماجرا را در همان آغاز اين يادداشت بايد جستجو كرد؛ «ديگران» و مذهب و آيين متفاوت شان را نبايد از چشم تحمل ديد؛ آنها را بايد چون ثروتى عظيم در آغوش گرفت و باب «تبادل معرفت» را باز نگهداشت و از «قرائتِ صدريه» از كتاب و سنت بسيار آموخت.

     
  8. درود بر نوريزاد و همه دوستان .اين شكايت نامه نيست ،اعتراف نامه است.اعتراف به اينكه مغز مقامات سپاه چنان گرم بخور بخور است كه براى چيز هاي ديگر حتى تنظيم يك شكايت نامه درست كار نمى كند.آقا تشويش اذهان عمومى كه جرم همه پيامبران است.زورشان آمده اولش بنويسند::نشر أكاذيب به قصد… شايد هم بپيشرفتى حاصل شده و فهميده اند كه هيچ قانونى حتى ياساى مغول ها كسى را به جرم قصد مجازات نمى كند..توهين به كتاب خدا هم كه به خود. خدا مربوط است و در واقع اينها خودشان به خدا توهين كرده اند و گمان برده اند كه خدا هم مثل آقاي شان نياز به حمايت مفتخور ان بى مخ دارد.اما در باره تبليغ عليه نظام بايد گفت كه اصل نظام مردمى هستند كه با اجازه امام امت در بهشت زهرا تبليغ كه سهل است حق بر اندازى هم دارند.چقدر اينها سياه مست شده اند كه خود را مالك همه حقوق مردم مى دانند .اين اعترافى است به اينكه كودتا براى اين برادران اسكله چى هنوز ادامه دارد .اون از بازجو كه در اتاق بازجويي درس فلسفه مى دهد و اين از اعتراف گير آنى كه خودشان به اعتراف افتاده اند.

     
  9. شما برابر ادعای آنها ، تصویر خدا را پاره کرده اید.

     
  10. درود به شرفت مومن به امیدی که رسد روزی و در سایه عدل/ گرگ گوید ندریم و بره گوید بچریم . برادر عزیزم جناب آقای نوریزاد به داشتن هموطنی مثل شما افتخار می کنم بیشک مردم ایران شهامت و مردانگی شما را فراموش نخواهند کرد پیروز و سربلند باشید

     
  11. آقا مردیم از خنده..بابا واقعا با حال هستند..لااقل این احوی ها نمیرند یک شکایت درست و حسابی کنند…توهین به کتاب الله را که هر روز خوذشون دارند انجام می دهند… بابا این مملکت یه دادستان نداره که این برادران باید کارهای خوب خودشونو ول کنن برن عریضه بنویسند؟..بنده خدا ها حواسشون نیست که با این کار اصلا همه حرفهای نوریزاد رو تائید کردند..ببین داداش اگر مرد بودی می رفتی می گفتی این آقا رفته به ما تهمت زده ما هم شاکی هستیم…حالا این کارت یعنی اون حرفها همه راسته ما هم یک پرونده می سازیم برای حال گیری..جدا شما ها اینجوری قرار یود با این عقل یا آمریکا بجنگید؟..دمتون گرم…برای خودتون اسفند دود کنید..بلا بذور..بنده خدا رهبر ما رو دیوار کی یادگاری نوشته…

     
  12. تشیع علوی تشیع رسم است
    تشیع صفوی تشیع اسم
    تشیع علوی تشیع پیروی است
    تشیع صفوی تشیع ستایش
    تشیع علوی تشیع اجتهاد است
    تشیع صفوی تشیع جمود
    … تشیع علوی تشیع مسئولیت است
    تشیع صفوی تشیع تعطیلی همه مسئولیت ها
    تشیع علوی تشیع آزادی است
    تشیع صفوی تشیع عبودیت است
    تشیع علوی تشیع انقلاب کربلاست
    تشیع صفوی تشیع فاجعه کربلا
    تشیع علوی تشیع شهادت است
    تشیع صفوی تشیع مرگ
    تشیع علوی تشیع توسل برای تکامل است
    تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب
    تشیع علوی تشیع یاری حسین است و
    تشیع صفوی تشیع گریه بر حسین

    دکتر علی شریعتی / تشیع علوی تشیع صفوی

     
  13. از همان روزی که دست حضرت قابیل

    گشت آلوده به خون حضرت هابیل

    از همان روزی که فرزندان آدم

    صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

    زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

    آدمیت مرد

    گرچه آدم زنده بود

    از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

    از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

    آدمیت مرده بود

    بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

    قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

    ای دریغ ، آدمیت برنگشت

    قرن ما

    روزگار مرگ انسانیت است

    سینه دنیا زخوبی ها تهی است

    صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

    صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

    قرن موسی چنبه ها است

    من که از پژمردن یک شاخه گل

    از نگاه ساکت یک کودک بیمار

    از فغان یک قناری در قفس

    از غم یک مرد در زنجیر

    حتی قاتلی بر دار

    اشک در چشمان و بغضم در گلوست

    وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

    مرگ او را از کجا باور کنم؟

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    وای جنگل را بیابان می کنند

    دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

    هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

    آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

    در کویری سوت و کور

    در میان مردمی با این مصیبتها صبور

    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

    گفتگو از مرگ انسانیت است

     
  14. یک نگاه تاریخی،
    نظر آخوند خراسانی درباره تشکیل حکومت از طرف روحانیت
    تحریک و ترغیب دولت‌هاى دیگر براى تشکیل حکومت‌هایى دینى همانند دولت شیعى- ناتوانى روحانیت از دیدن معایب حکومت در…
    پارسینه سرویس دین و اندیشه- یکی از مباحث چالش بر انگیز در حوزه اندیشه سیاسی بحث ورود روحانیت به حوزه حکومت است. این بحث پیشینه تاریخی زیادی دارد و در میان رو حانیون، بویژه بزرگان حوزه از مراجع تقلید تا مجتهدان و اساتید و فضلای حوزه، همواره اظهار نظر های گو ناگون و گاه کاملا مخالف با هم مطرح شده است. نهایتا می توان دو دیدگاه کلی را از متن حوزه ها به دست آورد:

    1) شایسته نیست که روحانیت خودرا درگیر امر حکومت کند زیرا هم به خود و هم به دین و باور مردم ضربه می زند؛ چون روحانیت همواره به عنوان متولیان امر دین شناخته شده اند؛ عدم توفیق در اداره شایسته حکومت سبب می شود که مردم روحانیت و نهایتا دین را در اداره جامعه و حکومت ناتوان بدانند. واین امر سبب رویگردانی از رو حانیت و دین خواهد شد. روحانیت وظیفه نظارت و مراقبت از حکومت را از باب امر به معروف و نهی از منکر و نصیحت پیشوایان مسلمین، به عهده دارند.

    2) روحانیت جانشینان پیامبر وامامان معصوم(ع) هستند و در عصر غیبت از ناحیه امام زمان(عج) موظف به تشکیل حکومت دینی واداره جامعه و اجرای حدود و قوانین شرع مقدس هستند. هیچ ایرادی ندارد که روحانیون خود در اداره حکومت نقش داشته باشند؛ و ضعف ها به پای دین گذاشته نمی شود بلکه به پای افراد خواهد بود. ورود روحانیت به عرصه سیاست برای تشکیل و اداره حکومت یک تکلیف الهی است. وغفلت از آن موجب معصیت و پاسخگویی در آخرت است.

    بر اساس همین دو تفکر مشاهده می شود که فقها در باب ولایت فقیه، تشکیل حکومت دینی یا اسلامی، مبارزه با حکومت های فاسد، اجرای حدود الهی و آنچه که به امر سیاست بر می گردد، دارای دیدگاههای گوناگونی هستند. کتابهای فقهی علمای متقدم و متاخر شیعه از این اختلاف نظرها پر است؛ و سیره عملی آنان هم شاهد بر این مدعا است.

    یکی از دورانهای حضور فعال و چشمگیر رو حانیت شیعه و بویژه بزرگانی از مراجع تقلید و فقهای به نام، دوره مشروطیت است که به همت مرحوم آخوند خراسانی و همراهی عالمان برجسته دیگر همچون ملا عبد الله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی تهرانی و سایرین، وپشتوانه و خواست عمومی مردم جامه عمل پوشید؛ استبداد جای خودرا به حکومت مشروطه داد و مجلس در امور مملکتی صاحب تصمیم، قدرت و نظارت گردید.

    نقش موثر و مثمر ثمر روحانیت سبب گردید که برخی از علما به فکر تاسیس حکومت اسلامی و یا دینی بیفتند که در راس آن یکی از فقها ومراجع باشد. مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی که از اصحاب مجلس فتوای آخوند خراسانی بوده است؛ از آنچه که در اطراف مرحوم آخوند گذشته، برای نوه برادری خود جناب آقای اکبر ثبوت (که مشغول تحصیل در نجف بوده است ) خاطراتی را بیان کرده است. البته نقدهایی به سند تاریخی این نقل قول وارد شده است که پارسینه به برای قضاوت بهتر خوانندگان آن ها را نیز منتشر کرده است.

    شیخ آقابزرگ تهرانی از مجلس فتوای مرحوم آخوند خراسانی گفتگوی مرحوم میرزای نایینی با مرحوم آخوند را چنین نقل می کند و می گوید:

    در گرماگرم كشمكش‌هاى طرفداران و مخالفان مشروطه در نجف، كه به صورت مبارزه ميان پيروان كاظمين (محمدكاظم خراسانى و سيدمحمدكاظم يزدى) درآمده بود، مرحوم ميرزاى نايينى كه سابقاً شاگرد و منشى ميرزاى بزرگ شيرازى، و در گيرودارِ مشروطه عضو ارشد مجلس فتواى آخوند خراسانى بود، به مرحوم آخوند پيشنهاد كرد براى رفع اختلاف موجود ميان ایشان و سيدمحمدكاظم يزدى، ايشان از تأييد حكومت مشروطه صرف نظر كنند و به جاى آن، برپايى حكومت اسلامى را وجهه همت خود قرار دهند و اداره حكومت را نيز خود برعهده گيرند. مرحوم نايينى يادآور شد، چنانچه اين پيشنهاد عملى شود، همه متدينينى كه به لحاظ سياسى در نقطه مقابل آخوند خراسانى هستند، به صف او خواهند پيوست. به اين ترتيب، هم دعواى متدينان با يكديگر خاتمه خواهد يافت و هم حكومت عدل اسلامى با ويژگى‌هايى كه مى شناسيم و آرزوى همه ماست، برپا خواهد شد. علماى شيعه نيز امكان خواهند يافت قوانين شريعت را كه بسيارى از آن‌ها بلااجرا مانده است، به مرحله اجرا درآورند. مرحوم نايينى براى ترغيب مرحوم آخوند خراسانی به قبول پيشنهاد خود، موضوع ولايت فقيه را پيش كشيد و چون خود از معتقدان جدى نظريه ولايت فقيه بود، دلايل متعدد عقلى و نقلى و نصوصى را كه در اين مورد مى شناخت به تفصيل بيان كرد و چندان در اين باب داد سخن داد كه شايد هيچ يك از شنوندگان گمان نمى كرد ايرادى بر سخنان و پيشنهادهاى او بتوان گرفت.

    مرحوم آخوند خراسانى، پس از آن كه تمام گفته‌هاى مرحوم نايينى را با دقت و حوصله گوش داد، در مقام پاسخ‌گويى برآمد و در جلسات متعدد، به تفصيل در حول و حوش حكومت دينى و حكومت طبقه روحانى گفت‌وگو كرد و پس از رد استدلالهای نقلی و عقلی میرزای نایینی؛ از جمله اظهار داشت:

    بيانات و استدلال‌هاى شما، اگر هم به لحاظ نظرى درست باشد، و فرضاً ما براى قبول نظريه شما، حتى نظريه شيخ الطائفه و شيخ اعظم (شيخ انصارى)[2] را رد كنيم و ايرادات ايشان و بسيارى از فقهاى بزرگ را بر نظريه اى كه شما پذيرفته ايد نديده بگيريم – و من دون ذلك خرط القتاد[3]- ولى با مشكلاتى كه در مرحله عمل گريبان ما را مى گيرد چه كنيم؟

    مگر نمى دانيد كه قبول پيشنهاد شما و سپردن حكومت به دست علماى دين، تبعات نامطلوبى دارد كه اگر راهى براى گريز از آن تبعات پيدا نكنيم، ضررهاى عمل به اين پيشنهاد، بسيار بيش از منافعش خواهد بود؟

    [ پاره ای از تبعات حکومت توسط رو حانیت از این قرار است]:

    1. اگرچه تشكيل حكومتى مبتنى بر علايق دينى شيعى كه در رأس آن علما باشند – و نيز اجراى كليه قوانين شرع از جمله درمورد مخالفان اسلام و تشيع – براى ما كمال مطلوب است، اما تشكيل چنين حكومتى، پيروان ديگر اديان و مذاهب را ترغيب خواهد كرد تا آنان نيز حكومت‌هايى مبتنى بر تعصبات دينىِ ضدشيعى – كه در رأس آن پيشوايان دينى شان باشند – بر سر كار آورند، و قوانين شرع خود را كه برخلاف منافع مسلمانان و شيعيان است اجرا كنند. و آن‌گاه خطر آن حكومت‌ها براى ما، از خطر حكومت‌هايى كه فعلا در دنيا هستند بيشتر است. چرا؟

    چون حكومت‌هاى فعلى، اگر هم بر سر دين با ما دعوا دارند، اين نزاع غالباً مربوط به مواردى است كه ميان دين ما و سياست آن‌ها تعارض و تزاحم وجود داشته باشد، نه در همه موارد. بنابراين ما را مجبور نمى كنند كه اصل دينمان را كنار بگذاريم و به دين و مذهب ديگرى درآييم.[4] و در مقايسه با حكومت‌هايى كه با اتكا به تعصبات دينىِ غيرشيعى بر سر كار آيند و در رأس آن‌ها پيشوايان دينىِ غيرشيعى باشند، مصداق «بعض الشرِّ أهونُ مِن بعض»[5] هستند.

    زيرا حكومت‌هاى نوع اخير حتى به اندازه حكومت‌هاى غيرشيعى فعلى نيز ما و جامعه شيعى را تحمل نخواهند كرد و ما را در اعتقادات و اعمال دينى خود بسيار بيشتر از پيش محدود خواهند كرد. به اين ترتيب، دستيابى ما به قدرت و حكومت ظاهرى در جامعه خود، مساوى است با حصر شديد ما از سوى قدرت‌هاى خارجى و تشديد فشارها و تضييقات بر شيعيان در جوامع غيرشيعى و هم‌چنين بر مسلمانان در جوامع غيراسلامى. چنان‌كه وقتى صفوى‌ها حكومتى مبتنى بر تعصبات شيعى برپا كردند، مصيبت شيعه در خارج از ايران، از آن‌چه قبلا بود، هزار برابر بيشتر شد. و يك نمونه اش قتل عام ده‌ها هزار شيعه به دستور سلطان سليم در قلمرو حكومت عثمانى است.

    2- ما و علماى ديگر تا وقتى از بيرون به تشكيلات حكومت نگاه مى كنيم و به درون آن تشكيلات قدم نگذاشته ايم، فسادها و كاستى‌هايى را كه در تشكيلات است به وضوح مى بينيم و به راحتى با آن‌ها مبارزه مى كنيم. اما وقتى خود وارد تشكيلات شديم، فسادها و كاستى‌هاى آن را به وضوح نمى توانيم ببينيم. زيرا در آن هنگام، تشكيلات منسوب به ماست و ما منسوب به آن هستيم و هر كسى، همان طور كه ديدن عيوب ديگران و عيوب تشكيلات ديگران – خصوصاً اگر مخالفان او باشند – برايش آسان است، ديدن عيوب خود و تشكيلات خود و وابستگان خود برايش دشوار است. ميان دلبستگى به يك شىء و تشخيص معايب آن، نسبت معكوس برقرار است و معمولا هر كس هرچه را بيشتر دوست دارد، كاستى‌ها و معايب آن را كمتر مى بيند:

    و عين الرضا عن كل عيب كليله *** كمان انّ عين السخط تبدى المساويا.[6]

    آن‌گاه چون آدمى خود و تشكيلات منسوب به خود را بيش از هر كسى و هر تشكيلاتى دوست دارد و به آن دل بسته است، طبيعى است كه خود و تشكيلات منسوب به خود را سراسر خوبى و عين كمال و دور از هر گونه ايراد وكاستى ببيند و در مشاهده عيوب و نواقص خود و تشكيلات منسوب به خود از همه ناتوان تر باشد.

    “كذلك زيّنا لكلّ امة عملهم.[7] “هم‌چنين وقتى كه تشكيلات منسوب به ما شد، از يك طرف مبارزه ما با فسادهايى كه در آن است، به صورت مبارزه ما با خودمان درمى‌آيد كه چنين مبارزه اى براى ما بسيار دشوار است. از طرف ديگر به دليل تقدسى كه تشكيلات با انتساب به ما پيدا مى كند، مبارزه ديگران با فسادهاى موجود در آن، مبارزه با علماى دين و بلكه با اصل دين تلقى مى شود و دفاع چشم بسته از تشكيلات، حتى با فسادهاى آن، وظيفه و تكليف شرعى قلمداد مى شود و در نتيجه، ما كه هميشه بايد پيشروان مبارزه با فسادها و خصوصاً فسادهاى تشكيلات حكومتى باشيم، تبديل مى شويم به قوى ترين عامل براى جلوگيرى از مبارزه با فسادها و حتى دفاع از فسادها.

    با اين مقدمات، عقل اقتضا مى كند كه بگوييم دخالت در امور سياسى، اگر به معناى مراقبت و نظارت بر كار حكومت و مبارزه با فسادهاى موجود در آن باشد، از اوجب واجبات و اهمّ فرايض براى ماست، ولى اگر به معناى اشتغال عامه مناصب حكومتى باشد، چنين امرى با معناى اول قابل جمع نيست و در مقام تزاحم ميان اين دو معنا و عدم امكان جمع، بنابر اصل« الاهمّ فالاهمّ»، و براى اين‌كه بتوان اولى را نگاه داشت، بلاشك بايد دومى را رها كرد و به حديث ابن عباس عمل كرد: « اتق خيرها بشرّها و شرها بخيرها ».[8]

    بارى اين تصور كه اصلاح امت منوط به حاكم بودن ما و فساد آن معلول عدم تفويض حكومت به ماست كاملا نادرست است:

    فصلاحى الذى زعمتم فسادى *** و فسادى الذى زعمتم صلاحى[9]

    3- مسندى كه ما بر آن تكيه زده‌ايم، مهم ترين سنگر مبارزه با فساد بايد باشد، و مسندى كه حكام بر آن تكيه زده‌اند، مهم ترين مركز اشاعه فساد است. اگر ما جاى حكام را بگيريم، هم سنگر مبارزه با فساد را از دست مى دهيم و هم خود در همان جايى قرار مى گيريم كه مركز نشر فساد است. بلكه خود فاسد مى شويم، و آن‌گاه قضيه قضيه” اذا فسد العالم فسد العالَم و اذا زلّ العالِم زلّ بزلّته العالَم.[10]” و: “ثلاث كائنات زلة العالم اذا زلّ زلّ بزلّته الناس.[11]” است. و«آلودگى خرقه خرابى جهان است». زيرا علماى دين، در هر جامعه اى بايد در حكم نمكى باشند كه از فاسد شدن موادغذايى جلوگيرى مى كند. اگر نمك فاسد شد تكليف چيست؟ و چه چيزى مى تواند آن را و چيزهاى ديگر را از فساد برهاند؟

    يا معشر الوعاظ يا ملح البلد *** ما اصلح الملح اذا الملح فسد؟[12]

    در وصاياى رسول (ص) به ابوذر آمده است: «يا اباذر! اعلم ان كل شىء اذا فسد فالملح دوائه و اذا فسدالملح فليس له دواء.[13]» و در اناجيل مى خوانيم كه مسيح (ع) به حواريين فرمود:« شما نمك زمين هستيد، اگر نمك فاسد شود با چه چيز آن را اصلاح كنند؟ چنان نمكى به هيچ كار نمى آيد جز آنكه پايمال شود.» پس نمك را نبايد در معرض گنديدن و فاسد شدن درآوريم و به بهانه اصلاح امور مردم، نبايد خود را در شرايطى قرار دهيم كه به دامن فساد بيفتيم. نمى بينيم كه امير مؤمنان (ع) خطاب به مردم كوفه مى فرمايد:« انى لعالم بما یصلحكم و يقيم اودكم و لكنى لاارى اصلاحكم با فساد نفسى.[14]»

    البته اگر با چشم باز نگاه كنيم، به مصداق حديث نبوى كه« صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى الفقهاء و الامراء.[15] »حداقل نيمى از همين فسادهاى موجود در امت اسلامى به گردن ماست و ما براى به صلاح آوردن وضع امت، اول بايد خود را اصلاح كنيم. نه اين كه به جاى اين كار، حكومت و امارت را هم به دست گيريم تا مسئوليت بقيه تباهى‌ها هم به گردن ما بيفتد و ما يگانه مسؤل همه مفاسد باشيم.

    اگر هم تصور كنيم كه عامّه مردم، به دليل ارادات و اخلاص فراوان به ما، حتى اگر ما حاكم بشويم، ما را مسؤل مفاسد نمى شمارند. چنين تصورى گرچه ممكن است براى اوايل امر درست باشد، اما به زودى ورق برمى گردد. آن وقت همان مردمى كه فسادهاى موجود در حكومت ما را حمل بر صحت مى كردند يا به گردن ديگران مى انداختند تا ما تبرئه شويم، همان مردم، درمورد مفاسدى هم كه ما مسؤل حقيقى آن نيستيم، ما را مسؤل مى شناسند و حتى آن‌چه را در حكومت ما حقيقتاً مفسده نيست، مفسده تلقى مى كنند تا ما را محكوم كنند؛ و پاره اى از امورى را كه در حكومت هاى ديگر تحمل مى كنند، در حكومت ما برايشان تحمل ناپذير مى شود و خوب هاشان منطقشان اين است كه: «حسنات الابرار سيئات المقربين.[16]» بدهاشان هم مى گويند:

    ارى امية معذورين ان قتلوا *** و ما ارى لبنى العباس من عذر.[17]

    علاوه بر اين، اگر ما به نام اسلام و شرع حكومت تشكيل دهيم، و اگر مراجع و علماى دين، متصدى امور حكومتى شوند، به معناى اين است كه ما سرنوشت اسلام و مرجعيت را به يك حكومت پيوند بزنيم، و اين بسيار خطرناك است. چون هر حكومتى دير يا زود به فساد مى گرايد و سقوط مى كند و: « الدولة كما تقبل تدبر[18]. و لكلّ دولة برهة[19]. و تلك الايام نداولها بين الناس.[20]»

    آن‌گاه حكومتى كه به نام اسلام تشكيل شود و مراجع و علماى دين متصدى امور آن باشند، وقتى به فساد گراييد و سقوط كرد، اين امر يعنى به فساد گراييدن و سقوط اسلام و مرجعيت و روحانيت، و اين بدترين پيامد ممكن است.

    شما مى دانيد كه تسلط مؤبدان بر اركان حكومت ايران در عصر اكاسره (ساسانيان) تباهى‌هاى بسيارى در پى داشت كه نتيجه آن اعراض مردم از آيين مجوس (زرتشتى) ايران و بالاخره پشت كردن مردم به حكومت و افول ستاره مجوسيت براى هميشه بود؛ و رواج شگفت آور مسيحيت و بودايى گرى و تسلط پاپ‌ها بر حكومت، مفاسد و فجايعى را به دنبال داشت كه نتيجه آن سقوط كليسا و روگردان شدن عامّه مردم اروپا از مسيحيت بود؛اكنون ما هم اگر خواهان امتيازات مؤبدان و پاپ‌ها باشيم، به سرنوشتى مانند آن ها دچار خواهيم شد.

    4- سياست به معناى اداره امور مملكت، يك فن است و دوام رياست و قوام رعيت در گرو آشنايى كامل با اين فن است.«حسن السياسة يستديم الرياسة.حسن السياسة قوام الرعيّة.» آن‌گاه من فارغ از هرگونه تواضع و شكسته نفسى، بالصراحه مى گويم كه اين فن را نمى دانم. و« من قصر عن السياسة صغر عن الرياسة. » يا «من قصر فى السياسة صغر فى الرياسة.[21]» درمورد آقايان ديگر هم يقين دارم كه در اين مورد، از من ورزيده تر نيستند. آن‌گاه”« آفة الزعماء ضعف السياسة[22].”» بنابراين ما با ناآگاهى از دقايق و ظرايف سياست، محال است بهتر از سياست پيشگانِ غيرروحانى و حتى غيرمتدين عمل كنيم. نمى توانيم بگوييم چون ما آدم‌هاى خوب و مؤمنى هستيم و در مبارزه با فلان حاكم موفق بوديم، پس در اداره امور مملكت هم موفق خواهيم بود. اين‌ها دو مقوله جدا از هم است. چنان كه اگر من بگويم چون فلان كس آدم خوب و صالح و باتقوايى است و در جهاد فى سبيل الله پيش قدم بوده، پس مى تواند بدون تحصيل علوم دينى مرجع تقليد و مفتى بشود، شما به من مى خنديد. حالا ما بايد بپذيريم كه نياز به علم، تنها درمورد نيازِ مرجع تقليد به علم فقه و اصول نيست؛ بلكه هر حوزه و هر صحنه اى نياز به علم خاص خودش را دارد و ما اگر فاقد آن علم بوديم و در عين حال مسؤل و سرپرست آن حوزه و ميدان دار آن صحنه شديم، همان قدر خطا كرده ايم كه بدون تسلط بر فقه و اصول بخواهيم مفتى و مرجع تقليد بشويم. مگر پيامر (ص) نفرمود: « من عمل على غير علم كان ما يفسد اكثر مما يصلح.[23]» و مگر امير مؤمنان (ع) نفرمود:« ما من حركة الا و انت محتاج فيها الى معرفة.[24]» و مگر امام صادق (ع) نفرمود: « العامل على غير بصيرة كالسائر على غيرالطريق لايزيده سرعة السير الا بعداً[25].» و مگر نفرمود: «كلّ ذى صناعة مضطرّ الى ثلاث خصال يجتلب بها المكسب، و هو ان يكون حاذقاً بعلمه…[26]» و خوب آيا از اين همه- علاوه بر حكم روشن عقل- نمى توان فهميد كه به دست گرفتنِ سكان سياست، همان قدر نياز به آگاهى از دانش سياست و تجربه سياسى دارد كه منصب مرجعيت نياز به اجتهاد و اعلميت در فقه و اصول دارد؟ و آيا عملكردهاى پيامبر (ص) و اميرمؤمنان (ع) دليلى قاطع بر اين مدعا نيست كه براى تصدّى امور حكومتى، به تدبير و تجربه سياسى و كارى، بيش از تقواى دينى و فضايل اخلاقى محتاجيم؟

    شما ببينيد كه حضرت امير(ع) به ميثم تمار (كه فردى بسيار مؤمن و از شيعيان خالص و مخلص بود و بالاخره‌هم به دليل سرسختى در ولاى على (ع) به شهادت رسيد) كوچك‌ترين منصب حكومتى واگذار نكرد. درحالى‌كه زيادبن ابيه كه فردى به تمام معنا بى ريشه و بن و عارى از هر گونه فضيلت دينى بود، در دوره خلافت امير مؤمنان (ع) به مناصب عاليه حكومتى رسيد و حتى امام (ع)، سهل بن حنيف را كه خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشايخ انصار بودند، از حكومت فارس بركنار و زياد را به حكومت آن ايالت منصوب فرمود؛ و البته امام در عين استفاده از قابليت‌هاى زيادبن ابيه در اداره امور مملكت، مراقبت داشت كه از وى خطايى سر نزند. همچنين پيامبر اكرم (ص) افرادى مثل عمروعاص و خالدبن وليد را به سردارى سپاه نصب مى كرد ولى به ابوذر توصيه فرمود كه مطلقاً از رياست برحذر باشد و به قبول حكومت و امارت – حتى در ميان دو نفر – تن در ندهد. دليل اين توصيه نيز واضح است، زيرا آدم خوب و مؤمن، اگر بدون اطلاع از رموز مديريت بخواهد مديريت كند، نه فقط كارها به سامان نمى آيد و اوضاع رو به راه نمى شود و حتى بدتر مى شود، بلكه خودش هم خراب مى شود و در نتيجه مردم به شخص او و همه مؤمنين و بلكه نسبت به اصل دين بدبين مى شوند.

    آن‌گاه وقتى توصيه پيامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امير (ع) با ميثم تمار اين است، تكليف من كه يكصدم از شايستگى و ايمان ابوذر و ميثم را ندارم معلوم است. من بايد بدانم كه آن‌چه پيامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حكومت منع كند (ناتوانى در اداره امور) در مورد من و امثال من به طريق اولى صادق است.

    و تكيه زدن من بر اريكه حكومت، به قصد حاكميت بخشيدن به شريعت، فراتر رفتن از مرز معقول خويش است و مصداق« الشىء اذا جاوز حدّه بلغ ضدّه.[27] » و چه نيكو فرمود اميرمؤمنان (ع): « فلا ينبغى لمن كان له عقل ان يجهل قدره و لا يعدو طوره و لايشقى نفسه بالتماس ما ليس باهله.[28]» و تنها نتيجه چنين امری، تضييع حقوق مردم و تباه شدن زندگى و دين و ايمان آنان است و ضايع كردن خويش، چنانكه در حديث شريف آمده است:« من ولىّ شيئا من امور المسلمين فضيعهم ضيّعه الله تعالى[29].»

    5- آنچه كمال مطلوب ماست، تبعيّت حكومت از دين است و در راه اين هدف نيز حداكثر تلاش را مى كنيم. ولى اگر براى حصول اين مقصود، خودمان حكومت را در دست گيريم، در عالَم عمل، قضيه به عكس مى شود و دين تابع حكومت مى شود. زيرا وقتى رجال دين به حكومت رسند، حفظ دستگاهى كه عنوان حكومت دينى بر آن نهاده اند، مهم ترين هدف و وظيفه و فريضه تلقى مى شود و طبيعى است كه براى وصول به اين مهم ترين هدف، استفاده از هر وسيله اى مباح مى شود و احكام الهى و ارزش هاى اسلامى و حتى بديهى ترين معتقدات دينى و اصول عقلى و اخلاقى قربانى شوند.[30] بلى ظاهر قضيه اين است كه با تشكيل حكومتى به نام دين و به وسيله رجال دين، حقيقتاً دين حاكم خواهد شد. اما هيهات.

    6- مردم ما را نايبان امام زمان(عج) مى دانند و وقتى حكومتى برپا كنيم و خود در رأس تشكيلات حكومت قرار بگيريم، توقع دارند حكومت ما همان گونه باشد كه حكومت آن بزرگوار خواهد بود؛ و همانطور كه درباره او فرموده اند« يملاء الله به الارض قسطاً و عدلا و تصلح فى ملكه السباع.[31] » ما هم كه نايب او هستيم، اگر در رأس تشكيلات حكومت باشيم، مردم انتظار دارند كه در همه جا عدل و انصاف حاكم باشد و گرگ و ميش از يك جوى آب بخورند. اگر اين انتظار برآورده نشود، اعتقاد مردم نسبت به استقرار عدالت در عصر امام زمان (عج) و بلكه نسبت به ظهور و شخصيت آن بزرگوار متزلزل خواهد شد. و اين مدعا بديهى است و نيازى به دليل ندارد؛ از طرف ديگر هم باتوجه به مبانى نظرى و هم باتوجه به تجربه‌هاى تاريخى و هم مهم تر از همه، معصوم نبودن حكام، برپايى حكومت شرعىِ حقه براى ما ممكن نيست. اما به لحاظ نظرى، از اين جهت كه برپايىِ حكومت شرعىِ حقه، فقط و فقط از امام معصوم(ع) ساخته است. خصيصه شرعى نبودن براى هر حكومتى كه غيرمعصوم (ع) در رأس آن باشد، مثل سياهى و سرخى و زردىِ رنگ است براى فردِ سياه پوست و سرخ پوست و زردپوست همان طور كه – مثلا – سياهى، از پوست فرد سياه پوست زائل شدنى نيست، خصيصه شرعى نبودن نيز از حكومت غيرمعصوم زائل شدنى نيست. آنچه از ما برمى آيد، فقط در اين حد است كه سعى كنيم دايره ستم توسعه پيدا نكند و محدودتر و تنگ تر شود؛ و فردِ رنگين پوستى كه رنگ را از پوست او نمى توان زدود، اقلا پوست او از رنگ هاى عارضى مثل دوده و قير و… پاك شود.[32] پس هدفى كه ما به همه اعلام مى كنيم، تحديد ظلم و محدود كردن تصرفات ظالمانه حكومتى است كه خصيصه برحق نبودن، عَرَضِ غيرَ مفارقَ آن است و از آن قابل انفكاك نيست، همين و بس. اما اين كه به مردم وعده برپايى حكومت حقه و شرعى بدهيم و براى اين هدف خودمان حكومت را به دست گيريم، دو خطاى بيّن است كه يكى از ديگرى خطرناك تر است. زيرا وعده برپايى حكومت شرعى و حقه به مردم دادن؛ به معناى اين است كه يك شعار غيرعملى به دهان مردم بگذاريم و يك خواسته غيرواقع بينانه را به آن‌ها القا كنيم كه تحقق آن ممكن نيست، و چنين شعارى مى تواند در مرحله اول، براى مردم خوشايند و يك چندى سرشان به آن گرم شود، اما بالاخره كه بى عدالتى‌هاى موجود در حكومت ما، يكايك چهره خود را نشان دادند و معلوم شد كه وعده برپايى حكومت شرعى و حقه به وسيله ما بى پايه بوده آن‌گاه وعده برپايى چنين حكومتى به وسيله امام معصوم(ع) هم مورد ترديد قرار مى گيرد و در بقيه مقدسات هم به شك و شبهه مى افتند و سيل ناسزا و ناروا به سوى ما و آيين و معتقدات ما سرازير مى شود. بارى تصورِ ريشه كن شدن فساد و ظلم در حكومت غيرمعصوم، تصور باطل و خيال محال است، و ما ضمن آنكه هميشه بايد براى كاستن از تباهى‌ها در حال مبارزه باشيم، نبايد در جايى بنشينيم كه مسؤل مظالم و تباهى‌ها قلمداد شويم. نمى بينيد كه به روايت علل الشرايع، وقتى از امام صادق (ع) مى پرسند چرا حاكميتِ زمين در اختيار شما قرار نگرفت؟ حاصل پاسخ حضرت اين است كه” خداى تعالى مى دانست كه هر كس حاكم باشد، بساط تبه‌كارى از روى زمين برچيده نخواهد شد؛ و لذا اراده خداوند براين تعلق گرفت كه تبه‌كارى‌ها در جامعه اى صورت گيرد كه حكام آن، ما نباشيم بلكه ديگران باشند.

    7- درحال حاضر كه دست ما از مناصب حكومتى و امتيازات آن كوتاه است، اين همه اختلاف و كشمكش در ميان ماست كه حتى در بسيارى موارد، كار به تكفير و تفسيق‌هم مى كشد، حال اگر قرار شود مناصب حكومتى و امتيازات مربوط به آن‌ها هم در اختيار ما باشد، به دليل رقابتى كه براى دستيابى به اين مناصب و امتيازات ميان ما در مى گيرد، اختلاف و دعوا بين ما بسيار بيشتر خواهد شد، به گفته اميرمؤمنان (ع)« استدلّ على ما لم يكن بما قد كان فان الامور اشباه.[33]» آنگاه عامّه مردم كه مى بينند پيشوايان دينى شان براى ربودن منصب‌هاى حكومتى و امتيازات دنيوى به جان هم افتاده اند، چه فكر مى كنند؟ آيا با مشاهده اين نزاع ها، اعتقاد مردم به پيشوايان دينى شان و بلكه نسبت به اصل دين متزلزل نخواهد شد؟ اين است كه مى گوييم تا وقتى حكومت در دست يك نفر از ما يا يك طايفه از ما نيست و بنابر استفاده از قدرت در جهت بالا و پايين بردن افراد نيست، تمامى ما در حد معقولى ارج و اعتبارمان به جاى خود محفوظ است؛ نه كسى يا كسانى را بالادست امام حسين (ع) مى نشانند و اگر گفته شود كه بالا چشم او و ايشان ابرو است، آسمان به زمين مى آيد و كفر مى شود! نه كسى و كسانى را پايين پاى شمر جا مى دهند و كليه حقوقى را كه يك عالِم دين و حتى يك مسلمان عادى و يك انسان دارد پايمال مى كنند! ولى اگر حكومت به دست يك تن يا يك طايفه از ما بيفتد و بنابر استفاده از قدرت در جهت پايين و بالا بردن افراد باشد، آن وقت ديگر همه حساب ها به هم مى ريزد و يك طايفه از ما به عنوان مافوق معصوم(ع) قلمداد مى شويم و يك طايفه به عنوان مادون حيوان. آن‌گاه مردم كه مى بينند كسانى از ما به عنوان معصوم، بدترين خلاف‌ها را مى كنند، و بقيه نيز از سوى همين معصومان، متهم به بدترين خلاف‌ها مى شوند، ديگر به چه كسانى اقتدا كنند و چه كسانى را پيشواى دينى خود بشمارند؟! بارى اينكه آقا ميرزا حسين ]مرحوم نائينى[ مى گويند اگر شما ] آخوند خراسانی[ اداره امور حكومت را به دست بگيريد و مناصب حكومتى در اختيار علماى دين باشد، همه دعواهاى متدينين و اختلافات علما خاتمه خواهد يافت، تصور درستى نيست، بلكه قضيه كاملا به عكس است و دعواها و اختلافات، به ترتيبى كه گفتم، تشديد خواهد شد و تبعات نامطلوب آن كه سوء ظن عامه به علما و ضعف مبانى ايمانى مسلمين است، تشديد خواهد شد و همه آن‌چه در راه ترويج دين رشته اند پنبه مى شود. امروز كه تصدّى مناصب حكومتى، چشم و گوش ما را كور و كر نكرده، اين همه دستورات مؤكد و غلاظ و شداد – در نهى از تكفير و متهم داشتن يكديگر – را كه در نصوص معتبر آمده است نمى بينيم! امروز كه تحت عنوان امارت، طوق اسارت و بردگىِ دنيا، به صورت رسمى بر گردن ما نيفتاده، رفتار ما چنين است و ده‌ها حديث معتبر از اين قبيل را كه در تحذير از برخوردهاى تند با يكديگر وارد شده نديده مى گيريم! پس چگونه خواهد بود اگر اين طوق هم بر گردنمان باشد؟

    8- بسيارى از ما تصور نادرستى داريم و مى پنداريم كه چون چند كلمه فقه و اصول بلديم، صلاحيت اشتغال به همه مشاغلى را داريم كه لازمه تصدىِ هر يك از آن‌ها تسلط بر يك يا چند رشته از علوم قديم يا جديد است، و مى توانيم جواب همه مسائلى را بدهيم كه لازمه پاسخ‌گويى به هر يك از آن‌ها تبحر در يك يا چند شاخه از دانش‌هاى پيشين يا امروزى است. از خاتم مجتهدين و استاد قاطبه فقها شيخ اعظم (شيخ مرتضی انصارى) بياموزيم كه با همه تسلط بى نظير خود بر علوم دينى، هرگاه پرسشى در باب مسائل حكمى(فلسفی) از او مى كردند مى فرمود: « من وزير داخله اسلام هستم اين سؤال را از حاجى سبزوارى بكنيد كه وزير خارجه اسلام است.» با اين مقدمه اگر ما بخواهيم مناصب حكومتى را در دست بگيريم، لازمه اش آن است كه براى تمامى اين مناصب، افرادى داشته باشيم كه هم در حدود وظايف خود قوانين اسلامى را بدانند و هم متدين واقعى باشند و هم درس مديريت خوانده و شيوه‌هاى مختلف اداره امور كشور را تعليم گرفته باشند؛ وگرنه آن‌گاه ما حتى براى يك دهم مناصب موجود، افراد شايسته‌اى كه هر سه شرط را داشته باشند نداريم. اگر هم به يكى دو شرط از اين سه شرط اكتفا كنيم، نتيجه كار بسيار نامطلوب خواهد بود و اوضاع از اين كه هست، بدتر خواهد شد. و مردمى كه مى بينند به دليل مثلا عدم آگاهى و مدير و كاردان نبودن افراد ما، اوضاع نامطلوبى حاكم شده است، نسبت به ما و بلكه نسبت به اصل دين بدبين خواهند شد. اين است كه مى‌گوييم حكومت دينى، اگر صاحب منصبان مدير و كاردان نداشته باشد، خطرش و ضررش براى دين، از حكومت غيردينى و ضد دينى هم بيشتر است. چون در حكومت غيردينى و ضددينى، اگر مردم ضعف و نارسايى و فساد ببينند، آن را به گردن حكومت دينى و پيشوايان دين و اصل دين نمى اندازند، ولى اگر مناصب حكومتى در اختيار ما باشد، همه ضعف‌ها و فسادها و نارسايى‌ها را به حساب علماى دين و اصل دين مى گذارند و ما كه بدون بصيرت و دانش كافى در اداره امور، اين مناصب را اشغال كرده ايم، مصداق كلام نورانى صادق آل محمد (ص) خواهيم بود كه: « من هجم على امر بغير علم جدع انف نفسه.[34]»

    9- حدود هزار و سيصد سال است كه حكومت اسلامى نبوده و اسلام بوده است. اسلام را حكومت اسلامى نگاه نداشته، بلكه حوزه و فعاليت‌هاى حوزه اى نگاه داشته است، يعنى تعليم و تعلّم، تحقيق، تأليف، ارشاد، وعظ و امثال اين‌ها. هرگونه خللى دراين فعاليت‌ها به‌وجود آيد، بزرگ ترين ضربه‌ها به حوزه و به اسلام خواهد خورد. آن‌گاه اين افرادى كه ما در حوزه داريم، اگر به سراغ مناصب حكومتى بروند، بدون شك از وظايفى كه در حوزه دارند باز مى مانند و نتيجه آن، خلل در فعاليت‌هاى حوزه اى و ضربه خوردن به اسلام است.

    ما در حوزه افراد ورزيده كافى به آن تعداد نداريم كه بگوييم اگر گروهى از آنان به سراغ كارهاى حكومتى رفتند، بقيه جاى خالى آن‌ها را پر مى كنند و مسؤليت اصلى ما بر زمين نمى ماند، آن روزها هم كه ما در محضر شيخ اعظم تلمذ مى كرديم. بارها با اشاره به غربت علم، اين دو بيت را مى خواندند:

    كان لم يكن بين الحجون الى الصّفا *** انيس و لم يسمر بمكّة سامر

    بلى نحن كنّا اهلها فابادنا *** صروف الليالى و الجدود العواثر[35]

    اين وصف الحالِ آن روزها بود كه بازار حكمت و معرفت و علم و فقه و عرفان در شهرها و حوزه ها و مدرسه هاى ما داغ بود. حالا كه ديگر متاعى كاسدتر از اين‌ها نمى توان يافت و آن‌گاه ما مى خواهيم همين شمع نزديك به خاموشى را هم در شرايطى قرار دهيم كه ديگر هيچ نشانى از آن نماند؛ و همين افراد معدودى كه عمر و فكر و حواسشان را وقف علم و معرفت كرده اند، درس و حوزه را رها كنند و به سراغ مشاغل حكومتى و دنيوى بروند. و نمى دانیم كه اين افراد نمى توانند در آنِ واحد، هم وظايف حوزه اى را كما ينبغى انجام دهند و هم به كارهاى حكومتى بپردازند. خير! حتى همين معارف حوزه اى و بلكه يك رشته از اين معارف كه فقه باشد، به قدرى گسترش پيدا كرده كه هيچ كس – حتى اگر در برترين مرتبه نبوغ باشد – نمى تواند مدعى شود كه در تمامى ابواب آن به مرتبه اجتهاد رسيده؛ چنانكه شيخ اعظم (شيخ انصارى) اعلى الله مقامه مى فرمود « وفقنا الله للاجتهاد الذى هو اشدّ من طول الجهاد» (خدا ما را توفيق اجتهادى روزى فرمايد كه از مجاهده اى طولانى سخت تر است.) و مى فرمود: « من پس از شهيد اول كه حدوداً 600 سال قبل مى زيسته، هيچ كس را به عنوان مجتهد مطلق نمى شناسم.» و اين در حالى است كه در خلال اين قرون متمادى، فقهاى بزرگى همچون ابن فهد حلّى، محقق ثانى، شهيد ثانى، مقدس اردبيلى، فاضل هندى، محقق خوانسارى، صاحب معالم، صاحب مدارك، محقق سبزوارى، وحيد بهبهانى، صاحب رياض، صاحب فصول محشّى معالم، صاحب جواهر، كاشف الغطا،، محقق نراقى، ميرزاى قمى، سيدمحمدباقر شفتى، و غيره داشته ايم. و ظاهراً مراد مرحوم شيخ آن است كه باتوجه به توسعه بيش از حدِّ دامنه فقه در اعصار پس از شهيد، امكان آنكه يك نفر بتواند در همه ابواب فقه مجتهد كامل شود نبوده، و براى اين كه فقه از پيشرفت بازنماند، بايد آن را به چند شاخه تقسيم كرد و فقها به جاى آنكه همه شان، بى فايده كوشش كنند، هر كدام بيشترِ عنايت و اهتمام خود را بر روى يك قسمت از فقه بگذارند و به جاى ذوفنون بودن در همه ابواب فقه ذوفن باشند.

    علاوه بر اين‌ها، اين ادعا كه « اگر حكومت در دست ما باشد، اوضاع اصلاح خواهد شد»، فقط يك احتمال است و نه يك پيش بينى قطعى و يقينى؛ آن‌گاه در مقابلِ احتمالِ اصلاحِ اوضاعِ حكومت كه احتمال مخالف آن نيز هست، خالى شدن حوزه و بر زمين ماندن مسئوليت‌هاى حوزه اى و در نتيجه ضربه خوردن به اسلام، يك امر قطعى است، بنابراين عاقلانه نيست كه ما به دليل يك نفع محتمل – كه احتمال خلاف آن هم وجود دارد – يك ضرر بسيار بزرگ يقينى را بر خود هموار كنيم. خلاصه اين دستور عقلايى يادمان نرود كه”« اوطن على قدر ارضك، و مدّ رجلك على قدر الكساء.[36]»

    10- مشكل ديگر، مشكل حواشى و بستگان ماست كه ما را احاطه كرده اند و با سوء استفاده از موقعيت و جايگاه ما، هزار جور كار خلاف مى كنند كه هم آبروى ما و علماى دين بر باد مى رود و هم عامه مردم با ملاحظه كاری‌هاى آنها ايمان و اعتقاد مذهبى شان سُست مى شود. يك روز فلان آقازاده تهرانى[37] مرتكب قتل مى شود. يك روز اطرافيان فلان آقا پول مى گيرند تا در فلان مورد رضايت آقا را جلب كنند. و بالاخره كار به جايى مى رسد كه اطرافيان آقایی مى ريزند و مقبره حافظ را ويران مى كنند، يك‌روز مير فتّاح – آقازاده ميرزا يوسف آقا طباطبايى مجتهد تبريزى – با روس‌هاى متجاوز هم‌دست مى شود و به طمع حكومت آذربايجان كه وعده اش را به او داده بودند، دست در دست خان‌هاى مرند مى گذارد همان خان‌هايى كه به دليل اغراض خصوصى با عباس ميرزا، مى خواستند او را در جنگ با روس‌ها زمين بزنند و دروازه تبريز را به روى سپاه روس مى گشايند؛ و ميرفتاح براى خوشامدگويى به روس‌ها از شهر خارج مى شود و بعد هم كه شهر را تحويل روس‌ها مى دهد، از سوى آنان به حكومت آذربايجان اشغالى منصوب مى شود و به اسم تزار خطبه مى خواند و پس از خروج روس‌ها از آذربايجان به قفقاز مى گريزد و به تفليس مى رود و در آن‌جا روس‌ها به او زمين و باغ مى دهند و بعد پس مى گيرند و او تا سال‌ها آن‌جا مى ماند كه تا چند سال قبل هم نوه او در تفليس بود. يك روز كسانى كه از طرف آقا نجفى اصفهانى، مسؤل تحقيق درباره دو متهم به ازلى بودن هستند، بدون تحقيق و دقت، حكم اعدام صادر مى كنند و دو نفر را كه هيچ فريضه اى از فرايض الهيه را ترك نمى كردند محكوم به ارتداد مى شناسند، و بالاخره با تحريك حاج آقا سدهى و چند تن ديگر، اين دو آدم بخت برگشته را به ميدان شاه اصفهان مى آورند و سراپاشان را آلوده به نفت مى كنند و آتش مى زنند. پس از اين ماجرا هم يكى از همين كسانى كه در ماجراى نام برده مسؤل تحقيق بوده، با هم‌دستى يكى از آقازادگان يزد، مكاتباتى با يزد مى كند و در آنجا كثيرى از افراد را صرفاً از سر اغراض ناحق و با اتهام و انتساب به بابى گرى، به قتل مى رسانند.[38] يك روز مجريان احكام همين آقانجفى به مجلس عروسى حمله مى كنند، و به بهانه جلوگيرى از كار يك مطرب و نهى از منكر، مرتكب صدها منكر مى شوند، در و پنجره‌هاى خانه مردم را مى شكنند، به همه فحش مى دهند، مردم را مضروب و مجروح مى كنند و اسم اين كارها را مى گذارند نهى از منكر[39] و…

    اكنون كه مناصب حكومتى و امتيازات آن در اختيار ما نيست، اوضاع چنين است. اگر آن مناصب و امتيازات در اختيار ما باشد چه خواهد شد؟ جز اين كه اطرافيان ما، ما را نردبان و پلى قرار دهند براى دسترسى و دستيابى هرچه بيشتر به خواسته‌هاى دنيوى و آن هم از طرق نامشروع، و آخرت ما را خراب كنند تا دنياى خود را آباد كنند؟ در آن صورت آن‌ها و ما، مصداق حديث شريف نبوى مى شويم كه « شر الناس من باع آخرته بدنياه و شر منه من باع آخرته بدنيا غيره[40].»

    با اين مقدمات، آيا عقل ايجاب نمى كند كه براى جلوگيرى از توسعه فساد در محيط خود، و پيشگيرى از تبعاتِ

    خطرناك دنيوى و اخروى آن، شرايطى فراهم نياوريم كه دست و بال اطرافيانمان بيش از اين باز شود و آلوده شوند و بدترين ستم‌ها را بر ما روا دارند؟!

    آيا براى آميرزا محمد و آميرزا مهدى و آميرزا احمد (فرزندان مرحوم آخوند) بهتر نيست كه پدرشان همه كاره نباشد و همه اختيارات حكومتى و امتيازات آن در دست او متمركز نشود تا آن‌ها هم در شرايطى قرار نگيرند كه بيش از اين آلوده به دنيا شوند؟ مگر در قرآن نمى خوانيم كه:« قوا انفسكم و اهليكم ناراً.[41] »

    بارى ما پيش از آن‌كه مناصب حكومتى را اشغال كنيم، اول بايد مشكل بستگان و اطرافيانمان را حل كنيم و در مورد آن‌ها همان گونه عمل كنيم كه اميرمؤمنان (ع) به مالك اشتر فرمان مى دهد:« حاكم را نزديكان و بستگانى است كه در پى انحصارطلبى و تعدّى به حقوق ديگران اند و درگرفتن و دادن‌ها، انصاف را كم‌تر مراعات مى كنند. عواملى را كه به ايشان امكان اين تعديات را مى دهد ريشه كن كن (تا قادر بر تخلف و تعدى نباشند). به هيچ يك از اطرافيان و بستگانت زمينى را مبخش. نبايد شرايط به گونه اى باشد كه افرادى طمع كنند كه با پشت گرمى به تو، در مورد يك حقِ همگانى يا يك تكليف و كار عمومى قراردادى ببندند كه به مردمِ ديگر زيان برساند و رنج آن بهره ديگران باشد. كه سود اين كار براى آن افراد است نه تو، و عيب آن در دنيا و آخرت گريبان تو را گيرد.»

    و گوياتر از اين سخنان، رفتار آن حضرت است با برادر و برادرزاده و عموزاده و نيز فرزندان عزيز خود و ديگر بستگان و وابستگانش كه فرصتى براى توضيحات كافى در اين مورد نداريم و به نقل سخنى از عالِم بزرگ و شارح معروف نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى اكتفا مى كنيم. وى در ذيل نامه سرزنش آميز امام (ع) به عموزاده اش ابن عباس كه اموال عمومى را به ناروا متصرف شده و گريخته بود مى نويسد:« امير مؤمنان (ع) هر جا پاى حق در ميان بود، ملاحظه هيچ كس را حتى اگر عزيزترين فرزندانش بود (چه رسد به پسر عمويش) نمى فرمود.» چنان‌كه در همين نامه سوگند ياد مى كند كه « به خدا اگر حسن و حسين نيز كارى مانند كار خيانت آميز تو انجام مى دادند، تا حق مردم را از ايشان نمى گرفتم و ناروايى كه از ستم آنان رفته بود جبران نمى كردم، هرگز روى آشتى از من نمى ديدند. زيرا بر امام واجب است كه چون پاى حقّى در ميان باشد، بر نزديكان و خويشان خود بيشتر سخت بگيرد.» امام (ع) پس از نكوهش‌هاى بسيار از ابن عباس و عمل او و دستور اكيد به اين كه اموال مردم را بازگرداند، وى را تهديد فرمود كه اگر چنين نكند و امام بر وى دست يابد، او را با همان شمشيرى خواهد كشت كه هر كس را با آن زد به دوزخ رفت.

    اگر هم تصور مى كنيم كه مرتبه على (ع) امام معصوم و مالك اشتر بسيار برتر از آن است كه ما به آنان اقتدا كنيم، پس حداقل، بيایيم و به كسان و اطرافيان خودمان و كارگزارانمان با همان چشمى نگاه كنيم كه خليفه عمر نگاه مى كرد. اگر نمى توانيم مثل على (ع) عمل كنيم، پس بياييم مثل عمر عمل كنيم كه شما صدها ايراد هم به او داريد. بلى بياييد و ببينيد كه عمر، به عنوان يك حاكم، رفتارش با نزديكان و خويشان خود و عُمالش چگونه بوده است. براى مثال: مى دانيد كه عمر، عمروعاص را به حكومت مصر فرستاد و به او تأكيد كرد كه اگر كسى از خانواده من به نزد تو آيد، مبادا در حق او بيش از ديگران احسان كنى يا هديه اى به وى دهى، به دليل همين نهى اكيد، وقتى دو پسر عمر – عبدالرحمن و عبدالله – به مصر رفتند، عمروعاص، از ترس عمر، مانده بود كه چه كند. نه مى توانست هديه اى براى آن دو بفرستد و نه به منزلشان رود. تا در همان روزها عبدالرحمن مرتكب جرمى شد كه هر كه مرتكب آن مى شد، او را حد مى زدند و سرش را در ملأ عام مى تراشيدند. عمروعاص عبدالرحمن را حد زد و سر او را هم تراشيدند و تنها براى حفظ حرمت خاندان خليفه – سر او را نه در ملأ عام بلكه در خانه عمروعاص تراشيدند. اما چيزى نگذشت كه عمر از امتياز ناچيزى كه براى پسر او قائل شده بودند آگاهى يافت و نامه اى پر از سرزنش براى عمروعاص نوشت و او را – از اين كه با پسر وى به گونه اى غير از ديگران عمل كرده – سخت نكوهش و تهديد به عزل كرد؛ و دستور داد پسر را با وضعى خشونت بار به مدينه بفرستد. او نيز امتثال امر كرد و چون پسر به نزد پدر آمد، از شدت بيمارى نمى توانست خود را نگاه دارد. پس عمر تازيانه خواست كه وى را دوباره حد بزند. هر چه گفتند كه يك بار وى را حد زده اند، از تصميم خود برنگشت و تازيانه را گرفت و شروع به اجراى مجدد حد كرد. پسر فرياد مى كشيد و مى گفت من مريضم و تو مرا مى كشى، ولى تازيانه عمر همچنان در كار بود تا حدِ مجدد به تمام و كمال اجرا شد! سپس عمر دستور حبس پسر را داد و او يك ماه بيمار بود تا از دنيا رفت. اين يك نمونه كه البته در برابر تفريط‌هاى ما، افراط و خروج از حد اعتدال است.

    نمونه ديگر: همسر عمر عطرى به بهاى يك دينار خريد و براى ملكه روم هديه فرستاد. او نيز در برابر، جواهرى براى همسر عمر هديه فرستاد. چون عمر از ماجرا خبر شد، درمورد اين جواهر از مسلمانان نظر خواست. همه گفتند اين متعلق به همسر خليفه است زيرا هديه كسى است كه نه ماليات و جزيه اى بر ذمّه او است و نه به حكمى از احكام رجال مكلف است. ولى خليفه گفت: اما اين زن همسر خليفه است و آورنده هديه پيك خليفه است و مَركبى كه بر آن سوار بوده متعلق به بيت المال است و خلاصه اگر عامّه مسلمانان نبودند، همسر خليفه چنين هديه اى دريافت نمى كرد! لذا من معتقدم كه اين جواهر متعلق به بيت المال است. پس جواهر را فروختند و يك دينار پول عطر همسر عمر را دادند و بقيه را در بيت المال نهادند.

    بلى با اين گونه سختگيرى‌ها براى جلوگيرى از سوء استفاده خويشان و كسانِ حاكم و عُمال او بود كه اين خليفه، كه حكومت او مطلوب شما هم نيست، توانست تاحدود قابل توجهى جلوى مفاسد اقتصادى و اجتماعى را بگيرد و برنامه توزيع ثروت و احترام به حقوق افراد انسان را، نه در حد كمال مطلوب بلكه به شيوه اى بسيار مطلوب تر از آنچه در بيرون از جامعه اسلامىِ آن روز مشاهده مى شد، به اجرا درآورد.

    11. عامه مردم تا وقتی احساس کنند که هدف ما از فعالیت و مبارزه، صرفاً تقلیل ظلم و تحدید دامنه فساد است، و قصدمان این نیست که به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی دست یابیم، یا فرد و گروه خاصی را به قدرت و مقام برسانیم، باری تا وقتی که مردم ما را این گونه بشناسند، معتقد خواهند بود که ما در عمل خود اخلاص داریم و کارهایمان لله و قربتاً إلی الله است، و به دلیل همین اعتقاد به دنبال ما می­آیند و خواسته­ها و گرفتاری­های ما را حتی مهم­تر از خواسته­ها و گرفتاری­های خود تلقی می­کنند، وبه خاطر پشتیبانی از ما و تحقق هدف­های ما از جان و دل می­کوشند و هرگونه سختی و فداکاری را بر خود هموار می­کنند. ولی اگر احساس کنند ما پا به صحنه جنگ قدرت نهاده­ایم و هدف­مان این است که خود به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی برسیم، یا بستگان و وابستگانمان را به قدرت و مقام و امتیازات دنیوی برسانیم، اعتقادشان به خلوص نیت ما سست می­شود و نه تنها از ما و هدف­هایمان به صورت جدی حمایت نمی­کنند و حاضر به قبول زحمت و فداکاری در این راه نمی­شوند که اندک اندک به ما و رقیبانمان در عالم سیاست به یک چشم نگاه می­کنند و بالاخره کار به جایی می­رسد که به مخالفان ما و بلکه به مخالفان دین می­پیوندند.

    بنابراین صحیح نیست که ما راهی در پیش گیریم که پایان آن، تغییر ماهیت مؤمنان فدایی علمای دین، به مخالفان دین و مخالفان علمای دین باشد، و نباید در میدان نبردی حضور یابیم که حتی اگر در کوتاه مدت، پیروزی­هایی برای ما داشته باشد، در دراز مدت به شکست ما و مکتب ما بینجامد.

    علاوه بر این که در این سال­های اخیر، با ورود ما به صحنه مبارزه با ستم، افکار عمومی در ایران و خارج از ایران، روحانیت و مرجعیت شیعه و بلکه اصل تشیع و اسلام را به عنوان حامی ستمدیدگان و ضعیفان شناخته و این بهترین تبلیغ برای مکتب و مذهب ماست. و اگر ما جهت مبارزه را به طرف اشغال مناصب حکومتی تغییر دهیم و «جهاد فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الوالدان»[42] را تبدیل به جنگ قدرت کنیم، موقعیتی که برای تبلیغ به وجود آمده، از دست می­رود و بهترین موقعیت برای مخالفان و دشمنان فراهم می­آید که بگویند همه دعواهای ما بر سر لحاف ملا بوده، بعد هم کار به جایی می­رسد که با تکیه بر ضعف­های ما و علمکردهای ناصوابی که در قلمرو حکومت ما وجود خواهد داشت، دین و مذهب ما را بکوبند.

    12. کسانی که مناصب حکومتی را در اختیار دارند، فریبکاری و ناراستی و دروغ­گویی و گزارش دروغ و وعده دروغ دادن را از لوازم اولیه کار و شغل خود می­دانند؛ و شاید هم در پاره­ای از موارد، امور آنها بدون دروغ نمی­گذرد. زیرا محتمل است که در پاره­ای جاها، به دلیل مصالح مهم­تری که وجود دارد، دروغ گفتن برای آنها مجاز باشد. اما به همین دلیل که اشغال این مناصب با پرهیز از دروغ منافات دارد (خوب و بد و درست و نادرستش به کنار) علمای دین باید ا زاین مناصب بپرهیزند، زیرا اگر بخواهند پابند راستی و صداقت باشند، امورشان نمی­­گذرد، و اگر هم بخواهند مثل بقیه سیاستمداران، هرجا که صلاح دیدند دروغ بگویند و گزارش دروغ و وعده دروغ بدهند، این کار دو خطر بزرگ دارد. یکی این که خرده خرده قبح دروغ در نظرشان از بین می­رود و تقید آنان به صداقت در

     
  15. نوری زاد عزیز!

    به اندازۀ کافی اعتبار رسانه ای پیدا کرده اید که شک دارم امکان اقدامی جدی
    از طرف شاکیان وجود داشته باشد البته که باید عکس العملی نشان میدادند.
    هرگونه اقدام احمقانه ای در مورد شما بیش از آنکه به نفعشان باشد به ضررشان
    تمام میشود. نورافکن رسانه های بین المللی این خفاشان را فراری خواهد داد!

    قابل توجه کسانی که “توهین به مقدسات” را جرم تلقی میکنند و خواهان مجازات
    توهین کننده هستند! تحویل بگیرید اکنون جرم نوری زاد “توهین به الله” است!!
    فرقی نمیکند که سپاهی باشید و به جرم توهین به الله از نوری زاد شکایت کنید
    یا طلبۀ اسلامی باشید و خواهان مجازات سیامک مهر به جرم توهین به مقدسات
    در هر دو حال هر دو در یک مسیر قدم یا قلم میزنید!

     
  16. اون ناشناسى كه كل مطلب را ول كرده و از پيدا كردن سوتى غلط املايى ذوق زده شده بله حق با شماست. ولايت فقيه از بى سوادان اصلا هراس ندارد. براى همين همه اونها را دور خودش جمع كرده.

     
  17. اى سنگ نورد غبار بر چهره! شما داريد بار همه را يك تنه به دوش مى كشيد. كاش بتوان در اين مسير سخت، شما را گاه به گاه به صرف يك تبسم مهمان كرد.

     
  18. آخ ناشناس جان. قانونمندى سپاه و پيروى اش از اساسنامه را قربان برويم ! حتما اسكله هاى قاچاق هم در اساسنامه اش هست.

     
  19. معلوم است سخنان شما ////// آقا مجتبی را ///// کرده

     
  20. سلام جناب آقای نوری زاد
    از این شکایت مشخص می گردد که تمام اوصافی که به سپاه و فرماندهانشان داده بودید و همه تهمت هایی را که به آنها زده بودید، همگی درست بوده است و این برادران قاچاقچی نیز همگی آنرا قبول دارند. و به همین دلیل آنها نتوانسته اند، به این موارد استناد نموده و شکایتی در این قالب تنظیم نمایند و در دادگاهی که خودشان آنرا اداره میکنند، به محاکمه شما بپردازند. لذا بجای اعاده حیثیت خود، بجای دادستان نشسته و از جانب وی شکایت نوشته اند.
    براستی آنها نتوانستند از دادستان بخواهند که این وظیفه را خودش بعهده بگیرد؟ و یا نتوانسته اند از آنهمه روحانیون و مسئولینی که شما به افشاء آنها پرداخته اید، بخواهند که این نقش را بعهده بگیرند؟
    ولی هرچه که باشد، “آنها عرض خود میبرند و زحمت تو می دارند”. و در نهایت سرافکندگی بیشتر در پیشگاه ملت، نصیبشان خواهد شد.

     
  21. آقای مزدک گرامی
    سلام بر شما
    شما خطاب به آقای نوریزاد نوشته اید :
    ” شما علیه نظام تبلیغ نکرده اید بلکه با از بین بردن و سانسور کامنتهای مخالفین نظام به نظام خدمت هم کرده اید.”
    باز هم نوشته اید :
    ” ۴٫شما اذهان عمومی را مشوش کرده اید. اینهم درست است چون یکطرفه خود می نویسی و اجازه انتشار کامنتهایی که اصل ایدیولوژیی نظام را نشانه می گیرد حتی آیات قرآنی را نمی دهید بهمین دلیل بمردم آدرس غلط می دهید!”
    باور بفرمایید من به جای شما خجالت کشیدم . این که آقای نوریزاد برخی جملات و عبارت های توهین آمیز شما را حذف کرده ، باعث چه قضاوت هایی در شما شده !. گویی خود را محور جهان می دانید . محور اندیشه . و ایضا عقل کل . وگرنه به خودتان اجازه نمی دادید که حذف برخی ناسزاهای شما از نوشته هایتان ، شما را این طور از جاده ی انصاف خارج کند . شما فکر می کنید مگر چه می گویید که حذف آن ها این قد سنگین و گناه نابخشودنی باشد . هزاران سال است که کسانی چون شما همین ها را می گویند . نتیجه ی آن هم که معلوم است .
    در همین سایت کسانی مانند آقای دانشجو نظر می دهند . نظراتشان بسیار انتقادی تر و تندتر از نظرات شماست . و هم چنین وزین تر و سنجیده تر. چرا نظر آن ها حذف و سانسور نمی شوند ؟ آیا شما فکر می کنید نظراتتان که نه ، محذو فات نوشته هایتان که به گفته ی آقای نوریزاد شامل توهین به دیگران و اعتقادتشان است ، مهمتر از سایر نقدها و نوشته های دیگران است ؟ به نظرم باید شما خودتان را اصلاح کنید .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  22. آقای مزدک گرامی
    سلام بر شما
    شما هم دست کمی از همان ها که متهم شان می کنید ندارید . ببینید چه نوشته اید :
    ” الله که خودش با دار و درفش و شمشیر بر مخالفانش می تازد و قلع و قمعشان می کند و به بدترین مجازاتها تا ابد گرفتارشان می دارد تهمت مدارا و دوستی و مهر و شفقت و چه و چه می زنید” .
    می بینید به چه هذیان گویی هایی دچار شده اید ؟ اگر آن ها تهمت می زنند و بی دلیل ، بر اساس آن تهمت ها می گیرند و می زنند و …. با شما تفاوتی ندارند . شما فقط فعلا نمی توانید بگیرید و ببندید و زندان کنید . یعنی فعلا امکانش را ندارید . آن چه را که می توانید مثل همان ها انجام می دهید .از قبیل تهمت های بی روا و بی دلیل . و من باز هم خدارا شکر می کنم که همین آخوندها وووو بر ما حکومت می کنند و نه امثال شما . می ترسم از روزی که شما بر ما حاکم شوید . معلوم نیست که در آن روز شما روی امثال استالین را سفید نکنید . آن ها هم ادعاهایشان خیلی زیبا و فریبنده بود . “خلق”، پرولتاریا”، “آزادی و بهروزی انسان” وووو . اما چه از آن نصیب شد ؟! میلیون ها انسانی که قربانی مخالفت با آن ها شدند . قربانی عقیده شان . به نوشته ی دوستمان “حمید” مراجعه کنید . می بینید .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  23. محمد مهدوی فر

    دوست عزیزم آقای نوری زاد ، من هم از خانواده ی روحانی هستم و هم به واسطه ی دو سالی که در حبهه به عنوان بسیجی و تخریب چی خدمت کرده ام ، به روحیه ی افرادی از این جنس کاملا آشنایی دارم و شما بیش از من این جماعت را می شناسید پس با کمال اطمینان به شما می گویم این حرکت سپاه از روی استیصال بوده است و اگر در برابر رفتارهای روشنگرانه ی شما ، جوابی می داشتند به روش تهدید و ارعاب متوسل نمی شدند .
    نوشته های شما در میان جوانان چنان موجی از ایمان و خودباوری و آگاهی ایجاد کرده که اگر سپاه و اطلاعات همه ی کارشناسان خودش را به اندازه ی حقوق یک سالشان پاداش بدهد نمی توانند حتی به یکی از نامه های شما جوابی دانشجو پسند بدهند مگر آنکه بخواهند تو را مانند همان برادر اطلاعاتی با انگ منافق و مزدور به زعم خودشان بدنام کنند .

     
  24. لات اول به دومى :
    – اوائل كه تو قلاب مى گرفتى من از ديوار اهالى مى رفتم بالا، زياد سرو صداى دزدى مان در نيامده بود. از وقتى با خاور پسر كدخدا ميريم دزدى. همه اهل آبادى بو بردن ولى از ترسشون فقط پچ پچ مى كنن. فقط يه فضول شروع كرده به جار زدن. لا كردار نه اهل حق و حساب گرفتنه، نه خرده برده اى داره كه از رو شدنش بترسه. خوب شد بالاخره حكم جلبش را از كدخدا گرفتم
    – ( در حال كشيدن نفس راحت ). دم كدخدا گرم. حالا كه مصلحت ندونست مثل بقيه فضول ها با گونى سربه نيستش كنيم بايد صدايش را يك طورى خفه مى كرد. حالا به چه جرمى؟
    – عقلامونو سرهم كرديم، اول برچسب ناموسى بش چسبونديم، نع، نچسبيد. بعد گفتيم به كدخدا دروغ بسته واهالى را گول زده.
    – اى با! داش من، اين وصله هام به ش نمى چسبه. مردم رو اين آدم حساب مى كونن. .
    – آره. براى همين گفتيم قران تو امامزاده را هم پاره كرده.
    – نكرده كه.
    – خوب خودمون پاره مى كنيم مى گيم اون كرده آى كيو . كدخدا و ملاهاى آبادى گفتن بُهتون زدن به اونا كه مردم دورشون جمع مى شن دستور خداس.
    بعدشم خوبيش اينه كه يه عده ازاين مردم توى سرشون بزنى ، فحششون بدى، فرش زيرپاشون را هم بكشى ببرى، فقط زير لبى غرولند مى كونن ولى پاى توهين به مقدسات كه برسه رگ گردنشون قلمبه ميشه اين هوا.
    – اگه مردم بگن اين آدم خوبيه. دزد و دروغگو و بددهن نيست. به درك كه پاره كرده چى؟
    – اگه اكثريت به اونجا برسن كه اينو بگن كه بايد چارتاى پاى ديگه م قرض كنيم فلنگو ببنديم. حواست جمع باشه فيتيله مقدساتو تو اين آبادى نباس به هيچ قيمتى پايين كشيد. راستى محمود سهمشو گرفته؟ بگو امشب يه نوحه توپ بخونه مومنا رو آتيشى كنه ديگه كاريت نباشه. حله.

    —————–

    سلام وسپاس آنیتای خوب
    که برای لحظه ای این سنگ نورد غبار برچهره و بار بردوش را به بلعیدن تبسمی نمکین فرا خواندید
    سپاس

     
  25. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    این چهار مورد اتهام چیزی نیستند جز اسامی مستعاری برای بخش قلیلی از دزدان فربه و ذلیل و چاپلوسی که نام سپاهی را برای بندگی و غلامی در پیشگاه رئیس اصلی‌ دزدان، یدک می‌‌کشند و به هیچ اصول انسانی و اخلاقی‌ ذره‌ای وابستگی و پایبندی ندارند. و الا کیست که نداند آن الله و کتاب او و آن اذهان عمومی اگر مثل همین دزدان فربه، سراپا در رکاب و خدمت دزد و غارتگر بیرحم اصلی‌ نباشند، درست عین مردم ایران، سر سوزنی ارزش و اعتبار در پیش اینان ندارند. و آن رویشی که آن مفلوک از آن دم میزد، فرار به جلوی بود که از فرط استیصال نسبت به رویگردانی اکثریت مطلق سپاهیان با شرف و غیرت در قبال سر مستی‌های فرعونی خویش شاهد بود، ساده لوحانه خلق کرد، شاید مسکنی برای درد‌های بیدرمانش باشند و چه بیهوده که جوشش پر خروش و بی‌ امان خون ندا‌ها و سهراب‌ها لحظه‌ای رهایش نخواهند کرد.

     
  26. بیچاره این قوه (غذائیه یا غزائیه ویا قضائیه ) حالا واقعا مشخص شد هیچ کاره است برادران قاچاقچی همان دادستانان و یا مدعی العموم واقعی هستند.

     
  27. آقای مرتضی
    شما یک بار اساسنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بخون تا متوجه بشی.
    همه این موارد به سپاه مربوط است.

     
  28. جناب نوریزاد من بجهت کامنتم پای این نوشته تان از شما عذر میخواهم .حقیقتا در موقع نوشتن این کامنت بشدت ناراحت بودم چون یکی دو کامنتم را در سایت ندیدم .ولی امروز کامنتی را که در جواب برادر مرتضی نوشته بودم دیدم و شرمنده شدم!صمیمانه از شما عذر میخواهم و سعی می کنم دیگر نه تنها تکرار نشود بلکه حداکثر سعی ام را برای بیرون نرفتن از دایره انصاف تا جایی که عقلم می رسد بنمایم!من چنانچه بارها گفته ام برای مبارزه شما ارزش بسیاری قایلم ولی خود دانی که آنچنان اعتماد ما ضربه خورده که به اسانی به کسی یا گروهی اعتماد نمی کنیم.

     
  29. 4 مورد طرح شده در شکایت سپاه را اگر قرار بود کسی علیه شما مطرح کند قاعدتا باید دادستان کل کشور بود به عنوان مدعی العموم.

    و صد البته سپاه حتی نمی خواهد تظاهر کند که نقشش را در این کشور فلاکت زده، فراتر از مدعی العموم برده، وگرنه دستکم یک مورد به اظهارات شما در مورد این تشکیلات شاکی می شد.

    ما اگر نخواهیم سپاه نقش مدعی العموم داشته باشد باید چه کسی رو ببینیم؟

     
  30. جناب نوری زاد عزیز
    زده ای به جائی که برادران قاچاقچی را گرفتار کرده البته دوستانی که میفرمایند اقای خامنه ای شکایت نکرده اند دوستان توجه ندارند سپاه یعنی اقای خامنه ای – طائب یعنی اقای خامنه ای – مرتضوی یعنی اقای خامنه ای – احمدی نژاد یعنی ……….- صلواتی یعنی ………… – لاریجانی ها یعنی ……….. اینها همه یک جا هستند و یک نفر ولی چهره ها متفاوت است اینها الان متن حکم را هم اماده کرده اند فقط اقای قاضی و دادستان میرزا بنویس هستند اما انچه کشور را به راه درست برمیگرداند مسئول پاسخگو است والسلام

     
  31. سپاه از کجا تا کجا
    بنیان گذاران سپاه کجایید
    سپاه قرار بود حامی مستضعفان و وحشت مستکبران باشد
    سپاه قرار بود رهرو آزادگان و خصم مستبدان باشد
    سپاه قرار بود دادرس مظلومان و بنیاد کن ظالمان باشد
    اکنون زورش به یک لا قبایی به نام نوری زاد رسیده
    آفرین آفرین بر شما چه خوب می رزمید! دشمنی جرار تر خونخوار تر مستبد تر و دزد تر نیافتید؟

     
  32. در حکایتِ این شکایت
    از اول هم معلوم بود سرداران فربهی که خود را پاسدارِ انقلاب اسلامی می پنداشتند، بالاخره دامن از کف بدهند و از محمد نوری زاد بخاطرِ نقدِ دزدی های آنها ( بقول یارو گفتنی، برادرانِ قاچاقچی)، به قوه مخروبه قضا و قاضیانِ خائفِ آنها، شکایت برند. اما هر کسی که به آنها دستور داده چنین کنند، یادش رفته که راهش را هم به آنها یاد بدهد ( داستانِ پیرزن و کنیزک در مثنوی! ). هیچکدام از چهار موردِ ذیل، از نظرِ موازینِ حقوقی، هیچ ارتباطِ ارگانیکی با سپاه، بعنوانِ یک ساختارِ نظامی ندارد. ولی بهر حال، اینجا مملکتِ گُل و بلبل است و هر چیزی ممکن است در آن اتفاق بیافتد، بگذریم.
    اما مواردی که عناوینِ شکایت است، را میتوان خلاصه وار موردِ مداقه قرار داد و شرحی ولو مختصر در باره آنها نوشت:
    یک – توهین به کتاب الله: این موضوع از ابتدای ظهور اسلام سابقه داشته است و اولین کسی که مورد اتهام قرار گرفت علی(ع) بود. شاکیانِ او، مقدس نماهائی بودند که بقولِ معاویه، شترِ نر را از شترِ ماده تمیز نمی دادند. خوارجی که سخنانِ علی را در باره قرآن هائی که دشمنانش بر سرِ نیزه کرده؛ شنیده بودند ( هذا القران انما هو خط مسطور بین الدفتین، لا ینطق بلسان و لا ……. اگر قرآن میتوانست حرف بزند که دادَش از چپاولِ بیت المال بِدست سردارانِ قاچاقچی و مُفتخوارانِ قوه قضائیه و ریزه خوارانِ بیت عظمی به آسمان رسیده بود! ) و این جمله ی حضرت، بر آنها گران آمده بود، تا جائیکه جنگِ نهروان را براه انداختند و سرانجام، کردند آن چه را که نباید.
    اما بعد؛….. والله تا آنجا که ما خواننده مقاله های شما بوده ایم؛ وقتی دوستان، ذیل مقاله های شما چند خطی نظر میدادند و یا میدهند یا با عتاب های شما مبنی بر حفظ احترام به عقاید دیگران ( و احترام به مقدسات دینی یکدیگر، از شیعه و سنی و بودایی و بهایی و زرتشتی و مسیحی …. ) و یا با سانسور کردن محترمانه بعضی از جملات دوستان که شاید توهینی به کسی یا کتابی یا … تشخیص داده شده، مواجه بوده اند. خلاصه این مورد اول در باره شما کاملا ” لایتچسبُک ” است. خداوند کمی عقل به بانیِ طرحِ این شکایت بدهد!
    دو – توهین به مقام معظم رهبری: مقام عظما بهتر است نزول اجلال فرموده و حداقل ، خود را پائین تر از خدا بیاورند. خداوند در قرآن کریم می فرماید:
    ( رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما ) همانا برای مردم پیامبرانی فرستادیم که حجتی باشند برای آنها. یعنی اگر فردایِ قیامت مردم سئوال کردند که به چه دلیل ما را میخواهی به دوزخ بفرستی؛ خدا دلیلی در دستش باشد و بگوید من قبلا برایتان پیامبر فرستادم و راه را از چاه، بشما نشان داده ام.
    غرض اینکه، خودِ خدا هم خودش را در مواجهه با نقدِ مردم می بیند و برای این که دستِ خالی نباشد و بتواند پاسخگوی مردم باشد، پیامبر بسوی آنها می فرستد. پس وقتی حتی خدا را می توان مورد نقد و سئوال قرار داد؛ مقام معظم که دیگر دخلی ندارد. خدا؛ مردم را در مقابلِ اعتراضی که شاید به او روا بدارند، محق میداند و لاجرم بدنبالِ دلیلی محکم و قانع کننده بر آمده، و برای اینکه جوابی در مقابلِ معترضین داشته باشد؛ پیامبران را فرستاده است.
    مقام عظمی در جواب نامه های اول و دوم وسوم نوری زاد، که در آن، گاه او را ” پدر ” ، خطاب کرده است و کارهایش را نقد نموده است؛ تا به اکنون، شخصا و توسطِ پاسدارها و زندان بانان و بازجوهای خودش، چه جواب و چه دلائل و اسناد موجهی ارائه کرده است. به نوری زاد که هیچ، به آن مردم معترض چه توضیحی جز بی بصیرت و فریب خورده و … گفته است و هنوز هم این کلمات تکراری را مکرر میکند. نکند نقدها را توهین می بیند و خود را فراتر از خدا می داند. سه – تبلیغ علیه نظام: این دیگر خیلی گریه آور است ….. آقایان بنظر میرسد که خیلی از خود راضی تشریف دارند و فکر می کنند این بنای لرزانی را که ساخته اند، خالی از خلل است. اتفاقا یکی از نقدهائی که دوستانِ نظر گذار در سایت ها می نویسند، این است که، برای چه نوری زاد، فقط نقد می کند و چرا شمشیر نمی کشَد یا دیگران را به شورش و انقلاب

    دعوت نمی کند و آیا با نقدِ اشتباهاتِ این نظام،آنرا بصورتِ غیر مستقیم، تقویت نمی کند. و البته که این هم حقیقت دارد که هیچ نظام و دستگاه و فکر و فلسفه ای نیست که در برابر نقد، ضعیف شود و نقد به منزله ی استوار کردنِ آن نظر و فکر و نظام است و متاسفانه باعث تقویت آنها می شود.
    چهار – و تشویش اذهان عمومی: و این یکی، برخلافِ آن بند بالا، خیلی خنده دار است. اذهان عمومی ترسیده اند و مشوش شده اند؛ زیرا نوری زاد حرفهائی زده است که باعث ویرانی و تجزیه و تلاشی جامعه شده؛ آمارِ طلاق را بالا برده، آمارِ اعتیاد را سیر صعودی بخشیده، و دزدی ها و قتل و جنایات را بیشتر کرده و مردم، وحشت زده شده اند که مبادا حرفهای نوری زاد در حمایت از دزدانِ جامعه و قتل های خاموش و حمایت از چپاولگرانِ درشت دانه و حمایت از اعتیادِ روزافزونِ جامعه، باعثِ فروپاشیِ مملکت و بسطِ یدِ دزدانِ با چراغ و نیز چراغ خاموش، و همچنین جسارتِ اراذل و اوباش و چاقو کشان شود!!!!!
    زهی خنده و ……. زهی گریه .
    با احترام الف – دال

     
  33. ولایت فقیه از بی سوادی مثل تو هراس(ونه حراس) ندارد.

     
  34. از وقتی این خبر را خوانده ام آرامش ندارم
    مشاهده کردید دوستان هنگامی که صحبت از دنیای مدرن و متمدن می شود و فرق آن با دنبای عقب مانده ما
    چنین شکایتی را اگر پیش یک قاضی کشور های غربی ببرید به شما می خندد
    آری چنین است دنیای کفر
    همان که شما را از آن ترسانده اند
    همان که فاسدش می نامند
    همان که جهنمی اش می خوانند
    به هوش باشید قضاوت کنید فساد را ما ترویج می دهیم یا مدعیان

     
  35. چه می شد مردم شش ماه در خانه می ماندند
    باور کنید به همین اندازه کفایت می کند
    همسایه هایی که توانمندی دارند می توانند از کسانی که از این بابت صدمه مالی می بینند حمایت کنند
    در خانه ماندن که جرم نیست
    هنگامی که گاندی را به اتهامات مشابهی به دادگاه کشاندند قاضی پرسید آیا این اتهامات بر شما وارد است؟ وی پاسخ داد آری عالیجناب همه اتهامات را می پذیرم
    استعمار انگلیس با تمام سبوعیتش یک مرز های حد اقلی را رعایت می کرد گاندی یک لا قبا را به زندان بردند لیکن فشار افکار عمومی به حدی رسید که ناچار به آزادی وی شدند
    در این ماجرا یک سرهنگ ارتش انگلیس دست به کشتاری زد که از نقطه های عطف انقلاب مردم هند بود در پی این کشتار انگلیس سرهنگ را مواخذه کرد و به انگلستان فرا خواند
    اینجا ما با کسانی طرف هستیم که خود را نماینده خدا می دانند و هر چه بخواهند بر سر مردم می آورند صد رحمت به کافران استعمار گر
    خدا پرستان ما که روی فرعون را سفید کرده اند
    فکر نکنند نوری زاد تنها است این کار ها موجب افزایش نفرت عمومی از مستبدان می شود
    چنین روش هایی نشانه استیصال و شکست است و سندی بر پیروزی و به هدف رسیدن نوری زاد ها
    دینداران عزیز به گوش باشید که با ادامه این وضع آبرویی برای دین باقی نخواهد ماند

     
  36. اینها لعنت شدگان اند…

     
  37. خدا رحم کند . انشاء الله گرفتارتان نکنند . انشاء الله این بازی را هم مثل گذشته با پیروزی پشت سر بگذاری . سلامت و موفق باشی دلاور .

     
  38. با سلام
    در مورد مطلب فوق نکاتی بذهن رسید که ناگفتن آنها خلاف وجدان و خلاف وظیفه امر بمعروف و نهی از منکر اسلامی و قرآنی است:

    1-در مورد سه اتهام “توهین به قرآن کریم” و “تبلیغ علیه نظام” و “تشویش اذهان عمومی” ، بر اساس قواعد حقوقی و قانونی نهاد سپاه پاسداران نمیتواند شاکی اشخاص و تطبیق چنین عناوینی بر مصادیق خارجی باشد ،بلکه اعلام اتهام در رابطه با چنین عناوینی تنها وظیفه دادستان و مدعی العموم هر محدوده قضائی است، جای سوال است که این نهاد از کجا مشوش شدن اذهان عمومی را احراز نموده است. البته متاسفانه باید اذعان کرد عنوان” تبلیغ علیه نظام” هم در سالیان اخیر متبدل به عنوان و مستمسک کشداری شده است که قابلیت صدق بر انتقادات ناصحانه منتقدین نیز شده است، در حالیکه نقد و ایراد محترمانه به همه چیز خصوصا به طرز حکومتداری حاکمان هم مصداق امر بمعروف و نهی از منکر قرآنی است و هم مورد تایید و تنفیذ قانون اساسی مصوب کشور است.
    در مورد توهین به قرآن کریم هم من بعنوان یک مسلمان که از خوانندگان منظم مطالب برادر نوریزاد هستم بسهم خویش شهادت میدهم که هرگز چنین توهینی در نوشته ها و اظهارات ایشان مشاهده نکرده ام.
    علاوه بر همه این نکات میزان در احراز توهین یا عدم توهین وجدان عرفی جامعه است نه تشخیص خاص نهاد سپاه پاسداران، و مدعی العموم مطابق قانون نماینده وجدان عرفی جامعه است نه یک نهاد خاص. بله اگر ایشان چیزهایی غیر از عناوین فوق را به سپاه پاسداران نسبت داد چنانچه این نهاد بعنوان شاکی خصوصی از ایشان شکایت کرد قانونا باید پاسخگو باشد.
    2- در مورد توهین به مقام رهبری علاوه بر اینکه نقد و انتقاد عرفا توهین نیست و خود رهبر هم در برخی اظهارات انتقاد به خود را روا دانسته است -که این از لوازم طبیعی افراد غیر معصوم است- ،مگر نهاد سپاه پاسداران وکیل ایشان هستند که از جانب ایشان شکایت کرده اند؟.
    و بالاخره شکایت دو قسم است یا شکایت شاکی خاص یا شکایت مدعی العموم ، و در مورد مذکور (یعنی توهین به رهبری ) سپاه پاسداران نه وکیل خاص ایشان است و نه مدعی العموم تا بعنوان عمومی نوریزاد را متهم به چنین اتهامی کند.
    بنابر این همانطور که خود ایشان تعبیر کرده است این امور چیزی جز “سرگرمی”نام ندارد.
    والسلام

    —————-

    سلام و سپاس مرتضای گرامی
    سپاس از این که منصفانه به آنالیز و واگشایی این اتهام ها پرداخته اید. معتقدم اگر فضا برای نقد گشوده شود، سخنان و نوشته های نوری زاد در میان سخنان و نوشته های بسیارعمیق و شریف و شایسته ی عزیزانی چون شما و سایر فرهیختگان گم می شود. وما باید – آری باید – به سمت آن افق مبارک خیز برداریم.
    سپاس

     
  39. هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

     
  40. اونوقت أون شكايتي كه شما كرده بوديد را تا حالا كسي بررسي
    كرده است ؟

    —————-

    سلام علی آقا
    من یک بار از آقای طائب شکایت کردم. کجا؟ دادگاه ویژه ی روحانیت. چرا؟ به این دلیل که دستگاه تحت امر وی از تصاویر ربوده شده ی خانوادگی من استفاده کرده و فیلمی علیه من ساخته وهمان فیلم را در فضای مجازی منشرکرده بودند. به قاضی گفتم: تجسم این که شماها بتوانید طائب را پای میز محاکمه بکشانید خیلی خنده دار نیست؟ با غرور گفت: ما گنده تر از طائب را هم به اینجا می آوریم. بعد از یکسال رفت و آمد وقتی نتیجه ی دادخواست من برای من ارسال شد دیدم چه راحت شکایت مرا ” بی مورد” خطاب کرده اند. بله بهمین راحتی. مگر می شود طائب که نه بل رییس دفترش را از جایش تکان داد حتی بقدر مختصری. ما باید حوضچه ای را که اینها در آن شنا می کنند و البته حال می کنند تهی کنیم. حوضچه ی جهالت مردم.
    با احترام

    .

     
  41. نظر دهندگان محترم
    متن کلیشه ائی شکایتهائی که دیگر نخ نما شده است. یادم میاید یکی از بندهای شکایت از عبدالعلی بازرگان این بود که عبداللی بازرگان قصد داشته در آینده به صدای رادیو های بیگانه گوش دهد. از متن شکایات میتوان پی برد که رژیم ولایت فقیه به چه میزان از مردم حراس دارد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  42. مگر رهبر خودش زبان ندارد که سپاه مدعی شده است خوب تا حالا سپاه نقش پشت پرده دادگاه ها را داشت و این بار خواستند حرف آقای مطهری را اثبات کنند جای دادستان هم نشستند. دادستان را خوب است حذف کنند تا یک حقوق بگیر کمتر شود.

     
  43. این همه توبیخ و سرکوب و افول، نقطه پایان یک رژیم است

     
  44. باز هم یک ایرانی

    سلام به نوری زاد عزیز

    غیر از مورد اول که نمیدانم از کجایشان این مورد را در کرده اند، بقیه همگی مربوط به افشاگریهای شما در مورد پشت پرده (و روی پرده آقایان است). دست مریزاد.

     
  45. درود بر شما استاد . هر جا عقلانیت و گفتگو کم میاد از بی منطقی خرج میشه ، درست نیست ؟

     
  46. به سلامتی،سپاه بعدازدرنوردیدن عرصه های سیاسی واقتصادی،امروزه پا در کفش بی قواره دستگاه قضاکرده،ولباس مدعی العموم پوشیده است.دستاوردهای سیاسی واقتصادی اش که حرف نداشت،حالاببینیم درسنگلاخ قضایی چه حماسه هایی خواهدآفرید!!!دراین ویرانه سرا کس پی کارخویش نمی گیرد!

     
  47. جناب نوریزاد امید وارم که این کامنت به سرنوشت کامنتم در جواب برادر مرتضی گرفتار نشود چون من در آن کامنت سؤالات ایشان را زیر سرال بردم و او و/////// را در جایگاهی نمی بینم که بخواهند سؤال برای بحث دوطرفه مطرح کنند.و این اسلام است که باید مورد نقد قرار گیرد و بنابراین نمی تواند بعنوان مرجعی برای سنجش دیگران مورد استفاده قرار گیرد.ولی متاسفانه تیغ سانسور شما هم دست کمی از برادران ندارد!
    از نظر من همه 3 اتهام درست است و یکی برای رد گم کردنست !
    1.توهین به الله.شما از الله که خودش با دار و درفش و شمشیر بر مخالفانش می تازد و قلع و قمعشان می کند و به بدترین مجازاتها تا ابد گرفتارشان می دارد تهمت مدارا و دوستی و مهر و شفقت و چه و چه می زنید.
    2.توهین به رهبری! شما کسی را که دستانش ////// است /////و یک مملکتی را به نابودی کشیده و هزاران خانواده را به عزا نشانده القابی چون عظیم الشان و بزرگوار و پدرانه ووو داده اید.

    3.تبلیع علیه نظام. شما علیه نظام تبلیغ نکرده اید بلکه با از بین بردن و سانسور کامنتهای مخالفین نظام به نظام خدمت هم کرده اید.
    4.شما اذهان عمومی را مشوش کرده اید. اینهم درست است چون یکطرفه خود می نویسی و اجازه انتشار کامنتهایی که اصل ایدیولوژیی نظام را نشانه می گیرد حتی آیات قرآنی را نمی دهید بهمین دلیل بمردم آدرس غلط می دهید!

     
  48. مه فشاند نور و……………………….. به ماه بهمن ماه پیروزی حق برباطل نور برتاریکی وداریم نزدیک می شویم.راه حق ودرست پشیمانی ندارد .اندکی صبر سحر(یا بقول برادرا)فرج نزدیکاست .ألیس الصّبحُ بقریب؟!

     
  49. سلام استاد
    شما نباید توقع داشته باشید که سپاه دست روی دست بگذارد چون تنها کاری است که از عهده ی سپاه برنمیاید براتون نگران هستیم ، شما شکار بزرگی برای نظام هستید که شکار چی بزرگ رو برای شکارتون دعوت کردن اما مطمئن باشید نظام از دربند کردن شما بیشتر متضرر میشه.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 3161 seconds.