سر تیتر خبرها
شکایت مجدد اطلاعات از نوری زاد به اتهام ” ایجاد مزاحمت”

شکایت مجدد اطلاعات از نوری زاد به اتهام ” ایجاد مزاحمت”

دیروز – چهارشنبه بیست و پنجم دیماه – باز رفتم سراغ قدم زدن. کجا؟ همانجا، جلوی درِشمالی وزارت. برنامه از اینجا شروع شد که رفتم طرفِ کیوسک نگهبانی تا به سرنگهبان خبر بدهم من فلانی هستم با جناب وزیرقرارملاقات دارم هماهنگ کنید بروم داخل که همان سرنگهبانِ آشنا ازدورمرا دید و برایم دستی تکان داد و به من فهماند که شما بیرون بایستید من خودم خبرشان می کنم. چند قدمی را که داخل وزارت شده بودم بازگشتم و رفتم سرِ جای همیشگی و شروع کردم به قدم زدن. دیدم ای دل غافل، درست همانجایی که من قدم می زنم دو تا دوربین به یک ستون بلند فلزی نصب کرده اند. که یعنی نوری زاد حواست باشد تکان بخوری تحت نظری. چون هوا سرد بود مجله ای را که همراه خود داشتم به شکم بستم تا بتوانم دو دستم را در جیب کاپشن فرو ببرم و گرمشان کنم.

ظاهراً برادران قصد خروج نداشتند ونمی خواستند با من هم سخن شوند. درجا زنگ زده بودند به کلانتری که بیایید و فلانی را ببرید. آنقدررفتم و برگشتم تا ساعت دوازده ظهرشد. دیدم اتومبیل پلیس آمد. تیز رفتم سراغش و به صورت گروهبانی که جلو نشسته بود لبخندی زدم و درعقب را گشودم تا داخل شوم. گفت: کجا؟ گفتم: مگر نمی خواهید مرا به کلانتری ببرید؟ گفت: فعلاً بگذار ببینم اوضاع ازچه قرار است. گروهبان پیاده شد و رفت سمت در و با بیسیم تماس گرفت. راننده ی اتومبیل پلیس که سرباز وظیفه بود مرا فرا خواند. رفتم جلو. به شکمم نگاه کرد وپرسید: این چیه زیرکاپشن گذاشتی؟ با لبخند گفتم: چیزی نیست، من بخودم جلیقه ی انتحاری بسته ام. پرسید: برای چه اینجا ایستاده ای؟ داستان را برایش تعریف کردم. که نزدیک به پنج سال است اموالم را برده اند و نمی دهند. البته بحث اضافی بیهوده می نمود. آنهم برای سربازی که ازسرِکنجکاوی می پرسید. به چند پرسشش پاسخ گفتم تا به اواحترام گذارده باشم.

رفتم سر وقتِ قدم زدنِ خودم. انتظارداشتم برادران بیایند و شکایت نامه ای تنظیم و تحویل مأمور کلانتری بکنند تا کاردرمسیرقانونی اش پیش برود. کمی بعد دیدم ای دل غافل، از برادران که خبری نشد، اتومبیل پلیس هم راهش را کشید و رفت و مرا با کلی حسرت بجای نهاد. من که به گروهبان گفته بودم: کلانتریِ شما درکنارهمه ی خوبی هایی که دارد، دستشوییِ خوبی هم دارد. خلاصه من ماندم و قدم زدن و اراده ای که تمامی نداشت و به قدمهای من استحکام می بخشود.

یادم رفت این را بگویم که پیش از آنکه ماشین پلیس برود، دخترجوانی با صورتی خندان به سمت من آمد و سلامم گفت و پرسید: آقای نوری زاد؟ گفتم: بله. دخترجوان تا آمد ابراز شادمانی کند و باب گفتگو را باز کند با اشاره به او فهماندم که: برو! کمی جا خورد. گفت: من دیدم اینجا ایستاده اید آمد بشما سلام بگویم و احوالتان را بپرسم. گفتم: دخترم، تشکر، من برای خودت می گویم. برو نازنین. ببین دو تا دوربین بالای سرما کارگذاشته اند. اتومبیل پلیس هم که هست. قبول کرد که من نگران خودِ اویم. سری تکان داد و رفت. اوکه رفت، احساس کردم بشدت مغبونش شده ام. مغبونِ آن لبخند وشادمانیِ صادقانه وزلالی که بسرعت برصورتش ماسید و محوشد.

یک دوست قدیمی با اتومبیل پرایدش آمد که رد بشود، مرا دید وپیاده شد و اصرارپشت اصرارکه بیا برویم. کجا؟ خانه ی ما، که همین نزدیکی هاست. یک نیمساعتی هستیم و من خودم برت می گردانم همینجا. قبول کردم. دررا بازکردم و نیم تنه ام را دادم داخل تا درکنارش بنشینم که ناگهان دیدم یک پلیس ازترک یک موتورپیاده شد و برای من دست بلند می کند. چه شده؟ برویم کلانتری. چه خبری بهترازاین؟ با اتومبیل همان دوست قدیمی راه افتادیم طرف کلانتری. ازدوستم خواهش کردم برگردد. چرا که داخل شدن آدمها به تشکیلات انتظامی و امنیتی اگربه اراده ی خود انسان باشد، بیرون آمدن ازآنجا به اراده ی دیگران بند است. دوستم پذیرفت.

درکلانتری، به اصرارِهمان سرگروهبان با اخلاق وپرانرژی.، رفتیم طبقه ی پایین سالن غذاخوری. هرچه گفتم من جزوآمارشما نیستم نکند غذای یکی دیگرباشد، گفت نه حتماً باید ازغذای ما مستضعفان بخوری. یک دوسه ساعتی سپری شد درکلانتری. مادری آمده بود ریزریزاشک می ریخت. دخترسیزده ساله اش دوشبانه روزازخانه بیرون زده بود. دوپسرشانزده ساله را دیدم که گرفته بودند وانداخته بودند داخل سلولی کوچک. سلولی موقت مثل این فیلمها درکنج سالن اصلیِ کلانتری. با میله هایی قطوروعمودی. این دوتا جوان شانزده ساله آنچنان زانوانشان را دربغل گرفته بودند که جگرِآدم کباب می شد. باهم پچ پچ می کردند واحتمالاً حرفهایشان را یکی.

بعداً ازهمان گروهبان خوش اخلاق پرسیدم داستان این دخترسیزده ساله و آن دوپسرشانزده ساله چه بوده، که گفت: این دوتا پسر، دوشبانه روزاین دختررا درآپارتمانی نگهداری کرده اند. دخترک اصراردارد که من خودم خواستم بروم، مادرِگریان دست بشکایت برده که نخیر قضیه آدم ربایی است. البته آنچه که دیدم رابطه ی پوک وهیچِ این دخترک با مادرگریانش بود. هیچ سخنی بینِ اینها رد وبدل نمی شد. یعنی دخترک کمترین اعتنایی به اشک های مادر نداشت. کمی که گذشت، پدرازراه رسید. دختررا دیدم که به پدرمتمایل تراست. معلوم بود که این زن ومرد ازهم جدایند و دخترک با مادرش زندگی می کند ورابطه ی درستی بین شان برقرارنیست. دخترک به سربازی گفته بود: من درفیس بوک با اینها آشنا شدم وخودم خواسته ام که به دیدنشان بروم وپیششان باشم. البته من بعداً ازگروهبان خوش اخلاق پرسیدم اتفاقی هم افتاده بین این سه نفر؟ که سرتکان داد وگفت: خوشبختانه نه.

رییس کلانتری دستورداد درکمال احترام برای من گزارشی بنویسند ومرا با احترام به دادگاه ببرند. این را جلوی خودم به افسران ودرجه دارانی که به صحبت های دوجانبه ی من و رییس کلانتری دل سپرده بودند، گفت. همان گروهبان خوش اخلاق مأمورنوشتن گزارش شد. بازیک ساعت دیگرهم گذشت. این اوقات طلایی ازآن روی درکلانتری سپری می شد که قاضی کشیک مستقردردادسرای رسالت به این زودیها نمی آمد. سرانجام رفتیم اما.

یک ماشین دربست گرفتیم بحساب خودمن. پرونده را داده بودند دست سربازی که اهل رامشیرخوزستان بود. وچه نازبا لهجه ی عربی اش با بستگانش تلفنی صحبت می کرد. وقتی دانست تمام شهرهای خوزستان را یک به یک زیرپا نهاده ام ازشهرخودش رامشیرپرسید. پرونده ی رامشیررا گذاشتم کف دستش. چه لذت می برد آنجا که ازنداری های رامشیرمی گفتم. برای او، همین که اسم رامشیراززبان همچومنی برمی آمد مهم بود. ونه داشته ها ونداشته هایش.

رفتن به دادسرا ومعطلی درهوای سرد وتاریکیِ شب، با شلوغی ملایم و روبه افزایشِ مردمی که هریک به گونه ای درگیرزندگی ومشقات قضایی اند همراه است. جوانی را دیدم دستبند به دست ازیک خانواده ی نسبتاً متمول که سربازی مثل سایه همراهش بود. بستگانش با یک اتومبیل کمری آمده بودند ببینند برایش چه می شود کرد. سربازکه تجربه داشت گفت: باید وثیقه جورکنید که اگروثیقه نداشته باشید قاضی می نویسد تحت نظریا زندان. فردا پس فردا هم که پنجشنبه جمعه است رفت تا شنبه. حالا چکارکنیم این وقت شب؟ چاره ای نیست. باید وثیقه جورکنید. تازه وثیقه ای که اگرخانه ومغازه است کارشناسی هم شده باشد.

یکی درآمد که من یک تلفن به شما می دهم زنگ بزنید به یکی وثیقه می آورد منتها صدی فلان می گیرد. زنگ بزن بیاورد هرچه بخواهد می دهیم مطمئن که هست؟ بله، کارش همین است. زنگ زدند. بیست دقیقه ی بعد آمد. سواربرموتور با یک کیف که بندش را به گردنش آویخته بود. قرارشد که مرد موتوری یاهمان وثیقه گذار، داییِ پسرِجوان – متهم – باشد. مشخصاتی را هم که ازاسم وفامیل بستگان درجه ی یک نوشته بودند به دستش دادند تا بخواند وحفظ شود.

یک ساعتی نیزازاین ماجرا گذشت. شد سه ساعت. که ما همانجا درسرما معطل مانده بودیم وهنوزقاضی کشیک نیامده بود. من برسم همیشگی شروع کرده بودم به قدم زدن دراین سه ساعت معطلی که ناگهان دیدم جنب وجوشی درمردم مستأصل وخاموش پدید آمد. چشم های بی رمق گشاده گشت وسرهای خمیده برکشیده شد ونشستگان برخاستند وایستادگان به تکاپودرافتادند ولب های خاموش به پچ پچ درآمد. واین یعنی که قاضی کشیک آمده.

ومن، نیمساعت بعد با همان سرباز رامشیری داخل یک پیکان کرایه ی فرتوت بودیم که راننده اش مشهدی بود واین سربازومقصدش را نیک می شناخت وخودش می گفت سنگ کارخبره ی ساختمان است وحالا که هوا سرد شده به رانندگی روی آورده. درراه همسرش زنگ زد وپرسید کجایی؟ به دروغ گفت طرف های میدان ونک. زن چیزهایی گفت ومردمشهدی بریده بریده به زبان ترکی جوابش داد ومکالمه پایان پذیرفت.

راننده با لهجه ی شیرین مشهدی اش برآشفت وگفت: یک بارنشد این زنِ ما زنگ بزند وبگوید خسته نباشی مرده ای زنده ای. هردفعه که زنگ می زند فی الفوربا توپ وتشرمی پرسد الان دقیقاً کجایی. این را بخروآن را بخر. یک لیست بلند بالا ردیف می کند واصلاً هم نمی پرسد کارو بار امروزت کساد بوده نبوده. راننده را که درجاده ی یک طرفه ی حق بجانبی اش گازمی داد وپیش می رفت آرام کردم وگفتم: دوست من، به زنها باید حق داد. اغلب آنها تمام این ساعاتی را که من وشما درگردش ورفت وآمد وخوش وبش با این وآنیم واسمش را زحمت می گذاریم که ای بسا زحمت نیزهست، درخانه محصورند وبه امیدی این روزها را شب می کنند که بنیان خانواده ازهم نپاشد واساس زندگی محکم ترشود. کم کم به من حق داد وگفت: من خودم یک ساعت بیشتردرخانه می مانم می خواهم دق کنم تعجب می کنم این زنها چطوردریک چاردیواری شصت هفتاد متری تحمل می کنند چندشبانه روزپی درپی را.

سرباز را جلوی کلانتری پیاده کردیم. به اوگفته بودم که من بازفردا می روم جلوی وزارت اطلاعات با این که می دانم پنجشنبه است وشاید خبری نباشد اما دوستان حفاظت فیزیکی که هستند. وشاید این که بازفردا ممکن است من برای کلانتری وشماها زحمت فراهم کنم.

سربازکه رفت، من با همان پیکان کرایه ی فرتوت وراننده ی شیرین سخن مشهدی اش به سمت خانه راه افتادیم. راننده مشهدی صحبتش درباره ی نماهای سنگی وتخصص خودش درسنگ کاری نیمه تمام مانده بود. راستی چه دنیایی است این سنگ. حتی دل های سنگ. وآدم های سنگ. وعاطفه های سنگ. من مگرچه می خواهم بی انصاف ها؟

محمد نوری زاد
بیست وششم دیماه نود ودو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

13 نظر

  1. واقعا شما مایه افتخار هستید شما و آقای خزعلی این ها را بیچاره کرده اید

     
  2. بله! براستی ، بی انصافها! مگر ما چه میخواهیم؟ ظاهرا چون وزارت بنا نداشه بروش قبل با خشونت عریان وبه زشتی وضد انسانی آشکار برخورد کنه باشما، سپاه احساس کرده که از اقتدار تندروهای وصل با اندوه وحشتناک بی عقلی و پاز خشونت ونامردمی اونها کاسته شده وباید راساً وارد بشه وخودش مستقیم برخورد کنه با شما ! واقعا مگه شما چی میخوای جناب نوریزاد؟

     
  3. سلام جناب نوری زاد ارجمند خودمون! خدا بگم چیکارت نکنه جناب نوریزاد که علیرغم اینکه کلی دلمون گرفت وناراحت میشدیم موقع خوندن متن نوشته و بین من ورفقا بحث درگرفت که واقعا وزارت اطلاعات که بگفته خود وزیر جدید بنا داره با تدبیر وامید! با ملت وملتها مدارا کنه ووظیفه ذاتی خودش رو انجام بده بر اساس حتی همین قانون خودشون هم که شده، پس چرا اینگونه با شما ظلم وستم میکنند واموال بسرقت رفته شما رو پس نمیدهند؟! خلاصه اشک جمع شده بود تو چشمامون که یهو گفتی ماشین پلیس اومد ومن سراغش رفتم ولبخندی زدم ودری عقب روباز کردم که خودم سوار شم ولی گروهبان گفت کجا آقا؟! چنان خندیدیم که بچه بیدار شد وکلی دعوا شدیم… همین خنده باور کنید کافیه واسه رستگاری شما عزیز… رستگارید حتما اگه خدا بخواد ولی دعا کنید واسه همه…

     
  4. نظر دهندگان محترم
    هنگامیکه آقای خامنه ای رئیس دو قوه مملکت را به دست دو برادر از برادارن زمین و رانتخوار لاریجانیها میدهد معلوم است که ظلم جای عدالت را میگیرد. این است وعده های مجانی کردن این و آن و اباد کردن دنیا و آخرت. همانطور که امثال پرویز ثابتیهای ساواک آواره شدند این بازجویان ضد بشر و ضد ایرانی سپاه و بازجویان وزارت اطلاعات ضد بشری و ضد ایرانی نیز در زمانی نه چندان دور در دادگاه ملت ایران به محاکمه کشیده خواهند شد
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  5. سلام بر مظهرِ اراده ، استاد سخن و عمل ، نوری زاد عزیز .
    در اوج دلهره و عصبانیت از رفتاری که با شما عزیزِ دلِ برادر دارند ! و با دلی داغدار، به این جمله ات که رسیدم بشدت خنده ام گرفت :”دیدم اتومبیل پلیس آمد. تیز رفتم سراغش و به صورت گروهبانی که جلو نشسته بود لبخندی زدم و درعقب را گشودم تا داخل شوم. گفت: کجا؟ گفتم: مگر نمی خواهید مرا به کلانتری ببرید؟ گفت: فعلاً بگذار ببینم اوضاع ازچه قرار است…”
    استاد عزیز ، در این مدتی که با شما و سایتتون آشنا شده ام خیلی مطالب یاد گرفته و خیلی در تفکرات و رفتارهایم تجدید نظر کرده ام و از این بابت مدیون شما و خوانندگانِ فهیمتون هستم ! چیزی که مرا زجر میدهد رفتاری است که این به اصطلاح مسلمانان با شما و بقیه ی کسانی دارند که به نوعی گذرشان به اونجا افتاده ! گذری از روی جبر و نه بدلخواه ! واقعاً مگر شما و امثال شما چه میخواهید ؟ یک ذره دلِ خوش !و نیم ذره عدالت ! و یک چهارم ذره آزادی در چارچوب قوانین ! تاوانش اینهمه عذاب و دربدری است؟ این بود وعده ی بهشت موعود در این دنیا؟این بود درِ باغِ سبزی که سی و پنج سالِ پیش بما نشون دادند؟ هیهات ! هیهات ! افسوس بر عمری که به غفلت رفت! افسوس بر خونهائی که به ناحق ریخته شد ! بقول دوستی ، کاش یا در انقلاب کشته میشدیم یا در جنگ تا اینهمه زاویه گرفتن از اهداف اولیه ی انقلاب رو با چشم خود نمیدیدیم!
    بهرحال استاد گرامی هرجا که هستی و بهرکاری که مشغول ، در پناه حق ،و بدان که، یک ملت 70 میلیونی چشم براه نتیجه ی زحمات شما و امثال شما هستند .به امید آنکه فلک را سقف بشکافید و طرحی نو در اندازید ….

     
  6. “من مگرچه می خواهم بی انصاف ها؟”
    جناب نوری زاد عزیز
    این جمله آخرتان قلبم را لرزاند. باز شما که تا میان سالی با حکومت همراه بودید و مسلمان معتقدی هستید، تا حدودی احترامتان را نگه می دارند. امان از افرادی چون من که تا خودمان را شناختیم، در همان ابتدای جوانی، با این حکومت مخالف بودیم و ایمانمان هم چون کف روی آب به باد فنا رفت. اینها اصلا ما را جزو آدم حساب نمی کنند. نوجوان که بودم، با یکی از این سینه چاکان رهبری درون ماشین نشسته بودیم که چند دختر خانم که حجاب مختصری داشتند از جلوی ما رد شدند. این دوست ولایت مدار ما رو به من کرد و گفت اگر با اینها تصادف کردیم و کشته شدند اصلا نگران نباش، دیه آنها ده هزارتومان بیشتر نیست. وقتی تعجب مرا دید با خنده گفت که ارزش جان اینها به اندازه الاغ است (با عرض معذرت از تمام دختران این مرز و بوم). حالا همین آدم پزشک فوق تخصص است و سخت بر اعتقادات ولایی اش پای می فشرد. ببینید این آدمها صرفا به دلیل اینکه چند دختر معصوم حجابشان کامل نیست، ارزش انسانی برای آنها قائل نیستند چه رسد به آنهایی را که کافر می پندارند. اگر دستشان برسد ایده آلشان این است که همه ما را کفن کنند. جناب نوری زاد شما بزرگ مایید ولی حقیقتا من به هر آدمی که پای مذهبش را در مسائل روزمره زندگی اعم از اجتماعی سیاسی و اقتصادی وسط بکشد اعتماد ندارم. نه تنها من بلکه به گمان من خرد جمعی جامعه ما هم این قبیل دینداران را به شدت پس می زند. حاکمیت هم این را خوب فهمیده است و تا جایی که ممکن است می خواهد با زور و خشونت حکومت کند. هیچ حکومت ظالمی در جهان پایدار نمانده است و اینها هم بالاخره می روند. همه تلاش ما این است که این گذار هرچه آرامتر صورت پذیرد زیرا ما برای جان همه حتی همین اوباشان ولایت مدار هم احترام قائلیم. عموم اینها به دلیل نادانی است که از حکومت جور دفاع می کنند و در یک فضای باز و آزاد تبادل اندیشه به اشتباهاتشان پی می برند. ما می خواهیم چرخه خشونت در این ملک بلازده شکسته شود و فضایی ایجاد شود که انسانها فقط به دلیل انسان بودنشان حرمت داشته باشند نه به دلیل عقایدشان یا نژاد و مذهبشان. این محیط برای همه مناسب است حتی همین ولایت مداران.

    پایدار باشید

     
  7. نوری زاد عزیز من مطمئنم که یه روزی در فردای ایران آزاد مجسمه تو رو در برابر وزارت اطلاعات به عنوان نماد شرافت – آزادگی و آزادیخواهی نصب می کنن و اونجامحل بازدید وزیارت آزادیخواهان و شرافتمندان تمام دنیا خواهد شد .

     
  8. salame kordestan be to ey shir mard.kheili dost daram az nazdik, kordane dar aghosham begiramet o khaste nabashid behet begam.rahat por rahraw bad ostad

     
  9. ” یاران ” عزیز صحبت های شما، صحبت های ما بود. انگار از ته دل ما خبر داشتی و چنین زیبا نوشتی. باز هم بنویس. باشه؟

     
  10. ساواکیان دیروز و واواکیان امروز

     
  11. سلام استاد
    خوشحالم که متوجه شده اند شما از کلانتری و دادگاه واهمه ای ندارید بلکه راغب هستید تنها ابزار این سران حکومتی همینه زندان و بازداشت و تهدید ولی در مورد شما تیرشان به سنگ خورده و مجبورند با شما که نمونه ی یک انسان کاملید ، انسان گونه رفتار کنند.
    درود بر شما ما همیشه پشتیبان شما هستیم.

     
  12. اگر پرونده آن دو جوان و دختر به دادگاه برود ، مگر قاضی باور میکند که اتفاقی نیافتاده است ، با نگاه رایج به زن در بین دسته ای از متدینین حاضر در صحنه ، علم قاضی هم کفایت میکند . مگر خدا به داد این سه جوان برسد .

     
  13. واقعا این سئوال درستی است.مگر ما چه می خواهم بی انصافها که انقدر بر شما سنگین می آید؟ آیا تقاضای یک لبحند و یک همدردی از بزرگ این کشور خیلی زیاد است؟ آیا تقاضای رفتار مودبانه خیلی برای شما سنگین است؟ اینکه ما هم مثل آدمهای دیگر در دنیا باشیم و مثل انها بخندیم و بگریم و در حریم خصوصی خود آزاد باشیم این قدر وحشتناک است؟ ای هموطن بازجو، زندانبان، قاضی ، دادستان، وزیر، رئیس جمهور و ای هموطنی که با هم بزرگ شدیم و تو امروز رهبر منی و سر به ملکوت میسایی، خوب مگر من ایرانی بغیر از این که مرا آدم حساب کنی چیز دیگری هم خواسته ام؟ من زندگی و خانواده ام را دادم و تو را قدرت و حکومت بخشیدم. بمن گفتی از زمان رسول الله تا کنون چنین ملّت بزرگی نیامده. خوب خوش انصاف چرا با من چنین می کنی؟ چرا بابد بچه هایم معتاد و خودم بیچاره و در بدر و بلاتکلیف و بازیچه خنده های “لیدی اشتون” و “حسن اوباما” و “کری باشم؟ مگر من چه کرده ایم که نرخ دلار را باید سخنرانی “نتانیاهو” تعیین کند؟ خوش انصاف ، من هموطن تو هستم. ما با هم بزرگ شدیم. با هم مدرسه رفتیم با هم زندگی را شروع کردیم. حالا چطور دلت می آید که مرا بکشی، بزنی و بدبختم کنی؟ واقعا چطور دلت می آید. ای رهبر عزیز ، شما با بسیاری از ما ها هم سن و سال هستی، ما با هم بودیم.آیا باید بپذیرم که در تمام این سالها ما را فریب میدادی؟ نه نمی خواهم بپذیرم چون کلّ زندگی ام را این باور تلخ میکند. بیا ای هموطن..مگر ما چه می خواهیم؟ یک لبخند و یک احترام و یک ادب و انسانیت..فکر نمی کنی این ها را به ما بدهکاری

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 1825 seconds.