سر تیتر خبرها
امیدیه، و داستان خرابه ای به اسم آغاجاری

امیدیه، و داستان خرابه ای به اسم آغاجاری

یک:

نوشته های امروزم – نوزدهم دیماه نود و دو – را تقدیم می کنم به زندانی سیاسی:

ابوالفضل طبرزدی

ابوالفضل طبرزدی، یک جوان تیزهوش و فعال اهوازی است که هفت ماه در زندان کارون اهواز به تلخ ترین شکل ممکن آسیب دیده و حتی کارش به اعتصاب غذا و تبعات ناشی از بیماری اعصاب و روان و بستری شدن در بیمارستان می انجامد. اکنون او بیست وشش ساله است و بصورت ظاهر آزاد است اما آثار زندان هنوز که هنوز است با اوست. عزیزان ما اگرچه بعد از یک سال و چهار سال و ده سال از زندان آزاد می شوند اما تا مدتها باید خراش های روحی زندان را با خود حمل کنند. ابوالفضل طبرزدی، برادرزاده ی حشمت الله طبرزدی از فعالان سیاسی و زندانیان سیاسی است. من وقتی با این جوان دیدار داشتم، بخوبی دریافتم که حاکمان ما بیشترین استعداد را در هدر دادن سرمایه ها و خراشیدن عاطفه ها و منزوی کردن نسل های فهیم ما دارند. برای ابوالفضل طبرزدی – که پدر ومادرش هرکدام از نام آوران جبهه و جنگ بوده اند – سلامتی و بهروزی آرزو می کنم. وقتی دانستم پدر ابوالفضل نود ماه و مادرش سی ماه سابقه ی حضور در جبهه ها را داشته اند سر به زیر افکندم و به روح پدر و مادر حاکمان بی خرد این سرزمین غارت شده صلوات فرستادم.

محمد نوری زاد
نوزدهم دیماه سال نود و دو – اهواز

دو: 

امیدیه شهری با ظرفیت های فراوان

اسم امیدیه را فراوان شنیده بودم اما تصورنمی کردم درسابقه ی صنعت نفت کشورمان سهمی قابل داشته باشد. هرچه اما به امیدیه نزدیک می شدم این تصورِخامِ من جایش را به تصویری ازگنج های پنهان و آشکارِامیدیه می سپرد. دراطراف این شهر، چاهها وتآسیسات ولوله های انتقال نفت آنچنان دمِ دست اند که شما را ازفروشدن به دیگرقدروقیمت های این شهربازمی دارد. ردّ حضورانگلیسی ها درصنعت نفت ایران ومعماری هماره ی آنان درجنوب، همچنان دراین شهرحیّ وحاضراست ومورد استفاده.

امیدیه را درمجموع شهری سرِپا یافتم. گرچه مهاجرین جنگیِ آمده ازاطراف آبادان وخرمشهر، عمدتاً قشرمحروم وبیکارومعتاد آن را رقم می زنند اما ازآنسوی که به این شهربنگریم، خواهیم دید که امیدیه ازآسیب های کمتری – نسبت به سایرشهرهای خوزستان – دررنج است. زمین های وسیع ومسطح، وکشت وکار- عمدتاً گندم – امیدیه را به سرسبزیِ دلنشینی دراین فصل نشانده است. امیدیه بخاطرهمین زمین های مسطح و وسیع، به سرعت ازهمسایه ی کهن سالش – آغاجاری – جلوافتاده است. آغاجاری بخاطرنداشتن زمین، گویا درهمان چهل سال پیش جا مانده و نرم نرم بچشم خود دیده که همه ی داشته هایش را به امیدیه می کوچانند.

روزی که من درامیدیه بودم، روزنهم دیماه بود. روزی پوک، با پوسته ای اما رنگین. جوری که اگردریک گزینش مقطی به جنوب وشمال وشرق وغرب امیدیه می رفتم ومثلاً ازچهل پنجاه نفرمی پرسیدم امروزچه روزی است، مشکوک به صورت من نگریستند وپاسخهایی می دادند که ازآن پاسخ ها همه چیزبیرون می ریخت الا نه دی.

محمد نوری زاد
نوزدهم دیماه نود ودو – اهواز

 

آغاجاری، شهری بی صاحب ورها شده!

آغاجاری را شهری رها شده و بی صاحب یافتم. شهری که گویا بنا به هردلیل – که حتماً ناجوانمردانه است – بحال خود وانهاده شده است. شهری جامانده درمثلاً سی سال پیش. شهری که همه ی دارایی اش نفت وگازاست و: خاطره ی سالهای خوشِ دور. شهری که مردمان کهنسالش با خاطراتِ خوشِ ناشی ازحضورانگلیسی ها دراین شهروشهرهای اطراف زنده اند. شهری که ردّ پایی ازبرکات جمهوری اسلامی درآن یافت می نشود. شهری که انگاربه افغانستان متعلق است. شهری که رمقش را کشیده اند ومچالگی اش را بجای نهاده اند. شهری که نمی دانم نمایندگانش درمجلس چه می کرده اند دراین سالها. شهری که گویا در ورطه ای از رودربایستیِ مسئولان پادرهوا مانده است. رودربایستی ازاین روی که: این شهرآیا درنقشه ی جغرافیای کشوربماند یا نماند. روزنهم دیماه بود که من آواره ی تنها خیابان افسرده ی این شهربودم. ومتعجب ازاین که: این مردم، چرا باید روز9 دی را پاس بدارند وبرای دیگرانی که اسمشان فتنه گراست مشت گره کنند وبرای سرنگونی شان شعاربدهند.

محمد نوری زاد

نوزدهم دیماه نود و دو – اهواز 

 آغاجاری وداستان کلانتری رفتن و دادگاه رفتنِ من

هنوز بیست دقیقه نبود که رسیده بودم به ویرانه ای به اسم آغاجاری. می رفتم و عکس می گرفتم و دست برپشت دست می زدم که آیا این است وضعیت شهری که ازدلش نخستین شعله های نفت وگازبرکشیده شده؟ وآیا این است وضعیت شهری که همه جا را به یمن ذخایرزیرزمینی اش آباد کرده وچراغ سرزمین های دوری را روشن کرده وچرخهای بسیاری را بچرخش آورده؟ می رفتم وبه بانیان این نکبت بزرگ نفرین می کردم و ویرانیِ آغاجاری را با دوربین کوچک خود ثبت می کردم که ناگهان موتورسواری با لباس شخصی جلویم پیچید. بایست ببینم. خب؟ چرا عکس می گیری دوربینت را بده ببینم! بفرما این هم دوربین. چراعکس می گرفتی؟ چه ایرادی دارد؟ مگرمن ازسانتریفیوژهای نطنزوسایت های هسته ای فُردوعکس گرفته ام یا ازمکان های مخفیِ موشک های شهاب ودکل های محرمانه ی نفتی؟ نخیر، شما اجازه نداری عکس بگیری. سوارشو برویم! کجا؟ کلانتری. خب برویم. رفتیم کلانتری.

دوست ما که احتمالاً مسئول سیاسی عقیدتیِ شلخته سرایی به اسم کلانتری بود و سخت محتاج گرفتن ترفیع، فی الفورصورتجلسه کرد ومرتب برای من خط ونشان کشید که: می فرستمت دادگاه. ومن مرتب ازاو بخاطرانجام وظیفه اش تشکرمی کردم. این تشکرهای من بجای این که او را دلگرم ترکند، اورا برمی افروخت. این اخلاق من است که: درهمه جا به کسانی که درانجام وظایف خود مصرّومتعهدند سپاس می گویم. کاربه درازا کشید.

دوست عقیدتی وسیاسیِ ما باید با دادگاه تماس می گرفت وبسترترفیع خود را مهیا می ساخت. درهمان نگاه نخست دانستم که این شلخته سرایی که اسمش کلانتری است، درمجاورت شرکت گازاست وگازندارد. ای عجب، درمهد گازباشی و درمجاورت شرکت گاز باشی و اسمت هم کلانتری باشد و گازنداشته باشی؟! سربازانی را دیدم که ازسرمای کهنه ای کزکرده وصورتشان کبود بود. احتمالاً بخاطرسرمای شب گذشته تا خود صبح لرزیده بودند. خوابگاه سربازان چه؟ بیغوله ای که مگر بکار نگهداری گوسفندان بیاید. تنگ وتاریک وکثیف وآشفته. افسرانی آمدند ومرا شناختند وبا دوست ترفیعیِ ما صحبت کردند تا مگرکاربا کدخدامنشی پایان پذیرد. دوست ما اما به فرستادنِ من به دادگاه اصرارداشت. لقمه ای گلوگیرنصیبش شده بود و نمی خواست به راحتی آن را ازکف بدهد. تجسمِ ترفیعِ درجه، انرژی مضاعفی را به تُنِ صدایش تزریق کرده بود. می نوشت وپیش می رفت وامضاء می گرفت وکاری به گفته ی دیگران نداشت. احتمالاً بعد ازمدتها یک چنین سوژه ای بچنگش افتاده بود ونباید آن را به مفت ازکف می داد.

رفتیم دادگاه. ودوست ترفیعیِ ما که دوربین کوچک من دردستش بود – بی اعتنا به نگاه پرسشگرِرییس دفترقاضی – مستقیم رفت داخل. ای عجب، پس رسته ی دوستِ ترفیعیِ ما بگونه ای است که می تواند مستقیم وبدون فوتِ وقت برود داخل. قاضی اما دست بکارپرونده ای بود ازدمِ صبح. وتا اکنون که ساعت دوازده ظهربود مشغول همان بود. دوست ما کمی بعد بیرون آمد. آرام وقرارنداشت. می رفت وبازمی گشت وبا اشاره به من به رییس دفترقاضی می گفت: ازهمه جا عکس گرفته. ازکجاها؟ ازاول شهرتا آخر شهر. ومحکم می گفت: ازتابلوی شهرداری هم عکس گرفته. انتظاربه درازا انجامید. دوست ترفیعیِ ما دوربین مرا به دست رییس دفترقاضی داد و خود بیرون رفت.

جماعتی بیرون ازاتاق قاضی و درراهرویی که هیچ نشانی ازنظم وانظباط نداشت درهم فشرده وچشم براه گشوده شدنِ درِاتاق قاضی بودند. یکی که دخترش را برای گرفتن مهریه آورده بود وپشت به دامادش نشسته بود می گفت: ازساعت هشت صبح اینجایم. به رییس دفترقاضی گفتم: شماها چرا برای وقت این مردم ارزش قائل نیستید؟ ساعت هشت صبح کجا ویک بعد ازظهرکجا؟ رییس دفترکه مرا شناخته بود توضیح داد: اگرمی گفتم بروفردا بیا خوب بود؟ درست که هشت صبح آمده اما کارش همین امروزراه می افتد. وخود ازاین ادلّه ی محکم نتیجه گرفت: این بهتراز” امروز برو فردا بیا ” ست.

عده ای ازسربازان وکارکنان دادگاه که مرا شناخته بودند دراطراف من جمع شدند. این یکی گفت: من سفرشما را دنبال می کنم، چرابه شهرما نمی آیی؟ آن دیگری پرسید: ازاین عکس ها چه استفاده می کنی؟ سومی اخم کرد: آغاجاری چی دارد که ازتهران کوبیده ای و آمده ای اینجا؟ با یک پرسش همه را به سکوت بردم: اگرگفتید رازفلاکت وبدبختی آغاجاری درچیست؟ هریک چیزی گفت. من اما گفتم: رازش دراین است که مختصری ازپول نفت وگازآغاجری به جای این که اینجا بماند و اینجا را آباد کند، درکنارپولهای دیگرما به سوریه وغزه و لبنان وجیب آقایان و آقازاده ها می رود. همه به جوش آمدند تا دراین بحث متفاوت سهیم باشند. رییس دفتراحساس خطرکرد وهمه را به سکوت خواند. با این جمله که: بنده های خدا این آقای نوری زاد آزاد است هرچه بگوید، شماها چی؟ وادامه داد: بحث سیاسی ممنوع! این شد که همه ساکت وپراکنده شدند.

دوست ترفیعیِ ما بازآمد وسرک کشید ورفت. سرآخرمرا به اتاق قاضی راه دادند. آغاجاری بود وهمین یک قاضی جوان. قاضی پرسید: ازکجاها عکس گرفته اید؟ گفتم: ازسطح شهر. گفت: باید دوربین چهل وهشت ساعت بماند وبرود اطلاعات تا عکسها را کنترل کنند. گفتم: این دوربین ابزار کارمن است. من ازآغاجاری ده یازده تا عکس گرفته ام. شما خودتان این عکسها را ببینید اگرمشکل داشت من ودوربین مال شما، اما اگرمشکلی نداشت من بروم دنبال کارم. گفت: تعهد بده که دیگرعکس نگیری. گفتم: هرگز. ازاینجا بروم بیرون عکس می گیرم. بیرون ازاتاق قاضی دوست ترفیعیِ ما با صورتی پرازپرسش به من وسربازی که همراهم بود نگریست. قرارشد محتوای عکسها را صورتجلسه کنند. زحمتش بعهده ی دوست ترفیعی ما افتاد. ازرییس دفترکاغذ وقلم و کاربُن گرفت و محتوای عکسها را نوشت. یک به یک.

دوربین را به من تحویل دادند. کارت شناسایی ام اما درجیب دوست ترفیعی بود و دلش نمی آمد آن را به من پس بدهد. رفتیم بیرونِ دادگاه، یک وانت دوکابین منتظربود. برادران بودند. دوست ترفیعی ازمن خواست کمی دوربایستم. وخود رفت و سردرداخل کابین برد. کمی بعد برادران که دونفربودند بیرون آمدند. دوست ترفیعی مجدداً دوربین را ازمن گرفت. وهرسه رفتند داخل دادگاه. من نشستم بررکاب اتومبیلشان. کمی بعد هرسه بازآمدند. یکی ازبرادران روبه من گفت: مجبوری؟ منظورش را نفهمیدم. بازتکرارکرد: مگرمجبوری؟ واین یعنی: آزادی برو. دوست ترفیعیِ ما انگار که تکه ای ازجانش را بخواهد به کسی بدهد دست برد و کارت شناسایی ام را پس داد. واین یعنی ازترفیع خبری نیست. تیرش به سنگ خورده بود.

 محمد نوری زاد 

نوزدهم دیماه نود و دو – اهواز

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

12 نظر

  1. سلام جناب نوریزاد اولا خوش امدی به آغاجاری و شرمنده ایم بخاطر برخورد نیروی انتظامی و غیره ، یه دنیا حسرت خورده ام که امدی آغاجاری و عدی زیادی بیخبر از جمله خودم . بزرگوار آغاجاری آنقدر مصیبت و قصه دارد آنقدر به این شهر و مردمش ظلم و ستم شده است که قابل توصیف نیست به هر ممنون برادر

     
  2. دمت گرم زدی تو حال آقای ترفیعی….نوری زاد تکی داری شب شکنی می کنی و جهل رو نابود می کنی

     
  3. شهروند شهر ستان اغاجاری

    سلام اقای نوری زاد باتشکر وقدردانی از شما که به شهرمان امدی وعذرخواهی میکنم که این چور باشما برخورد کردن برادران قلچماق ناجا. این شهر ناگفته فراوان دارد .این شهر در صنعت نفت و ایثار شهادت وملی کردن نفت نقش موثرداشت ولی چه فاید صعت نفت زری به این شهر داد نمیشود.نفتی که زمانی میگفتن انگلیسها وامریکاه میبرن .حالا لبنان وسوریه میخورنش .زمانی میخواستن شهر اغاجاری به گوچ اجباری جا به جا کنن نتوانستن واین شد که وزارت نفت ودولت بااین شهر بد شد امکانات به این شهر نمیدان انگار مردمانی که توی شهر زندگی میکردن کافر بودن از لاز بهداشت وزیربنای شهری جادهی درفقر شدید قرار دارد شهر اغاجاری ۱۸۰ جاه فعال نفتی دارد ولی چه فایده شهری که هیچ امکاناتی ندارد ولی در سوریه مدرسه بیمارستان میسازن این حق این مردم نیست که توی ایران زندگی میکنن .۱۰۰از تاریخ این شهرنفتی میگذرد تازه یک سال پیش به اصطلاح شهرستان ش کردن تازمانی این بی عدالتی توی این مملکت است وضیعت این کشور اینچور است.شما خوب کاری میکنید که مردم را روشن میکنید تامردم فهمیده شودن متصفانه بعضی از مردم از حقوق اولیه خود اگاهی ندارن .این کار را ادامه دهید.باتشکر….

     
  4. man dar taeid harf agaye salim migam kakhe sefid az chizi nemitarse benabar in har chi mikhan mardom akse begirand valy masolan ma az zaher shodane kam karihaye khodeshon aba o vahshat darand. az efsha shodaneshon vahshat darand

     
  5. جناب آقای جاوید

    این مشکلی است بسیار قدیمی که نزد ایرانیان گویا همیشه بوده است. گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. فضول بود و به بسیجی گری و کمیته گری و آجان گری نیز پیراسته شد.

    چهل سال قبل در ایران دوست دختر و بعدا نامزد و بعدا همسر داشتیم و ماشین هم داشتیم و منزل هم داشتیم. لکن گاهی که به گردش یا صرف شام میرفتیم در تاریکی شب که نورهای تهران آنزمانها حالت رمانتیکی را داشت گردشی هم در بالای شهر انجام میدادیم و در جای باصفائی مثلا نزدیک پارکی که خلوت هم بود پارک میکردیم و در درون اتومبیل موسیقی گوش میدادیم و کمی هم درد دل میکردیم. هیچگاه بیش از ده دقیقه طول نمی کشید تا سرو کله مردی یا مردانی زمخت پیداشود که میپرسیدند اینجا چکار میکنید. تا آنجا که من تجربه دارم هیچگاه پاسبانی در بین اینها نبود. اینها همیشه فضولهای خودخوانده بودند که جوانها را تار و مار میکردند. حسادت بهر کسی که با دختری همراه بود میکردند. البته ریشه این مشکلات در آنجا است که اسلام و رسم و رسوم برای بیشتر مردم عرصه را چنان تنگ کرده بود که گاهی از بلوغ تا چهل سالگی و حتی بیشتر این امیال سرکش جنسی را در خود خفه میکردند و انتقامش را از کسانی میگرفتند که این کار را نمی کردند. جمهوری اسلامی لکن حالا به همه این سرکوفتگان سلاحی و مقامی داده است که در هر کار انسانها دخالت کنند. دینی که به همه کار مردم کار دارد از قبل از نهادن نطفه در رحم مادر تا هزاران سال پس از مرگ و سرانی که از استفراغ تا ادرار و مدفوع را هم در هزاران کتاب نوشته اند ملت را به جامعه ای تبدیل کرده اند که همه جایش خراب است.

     
  6. جناب نوریزاد

    من چهل و پنج سال است در اروپا زندگی میکنم. ده پانزده سال پیش آمده بودم ایران. با برادرم رفتیم در تهران گردش. از درون اتومبیل تفریحی عکس میگرفتم. از میدان بهارستان که بطرف سرچشمه میرفتیم برادرم که از بدو تولد در ایران بوده و تابحال پایش را از ایران بیرون نگذاشته بود گفت از اینجا عکس نگیر. پرسیدم چرا؟ گفت جلوی مجلس تابلوی عکسبرداری ممنوع نصب کرده اند. گفتم کشوری که از پارلمانش نتوان غکس گرفت، آن کشوری است بباد رفته.

     
  7. دوست و برادر عزيزم جناب اقاى نورى زاد عزيز
    در ابتدا واقعاً خوشحالم كه قدم بر ديدگان ما در اين شهر دور افتاده و سرشار از دزدى هاى مسولان محلى يعنى اميديه و اغاجارى گذاشتيد تشكر ميكنم . اى كاش ما زمان حضور شما را در اميديه ميدانستيم و ميتوانستيم بهتر و بيشتر شما را با مشكلات اين شهر اشنا كنيم . از چه شروع كنم و از كجا ؟؟؟ از بيكارى جوانان اين دو شهر با وجود اين همه صنايع و شركت يا از بالا بودن نرخ طلاق در اين دو شهر در امار كشور يا از دزدى مسولين و زدو بندهايشان و يا از بلاى جان اين مردم يعني گردو خاك . اخه چرا بايد جواناى اين شهر در اوج جوانى و نشاط بايد احساس پيرى و مردگى بكنن ؟ واقعاً نميدانم در مورد كدامين بدبختى سخن برانم !!!!! خيلى از مردم فكر ميكنن نفت داشتن يعنى ثروتمند بودن اما ارزوى ما اين است اى كاش نفت نداشتيم لااقل ميگفتيم نداريم نه اينكه ميگفتيم داريم ولي نه پول نفت ، بلكه بدبختى نفت را داريم الودگي و …..
    فقط يك خاطر از هزاران خاطره بد خود را مي گويم ديگر قضاوت با شما.
    زمانى تازه از خدمت سربازى اومده بودم با همان شور حال جوانى به توصيه پدر نزد يكى از مسولين شهر رفتم براى كار ، با هزار بدبختى وقتى گرفتم و موفق به ديدن ايشان شدم گفت در خدمتم گفتم جوانى هستم جوياى كار گفت كار ، خنده اى كرد و از پشت ميز كارش بلند شد دستم را گرفت و به فضاى باز بيرون رفتيم پاكت سيگارى از درون جيبش در اورد و سيگارى روشن كرد و همزمان با پوك اول سيگار گفت كار واسه چيته پسر جون تو هنوز اول راه هستى برو واسه خودت دختر بازيتو بكن هر وقت سير شدى بيا من ميذارمت سر كار ، منو بگو خشكم زده بود از اين جواب گفتم خوب دختر بازى هم پول مي خواد گفت از بابات بگير خوب .حالا اين بماند كه پسر خود اين اقا دم به دقيقه زنگ ميزد و براى شمال رفتن پول ميخواست كه ايشان هم جواب ميداد چشم پسرم ميريزم به حسابت . يعنى در تمام عمرم اگر اسمم يادم بره و حرفاى كه بهم زده شد هيچ وقت يادم نخواهد رفت .
    اين شد كه من تصميم دارم نه از اين شهر و نه از اين استان بلكه از اين كشور بروم . مى روم كه ماندن جايز نيست .
    دوستدار شما
    يكى از هزاران جوان نا اميد در شهر

     
  8. گزارش جالبي بود! اگر روزي همه مانند شما به پاي مسئولين بپيچند، حساب و كتابشان فرق خواهد كرد و پُست‏ها به دست پَست‏ها نخواهد افتاد!

     
  9. عجیب است عکاسی هم شده جرم!!! شما برید آمریکا(شیطان بزرگ) از همه جاها عکس بگیرید (غیر از اماکن نظامی و امنیتی) حتی جلوی کاخ سفید عکس بگیرید کسی حتی ازتون نمی پرسه چکار میکنید… حال در ایران از خیابان و تابلو شهرداری عکس گرفتن میشه جرم!!!

     
  10. یکی از مصائب حکومت ولائی این است که انسانها را به جان هم بیندازد. این هموطنی که ذکر کردید به تمام معنا قربانی همین ارشاد اسلامی است که ولایت فقیه آسمانی برای ما به ارمغان آورده. ما به هر حال باید بدانیم که همه ما از نوریزاد عزیز تا این هموطن ما که اینطور برای لقمه ای حاضر به بد رفتاری زشت با هموطن دیگرش است زخم خورده و قربانی این حاکمیت بغایت گمراه هستیم. شما همین سخنان اخیر رهبری را نگاه کنید واقعا چیزی از آن سر در می آورید؟ اصلا معلوم نیست که روی صحبتش با چه کسی است و که را می خواهد قانع کند. اصلا این فخاشی به آمریکا درست در ساعتی که معاون وزارت خارجه ما پشت میز با مقام آمریکائی و اتحادیه اروپا نشسته یعنی چی؟ اصلا ایشان برای توضیح به رفقایشان چرا سخنرانی میکنند؟ حب آنها را در بیت مکرّم جمع کنید و بگوئید به کی به کی قسم من از ترس تحریمها اجازه مذاکره ندادم..من بصیرتم آخر بصیرتها است… اینها تاکتیکی است..بعد که کارمان راه افتاد همه بر میگردیم سر جایمان..این چه نیازی دارد که این چنین فحاشانه با طرفی که بقول خودتان می خواهید شرّش را کم کنید حرف میزنید و الفاظ رکیک بکار میبرید؟ رهبری ایران شانس آوررده که اوباما و دیگران آدمهای بی چاک دهنی نیستند والاّ چیزی باقی نمی ماند. مثلا تجسم کنید این حرف را اوباما بزند که ما با یک حکومت شیطانی بنام ایران با رهبری بد دهن و مسئولینی دزد و مال مردم خور و دروغگو طرفیم که اهل هیچ پیمان و قرار دادی هم نیستند. اصلا حزفهایشان دو زار هم ارزش ندارد.آدم کشی برایشان مثل آب خوردن است و مردم خود را به جای پیک نیک به مراسم اعدام عادت داده اند. فتوای مخالفت با بمب اتمی میدهند و از ان طرف فتوای تجاوز جنسی هم میدهند آنهم به زندانیان…آخر ای رهبر عزیز اگر یک هشتم این حرفها را بگویند برای شما و سایر اصحاب ولایت چه می ماند؟ ..خوب عزیزم دست از این فحاشی بر دار.. این چه کاری است که برای اثبات تقوایتان باید بد دهنی بکنید؟..آخر نا سلامتی این ملّت ادعای فرهنگ و ادب دارند..هر چه رئیس جمهور امریکا برای شما شعر از سعدی و حافظ می خواند شما فحش و بد وبیراه میدهید..خب معلوم است که مردم هم شکل شما میشوند..اماّ شما از خطر موضوع غافلید..آقا آدمی که اخلاق را از دست داد دیگر هیچ ندارد..هیچ..لازم باشد رهبر خود را هم می فروشد..برایش فرقی نمی کند..عروس هزار داماد است.. این سردار فحاّشی که کارش فحش دادن به این و آن است و ختّی نزدیکترین رفیقش جرات نمی کند او را به منزل دعوت کند آخر پایش بیفتد فکر می کنید به شما رحم میکند. باور کنید اوّل دشمن مستقیم شما هم اوست..آقا تاریخ را نگاه کن..جاهای دیگر را ببین.. بنظر شما موسوی برای شخص شما خطر ناکتر است یا نقدی و قاسمی؟..آقا جان فکر ما نیستی فکر خودت باش..

     
  11. درود بر شما چه گزارش جالبی‌. ما فکر می‌‌کردیم آغاجاری بر و رویی دارد و بهش رسیده اند ولی‌ از این عکس‌ها اینجور پیداست که وضع فلاکت باری دارد. داستان کلانتری و بعد هم قاضی دادگاه و عکس العمل کارمندان و مردم عادی نسبت به حضور شما در آنجا هم بسیار مفید بود و آموزنده. اما شاید جالبترین حرف همان بود که رئیس دفتر به مردم گفت: ” بنده های خدا این آقای نوری زاد آزاد است هرچه بگوید، شماها چی؟ ” البته فراموش کرد بگوید این آقای نوری زاد خودش این آزادی بیان را برای خودش مهیا کرده والا خیلی‌ شخصیت‌های این مملکت هستند که به حکومت انتقاد دارند ولی‌ جرات بیان آنرا ندارند.

     
  12. یک خاطره برای آنکه لبخندی به لبتان بی آید آقای نوری زاد
    چند سالی از انقلاب گذشته بود شوق جوانی و اخلاق دینی باعث شد تا زود ازدواج کنم و همسرم خانمی مومن و چادری بودند . بعد از مدتی که از عقدمان گذشته بود , خانواده اجازه دادند تا من و همسرم به گردش وصرف شام به بیرون برویم از خوشحالی در پوستمان نمیگنجیدیم . من وسیله نقلیه نداشتم لذا با پای پیاده در هوای سرد زمستان به گردش رفتیم و آنقدر شاد بودیم که از زمین و زمان با یکدیگر گفتگو میکردیم . خجالت و شرم جوانی باعث شده بود که حتی دست همسرم را نمیتوانستم بگیرم . خلاصه یکساعتی بر بال اندیشه های زیبا پرواز میکردیم که به ناگاه صدایی با لهجه شهرستانی مرا صدا زد . وقتی برگشتم مردی حدود 27 سال سن با محاسن بلند و چهرهای خشن گفت : این خانم کیته ؟ اول فکر کردم مزاحم است . ولی برایم کارت کمیته آن زمان را درآورد و مشخص بود که مسلح نیز هست . همسرم بسیار ترسیده بود و تعجب می کرد که چرا جلوی ما را گرفته است . به او گفتم ما زن و شوهر هستیم و ظاهرمان هم نشان می دهد که اهل خلاف نمی باشیم . گفت : من نمیدانم مدرک ازدواج نشان دهید . گفتم : مرد حسابی کدام آدم دیوانه ای در این ساعت قباله ازدواج به همراه خود دارد . خلاصه گیر آدمی زبان نفهم از همان کسانی که شما اسمش را آقای ترفیع گذاشته بودید افتاده بودیم . در این شرایط خانم من مثل ابر بهاری گریه می کرد . خلاصه با التماس و تلفن زدن از تلفن عمومی به منزل و اثبات ازدواج ,از این ابله طلبان خلاص شدیم و این اولین گردش یک زوج جوان ایرانی بود که تا آخر عمر خاطره تلخش برایمان ماند

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 2157 seconds.