سر تیتر خبرها
بگو مگو جلوی وزارت اطلاعات

بگو مگو جلوی وزارت اطلاعات

این نوشته را تقدیم می کنم به:
بازجویان خوب وانسان وزارت اطلاعات. والبته بازجویان خوب و انسان سپاه نیز.

امروز که جمعه است، بازمن جلوی وزارت اطلاعات هستم و دارم قدم می زنم. نمی دانم چه نصیبم افتد برای نوشتن، دیروز اما جایتان سبز، ماجراها داشتم با یکی ازبرادران اطلاعات. چه؟ می گویم:

دیروز- پنجشنبه بیست وششم دیماه – رفتم جلوی درِشمالی وزارت اطلاعات برای قدم زدن. قدم زدن که می گویم شما تصورکنید: چیزی شبیه نفس کشیدن درداخل یک کیسه ی پلاستیکی. یا بهتربگویم: راه رفتن روی مرزخواب وبیداری. حالا خواهم گفت یعنی چه.

شاخص ترین تفاوت دیروزبا سایر روزها این بود که ” برادران ” برای تشر و تذکر و این که اینجا نباید بایستی و باید بروی و برای چه اینجا ایستاده ای بیرون نیامدند. یا حتی به کلانتری زنگ نزدند که بیایید و این بابا را ببرید. ومن، بدون ثانیه ای توقف، یک نفس ساعتها قدم زدم ورفتم وبرگشتم. شاید دلیلش این باشد که با هرشکایت ازمن وبا هرکلانتری ودادگاه فرستادنِ من، رشته ای ازرشته های اقتدارِدستگاه اطلاعات گسسته می شود. بهمین خاطر، احتمال می دهم زنگ زدند به دوست بازجویی که دو روزپیش باهم دیدارداشتیم ومن گزیده ای ازصحبت های نشست با وی را دریادداشتی با عنوان ” همچنان قدم زدن جلوی وزارت اطلاعات” منتشرکردم.

دیروز مثل روزهای پیشین، عده ای را درهمان حوالیِ درِشمالی وزارت دیدم وسلام گفتم اما یکی را دیدم که اگرندیده بودمش کلی ضررکرده بودم. چه کسی را؟ جناب پورمحمدی وزیردادگستری را. که خودش درصندلی عقب یک پژوی 405 تروتمیزطوسی رنگ نشسته بود وبادیگاردش جلو. نمیدانم بادیگاردش درباره ی من چه به اوگفته بود که بهنگام دورزدن ودورشدن، نیم نگاه غضبناکی به من انداخت ورفت. کاش جناب پورمحمدی به سلام خفیف من پاسخ می داد. با تکان دست حتی. اما خب، باید به وی حق داد. معمولاً دست های خونین را نشان کسی نمی دهند. البته احتمال این نیزهست که من بَدلِ جناب پورمحمدی را دیده باشم. که این احتمالِ سست، شکافی دراصل ماجرا پدید نمی آورد. اگرگفتید چرا؟

سرساعت سیزده وچهل وپنج دقیقه بود ومن بی وقفه قدم می زدم که یک اتومبیل سمند جلوی پایم ترمزکرد. دیدم همان دوست بازجوست. احتمالم قوت یافت. این که دوستان حراست فیزیکی با وی تماس گرفته اند وبدو گفته اند شما که مسئول پرونده ی فلانی هستی بیا وجمعش کن. مرا به داخل اتومبیلش دعوت کرد. رفتم داخل. صورتش متبسم بود اما ازدست دادن کراهت داشت. من اما به احترام، دستم را جلو فرستادم.

خیلی سریع رفت سرِاصل مطلب. که: من نوشته ی شما را کامل خواندم. فکرمی کردم شما آدم نسبتاً خوبی هستید. اما الآن به این نتیجه رسیده ام که شما یک منافقی. گفتم: ای عجب، پس شما هم نفاقِ ما را تشخیص دادید. حالا بفرمایید کجای کارما به منافقان می خورد؟ من که درآن نوشته سعی کرده ام چیزمهمی ازقلم نیفتد.
دوست بازجو با بکاربردن لفظ منافق، بزعم خود اولین ضربه را به من وارد کرد. که الحق نیزضربه ای بود کاری. جوری که برای چند ثانیه تعادل فکری مرا ازتصویری که ازخودش درذهن ساخته بودم بهم ریخت. خیلی زود خودم را بازیافتم وتلاش کردم ازجاده ی ادب خارج نشوم.

پرسیدم: کجای آن نوشته مشکل داشت؟ گفت: همه جایش. پرسیدم: مثلاً؟ گفت: شما درپایانِ نوشته آورده ای که: ازاوپرسیدم اجازه دارم این گفتگو را منتشرکنم؟ دوست بازجو بخود پیچید وگفت ایرادی ندارد….. پرسیدم خب کجای این جمله ایراد دارد؟ مگرمن ازشما اجازه نگرفتم؟ وخودشما آیا نفرمودید ایرادی ندارد؟ گفت: من آیا بخودم پیچیدم؟ شما بهترنبود می نوشتی ” قدری تأمل کرد”؟ گفتم: این بخود پیچیدن یک اصطلاحی است که ماها درفیلمنامه زیاد ازآن بهره می بریم. یعنی یک حرکت فیزیکی درصورت. که من آن را درصورت شما دیدم.

گفت: نخیر، شما منافقانه آنچه را که بسود خودتان بوده نوشته اید. وقتی دیدم برای دومین بارازلفظ منافق استفاده کرد، گفتم: شما مگرآن گفتگو را ضبط نکرده اید؟ اگرشهامت دارید متن اصلی را بدهید به من تا …… این را که گفتم، برخروشید: همین حالا که ازکلمه ی “شهامت” استفاده می کنی داری به نوشته ات فکرمی کنی که الآن می روم می نویسم بهش گفتم شهامت نداری. گفتم: نوشتن، دوست گرامی کارِ من است. یعنی شماها کاردیگری برای ما باقی نگذاشته اید. گفتم: بازتکرارمی کنم هرجورکه دوست دارید برداشت کنید: اگرشهامت دارید، اگرمردهستید، متن پیاده شده ی آن نشست را بدهید من کلّش را درسایت و صفحه ی فیس بوکم – بی کم وکاست – منتشرمی کنم. قبول؟ گفت: قبول. اما راست نمی گفت. خودش هم می دانست.

گفتم: من که ضبط صوت نداشتم، با این سن وسال خیلی هم هنرکردم آن همه مطلب را بخاطرسپردم ونوشتم. گفت: یک آدم نرمال با آی کیوی متوسط، هشتاد درصد مطالب را بخاطر می سپرد. تو اما هرچه را که به صلاح خودت بوده نوشته ای وخیلی چیزها را ننوشته ای. گفتم: من اتفاقا مطالبی را ننوشته ام که اگرمی نوشتم به ضررشما تمام می شد.

(مثلاً آن نکته ای را که به سردارنقدی گفته بودم. این که: اگریک روزتوانستید سپاه را ازورود به قاچاق کالا وارز بازبدارید می توانید درمسئولیتِ رییسِ ستاد مبارزه با قاچاق کالا وارزموفق باشید. یا مثلاً آن بخش ازنامه ای که به آقای خامنه ای نوشته بودم و درآن نامه به آقای خامنه ای گفته ام: جلال آل احمدی که شما خیلی به او ارادت دارید، اولش بچه آخوند بوده، بعد رفته کمونیست شده، بعد توده ای شده، بعد ول کرده لائیک شده، بعد رفته سراغ مشروب خوری و خانم بلند کردن طبق نوشته های خودش. دوسفرهم به اسراییل رفته وکتابی نوشته به اسم “سفربه عزرائیل”. و درآن کتاب، آدم هایی مثل موشه دایان را برترازپیامبران بنی اسرائیل برشمرده. آخرعمری اما یک حالی به روحانیت داده و شما را اینجوری شیفته ی خودش کرده.

درآن نامه به آقای خامنه ای گفته ام: حالا اگرحکومت پهلوی، درهمان ابتدا که جلالِ بچه آخوند رفت وکمونیست وتوده ای شد، می گرفتش و زندانی اش می کرد، یا آنوقت که مشروب می خورد یا آنوقت که دوسفربه اسراییل رفت، می گرفت وبه چارمیخش می کشید، یا آنگاه که موشه دایان را درنوشته هایش برترازپیامبران بنی اسراییل خطاب کرد، می گرفت وبه جرم ارتداد اعدامش می کرد، ما امروز جلالی نداشتیم که شما به اوببالید واتوبانها را به اسمش بکنید واسمش را با افتخاریاد کنید. بعد ازاین مثال به آقای خامنه ای خطاب کرده ام: حالا شما جوانانی را که درهمین سالهای پس ازانقلاب نشوونما کرده اند، با هرتجربه ی درست یا غلط، می گیرید و سرضرب زندانی شان می کنید وازادامه ی تحصیل بازشان می دارید، علناً دست می برید و آنان را ازمسیرجلال آل احمد شدن های فردی و جمعی شان بیرون می کشید.)

به دوست بازجو گفتم: وقتی شما به من می گویید منافق، مثلاً باید هم بارحقوقی و هم شرعی اش را جوابگو باشید. دوست بازجوی ما بی اعتنا به حرف منطقیِ من، رفت سر وقت ضربه ی دوم. او باید ضربه ای دیگروارد می کرد ولابد مرا به زانو می نشاند. چهره اش را درهم کشید وگفت: من فکرمی کردم ذره ای درتو درستی هست اما نخیرشماها یک مشت مزدورهستید. وکف دستش را بر بازوی من نهاد وبه بیرون هل داد و با همان چهره ی عبوس پرخاشم کرد: برو بیرون یالاّ برو بیرون کاردارم باید بروم….

ضربه اش خدا وکیلی کاری بود. جوری که سرضرب به اوگفتم: ای جانم، برگشتید به جایی که ذات شما متعلق به همانجاست. ذات شما همین است که دارید نشان می دهید. فحاش وعبوس وبزن بهادر. پس با این حساب شما پریروزداشتید نقش بازی می کردید وادای بازجوهای مهربان را درمی آوردید. گفت: من نقش بازی نمی کردم. گفتم: چرا دوست من، نقش بازی می کردید. پرسیدم: شما مگرنگفتید من ازاولین روز که بازجو شده ام تا کنون یک باربرسریک متهم داد نکشیده ام؟ گفت: بله، گفتم: وقتی شما درهمین چند دقیقه – مرا که زندانی شما نیستم – با بداخلاقی به بیرون هل می دهید وبی آنکه من درمحکمه ای محکوم شده باشم به من منافق ومزدورمی گویید پس وای بحال آن زندانی ای که دستش ازهمه جا کوتاه است واسیرشماست.

حالا نوبت من بود که ضربه های پی درپی وارد آورم. گفتم: خیلی ازشماها دستتان خونی است دوست من. بنیانتان با دروغ بالا رفته. درستی و صداقت وادب با این تشکیلات ناسازگاراست. شماها نمی توانید همزمان که فحش می دهید و می زنید ومی کشید، با ادب باشید وصادق ومهربان. اینها با هم جورنیستند. وسط حرفم دوید وگفت: اینها را می گویی که بعداً بروی بنویسی بله به افسرارشد اطلاعات چه ها که نگفتم.

شنیده بودم بازجوهای وزارت اطلاعات ازلفظ “بازجو” خوششان نمی آید. وتلاش می کنند واژه ی “کارشناس” را جا بیندازند.این یکی اما رفت سراغ واژه ی” افسرارشد اطلاعات”. گفتم: یک ساعت پیش می دانید چه کسی ازاینجا رد شد؟ پورمحمدی وزیردادگستری. کسی که دستهایش خونی است. دوست بازجوی ما اسم پورمحمدی را که شنید سخت تربرآشفت: تو به پورمحمدی می گویی دستش خونی است؟ گفتم: بله، و البته خیلی های دیگر هم دستشان خونی است. باردیگرمرا به بیرون راند. اما بدون هل دادن. که برو بیرون. گفتم: هستم خدمتتان. کجا بروم؟ مگرشما دعوتم نکردید؟ گفت: من دعوت کردم اما الان می گویم برو بیرون. گفتم: داریم باهم صحبت می کنیم.

دوست بازجوکه دانست زیادی تند رفته وآن ذات پنهان را چه به سرعت لو داده، سعی کرد با یک مقدمه چینی کوتاه به نقش نمایشیِ خود بازرود. گفت: من تلاش کرده ام زندگی ام را با شرع منطبق کنم. بلافاصله سه بارمحکم گفتم: شرع؟ شرع؟ شرع؟ شماها پوست شرع را دریده اید. حرف مرا قطع کرد وگفت: برو همینها را بنویس. گفتم: می نویسم حتماً می نویسم. گفت: من فکرمی کردم درتویک مختصرخوبی هست. اما خیلی اشتباه می کردم. گفتم: می دانید دلیل این که این مختصرخوبی را درمن نمی بینید چیست؟ دلیلش این است که شما شاقول خوبی را برقامت خودتان محکم کرده اید وخوبی و بدیِ دیگران را با همان شاقولِ شخصی تان می سنجید.

کمی نرم شد وگفت: من آنروز ازشما نپرسیدم تعریف شما ازانسان چیست؟ ونسبت این انسان با آفرینش چیست؟ چرا اینها را ننوشتی؟ گفتم: خب من همه ی این مفاهیم انسانی را دردل کلیتی به اسم ادب آورده ام. آن مطلب، همینجوری اش طولانی است وای اگرریزبه ریزمی خواستم همه را بنویسم.

بازرفت سراغ خصوصیات فردی اش: من سعی کرده ام ازابتدای زندگی، رضایت الهی را درکارها وزندگی ام درنظربگیرم. پرسیدم: دراین رضایت الهی که شما عمری بدنبالش بوده اید، منافق ومزدورخطاب کردن یک نفرمثل من، که هم نفاقش وهم مزدوری اش درهیچ محکمه ای ثابت نشده، چگونه آیا ارزیابی می شود؟

خودم احساس کردم صحبت اضافی به کدورت بیشترمی انجامد. بیرون رفتم. دلش می خواست هنوزخودش را ثابت کند. سرش را جلوآورد وگفت: من به شما قول داده ام داستان اموال شما را پی گیری کنم صادقانه هم دارم پیگیری می کنم. گفتم: پیش ازشما دوستی را به من معرفی کردند ومن یک جلسه با او درهمان اطاق صحبت کردم واوخودش را مسئول پرونده ی من می دانست و محکم قول داد که پیگیری می کند وبه من زنگ می زند که بیا لوازمت را بگیر.

گفت: ازاین ببعد من هستم. گفتم: ازکجا معلوم فردا یکی دیگرنیاید ونگوید مسئول پرونده من هستم؟ وزارتخانه ی پرمدعایی که ظرف یک ماه، دو نفررا مسئول پس دادن اموال من کرده، مابقیِ کارهایش آیا قابل اعتماد است؟ گفت: با اینهمه ازاین به بعد من مسئول پیگیری پرونده ی شما هستم وصادقانه هم پیگیری می کنم.

ازاو بخاطرمصرف کلمه ی صادقانه تشکرکردم وپرسیدم: اجازه دارم این صحبت ها را منتشرکنم؟ قدری تأمل کرد وگفت: اگرشرافتمندانه می نویسی بنویس.

اکنون به دوست بازجویم – که اطمینان دارم کلمه به کلمه ی این نوشته را خوانده وبازخواهد خواند – می گویم: باورکنید من تمام تلاشم را کرده ام که شرافتمندانه بنویسم. چون هرچه باشد مجدداً باید با شما روی در روی شوم. بازباورکنید اگرجمله ای پس و پیش وکم و زیادشده، تعمدی وخیانتی درکارش نبوده بل کهولت سن مرا به سمت فراموشی وگاه به سوی بی انظباطی می راند.

دوست افسرارشد اطلاعات ما وقتی که رفت، ازلابلای پله های پل عابرپیاده دیدم روی شیشه ی عقب اتومبیلش با رنگ قرمزموقت چیزی نوشته اند شبیه: فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله الحسین. ومن، نمی دانم چرا احساس کردم درمرزخواب وبیداری، کیسه ای پلاستیکی برسرکشیده ام وبیخش را محکم بسته ام ودارم آخرین نفس هایم می کشم. آیا من دوستی را آزرده بودم؟

محمد نوری زاد
بیست وهفتم دیماه نود ودو- تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

44 نظر

  1. آقای نوریزاد می دانم کامنت مرا نمی گذاری اما می نویسم جناب آقای محمد نوری زاد افراط و تفریط از خصوصیات بارز شما می باشد چه آن زمانی که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی فیلم می ساختی و در کیهان قلم می زدی و چه امروز که دشمن سینه چاک مسئولین نظام گشته ای آقای نوری زاد کمی هم در خودت تفکر کن و ایراد خودت را ببین همه ارکان این نظام بدند و شما خوب مظلوم نمایی دیگر عمرش سر آمده است و دیگر مردم عادی هم هیچ حرفی را به سادگی قبول نمی کنند .فیلم ساز ارزشی گذشته و منتقد سینه چاک امروز یکی از خصوصیات بارز انسانهای ضعیف النفس و بیمار و قدرت طلب این است که همه حرکات طرف مقابلش را برای از بین بردن خود تفسیر می کند به خدا آن کسانی که خیلی بیشتر از شما به این نظام و رهبری این نظام انتقاد دارند شما را اصلاً به حساب نمی آورند چون شما ثبات شخصیت ندارید اینقدر برای خودتان اهمیت قائل نشوید می دانم با نوشتن این مطالب متهم به خیلی چیزها می شوم اما نه مامورم و نه طرفدار نظام اشتباه شما این است که دلتان می خواست به شما هم پستی برسد که نرسید .

     
  2. با درود به نوریزاد عزیز،

    حالا این یکی‌ هم شّد ملاک و معیار و میزان عقل و لابد چون طلبه هست هر حقی‌ را انتظار دارند با خود شخص شخیص ایشان بسنجیم. بابت جانبازی شما همهٔ عزت و احترام‌ها را داری و سزاوار همهٔ حرمت ها. اما هیچ کشفی در این عالم از دل هیچ فقهی‌ بیرون نزده و نخواهد زد به لطف خداوند منّان. باور نمیکنی‌؟ ببین نوری همدانی‌ها و ناصر مکارم‌ها در چه عصری نفس می‌‌کشند و در چه عصری حضور به اصطلاح فیزیکی‌ دارند.

     
  3. جناب آقای نوریزاد

    من معمولا به گامنت دیگران کامنت نمی نویسم لکن اجازن دهید دو تذکر ذیل را تقدیم کنم:

    جناب سبز: در کلام شما دو نکته هست که من باید روشن کنم: اسلام، لا اقل اسلامی که ما میبینیم، صهیونیستی نیست و نمی شود. اسلام صهیون تراش است.

    یک:

    اسلامیون از روز اولش با وارد کردن واژه ها از زبانهای بیگانه و صدور بیگانه تر آن به زبانهای بیگانه صهیون تراشی میکنند. مثلا دین را از پارسی میانه میگیرند و دین مبین را تحویل میدهند. امیر را که همان آمر باشد یعنی فرمانده و بقول امریکائی ها کماندر میگیرند و امیر المومنین تحویل میدهند. حج کفار شبه جزیره را میگیرند و همان حجی را تحویل میدهند که شما میدانید. مغ را میگیرند و مجوس را تحویل میدهند. ایرانی را میگیرند و عجم تحویل میدهند. بودا را میگیرند و بت تحویل میدهند. آوراهام را به ابراهیم، ایتسهاک را به اسحاق و موشه را به موسی، یوهانان را به یوحنا، هایفا را به حیفا و یوروشلایم را به القدس تبدیل میکنند. تروریست انتهاری را همانطور به شهید تبدیل میکنند که قربانیان و گول خوردگان خردسال را با کلیدی پلاستیکی بر گردن. اسیران جنگی را به آزاده و معلولین را به جانباز. صدام را با یزید پیوند میدهند و آمریکا را جهانخوار میکنند. خیبر را میگیرند و دروازه اش را دروغین میکنند و اهالیش را میکشند و یا بزور مسلمان میکنند و بعد آنرا به یک اسطوره مثبت تبدیل میکنند. از آدمخواری آدمخورانشان و از مرده خواری مرده خورانشان و از زمین خواری زمینخورانشان هیچ نمی گویند. اسلام اباذر دارد و کشتار های خلفای اموی و عباسی را با اسلام کاملا بی ارتباط میدانند. اگر در امریکا یک مسلمان کشته شود این کار امریکای جهانخواراست ولی اگر در مصر یا پاکستان سالیانه صدها مسیحی آسیب ببیند این ربطی به اسلام ندارد. بزرگترین انتقاد من به زبان حکومت ایران تجاوزی است که بزبان پارسی و اصلا به زبان کرده اند. از لحاظ منطق شیرازه نظم زبانی را با بد طینتی و بیسوادی خود از هم پاشیده اند.

    دو:

    صهیون همان کلمه تاریخی عبری تسیون است که که در کنار کلمه لاتینی رومی جوده آ (یهودیه) یعنی سرزمین یهودیان بر دو منطقه از اسرائیل نهاده شده بود. پس از آوارگی یهودیان توسط امپراتوری روم غربت تاریخی یهود آغاز شد. تئودور هرتسل یک نویسنده یهودی که در قرن نوزدهم در اتریش میزیست نظریه ای داد که یهودیان میبایست به سرزمین تاریخی خود باز گردند و در آن زندگی کنند. به تسیون. طرفداران این نظریه را بعدها تسیونیست و آن نظریه را بعد ها تسیونیسم خواندند که کلمه ایست اروپائی. اسلامیون ما این کلمات را صهیونیست و صهیونیسم خواندند. در بلندگوهایشان آنرا طوری خواندند که هر بچه مسلمانی از بچگی آنرا بعنوان یک فحش، یک صفت پست، یک جنایت یاد گرفت. اگر اینطور باشد پس تمام ایرانیانی که از ایران به اجبار رفته اند و ومانند سوسن خواننده دلشان برای ایران پر میزد، یا احسان یار شاطر، یا ارمنیانی که بزور از ترکیه اخراج شده اند یا کردهائی که بزور نادرشاه به خراسان کوچ داده شده اند و دالائی لاما که آرزوئی ندارد جز بازگشت به تبت و آزادی کشورش از یوغ چینی ها و غیره و غیره همه صهیونیست هستند. حتی آوارگان فلسطینی. در ضمن فیلیستها مهاجران یونانی بودند که نام آنها بر پالستینا ماند و سرزمینشان مانند سرزمین یهودیان روزی بدست اعراب افتاد و آنه شدند فلسطینی همانطور که اراک عراق شد و سیریا سوریه و فنیقیه لبنان و کردستان ترکیه و کنستانتینو پولیس استانبول. از قتل عام ها فعلا بگذریم.

    اسلامیون لکن اقلیتی نیستند که بخواهد به سرزمین از دست رفته خود باز گردند. تا آجا که به تسیون مربوط میشود میخواهند این غده سرطانی را ببرند و یهودیان را بدریا بیاندازند و تسیون را مانند از مراکش تا عمان و از سودان تا سوریه و خوزستان مملکتی عربی بکنند. چاد را و مالی را و کنیا را و نیجریه را و….. آیا میتوانید عربیسم را صهیونیسم بخوانید. هدف اسلامیون در واقع کسترش اسلام بر روی کره زمین و در دوران مدرن بر همه کهکشانها است. اسلام هر چه را مخالف او باشد اخ میکند.

    جناب آقای حسین:

    من فکر نمی کنم سودی داشته باشد و یا نتیجه ای. حدس میزنم که نفرتی با علاقه ای توام باشد. آیا داستان استالین و شوستاکویچ موسیقیدان بزرگ روس را میشناسید؟ برادر هرزه ای که دوست ندارد برادر کوچکش بندش را آب بدهد. گاهی هم تنبیه کوچکی میکند. لکن به این سادگی ها به کشتن او راضی نیست. از این موارد در تاریخ گیر میاید. البته امکان این هست که زمانی رهبر فوج هایش را برای تنبیه شدید مخالفان اعزام کند آنگاه که حکومتش واقعا به خطر افتد. در آنزمان مانند دروازه بانهای فوتبال امروزی دوست و دشمن نمی شناسد. در تاریخ از این نوع هم زیاد هست. پتر کبیر، نادرشاه، سلطان سلیمان عثمانی، شاه عباس.

    اجازه بدهید جناب نوریزاد حرفش را بزند که هر حرفش باعث آگاهی بیشتر ما میشود. حرف حق را از هرکس بشنوید حتی اگر خود رهبر باشد.

     
  4. جناب نوريزاد عزيز و ديگر دوستان

    در پاسخ به آقاي حسين عزيز
    در خاطرم هست كه يكي از دلايلي كه چند سال پيش براي آزادي خود مطرح مي كرديد ساخت فيلم مستندي از وزارت اطلاعات بود كه نوشته بوديد در صورت حذف شما (خداي نكرده) از چند كانال در اختيار جامعه قرار مي گيرد، درست عرض مي كنم؟
    اما چيزي كه مهم است اين است كه شما آزاديد همچنان و از همين تريبون در حال نور افشاني در ظلمت رژيم هستيد و مطمئنا هزينه هايي كه به اعتبار و آبروي رژيم وارد مي كنيد بسيار بيشتر از منافعتان براي رژيم است (اگر توهم توطئه درست باشد)
    وگرنه حكومت ميتواند به راحتي شما را نيز مانند كسي كه حداقل ١٣ ميليون طرف دار بالآي ١٨ سال داشت به زعم آمار حكومت در خانه حبس كند كه شما انقدر طرف دار هم نداريد البته
    حدسي كه من خودم ميزنم و شما نيز به گونه اي اشاره كرديد فرمان مستقيم آقاي علي خامنه اي است كه شما را آزاد بگذارند حالا براي چه؟ اينكه ميداند كه شما خيرخواه و صادق هستيد و كجي ها را بي كم و كاست انعكاس مي دهيد و اينكه شخص آقاي خامنه اي مي تواند بي واسطه به جزييات أمور كشور از طريق شخصي امين دسترسي داشته باشد،به دليل عدم اطمينان به أطرافيانش… و به مانند تمامي شبكه هاي اجتماعي كه براي گرفتن فيدبك از انتشار أخبار طراحي شده اند باز خورد بخشي از معترضين و روشنفكران را به حوادث حساس و جنجالي رصد كنند تا به گونه اي در مقابل تصميمات آتي بتوانند رفتار اين طيف از اجتماع را پيش بيني كنند

    اما اين مسأله اگر درست باشد (كه اميدوارم نباشد) همچنان از از ارزش نيت خيرخواهانه شما و اصلاح طلبيتان هيچ كم نمي كند و اينكه جامعه ترسيده و بي تفاوت ايران را به جسارت و شجاعت و حق طلبي و قانون گرايي و أدب و انصاف و پرسشگري دعوت مي كنيد چيزي وراي اين است كه شما با رژيم يا بر آن باشيد
    البته كه خودم با داشتن اسم مستعار هم جزو اين گروه ترسيدگان هستم اما بي تفاوت نيستم، فكر مي كنم با آزاد بودنم بتوأنم بيشتر به كشورم و مردمم خدمت كنم تا اينكه با انتقاد مستقيم شيريني أسارت را به جان بخرم، اميدوارم توجيه نكرده باشم

    به درستي كه چشم اسفنديار اين خودكامگان آگاهي است، بنا بر اين پيش به سوي آگاهي بيشتر و آرزوي إيراني آزاد و شاد و مقتدر

    درود بر شما

     
  5. میراقا طلبه جانباز ازقم

    جنا ب ساسان خان باعرض سلام وادب واحترام اگر شماعقل داشتیدو پیرو عقل سالم بودید این خزعبلات را باچنین مزخرفات نمی بافتید.شما دم ازعقل می زنید وعقلیات را انکار میکنید برشاخه ای نشسته اید وبیخ آنرامی برید. قبول کردن محتوای آنگونه روایات الزامی نیست وبایمان کسی لطمه ای واردنمیکند .واما آیات وروایات مثبت اصول وفروع دین را هم شمامنکرهستید. آیا وجودشما وپدران شمابدون علتی حادث وایجادشده است ؟ویاعلتی وسببی دارد؟واگر داردآن چیست؟ دراین امور عقل شما چه حکمی دارد؟ این جهان بااین عظمتش که شما هم جزئی ازآن هستید نتیجه تصادف کوراست؟ ویاسبب وعلتی دارد؟ که عقل سلیم به اوآفریدگارگوید عقل شما چه حکمی دارد؟؟؟ لطفا جوابگوباشید. درهمین سایت شما اسناد قرآن را بخدا منکرشده اید وبی عیب ونقص بودن آنرانیز.درهمانجا این بنده ناقابل شمارا بمباهله دعوت کرده ام ومی کنم و اینکه قرآن کلام خداوبی عیب ونقص است ادعای خودخداوند درقرآن وپیروان قرآنست. اگر شمانقدی بر قرآن دارید وبرمباهله حاضرنشدید ارائه مستدل ومستند ومعقول بفرمائید تاجواب دریافت کنید بنده منتظر هستم .ان الله هوالهادی. ومن یضلل الله فلا هادی له.

    —————–

    سلام میرزاقای گرامی
    ایکاش همان یکی دو کلمه ی توهین آمیز نیز در ابتدای نوشته تان نبود. درضمن کمی – ونه بیشتر – عصبی هستید. اینجور بحث ها را با صبوری باید پیش برد. دوست خوب ما آقا مرتضی اینگونه اند. به تند ترین سخنان با متانت پاسخ می گویند. ناسزا، طرف مقابل را می تاراند. بجای جلب.
    با احترام

    .

     
  6. سلام جناب آقای نوریزاد. شما آزادمردانه مطالب من را منتشر کردید و به آنها پاسخ دادید. به نظرم می رسد که خود جنابعالی نیز همچون من سردرگرم هستید. باری از پاسخ شما تشکر می کنم. به شما حق می دهم که احتمال دهید که من نیز یک بسیجی سایبری هستم و جهت شبهه افکنی و ریختن آبروی شما این مطالب را می نگارم. برای این رژیم ناممکن وجود ندارد و همواره هدف را توجیه کننده وسیله اش قرار می دهد. برخلاف شما، متاسفانه من متعلق به نسل جزغاله شده هستم و هرگز از برکات انقلاب اسلامی برخوردار نبوده ام ( البته ناراحت نشوید؛ منظورم صرفا برکات معنوی است). برخلاف شما، خوشبختانه من از دوران جوانی به تبهکاری این رژیم پی بردم. برای من سردار و سرباز سایبری و غیر سایبری و هموندان نابکار آنها، همه همان خطوط کج هستند که شما بجای آن واژه بسیار محترمانه بکار بردید. راستش، بدلیل محدود بودن ذخیره واژگانی ام، مودبانه تر از آن واژه نتوانستم پیدا کنم. آن خطوط کج ، انتخابی هوشمندانه توسط شما هستند.هر خواننده به سلیقه خود می تواند حدس بزند واژه اصلی چه می تواند باشد. از پاسخ شما این چنین بر می آید که رژیم تصمیم گرفته شما را آزاد گذارد تا در این شرایط بحرانی، به نوعی مظلوم نمایی نماید.چون به هر حال اکثریت مردم از آن متنفر هستند و در خلوتگاه های خود همان را همواره گفته اند که شما اکنون می گویید. البته اگر رژیم فکر کرده که مطالب تند و تیز شما، مردم را به این تصور می کشاند که شما را مامور رژیم بدانند، باید گفت که این تفکری بسیار احمقانه است و چنین توطئه ایی دور از ذهن است و حتی از معلولان ذهنی رژیم نیز بعید است که دست به چنین کاری ابلهانه ایی بزنند. صادقانه بگویم من اصلا دلم نمی خواهد شما بلیعده شوید. دوست دارم تا زمانیکه این رژیم باقی است، شما بنویسید و افشا کنید. گرچه همه می دانیم این جرثومه ها چه جنایات و مظالمی را مرتکب شده اند، اما شنیدن و خواندن آنها از زبان شما هم لذت بخش است و هم امیدوارکننده. من شما را به عنوان سخنگوی خود و امثال خود می دانم و انتظار دارم از این آزادی و توفیق اجباری( به هر دلیل که می خواهد باشد) تا آنجا که ممکن است استفاده نمایید.

     
  7. خدا نکند اگر خدا بخواهد شما می مانید و پایان این اسلام صهیونیستی را خواهید دید

     
  8. جناب آقای نوریزاد سلام. شما بسیار خوب می نویسید و خواندن مطالب سایت شما قدری تسکین دهنده است. از سویی دیگر در این بازار مکاره بی شرفی ،صداقت و شرافت شما نیز ستودنی است. شما بسیار مورد ظلم واقع شده وآزار دیده اید. دگرگونی درونی شما هرچند شجاعانه است اما اصلا عجیب نیست.از لحاظ تئوریک، حتی یک طرفدار سابق انقلاب اسلامی نیز قادر است تا بوی تعفن کثافت این لجن زار را استشمام کند، حتی بهتر از اپوزوسیون و شاید بهتر از بسیاری قربانیان. اما ظاهرا یک راز نهفته وجود دارد. از شنیدن سخن من در مورد این راز نباید برآشفته شوید، بلکه باید خوشحال شوید. زیرا به نظر می رسد شخص شما به هیچ عنوان به آن فکر نکرده اید و یا حداقل آن را برملا نمی کنید. دیگران نیز یا به علت بی تفاوتی و یا از روی تعارف، سئوالی را در مورد آن با شما در میان نمی گذارند. شما با ساز و کارهای این رژیم آشنا هستید و می دانید که زندگی بسیاری تباه شده است؛ نه صرفا بخاطر مبارزه مسلحانه ، بلکه بدلیل گفتن یک مطلب بی آزار، خواندن یک کتاب، تعلق ناخواسته و مادر زادی به یک عقیده و قوم و یا حتی داشتن ظاهر و چهره ایی متفاوت و غیره و غیره. اما شما یک فرق اساسی با مردم ایران دارید. در میان جمعیت 75 میلیونی ایران، خوشبختانه شما تنها کسی هستید که از آزادی مطلق بیان و عقیده برخوردار هستید. به نظر می رسد که ، رییس جمهور که هیچ، حتی شخص ولی فقیه نیز از چنین آزادی مطلقی برخوردار نیست. یک سایت پر محتوا و پر طرفدار دارید.هر چه دلتان می خواهد می نویسید. هر جا بخواهید سفر می کنید و با هر کسی که خواستید ملاقات می کنید. مهمان دائمی رسانه های بیگانه از جمله صدای آمریکا هستید. پای کودک بهایی را می بوسید و عکس آن را منتشر می کنید. ولی فقیه را مورد خطاب و عتاب قرار می دهید. سپاه را به لجن می کشید. وزارت اطلاعات را /////// می کنید. برخی مقامات بلند پایه را علنا قاتل معرفی می کنید. جنایات و مفاسد مالی و اخلاقی مقامات را افشا می کنید .سخنگوی داوطلبانه خانواده های قربانیان شده اید. برخی اصول تشیع رسمی و دولتی را زیر سئوال می برید. حتی برای کفار و مرتدان حق حیات و زندگی شرافتمندانه قائل هستید. می گویید همه ایرانیان خودی هستند. و غیره و غیره.
    این مقدمه ها را گفتم تا خود حدس بزنید که این راز نهفته در باره چه مسئله ای می تواند باشد. وقتی می گویم راز، به این معنی نیست که از محتوای آن اطلاع دارم و می خواهم آن را برای شما افشا کنم. اگر می دانستم که دیگر راز نبود. این شما هستید که از آن آگاه هستید و می توانید آن را افشا کنید. حال سئوالات خود را با شما در میان می گذارم تا شجاعانه و بدون تعارف به آنها پاسخ دهید.
    سئوالات من به شرح زیر است:
    1- چرا و چگونه از چنین آزادی مطلقی برخوردار شده اید در حالیکه باقی آحاد ملت حتی در خلوتگاه های خود نیز جرات دیدن و حس کردن آن را در خواب خود ندارند؟
    2- شما از چه ویژگی شخصیتی و روحی و امتیازات ذاتی برخوردار هستید که توانسته اید به این آزادی دست یابید؟
    3- حتی در کشور سوئد و یا فرانسه، اگر کسی دیگری را قبل از محاکمه به قتل متهم کند، با او برخورد قضایی صورت می گیرد. شما وزیر دادگستری رژیم را به قتل متهم می کنید و کسی با شما کاری ندارد. چرا؟
    4- آیا میدانید که اگر کسی فقط چند بار در دوربین های امنیتی جلوی ساختمان وزارت اطلاعات ظاهر شود، آن شخص دستگیر می شود و چه بسا بعد از تعذیر و یا همان شکنجه به عنوان جاسوس صهیونیسم معرفی و محاکمه می شود. اما شما آزادانه در جلوی این ساختمان قدم رنجه می فرمایید و سپس بازجو با شما گپ و گفت می کند. چرا همان موقع دستگیر نشدید؟
    5- رژیم ثابت کرده است که ظرفیت بالایی در تحمل تندروی های شگرف شما دارد، در حالیکه حتی تحمل شنیدن نصیحت های لطیف مقامات عالی رتبه دوران طلایی و غیر طلایی را نیز ندارد.. فکر می کنید چرا چنین است؟
    6- بیت رهبر،سپاه و وزارت اطلاعات از پشتوانه عظیمی در تبهکاری های خود برخوردار هستند. اگر کسی به آنها بگوید در بالای چشمان شهلای شما دو عدد ابروی کمانی وجود دارد، زندگی اش تباه می شود. اما با اینکه شما آنها را ///////// کرده اید، حداکثر ممکن است از شما شکایت شود. در مقابل شما، چرا رژیم همچون دموکراسی های اروپای شمالی رفتار می کند؟
    7- آیا علت تحمل سخاوتمندانه رژیم این است که شما برخی مدارک بسیار حساس را در مورد تبهکاری آنها در اختیار دارید و با اعطای آزادی مطلق، به شما حق السکوت می دهد( البته با این فرض که می داند با از بین بردن شما ، این مدارک توسط اشخاص ثالث منتشر خواهد شد و در نتیجه کشتن شما سودی ندارد)؟
    8- آیا تا بحال به این فکر کرده اید که این سئوالات برای بسیاری از دوستداران شما مطرح است، اما بدلیل اینکه در این خفقان، شما را روزنه ایی برای بیان مطالبات خود می دانند سکوت اختیار کرده اند تا مبادا شما دلسرد و آزرده شوید؟
    سئوالات خود را به زبان بسیار ساده و رک و پوست کنده مطرح کردم تا مغزتان دچار آشفتگی نشود و پاسخ های احتمالی شما نیز صریح و دقیق باشد. شما مختار هستید تا از آزادی مطلق خود استفاده کرده و این سئوالات را منتشر کنید یا نکنید. به آنها پاسخ دهید و یا ندهید.
    باور بفرمایید اگر معتقد بودم که شما یک هنر پیشه هستید و در حال اجرای یک ماموریت شیطانی برای رژیم می باشید، اصلا مطالب شما را نمی خواندم و به طریق اولی از شما سئوالی نمی پرسیدم. به شما، برای دست یافتن به چنین آزادی مطلقی که در تاریخ چند هزار ساله ایران بی سابقه است، تبریک می گویم. هر گاه به خود غره شدید و فکر کردید که این آزادی مطلق را با شجاعت و تلاش و وفداکاری بدست آورده اید، شیران شرزه و سرو قامتان این برهوت را به یاد آورید که جان عزیز خود را فقط برای چشیدن ذره ایی به اندازه اپسیلون از آزادی، فدا کردند. پایان سخن اینکه، صادقانه به شما غبطه می خورم.
    ——————————

    سلام حسین آقای گرامی

    من بارها به این پرسش پاسخ گفته ام. فراوان. هم نوشته ام و هم درمصاحبه با بی بی سی وهرکجا بدان جواب داده ام. رازاصلی اش دراین است که:

    یک: فصل ظهور فردی چون نوری زاد با فصل ظهور مثلاً پاکمرد شریفی چون امیرانتظام که هزاربرابر من می فهمید و می فهمد و صد هزاربرابر من پایداری کرده است ومی کند، در دو قطب متفاوت قرار دارد. جناب امیرانتظام جانانه پای همه چیزش ایستاد اما شوربختانه صدایش ازچاردیواری تنگ سلولهای بازجویی فراتر نرفت. هیچکس خبردار نشد به وی درآن دخمه ها چه گذشت. من اما این شانس را داشته ام که درفصلی برآیم که رسانه های مجازی و شبکه های خارجی صدای مرا و نوشته های مرا تکثیرمی کردند و می کنند و از مرزها بدر می برند.

    دو: من سهم رویارویی با جریان حاکم را آنقدر بالا کشانده ام که آنان را چاره ای جز زندان و حذف فیزیکی نباشد. که برای این هردو هزینه های بسیاری باید بپردازند.

    سه: آزادی من از زندان بفرمان شخص رهبر بوده است. پس حذف وزندانی کردن من باید – آری باید – بفرمان شخص ایشان باشد.

    چهار: من در نوشته هایم مستقیم شخص رهبر را مخاطب نقدهای همه جانبه ی خود قرار داده ام. نامه های بیست ونه گانه ی من به رهبر، محمد نوری زاد را به تنها منتقد پای کار و خستگی ناپذیر شخص رهبر بدل کرده اند. گرفتار کردن من، این غوغا را در می اندازد که: رهبر، منتقد نام آشنای خود را که تنها جرمش انتقاد بود شخصا دستور داده که یا حذفش بکنند یا به زندانش بیندازند. حذف یا زندانی کردن من به یک دقیقه کارحرفه ای برادران بند است اما بعد از این حادثه، شخص رهبر مستقیما درکانون پرسش های داخی و خارجی قرار می گیرد که: وی شخصا به امضای حذف یا زندانی کردن فلانی وارد عمل شده است.

    پنج: من با تمام دارایی ام که ” جان” من باشد به این عرصه پای نهاده ام. دیگران، که من خاک پایشان نیز نیستم، به مختصری کفایت کرده اند من اما کار را کشانده ام به تنگنای تقدیم جان. هراس انداختن به جان آدمی که زده به سیم آخر و جانش را کف دستش گرفته و مدام داد می زند بیایید مرا بکشید و مرا به زندان و شکنجه در اندازید، فرق می کند با کسانی که دوست دارند زندگی کنند و درآینده حضور داشته باشند. من این آینده را همین اکنون برکف دست نشانده ام.

    شش: شاید بهترین راه این باشد که فلانی را آزاد بگذاریم تا هرچه می خواهد بگوید و همزمان جوری تبلیغ کنیم که فلانی از خود ماست. من دیدم در یک سخنرانی جناب ضرغامی به این اشاره کرده بود. که فلانی را آنقدر آزاد گذاشته ایم که همه فکر می کنند از خود ماست. تا هم مدارای جمهوری اسلامی را به جهان معترض و احمد شهید نشان بدهیم وهم او را ازخاصیت بیندازیم. البته عده ای از سربازان و سرداران سایبری نیز دراین خصوص به ایفای نقش مشغولند و به هربهانه از این پرسش ها مطرح می کنند که حتما حق شان است.
    سخن پایانی من این است دوست من:
    صبور باشید برای آینده ای که برای بلعیدن هریک ازما شعبده ها در کلاه خود دارد.

    با احترام و ادب
    محمد نوری زاد

    .

     
  9. دوست ارجمند جناب مرتضی
    ممنون از توضیحات و راهنمایی های شما در باب گفت و گوی کذایی من با جناب بازجو که
    ++
    ” …من تلاش کرده ام زندگی ام را با شرع منطبق کنم. …”
    توصیه من به شما مراجعه به عقل و وجدان است هیچ اعتمادی به این شرع نیست که ۱۴۰۰ سال از عمرش می گذرد و هیچ کس صحت و سقم روایات و احادیث و منابع فقهی را نمی تواند به طور حتم تایید کند
    راستی می دانستید بیشتر احکام قرآن امضایی است؟ گفته می شود بیش از ۹۵ درصد آن!!
    احکام امضایی چیست؟ حتما می دانید
    ++
    فکر کنم این که کسی را به پیروی از عقل و وجدان توصیه کنم اشکالی نداشته باشد و موضوع سخن شما بخش دوم گفتار من بود پیرامون عدم اعتماد به شرعیات
    فکر نکنم پرداختن به این همه صغری و کبرا در این باب ضرورتی داشت
    تصور می کنم خوانندگان محترم و به ویژه بازجوی اطلاعات که مخاطب اصلی من بود منظور من را در یافته اند
    آنچه گفتم یک بحث علمی نبود کنایه ای بود از این که به طور مثال اگر روزی روزگاری کسی بیچاره ای زیر دست این بازجو قرار گیرد و بگویند فلانی در ضمن مرتد و ……هم شده….. آری این بازجو به جای ارجاع به شرع به وجدان و عقل خود تکیه کند و خدای ناکرده دست به کاری نزند که موجبات آزار زندانی را فراهم آورد که به قول سعدی
    میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
    مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی در افتی به پایش چو مور
    شما که می دانید حکم ارتداد و امثالهم چیست… به حمد الله روایات 1400 ساله در این باب به اندازه کافی هست
    همین کنایه در مورد احکام امضایی که مطرح کردم نیز صادق است
    همچنین در زمینه آن دسته از احکامی که امروزه دیگر خریدار چندانی ندارد
    اینجا دوست عزیز باز می گردیم به گفت و گوی اصلی مان پیرامون حقوق بشر
    هنوز منتظر نظرات شما در باب گفتاری که در این زمینه داشتم هستم

    اضافه کنم
    اشاره شما به صحت فرمول های ریاضی در طول تاریخ صحیح لیکن باور های دینی به غیر از امور عقلی اند و تنها باورمندانش به آن اعتقاد دارند پس اگر کسی روایتی از اهل بیت برای من آورد که خواندن فلان دعا و یا فلان مناجات و شرکت در فلان مراسم مذهبی فلان قدر اجر و مزد دارد و چه مکان ها در بهشت نصیب انسان می کند باید بپذیریم که جای شک و شبهه در این گونه امور باقی است و به سختی می توان با اسناد تاریخی صحت انتصاب این روایت را به راوی به اثبات رساند.
    در واقع شما امور عقلی را که همواره با استدلال قابل اثبات هستند را با مسایل دینی مقایسه فرمودید که فکر کنم درست نباشد
    شما فرمودید
    ++
    در باب شرایع نیز در هرشریعتی خصوصا شریعت اسلام که به نظر ما خاتم ادیان است اصول و کلیات و قواعد عمومی وجود دارد که لایتغیر است
    ++
    که همان طور که گفتید لایتغیر بودن آن نظر شارع است و نیازی به استدلال عقلی ندارد
    بهشت و جهنم و معاد و وحی و ….. از این دست باور ها است

     
  10. جناب ناظر که فرموده اید: “ناظر
    ۲:۴۶ قبل از ظهر / دی ۲۸, ۱۳۹۲
    حکومت مبتنی بر شرع تغییر پذیر نیست . دلیلش هم اینکه فقیه امروز حوزه همان حرفی را میزند که شیخ کلینی در هزار سال پیش”.

    پاسخی که به دوستمان ساسان در همین صفحه و در همین موضوع داده شد پاسخ به ابهام جنابعالی نیز هست.

    تامل فرمایید که در قبال اینطور احکام موجبه کلیه باصطلاح منطقی اگر موردی نقض بعنوان سالبه جزئیه آورده شود آن قضیه کلیه از کلیت خود ساقط میشود ،حال آنکه در مقام استدلال همیشه قضایا و احکام باید کلی دائمی و ضروری غیر قابل تفکیک باشد.

    دوستدار شما
    مرتضی

     
  11. دوست عزیز ساسان گرامی
    باسلام
    در این صفحه عبارت کوتاهی داشتید که حاوی چند گزاره غیر واقعی و غیر مستند است ،ابتدا عین عبارت شما را کپی و نقل میکنم:
    “ساسان
    ۱۲:۰۳ قبل از ظهر / دی ۲۸, ۱۳۹۲
    ” …من تلاش کرده ام زندگی ام را با شرع منطبق کنم. …”
    توصیه من به شما مراجعه به عقل و وجدان است هیچ اعتمادی به این شرع نیست که ۱۴۰۰ سال از عمرش می گذرد و هیچ کس صحت و صقم روایات و احادیث و منابع فقهی را نمی تواند به طور حتم تایید کند
    راستی می دانستید بیشتر احکام قرآن امضایی است؟ گفته می شود بیش از ۹۵ درصد آن!!
    احکام امضایی چیست؟ حتما می دانید……”

    اکنون به این چند نکته مختصر توجه فرمایید:
    1-در مورد ارجاع انسانها به و وجدان باید ابتدا عرض کنم در باره وجدان تعریفات گوناگونی وجود دارد چه در علم منطق و چه با نوعی ارتباط در علم روانشناسی که خود بحث مجزایی را طلب میکند
    در باره عقل نیز گرچه در حکمت و فلسفه های جدید و قدیم تعریفات گوناگونی مثل عقل نظری و عقل عملی و عقل سکولار وجود دارد لکن قدر مسلم میتوان به قوه دراکه ای در انسان که فصل ممیز او با حیوانات است اشاره کرد که این قوه با تکیه به مقدمات حسی و داده های حواس خمسه انسانی و نیز احکام کلی دائمی و ضروری ، دارای احکام و تصدیقاتی در عرصه عمل (اخلاق) و نظر (جهان بینی ) است ، با عنایت به مقدمات اجمالی فوق الذکر باید خدمت شما عرض کنم که این قوه دراکه(عقل نظری و عملی) خود یکی از منابع قوی دین است که در قرآن کریم و روایات اسلامی بسیار مورد عنایت واقع شده است ، شما کافی است که مراجعه ای به معجم های قرآنی در زمینه مشتقات این کلمه در قرآن بفرمایید تا دریابید که تا چه حد شریعت عنایت به این قوه فرموده است : لعلکم تعقلون ، افلا تعقلون ،لقوم یعقلون ،اولو الالباب، و امثال اینها در قرآن فراوان است که معمولا بدنبال استدلالهایی که بر حقایق عینی یا مفاهیم حسی و معنوی میشود یا توجهاتی که به آیات(نشانه ها) تکوینی داده میشود فطرت و خرد انسان را دعوت به خردمندی و تعقل میکند.
    این منطق قرآن است .
    همینطور در روایات معتبر ماثوره از پیامبر اسلام و آل بیت مطهر او مباحث و معارف عمیقی در زمینه عقل و احکام عقل و کاربردهای آن در معارف مبدا و معاد وجود دارد ،شما را تنها ارجاع به دو کتاب مهم “الکافی” از مرحوم کلینی و ” توحید ” از مرحوم شیخ صدوق میدهم و چنانچه با زبان و قواعد ادبیات عرب هم آشنا نیستید میتوانید به ترجمه های معتبر ایندو کتاب مراجعه فرمایید تا در یابید که در کتاب عقل و جهل اصول کافی و شروح مفصل آن چه معارف عقلی خرمن خرمن عرضه شده است.
    این مربوط است به اصول معارف ، همچنین در باب فقه و احکام نیز عقل و احکام ناشی از مقدمات صحیح برهانی یکی از ادله محکم مسائل فقهی است ، و فقهاء قاعده ای دارند بنام ملازمه که مفاد آن این است که :کلما حکم به العقل حکم به الشرع و کلما حکم به الشرع حکم به العقل ،یعنی هرچه که ناشی از حکم قطعی عقل باشد شرع نیز حاکم به آن است ، و هرچه هم که از ناحیه شرع بنحو قطعی و معتبر رسیده باشد مورد تصدیق عقل است.
    بنابر این چنانکه ملاحظه میکنید عقل پدیده ای مقابل شرع نیست بلکه خود از منابع قوی دین است و تعبیر صحیح در این باب این است که : عقل در مقابل و قسیم نقل است ، یعنی منابع دینی یا عقل است و یا نقل یعنی قرآن و روایات معتبر.

    2-اینکه فرمودید :”هیچ اعتمادی به این شرع نیست که ۱۴۰۰ سال از عمرش می گذرد و هیچ کس صحت و صقم(سقم) روایات و احادیث و منابع فقهی را نمی تواند به طور حتم تایید کند”.
    گزاره ای است بدون مستند که برهان خلاف آن است و در منطق محرز است که اگر گزاره ای منطوقش غیر مبرهن باشد و خلاف آن ببرهان ثابت باشد ببرهانی که برهان خلف نام دارد عکس آن مورد پذیرش عقل قرار میگیرد و در مدعای فوق چنین امری صادق است ،اگرچه از بحث تفصیلی معذورم لکن اشاره ای به یک پایه استدلال شما میکنم و آن اینکه اگر حقیقت یا حقایقی دارای قدمت 1400 سال یا بیشتر باشد آیا بصرف قدمت محکوم ببطلان است ؟ چرا ؟ از ریاضیات برای شما مثال میزنم : اگر از هزاران سال قبل چنانچه ببرهان قطعی قانونی ریاضی باثبات رسیده باشد مثلا اینکه دو خط متوازی اگر تا بینهایت نیز امتداد یابند هیچگاه با یکدیگر تلاقی نخواهند داشت ،آیا چنین حقیقتی ممکن است در زمان دیگری متحول شود و محکوم به کهنگی گردد؟! نفرمایید که این حقیقتی است ناشی از جزمیات عالم ریاضیات ، من فقط خواستم آن کبرای کلی را ابطال کنم که هرچیزی که مشمول زمان و کهنگی قرار گیرد باید دور انداخته شود
    مثال دیگر : آیا حکم عقل به حسن و زیبایی صدق و قبح و زشتی کذب میتواند مشمول زمان قرار گیرد یا از احکام کلی دائمی است؟
    دوست من ! در باب شرایع نیز در هرشریعتی خصوصا شریعت اسلام که به نظر ما خاتم ادیان است اصول و کلیات و قواعد عمومی وجود دارد که لایتغیر است که مرور زمان و حدوث موضوعات و پدیده های جدید قابل تطبیق برآنهاست ،در اینجا بنظرم رسید کتاب اسلام و مقتضیات جدید از مرحوم استاد شهید علامه مطهری را برای جنابعالی ریفرنس کنم که حاوی مطالب بکر و مفیدی است.

    اینکه در ادامه فرمودید: “هیچ کس صحت و صقم(سقم) روایات و احادیث و منابع فقهی را نمی تواند به طور حتم تایید کند”.
    سوال از شما این است که چرا چنین حکم قطعی و کلی صادر کردید؟
    برهان این عبارت چیست؟
    شما ابتدا باید از کارشناسان دین سوال کنید که آیا مطلق روایت قابل استفاده اند یه نوع خاصی از روایات ، و اینکه عرصه های تمسک به روایت کجاها و چگونه روایاتی است؟
    منابع فقهی نیز از دو حیثیت مورد بحث قرار میگیرند ، یک اینکه حاوی نظرات و فتاوی فقهآء قدیم و جدید است ، و دیگر اینکه استدلالهای این بزرگان چه بوده است ، در این زمینه باید دانست که فتوای مثلا شیخ انصاری یا شیخ طوسی یا شیخ مفید از نظر اجتهادی فقط برای خود آنان و مقلدان آنان در گذشته حجت بوده است ،و اما در عصر حاضر کسانیکه علوم مقدماتی اجتهاد و تفقه را پیموده اند میتوانند با بررسی نظرات و استدلالهای آن بزرگان و با رجوع و اتکاء به منابع اصیل دین یعنی قرآن و سنت معتبر و عقل به بررسی نظرات و حتی فتوا به خلاف اجتهاد آن بزرگان دهند، بنابر این اعتبار تاریخی منابع فقهی از این جهت است ، و شما بنحو کلی و غیر مستند حکم به بی اعتباری آنها نفرمایید.آیا حتی در علوم تجربی حسی مثل فیزیک و شیمی و غیرو نیز چنین است که با حصول تحولات و پیشرفتها حکم کلی به بی اعتباری کتب قدیمی آن شاخه های علوم میکنند؟!، مثلا در باب طب با عنایت به پیشرفتهای عینی پزشکی یکسره کتاب قانون ابن سینا و من لایحضره الطبیب زکریای رازی را خمیر کرده یا به دریا میریزند؟یا خیر بعنوان پیشینه تاریخی آن علم و استفاده از کلیات صحیح آنها علوم مربوطه را به تکامل بیشتری میرسانند.
    در مورد احکام امضائی اولا سند آماری شما مبنی بر اینکه 95 درصد احکام قرآن امضایی است چیست؟
    ثانیا فرضا چنین باشد نتیجه ای که میخواهید بگیرید چیست؟آیا با تکیه بر چنین گزاره غیر مستندی میخواهید بفرمایید پس ما نیازی بقرآن نداریم و فقط به عقل خود اکتفاء میکنیم؟!
    ولی باید عرض کنم که چنین نیست ، زیرا :
    اولا:اصطلاح امضائی اصطلاحی فقهی است در قبال تاسیسی ،و زمینه آن نیز فقط برخی احکام فقهی است نه همه معارف و حقایقی که در قرآن کریم است.
    ثانیا : قرآن کتاب احکام فقهی نیست ، بلکه تقریبا 500 آیه در زمینه احکام دارد ، که در آنها هم فقط اکتفاء به رووس کلی احکام شده است مثل : “اقیموا الصلاه” و آتوا الزکاه” و تفصیل آنها در سنت نبوی و احادیث اهلبیت که مرجع تفسیری این احکامند آمده است ، و شاید بیش از 90 درصد معارف قرآن در مقام تبیین اثبات خدا و اسماء و صفات الهی و معارف مربوط به عوالم غیب و سرنوشت انسان پس از مرگ و کمالات انسانهای کامل و واگویه حقایق عبرت آموز مربوط به انبیاء گذشته و دعوت به اخلاق و مکارم انسانی و این قبیل معارف است ، آنگاه ما باید با تکیه امور غیر مستند و بعضی ادعاهای غیر واقعی نویسندگان بی اعتقاد به مبدا و معاد باید اینهمه معارف را با خلط مبحث (امضائی بودن) امضائی دانسته و با کهنه دانستن قرآن چنین احکامی صادر کنیم؟
    دوست عزیز ! توصیه ام به شما این است که در مقام پژوهش و داوری منصفانه مطالب را مورد بحث و ارزیابی قرار دهیم تا مطالب ما رنگ تبلیغات و شعار و یکسونگری پیدا نکند.
    با پوزش از تطویل
    متشکرم

     
  12. این “خوفیه”
    مطلب بسیار خوب دوستمان حمید که بسیار جذاب و خواندنی بود ، مرا واداشت تا تعریضی داشته باشم بر مطلب ایشان . در این “خوفیه”ای که اکنون در کار رتق و فتق امور “امنیتی” کشور است ، چه بسا ، بسیار انسان های شریف که حضور دارند . چه بسا انگیزه ی آن ها در ایجاد “خوف” ، چیزی باشد به نام “اسلام” . من بی گمان به این گزینه اعتقاد دارم . به چه چیزی؟ با این که جمع کثیری از اینان حتما اعتقاد دارند که عملکرد آن ها خدمت به کشور است . آن ها با سلاح ” حفظ نظام از اوجب واجبات است ” ، هر مصلحتی را قربانی می کنند. دست به هر ناثواب و نا صوابی ، می آلایند . و در این فرآیند پیش می روند تا تبدیل می شوند به “هیولا” . متاسفانه در این هیولا ها دیگر نه انصافی می ماند و نه انسانی .
    من اعتقاد دارم در حد فاصل بین آن انسان “شریف” تا آن “هیولا” ، فاصله ای خالی وجود ندارد ؟ بلکه آدم هایی هستند که از “شرافت” فاصله می گیرند تا به تدریج و رفته رفته به مرز “هیولا”گونگی می رسند . هرچه جو درونی “خوفیه” و فضای روانی و فرهنگی جامعه “مساعد”تر باشد ، این فرآیند سریع تر طی می شود و زودتر این “شریف” به آن “هیولا” تبدیل می شود . اما بهروزی جامعه آن گاه آغاز می شود ، که در این فرآیند خلل ایجاد شود . و سامانه ی “خوفیه” نتواند در تکمیل این فرآیند توفیق یابد . و آن زمانی است که کسانی در درون “خوفیه” از خود بپرسند که به کجا می روند . و برای پاسخ دادن به این سوال ، به صداهای خارج از “خوفیه” هم گوش کنند .
    شک نکنید اصلاح از آن جا جدی می شود که خیل بسیجیان و سپاهیان و افسران امنیتی و نیز معتقدان مذهبی نظام ، با اتکا به اطلاعاتی که متکی به نظر “مافوق های ارشد ” نباشد ، این مقام های ارشد را مورد سوال قراردهند . اگر پاسخ های دریافتی متکی بر دروغ باشد ، روند اصلاح باز هم تسریع می شود . بسیجیانی که در خیابان و “قربه الی الله” برادران خود را می نوازند ، باید از خود بپرسند چرا ؟ و به دنبال یافتن جواب از مراجعی جدا از مافوق های خود هم باشند . آن گاه فرایند “هیولا” شدن دچار اختلال خواهد شد . و این یعنی گام به گام به سوی اصلاح .
    گاهی که از این منظر به عملکرد نوریزاد می اندیشم ، در درستی آن شک نمی کنم . او در روند هیولا شدن ” افسر امنیتی” آن هم از نوع “ارشد” آن ترک ایجاد می کند . از کجا معلوم شاید این افسر امنیتی ارشد ، فردا نوریزاد دیگری شد در راه بهروزی مردم ایران . شاید در این راه فرآیند “هیولا” شدن در “خوفیه” ترک بردارد . شاید در این راه ، افسران بسیاری از همین “خوفیه” در اینده ، سربازان واقعی دفاع از امنیت واقعی مردم شدند .
    به امید روزی که همه ی ایرانیان “شریف” ، شرافت و همت خود را برای بهروزی “ایران” و “انسان” ، صرف کنند.
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  13. با مرور این مقاله دلم خیلی گرفت.نمیدانم که شما هموطنان در ایران به چه نحوی شب را بروز و روز را به شب میگذرانید. سالیانه بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر در ایران اعدام میشوند، برای چه؟ دوباره در مطبوعات این جمله را خواندم ” سازمان عفو بين‌الملل، از بزرگترين نهادهای مدافع حقوق بشر در جهان اعلام کرده که ايران از ابتدای سال ۲۰۱۴ يعنی در دو هفته، ۴۰ نفر را اعدام کرده است.”
    دلم دوباره خونین شد. با خواندن این مطالب بفکر فرو رفتم و بیاد دوران کودکی خودم افتادم، بیاد قصه ضحاک ماردوش که میخواندم ایرانیان که از ستم های جمشید پادشاه ایران زمین به ستوه آمده بودند به سراغ وی رفته و او را به شاهی می پذیرند. …ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد.
    حالا در دو هفته ۴۰ تا مغز، چه بگویم.
    بیادم میاید وقتی بعد از پایان جنگ جهانی دوم از افرادی که دست شان بخون دیگران الوده بودند میپرسیدند ایا خود را گناه کار میدانند یا نه؟ میگفتند نه, چون دستور از بالا می امد وما موظف به اجرای ان بودیم. ( بقول ما ایرانیان ” ببخشید ما ماموریم و معذور”.)
    از سران نازی ها علت جنایت شان را میپرسیدند، جواب میدادند ” زیر دستان ما خودسرانه عمل میکردند، ما خبر نداشتیم، ایا در ایران اینده هم ….
    بیاد این شعر ملك الشعرا ی بهار میافتم :
    جور و بيداد كند، عمرِ جوانان كوتاه ….اي بزرگانِ وطن، بهر خدا داد كنيد
    گر شد از جور شما خانه موري ويران…. خانه خويش محال است كه آباد كنيد
    موفق باشید

     
  14. ولی من بعد از خوندن این مطلب خیلی خوشحال شدم از اینکه در کشوری بدنیا اومدم که چنین قهرمانی (و همینطور قهرمانان دیگه ای چون نسرین ستوده و عبدالفتاح سلطانی و خیلی قهرمانان کمتر شناخته شده ) داره. خوداییش اینا نلسون ماندلا و مارتین لوتر کینگ رو گذاشتن تو جیبشون

     
  15. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮاﺩﺭ اﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﺑﺎﺯﺟﻮﻳﻲ ﻣﺤﺘﺮﻡ
    ﻋﻨﻮاﻥ ﺳﺮاﻁ ﺑﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ و ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰ ﺣﺰﺏ اﻟﻠﻪﻫﻲ ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﮔﺮﻓﺘﻢ.
    اﺻﻮﻻ ﺭاﻫﻲ ﻛﻪ ﺑﻲﺑﺎﺯﮔﺸﺖ اﺳﺖ ﺭاﻩ ﺩﺭﺳﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭاﻩ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻲ ﺳﻮﺩﻱ ﻧﺪاﺭﺩ و ﺷﻤﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ اﺩاﻣﻪ ﺭاﻩ ﻫﺴﺘﻴﺪ ‘ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩﻩ و ﻳﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻴﺪ اﺯ ﻓﺮﺩا ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﻏﺮﺑﻲ و ﻏﻴﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا اﺯ ﻣﺴﺎﻳﻞ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﻜﺸﻨﺪ و ﻫﻴﭻ ﺩﺧﺎﻟﺘﻲ ﺩﺭ اﻣﻮﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻜﻨﻨﺪ. ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﻣﻴﻤﺎﻧﻴﻢ و ﺩﻩ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﻛﺸﻮﺭ اﺳﻼﻣﻲ ﺑﺎ ﺻﺪﻫﺎ ﻗﺮاﻋﺖ ﻣﺨﺘﻠﻒ اﺯ اﺳﻼﻡ ‘ ﻗﺮاﻋﺘﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﻀﺎﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻛﺎﻓﺮ ﻣﻲﻧﺎﻣﻨﺪ ‘ اﺻﻼ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺟﺎﻱ ﺩﻭﺭﻱ ﺑﺮﻭﻳﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﺁﻭﺭﻳﺪ و ﺗﺎﺭﻳﺦ اﻳﻦ ﺳﻲ و ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﺭا ﻣﺮﻭﺭﻱ ﺑﻜﻨﻴﺪ ‘ ﺁﻗﺎﻱ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻥ اﻭاﻳﻞ اﻧﻘﻼﺏ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪ ‘ اﻟﺒﺘﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﭼﻪ ﻛﻪ ﻋﺮﺽ ﻛﻨﻢ ‘ ﺩﺭ اﺻﻞ ﺣﺬﻑ ﺷﺪ ‘ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ اﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺪاﻧﻲ ﻛﻪ ﺷﺐ ﺁﺧﺮ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺷﻬﺎﺩﺗﺶ ﺳﻔﻴﺮ ﺭﻭﺱ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻛﺴﻲ اﺯ ﭘﻠﻮﺗﻮﻧﻴﻴﻮﻡ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺴﺖ و ﺭﻭﺳﻴﻪ ﻣﻘﺎﻡ اﻭﻝ ﺭا ﺩﺭ ﺣﺬﻑ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻬﺎﻱ ﻛﺎﻣﻼ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺭا ﺩاﺷﺖ ‘ ﺑﻌﺪﻱ ﻫﻢ ﻛﻪ اﺟﺎﺯﻩ ﻛﺎﻟﺒﺪﺷﻜﺎﻓﻲ ﺭا ﻫﻢ ﻧﺪاﺩﻧﺪ و ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ و ﺧﻮﺷﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺖ اﻭ ﺗﻔﺴﻴﺮﻱ ﻛﺎﻣﻼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ اﺯ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﺣﺎﻛﻢ اﺳﺖ ﺭا ﺩاﺷﺖ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺁﻳﺖ اﻟﻠﻪ ﻣﻨﺘﻆﺮﻱ ﺷﺪ ‘ اﻭ ﺑﻌﺪ اﺯ اﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﻣﻬﺪﻱ ﻫﺎﺷﻤﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﺒﺎﻧﻲ ﻓﻜﺮﻳﻴﺶ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﻧﻆﺮ ﻛﺮﺩ ‘ ﺁﻗﺎﻱ ﺭﻓﺴﻨﺠﺎﻧﻲ ‘ ﺩﻛﺘﺮ ﺁﻳﺖ ‘ ﺁﻳﺖ اﻟﻠﻪ ﺑﻬﺸﺘﻲ ‘ ﻣﺼﺒﺎﺡ ﻳﺰﺩﻱ ‘ اﺣﻤﺪﻱ ﻧﮋاﺩ و ﺗﻴﻤﻲ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ ﺣﺴﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ و ﻫﻤﻔﻜﺮاﻧﺶ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ و ﺑﻴﺘﺶ ‘ ﺗﻤﺎﻡ اﻳﻦ اﻓﺮاﺩ و ﻫﻤﻔﻜﺮاﻧﺸﺎﻥ ﺷﺎﻳﺪ اﮔﺮ اﻗﺘﻀﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻧﺒﻮﺩ ‘ و ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺪﺭﺗﺶ ﺭا ﺩاﺷﺘﻨﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺣﺬﻑ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ‘ و ﻣﻂﻤﻴﻦ ﺑﺎﺷﻴﺪ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﺑﺎ ﺭﻭاﻳﺎﺕ و اﺣﺎﺩﻳﺚ و ﺁﻳﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ‘ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻫﺰاﺭو ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﺎﻝ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺸﻐﻮﻟﻨﺪ ‘ ﺳﻨﺪ اﻳﻦ اﺩﻋﺎﻱ ﻣﻦ ﻫﻢ اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﻓﻘﻴﻪ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ اﮔﺮ اﻣﺎﻡ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﻧﺒﺎﺷﺪ اﻳﻨﻬﺎ ﺑﻪ اﺳﺘﺨﻮاﻥ ﻫﻢ ‘ ﻫﻢ ﺭﺣﻢ ﻧﻤﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺭا ﺯﻣﺎﻧﻲ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ اﺣﻤﺪﻱﻧﮋاﺩ ﺑﺎ ﺩاﺭﻭ ﺩﺳﺘﻪاﺵ ﻋﻠﻢ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻨﺪ و اﮔﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺭا ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ اﻣﺮﻭﺯ ﺷﺎﻫﺪ ﺗﺎﺭﻭ ﻣﺎﺭ اﻫﻞ ﺑﻴﺖ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﺑﻮﺩﻳﻢ ‘ اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا و ﺭﺳﻮﻟﺶ و اﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ
    ﺗﺎﺯﻩ اﻳﻦ ﭼﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻧﻮﻙ ﻛﻮﻫﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻄ ﺳﺮﺵ اﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ
    ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﺭا ﺑﻜﻨﻴﺪ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺑﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺣﺎﻛﻢ و ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻏﺎﻟﺐ ﭼﻪ ﺑﻼﻱ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺁﻭﺭﺩ ‘ ﺣﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﻲ ﺑﻪ ﺭاﻩ ﺧﻮاﻫﺪ اﻓﺘﺎﺩ ﺳﻠﻔﻲﻫﺎ ﻭﻫﺎﺑﻲﻫﺎ ﺛﻨﻲﻫﺎﻱ ﺷﺎﻓﻌﻲ ﺣﻠﺒﻲ ﻃﺎﻟﺒﺎﻧﻴﻬﺎ و ﺻﺪﻫﺎ ﮔﺮﻭﻩ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺣﻖ و ﺑﻘﻴﻪ ﺭا ﺑﺎﻃﻞ ﻣﻴﻨﺎﻣﻨﺪ و ﻓﺘﻮا ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺭﻗﻴﺐ اﻭﻟﻴﻦ ﺣﺮﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺟﻨﮓ ﻣﺼﺨﺮﻩ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ‘ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻴﭻ ﺿﻤﺎﻧﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ و ﺑﻴﺖ ﻣﺤﺘﺮﻣﺸﺎﻥ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﻧﺎﺏ ﺭا ﺩﺭ اﺧﺘﺎﺭ ﺩاﺭﻧﺪ ﺑﺮﻧﺪﻩ اﻳﻦ ﺟﻨﮕﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺁﻣﺪﻩ اﺯ ﺟﻬﺎﻥﺑﻴﻨﻲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ اﺳﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﺳﻨﺪﺵ ﻫﻢ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺗﻜﺮاﺭﻱ ﻫﺰاﺭﻭ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ.
    اﻳﻦ ﻳﻚ ﺭاﻩ ﺑﻮﺩ و ﺭاﻩ ﺩﻳﮕﺮ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ﭘﻠﻮﺭاﻟﻴﺴﺖ ﺩﻳﻨﻲ (ﻛﺜﺮﺗﮕﺮاﻳﻲ) ﺭا ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ اﺳﻼﻡ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ. ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ اﺛﺒﺎﺕ ﺣﻘﺎﻧﻴﻴﺖ ﻳﻚ ﻣﻜﺘﺐ ﺑﺎ ﻛﻠﻤﺎﺕ اﻣﻜﺎﻥﭘﺬﻳﺮ ﻧﻴﺴﺖ و ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ و ﻳﺎ ﻏﻴﺮ ﺩﻳﻨﻲ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺗﻜﺎﻓﻮﻱ ﻋﺪﻟﻪ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ (ﺗﻜﺎﻓﻮﻱ ﻋﺪﻟﻪ -ﺗﻜﺮاﺭ ﺩﻟﻴﻞ) اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎ ﺣﻖ ﺭا ﻳﺎﻓﺘﻪاﻳﻢ و ﺑﻘﻴﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺮﺽ و ﻳﺎ ﻣﺮﺽ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺁﻥ ﺭا ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩﻫﻨﺪ ‘ ﻫﻢ ﻫﻴﭻ ﻛﻤﻜﻲ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ و ﮔﺮﻩاﻱ اﺯ ﻛﺎﺭ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻲﮔﺸﺎﻳﺪ
    اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻤﻲ ﻫﻮﺵ و ﺩﺭاﻳﺖ ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﻣﺎ اﻳﻦ ﻭﺟﻬﻪ ﺣﻖ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﺩاﺷﺘﻦ ﺭا ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻧﺎ اﺯ ﺷﻴﺮﻳﻦﺗﺮﻳﻦ ﻣﺘﺎﻋﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ اﺳﺖ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﺷﻚ ﺑﻨﮕﺮﻳﻢ و اﺯ ﺧﻮﺩ ﺳﻮاﻝ ﻛﻨﻴﻢ ‘ ﻧﻜﻨﺪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ اﻳﻦ ﻳﻘﻴﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺎ ﺭا ﻣﻔﺘﻮﻥ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻣﺎ اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﺴﻠﻢ ﺭا ﻧﻤﻴﭙﺬﻳﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﻳﻘﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺯﻳﺮ ﺳﺎﻳﻪ اﺵ ﺁﺭاﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻳﻢ و ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺭا ﺗﺎﺭ و ﻣﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﻫﺪﻳﻪ ﺷﻴﻂﺎﻥ اﺳﺖ ﻧﻪ ﺧﺪا ‘ ﻋﻘﻞ ﻣﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﻴﺪﻫﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺁﺯﻣﻮﻥ و ﺧﻂﺎ ﺩﻭ ﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺭا ﺗﻜﺮاﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺎﻝ. اﺳﺖ ﺟﺰ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺛﻤﺮﻩاﻱ ﺑﺮاﻱ ﻣﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ‘ اﻳﻦ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻳﻚ ﭼﻴﺰ اﺳﺖ و اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ ﻣﺮﺩﻡ و ﻛﺸﻮﺭ ‘ ﻛﻪ ﺯاﻳﺪﻩي اﻓﻜﺎﺭ و ﺗﺠﺮﺑﻴﺎﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﺳﺖ ﭼﻴﺰ ﺩﮔﺮﻳﺴﺖ ﺗﻔﻜﻴﻚ ﻣﻴﺎﻥ اﻳﻦ ﺩﻭ اﺯ اﺻﻮﻟﻲﺗﺮﻳﻦ ﻗﻮاﻋﺪ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺪﺭﻥ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺗﻔﻜﻴﻚ ﺟﻠﻮﺩاﺭ ﻣﻘﻠﻂﻪﻫﺎﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻧﻘﻼﺏ اﻳﺮاﻥ ﺑﻪ ﻭﻓﻮﺭ ﻳﺎﻓﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ
    ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﻣﻲﺁﻳﻨﺪ ‘ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻏﻴﺮ ﻣﺬﻫﺒﻲ ‘ ﻣﺘﺤﺪ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ اﺯ ﺟﺎﻥ و ﻣﺎﻝ ﻣﺎﻳﻪ ﻣﻴﮕﺬاﺭﻧﺪ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻋﺪه اﻱ ﻣﻲﺁﻳﻨﺪ ﭘﻮﻝ و ﻗﺪﺭﺕ ﺭا ﻗﺒﻀﻪ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ و ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ اﻳﻦ ﺧﺪا ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﻧﻘﻼﺏ ﺭا ﭘﻴﺮﻭﺯ ﻛﺮﺩ اﻳﻦ ﺧﺪا ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺎﻝ و ﻣﻨﺎﻝ ﻛﺮﺩ ‘ ﺑﻠﻪ ﭘﺲ اﻳﻦ ﺧﺪا ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﺳﺮاﻳﻴﻞ ﺭا ﺑﺮ ﻓﻠﺴﺘﻴﻦ و ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻃﻮﺭ ﻣﻲﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ.
    ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻣﻂﻠﺐ ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺮاﻁ ﺑﻲﺑﺎﺯﮔﺸﺖ اﺳﺖ ‘ اﻱ ﺑﺮاﺩﺭ ﺑﺎﺯﺟﻮ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻲ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻳﻚ ﺩﺭﺻﺪ اﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﺘﺶ ﻛﻪ ﻛﻤﺎ ﺑﻴﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻣﻴﺪاﻧﻴﻢ ﺭا ﺑﺪاﻧﻲ و ﺣﺘﻲ اﮔﺮ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭا ﻛﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ
    ﺑﻪ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ﺗﻮ ﺑﻪ ﺻﺤﺖ ﺁﻥ اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻴﺎﻭﺭﻱ و ﺣﺘﻲ اﮔﺮ اﺩاﻣﻪ اﻳﻦ ﺭاﻩ ﺭا’ ﺭاﻩ ﺷﻴﻂﺎﻥ ﺑﺪاﻧﻲ ‘ ﻫﺰﻳﻨﻪ اﻳﻦ ﺩاﻧﺴﺘﻦ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﻭﺣﺸﺖ ﺁﻭﺭ اﺳﺖ ‘ ﻛﻪ ﻧﺪاﻱ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﺎﻧﺴﻲ ﺑﺮاﻱ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﺻﺪاﻳﺶ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭا ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺩاﺷﺖ ‘ ﻭﺣﺸﺖﻧﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﻗﺴﻤﺖ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺷﻬﺪاﺳﺖ ‘ ﺯﻳﺮا اﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ ﻛﻪ اﺯ ﻫﻤﺎﻥ اﺑﺘﺪاﻱ ﻛﺎﺭ ﻛﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ اﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩاﺩ و ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥﮔﻴﺮﻱ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺎ گ ب ﻋﺪﻩاﻱ ﺟﻮاﻥ ﭘﺮ ﺷﻮﺭ ﺑﻲ ﻛﻠﻪ ﺳﻔﺎﺭﺕ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺭا اﺷﻐﺎﻝ و ﺩﺭ ﭘﻲ ﺁﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺧﺎﺭﺟﻲ اﻳﺮاﻥ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺻﺪﻭﺭ اﻧﻘﻼﺏ ﺷﻜﻞ ﮔﺮﻓﺖ و ﺗﺸﻮﻳﻖ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﻋﺮاﻕ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﺑﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺻﺪاﻡ و ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎﻱ ﺑﻌﺪﻱ
    اﮔﺮ ﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ اﻳﻦ ﺣﺮﻛﺘﻬﺎﻱ ﺑﻲﺣﺴﺎﺑﻲ ﺭا ﻛﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ و ﻫﺪﻓﺶ ﻫﻴﭽﮕﻮﻧﻪ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺑﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺭا اﺯ ﺑﻴﺦ و ﺑﻦ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﺪاﻧﻴﻢ ‘ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺷﻬﺪا ﭼﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ ﺷﻬﺪاﻱ ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻧﺪاﻧﻢﻛﺎﺭﻱ ﻋﺪﻩاﻱ ﺩﻧﻴﺎ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻲﺗﺠﺮﺑﻪ ﭘﺮ ﻣﺪﻋﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻲﭘﻨﺪاﺷﺘﻨﺪ ‘ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﺁﻳﺎ اﻳﻦ ﺳﻮاﻝ ﺑﺮاﻱ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﻣﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻭﺣﺸﺖﻧﺎﻙ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﮒ ﺭا ﺑﻪ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻦ اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﻫﻨﺪ ‘ ﻟﺤﻀﻪ اﻱ ﺑﻴﻨﺪﻳﺶ ﺑﺮاﺩﺭ ‘ ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻲ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﻣﺜﻼ ﺑﮕﻮﻳﺪ ‘ ﺁﺭﻱ ﻣﻦ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ اﺣﻤﺪﻱﻧﮋاﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﺎﻳﻴﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺳﺖ ﻳﺎﻓﺖ ‘ ﭼﻴﺰﻱ ﺭا ﻛﻪ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ‘ ﺷﺎﻳﺪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻧﻆﺮﺷﺎﻥ اﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻴﺴﺖ اﺑﻮﻫﺖ ﺭﻫﺒﺮﻱ ﺧﺪشه ﺩاﺭ ﺷﻮﺩ. ‘ ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲﻓﺮﻣﺎﻳﺪ ‘ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎ ﺧﺘﻢ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ و ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻣﻴﻜﺸﺪ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﻣﺪاﺡ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺭا ﺩﺭ ﺣﻖ ﺧﻮﺩ ﺭﻭا ﻣﻲﺩاﺭﺩ. ﺷﻤﺎ ﻛﺪاﻡ ﻳﻚ اﺯ ﺳﺮاﻥ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺭاﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﻛﻪ اﻋﺘﺮاﺽ ﻛﺮﺩﻩ و ﺩﺭ اﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺯ ﺁﻳﺖ اﻟﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ ﻣﺠﻠﺲ ﻛﻪ ﺗﺎﺯﻩ اﺯ ﻓﻴﻠﺘﺮﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﻫﺒﺮﻱ ﮔﺬﺷﺘﻪاﻧﺪ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭاﻩ ﺑﻲﺑﺎﺯﮔﺸﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ و ﺩاﻍ و ﺩﺭﻓﺶ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ اﻗﺸﺎﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﺪ ﻛﺴﻲ اﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪاﺭﺩ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ ﺭا ﺯﻳﺮ ﺳﻮاﻝ ﺑﺒﺮﺩ ‘ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻳﻚ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻠﺖ ﺭا ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻴﺪ اﻳﻨﻘﺪﺭ هراسان ﻧﺒﻮﺩﻳﺪ.
    ﺧﻮاﻫﺸﺎ ﺩﺳﺖ اﺯ ﺳﺮ اﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺷﺮﻳﻒ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺑﺮﺩاﺭﻳﺪ اﻭ و اﻣﺜﺎﻝ اﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﺪاﻫﺎﻱ ﻭﺟﺪاﻥ ﺧﻔﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺟﺮﻣﺶ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﭘﻮﻝ و ﻣﻘﺎﻡ ﻧﻪ ﮔﻔﺘﻪ اﺳﺖ و ﺧﻮﺩ و ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩاﺵ ﺭا ﺑﻪ اﻧﻮاﻉ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻛﺮﺩﻩ

    ————————

    سلام جناب عرفانیان گرامی
    سپاس ازشما بخاطر سخن نرم و مشفقانه ای که با این دوست بازجو و هم طیفان وی باز گفته اید. بله، ما دست دوستی به سمت هرکه به فردای ایرانِ آرام و امن و خردمند و قانونمند و تهی از تعصب بیندیشد دراز می کنیم. ما باید باب دوستی را با کسانی که احتمال می دهند اگر بازگردند جایی در میان ما نخواهند داشت وابگشاییم.
    سپاس ازشما

    .

     
  16. فكر مى كنم جمهورى اسلامى ايران تنها كشورى است در دنيا كه شما براى درخواست مشخصى به يك اداره دولتى مراجعه مى كنيد آن وقت بايد در مورد تعريف انسان و نسبت او با آفرينش ، به بحث بنشينيد.

     
  17. زياد فيلم و سريال خارجى ديده اين افسر ارشد اطلاعات

     
  18. با درود به آقای نوریزاد عزیز،
    خواندم و سعی‌ کردم با دقت و تمرکز زیاد بخوانم تا بیشتر یاد بگیرم. بازجویی که مدعی است خواسته یا حتی خیلی‌ هم تلاش کرده تا زندگیش را بر مبنای شرع بگذارد، آیا هرگز به این بدیهی‌‌ترین اصل اولیه توجه و التفاتی داشته که ده‌ها و بل صد‌ها شرع همین الان که الان است در بین مسلمانان وجود دارد؟ و آیا تردید دارد که همه این “شرع ها” خود را بر حق بر حق می‌‌دانند؟ شرع خلخالی؟ شرع مصباح؟ شرع جنتی؟ شرع مجتبی ؟ شرع حداد عادل؟ شرع حسین شریعتمداری؟ شرع امثال شجونی‌ها و طائب‌ها و سعید مرتضوی‌ها و مکارم شیرازی‌ها و نوری همدانی ها؟ اتفاقا همه هم از نزدیکترین یاران بت غارتگر اعظم هستند. مگر آقای بازجو سرنوشت چه تعداد انسان باید زیر دست و پای این شرع شما که معلوم نیست از کدام نوعش هست له‌ و نابود شود تا شاید، تا شاید روزی روزگاری پی‌ ببری که شرع واحدی هرگز وجود خارجی نداشته، ندارد و به حول قوهٔ الاهی هرگز هم وجود خارجی پیدا نخواهد کرد. ذات نایافته از هستی‌، بخش= کی‌ تواند که شود هستی‌ بخش. حافظ هیچ پرانتزی باز نکرده آنجا که گفته ” حافظ اسرار الاهی کس نمی‌‌داند، خموش”. از آن‌ روزی که عقلایی در عالم به این رسیدند که دین باید و با تاکید روی باید که از حکومت جدا باشد، حساب هزاران جای کار را کرده بودند که اقل نتیجهٔ آن اهدای لشکر بیکرانی از دانشمندانی بوده که بشر را به اینجا رسانده اند. شرعی که خشت و گل محل تولد هر کس، نوع آن را وقتی‌ که نوزادی بیش نیستی‌ تعیین می‌کند و یک عمر اسم آثار تلقین را “ایمان ” یا “باور “می‌ گذارد، قابل اتکا هست که با آن‌ همنوع‌های خود را وحشیانه بدری؟ کدام شرع کدام کوچکترین ربطی‌ به آفریدگار جان و جهان دارد؟ آقای بازجو مگر ممکن است اگر کسی‌ انسانی‌ شریف و پاک و خردمند و خرد ورز باشد، خدای جان و جهان وی را کم و ناچیز ببیند، اما دروغ گویی دزد و متجاوز و آدمکش و بی‌ رحم و کینه توز را نمایندهٔ بر حق خود در زمین بداند؟ مگر شدنی است که چنین خدایی که یار غار جانی‌ترین و غارت گر‌‌ترین موجود گرفتار ذلت‌های قدرت پرستی خویش است،وجود خارجی هم داشته باشد؟ حتی اگر امثال مصباح یزدی روزی هزار بار هم عمامه به زمین بزنند تا شاید به ساده لوحی بباورانند و افزایش ////////را انتظار داشته باشند؟ آقای بازجو خیلی‌ از شرافت‌ها آموختنی است و آقای نوریزاد فرصتی که مبادا از دست بدهی‌. خود دانی‌،
    “عقربک‌های زمان، در صد هزاران سال،
    بر شمرده تک‌ نفس‌های بسی‌ فرعون و قارون را.
    چشم ماه و دیدهٔ‌ خورشید،
    دیده بیرون از شماره، بازی گردنده گردون را”
    او که بخاطر او ممکن است دست به هر جنایتی بزنید ، دیری است که دفن شده. این را خون نداها و سهراب‌ها می‌‌گویند.او با اون کودتا مرد که مرد که مرد و تمام شد و رفت جان برادر.

     
  19. حکومت مبتنی بر شرع تغییر پذیر نیست . دلیلش هم اینکه فقیه امروز حوزه همان حرفی را میزند که شیخ کلینی در هزار سال پیش .

     
  20. ” …من تلاش کرده ام زندگی ام را با شرع منطبق کنم. …”

    توصیه من به شما مراجعه به عقل و وجدان است هیچ اعتمادی به این شرع نیست که 1400 سال از عمرش می گذرد و هیچ کس صحت و صقم روایات و احادیث و منابع فقهی را نمی تواند به طور حتم تایید کند
    راستی می دانستید بیشتر احکام قرآن امضایی است؟ گفته می شود بیش از 95 درصد آن!!
    احکام امضایی چیست؟ حتما می دانید……

     
  21. خطاب به بازجوی ارشد وزارت اطلاعات:

    در مناعت طبع نوری زاد همین بس که نام واقعی یا هر آنچه به آن نامیده می شوید را در مطالب خود نمی آورد و گرنه چه بسا خیلی ها که این مطالب را می خوانند خاطرات بیشتری را از شما به یاد بیاورند.

    برادر عزیز پیاده شو کمی با هم راه بریم.

     
  22. جناب نوری زاد سلام خسته نباشید/ از شما بعید است که بین رفتار اول و دوم این جور اشخاص تفاوت قائل میشوید این رفتارها در قاموس این سازمانها دو روی یک سکه اند وبرای رسیدن به یک هدف و ان “وارد نمودن شوک” به سوژه خود . که البته همه اینها به قلب سلیم که برمیخورند کمانه کرده به سوی کماندار برمیگردند.

     
  23. نوری زاد ارجمند و دوست داشتنی !
    پاسخ شما در چند سطر برای بنده حکم یک پلاتفرم سیاسی بسیار قدرتمند را داشت که این روزها از عهده کمتر حزب و دسته سیاسی بر می آمد، از پاسخ متین شما بسیار خرسندم.
    من آیینه تمام قد در مقابل شما قرار نداده ام ، این کمی بی انصافی در حق شماست، در طول این چند سال که مطالب شما را می خوانم از قلم سحر انگیز شما بسیار آموخته ام، خاطر مبارکتان باشد قبل از انتخابات اعتراف کردم :
    ” نوری زاد امروز به آرزو و آمال یک ملت بدل گشته و در غیاب احزاب یک تنه وظبفه همه احزاب را به عهده گرفته است. ”
    این است آیینه تمام قد شما نه آن نوشته ناقص حقیر که بیشتر از سر آرزوهایم بر می خیزد و رنگ و بوی نگرانی از دست دادن دستاوردها را با خود بهمراه دارد، که شما را به جلوگیری از تندروی ها دعوت می نمایم.
    شما شایستگی خودتان را در این چند سال بخوبی نشان داده اید، شما ار عهده این وظیفه مقدس ” ساختن بزرگراهی امن برای آیندگان ” سربلند بیرون آمده اید، برشما مبارک باد.
    برای شما و خانواده محترم آرزوی تندرستی دارم.
    با احترام – علی محمدی

     
  24. ” …من تلاش کرده ام زندگی ام را با شرع منطبق کنم. …”
    با سلام و بی مقدمه! میرم سرِ اصل مطلب !
    بخدا قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم . حتی به این برادر بازجو یا همون افسر ارشد اطلاعات و نظراتش ، بدیده ی خوشبینانه مینگرم و کاملاً به عقایدش احترام میگذارم . ولی سوالی ذهن منو خراش میدهد ! یعنی این سوال پدرِ منو در آورده ! و این سوال مال الان و این مطلب و این برادرِ اطلاعاتی نیست …
    اگر به صدر اسلام برگردیم ، شما فکر میکنی عبدالرحمن بن ملجمِ مرادی برای چه استوانه ی عدالت را منهدم کرد ؟ غیر از عشق به اسلام و حفظ میراثِ پیامبر ؟ ….
    به سرعت بیاییم به عصر حاضر! آیا افراد داوطلب انتحاری طالبان که به خود مواد منفجره می بندند ، بجزعشق به اسلام و رعایت قوانین شرع مقدس هدفی دارند؟ دلیل اعتقاد اونا به شرع مقدس اینه که دورِ یاروشونو !!! با لوله ی فلزی میپوشانند تا بعد از متلاشی شدن تمام بدنشون ، اون زهرماری سالم بمونه تا در بهشت از اینهمه حورالعین که اطرافشونو گرفته بی نصیب نشن …!!! پس اوناهم خودشون رو بهشتی میدونن و لایق همجواری با پیامبر !!!
    من نمی خوام بگم که خدای ناکرده زندگی این برادرمون مثل اون افراد احمقِ انتحاریه !!! ولی این برام روشنه که همه مون به نوعی ادعای شرعی بودن رو داریم که اگه غیر از این بود رفتارمون رو عوض میکردیم…پس میشه گفت ، همون قدر که رفتار این افسر ارشد براساس شرعه ( به اعتقاد خودش )، رفتار آقای نوری زاد هم بر اساس شرعه( به اعتقاد خودش ) و رفتار اون فرد انتحاری هم ( به اعتقاد خودش )! چه چیزی این رفتارهای متفاوت و متضاد رو از هم قابل درک میکنه؟(منظورم اون دنیا نیست !) بنظرم نتیجه رفتارهاست که شرعی و غیر شرعی بودن رفتارها رو مشخص میکنه نه ایمان و اعتقاد افراد به رفتارهای خودشون ! که اگه اینطور باشه ابن ملجم مرادی خودشو زانو به زانوی پیامبر میداند و من خودم رو زانو به زانوی علی …….

     
  25. عرض کنم معما خیلی آسان است. روز قبل با شما نرم برخورد کرده و نگران سابقه خودش شده است. از طرفی می داند که شما متن گفته ها را منتشر می کنید لذا خواسته چند تا فحش به شما بدهد تا جزء سوابق مثبت وی بحساب آید. بالاخره او هم مثل دیگران گرفتار ترفیعات و مناصب است دیگر…. یک سفارش بدجنسانه هم به شما دارم که هر کدام از اینها را خواستی به خاک سیاه بنشانی ، در این سایت کلی ازش تعریف کن. ردخور ندارد.

     
  26. جناب آقای نوریزاد

    تاریخ از این وزارت اطلاعات ها زیاد دیده است.
    موثر ترین آنها در تاریخ که میگویند کا گ ب بود نتوانست از سقوط امپراتوری شوروی جلوگیری کند. این سازمان بازاء هر 130 تبعه روس یک کارمند داشت. البته این شامل کارمندان غیر رسمی نمی شد که در موارد خاصی با این اداره مخوف همکاری میکردند و احتمالا از هر ده نفر شاید سه نفرشان مامور غیر رسمی بودند. همچنین این شامل خبر چینها هم نمی شد که تعدادشان به دهها میلیون نفر میرسید. و مهمتر از این شاید 95 درصد مردم یا بیشتر آنچنان شستشوی مغزی گرفته بودند که ناخودآگاه همکاری میکردند.

    زمانی بود که استالین بر سر کار بود و حکومت هیچ شوخی سرش نمی شد. هیچ کارمندی، بازجوئی، افسری و حتی دربانی با کسی مانند شما صحبت نمی کرد. تنها بازجوها بودند و باز جوئی ها اکثرا بسیار کوتاه بود. در وحله اول چند سوال ابتدائی میشد و سپس به فرد مورد باز جوئی میگفتند که شما چه دلیلی برای رفع اتهام خود که تهیه نقشه برای ترور رفیق استالین و سقوط اتحاد شوروی است دارید. حالا شخص مورد بازجوئی چه کسی بود؟ دربان یک مدرسه یا نوازنده ویولن در یک ارکستر یا یک سروان ارتش در یک پادگان نظامی دورافتاده. فرد بیچاره سعی میکرد که از خود دفاع کند. مثلا میگفت که من بیگناهم. آنگاه به او سندی نشان میدادند که در آن کسی گواهی داده است که او “دشمن خلق” است. این عبارت چیزی بود که از 1935 تا 1953 که استالین مرد پتکی بود بالای سر تمام مردم و همه آن را بعنوان یک گناه بزرگ قبول داشتند منتها فکر میکردند که خود دشمن خلق نیستند. گاهی هم به فرد مورد بازجوئی نشان میدادند که شماره تلفنش در دفتر یادداشت یک دشمن دیگر خلق کشف شده. حالا دیگر مهم نبود اگر او میگفت که خوب او پسر خاله من است یا او مشتری مطب دندانپزشگی من است یا غیره چون بازجو فورا میگفت پس اعتراف میکنی که با یک دشمن خلق تماس داشته ای و او چاره ای نداشت که بگوید بله داشته ام. تقریبا 80 یا 90 در صد بازجوئی شدگاه بقول معروف در همین ده دقیقه اول بدون کتک، بدون توپ و تشر میشکستند. بد تر از آن بعضی از آنها بخود نفرین میکردند که چگونه سهل انگارانه دشمن خلق شده اند. هیچکس نپرسید دشمن خاق یعنی چه؟ بسیاری را در همان زیر زمین با شلیک یه مغز میکشتند و لاشه اش را چرخ میکرده و در فاضلابها حل میکردند و یا در گودالهای جنگلی چال میکردند.

    میلیونها نفر به گولاکها فرستاده شدند که از جهنم زندان اهواز بسیار بدتر بود. دو یا سه هفته در واگن های باری دربسته زندانی بودند و چیزی برای خوردن و نوشیدن نداشتند و رفع حاجت خود را هم در گوشه ای از همان واگون انجام میدادند. اگر در بیابانهای بیکران سیبری برفی میامد و در جداره داخلی واگن کمی یخ بدیوار مینشست این بیچارگان سعی میکردند با ناخن انگشتان یخزده خود کمی یخ را برای مرطوب کردن زبان خود بکنند. بسیاری از آنها درراه میمردند و قطار هر چند روزی یکبار نگهمیداشت تا مردگان را به بیرون در کنار جاده ای در دشتهای بی انتها بیاندازند. نیمی از این بدبخت ها که همسایه شان گناهی از آنان را لو داده بود که هرگز مرتکب آن نشده بودند در میان راه تلف میشدند و به هدف نهائی که زندانهائی بودند در سیبری یا نزدیکی قطب شمال یا بیابانهای سرد و خشک قزاقستان اصلا نمی رسیدند و اینها کسانی بودند که بسیار شانس داشتند چون جهنم واقعی تازه در آنجا آغاز میشد. چند هفته بعد همان همسایه هم توسط همسایه دیگری لو داده میشد که اوهم توسط شخص دیگری لوداده میشد. این بیچارگان چاره ای جز مرگ پس از چند روز یا چند سال نداشتند. چون گولاکها بازداشتگاههای مرگ تدریجی توام با درد و رنج و زجرو بیماری و گرسنگی بودند. روسها همینکار راهم با زندانیان جنگی انجام میدادند که از این طریق میشود کمی بابعاد جنایت پی برد. از 95000 سرباز آلمانی که در سال 1943 پس از شکست در استالینگراد اسیر شدند 12 سال بعد پس از مرگ استالین و تفاهم آلمانها با خروشچف تنها کمتر از 5000 زنده مانده بودند که آلمان بازگشتند. تخمین زده میشود که بیست میلیون نفر از مردم شوروی اعم از روس یا ازبک، تاجیک یا آذری، ارمنی یا اوکرائینی دشمن خلق بوده اند. میلیونها تسویه حساب شخصی و حزبی، شغلی و حسادتی بین مردم شوروی انجام شد که شاید 95 در صد این قوم بزرگ را بگناهکاران بلکه جنایتکاران غریبی تبدیل کرد. روزی که استالین مرد 80 درصد مردم شوروی از ته قلب گریه میکردند حتی فرزانگان بعدی مانند لو کوپولف.

    معروف است که پس از مرگ استالین در کنگره بیستم حزب کمونیست در سال 1955 خروشچف که خود در دستگاه استالین تقریبا نفر دوم بود از جنایتهای استالین پرده برداشت. کسانی که متن سخنرانی او را که در همان سالها به بیرون درز کرد و در رسانه های غرب منتشر شد خوانده اند میدانند که او به هیچوجه عظمت کمیت این جنایتهای تاریخی را نشان نمی دهد و تنها تا حدی کیفیت آن را در رابطه با چند نمونه معروف آنهم تنها در مورد سرسری بودن احکام و نه شرح خشونتها و سختی ها و قساوتها نشان میدهد. در واقع خروشچف کما بیش مجبور به این کار شد چون مدتی پیش از آن مارشال ژوکوف برنده جنگ جهانی و قهرمان ملی روسها شروع کرده بود از افسران و ژنرالهائی که ناروا محکوم و اکثرا اعدام یا نابود شده بودند اعاده حیثیت کند. ژوکوف کسی بود که باوجود دیکتاتوری هیچکس نمی توانست به دیوار خانه او ادرار کند.

    پس از مرگ استالین مقدار زیادی از خشونتها از بین رفت. سیستم سعی کرد دقیق شود و همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. در زمان برژنیف اگر چه سیستم مقداری سخت تر شد. دیگر لکن آن دنیای قدیم قدیمی شده بود. دیگر خود سیستم هم نمی دانست با نویسندگانی مانند پاسترناک یا سولژنیتسین و دانشمندانی مانند ساخارف چه کند. آنها کمر خود را درمقابل این حکومت ضد انسانی تا پایان راست نگهداشتند.

    سیستم آنچنان پوسیده شده بود که پس از مرگ برژنیف و دو جانشین مومیائی او یعنی آندرِی پوف و چرنینکو سکان را بدست گورباچوف دادند که خود امیدوار نبود بتواند این کشتی عظیم را نجات دهد. همین تلو تلو خوردن شوروی باعث شد که همه کشورهای اروپای شرقی که بعضا مانند مجارستان و چکو اسلواکی قبلا هم با ناکامی سعی کرده بودند از زیر یوغ شوروی رها شوند اینبار آزادی خود یا بازیابند. برعکس همه این کشور ها دولت یکی از آنها که آلمان شرقی باشد نه تنها نمی خواست از زیر یوغ آزاد باشد بلکه بیش از خود شوروی سعی میکرد خفقان را برقرار نگاهدارد.

    آلمان شرقی از دهها سال پیش وزارتی داشت بنام وزارت امنیت کشور (ام اف اس) که برای هر هشتاد نفر از مردمش یک کارمند امنیتی داشت. رکور دار جهانی بود. با آن فقر اقتصادی که گریبانگیرشان بود تا فیهاخالدون همه متفکران، هنرمندان، فعالین را آگاه بودند. تقریبا برای همه 18 میلیون اهالی که هیچ برای حدود دو سه میلیون از اهالی آلمان غربی هم پرونده داشتند. در بسیاری از حالات همسر همسر را دوست دوست را شنود میکرد و میپائید. از همه کلک ها برای اجبار مردم به همکاری غیر رسمی استفاده میکردند. آنها اگرچه از کلمه دشمن خلق استفاده نمی کردند ولی از کلمات مشابهی مانند تجاوز به مرزهای سوسیالیسم استفاده میکردند. این وقتی بود که کسی قصد داشت از کشور خارج شود. آنها اجازه سفر به کشورهای غیر سوسیالیستی را بجز استثنائا به سالمندان نمیدادند. مردم خود را به آب و اتش میزدند که از کشور خارج شوند. حد اقل 1000 نفر در موقع خروج از مرز کشته شدند و هزاران نفر که موفق به عملی کردن طرح فرار نشدند سالها را در زندانهای آنها سپری کردند. همانطور که سیستم پوسیده شاه فروریخت که خود متوجه نشد ضربه را از کجا خورده است. همانطور داشتند در سال 1989 سران آلمان شرقی جشن چهلمین سال ایجاد کشور سوسیالیستی را جشن میگرفتند و در سالنی بزرگ جشنی بزرگ ترتیب داده بودند. در بیرون سالن لکن هزاران هزار مردم مشغول تظاهرات بودند. جوانهای رهبری رئیس پیر خود را برکنار کردند که سر مردم را با اصلاحات سطحی گرم کنند ولی کار دیگر از انجا گذشته بود. ظرف یکی دو هفته مجبور شدند پرده آهنین را که 28 سال مردم دو آلمان را از هم جدا نگهداشته بود پاره کنند. مردم با قلم و چکش بجان دیواری افتاده بودند که بیش از هزار کیلومتر طول داشت و با سیمهای خاردار، میدانهای مین و دستگاههای شلیک خود کار مجهز بود. شش ماه بعد از دولت آلمان شرقی خبری نبود. پارلمان برای اولین بار آزاد آن کشور انحلال کشور را اعلام و ادغام آنرا در جمهوری آلمان فدرال اعلام نمود. در همه این مدت کارمندان رسمی و غیر رسمی وزارت امنیت مشغول شنود و کارهای مشابه بودند. ساختمانهای این وزارت بدست مردم اشغال شد و بسیاری از آرشیوها به یغما رفت. مقداری از آن را آمریکائیان بردند، مقداری را روسها بردند و مقداریی هم ماند که میگویند پژوهش کثافتکاری های سیستم که بنام سوسیالیسم و بنام عدالت انجام میشد و با کلمات دهان پر کن توجیه میشد چهل سال دیگر طول میکشد. همین اتفاق در مسکو افتاد هنگامی که کوتاه مدت ستاد مرکزی کا گ ب بدست مردم افتاد و مجسمه جرجینسکی این خلخالی رژیم کمونیستی جلوی کا گ ب سرنگون شد. مسلما مقداری از آرشیوه ها هم از جاهای دیگر سر در آوردند.

    جناب اقای نوریزاد،

    شما از این رفتار این رفتگران محفل بزرگان ایران در وزارت اطلاعات ناراحت نباشید. اینها دارند همان کار هائی را میکنند که تاریخ مصرفشان تمام شده. اینها هنوز از لحاظ فکری آنقدر عقب مانده اند که نمی دانند که ضربه میاید و از جائی میاید که آنها انتظارش را هم نداشته اند. این سر ناصرالدین شاه آمد و سر محمد علی شاه و رضا شاه و محمد رضا شاه و نادرشاه و آغا محمدخان و صدام و مبارک و بن علی و قذافی و عرفات و استالین و لنین و خود گورباچف و یلتسین و سر پوتین هم خواهد آمد.
    اینها همه مردم را میپایند و آنقدر دروغ میگویند که خود نیز باور میکنند و بنا برین نمی دانند که علایق مردم چیست و عکس العمل مردم در برخی اوقات چه خواهد بود. همانطور که 1388 ناگهان سه میلیون انسان در تهران ظاهر شدند که آنها حسابش را هم نمی کردند حالا هم نمی دانند که ضربه از کجا خواهد آمد. من دلم نمی خواهد بخاطر میلیونها ثروت یک شب جای آنها باشم چون انها از سایه خود هم میترسند. از شیخ خونین دستشان تا قاضی القضاتشان.
    کلماتی مانند محاربه، منافق، فتنه گر، فحشاء، انقلاب مخملی و این چرت و پرتها دیگر خریداری ندارد. آنگاه که بهمنی از کوه سرازیر شود دیگر راهی نیست جز یا فرار سریع یا سقوط بدره با بهمن. آنها را در هرگوشه دنیا یکی پیدا خواهد کرد مانند میلوسویچ و ملادیچ.

    این حکومت را در هزار و پانصد و سی و شش محل چسب پاتکس . نوارچسب سریش و سریشم بهم نگهداشته است و هیچکس نمی داند کدامش اول شل خواهد شد.

    بازجوی مهربان شما خواب آرام ندارد. او بسیار ضعیف است و آنها که او را مسئول پرونده شما کرده اند از او ضعیفتر.

    ————————–

    سلام حمید گرامی
    سپاس از شما بخاطر نگارش این مطلب خوب و محققانه. بله دوست من، آنان که بقای خود را بر ترس دیگران می نهند حتما خود بیشتر در هراس و ترس اند. وترس، نه چیزی است که بشود با پول و زور و تهدید و تحقیر و رعب برطرفش کرد. وشما در این نوشته چه خوب به ترسیم دردناک این رذیله ی بطئی پرداخته اید.
    سپاس ازشما
    سپاس

     
  27. نظر دهندگان محترم
    بازجویان جیره خوار رژیمهای مستبد همه سه وجه مشترک دارند و آن نداشتن منطق و ترس از مردم و دارای صفت دروغگوئی. متاسفانه رژیم ولایت مطلقه فقیه نه تنها ایران را به فلاکت کشانده بلکه دین و مذهب را هم از بین برده است. دروغ در رژیمهای خودکامه جزو سیاستهای سرکوبگرانه آنها میباشد
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  28. علی اکبر ابراهیمی

    یک: اگر محمد نوری زاد و امثال وی آدمهای مهمی بودند پس چرا در روزهای اول سرکوب در سال 88 سیستم امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی تحویلش نمی گرفت و با وی مشورت نمی کرد که نوری زاد بگوید سرکوبها را متوقف کنید و به سمت کهریزکهای مالی و جنسی و فرهنگی و غیره و ذالک ندوید؟
    محمد نوری زاد یک وسیله است برای ظالم که ظلم خودش را توجیه کند و رد پای خودش را پاک کند. برای ظالم خوب است اما برای خود نوری زاد احمقانه و ضرر است. قیمت را بالا نمی برند که نوری زاد برای توجیه ظلم به معادن معنوی درونی خودش روی آورد و ارزش و عیار توجیه بالاتر برود.
    دو: آقای محمد نوری زاد، در این یادداشتتان یک شکست بزرگ را در سیمایتان می بینم. آیا پیامبران خدا هم همینطوری طرفدار جمع می کردند برای خودشان؟ می دانم که در حین کتک خوردن، مهربان بودن سخت است و …. . اما گمان می کنم که اگر محمد نوری زاد یک پیغمبر خدا و یا یک سوپر من و خلاصه یک چیزی از همین دست بود، حتی می توانست بچه گوریلی دیوانه، زبان نفهم و وحشی را نیز رام کند. اگر حتی محمد نوری زاد که کارشناسان و افسران ارشد اطلاعاتی وزارت اطلاعات نیز اصرار بر حفظ حرمت و کرامت وی دارند نیز نتواند دست به ساماندهی و سازماندهی نیروهای امنیتی و اطلاعاتی کشور بزند پس وای به حال آن کشور و وای به حال آن ملت که قهرمانانش امثال نوری زادند و در بند رسیدن به مطالبات شخصی خود از قبیل کامپیوتر و غیره. آقای نوری زاد شما چه از جان امام حسین و اسلام و قرآن و تشیع و بچه حذب اللهی های این آب و خاک می خواهید. بگویید صراحتا تا چکش را بنویسند همه امان را یکجا خلاص کنید.
    مرد حسابی، اینها مگر از یک کره دیگر آمده اند؟ فرزندان همین کشور هستند. از شما حرف و نقد و پند می پذیرند. آیا همه اینها از دستور دهندگان و مسوولان اصلی جنایتها بوده اند؟ اگر پیروز هستید خوب مهر بورزید. و اگر از تظاهر به پیروزی می ترسید و آن را به ضرر خود می دانید و چیزی گیرتان نیامده که به قهقهه زدن بیرزد خوب مهر نورزید. مسوولیت مهر نورزیدن شما و امثال شما با ستمگران است. مهر نورزیدن شما خواست ستمگران بوده است.
    این را هم بدانید که به محض مشاهده یک انقلاب صمیمی، صادقانه، عمیق و درونی مهر ورزی از سوی شما نسبت به پایگاههای اجتماعی جنایتکاران و فاسدان شما یک آدم فوق العاده خطرناک تشخیص داده خواهید شد و اگر در ایران باشید با اقدامات خودسرانه سران حکومتی در ایران آسیب خواهید دید.
    آقای محمد نوری زاد، من افسر ارشد اطلاعاتی اصلی ایران هستم. اگر همه افسران ارشد اطلاعاتی نیز داشتند به شما فحش می دادند و شما را کتک می زدند باز هم مرا فراموش نکن. هر بلایی هم که سر شما بیاورند به من چیزی نمی شود. به من فقط در ذهن شما و در دل شما چیزی می شود. اگر تو مرا فراموش کنی من نابود می شوم. یادم را گرامی بدار. راستی این روزها بیست و هشت صفر هم به پایان رسیده و در ایران فصل مشروبه. کی به موبایل اکبر زنگ زدی و به یه جای درست و حسابی که بقیه آدما هم می ره ن و جلوی وزارت اطلاعات هم نیست دعوتش کردی و ساختار و بساط مشروبو فراهم ساختی و گفتی خودت خرابش کن که اکبر نیومد و نقاشی نکرد؟ زمان و زمین دارد از دست می رود.
    و شما خیلی راحت می گی خوب به درک.
    اصلا خوب به جهنم.
    وقتی جنایتکاران اصلی اومدند و از ترس مهرورزی ما به هم شما را بازداشت کردند آنوقت است که می فهمیم کاش فرصت را از دست نمی دادیم.

     
  29. zendeh bashid ostad.hatman piroozid.

     
  30. ای کاش در ایران متولد نشده بودم
    ای پدر و ای مادر چرا برای یک لحظه لذت مرا در این خراب شده انداختید .

     
  31. از کامنت گذاران تقاضا می شود فقط درباره موضوعی که نوری زاد مطرح می کند اظهارنظر کنند واز ایشان هم تقاضا داریم بحث های غیر مرتبط به موضوعات را چاپ نکنند- با پوزش و تشکر

    اما درباره موضوع :
    مجادله جالبی است بین شما و آن برادر اطلاعاتی و اما استنباط و تفسیر من :
    1- معمای ” نوری زاد ” همچنان پر راز و رمز برای جامعه امروز ایران به یک معمای تاریخی بدل گردیده است، راز این معما در درک پیچیدگی شگفت انگیز و بسیار متناقض روند های انقلاب اسلامی از سال 57 تا کنون نهفته است و کلید این معما به دستان تاریخ سپرده شده است امیدوارم در دهه فجر امسال، بمناسبت دهه گرامیداشت انقلاب 57 با تدابیر هوشمندانه رهبر انقلاب شاهد فصل نوینی از تاریخ این مرزوبوم باشیم ، راهی بسوی آشتی و وحدت ملی . راهی بسوی یک جامعه رفاهمند و آراد و آباد و مستقل با سمتگیری در جهت عدالت اجتماعی.

    2- منافق خوانده شدن ” نوری زاد ” در این مجادله هم ناشی از پیچیدگی در شرایط امروز جامعه ماست ، نوری زادی که خود محصول این انقلاب با شکوه و فرزند راستین آن است نظبر همان برادر اطلاعاتی .

    3- سر در گمی خود نوری زاد به پیچیدگی هر چه بیشتر این معما افزوده است ، او با جسارت ستودنی به انتقاد از هر پدیده منفی اجتماعی ، سیاسی و مذهبی می پردازد اما او از تحلیل شرایط ساختاری جامعه و راه برون رفت از مشکلات کاملا عاجز است . او با شهامت تمام به هر در و دیواری می زند ، به جرات می توان گفت ” انتحار سیاسی “.

    4-انتحار سیاسی نوری زاد ریشه در فردگرایی مفرط ایشان دارد، تا جایی پیش می رود که در را بر شکیبایی و صبر و تحمل خود می بندد، او ناخواسته بدون باور قلبی به امکان اصلاح امور بذر امید را در دل دیگران می کارد.

    5- او از هر حزب و دسته سیاسی گریزان است و این هم یکی از علایم فردگرایی اوست. غافل از اینکه تنها راه رسیدن به اهداف عالیه اجتماعی و سیاسی از طریق فعالیت در احزاب قانونی ممکن و مقدور می باشد، از آنجاییکه هیچ حزبی را هم قبول ندارد- در عین احترامی که به همه دارد- تنها یک راه باقی می ماند : تاسیس یک حزب سیاسی.من یشنهاد می کنم :
    “جبهه دموکراتیک انقلاب اسلامی”

    6- مجادله با آن برادر اطلاعاتی درباره مسایل انتزاعی ” خیری برای ما عوام ” در بر ندارد، در جلسه بعدی بهتر است مجوز بگیری تا شما را به وزارت کشور هدایت نمایند نه برای ملاقات با وزیر اطلاعات بلکه دریافت مجوز یک حزب.
    موفق باشید- لطفا پاسخ دهید- با تشکر

    —————–

    سلام جناب علی محمدی گرامی
    سپاس ازشما بخاطر تحلیل شخصیت من. که البته برای خودم نیز قابل اعتناست. شما آئینه ای برساخته ایدو آن را مقابل من نهاده اید. با اینهمه اما من اگر تنهایم و در حزب و دسته ای جا نمی گیرم و بقول شما به انتحار سیاسی داخل شده ام تنها و تنها برای این است که: افق خواسته های فراموش شده و مغفول و به حاشیه رانده شده را وسعت ببخشم. جوری که حاکمیت فکر نکند خواسته ی ما با بارش قطره چکانی چیزکی به اسم دلخوشی های سیاسی تمامی می گیرد. و این که دامنه ی تحقیرهای ناجوانمردانه را برملا کنم و حاکمان را در برابر خرد مردمان به گریزگاهی بن بست بکشانم. البته بقدر محدود فردی ام. یکجور جاده بازکنی. برای این که در این راه کج ومعوج گشوده شده بعدا بزرگراهی امن و مطلوب ساخته شود.
    بااحترام

    .

     
  32. هر چند بدون تشکیل هیچ محکمه ی صالحی، افسر ارشد اطلاعات، شما را منافق خواند و با توجه باینکه ایشان صاحب مقام هستند و لذا باید متوجه باشند خطاب کلمه ” منافق و ….. ” اگر از طرف اشخاص معمولی گفته شود، توهینی بیش نخواهد بود و لذا میتواند قابل گذشت باشد، اما از طرف ایشان ( که آنطور که از نوشته های شما بر می آید، انسانی پرسشگر و گفتگوگر است ) ، مسلما قابل قبول نیست زیرا یک اتهام بزرگ است. من مطمئن هستم که افرادی مثل ایشان، با پرسش های بیشتری که در خود و با خود خواهند کرد ( که تعدادشان هم در دستگاه های حکومتی کم نیست ) ، و با توجه به اعتقادات مذهبی که دارند ( و اتفاقا صاحبان زر و زور از همین اعتقادات بی آلایش آنها بیشترین استفاده را میبرند )، حد اکثر سرانجام خوبی همچون حر ابن ریاحی داشته باشند ، و حداقل اینکه از یزیدیان دوری گزینند و یا در مقامی که هستند سعی داشته باشند رابطه صمیمانه تری با مظلومان داشته باشند. با آرزوی صبر و تحمل بیشتر برای این قبیل دوستان در مواجهه با مردم مظلومی که در اسارت ظالمان هستند.

     
  33. واى بر ما! واى بر ما!

     
  34. سلام استاد
    نظرتان راجع به این خبرچیست؟
    —————————
    «به نقل از وب سایت دیفنس نیوز از 3 هفته پیش توافق نهایی بین دولت روحانی و امارات درباره تنب کوچک و بزرگ صورت گرفته و این جزایر به حاکمیت امارات در آمده اند در حالی که کنترل آبهای اطراف آن همچنان با ایران است. مذاکره بر سر ابوموسی ادامه دارد. منطقه استراتژیک راس در شمال عمان به ایران واگذار شده و عمان از طریق خط لوله ای که در 2 سال آینده ساخته خواهد شد گاز رایگان دریافت خواهد کرد.»
    ضمن ابراز تردید به خبر منتشره در این وب سایت -که اغلب به اخبار آن توسط خبرگزاری های دیگر ارجاع داده می شود- بر این باوریم که نه تنها دولت روحانی که تمامی نهادهای تصمیم گیر باید درباره صحت و سقم آن توضیح دهند.
    «توضیح: در نقشه منتشره وب سایت منبع این خبر، همانطور که در تصویر ذیل مشاهده می کنید نام جعلی خلیج عربی به جای خلیج فارس درج شده است. بهتر است همه بدانند، ملتی که بر سر نام خلیج فارس به هیچ عنوان حاضر به معامله نیست از جزایر ایرانی نخواهند گذشت. وظیفه ماست که درباره صحت چنین اخباری از دولت مردان توضیح بخواهیم»
    http://www.defensenews.com/article/20140115/DEFREG04/301150034/Source-UAE-Iran-Reach-Accord-Disputed-Hormuz-Islands

     
  35. آقای دکتر نوریزاد عزیز,
    تاریخ را همیشه کمتر از ٣ درصد تغییر دادند, من نوشته های شما و کسانی که در فیسبوک شما هستند را میخوانم در بین آنها افراد اطلاعتی و عوضی زیادی هم هستند که هدفشان یا شکستن روحیه شما و یا از نادانی هایشان است. اینکه شما با این کارهای مردانه و شجاعانه تان افکار بمراتب بیشتر از ٣ درصد را تغییر و تحول داده اید جای شکی نیست, شما خیلی وقت است که به هدفتان رسیده اید و انهایی را که باید آگاه میکردید, آگاه کرده اید, بنابرین در کارهیتان استوار باشید و به آن ادامه دهید و افراد زیادی هم هستند که شجاعانه در راه افشای ظلم و آگاهی مردم قدم بر میدارند, باطل رفتنی است, فقط دیر یا زود دارد. پشتیبان شما اصلا کم نیست, اگر سپاه شما را اذیت کند این نشانه آن است که آنها باطل هستند, چرا که شما نه سلاحی در دست دارد و نه دنبال کار تروریستی هستید, آزادی بیانتان را اعمال میکنید, آزادی که اگر مخدوش گردد نشانه دیکتاتوری و حماقت دشمن شما خواهد بود.

     
  36. جناب آقای نوری زاد!
    از شما تمنا دارم این یادداشتم خطاب به بازجوی خودتان را منتشر کنید چون معلوم شد مطالب را می خوانند لذا یادداشت ها را نیز خواهند خواند.

    جناب افسر ارشد اطلاعات!
    سلام
    بنده خوشبختانه تاکنون زلفم به زلفان شما و همکارانتان گره نخورده است و اگر خدای ناکرده روزی گره خورد بااینکه چیزی برای مثلاً اعتراف ندارم اما هرچه بخواهید را خواهم گفت البته من هیچوقت کاری نمی کنم که سر از اینجور جاها دربیاورم چون به هیچ ارزشی بالاتر از حفظ جان خودم اعتقاد ندارم. یعنی برایم ثابت شده که واقعاً هیچ چیز ارزشمندی وجود ندارد و این را حداقل شما و همکارانتان اگر نه به زبان که با دل با من هم عقیده هستید. این آقای نوری زاد هم مخش تعطیل شده و بی خودی دارد هم برای خودش و هم برای شما دردسر درست می کند. و الا با موقعیتی که داشت الان بهترین زندگی را باید برای خودش و زن و بچه اش درست می کرد. در ضمن من از نوشته های نوری زاد فهمیدم که شما اصل جنستان خوبه و خورده شیشه هایت کمتر از من است.
    از مقدمه می گذریم می خواهم چندکلامی نصیحتت کنم. چیزهایی را می خواهم به شما بگویم که خود عمل نمی کنم چون من از مبلغان دینی اینگونه نصیحت کردن را به خوبی آموخته ام. دوست عزیزم و برادر دینی و فکریم! لاید در خانواده و اقوامتان جوانان زیادی را دارید که به شدت مخالف شما و اعمالتان هستند، شاید حتی فرزندانتان هم مخالف شما باشند و شما را قبول نداشته باشند. آیا فکر کرده اید که تا چند سال آینده که شما پیر و بازنشسته شدید (اگر انشاءالله فیض زندگی نصیبتان شود و شهید نشوید) رفتار این جوجه های امروز و مردان و زنان میان سال فردا با شما چگونه خواهد بود؟ آیا فردا روزی که دیگر کاری از دستتان برای دوستان و آشنایانتان بر نیاید فکر می کنید کسی تحویلتان خواهد گرفت؟ همین الان که مثلاً برای فلان فامیلت جایی رو می اندازی و کارش را راه می اندازی پشت سر ناسزا نثار می کند. تاحالا فکر کرده ای که این همه امکانات و فلان و بهمان که به خاطر خدماتتان به شما می رسد نصیب کسانی می شود و کسانی بهره اش را می برند که فردا قرار است با زخم زبانشان در ایام پیری سرکوفتتان بزنند؟ امروز اگر یک احترامک ظاهری دارید بخاطر موقعیتتان است. آیا فکر می کنید این وضعیت تا چند سال و چقدر دوام خواهد آورد؟ مطمئن باشید دوام نخواهد آورد. اگر امروز شما بازجوی این رژیم هستید و هنوز بازجوی رژیم بعدی نشده اید! به این دلیل است که در سال 88 موسوی و کروبی شعله اعتراضات را کم رونق کردند و در 25 خرداد 88 مردم را دعوت می کردند که بعد از غروب افتاب به خانه هایشان بروند نه اینکه فکر کنید سرکوب ها و کشتارها کاری کرد نخیر، کافی بود موسوی و کروبی بگویند در خیابان بمانید تا سرنوشت این مسوولان نامبارک عبرتی شود برای حسنی مبارک. ولی اینطور نیست که تمام شد و رفت، دور نخواهد بود که شما و همکارانتان در به در در بازداشتگاه ها و کهریزک ها، سردخانه ها و گرمخانه ها دنبال فرندانتان و یا برادران و خواهرانتان بگردید (من که خوشبختانه خانواده ندارم و راحت). پس نکنید این کارها را. چرا شما در نوک پیکان حمله باشید و فحش و ناسزا و تنفر مردم را به جان بخرید و عشق و حالش نصیب امثال رحیمی، ب.ز، خاوری، لاریجانی ها، مشایی و … شود؟ من کاملاً مادی با شما صحبت کردم که درک کنید. از خدا و پیغمبر و قیامت و شرع و اینها هم صحبت نکردم چون خودمم هم از اینجور حرف زدن خوشم نمیاد و تعارف رو کنار گذاشتم. شرع و اخلاق و پاکی و درستی و پاکدستی و اینها حرف های پای منبری است و به من و تو و همفکرانمان ربطی ندارد حتی به خود صاحب منبر هم ارتباط پیدا نمی کند.
    مخلص شما بازجوی عزیز هستم و از آقای نوری زاد هم می خواهم که موقعیت شما را درک کند و با رفتارهایش باعث تضعیف موقیعت تان نشود.

     
  37. جناب نوری زاد عزیز

    باز با این جمله آخر ما را گیج کردید که آیا این خواب بوده است یا بیداری! من فرض را بر بیداری می گذارم و حتی اگر خواب بوده احتمالا نتیجه تجربه بازجویی شما در زندان است.

    این بازجوها بازیهای روانی را خوب بلدند و از هر وسیله ای برای تخریب و خورد کردن شخصیت طرف مقابلشان استفاده می کنند. من کسی را نمی شناسم که اراده ای در حد شما داشته باشد ولی حتی شما هم در بعضی جاها کم آوردید. نگران نباشید، او نقشش را خوب بلد است و با این بازیها شما را قویتر خواهد کرد. او را به شکل حریف تمرینیتان ببینید. اینها آنقدر مار خورده اند که افعی شده اند پس از آزردن دوست بازجویتان ابدا مکدر نشوید.

    من یک لحظه خودم را جای شما گذاشتم و دیدم که اگر جای شما بودم حتما کار به کتک کاری می کشید. با هل دادن و تحقیر می خواسته شما را تهییج کند و طبیعتا اگر شما مقابله به مثل می کردید هم کتک را می خوردید و هم پرونده قطوری از عدم تعادل روانی با گواهی پزشک برایتان صادر می کردند. آفرین بر شما که به این بازی کثیف تن ندادید.

    شما پیروزید

     
  38. با سلآم
    فکر می کنم سازمانهای اطلاعاتی کشورهای دوست هم با پدیده ای مثل شما مواجه نشده اند ودوستان ای کیو ۸۰ هم موندن توش خدا قوت

     
  39. آقاي نوري زاد!
    تند نرويد! مگر خود شما بارها ننوشته ايد كه در بين همين اطلاعات و سپاه انسانهاي بسيار شريفي وجود دارند؟! آيا به نظر شما يان بازجو يا افسر ارشد از كدام دسته است؟! آيا شما دوست داريد ديگراني با شما محاجه كنند؟! مگر مرز دوستي شما با وي در محبت امام حسين عليه السلام نيست؟! چرا يادتان نمي آيد از روزهاي گذشته خودتان و اينكه شما هم در همين دسته بوديد و دستتان هم خوني نگرديد هرگز. من اگر جاي شما بودم به احترام نيتهاي پاك و دلهاي عاشقي كه در اين وزارت نفس مي كشند، و در عين حال خود نيز از اين شكاف به وجود آمده نارات و گاه نگران هستند، كمي بيشتر رعايت مي كردم…

    ————–

    سلام رهگذر گرامی
    من در ابتدای نوشته، کل نوشته را به چه کسانی تقدیم کرده ام؟
    من نیز با شما موافقم. صد درصد.
    با احترام

    .

     
  40. سرکار خانم آنیتای گرامی

    پاسخ شما را در مورد نوشته جناب بیژن رادان در همان پست “همچنان قدم زدن جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات” دادم. آن را ملاحظه بفرمایید.

    با احترام

     
  41. با درود

    آقای نوریزاد گرامی این را در نظر داشته باشید. این که وزارت اطلاعات در حال حاضر اینچنین با شما برخورد می کند . نه از روی رویه و شفقت یا برخورد اسلامی است. نه . این به خاطر این است. که اینان در ادامه مذاکرات هسته ایشان می خواهند گزک را از دست غربی ها بگیرند .که به اینان به خاطر حقوق بشر گیر ندهند . تا ار نو بتوانند روزی چند میلیون بشکه نفت بفروشند و بخور بخور را شروع کنند. این را مطمئن باشید این /////(جمهوری اسلامی) اگر شرایط مانند قبل بود در طرفت العینی شما را سربه نیست می کرد.اینان به خاطر یک روزنامه دخترکی 16 ساله را اعدام کرده اند. البته////
    اینهم اشتباه است که خیال کنیم “روحانی” از جنس دگر است که مدعای آن موضع گیری اش در مورد 9 دی کذایی اشان و دروغ های شاخدار “روحانی” در خوزستان است. البته ////////ایادی جمهوری اسلامی بسیار و بسیار بیش از این ها است. و روزی که ایران از دست این آدمخوران آراد شود هزاران هزار کتاب در مورد خیانت ها و جنایت های اینان به کشور نگاشته خواهد شد.

    پروردگار این سرزمبن را از شر دروغ و خشکسالی و مزدوران و وطن فروشان /////////// برهاند

     
  42. نه نوری زاد جان شما دوستی رو نیازردی
    بلکه چهره یک بازجوی متعصب و عبوس رو برای ما شرح دادی ،شک نکن

     
  43. نوريزاد عزيز ، شما نه منافق هستي و نه مزدور
    شما شهروند سالم و پاك اين كشور هستي .
    أون بنده خدا كه اسمش را بازجو يا كارشناس يا أفسر ارشد يا هر چه كه بگذاريم نيز مثل شما شهروند است پاك و سالم البته بيرون از محيط كارش و فقط فرقش اين است بخاطر يك لقمه نان خواسته يا نا خواسته أسير إفرادي شده است كه نمي خواهد كسي از اين أسارت مطلع بأشد . او انسان محترمي است تا زماني كه كسي از گرفتاري و أسارت او مطلع نبأشد و به محض اينكه شما مطلع شدي عصباني شده است چون أسارت ش را به يادش آوردي . البته شايد هم پنج شنبه روز استراحت و يا تعطيلي أش را خراب كرده اي چرا كه مثلا در راه شمال يا استراحت گاهي با خانواده بوده كه زنگ زده اند بيا فلان جا و كامش تلخ شده كه اي بابا اين مرتيكه منافق نوريزاد برا ما زندگي نذاشته و دليلش هم دست ندادن با شما است .
    مطمين باش در راهي كه قدم برداشتي سر بلند بيرون خواهي آمد

     
  44. می دانید پشت شیشه ماشین مطلب نوشتن قانونا ممنوع است به دوست افسر ارشد بفرمایید

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2544 seconds.