سر تیتر خبرها
قدم زدن جلویِ درِ شمالی وزارت اطلاعات ( روز هشتم)

قدم زدن جلویِ درِ شمالی وزارت اطلاعات ( روز هشتم)

امروزچهارشنبه است. ساعت هشت و ده دقیقه ی صبح به سرنگهبانِ درِشمالی سلام می گویم وادامه می دهم: پسرم، به دوستان خبربده که من اینجایم. سرنگهبان لبخندی به صورت می دواند و دست به تلفن می برد. اومرا می شناسد. دیگرنیازی نیست به این که بگویم: من محمد نوری زاد هستم، با جناب وزیرقرارملاقات دارم، هماهنگ کنید بروم داخل. اینها چهار نفرسربازند. که دونفرشان داخل کیوسک اند ویکی شان ده متری دورتر درداخل روبه اتومبیل هایی که به داخل می روند می ایستد ویکی شان هم دمِ در درست همانجایی که من قدم می زنم. ازنگاه این سربازان – که هرروزیکی دونفرشان عوض می شوند – من انگارکارمندی هستم که صبح به صبح، منتها این شکلی اعلام حضورمی کنم وکارت می زنم. حالا کارِ این کارمند چیست؟ قدم زدن جلوی درِشمالی وزارت. خواسته اش چیست؟ ملاقات با وزیر. آخراینجوری که به کسی ملاقات نمی دهند. این کارمند می گوید: من همینجوری با وزیرملاقات خواهم کرد. همینجوری!

همزمان با حضورمن درکنارکیوسک، چند اتومبیل نیزبرای ورود به داخل پشت سرهم قرارگرفته اند. جلویی، یک پژوی 405 است. صاحبش چه؟ یک روحانی چهل ساله ی لاغرو شیک پوش است که عمامه اش را نمی دانم کجا گذارده. دودستم را بالا می برم وبا صورتی گشاده سلامش می گویم: سلام حاج آقا خوبید؟ حاج آقا بی آنکه به من نگاه بکند، با کمی اخم و ازسرِناچاری سری تکان می دهد. که یعنی: برو راحتم بگذار! کمی دیگرنگاهش می کنم. او باید کارت شناسایی اش را به دستگاه مخصوص – که دم دستِ راننده بردیوارکناری نصب شده – بچسباند تا صفحه ی فلزی ای که از زمین بالا آمده پایین برود و راه بگشاید. پس حاج آقا چند ثانیه ای باید چسبناکیِ نگاه مرا تحمل کند.

این حاج آقا، که به سردی سلام مرا پاسخ می گوید، خود بارها برمنبرفرمایش فرموده است که: اگرگفتنِ سلام مستحب باشد، جوابش واجب است. حالا رازاین که او چرا اینچنین سرد و تلخ پاسخ سلام مرا می گوید خواندنی است. رازش دراین است که: این روحانی نباید شناخته شود. اگردوستان وهم صنفانش بدانند که وی کارمند وزارت اطلاعات است، بدیهی است که از او پرهیز خواهند کرد واو را تنها خواهند گذارد یا درحضوراو ملاحظاتی را رعایت خواهند کرد. حالا او چه؟ او اما نوری زاد را می شناسد. حتماً می شناسد. پذیرفته است که اگرتوسط نوری زاد شناخته شود و لو برود، نوری زاد پرهیزی ازافشای نام او ندارد. این حاج آقا لابد این گونه مرا می شناسد. که نوری زاد به هیچ مرز وحدی پایبند نیست وای بسا فردا سکه ی یک پولت بکند. پس تا می توانی صورت ازاو بگردان و رخ منمای.

این چشم اندازی است که اطلاعاتی های ما ازخود پرداخته اند. که: باید گمنام بمانند. نه گمنامی خوشنام. بل بدنام. که این بدنامی تروخشکشان را سوزانده. دیروزیکی ازکارکنان وزارت که بازنشسته شده بود، با چشمانی اشکبارازراهی دورخودش را به من رسانده بود تنها برای این که بگوید: من ازجنس “هیولا”های این دستگاه نیستم. ومن پذیرفتم. که خود درنوشته هایم حساب پاکان این دستگاه را ازناپاکان جدا کرده ام.
به هشت و پنجاه دقیقه می رسیم. جوان خوش سیمای رهگذری می آید وسلام می گوید ودست می دهد وبلافاصله رگباری ازکلمات بلیغ وغلیظ وستایشگرانه را برمن می بارد. کلماتی که هرکدامش مرا بیش وبیشتردر زمین فرو می برد. این که آقای نوری زاد، من خودم مسلمان نیستم وبه خداهم هیچ اعتقادی ندارم اما شما را شرف اسلام می دانم. این مردم برای این که نترسند وبرای این که راه بیفتند همیشه به قهرمان نیازداشته اند. آنهایی که می گویند این مردم به قهرمان احتیاج ندارند دروغ می گویند. شما امروز قهرمان نسل من اید. من امروزکلی تمرین کرده ام تا بتوانم برترس خودغلبه کنم. من کجا واینجا کجا؟ امروز دل به دریا زده ام تنها به این خاطر که به اینجا بیایم وازشما تشکرکنم. حالا که تشکرمرا شنیدید، احساس خوبی دارم. عواقبش مهم نیست. هرچه باداباد.

دست برشانه اش می نهم وسپاس خودرا با بوسه ای برپیشانی اش می نشانم ومی گویم: پسرم، من فقط می خواهم برسفالِ ترسی که اینان برجان جامعه پوشانده اند، ترک بیندازم. جوان با همان شتابی که آمده است می رود. اورا می بینم که پیروزمی رود. پیروز ازاین که نترسیدنش را به خود ثابت کرده است.

آنجا که من قدم می زنم یک مکان عمومی است. یعنی محل رفت و آمد مردم است. عده ای ازپل عابرپیاده بالا و پایین می روند، عده ای با کیسه های خرید، به خانه های خود می روند. عده ای ازخانه ها بیرون می آیند. خلاصه اینجا محل زندگی است. شاید این وزارت اطلاعات است که بناحق، سرش را ازمحل زندگی وآمد وشد مردم بیرون آورده است. یک بانوی شصت ساله با یک بربری دردست وبا کمی فاصله، ایستاده است وعمیق به من نگاه می کند. یکی دوقدم می رود وبازمی ایستد. آیا درست می بینم؟ این آیا خود اوست؟ با تکان سرولبخندی که همه ی احترام مرا تقدیمش کند، سلامش می گویم. او اما هنوز دربُهت و تردید است. نمی دانم پرسشش چه بوده وچه پاسخی برای آن یافته که سربرمی گرداند و می رود.

سرساعت نه، یک اتومبیل پژوی 206 ازداخل بیرون می آید. من منتظرش هستم. بازاحتمالاً همان حرفهای تکراری. که خوبی؟ خوشی؟ این بارلباس کوه پوشیده ای، شال وکلاه کرده ای، بی خیال شو نوری زاد، بروبچسب به زندگی ات. اینها اگربنا برکاری داشته باشند، هست ونیستت را از روی زمین محو ونابود می کنند. زورشان اگر به اسرائیل نمی رسد تا با یک بمب اتمی بزنند و آن آرزوی امام را برآورده کنند که گفته بود: ما اسراییل را ازروی زمین محو ونابود می کنیم، زورشان که به صد تا مثل تومی رسد که. چنان محوت می کنند که اصلا نه انگار به این دنیا آمده ای ویک شصت سالی هم بوده ای و یک گنده گویی هایی هم کرده ای. فعلاً بنا به هردلیل با تو کاری ندارند. همین را غنیمت بدان وبرو.

پژوی 206 با دوسرنشینش می آید ودراطراف من چرخ می خورد. یکی ازسرنشینان را می شناسم. اوهموست که یک بارمرا با همین اتومبیل به کلانتری برد ومرا همانجا رها کرد. هرچه به اوگفتم مرا به جای اولم – جلوی درِشمال – برگردان، توجهی نکرد. حتی گفت: ما که تاکسی نیستیم. بله، این هموست که حالا یک عینک دودی به چشم زده که مثلاً من شناسایی اش نکنم. خلاصه امروزبنا براین نیست که با من گفتگویی بکنند. چرا؟ احتمالاً نوشته های مرا خوانده اند ومی دانند که من موبه موی گفتگوها را منتشرمی کنم. پس هرچه کمتربا من برخورد شود بهتر. درآن حوالی یک چرخی می زنند وازحضورمن مطمئن می شوند و به داخل برمی گردند.

ساعت می شود نه و ده دقیقه. یک اتومبیل که همزمان هم پیکان است وهم سمند وهم پژو هم مزدا سه، ورنگش همزمان هم زرد است و هم سفید وهم دودی وهم یشمی وهم نخودی وهم سیاه، می آید تا بداخل برود. من با یک پله بالاتر، درسطح محوطه ی مجاورخیابان قدم می زنم. این اتومبیل با آن رنگهایی که دارد، توقف می کند وشیشه اش پایین می رود. زنی مردی بچه ای جوانی پیری که پشت فرمان است به من اشاره می کند که جلو بروم. می روم وسلام می کنم. چهره اش پرازسپاس وامتنان و شوق است.

می گوید: آقای نوری زاد فقط خواستم بگویم که بچه ها (کارکنان وزارت اطلاعات) خیلی دوستت دارند. خیلی زیاد. ما همه ی نوشته های تو را می خوانیم وباهم تجزیه تحلیل می کنیم. ما همه متفقاً به این نتیجه رسیده ایم که درتوهیچ دشمنی نیست. بلکه می خواهی اینها آدم شوند که نمی شوند. بعد با خنده تأکید می کند: حالا نروی اینها را که من گفتم بنویسی؟ می گویم: جوری می نویسم که کسی متوجه نشود.

دستش را به طرف من درازمی کند. کمی طولانی دست مرا درمیان دستش نگه می دارد. به صورتم زل زده است وچیزی نمی گوید. من اما سخنش را می فهمم. اودارد می گوید: نوری زاد، من هم ازجنس خود توام. من هم هست ونیستم و جوانی ام را نثار این انقلاب واین نظام کرده ام والان سخت پشیمانم ازاین که نتیجه ی زحمت های من و مردمی که مخلصانه آمدند وسط، توسط جماعتی ازخدا بی خبردرو شد ورفت.

ساعت نه وبیست دقیقه است. مردی هفتاد ساله و شیک پوش با سه چهارتا بربری دردست ازپله های عابرپیاده پایین می آید و لبخند طولانی اش را به من هدیه می دهد. من نیزدرحال قدم زدن به صورتش لبخند می بارم. خدا وکیلی من چه انرژی ای می گیرم ازاین لبخندها ونگاههای معنا دار رهگذران. درحال قدم زدن برای یک پژوی 405 که شیشه هایش زیادی دودی است دست بلند می کنم. با تردید نگه می دارد. احتمال می دهد که من کارمندی هستم که ماشین ندارم و می خواهم داخل شوم. شیشه را پایین می دهد. که یعنی بیا سوارشو. به صورت راننده نگاه می کنم. با لبخند. صورتش عین خود من است. منتها با ریش. وعینکی ته استکانی مانند.

چشمانش می پرسد: معطل چه هستی چرا سوارنمی شوی؟ مگر دست بلند نکردی؟ درنهایت ادب و تبسم و مهربانی دستم را بطرفش درازمی کنم و دستش را به گرمی می فشرم ومی گویم: من فقط خواستم سلامی خدمت شما عرض کرده باشم. روزخوبی داشته باشید. گل ازگلش می شکفد. غافلگیرمی شود. تشکرمی کند و اونیزبرای من روزی خوب آرزو می کند و می رود.

درمجاورت درِورودی، دوتصویرخیلی بزرگ ازامام و رهبر را برپهلوی دوساختمان مجاورِ هم نقاشی کرده اند. نقش امام درراست ونقش رهبردرچپ. نمی دانم چرا نقاشی که نقش رهبررا نقاشی کرده، یک میکروفن کوچک یقه ای را نیز به قسمت بالای لباس حضرت ایشان وصل کرده است. شاید خواسته به اصل عکسی که به او داده اند وفادارمانده باشد. مهم اما جمله ای است که درسمت چپ این تصویربزرگ نوشته شده آنهم ازقول امام خمینی. این که: “پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت شما نرسد”.

من هروقت به این جمله ی معروف – درهرکجا – برمی خورم ازخود می پرسم: اکنون که کشورما درمتن وبطن و مغزآسیب فروشده است، این آسیب عمیق، علتش دراین است که مردم پشتیبان ولایت فقیه نبوده اند یا این که ولایت فقیه آنی نبوده که باید باشد؟ من هماره ازخود می پرسم: این آقای خامنه ای عزیز، دراین مدت طولانی رهبری اش، مثلاً چه اراده ای وچه حسرتی بردل داشته که فرمان گفته واجابت نشده؟

کارهایی که آقای خامنه ای با این مردم وبا این مملکت کرده، هزاریکش را اگردیگری کرده بود، بضرب فرمان همین جناب خامنه ای ازهیبت آدمیزادگی خارج شده بود ومثلاً شده بود اعلامیه ای که کف خیابان می چسبانند. پس نتیجه می گیریم که این جمله ی امام خمینی، جمله ی درستی نیست. چرا؟ چون آقای خامنه ای نشان داده که اساساً به پشتیبانی مردم نیازندارد. او پشتگرمی اش به دلارهای نفتی واسلحه ای است که به دست سرداران سپاه داده. مردم چی؟ مردم؟ بله یک مقداری ازمردم هم برای تزیین این سفره ی بی دروپیکربد نیست. منتها هرچه عوام ترو رام ترو حرف گوش کن تربهتر.

کمی بعد جوانی می آید وصورتم را بگرمی بوسد ومفصل می ماند و صحبت می کند. درسال هفتادو هشت وقتی درسال پایانی دبیرستان بوده یک دوماهی را بخاطرشرکت درتظاهرات دانشجویی بازداشت شده و حسابی حالش را جا آورده اند. پرسشهای زیادی دارد. کمی مذهبی می نماید. یکی دوجمله ازنهج البلاغه می گوید درباره ی پوکی مساجد. واین که آقای قرائتی گفته ما اکنون شش هزارمسجد داریم وباید این شش هزارتا را به صدوبیست هزار برسانیم. می گویم: اینها مسجد را نه برای رشد و فهم مردم بل برای استحکام پایه های خود می خواهند. وگرنه اگرمثلاً ما هیچ مسجدی نداشتیم اما بجایش مدارس ودانشگاههای خوب ومؤثروپاکیزه وانسانی می داشتیم هم اسلاممان فهیمانه تروبایسته تروماندگارترمی نمود و هم مردم به مدارج بلند فهم نائل می شدند وکارها سامان می گرفت.

این جوان پرسشهای فراوانی نیزدارد. این که عکس العمل مردم با شما چگونه است؟ عکس العمل بسیجی ها چه؟ حزب اللهی ها چه؟ سرداران، پاسداران، اطلاعاتی ها؟ به نرمی پاسخش می گویم. سرآخرمی گوید: بدانید که شما محبوب مردم اید. تشکرمی کنم. می گوید: من خانواده ام اکنون داخل اتومبیل اند. دوتا کوچه پایین تر. به آنها گفته ام من می روم پیش نوری زاد. اگربرنگشتم شما بروید. من به اوپیشنهاد می کنم که برود واینجا نایستد. می گویم: خیلی طول کشید. مبادا خانواده ات به نگرانی درافتند. مرا درآغوش می گیرد. طولانی. گونه اش را برگونه ام می نشاند. طولانی. من چه به این محبت های ناب محتاجم. بیش ازآنکه اوازاین تماس گونه ها لذت ببرد، این منم که ازگرمای محبتش لبریزمی شوم.

دلش نمی خواهد برود. می گوید این دومین بار است که مرا دراینجا دیده و اکنون بخود جرأت داده که بیاید و سلامی بکند. من ترغیبش می کنم که برود ونایستد. عجب کربلایی شده اینجا. ای خدا چرا باید این مردم بترسند؟ آنهم درمملکت خودشان. این چه حکایتی است که باب شده؟ هم پول مردم را برمی دارند وهم می زنندشان وهم می ترسانندشان. جوان می گوید: منزل ما همین نزدیکی هاست. بیایید برویم کمی استراحت کنید وبعدش بیایید اینجا. سپاسش می گویم. می رود ونمی رود. پاهایش می روند و خودش انگاردرکنار من جامانده است.

قدم می زنم و دستهایم را به نشانه ورزش ازهم می گشایم. مرتب می روم و بازمی گردم. سربازنگهبان زیرچشمی نگاهم می کند و لبخند می زند. با حرارت می روم وبازمی گردم. انرژی مضاعفی مرا داغ کرده است. مردی حدود چهل ساله که صورتش را با شال گردنش پوشانده ازمقابل می آید که داخل وزارت شود. احتمال می دهم کارمندی است که اتومبیلش را جایی پارک کرده و پیاده به داخل می رود. من دراین مدت کارمندان اینجوری نیز زیاد دیده ام. اینان بنا به هردلیل اتومبیلشان را درهمین اطراف می گذارندو پیاده یا با اتومبیلهای دیگر به داخل می روند. اما او مستقیم به سمت من می اید.

شال صورتش را پس می راند. دستش را به طرف من درازمی کند وسلام می گوید. احتمال می دهم کارمندی است که مرا می شناسد. می پرسم: کارمند اینجایید شما؟ می گوید: نه خدا نکند، من داشتم رد می شدم شما را دیدم بخود گفتم برو وعرض سلامی بکن. دوست دارد صحبت کند. ومن سکوت می کنم تا اوسخن بگوید. می گوید: می بینید ازاحساسات مذهبی مردم چه سودی می برند اینها؟

محرم که می شود می بینید چه علم وکتلی وچه بکوب بکوب وچه بخوربخوری براه می اندازند. درآن غوغای طبل وسنج شما ازیکی بپرس: این است امام حسین؟ این است راه او وخواسته ی او؟ اینها دارند با خرکردن مردم ما را مسخره می کنند. شما چرا ازامام حسین زیربارذلت وزور نرفتنش را نمی فهمی؟ چرا صلح طلبی اش را نمی فهمی؟ من وقتی نگاه می کنم به دوبی به ابوظبی به کویت به همین خبرگزاری الجزیزه به رفتاری که مهاتیرمحمد داشت، به خودم می گویم: عقل واسلام این است نه اینی که اینها با خرکردن مردم به دنیا معرفی می کنند.

ازمن سراغ سریال “پروانه ها می نویسند” را می گیرد. یا می گوید: اگررهبرآدم باهوشی بود شما را بعنوان مشاورخودش انتخاب می کرد. مشاورآن است که آدم را با نقدهایش پوست بکند. نه این چاپلوسهایی را دورخود جمع کند که ازترس یا منافعی که دارند یک مقام معظم رهبری ای می گویند که آدم بوی ریا کاری شان را ازکیلومترها می تواند استشمام کند. دوست دارد حالا حالاها صحبت کند. تشویقش می کنم که برود. تعجب می کند. می گوید: نگران من اید؟ می گویم: اینها فعلاً پذیرفته اند که من اینجا باشم. شما بروید ممکن است شما را تحمل نکنند.

می گوید: من ماشینم را چند کوچه پایین ترگذاشته ام. آدم بگویم که شما تنها نیستید. آدم بگویم که نوشته های شما چهارستون اینها را لرزانده. اینها نمی توانند با شما کاری بکنند. شما جلوجلوابتکارعمل را ازاینها گرفته ای. مرتب برگ تازه رو می کنی. اینها تا می آیند یک فکری برای نوشته های شما بکنند برگ ” سفرصلح ودوستی” را رو می کنی. تا می آیند برای آن فکری بکنند اینجا می آیی مستقیم انگشت می کنی توی چشمشان.

من که کوله ام را برمی گیرم و بازمی گردم، متوجه می شوم که دوستانی دیگر برای دیدن من به آنجا رفته اند. پوزشخواهی مرا این دوستان بپذیرند. قول می دهم بعد ازاین بیشتر بمانم. حتی به این فکر می کنم که یک کیسه خواب ببرم و همانجا شب را به صبح برسانم.

عکسی که برای این نوشته انتخاب کرده ام، تابلویی است به اندازه ی دوکف دست که درزندان برآورده ام. به صفحه ی فیس بوک من نیز سربزنید. با این نشانی:

https://www.facebook.com/pages/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF/568620139875017

محمد نوری زاد
پنجم دیماه نود ودو – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

52 نظر

  1. ملاحظه

    واژه سانسور شده در کامنت پیش “خمینی” میباشد, نه یک حرف بیشتر و نه کمتر.

     
  2. سید ابوالفضل

    آقای یارو
    سلام بر شما
    من نمی دانم چگونه است که برخی می توانند چنین بی ادب و گستاخ و دریده باشند ؟ در مورد شما نمی گویم ولی کلا این گونه آدم ها باید کمی به علت وقیحانه بودن رفتارشان فکر کنند . شاید بد نباشد که از ////// هم در این مورد سوال کنند .

     
  3. سید ابوالفضل

    آقای جاویدان
    سلام بر شما
    امروز روز نهم دی شد . چه اتفاقی افتاد ؟ گیرم که حاکمان ستمگر چند روز دیگری هم شعبده به راه انداختند . سرانجام چه خواهد بود ؟ این مثال را شنیده ای : ” زمستان می رود رو سیاهی به ذغال می ماند .” .در پایان این زمستان چه کسانی روسیاه خواهند بود ؟ آن ها که با ستم مبارزه کردند یا آن ها که تن به ستم دادند و یا آن هایی که دانسته و یا ندانسته ازستم و ستمگران ، حمایت کردند ؟ یا آن هایی که آگاهانه یا نا آگاهانه ستم ستمگران را توجیه کردند ؟
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  4. معلومه کی عصبانیه

     
  5. مرگ برنوری زاد بهایی پرست
    برو پای الاغ های بهایی ها رو هم ببوس
    حالا که می تونی ودوست داری
    بیا این چیزای ماروهم ببوس
    مرگ برنوری زاد

     
  6. نوری زاد بمیر وازاین عصبانیت بمیر
    نه دی نزدیک است
    بمیرنوری زاد
    بمیراز حرس
    مبیرازعصبانیت

     
  7. حضرت مکارم تشریف ببرید در ارگانهای ولایت و با چشمان خویش مسایلی از جمله نفوذ و اعمال وهابیون را مشاهده بفرمایید…..
    بروید از جناب حاج آقا انصاری دلایل استفاده از یک وهابی که سابقه قتل در پرونده داشته و در انجا نیز بدترین عملکرد را داشت جویا شوید…. از خرابکاریها و سواستفادها و شارلاتان گریهای او هرچه بگویم کم است….همزمان نفوذ و ادامه همین اعمال در جایی حساس و پر رفت و آمد از کانونهای سیاسی که باید به حضرات… نیز تبریک گفت.
    اکثر اعمال و سواستفادها به نام آن ارگان انجام میشد.
    حضرت مکارم رجال سیاسی و مذهبی کشور در گذشته یک عذرخواهی اساسی به شما بدهکارند….سخنان شما در مورد ولایت فقیه و آینده آن کاملا صحیح بود که نشان از درایت شما داشت و موضع فعلیتان هم قابل فهم است…. و از آنطرف موضع ناحق منتظری که باعث تصویب آن قانون شوم و افزایش اختیارات تا حد مطلقه گشت…. منتظری نیک میدانست که تشت //// لب بام است و کاندید بعدی اوست و باعث سرنوشت تباه ایران شد…. همین قانون و نیت او دامنگیر وی گشت و زمانی که از دستیابی به قدرت ناامید شد دست به مخالفت زد…. خدا او را نیامرزد…
    ولی شما هنوز میتوانید….فرصتهای خداوند را مغتنم شمارید.
    دکوراسیون جدید هم مبارک جناب نوریزاد

     
  8. امیدوارم با انتشار این خبر بزرگ مذاکرات ژنو هوا نشه..آمریکا نمی دونه در حالیکه می خواست تر تیب سانتریفیوژ را بده چه رکبی خورد..از همه روحانیون معزز هم ممنونیم..هر چی وجوهات خوردید و بردید از شیر مادر هم حلالتر باشه..دم استاندار کلید دولت کلید هم گرم..روحانی ، استاندار..دم هر دویتان گرم..190 میلیارد هم نوش جانتان..مرگ بر سازشکار..اینهم خبر
    ..وای قیافه اوباما دینیه..

    رونمايي از تابلوهاي حد ترخص شرعي در بزرگراه قم-تهران +عکس

    آیین رونمايي از تابلوهاي حد ترخص و مسافت شرعي شهر مقدس قم، با حضور استاندار، روحانیون و مسئولین استانی، در مسجد اهل بیت(ع)، عوارضی قم – تهران، برگزار شد.
    به گزارش خبرگزاری حوزه، حجت‌الاسلام والمسلمين صالحي منش، پیش از ظهر امروز در این مراسم، نصب تابلوهاي حد ترخص و مسافت شرعي را نقطه عطفي در تاريخ اسلام دانست و ابراز امیدواری کرد که این حرکت به عنوان ابتکاری جدید در جهان اسلام، نقطه تغییر و تحول در ارتباط با موضوع‌شناسی احکام فقهی در تاریخ اسلام به وجود آورد.
    وي با اشاره به اين كه اين اقدام نه تنها در کشور، بلکه در جهان اسلام تاثیرگذاری خواهد داشت، ابراز داشت: فقه بر موضوعاتی استوار شده و تا موضوع کامل نشود، دانستن و ندانستن حکم اثری بر ما مترتب نمی‌کند.
    استاندار قم با تاکید بر لزوم تبیین احکام فقهی برای مردم، ابراز داشت: وقتی درب ورودی یک شهر به عنوان محل حد ترخص مشخص شود، این کار بابی برای مردم باز می‌کند که بدانند حد ترخص چیست.
    وی همچنین با اشاره به سوابق حجت الاسلام و المسلمين فلاح زاده، مبتكر اين طرح، گفت: ايشان از روحانيونی است كه با وجود دشواري ها، سال ها در اين زمينه پژوهش و فعاليت داشته و اكنون اين اقدام در جهان اسلام كم نظير يا بي نظير است.
    استاندار قم تصريح كرد: حجت الاسلام فلاح زاده با تجربه بالاي خود و با تحقيق در زمينه فقه به اين نتيجه رسيده كه اين روش برای آموزش بخشي از احكام ديني موثر است و زمينه ساز آشنايي بيشتر مردم با احكام فقهي و رجوع به رساله‌های عملیه مراجع عظام جهت اطلاعات بيشتر در زمينه حد ترخص و مسائل مرتبط خواهد شد.
    حجت‌الاسلام والمسلمین فلاح زاده، مبتکر این طرح گفت: اقدامات لازم برای تعیین حد ترخص در مناطق مختلف کشور صورت گرفته و در گروه عبادت «مرکز موضوع شناسی احکام فقهی» بررسی‌های دقیق انجام شده است.
    وی افزود : پس از بررسی‌های لازم در خصوص فتاوای مراجع عظام تقلید، پرونده علمی در این خصوص تشکل شد و 12 نفر از فضلای حوزه به مدت دو روز کار امتحان و آزمایش شنیدن صدا و ناپدید شدن دیوارهای مردم و مسافران را انجام دادند.
    وی اضافه کرد: با بررسی‌های به عمل آمده، مشخص شد، زمانی که مسافر از محلی سفر را آغاز می‌کند 1350 متر بعد حد ترخص است و ملاک دیده نشدن خانه‌های متعارف مردم بوده و همه ارزیابی‌ها با دقت تمام انجام شده است.
    رییس مرکز موضوع شناسی احکام فقهی با اشاره به این که گزارش تلاش‌های علمی صورت گرفته، به دفاتر مراجع عظام تقلید ارائه شده است، ابراز داشت: تابلو واحد و یک‌نواخت مساجد و بقاع متبرکه نیز به تصویب رسیده که در آینده نصب خواهد شد.
    وی با اشاره به اقدامات اجرایی برای نصب این تابلو، تأکید کرد: شهرداری قم، پلیس راه، سازمان حمل و نقل و پایانه‌ها و… در این زمینه همکاری و حمایت بسیار خوبی داشتند.
    رئیس مرکز موضوع‌شناسی احکام فقهی با بیان اینکه در حال حاضر این تابلوها در دو راه اصلی قم نصب شده،‌ ابراز داشت: در آینده با عنایت مسئولان امر، در 6 راه اصلی دیگر قم شاهد نصب شدن این تابلوها خواهیم بود.
    برپایه این گزارش، در این مراسم، از تابلوهاي حد ترخص و مسافت شرعي نصب شده در بزرگراه قم – تهران رونمایی شد.

    http://www.hawzahnews.com/news/1973/333070/

     
  9. محاکمه سقراط

    سقراط فیلسوف بزرگ یونان، با شعار به “خود بپرداز” همشهریان آتنی‌اش را تشویق می‌کرد تا خدایانشان، ارزش‌هایشان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بی‌اعتقادی به خدایان بود. سقراط را به دادگاه فراخواندند و قضّات مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند. در حالی که شاگردانش پیشنهاد فرار به او می‌دهند، او مرگ را به فرار ترجیح می‌دهد. افلاطون شاگرد او، در رساله‌های آپولوژی،کریتون و فایدون به شرح زندگی و محاکمهٔ استادش پرداخته‌است.
    زمینهٔ محاکمه
    هرچند پیش از سقراط نیز فیلسوفان و متفکّران بزرگی چون فیثاغورس، هراکلیتوس و پارمنیدس وجود داشته‌اند؛ امّا اندیشهٔ آنان بیش‌تر برون‌نگرانه و متوجّه اشیاء طبیعی بود. سقراط امّا مبلّغ تعریف کلّیات، وارد کردن اخلاق به فلسفه و توجّه به خویشتن انسان بود.
    سقراط جوانان شهر را دور خود جمع می‌کرد و آنان را به تفکّر دربارهٔ سخنان و کلماتشان ترغیب می‌کرد. او همشهریان آتنی‌اش را تشویق می‌کرد تا خدایانشان، ارزش‌هایشان و خودشان را مورد پرسش و ارزیابی قرار دهند. تا می‌دید که مردم به سهولت راجع به عدالت گفتگو می‌کنند، وی به آرامی می‌پرسید که آن چیست؟ این شرافت، فضیلت، اخلاق و وطن‌دوستی که از آن سخن می‌گویید؛ چیست؟
    اگر فضیلت با خردمندی و دانش معنا می‌شد، آن‌گاه مردمان می‌توانستند نتایج بلندمدت اعمالشان را پیش‌بینی کنند؛ و امیال و خواهش‌های خود را تحت نظم دربیاورند. هرچند در انسان مطلّع نیز شهوات وجود دارند، ولی او بهتر از جهّال می‌تواند بر خود مسلّط باشد. نیز در اجتماعی که بر پایهٔ عقل و دانش باشد، نفع هر شخص در متابعت از قوانین خواهد بود.
    ولی اگر خود حکومت پوچ و بی‌نظم باشد، و مقصود از آن خدمت و مساعدت به مردم نباشد، و بدون هدایت و راهنمایی مردم فرمانروایی صورت بگیرد، آیا می‌توان امید داشت که در چنین حکومتی اشخاص از قوانین پیروی نمایند و منافع خاصّ خود را تابع خیر کلّی عموم بدانند؟
    سقراط می‌خواست مردان باکفایت را به قدرت برساند. از جوانان آتنی می‌پرسید:«اگر من بخواهم کفشی را تعمیر کنم، چه کسی را باید به این کار بگمارم؟» و پاسخ می‌شنید که «کفّاش را ای سقراط.» وی درودگران و مسگران و دیگران را نیز نام می‌برد، و سرانجام سوالی از این قبیل می‌پرسید که:«کشتی دولت را چه کسی باید تعمیر کند؟»[
    در سال ۳۹۹ پیش از میلاد، سقراط به فاسد کردن جوانان متهم شد. اتهام دیگر او بی‌اعتقادی به خدایان بود. سقراط را به دادگاه فراخواندند. دادستان‌های محکمه آنیتوس و ملتون مشهور، و لیکون گمنام بودند؛ که مجازات مرگ را برای سقراط خواستار شدند.
    دفاعیات سقراط
    بر اساس آنچه افلاطون که خود در جلسهٔ دادگاه حاضر بوده، در رسالهٔ آپولوژی نوشته است؛ در ابتدا اتهام سقراط به او فهمانده می‌شود و سپس سقراط در مقام دفاع از خود برمی‌آید. او منکر آن است که جوانان را فاسد کرده باشد. سقراط شرح می‌دهد که نه تنها عموم مردم بلکه معبد دلفی او را داناترین افراد بشر دانسته، در حالی که تنها علمی که او دارد؛ علم به جهل خویشتن و ناچیزی علم بشر در برابر علم خداست.
    سقراط می‌گوید که او منکر خدایان آتن است، خود به خدایی یگانه باور دارد. او تعلیم فلسفه را وظیفه‌ای می‌داند که از سوی خدا به او محوّل شده و او اطاعت خدا را بر اطاعت مردم ترجیح می‌دهد. پس از پایان این خطابه، قضّات حکم به سرکشیدن جام زهر صادر می‌کنند، و سقراط خطابه‌ای نهایی ایراد می‌کند که در آن بیش از پیش، از اعتقادش به زندگی پس از مرگ سخن می‌گوید.
    خطابهٔ اوّل
    بخش نخست
    سقراط نخست آنیتوس و ملتوس را به زبان‌آوری متّهم می‌کند و این اتّهام را که بر خود وی بسته بودند، رد می‌کند. او می‌گوید که فقط در بیان حقیقت زبان‌آور است؛ اگر به عادت مألوف خود سخن بگوید و نه به صورت «خطابهٔ مدوّنی که به صنایع و لطایف مزّین باشد،» نباید بر او خشم بگیرند. وی بیش از هفتاد سال دارد و تاکنون در محکمه‌ای حضور نیافته‌است، و بنابراین اگر طرز بیانش خلاف رسم محاکم است، باید او را معذور بدانند.
    آن‌گاه می‌گوید که علاوه بر مدّعیان رسمی، گروه بزرگی مدّعی غیررسمی نیز دارد، که از زمانی که قضاّت کودکانی بیش نبوده‌اند، همه‌جا از «سقراط، که مردی است دانا و دربارهٔ آسمان‌های زبرین می‌اندیشد، و در زمین زیرین کاوش می‌کند و بد را خوب جلوه می‌دهد،» سخن گفته‌اند. این اتّهام دیرینه از جانب افکار عمومی، از اتّهامات رسمی خطرناک‌تر است، خاصّه آن‌که او نمی‌داند واردکنندگان این اتّهامات چه کسانی هستند.
    سقراط در پاسخ این دشمنی‌های دیرینه می‌گوید که وی مردی عالم نیست. سقراط می‌گوید که یک‌بار از معبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیده‌اند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او می‌داند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید. بدین سبب سقراط به نزد کسانی می‌رود که به دانایی معروف بوده‌اند. نخست به نزد سیاست‌مداری می‌رود که «برخی او را دانا می‌شمردند، و خود او باز خود را داناتر می‌دانست.» امّا به زودی در می‌یابد که او دانا نیست. سپس به سراغ شاعران می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد قطعاتی از آثار خودشان را برای او توضیح دهند؛ ولی شاعران از عهدهٔ این‌کار برنمی‌آیند. «آن‌گاه دانستم که شعر سرودن شاعران از فرط دانایی نیست، بلکه بر اثر نوعی نبوغ و الهام است.» سپس به نزد صنعتگران می‌رود، ولی اینان را نیز به همان اندازه مأیوس‌کننده می‌یاب
    سقراط می‌گوید که در این جریان دشمنان فراوانی برای خود تراشیده‌است. سرانجام به این نتیجه می‌رسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط این‌گونه پاسخ می‌دهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که دانایی‌اش هیچ ارزشی ندارد.» کار رسوا کردن کسانی که وانمود می‌کنند دانایند و بدین وسیله مردم را فریب می‌دهند، تمام وقت سقراط را گرفته است؛ و او را فقیر و بی‌چیز ساخته است؛ امّا سقراط وظیفهٔ خود می‌داند که درستی گفتهٔ خدا را به مردم اثبات کند. جوانان خوش دارند به سخنان او که حقیقت را آشکار می‌کند، گوش فرادهند؛ و آن‌گاه خود این جوانان به این کار می‌پردازند؛ و بدین ترتیب بر شمارهٔ دشمنان او می‌افزایند «زیرا که مردم خوش ندارند قبول کنند که ادعای دانایی‌شان مورد تفتیش قرار بگیرد.» سقراط سپس به مدعی خود ملتوس می‌پردازد، و از او می‌پرسد آن‌ها که جوانان را اصلاح می‌کنند چه کسانی هستند. ملتوس نخست قضّات را نام می‌برد، سپس قدم به قدم ناچار می‌شود که بگوید همهٔ مردم آتن، جوانان را اصلاح می‌کنند به جز سقراط! در اینجا سقراط به مناسبت چنین بخت نیکویی که نصیب شهر آتن شده، به آتنیان تبریک می‌گوید. آن‌گاه می‌گوید که زیستن در میان مردم صالح، بهتر است از زیستن در میان مردم فاسد، بنابراین نمی‌توان گفت که سقراط چنان سفیه‌است که به علم و عمد به فاسد کردن هم‌شهریان خود بکوشد؛ و اگر سهوآ چنین می‌کند در آن صورت ملتوس باید او را هدایت کند، نه محاکمه.
    بخش دوم
    مابقی دفاع شالوده‌ای کاملاً دینی دارد. سقراط تعلیم فلسفه را وظیفه‌ای دینی می‌داند که خدا به او محوّل کرده، چنانچه ترک این وظیفه همچون ترک وظیفهٔ سربازی، ننگین خواهد بود. اگر سقراط را بدین شرط حیات بخشند که دیگر به اندیشه نپردازد، در پاسخ خواهد گفت:«ای مردم آتن، من شما را حرمت می‌گذارم و دوست می‌دارم؛ ولی اطاعت خدا را بر اطاعت شما ترجیح می‌دهم؛ و تا هنگامی که جان و توان دارم از فلسفه و تعلیم آن دست نخواهم کشید… زیرا بدانید که این امر خداست و به عقیدهٔ من تاکنون هیچ امری که از خدمت من به خدا بزرگتر باشد؛ در شهر روی نداده‌است.
    سقراط انکار نمی‌کند که قضّات می‌توانند او را بکشند، یا تبعید کنند، یا از حقوق اجتماعی محروم سازند. امّا وقتی آن‌ها چنین می‌پندارند و دیگرانی نیز چنین می‌پندارند که آسیب بزرگی به سقراط رسیده است؛ او با آن‌ها موافق نیست زیرا زیانی که این‌کار در روح و جان آن‌ها می‌گذارد، از بدی آسیب آن‌ها به سقراط بزرگتر است.
    سقراط سپس می‌گوید که در عالم سیاست هیچ مرد درستکاری نمی‌تواند مدّت مدیدی پایدار بماند. وی دو مورد را ذکر می‌کند که در آن‌ها چاره‌ای جز دخالت در سیاست نداشته‌است: مسئلهٔ دموکراسی در آتن و مخالفت با سی‌تن جبّار.
    در آخر سقراط خاطرنشان می‌کند که در میان حاضران، بسیاری از شاگردان سابق او و پدران و برادران آن‌ها وجود دارند؛ امّا در ادعانامه حتّی یکی از اینان به عنوان شاهد معرّفی نشده‌است. سقراط از پیروی از رسم متداول حاضر کردن کودکان گریان خود در دادگاه، برای رقّت آوردن قلوب قضّات خودداری می‌کند؛ و می‌گوید که چنین صحنه‌هایی متّهم و دادگاه را به یک اندازه مضحک می‌کند. او وظیفهٔ خود می‌داند که قضّات را مجاب کند، نه اینکه آن‌ها را بر سر رحم آورد. پس از صدور حکم مرگ با نوشیدن شوکران و ردشدن پیشنهاد سی‌مینه جریمه، سقراط خطابهٔ نهایی‌اش را ایراد می‌کند.

    خطابهٔ دوّم
    پس از قطعی شدن حکم، سقراط برای قضّات پیش‌گویی می‌کند که به زودی به مجازاتی بسیار سخت‌تر از آنچه بر او روا داشته‌اند، گرفتار خواهند شد.
    به نظر سقراط «اگر می‌اندیشید که با کشتن من می‌توانید کسی را از نکوهش زندگی زیان‌آورتان بازدارید، سخت در اشتباهید. این راه فرار، راهی نیست که ممکن یا آبرومندانه باشد. آسان‌ترین و شریف‌ترین راه، از پای درآوردن دیگران نیست؛ بلکه بهتر ساختن خویشتن است.»[
    در ادامه او می‌گوید:”از میان ما آنان که مرگ را بد می‌پندارند، دراشتباهند؛ زیرا که مرگ یا خوابی است بی‌رویا، یا رفتن روح است به دنیای دیگر. و آیا انسان در ازای هم‌صحبتی اورفئوس و موسی و هزیود و هومر، از چه چیزی حاضر نیست دست بشوید؟ نه، اگر این راست باشد، پس بگذارید من بمیرم و باز هم بمیرم.» سقراط می‌گوید که در دنیای دیگر با کسانی هم‌نشین خواهد شد که شربت شهادت نوشیده‌اند؛ و بالاتر از همه اینکه جستجوی خود را در طلب دانش در آن دنیا ادامه خواهد داد. و در انتها سقراط می‌گوید:«زمان رحلت فرارسیده‌است و ما هر یک به راه خود می‌رویم؛ من به راه مرگ و شما به راه زندگی. کدامیک بهتر است، فقط خدا می‌داند.”
    ردّ پیشنهاد فرار
    طبق آنچه در رسالهٔ کریتو آمده‌است، پس از پایان دادگاه و صدور حکم، سقراط به زندان برده می‌شود. گروهی از شاگردان وی راه فرار از طریق رشوه‌دادن به نگهبانان را به او پیشنهاد کردند.
    سقراط در پاسخ می‌گوید که به موجب قانون محکوم گشته‌است، و خطاست که برای گریز از مجازات دست به کاری خلاف قانون بزند. سپس او چنین می‌انگارد که با قوانین آتن مشغول مکالمه است؛ و در این مکالمه قوانین می‌گویند که سقراط نسبت به قوانین همان حقی را دارد که پسر به پدر و برده به صاحب خود مدیون است. این گفتگو چنین پایان می‌یابد:«پس ای سقراط، از ما که تو را پرورانده‌ایم بشنو زندگی و فرزندانت را بر عدالت مقدّم مدان، بلکه نخست عدالت را در نظر داشته باش، تا کردارت در برابر بزرگان جهان پایین صواب باشد. زیرا اگر چنان کنی که کریتو می‌گوید، نه خود را قرین سعادت یا قدس یا عدالت جهانی یا سعادت ابدی ساخته‌ای و نه کسانت را. تو اکنون بی‌گناه می‌روی، در حالی می‌روی که بد نکرده‌ای بلکه با تو بد کرده‌اند… تو قربانی قوانین نیستی، بلکه قربانی مردمی؛ امّا اگر پاسخ بدی را با بدی بدهی، و در ازای آسیب، آسیب برسانی، و بدین طریق عهد و پیمانی را که با ما بسته‌ای بشکنی، و بر کسانی که کمتر از همه سزاوار ستم هستند، یعنی خودت و دوستانت و کشورت و ما، ستم رواداری، آنگاه تا زنده‌ای ما بر تو خشم خواهیم گرفت، و برادران ما، یعنی قوانین عالم دیگر، نیز تو را دشمن خواهند داشت؛ زیرا خواهند دانست که تو در راه از میان بردن ما از هیچ کاری فروگذار نکرده‌ای.»
    اجرای حکم
    سقراط پس از توضیح راجع به علّت رد کردن پیشنهاد فرار، به شاگردان می‌گوید«دغدغه به خود راه ندهید و به خود بگویید که فقط جسم مرا به خاک خواهید گذاشت.»
    افلاطون در مکالمهٔ فیدون می‌نویسد که پس از گفتن این جملات، سقراط برای استحمام به اتاق دیگری می‌رود. پس از استحمام نیز مدتی در همان اتاق می‌ماند تا اینکه نزدیک غروب آفتاب به نزد شاگردانش بازمی‌گردد. همین هنگام زندانبان می‌رسد و به سقراط می‌گوید که او را نجیب‌ترین و شریف‌ترین و بهترین کسانی می‌داند که به این زندان آمده‌اند. «من می‌دانم که حتی در این وضع تو به من خشم نخواهی گرفت و خشم تو متوجه جنایتکاران حقیقی خواهد بود که آن‌ها را می‌شناسی.» زندانبان سپس با اندوه خارج می‌شود.
    سقراط از زندانبان در نزد شاگردانش تمجید می‌کند و او را جوان‌مرد می‌خواند. سپس از کریتو می‌خواهد که جام زهر را برایش بیاورد. کریتو به سقراط می‌گوید که عجله نکند زیرا هنوز شعاع خورشید روی تپّه‌ّاست و سقراط همچنان مجال حیات دارد؛ افراد در موقعیت او، نخست خوب می‌خورند و میاشامند و حتّی بعضی به عشق‌بازی می‌پردازند. سقراط پاسخ می‌دهد که:«آن‌ها که چنین می‌کنند بی‌دلیل نیست؛ زیرا آن‌ها خیال می‌کنند که از این کار نفعی می‌برند… من در اینکه جام زهر را دیرتر بخورم نفعی نمی‌بینم. اگر اندکی دیرتر بخورم خودم را مسخره خواهد کرد؛ زیرا خود را به زندگی علاقه‌مند نشان خواهم داد و از آنچه در نظر من هیچ است، برای خود ذخیره خواهم ساخت.»
    سقراط از خادمی در زندان می‌پرسد که چه باید بکند و او پاسخ می‌دهد که کاری ندارد جز اینکه زهر را سر بکشد و مدتی راه برود تا در پای خود احساس سنگینی کند، پس از آن هم باید دراز بکشد تا زهر کار خود را بکند.
    سقراط در میان هیاهوی فریاد و گریهٔ شاگردان چنین می‌کند، به تدریج بدنش رو به سرد و بی‌حس شدن پیش می‌رود. آخرین سخن او این بود که«ای کریتو ما باید خروسی به آسکلپیوس بدهیم؛ ادای دِین را فراموش نکنید. توضیح آنکه مردم یونان قدیم چون از بیماری شفا می‌یافتند، خروسی نذر آسکلپیوس می‌کردند؛ و او از تب زندگی شفا یافته بود.
    لحظه‌ای بعد سقراط تکانی می‌خورد و چشم‌هایش بی‌حرکت می‌ماند.

     
  10. نمي دونم چرا اين قدر خواب مي بينم . بعضي ها مي گن براي اين كه شب غذاي سنگين مي خوري .
    ما كه نفهميدم غذاي سنگين يعني چي. اگه منظورشون كباب و گوشت و مرغ و مسماست كه ما سال به سال رنگ گوشتو نمي بينيم. اگه منظور تخم مرغ و اين چيزاست ، آخه نميشه كه هم نهار املت خورد وهم شام نيم رو يا خاگينه. مگه ما چقدرحقوق مي گيريم كه اين همه ولخرجي كنيم. راستش اگه قيمت ها مثل مرده اي كه تو گورنرفته، هرروز بيشترازروزپيش ورم نكنه ، ما همون سيب زميني آب پز رو فوقش با يك دونه تخم مرغ مي زنيم تورگ . اين شد غذاي سنگين؟
    نه ، جريان چيزديگه ايست. احتمالا خداوند عالم ديده كه اين روزا دعواي بدي بين دين دارا و بي دينا راه افتاده و حال و دمي است كه خدايي اون زيرسوال بره ، مي خواد يك پيغمبرجديد بفرسته تا مردمو به راه راست هدايت كنه و پيامشو به مردم برسونه ؛ و اونم منم . اما چرا تو همه ي امامزاده ها امامزاده جرجيس رو انتخاب كرده ؟ آدم قحطي بوده كه مي خواد من پخمه رو پيغمبر كنه ؟
    اگه يادتون باشه چند وقت پيش خواب ديدم عزراييل اومد و خامنه اي مُرد. بعضي ها قبول ندارند كه خواباي من به حقيقت مي پيونده اما باشه تا ثابت بشه. اگه خامنه اي نمرد؟ حالا كي و كجا ؟ اونش به من و شما مربوط نيست. بلاخره ميميره . خواهيد ديد . اونوقته كه خواهيد گفت : ديدي ! پخمه گفت خامنه اي مي ميره اما ما باورنكرديم.
    البت ، بعضي ها مي گن اين كار غيرممكنه چون آقاي خامنه اي تا اومدن امام زمان و تحويل حكومت به اون حضرت زنده خواهد ماند و امام زمان هم اگه اومدني بود تو اين هزار و چند صد سال مي اومد. اگه هزارساله كه نيومده پس هيچوقت نخواهد اومد و بنا براين،‌ خامنه اي نخواهد مرد. دلت بسوزه. خُب اينم يك نوع برهانه . ازهمون دست دليل و برهانايي كه خيلي ها تو اين سايت و جاهاي ديگه مي يارند و خيال مي كنند كه كاري كردن كارستون .
    بع له. داشتيم عرض مي كرديم . ديشب خواب ديدم رفتم به دنياي انبيا و اوليا (‌ ديدي گفتم قراره من پيغمبربشم.) داشتيم با حضرت ابراهيم سلام الله قدم مي زديم و از دنيا و ما فيا بحث مي كرديم. حضرت يك تبري داشت مثل چي بگم ؟ مثل … يه چيزي خودتون تصوركنيد ديگه . داشتيم مي رفتيم بتكده كه حال بت هاي رو بگيره و درب و داغونشون كنه. گفتم :‌ ابرام جان ! يه هو نزن تو خال . اول برو با اين خلق خدا يك حرفي، گپي ، چيزي بگو. اگه قبول نكردن بعد بيا و حالشونو بگير. اگه اين كارو نكني فردا، مردم قرن بيست و يكم مي گن اين ابراهيم نبي خيلي زورگو بوده و مي خواسته همه كاراشو با چوب و تبر و توپ و تشرجلو ببره. حضرت فرمود چوب كه چوبه . تبره كه اينه . تشرم كه مي دونم . توپ ديگه چيه ؟
    من موندم كه چي بگم خدايا. توپ ؟ كدوم توپ ؟ سه تا توپ داريم كه هرسه واسه ي زدنه . وقتي داد مي زنن مي گن توپ زديم . وقتي گل مي زنن مي گن توپ زديم . وقتي جايي رو خراب مي كند مي گن با توپ زديم . انگار توپ ، كاري جز زدن نداره، اما داش ابرام از وسيله ي به اين خوبي خبرنداشت. ايكاش يك دوره اي تو سپاه يا اطلاعات يا بسيج مي ديد تا بدونه توپ يعني چي و به جاي تبر، كه هم سنگين و هم ترسناكه، يه توپ دستش مي گرفت تا كلي كار براش انجام بده . ديدم شرح اين توپ خيلي وقت مي گيره گفتم : هيچي بابا منظورم اينه كه اول حرف بزن و دلايلتو بگو بعد اگه خواستي با تبربزني تو كله بت ها بزن. اينجوري بهترنيست ؟
    من و حضرت رفتيم سراغ انجمن روشنفكران بت پرست. ماشاالله چه قيل و قالي بود. اونجا من فهميدم كه « ده درويش دريك گليم بخسبند و دو پادشاه دريك اقليم نگنجند » يعني چه . سيصدتا آدم درمجلس مي شينند ساكت و صامت. يكي حرف مي زنه و بقيه احسنت مي گن . بي دعوا و قشرق. اوني كه حرف مي زنه مي گه: فلان چيزو آقا فرموده و همه ي سيصد نفر با هم و يك صدا مي گن: احسنت. اي به چشم . نه دادي نه فريادي نه مخالفتي . موافق ِ موافق ِ موافق. آدم كيف مي كنه از اين همه موافقت و يك پارچگي . حالا دوتا روشنفكر دريك جا بشينند . واي واي واي . مگه حريفشون مي شي . اين ميگه ،‌اون ميگه . اين اونو رد مي كنه . اون اينو رد مي كنه . انگار اينا مرض نقد و نقادي دارن. يك دقيقه زبون به كام نمي گيرند. نمونه اش ، تو همين سايت نوري زاد.
    حيف كه جلسات مجلسو دم به دقيقه از تلويزيون پخش نمي كنند تا مردم ببينند چه آرامشي دراونجا برقراره . اين قدرآرومند كه از سيصدتا دويست تاشون خوابن. اون صدتا ديگه هم دارند با موبايلشون ور مي رند و بلوتوث واسه هم مي فرستند. حقم دارند . قرار نيست همه بفهمند . يك نفر كه بفهمه براي همه كفايت مي كنه . تا آقا هست غم نيست . غصه نيست. فكركردن نداره . آقا به جاي همشون فكرمي كنه . خدا آقا رو واسه ي همه ي ما نگهدارتا نيازي به فكر كردن نداشته باشيم. بگين الله آمين.
    داشتم مي گفتم . همين كه وارد مجلس شديم و چشم اين گروه به حضرت و اون تبري كه روي دوشش بود افتاد همه ساكت شدند. حقم داشتند . يك مشت بچه فوفول كه هركدومشون به جاي شمشيرقلم بدست گرفته بودند و به جاي جنگ درميدان كارزار به تاخت و تاز روي كاغذ دلشونو خوش كرده بودند ، مي خواستند چي كاركنند؟ مگه نشنيديد كه فرموده «‌يكي مرد جنگي به از صد سوار» . تبركه جاي خود داره، يك چماق از هزارتا قلم كاراتره . قبول نداريد از برادراي بسيجي و سپاهي بپرسيد. براي اين كه بدونيد حق چيه و منطق يعني چي ، به يكي از اين تفنگ به دستا بگيد بيان با اهل قلم مناظره كنند و هركه از ابزار خودش استفاده كنه . انوقت معلوم ميشه حق چيه و با كيه.
    حق ، حقيقت ، منطق ، دليل ، برهان و همه ي چيزاي اينجوري با قدرته . تا وقتي شاه روكاربود حق با اون بود . وقتي خميني قدرتو به دست گرفت حق با اون شد . امروزم حق با علي است . همه بگيد يا علي.
    تا ديدند حضرت با تبر وارد شد همه ساكت شدند و خيره به حضرت نگاه مي كردند كه اين ديگه كيه و چي مي خواد.
    راستشو بخواي از اين كه منم با حضرت بودم كيف مي كردم. عجب همه ترسيده بودند. اگه چه كسي منو تحويل نمي گرفت ولي همين كه دركنار حضرت بودم كلي كيف داشت.
    حضرت با تشر فرمود يكي از شما نماينده بشه تا با هم حرف بزنيم.
    كي جرات داشت؟ اگه يه وقت ديگه اي بود براي نمايندگي سرو دست مي شكستند اما اين دفعه از آلاف و اولوف خبري نبود و حضرت بود و تبرتيزش. واسه ي همين هم اين به اون مي گفت شما ارجحيد و اون به اين مي گفت شما استاديد.
    خلاصه يكي از اونا كه از بقيه پيرتربود اومد جلو . حضرت فرمود : شما نمي خوايد دست از اين بت پرستي هاي برداريد ؟‌ طرف گفت :‌اختيارداريد . ما كجامون بت پرسته ؟ اينا همه سمبول اند . چه خدايي ؟ چه آشي ؟ چه كشكي؟ اينا كاره اي نيستند. شفيع اند. واسطه اند. اصلا هيچكاره اند.
    حضرت كه احساس مي كرد يارو داره سفسطه مي كنه تا اونو خام كنه اخماي مباركو توهم كرد و گفت : اگه كاره اي نيستند چرا اينارو نمي ريزيد دور؟
    يارو جا خورد. انگار كسي فحش خواهر و مادر به اون داده باشه، ناراحت و پكر گفت : آقا احترامتو نگه داره و به مقدسات ديگرون توهين نكن.
    حضرت دست و پاشو جمع كرد و انگار از يارو ترسيده باشه با مهرباني گفت : مگه خودت نگفتي اينا كاره اي نيستند. خوب اگه كاره اي نيستند جمعشون كنيد.
    طرف جوري داشت عصباني مي شد كه تبرمبرو ازيادبرده بود و انگار نه انگار كه تبري تيزو بازويي نيرومند تو كاره. بُراق شد و گفت:‌ يه دفعه گفتم به مقدساتمون توهين نكن . دوباره ميگم . آقاي محترم به عقايد ديگرون احترام بذارن. عقيده ي هركسي واسه خودش محترمه. تو داري به عقايد مردم توهين مي كني.
    حضرت يه نگاهي به جمع انداخت و گفت :‌مردم ؟ يعني شما ده بيست تا مردميد ؟ اولا كه من توهيني نكردم . دوما عقيده شما چي كار به مردم داره؟
    نماينده كه معلوم بود از اون كاركشته هاست جواب داد: مگه اينجا بتي وجود داره؟ بت تو بتخونه است و اونجا هم مورد احترام مردم . مگه نمي بينيد كه مردم گروه ، گروه ميرند زيارت بت هاشون و از نون خودشونو بچه هاشون مي زنند تا معبد رو آباد كنند؟ اصلا به كسي چه مربوطه كه مردم دوست دارند به كي راي بدن و به كي راي ندن؟ مگه من و شما وكيل وصي مردميم ؟ پاشو باباجون . پاشو تبرتو وردار و برو پي كارت و كاري به كارخلق الله نداشته باش وگرنه به جرم اهانت به باور هاي مردم بيچاره ميشي.
    حضرت يه خورده توفكر فرو رفت و انگار كه بدونه با اين جماعت نميشه كاري كرد ، دست پايين رو گرفت و مهربانتر از قبل گفت :‌ شما روشنفكراي اين مملكتيد. شما هستيد كه به مردم خط مي ديد. مردم رو حرف شما حساب مي كنند. انصافا اين بساطي كه درآورديد ، درسته ؟ يعني خداييش درسته كه اون پيرزن بدبخت گشنه گدا ، از نون شبش بزنه و خرج معبد و محراب كنه ؟ خدارو خوش مياد كه يارو پول نداشته باشه بچه شو مكتب بفرسته اما با پول اون گنبد و ضريح طلا درست كنيد ؟
    واله بالله مردم گناه دارند. شما كه مي دونيد اين خلق الله گول خوردند. شما كه مي دونيد توحيد و يگانه پرستي تبديل به شرك و چندتا پرستي شده . شما كه مي دونيد تا وقتي اين مردم خودشونو به اين بت ها آويزون مي كنند اهل فكر و انديشه نمي شن. آخه با انصافا يك خورده رحم داشته باشيد. اين بت ها باعث تنبلي فكري افراد مي شن. اجازه نمي دن وقتي كسي مشكلي داره مُخ شو بكاربندازه و راه حلي پيدا كنه. اينا باعث ميشن تا مردم دنبال منجي و قهرمان برند وبه جاي اين كه درپي چاره دردشون باشن منتظر اينو و اون بمونند تا كسي بياد و مشكلشونو برطرف كنه.
    تا اين بت ها هستند مردم به جاي فكر درباره مشكل شون فورتي ميان بتكده و به خيال اين كه با نذر و نياز ميشه مشكلو حل كرد ، كارِ زنده ها رو به مرده ها واگذار مي كنند. خدا رو خوش نمياد مردمو از فكر كردن بندازيد. خدا رو خوش نمياد مردمو عادت بديد كه به جاي خودشون كس ديگه براشون فكر كنه.
    يارو ، يه دفعه قاه قاه شروع كرد به خنديدن و همراه با اون همه اهل مجلس شروع كردند به بلند بلند خنديدن و با انگشت به حضرت اشاره كردند كه يعني اينو باش.هه هه هه .
    حضرت يه خورده هاج و واج اينو و اونو نيگاه كرد و يه دفعه داد زد :‌ واسه چي مي خنديد و دست برد تبرشو ورداره كه اون ياروهه گفت : تو پخمه اي يا ما رو پخمه فرض كردي ؟ و من كه اسم خودمو شنيدم خوشحال شدم كه بالاخره يكي پيداشد اسمي از ما ببره و ماروهم داخل آدم حساب كنه. يارو گفت : ببين حضرت آقا ، اولا كه اين قدر دست به تبرت نبرو هي اونو به ما نشون نده. چون اگه جم بخوري فتواي ارتدادتو مي ديم تا مردم تيكه پاره ات مي كنند. دومن بگو ببينم دهنت قرص و محكمه يا نه ، تا يك حرف خصوصي بهت بزنيم ؟
    حضرت فرمود :‌ دهن ما مثل گاوصندوق ِ بانك مليه . سفت سفت سفت.
    يارو گفت :‌ اين گاوصندوق واسه خودت خوبه چون سفتي شو نشون داده و همه ديدند كه درزاش اينقدر گشاده كه سه هزارميليارد سه هزار ميليارد از درزش رد ميشه . چيز ديگه اي نداري كه مثال بزني . حضرت دستي به پيشاني مبارك كشيد و فرمود: مثل ديواري كه به دورميرحسين و كروبي كشيدن. مثل دهن ستار بهشتي كه به معذرت خواهي واز نشد. مثل مقاومتي كه نسرين ستوده كرد.
    يارو نذاشت حضرت ادامه بده و گفت :‌قبول . قبول . اما اين يارو چي ؟ و به من اشاره كرد. حضرت فرمودند اين يارو اولن كه پخمه است و هچي حاليش نيست . دومن خوابِ خوابه . سومن كسي حرفاشو تحويل نمي گيره . خيالتون راحت باشه .
    طرف گفت :‌ حالا كه دهنت اينقدر ِ سفته يك رازي رو برات مي گم تا بدوني چرا نبايد گذاشت مردم فكور بشن. ببين بابا جون ما خودمونم دل خوشي ازاين بساط نداريم اما ، اگه مردم بيدارشن ، اگه مردم بتونن فكر كنند ، اگه مردم مغزشون بكار بيفته اونوقت اونايي كه با ما قرار و مدار مي زارند ديگه با ما كار نمي كنند.
    وقتي مردمي اهل فكر نباشند طرفاي قرارداد، با دوتا ، ده تا ، يا صدنفر طرف حسابن . اگه دم اين چند تا رو ببيند راحت مي تونند يك مملكتو هاپولي كنند و آب از آب تكون نخوره. اين چند نفرهم به آلاف و الوف حسابي مي رسند و حق دلالي شونو ميگيرند. اگه ، روزي ، روزگاري ، يكي از مردمم بخواد اعتراض كنه ، يكي از همين چندتا نقش يك مخالفو بازي مي كنه و داد و فرياد راه مي اندازه كه حق با مردمه و صداشو از اون مخالفه بيشترميكنه كه: آهاي ، بردند، خوردند ، چاپيدند، كشتند . با اين كار ، صداي مخالف ساكت ميشه ، و بقيه كارخودشونو مي كنند .
    داستان ستاربهشتي رو ببين . اين ياور نوري زاد رفته و هي داد و فرياد مي كنه كه كجاييد نماينده ها ؟ كجايي رييس جمهور؟ كجايي خاتمي ؟ و هي داد و فرياد مي كنه كه كجاييد و كجاييد و كجاييد؟ يكي نيست بهش بگه بابا اينقدر جيغ نزن. هوار نكن . خب معلومه كجان . تو خونه هاشونن. پهلوي هم اند . دارند با هم يك قل دوقل بازي مي كنند . دارن يه لقمه نون حلالي رو كه پيدا كردن تو رستوران برج ميلاد مي خورند . مگه قرار بود كجا باشن؟ پهلوي تو ؟ بابا جون انتخابات تموم شد . مي دوني يعني چي ؟ يعني تا چهارسال ديگه همه ، هيس. ساكت.
    خيال مي كنه رييس جديد رو از خارج آوردند يا رئيس خاتمي رو گشنگي دادن يا اون يكي شونو دارن شكنجه مي كنند كه حالا كه به قدرت رسيد بياد و به فكر گشنه ها و شكنجه شده ها باشه . بايد اين مردمو سركار گذاشت. اگه قرار باشه اين مردم فكر كنند ، چه جوري اين همه سال مي شد گولشون زد ؟ خودت بگو؟ اگه قرار باشه اين مردم فكر كردنو ياد بگيرند جاي ما سران و سروران كجاست؟ اگه قرار باشه اين مردم فكر كنند ما از كجا بايد بخوريم . نكنه خيال كردي ما هم مثل اون يه لاقبا ها بايد بچه مون تو مدارسي درس بخونند كه بخاريش مي تركه ؟ اصلا تو اينو شنيدي كه مي گن «‌دارا كباب ، ندار بوي كباب» . كبابشو ما مي خوريم . خونه و ماشين شيك و پيكش مال ما ، سفر به امريكا و انگليس واسه ي زن و بچه هاي ما ؛ و تماشاي فيلم خونه هاي قشنگ و عكس كباب هاي آنچناني و گفتن مرگ برامريكا و انگليس هم مال اونا. اشكالي داره ؟ تقسيم غيرعادلانه اس؟
    حضرت كه بدجوري رفته بود تو فكر فرمود:‌ آخه خدا رو خوش نمي ياد. گناه داره . اين دور از انسانيته . اونام آدمن . حق دارند.
    يارو با يك ايشششششششش گنده گفت :‌ اي بابا . تو ديگه كي هستي ؟ تو چقدر پرتي پيرمرد. انگار منطق پنطق نمي دوني . كدوم خدا ؟ كدوم انسانيت ؟ كدوم مردم ؟ بابا جون مردم كيلويي چنده ؟ ما عاشق مردم هستيم تا زماني كه اونا كار كنند و ما بخوريم . مگه نشنيدي «‌ قربون بندكيفتم / تا پول داري رفقيتم» ؟ مردم خيلي خُل اند. ببخشيد خيلي خوبن اند اما واسعه ي راي دادن . واسه ي كار كردن. مثل يك تراكتور. تراكتورخيلي خوبه اما واسه كاركردن. شيرفهم شد؟
    حضرت كه داشت گريه اش مي گرفت ، فرمود: حالا واسه چي سنگ و خاك و مرده ها رو مقدس كرديد ؟ اينا كه كاري از دستشون برنمياد. تازه چرا اين همه ؟
    يارو گفت :‌ يواش ، يواش داري اهل حساب و كتاب مي شي. اگه قرار باشه مردمو تحت امر بگيريم اول بايد مُخ اونا رو از كار انداخت. خودت خوب مي دوني كه اگه كسي اهل فكر و انديشه باشه صبح تاشب كار نمي كنه و ازشكم زن و بچه اش نمي زنه تا بده يك مشت مفت خور بيكاره بخورند و واسه اون پزبيان .
    آدم هشيار ازحقش نمي گذره و هروقت بخواد كاري بكنه هزار تا دليل و منطق مي خواد اما آدم پخمه كافيه احساساتوشو تحريك كني تا به خودش بمب ببنده و خودشو منفجركنه. اين مقدس بازي ها ،واسه ي اين كه بشه هوش مردمو ازكارانداخت . نميشه بگيم بياييد و هرچي ما مي گيم اطاعت كنيد . ميشه ؟
    اول ميايم يك كسي رو قهرمان مي كنيم و هي اونو بزرگ و بزرگ و بزرگش مي كنيم. هي ازاون تعريف مي كنيم . خوب كه اسطوره شد ازدهنش حرف مي زنيم . به اسم اين كه او اينو گفته حرفاي خودمونو تو مخ خلق الله مي تپونيم و مي گيم : «‌ من عددي نيستم كه بتونم حرفي بزنم . من ازقول فلان صلوات الله يا فلان سلام الله عليه مي گم كه …»؛ و هرچي دلمون خاص مي گيم و مردم كه قبلا سرتعظيم دربرابر اون صلوات الله يا سلام الله فرود آوردند و اهل تحقيق و چون و چرا نيستند ، راحت حرفمونو مي پذيرند.
    اگه خواستيم جنگ كنيم به نام فلان سلام الله حرفاي جنگي مي زنيم و مي گيم ما و ذلت ؟ هيهات ، هيهات. اگه خواستيم صلح كنيم مي گيم ما و جنگ و دعوا ؟ استغفرالله . با اين كار خلق الله دنبالمون مياند و هرچي بگيم انجام مي دن . حال كردي ؟ بگو ايوالله.
    ديگه اين حضرت ، حضرت قبلي نبود. رفته بود تو فكر، و فكر مي كنم با خودش مي گفت:« اي بابا . نكنه اينا همين كارها رو فردا سرمنم دربيارند؟ نكنه فردا مني كه بخاطر خدا مي خواستم بچه ي نازنينمو رها كنم و حتي دراسارت اون نمونم تبديلم كنند به يك آدم كش، و قتل و كشتارشونو به گردن من بندازند؟ نكنه فردا جوي خون تو صحرا جاري كنند و بگن ابراهيم گفته حيوناي بي گناهو قتل عام كنيد ؟ نكنه فردا هزار تا بت زنده و مرده بسازند و بگن اينا امام و پيغمبرند و بچه هاي ابراهيم بت شكنن و درحالي كه همشون بت شدند ادعاي بت شكني كنند؟ نكنه لفظ قرباني رو عوض كنند و ايني كه من ميگم در راه راستي و درستي و حق و حقيقت بايد از جون گذشت رو تبديل به چيزديگه اي كنند و به جاي كشتن نفس ، حيووناي بي زبون و آدماي بي گناهو سرببرند تا به خدا برسند؟ و هي نكنه نكنه نكنه گفت و گفت و گفت و يه هو ازجاش برخواست .
    حضرت اومد تبرشو ورداره كه ديد جا تره و بچه نيست . تبررو دزديده بودند و داشتند مي خنديدند. حضرت حسابي عصباني شد و من كه نمي دونستم الان وقت حرف زدن نيست و بايد خفه شم ، نصيحت كردنم گل كرد وگفتم : ابرام جان آروم باش . شايد اينا درست بگن؛ كه يه هو، محكم زد تو دهنم و من كه ، خواب بودم خواب مي ديدم، يهواز خواب پريدم .

     
  11. جناب آقای ف-ی
    ضمن سلام و عرض ادب.
    لطفأ اگر امکان دارد آدرس ایمیل تان را برایم بفرستید.متشکرم
    موفق باشید.

     
  12. با عرض سلام و ادب

    قصد داشتم تا شروع عملیات نهایی ساکت بمانم ولی میباید نکات زیر را بعرض شریف همگی برسانم.
    مشکلات را میباید ریشه ای حل نمود و علف هرز را از ریشه باید کند تا دوباره رشد نکند.
    آگاه باشیم تااز مسیر اصلی مقابله با دشمنان مردم و ایران و ملیتها منحرف نگردیم و به راههای فرعی و کاذب موقت نرویم تا شرمنده نسلهای آینده نگردیم.
    همه مشکلات رنجها ستم ها زندانها و کشتارها ناشی از حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی و ضد ملیت میباشد. حتی کشته شدگان در جنگ که اگر این حکومت ضد مردمی نمی بود این جنگ خانمانسوز هم نمی بود و بیهوده به درازا نمی کشید و حدود یک ملیون نفر به خاک و خون کشیده نمی شدند. خواهشمندم آن افرادی که قربانی گشته اند آگاهانه به مسایل بنگرند.
    -همانگونه در کامنتهای قبلی عرض نمودم این مقابله تا از بین رفتن قطعی حکومت پر هزینه خواهد بود و باید قدم به قدم به پیش رفت. نیاز به کمی فداکاری و تحمل و امیدوار بودن است.
    -آنانیکه دارای مقام دراین حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی هستند مسؤل ظلم و ستم ها خواهند بود. این نیز شامل مراجعی که جیره خوار حکومت وتبلیغ و تحریف میکنند و از انسانیت بدورند میگردد.
    -جنایتکاران مزدوری که در فکر محو کردن انسانها میباشند بدانند که اول خود از صفحه روزگار محو خواهند گردید.
    -این حکومت مسبب غارت جان و مال و منابع سرزمینمان میباشد و به شکست و خواری افتاده است. و میبایست درآمد حکومت قطع گردد.اینکار بمرور در سطح جهانی انجام خواهد گرفت.
    -مواردی که در کامنتهای قبلی ام بعرض رساندم دوباره جمع آوری کرده و در زیر آورده ام. لازم است در انجام آن موارد جدی بود. و سپس به مراحل دیگر از قبیل افشاگری عوامل مستقیم سرکوب مردم در داخل و جهان نمود. تا زمینه های شروع عملیات نهایی فراهم گردد. از اشکالات و ایرادات نوشته هایم پوزش میخواهم و از توجهات شما تشکر مینمایم.

    کامنتهای قبل

    این بنده حقیر مردم به جنایتکاران مزدور هشدار میدهم در این چند صباحی که از عمر این حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی و و ضد ملیت باقی مانده هر قطره خونی که از جوانان این مرز و بوم بریزید دریایی خواهد گردید که خود و خویشانتان را فرو خواهد برد. این حق مسلم ملیتهاست که آزادانه به هر شکلی که میخواهند زندگی و معیشت و تردد نمایند.

    از آنانیکه از روی ساده لوحی فریب خورده و گمراه گشته اند واز ظلم روا نمودن حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی بهر دلیلی حمایت میکنند دعوت مینمایم به انسانیت ایمان آورند و به ساحت انساانی احترام بگذارند و به مردم مهربانی بورزند و نیکی و خدمت کنند و در گلزارها و نهر های پاک روان انسانی گشت و گذار نمایند. اطمینان داشته باشند که اعمال و رفتار انسانی بی پاسخ نخواهد ماند. بدانید آنچیزی پسندیده است که از گذشته استفاده نمایید و برای برقراری انسانیت و سعادت برای مردم در زمان حال و آینده بکار بگیرید. اینک این بنده حقیر و خاکی آنان گمراهان را از پرستش ظالمین و ستمگران منع و برهزر مینمایم. زیرا آنچه از این جهان فانی برایتان باقی خواهد ماند اعمال و رفتار انسانی خواهد بود.

    آی مامورین ساده لوح از جنایتکاران فرمان نبرید و چشم و گوشتان را ببندید و دستتان را آلوده جنایت نکنید و مانع رسیدن مردم از هر ملیتی به حق مسلم انسانی اشان نگردید. میبایست آنقدر انسان صفت و نیکوکار و خادم مردم باشید که دیگر خلافهای غیر انسانی صورت نپذیرد. و به همسایگان در آنسوی مرزها نیز توصیه مینمایم به انسانیت تمکین نموده و به سعادت ملیت هم فرهنگتان در اینسوی مرز احترام بگزارید.

    سالهاست هر سحر در دلم به سراغ اعدامی ها و زندانیها و خانواهایشان میروم و یادشان میکنم. منهم ضمن عرض ادب و احترام بزانو میشوم و پای به خاک افتاده را میبوسم و به مادرشان تعظیم و اظهار همدردی در غم سوزناکشان مینمایم و به اجدادم سوگند یاد میکنم آنچه در توان دارم بکار بگیرم تا خون عزیزان پایمال نگردد. اینک زمان شروع عمل فرا رسیده که به مقابله هماهنگ برنامه ریزی شده و سنجیده با جنایتکاران بپردازیم. بدون تردید مردم پیروز خواهند بود.

    در کامنتهای قبلی ام عرض نمودم بنظرم راهکار دراجرای موارد زیر میباشد.

    ۱. اعتصاب در تولیدات برای فلج نمودن و قطع درآمد حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی.
    ۲. تحریم بعضی کالاها از طرف مردم که به خود مردم آسیبی نرساند.
    ۳. شناسایی عوامل مستقیم سرکوب مردم.
    ۴. گسترش ارتباط با همه مردم در همه جا مانند فامیل و دوستان و پخش خبر و راهکار.
    ۵. آمادگی پیشروان و مردم برای مقابله پر هزینه و طولانی. طوریکه مرگ و زندگی و داخل یا خارج زندان دیگر مفهومی نداشته باشد.

    موارد دیگر را برای ضربات نهایی از داخل و خارج بر پیکر جنایتکاران بعدأ بعرض میرسانم.

    برای کسب آزادی و استقرار نظام انسانی و ایرانی و رسیدن به سعادت نیاز به کمی فداکاری و از خود گذشتگی میباشد. حقیرانه از همه استدعا میکنم با هم متحدانه و هماهنگ عمل نموده و به آینده فکر و برنامه ریزی نمایند. پیروزی حتمی مردم دیر یا زود فرا خواهد رسید.
    از ایرادات نوشته هایم پوزش میخواهم و از همه حاضرین در مزار تشکر و قدر دانی و از مادران داغ دیده برای عزیزان قهرمانان دلداری و تمجید مینمایم.
    با عرض معذرت از اینکه باید گمنام باشم.

    بنظرم ما ایرانیها نخست با اجرای مواردی که در کامنتهای قبلی ام عرض نمودم و با توسل به راهکارهای دیگر که متعاقبأ عرضتان خواهم رساند میبایست وجب به وجب خاکمان را از یوغ استثمار ستمگران و جنایتکاران برهانیم و سپس حقوق انسانی مردم از هر ملیتی را پایه گذاری بنماییم. به عقیده بنده راه ترقی و پیشرفت و سعادت ما پس از آزاد سازی سرزمینمان استقرار نظام انسانی و ایرانی مبتنی بر حقوق بشر و همزیستی برابر میباشد.

    ————————–

    سلام دوست گرامی
    این روزها هر حرکت منتهی به تنش و خشونت می تواند هزینه های بسیاری برجامعه تحمیل کند. ما هرگز خواهان این نیستیم که کشورمان به سرنوشت سوریه مبتلا شود. وحال آنکه من با شناختی که از سرداران فربه ازمال حرام سپاه دارم به این نتیجه رسیده ام که اگر لازم باشد آنها اینجا را همانگونه به ویرانه تبدیل خواهند کرد. مراقب باشیم و عجله نکنیم. میوه ی فهم و اعتراض و رشد جامعه ی ما که برسد ما به آنچه که خواهان آنیم خواهیم رسید. بهرحال پسندیده این است که بسراغ رویه های منتهی به خشونت پرهیز کنیم.
    با احترام

     
  13. مى گوييم چرا اعتراض مدنى ،متمدنانه ،و شگفت انگيز سكوت را با چماق و گلوله و زندان پاسخ داديد ؟مى گويند :ما شهيد داده ايم .مى گوييم :چرا محدود كردن حق انتخاب مردم به دست شوراى نگه بان ؟مى گويند :ما شهيد داده ايم .مى گوييم :چرا حبس خبرنگار و وبلاگ نويس جوان و حاشيه امن براى دزدان و قاتلان ؟مى گويند :ما شهيد داده ايم .مى گوييم :چرا اخراج استادان و ستاره دار كردن دانشجويان و استاد كردن مداحان و چماق داران ؟ آخ كه باز هم مى گويند :شهيد داده ايم .مى گوييم :چرا تجاوز ،چرا شكنجه ،چرا تبعيض،چرا فقر روزافزون اكثريت به بهاى حساب هاى نجومى بالا سران ؟ مى گويند :شهيد داده ايم .چرا همان كارهايي كه شاه و هزار فاميلش در مقياسى كوچكتر انجام مى دادند و ما عليه همان ها انقلاب كرديم ؟همان جواب هاى هميشگى ،ما شهيد داده ايم .نظام بايد اوجب باشد .چرا تجاوز به اسير در بند بى فرياد رس اى زار زنان براى اسيران كربلا ؟مى گويند :اون غده اى سرطانى است .مى كنيمش نظام اصلاح مى شود .مى گوييم :بابا اين نظام سر تا پاش غده شده ؟مى گويند :ما شهيد داده ايم .مى گوييم :خب ،ما هم شهيد داده ايم .مى گويند :نخير ما شهيد داده ايم به اين نشان كه ما پول خون مى خوريم و شما خون .مى گوييم :شهدا جان باختند در راه آينده بهتر براى همه .در همه جاى دنيا به آنها كه براى كشور و ملت جان نثار كردند احترام قائلند و ما هم مديون آنهاييم اما شما را سننه ؟مى گويند :جاهاى ديگر كشته مى دهند و ما شهيد داده ايم ……!!!! ديگر دستها را به علامت تسليم بالا مى بريم .چه كنيم !اگر بگوييم شهيد و نظام شده اند صدا خفه كن ، از هر طرف فرياد مى زنند :واتوهينا ،وا اسلاما.
    مى ماند يك آرزو :اى كاش شهدا بودند و خودشان جواب شما را مىدادند

     
  14. سلام ساسان عزیز
    قانون همه یا هیچ
    این سخن شما مانند این است که بگوییم مسیحی خوب نداریم، کمونیست خوب نداریم، بودایی خوب نداریم و . . . به باور من در هر گروهی هم انسان خوب پیدا می شود و هم بد. اگر چه روحانیت بطور عموم صنفی شده اند که از راه دین امرار معاش می کنند ولی مطمئنم در این قشر هم انسانهای نیک نفسی هم پیدا می شوند. مانند آیت الله شریعت سنگلجی، آیت الله برقعی، آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری و . . .

     
  15. یاشار تبریزی

    جناب نوری زاد ! راستش را بخواهید آنچه در مورد رهبر میتوان گفت اینست که ، عوام آنچه در مورد امامان معصوم شنیده اند را (البته نمونه امروزیش را )در آقای خامنه ای پیاده میکنند و از او به عنوان علی زمان یاد میکنند و معتقدند ، نکند مخالفت با ایشان همان مخالفت با امام زمان باشد ، نکند جزء خوارج شوند یا در صف مخالفان علی در صفین قرار بگیرند . آقای خامنه ای قدیسی است که ساخته و پرداخته دنیای امروز است . من خودم تا این اواخر جزء همین عوام بودم. اما وقتی به هوش آمدم دیدم نظر ایشان به دروغ گو ترین آدم دنیا( احمدی نژاد) نزدیک تر است . دروغ گویی که ادم و عالم به دروغ گو بودن این اعجوبه دوران ایمان دارند . عده ای میگویند آقای خامنه ای خوب آدم است شاید اشتباه کرده ، انسان جایزالخطاست حال میگویم پس اگر ایشان اشتباه کرده پس معصوم نیست پس امام نیست پس علی زمان نیست و هیچ خصوصیتی از امامان معصوم نه در ایشان و نه در دستگاه حکومت ایشان یافت نمیشود پس هزار دلیل دیگر برای اینکه ایشان دیگر قدیس نیست و ولی امر نیست و باید به او انتقاد کرد و ایشان باید جواب گوی اعمال خود و دستگاه و تشکیلات (بیت رهبری ، اطلاعات ، سپاه و …)خود باشد .

     
  16. جناب محسن
    من اگر چه نوری زاد نیستم و نامه شما خطاب به وی نوشته شده با این حال می خواهم چند نکته را از دید خودم در باره برخی از آنچه نوشتید بیان کنم
    شما به طور حتم در دوران انقلاب کودکی بودید یا شاید به دنیا نیامده بودید
    من آن زمان نوجوانی بودم
    شور و شوق انقلاب و رهایی از استبداد من را نیز همانند بیشتر هم وطنان فرا گرفته بود منتهی با یک اشکال
    چشم و گوش بسته و از هوش رسته و مست از پیروزی حق بر باطل هر آنچه به ما تلقین می شد را بی چون و چرا همچون آیت حق بر خود واجب می شمردیم
    فرمودند انقلاب را به تمام جهان صادر می کنیم
    گفتیم عجب سخن بزرگی!! بزرگی ایران زمین را ببین که جهان کفر و ظلم و استکبار را به مبارزه می طلبد!!!
    ته دل فکر کردیم آیا کمی گزافه نیست؟
    عده ای گوشزد کردند خبر اشتباه نقل شده فرمایش چنین نبوده در نقل قول اغراق شده
    بار دیگر این بار عتاب آلود و رعد آسا صدایی از آسمان بر زمین غرید که خیر همین بوده که گفتیم انقلاب را به جهان صادر خواهیم کرد
    گفتیم خوب طرف که دیوانه نیست که حتما عقلش از ما بیشتر است و با عالم بالا ارتباط دارد و زد و بند هایی با خدا و ملایکه هست و این ها هوای ما را دارند دیگر…. پس بزن بریم انقلاب رو به دنیا صادر کنیم
    چطوری؟
    خیلی ساده
    میرویم جهان اسلام در میزنیم و ساکنان این جهان را از خواب بیدار می کنیم و همه را متحد می کنیم و بعد ارتش 20 میلیونی درست می کنیم (پیشنهاد آیت الله کاشانی کمی تاریخ بخوانید بد نیست) که جهان به خواب ندیده باشد
    بعد هم دک و پوز آمریکا و شوروی و ….. هر نفس کشی را به خاک می مالیم و …. لطفا بقیه اش رو خودتون حدس بزنید
    این از نقشه و اما در عمل چه شد؟
    تمام دنیا را برضد خود متحد کردیم تا همین امروز که شاهدش هستید به چه خفتی گرفتار شده ایم
    اگر متوجه عرایضم نیستید چون نوجوانید یاد آور می شوم یک بار جام زهر در الجزایر نوشیدیم بخاطر غلطی که در تسخیر لانه جاسوسی مرتکب شدیم
    جام زهر بعدی را در نیویورک به خوردمان دادند تا قطعنامه 598 را امضا کنیم و به جنگ فیصله دهیم
    جام زهری نیز به تازگی نوش جان کردیم این بار در ژنو که دنیا برایمان تعیین تکلیف کند چه چیز اجازه داریم و چه چیز اجازه نداریم
    باز هم بیشتر بنویسم؟
    هزینه اش چه بود؟
    شمار کشته ها و مجروحان جنگ را اضافه کنید به فرسوده شدن اقتصاد و فساد فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و حکومت جباران و دین فروشان و رانت خواران و دیگر دوستان عزیزی که شاید کم و بیش از حضورشان مطلع باشید
    جناب محسن
    امید وارم از سخن من رنجیده نشوید
    آن هایی که به جبهه رفتند بزرگوارانی بودند که از جان مایه گذاشتند تا من و شما امنیت داشته باشیم و زیر سایه شمشیر دلاور مردی های ایشان شرافت این مرز و بوم حفظ شود در این شکی نیست
    لیکن از خود بپرس آیا این ضرورت داشت؟ اگر سران کشور عقلانیت به خرج می دادند و لاف گزاف نمی زدند و به جای جنگ با آسیاب های بادی سیاستمدارانه با دنیا تعامل می کردند و دنیا را علیه ما متحد نمی کردند آیا صدام جرات چنین جسارتی به خود می داد؟؟
    محسن
    هنگامی که سیاست کشوری بر پایه اوهام بنا شود نتیجه اش بهتر از این نخواهد بود
    بزرگترین این اوهام تخیل چیزی به نام جهان اسلام است که هرگز وجود خارجی نداشته و ندارد
    می دانی این تخیل از کجا آمده؟ مستشرقین غربی!! آری این توهم را مستشرقین اروپایی برای ما ایجاد کرده اند
    آنان هستند که سخن از چیزی به نام جهان اسلام می رانند ما روحمان هم از چنین موجودی خبر نداشت
    ما گول آن ها را خورده ایم حال چه آن ها قصد گول زدن داشته باشند چه نداشته باشند
    چون جوان هستی اضافه می کنم آنچه به نام جهان اسلام به ما خورانده اند چیزی نیست به غیر از کشور های متفرق و جدا از همی که هر یک در پی منافع ملی خود است لیکن این کشور ها از ایده ما چندان بدشان هم نیامده می دانی چرا؟ چون ما آنقدر جاهل و نادان هستیم که با خودمان عهد بستیم ایران را فدای جهان اسلام کنیم ///// سفرا و نمایندگان ما نزد کشور های اسلامی رفتند و عرض ادب کردند و گفتند چیزی کم ندارید؟ ما ثروت زیاد داریم بحمد الله نفت داریم مجانی تقدیم می کنیم ….. و تقدیم کردند …..

     
  17. درود بر نوريزاد عزيز و دوستان آزاده :در ذيل پست شب يلدا بود و ….اشتباه فاحشى در كامنت من هست كه بابت آن از دوستان و از آقاى نوريزاد پوزش مى طلبم .البته اين اشتباه از نوع كنترل رشد جمعيت نيست كه فقط طلب بخشش از خدا و تاريخ براى آن بسنده باشد و آدم ها به هيچ گرفته شوند .وگرنه آن را رو نمى كردم :آقاى قديانى نه دى را روز نكبت استبداد دينى نام نهاده اند .من از قول ايشان گفته ام :روز نكبت ملى .

     
  18. برادر ارجمندم جناب آقای دکتر نوری زاد
    با سلام و ادب
    با احترام باستحضار حضرتعالی می رسانم که عضو هیات علمی دانشگاه //// بودم و بعد از وقایع سال 1388 از دانشگاه اخراج شدم.در فضای تسویه حساب ناجوانمردانه سال 1388، جرمی ناکرده به حسابم گذاشتند و وارد بازی زشت دستبرد به آبرو و حیثیتم شدند و ظلم بزرگی در حق خودم، همسر و 3 فرزندم روا داشتند. این چه مذهبی است که به اهل قدرت حق داده که چنین آسان تهمت بسازد و آدميان را از هست و نیست ساقط کند و از عاقبت و عقوبت آن بيمناک نباشد! آقای نوریزاد بخدا قسم تنها آبرویم نرفته است که زندگیم بطور کامل ویران شده است.
    4 سال بطور دائم و حدود ۴ ماه که از زمان تشکیل این دولت می¬گذرد با هزار امید و آرزو، خانه و کاشانه را در جنوب رها کردم و هر روز کارم سرگردانی در وزارت علوم و طبقات آن است، اما بی‌نتیجه و بدون کوچک‌ترین اثرگذاری در تغییر وضع. در این زمینه مایل نیستم ببینم که هیچ تفاوتی بین رویکرد دولت فعلی و قبلی ملاحظه نمی‌شود. آقای نوریزاد، اگر نشانه مثبتی برای اعاده حقوق تضییع شده یک مظلوم در حوزه در این دولت وجود نداشته باشد، دولت تدبیر و امید کجا و در کدامین حوزه می‌تواند اعتبار و موقعیت مثبتی در زمینه وعده‌هایی که داده کسب کند؟ برای آمدن این دولت لحظه شماری کردم و 4 سال خانواده زجرکشیده¬ای آرزوی رفتن کسانی را کردند که در خلق جفا و تهمت، بی¬پروایی را به حد اعلا رسانده بودند.
    با توجه به مستاصل شدن کامل، از شما عاجرانه می‌طلبم که در استخلاص اين ظلم آشکار که جز خدا پناهی ندارم اگر راهی به ذهنتان میرسد از کمک دریغ نفرمائید.پذیرش تقاضای یک دیدار حضوری مزید امتنان می باشد. ارادتمند- ی – ف

     
  19. مدتها پیش آقای محمد نوری زاد در ادامه ی تحرکات عجیب این روزهایشان افاضاتی فرمودند که قصد دارم پاسخ یک مورد از آنها را بدهم..
    ایشان جنگ هشت ساله ی ما را و دفاع جوانان این کشور از مرزهای جغرافیائی و از حیثیت و آبروی کشور و حفظ ارزشهای واقعی و اعتقادات متعالی ما در این زمان را “جنگ بی دلیل” خواندن و در سرزمین “شلمچه” لب به هتاکی به شهدا گشودند..
    کار را تا جائی رسانده اند که گفته اند: “ایکاش ما انقلاب نمی کردیم و آنها اکنون در کنار ما بودند”
    ایشان مردمانی را که هشت سال بهترین و پاک ترین و عزیز ترین جوانانشان به جبهه می فرستادند، مورد حمله قرار داده و رشادتهایشان را “از پای درآوردن” و کربلای ایران شلمچه را “قربانگاه جهالت” خوانده اند..
    صد افسوس کسی این سخنان را بر لب می آورد که روزگارانی هم مسلک شهدا بوده و همراه آنان در جبهه حضور داشته و بعد از جنگ همراه با سید شهیدان اهل قلم به روایت فتوحات آنان پرداخته و معروف به “عکاس شهید آوینی” است..
    متأسفم که او را که جای پدر من است باید مخاطب این نوشته قرار دهم و پاسخ هتاکی او را به خون شهدا علی الخصوص دو تن از عموهایم بدهم..
    آقای نوری زاد..
    بیاد می آورم روزی در منزل عبدالله نوری حضور داشتید و لب به صحبت گشودید و مورد تشویق حضار قرار گرفتید: خطاب به ایشان گفتید روز 24 خرداد با هم فکران و هم لباسانشان عمامه از سر درآورند و با جامه های دریده و پای برهنه به خیابان بیایند و تحصن کنند و از نظام جمهوری اسلامی مشروعیت زدائی کنند! و اعدامهای سال 67 را مطرح کردید و هم صدا با VOA و BBC انتخابات ایران را مورد تمسخر قرار دادید و گفتید من حرفی در مورد انتخابات ندارم و رئیس جمهور هیچ اختیاری از خود ندارد.. آنقدر بر این مرد تاختید و جسارت کردید که احساسات بر من غلبه کرد و با بغضی در گلو از ایشان نه به عنوان یکی از برجسته ترین شخصیتهای اصلاح طلب بلکه به عنوان کسی که لباس پیامبر بر تن دارد به جای شما عذرخواهی کردم.. در همان مجلس گفتم ما برای دفاع از این نظام که با خون عموهایمان آبیاری شده است از قطره قطره خونمان دریغ نمی کنیم و خط ما خط انقلاب و امام است و البته در نقاطی هم مشترکیم و انتقاداتی داریم و از هیچ سعی و تلاشی در خصوص بهبود وضعیت انقلاب و نظامی که بدست نامحرمان افتاده دریغ نمی کنیم
    یادمان باشد خوی و سیره ما اصلاح طلبی است و براندازان در جمع ما جایگاهی ندارند.. که شما و برخی براندازان به ما خندیدید.. در حالی بود که شما و مشوقانتان مدتها بود از مهندس موسوی عبور کرده بودید و رأی سبز به ایشان را مجوز خونهائی که ریخته شد می دانستید.. ایشان اگر آزاد بودند مورد آماج حملات شما قرار می گرفتند
    شما با شرکت در انتخابات شدیداً مخالف بودید اما بعدها شنیدم هنگامی که در زندان بودم شما به جشن پیروزی آقای روحانی رفته اید و از انتخاب ایشان به عنوان رئیس جمهور بسی شادمان شده اید..
    از یک سو به تولد آقای خاتمی می آئید و از سوئی دیگر وقتی بر سر مزار ستار بهشتی بوسه بر پیشانی مادرش می زنید فریاد می کشید که آقای خاتمی کجاست!! آقای روحانی کجاست!!
    این رفتارهای متناقض تا به کجا می خواهد ادامه پیدا کند..
    مدتها قبل نوری زادی که ما میشناختیم کسی بود که هر هفته شنبه ها به شوق خواندن نامه های هفتگیش به رهبری صفحات خبری را باز می کردیم و با شور و شعف مشغول به خواندن نامه هایش می شدیم.. نوری زاد بود و آگاهی بخشی و فیلم های شعبون بی مخ ها.. در فضائی که از کسی سخنی شنیده نمی شد صدای رسائی بود که به گوش حاکمان می رسید..
    اما امروز این سیر فکری شما از کیهان تا الآن شما را به جائی رسانده که به فهم و معرفت شهدا توهین می کنید و به بزرگترین میراث معنوی ما که دفاع مقدس است اینگونه وقیحانه می تازید!
    تأکید می کنم شهدای ما همانطور که در وصیت نامه هایشان می خوانیم برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و دفاع از ارزشهای انقلاب رفته اند و جان خود را فدای این کشور کرده اند.. من می پذیرم میراث گرانبهایشان مخدوش شده است.. انقلاب به دست نامحرمان افتاده است.. اما این سخن شما نبود..
    عموهای من کمترین در وصیتنامه شان مکرر سفارش به حفظ آن نظام به رهبری امام خمینی داشته اند.. عاشق امام بوده اند.. آنها هم منتقد بسیاری از مسائل زمان خود بودند اما کلیتها مورد قبول بوده است! شما کلیت جنگ ما را زیر سؤال می برید!
    عکس انداختن با معتادین و پیروان حضرت یحیی که هنر نیست.. شما مدتهاست در نظراتتان بر اصل نظام می تازید و می گوئید ببینید از کجا به کجا رسیده ایم..
    یعنی این انقلاب سی و پنج ساله هیچ دستاوردی برای ایران نداشته است و هیچ کاری نشده و هیچ قدمی برداشته نشده که ذهن شما معطوف به اعدامهای سال 67 یا پرونده ستار بهشتی و چند مسئله دیگر شده است!
    من خطاب به شما می گویم شما برای این انقلاب و برای نسل ما که تازه گام به عرصه می گذارد چه کرده اید.. از شما چه دستاوردی داریم و چه سرمایه ای برای ما دارید..
    من از عموهای شهیدم.. با آنکه روزگار بین من و ایشان جدائی انداخت و توفیق دیدارشان نصیبم نشده، اما خود را به آنها همیشه مدیون می دانم و روح بلند آنها همیشه به کمک من رسیده است و با محبتی که بین من و ایشان است زندگی می کنم.. همانها که شما قربانیشان می نامید بین ما حضور دارند و شهیدان نمیمیرند!! شهیدان فراموش نمی شوند.. جنگ ما که مصداق جهاد حق در مقابل باطل بود را اینطور زیر سؤال نبرید!
    حرمت خون شهدا بر هر ایرانی واجب است و خط قرمز ماست..
    شما حق ندارید آنها را قربانی و خون آنها را کمک به ایجاد وضعیت فعلی بنامید!
    شلمچه سرزمین مقدسی است.. آوردگاه سیاسی نیست.. کسانی که آنجا را آوردگاه سیاسی کرده اند و دنبال منافع خودشان هستند را نباید ثمره ی خونهای پاکی که در آنجا بر زمین ریخته شده دانست.. آنها از ما نیستند و وظیفه ماست که شلمچه نشینان را آگاه کنیم!
    پدر بزرگ من تا لحظه ای که سر بر تیره ی تراب گذاشت از خونهائی که تقدیم اسلام و انقلاب کرده بود برنگشت و پشیمان نشد و بر سر عهدش با امام حسین ماند و افتخار می کرد!
    به خود بیائید جناب نوری زاد..
    نصیحتی از فرزندکوچک خود بشنوید و به جای سفرهای تبلیغاتی، بار سفر معنوی بربندید و ادامه ی روایت فتح را بسازید.. ما به صداقت سلحشور و ده نمکی ایمان نداریم امید ما برای روایت آن دوران به شماست..
    ما همیشه شرمنده ی خون شهدا هستیم

    ———————-
    سلام محسن گرامی. صمیمانه از شما سپاس مندم که با قلم شریف خود شانه های مرا گرفتید و تکان دادید تا مبادا جوری بنویسم که اراده ی توهین به شهدا از نوشته ام مستفاد آید. مباد برمن نازنین. که من برادری جانباز هفتاد در صد درخانه دارم. مگر می شود این نازنینان را احساسی و بی خرد و اهل هیاهو دانست. آنان جزء پاکترین و ناب ترین فرزندان این سرزمین بودند. من در آن نوشته آورده ام که حاکمیتی که هیچ نسبتی با آرمانها و خواست شهدا ندارد و به دزدی و پلیدی آلوده شده است دارد از خون شهدا ارتزاق می کند. نازنینم من غلط بکنم به شهدا توهین روا دارم. بل من به آنان، ازباب سرمایه های بی نظیری نگریسته ام که اگر عقلانیتی درکار بود، ما امروز بسیاری از آنان را د رکنار خود می داشتیم. فدای شما وبازهم سپاس آقا محسن گرامی. پوزش اگر قلم نحیف من شما را آزرده است. مباد برمن توهین به شهدا . هرگز. هرگز. غلط بکنم. هرگز. هرگز

     
  20. جناب نوري زاد سلام ، چندين سال پيش سريال سربداران را نگاه ميكردم قرار بود شيخ حسن جوري براي مردم سخن بگويد وقتي همه جمع شدند شيخ حسن آمد و فقط به آنها گفت اي كوفيان ! فعلا” حال و روز ملت ما چنين است . نمونه : از جمع كثير ياران مسلم در كوفه تا جمع كثير در خيابانهاي سال 60 و فريادها در حمايت از موسوي – كروبي خوب چخه ميشود كرد اينطور بار آمده ايم .اين يك … دو : گاليله ادعا داشت زمين گرد است و به دور خورشيد ميچرخد و ديگر ماجرا كه خود ميدانيد . پس از اينكه بقول امروزيها توبه كرد و به جمع همفكرانش برگشت دوستان به طعنه به او گفتند : بيچاره ملتي كه قهرمان ندارد و گاليله هم گفت بيچاره ملتي كه احتياج به قهرمان دارد . فخرالدين حجازي بعد از اينكه حزب توده در روزنامه مردم گفته بود در ديدار با آقاي خميني فخرالدين حجازي چاپلوسي كرده در خطبه هاي نماز جمعه آن سالها گفت ( با همان طرز گفتار خودش ) مگه من چي گفتم ؟ من گفتم امام جاي تو در آسمانها است و … تو ديگه چي ميگي حزب خائن توده . حالا جناب آقاي نوري زاد به من بگو تو چي ميخواي بگي ؟ من كه قبلا” گفتم هر چي كه ميخواي بگي همه عوام ميدانند به فهم خودشان . اينترنت هم كه همه ندارند به جز خواص . بيا و بالا غيرتا” دست از سفرنامه نويسي بردار و حرف آخرت را همين اول بزن تا بدانم چي ميخواي

    —————–

    سلام آقا رضای گرامی
    هدف سفر من مشخص است. ازهمان ابتدا گفته ام که: برای آزادی زندانیان سیاسی به سفرمی روم. هر روز سفر را نیز به یک زندانی تقدیم می کنم. با شعار: صلح و دوستی.
    با احترام

    .

     
  21. سلام جناب نوريزاد اينو ديدين:
    شاگردمصباح یزدی:حاضرم موسوی و کروبی را اعدام کنم!
    حجت الاسلام قاسم روانبخش دبیر سیاسی نشریه پرتو سخن در گفت وگو با صلح نیوز گفت: حاضر هستم طناب دار را خودم به گردن موسوی و کروبی بی اندازم.

    وی ادامه داد: خیانتهایی که موسوی و کروبی به نظام و کشور کرد در طول انقلاب اسلامی کسب نتوانست انجام دهد خیانت آنها برابری با خیانت منافقین می کند حکم سران فتنه محارب است و باید اعدام می شدند و من این آمادگی را دارم که خود مجری اعدام این دو خائن شوم.

    این استاد دانشگاه تصریح کرد: ۹ دی در حقیقت میعادگاه الفت و عشق ملت به ولی فقیه است؛ ملتی که در برابر خائنان و ظالمان به این کشور پالی در عرصه عشق و ایثار گذاشتن و با رهبر خو بار دیگر تجدید بیعت کردند.

     
  22. سالها پیش دبیری داشتیم در شهری دور افتاده که از تهران به آن شهر تبعید شده بود . روزی به او گفتم که شما با این تحصیلاتی که دارید ، چرا به این شغل در این شهر دورافتاده و در تنهایی دل خوش کرده اید . گفت ، من اگر تا اخر عمر معلمی کنم مزد خود را قبلا گرفته ام و تعریف کرد که ، در جنوب شهر تهران درس میدادم و به علت بعد مسافت تا خانه ام ، ناهارم را در کافه ای نزدیک دبیرستان میخوردم . روزی موقع پرداخت پول ناهار ، کافه چی گفت که دو تومان آن حساب شده است و بقیه اش را گرفت و گفت نوجوانی آمد و دو تومان به من داد و گفت پول ناهار آن آقا را حساب کن و بقیه اش را از خودش بگیر . فهمیدم از شاگردانم بوده است و هنوز هم نمیدانم کدام یک از آنان . من مزد خود را گرفته ام .

     
  23. نوريزاد عزيز
    تا حالا مرتب از خامنه اي گله كرده اي كه چرا پاسخگو به سؤالات نيست ، و چرا يك كنفرانس خبري آزاد با خبرنگاران ولو سمبليك نميگذارند و أصلا أيشان به هيچكس چرا نبايد پاسخ حساب و كتابش را بدهد ؟
    من ميگويم نا سلامتي أيشان رهبرند و كم الكي نيستند ولي مطمين هستم أيشان حتما أجازه سؤال كردن را دارند از هر ايراني كه دلشان بخواهد ميتواند باز خواست كند، درست است ؟
    لطفا در نامه بعديتان از أيشان بخواهيد از قدرتشان استفاده كرده و از يك كارگر يا كارمند ساده سؤال زير را بپرسد :
    حقوق شما اي نازنين چقدر است ؟ ماهي ٤٥٠ هزار تومان يعني روزي ١٥٠٠٠ تومان رهبرم
    چند نفريد اي نازنين ؟ با فرزند ميشويم ٣ نفر قربانت شؤم
    شنيده ام نان سنگك دانه اي ٥٠٠ تومان و پنير كيلويي ١٤٠٠٠ تومان است ؟ رهبرم فدايت شؤم من هم شنيده ام
    شما ٣ نفري اگر روزي دو نان سنگك و نفري ١٠٠ گرم پنير هر وعده غذائي بخوريد كه كل حقوق و در آمد ميرود ! اي پدر سوخته بگو ببينم تو چطوري زندگي ميكني ؟ أجاره خانه از كجا در مياري ؟ درمان چيكار ميكني ؟پوشاك چكار ميكني ؟ إياب ذهاب ؟ هان ؟ ميدم پدر پدر پدر سوخته ات را در بيارن ، با دزدي زندگي ميكني ؟ !!!
    اين داستان آدامه دارد …

     
  24. تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۱, ساعت ۵:۳۷ قبل از ظهر
    پیشنهاد ابوالفضل قدیانی برای نامگذاری ۹ دی بعنوان “روز نکبت استبداد دینی”
    “مستبد همه چیز دارد جز مشروعیت مردمی”
    جـــرس: ابوالفضل قدیانی، یکی از مسن ترین زندانی های سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ زندان اوین در اطلاعیه ای در آستانه ی نهم دی پیشنهاد داده است همانند فرهنگ مقاومت نهضت فلسطین که سالروز تاسیس اسراییل را “روز نکبت” نام نهاده، نهم دی ماه را که نمایش دهنده حقارت و واماندگی استبداد در برابر خواست آزادی خواهانه ملت ایران است، روز “نکبت استبداد دینی” نام نهیم.

    به گزارش کلمه، نهم دی ماه سال ۸۸ سه روز پس از عاشورایی که مردم عزادار و معترض به دست نیروهای امنیتی به خون کشیده شدند در حرکتی نمایشی همایش بیعت دوباره ای برگزار شد. ابوالفضل قدیانی معتقد است که تلاش حاکمیت به کمک رسانه های ملی و وابسته برای تبدیل این روز به یوم الله، در پی کسب مشروعیت جهت ارایه وجهه ای مردمی است که مستبد بهتر از هر کس دیگری می داند که نقطه ی ضعف اش کجاست و پایه های حکومتش را چگونه همین عدم مشروعیت می لرزاند.

    وی همچنین با بیان اینکه که اصلاح طلبان بدلی از هم اینک آماده سازی می شوند تا در انتخابات شرکت کنند تاکید می کند که قابل پیش بینی است که ستاد مهندسی انتخابات به اصطلاح آزاد، دستکم دو کاندیدا را با برچسب اصلاح طلبی روانه میدان انتخابات نماید تا بازیگران نمایش “استراتژی شکست دلخواه” باشند. بر اساس این استراتژی تنظیم شده برای اصلاح طلبان بدلی، کاندیداهای اصلاح طلب ریاست جمهوری از ابتدا به منظور شکست در انتخابات شرکت می جویند و در واقع همچون سیاه لشگران ایفا کننده نقش “کتک خور” در فیلم های فارسی عمل می کنند. همچنین از ایشان انتظار می رود که با حضور نامیمون خویش تمرکز و وحدت اصلاح طلبان واقعی و هواداران جنبش سبز را مخدوش سازند.

    متن کامل این نامه به شرح زیر است:

    تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ
    آن سراى آخرت را براى کسانى قرار مى‏دهیم که در زمین خواستار برترى و فساد نیستند و فرجام [خوش] از آن پرهیزگاران است
    سوره القصص آیه ۸۳‬

    اصحاب و دست پروردگان استبداد این روزها به واسطه آنچه یوم الله نهم دی می نامند ساز خوش رقصی کوک می کنند و پایکوبان و سرمست ازجام حکومتی هستند که تضمین بقای آن را حاصل سفاکی و جنایت در عاشورای ۸۸ می دانند و مگر نه آن که تا سال ها پس از عاشورای حسینی امویان روایت ها جعل می کردند در فضیلت شادمانی و سرور در ایام عاشورا، جشن ها بر پا کرده و مدیحه سرایان شان جنایت را “حماسه” وصف می کردند پس اگر نزد امویان قتل امام حسین (ع) و یارانش در کربلا که قیام نکردند جز برای “اصلاح” امور جامعه حماسه است، چرا مداحان بارگاه حاکم جائر از “حماسه نهم دیماه” مدایح نسازند و صله نستانند؟!

    در فرهنگ مقاومت نهضت فلسطین، سالروز تاسیس اسراییل را نام “نکبت” نهاده اند و چه نیک است که ما طرفداران جنبش سبز نیز نهم دی ماه را که به تمامی نمایش دهنده حقارت و واماندگی استبداد در برابر خواست آزادی خواهانه ملت ایران است روز “نکبت استبداد دینی” نام نهیم و همواره به یاد داشته باشیم که حقارت جائران در این روز از جمله اموری است که هرگز نباید از یادها فراموش شود چرا که فریاد و خطابه حضرت زینب (ع) در بارگاه یزید آن هنگام که پیروزمندانه باده ی فتح می پیمود چنان او را رسوا ساخت که تا امروز نیز کوس آن به گوش می رسد.

    این روز “نکبت استبداد دینی” همچنین علاوه بر آنکه نشانه ای است از عجز مستبدانه حکایت از شکوه عظمت جنبش سبز ملت ایران نیز دارد چرا که بی شک یکی از عوامل بر پایی نمایش مضحک و رسوای نهم دی۸۸ را باید در حسادت مستبد ایران نسبت به راهپیمایی ملی میلیونی هوادران جنبش سبز به ویژه روز ۲۵خرداد همان سال جستجو کرد. در واقع برگزار کنندگان مراسم نه دی که به خوبی از عدم اعتماد به نفس ولی فقیه خود آگاه بوده اند با ترتیب دادن این نمایش قصد داشتند به هر شکل ممکن عقده عمیق بخل و حسادت و کینه توزی خود را اطفاء نمایند که البته داغ جنبش سبز آن چنان است که برگزاری صد نه دی دیگر نیز علاج کار نخواهد شد.

    اما مستبد امروز ایران و دستگاه تحت امرش به واقع از این یوم الله سازی در پی چه هستند که هنوز پس از سه سال تمامی قوای خویش را بسیج می کنند تا این روز را گرامی دارند؟ پاسخ از نظر این جانب برای آنان که اندکی با تاریخ استبداد در ایران به ویژه در دوره معاصر آشنایی دارند به راحتی قابل درک است.

    مستبد همه چیز دارد جز مشروعیت مردمی، مستبد می داند که اگر تمام امکانات و دارایی های کشور را نیز تیول خود سازد آنچه او همواره فاقد آن است پذیرش از سوی قاطبه ملت است بنابراین کوشش در جهت ارایه وجهه ای مردمی و مقبول عموم در صدر برنامه ها و آرمان اوست. مستبد همچنین بهتر از هر کس دیگری می داند که نقطه ی ضعف اش کجاست و پایه های حکومتش را چگونه همین عدم مشروعیت می لرزاند.

    پس از کودتای ۲۸ مرداد، رژیم پهلوی به راهی رفت که در آن همه چیز کسب کرد جز مشروعیت. محمدرضا پهلوی که از پشت گرمی دشمنان خارجی رهبر جنبش ملی یعنی دکتر محمد مصدق نیز بهره مند بود پس از کودتا قدم به قدم جلو آمد و بساط استبداد خود را چنان گسترد که دیگر اثری از نظام پارلمانی نیم بند مشروطه به جای نماند. شاه کوشش می کرد تا به ازای از دست دادن مشروعیت حکومت اش به واسطه ی آنچه پیشرفت و توسعه سریع اقتصادی می پنداشت با تامین رفاه و بهبود وضع معیشت مردم و کارآمد جلوه دادن حکومت کودتایی خویش رضایت عمومی را به دست آورد اما همگان دیدند که چگونه تمامی آن تلاش ها و فعالیت ها از آنجا که بر بنیان فاسدی نهاده شده بود، سرانجامی در پی انقلاب اسلامی و ضد استبدادی سال ۵۷ فرو پاشید و حکومت نامشروع کودتایی سرانجام سرنگون شد. وضع امروز جامعه ما نیز از این جهت مشابه به آن دوران است.

    کودتاگران پس از کودتای ۲۲ خرداد علیه آرای عمومی و ارتکاب جنایات گسترده از کشتار گرفته تا حبس تمامی مخالفان و منتقدان، امروز پس از سه سال و نیم به هر طرف که روی می کنند با بحران مواجه اند. نظام از جامعه جهانی طرد شده است و سنگرهای او در خاورمیانه یکی پس از دیگری از دست رفته است. انسجام ظاهری چاکران دربار به پریشانی محض بدل گشته و هر چه فریاد وحدت بر سر آنها می کشد گویا گوشی برای شنیدن وجود ندارد. بحران اقتصادی و معیشتی به مراحل دشوارتری وارد شده و عدم کار آمدی که اکنون مبتنی بر کودتا هم شده است تصویری دایمی برسر سفره اقشار مختلف مردم است. این بحرانها و افزون تر از آنها که سخن از آن مقصود این نوشتار نیست همچنین روز به روز عمیق تر و گسترده تر خواهد شد. حاکم جائر نیز همانند محمدرضا شاه مخلوع به خوبی می داند که منشاء تمامی این بحران ها و گرفتاری ها در عدم مشروعیت نظام اوست اما او نیز مانند دیگر مستبدان شهامت و درایت لازم برای بازگشت از مسیری که رفته است ندارد و از این رو می کوشد بدون پرداختن به اصل موضوع با توسل به شیوه های نخ نما و مندرس، مشروعیتی دروغین برای خود فراهم سازد که ۹ دی از جمله آنهاست و همچنین است ادعای انتخابات آزاد.

    هفت سال پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد بحران اقتصادی که در سال های ۳۸ و ۳۹ به اوج خود رسیده بود محمدرضای شاه مخلوع را بر آن داشت که در آستانه انتخابات مجلس بیستم اعلام کند که انتخابات به صورت آزاد برگزار خواهد شد. با این همه در حالی که رهبر منتقدان و مخالفان یعنی دکتر مصدق در حصر خانگی بود و احزاب و چهره های منتقد امکان هیچگونه فعالیتی نداشتند این ادعا گزافه ای بیش نبود. شاه مخلوع به جای آنکه مشکل خود را از طریق مذاکره و واگذاری قدرت به منتخب واقعی ملت و اصلی ترین مخالف یعنی، “زندانی احمدآباد” حل کند، اندکی بعد در مرداد ۱۳۳۹ در گفتگویی منظور خود را از آزادی انتخابات توضیح داد، اظهاراتی که مطالعه مجدد آن عبرت آموز است ونشانی است از روحیه مشترک وحقارت مستبدانی چون پهلوی دوم و ولی فقیه امروز. شاه در آن مصاحبه گفت: “…در قسمت انتخابات فعلا آزادی به حدی رسیده است که بعضی ها گذشته را به کلی فراموش کرده اند و فکر می کنند که مردم ایران خیلی زود همه چیز را از یاد می برند. البته مردم بدین قبیل افراد و اظهارات آن ها با نظر مزاح و شوخی نگاه می کنند ولی واقعا برای همه کس روشن است که اوضاع سال های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ (اشاره به جنبش ملی نفت و نخست وزیری مصدق) دیگر در مملکت قابل تکرار نیست…”

    مشابه این عبارت را همین روزها بسیار می شنویم.

    اعوان و انصار ولی فقیه و شخص وی که از هم اکنون خود را برای مهندسی انتخابات ریاست جمهوری سال آینده آماده می کنند دایما دم از آزادی انتخابات می زنند و وعده مشارکت حداکثری مردم در آن رای می دهد که نشانه ای خواهد بود از مشروعیت نظام استبدادی، اما رهبری نیز این نکته را از قلم نمی اندازد که انتخابات آزاد است مگر برای اصلاح طلبان واقعی و هواداران جنبش سبز. مستبدانی که هر روز ادامه حکومتشان برگ سیاهی است در تاریخ این مملکت و نیز ورقی دیگر در کارنامه جنایاتشان، عوض آنکه بر صفحه تلویزیون ظاهر شوند و عذر تقصیر به پیشگاه ملت آورند و خود را تسلیم محاکمه ای عادلانه و ملی نمایند، به رهبران سرافراز جنبش سبز آقایان موسوی و کروبی که قریب دو سال را در حبس غیر قانونی و ظالمانه به سربرده اند پیغام می دهند که توبه کنند و فعالان اصلاح طلب غیر زندانی را کرارا به نهادهای امنیتی فرا می خوانند که بایستی از موسوی و کروبی تبری بجویید. در جریان همان انتخابات به اصطلاح آزاد مجلس بیستم نیز دربار می کوشید با آن دسته از فعالان جبهه ی ملی که با مصدق مرزبندی می کردند مذاکره کند و جواز شرکت ایشان در انتخابات را پس از اطمینان از وفاداری آنها به شاه به دست آنها بدهد. پدیده ای که امروز نیز به همان شکل در فضای سیاسی کشور در جریان است، موضوع اصلاح طلبان بدلی که از مدت ها پیش در محافل و رسانه ها طرح شده است به درستی اشاره به چنین رویکردهایی دارد.

    اصلاح طلبان بدلی از هم اینک آماده سازی می شوند تا در انتخابات شرکت کنند. قابل پیش بینی است که دربار آقای خامنه ای به عنوان ستاد مهندسی انتخابات به اصطلاح آزاد، دستکم دو کاندیدا را با برچسب اصلاح طلبی روانه میدان انتخابات نماید تا بازیگران نمایش “استراتژی شکست دلخواه” باشند. بر اساس این استراتژی تنظیم شده برای اصلاح طلبان بدلی، کاندیداهای اصلاح طلب ریاست جمهوری از ابتدا به منظور شکست در انتخابات شرکت می جویند و در واقع همچون سیاه لشگران ایفا کننده نقش “کتک خور” در فیلم های فارسی عمل می کنند. همچنین از ایشان انتظار می رود که با حضور نامیمون خویش تمرکز و وحدت اصلاح طلبان واقعی و هواداران جنبش سبز را مخدوش سازند. با این همه همچنان که در بوق و کرنا کردن روز نکبت استبداد دینی (نهم دی) مرهمی بر زخم پر عفونت عدم مشروعیت نمی گذارد، برگزاری چنین انتخابات فرمایشی نیز دوای درماندگی استبداد نخواهد بود.

    رهبر کنونی نظام کودتایی باید بداند که بدون تن دادن به مطالبات سیاسی و اجتماعی جنبش سبز به عنوان فراگیر ترین و موثرترین نیروی سیاسی مخالف و منتقد وضع موجود توانایی حل بحران های متعدد پیش رویش را ندارد. وی بایستی از تاریخ درس بگیرد و متوجه شود که کودتای ۲۲خرداد و جنایات پس از آن را نمی توان درزگرفت و دور زد.
    آقای خامنه ای اگر واقعا به دنبال حل بحران هاست بایستی نسخه ای که برای فلسطین و سوریه می پیچد را خود عملی سازد.

    گفتگوی ملی و راهکارسیاسی در کنار انتخابات و رفراندم آزاد جهت نمایش خواست و اراده ملی دوای درد ایران امروز است. برای او بهتر است به جای آنکه بر طبل دروغین انتخابات آزاد بکوبد به حصر و حبس مخالفان خود از جمله رهبران جنبش سبز آقایان موسوی و کروبی پایان دهد و معضلات خود را با مهمترین و جدی ترین مخالفان و منتقدانش حل و فصل نماید که در این صورت دیگر نیازی به ناز و کرشمه پنهانی و خط و نشان کشیدن علنی برای جامعه جهانی و غربی ها نخواهد بود.

    از سوی دیگر دمکراسی خواهان و طرفداران حاکمیت ملی که امروز ذیل چتر متکثر و متنوع جنبش سبز گرد آمده اند در مواجه با انتخابات آتی حتما به دور از تشتت و افتادن در دام فریب های ریاکارانه جبهه استبداد می دانند که راه دشوار تحقق دمکراسی بدون قید و شرط و متضمن حقوق بشر بعنوان هدف نهایی جنبش سبز، مسیری طولانی است که مقطع انتخابات ریاست جمهوری بهار آینده تنها یک منزل از آن است و مبارزه بی وقفه مبتنی بر جنبش اجتماعی و تنیده شده در زندگی با امید و آگاهانه شهروندان شهروندان هوادار پیش و پس از این انتخابات همچنان ادامه خواهد داشت.

    ما أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلَى مَا أَنْهَاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ انیب
    سوره هود آیه ۸۸
    تا آنجا که بتوانم جز اصلاح نمى‏ خواهم، و توفیق من جز به [اراده‏] خداوند نیست، که بر او توکل کرده‏ ام و به او روى آورده ‏ام‏.

    ابوالفضل قدیانی
    زندانی اوین بند ۳۵۰
    دیماه ۹۱

     
  25. آقایون و خانمها استاتید علوم و عالمان دهر ممکنه برگردند و تشریف به ادامه بحثها داشته باشند؟…..
    مگه چی گفته شده که به گوشه قباشون برخورده؟….
    برم برم….حکایت بگم بگم احمدی نژاد شده!….
    آقا نوشته قابل سواستفاده نباشه……..به کسی نشون دادن گزک دستشون نده….خیلی سخته؟….

     
  26. میخواستم متنی بلند بالا برایت بنویسم اما ترجیح دادم وقت عزیزم را حرام نکنم و به کلمه ای اکتفا کنم:
    سلام…
    (و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا “سلاما”)
    (اگر منتشر نفرمایید معلوم میشود توان شنیدن صدای مخالف را ندارید)

     
  27. سلام ممنون میشوم بفرمایید با این گرانی وحشتناک هزینه زندگی شما از کجا تامین میشود؟

     
  28. سلام جناب نوریزاد میخواستم قولی را که داده بودید یاد آوری بکنم شما میخواستید در مورد آقای مکارم شیرازی چیزهایی را بنویسید

     
  29. دكتر سروش در نامه شان به حسن روحانى براى گوشزد كردن رحمانى بودن اسلام و تقبيح حبس دكتر غروى، حديثى را مثال زده اند كه من يكى تا كنون نشنيده بودم و نمى دانستم كه طلاب تازه وارد براى آموزش كلمه “فى” در كتاب جامع المقدمات اين حديث را مى خوانند: «انّ امراة دخلت النّار فی هرّة حبستها” يعنى: زنی به جهنم رفت چون گربه اى را زندانى كرده بود!
    حالا چرا بسيارى از فارغ التحصيلان حوزه، از عدالت و مهربانى بى بهره اند احتمالا به اين دليل است كه طلاب دل نازكى كه كلمه “فى” و بقيه مقدمات را ياد گرفته اند، بعدش مى روند سراغ اصل مطلب و ياد گرفتن آن مطالبِ اصلِ كارى است كه نتيجه اش مى شود روحانيونِ اطلاعاتى-امنيتى- اقتصادىِ فعلى!

     
  30. با درود به نوریزاد عزیز،
    ساسان گرامی و ساسان‌های گرام، رک و راست و شسته رفته، بمانید و بنویسید و از زود رنجی به جدّ بپرهیزید و در راستا یی هم بنویسید که اقل شرطهای صاحب این سایت رعایت شوند که هیهات مگر چون نوریزادی پیدا شود که تا این حد آزادمنشی و شکیبایی را در برابر دیدگاه‌های مخالف خود، به جان بخرد. شما که توان و قدرت قلم و دانشی دارید اگر ننویسید، آنقدر شستشوی مغزی شده‌هایی‌ هستند یا حتی مواجب بگیر‌هایی‌ که بنویسند و به خیالی و توهمی بر این باشند تا در راه اثبات برتری جویی‌‌هایی‌ مسخره و پوچ خواسته باشند فرهنگ هیچگاه نداشته وحشیان را به رخ تمدنی چند هزار ساله بکشند و آنقدر در اوجی از حتی بی‌ سلیقگی نفس بکشند که زشت‌ترین نامها را برای خود برگزینند و ادعای سروری را هم در لابلایی توضیحاتی بیمار گونه هی‌ به خورد ارضای توهمات خود بدهند.

     
  31. نوريزاد گرامى چراغت هميشه روشن باد .مى فهمم چه مى گويي و اى كاش دوستان هم يك شرط را رعايت مى كردند .مسائل را شخصى نمى كردند .جنگ افكار را به جنگ اشخاص تبديل نمى كردند .چشم ها را را از تلافى جويي شخصى مى شستند .به جاى متهم كردن هم صرفا بر مفاهيم و استدلال ها متمركز مى شدند .من و شما هر عقيده اى كه داشته باشيم براى اثر بخشى آن در تغيير وضعيت بايد به وضعيت نيز گوش فرادهيم و قابليت و امكانات تغيير آن را پيش رو داشته باشيم .جهان به ميل ما تغيير نمى كند مادام كه خودش هم ميل به تغيير نداشته باشد .مى بخشيد كه كمى معلمانه سخن گفتم .نياز ما قبل از هر چيز فضاى باز ،آزاد،برابر ،و امن گفتگوست . الان ببينيد اين همه حمله عليه آقاى غروى چقدر ناعادلانه و نابرابر و مغلطه آلود است .از همه چيز سخن مى گويند الا از اصل مطلب كه حق بشرى و شهروندى آزادى بيان عقيده باشد . بيش از اين كه دوستان خشم خود را بر سر هم خالى كنند اى كاش در ايجاد فضاى برابر گفتگو مى كوشيدند .

     
  32. نظر دهندگان محترم
    مسئول بوجود آمدن حکومت استبدادی و دیکتاتور ی مردم میباشند.
    جناب نوری زاد، در یاداشت از ترس مردم نوشته اید – “”عجب کربلایی شده اینجا. ای خدا چرا باید این مردم بترسند؟ آنهم درمملکت خودشان. این چه حکایتی است که باب شده؟ هم پول مردم را برمی دارند وهم می زنندشان وهم می ترسانندشان”” – به نظر اینجانب اکثر ما ملت ایران بیشتر از یک دیگر میترسیم تا از رژیم ولایت مطلقه فقیه . مثال: خانمی در خیابان گرفتار عوامل رژیم میگردد، دیگران چه میکنند ، از ترس از یکدیگر میاستند و تماشا میکنند . ترس و ترسو بودن که ریشه بوجود آمدن همه پلیدها و پلشتیها و زشتیهاست و خرافه 1400 ساله تازیان بادیه نشین دو فاکتور موثر و نهادینه شده در فرهنگما ایرانیان است. آندسته ایرانی از کارمندان وزارت اطلاعات رژیم ولایت مطلقه فقیه هم فرهنگ ایرانی دارند.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران است – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  33. به آنيتا ، اسماعيل ، افلاتون ، امير، امين ، اهورا ، بابك ، بابكم ، باقر ، نيما ، بامداد سخن ، برهان ، بنده خدا ، پخمه ، پيدا شده ، تهمورث ، حامد ، حبيب ، حسن ، حسين ، دربدر ، رامين ، رحمان ، رضا ، رهرو عشق ، ساسان ، سالك ، سام ، سردار ، سمير، سيد ابوالفضل ، شايان ، طلبه قمي ، عبدالله ، عرفانيان ، علي ، علي آل حسن ، علي محمدي ، فائزه ، فاروق ، فاروق گرامي، فاطمه ، فرهاد ، فرهود ، كاوه ، كرد سبز، كردتهراني ، كورس ، متين ، محمد ، مرتضي ، مريم ، مزدك ، مصطفي ، معتمدي ، مهدي، مهرداد، مهسا، مينا ، ميثم ، ناشناس، ناظر،هادي ، هدايت ،هموطن، يك خواننده ، و همه ي ديگر كساني كه دراين سايت نوشته يا مي نويسند و همه آنهايي كه نوشته هاي اين سايت را مي خوانند ، درود مي فرستم.
    من نيز چون شما ، با پرواز هر پرنده ي آزادي از اين درخت ، بغض مي كنم و غم سينه ام را مي فشارد. شايد درد شما را بدانم چون ، هم مانند شما درد ِ تحقيرو تحميق را درگذشته و حال به جان من نشانده اند و هم چون برخي از شما ، درفقر و عدم تامين نيازهاي اوليه زندگي ، و عدم تامين امنيت زندگي مي كنم و از اين ها بدتر، بسياري از كسانم را كه به نام هم ميهن مي شناسم ، به درد من مبتلا كرده اند.
    من نيز چون شما با برخي عزيزان كه گمان مي كنند مي شود با تغيير رژيم ، و سيستم حكومتي ، تعييراتي اساسي صورت داد ناهماهنگم و به خيال خود ، اگر اشتباه نباشد ، گمان مي كنم تا زماني كه فرهنگ ملتي تغيير نكند ، تغييري اساسي صورت نخواهد گرفت و تلاش براي تغيير حكومت ، بي تغيير فرهنگ ، آب درهاون كوبيدن و مشت برباد زدن است.
    عزيزان. ديشب ، زماني كه اين جمله ي جناب نوري زاد را خواندم كه :«‌ او را نگاه كردم كه چون پنج سال پيش من بود و از خود بيزار شدم » با خود گفتم : اين آدم ، به احتمال زياد ، پنج سال ديگر ، همين جمله را در رابطه با امروزش خواهد نوشت. زماني كه مرزي ديگر را درنوردد و به دنيايي فراخ تر از امروز برسد.
    شايد هم رسيده ؛ اما شرايط بازگويي را ندارد ، يا شايد، من به دنياي او نرسيده ام.
    عزيزان ، تيغ نقد را بي سبب متوجه كساني كه عوامل ، اجازه بروز و نمايش شان را نداده ، حواله نكنيم ، و خود را خيلي پيشرو ندانيم و نخوانيم ؛ و فريب واژه ي « من »‌ كه شايد فريبنده ترين كلمه باشد را نخوريم.
    به گمان برخي ،« من» وجود خارجي ندارد. آنچه به اسم من مشهور است و در روز، بارها از آن ياد مي كنيم چيزي نيست مگر مشتي اثرات كه از جامعه و جغرافياي مكاني و زماني مي گيريم. مني دركارنيست. ما همه ، تحت تاثير عواملي كه برما حاكم است شكل گرفته و پندار هايي يافته ايم و همين پندارهاست كه به شكل رفتار و گفتار، خود را به نمايش مي گذارند.
    به عنوان مثل ، اگر به جاي هزاره سوم در هزاره ي اول ، يا هزاره چهارم ميلادي بوديم تمام پندار و كردار و گفتارمان با امروز فرق مي كرد. همچنين ، اگر به جاي مكان موجود ، درمكاني ديگر به دنيا آمده بوديم و في المثل، به جاي ايران ، در افريقا يا امريكا ، يا اروپا چشم به جهان مي گشوديم ، اين نبوديم كه هستيم .
    همه ي ما ساخته و پرداخته عوامل زمان و مكان و اجتماعات و شرايط اقليمي هستيم كه برما تحميل شده است . نوع فكر ما انتخاب ما نبوده ونيست . اين ديگران هستند كه به شكل افراد ، فيلم ها ، نشريات و ديگر عوامل ما را مي سازند و ما بي توجه اين عوامل ، خود يا ديگران را به قضاوت مي كشانيم و مُهر بد يا خوب برفرد يا گروهي مي زنيم .
    به قول حافظ « من اگر خارم اگرگل، چمن آرايي هست / كز همان دست كه مي پروردم مي رويم».
    دوستان عزيز. بياييم و باور كنيم كه باورهاي ديگران نتيجه ي شرايط زماني و مكاني ، اعم از شرايط جغرافيايي ، ژنتيكي ، سياسي ، اقتصادي و و و مي باشد و تغيير شرايط ، تغيير افراد را به همراه خواهد آورد .باوركنيم كه هيچ فردي ، و شيي اي ، و اجتماعي ، محصول يك عامل نيست و بپذيريم كه درهمه چيز و براي همه چيز عوامل اند كه تاثير گذار و تغيير دهنده مي باشند . سياست نيز ، يكي ازعلل تغييرات اجتماعي و لازمه تغيير افراد مي باشد، چنان كه اقتصاد و ديگر عوامل نيز در ساخت و ساز ما كارسازاست .
    البته ، بعضي ، برخي عوامل را كاراتر و توانمندتر از برخي ديگر مي دانند. شايد ، افرادي چون جناب نوري زاد ، فكر مي كنند كه تغييرات سياسي عامل مهم تراست و افراد چون اين ناچيز، گمان مي برند كه تغييرات فرهنگي كارآمد ترند.
    شايدهم ، هردو به اشتباه مي رويم و همچنان كه يك جامعه نياز به نانوا و بنا و كارگر و مهندس و ثروتمند و دانشمند دارد ؛ و بدون هريك از اين ها جامعه دچار مشكل مي گردد ، سياسي نگر و اقتصاد خواه و فرهنگ طلب نيز، نيازمهم هرجامعه اي مي باشند و اين برتري و كهتري خيالي واهي بيش نباشد.
    اگر چنين باشد، بهتراست همه به هم احترام بگذاريم و اجازه بدهيم كه هركس ، به شكلي كه خيال مي كند مفيد است اقدام نمايد و نيرويش را دركاردلخواهش بگذارد. درآنصورت ، نانوا و بنا و بقال و ديگران ، هريك در كارخودش حداكثر تلاش را خواهد كرد و نتيجه اين مي شود كه بهترين ها را در هرچيز خواهيم داشت و اين يعني جامعه ي پيشرفته.
    بايد هركس سخن خود را بگويد و كارخود را انجام دهد اما گفتار و كردارش سبب آسيب به ديگران نگردد. البته ، معناي اين سخن اين نيست كه برخي ، بهانه بياورند كه چون فلاني سبب آزار ديگران شده ، بايد مُهر بردهنش زد يا قلمش را از او گرفت ؛ مگراين كه عقل و انديشه پشتيبان گفتار مدعي باشد.
    جناب نوري زاد . شما به من مدارا و ادب را آموختيد و من نيز به شما بازخواني افكارتان را پيشنهاد مي دهم. نوشته بوديد كه روزي كسي ، به شما گفته : تند نرويد . و شما به او گفته ايد : من تند نمي روم ، شما نشسته ايد .
    راست گفته ايد . از نظر نشستگان هر رونده اي تند رو است ، و ازنظر برخي افراد كه خيال مي كنند مقدسين را نبايد زيرسوال برد و درهمه حال بايد محترم شمرد ، نگاه نقادانه به قديس ها ، نگاهي پرخاشگرانه مي باشد.
    از سخنان زشت و ناروا كه بگذريم ، نقد افكار و كردار همان چيزي است كه شما نيز دائم به آن مشغول هستيد و اين كار را عامل پيشرفت جامعه مي دانيد .
    تنها نقد ِ رهبر يا ديگر زعماي قوم نيست كه سبب پيشرفت جامعه مي شود . نقد هاي ديگري ، ازجمله ، نقد افكار و رفتارِ اوليا و اساطير ، چه زنده و چه مرده ، چه ملي و چه مذهبي نيز، سبب فرو ريختن ترس مي گردند. براي دست يابي به حقايق تاريخي و پالايش تفكرات اجتماع ، و آزادي ، و پيشرفت ، بايد به نقد و شناساندن ِ عوامل دست و پاگير و بازدارنده نيز پرداخت . همان عواملي كه خانه ي زندگان را خراب مي كند ، تا گور مردگان را آباد كند ؛ و انديشه هاي نو را مي كشد ، تا افكار كهنه زنده بماند.
    نگاه كنيد به عملكرد خودتان دراين روزها . مگر نه اين است كه شما هر روز به وزارت اطلاعات مي رويد ؟ براي چه ؟ ديدن وزير؟ وزير كه ديدن ندارد. او مهره ايست چون ديگر مهره هاي دستگاه ِ حكومتي.
    بنا به گفته ي خود شما ، مي رويد تا ترسي كه از اين سيستم مخوف برجان مردم ريخته را بتارانيد. و چه كار خوبي مي كنيد. مبارزه با ترس كاريست شايسته و شايان ِ تشكر. اما ، مگر اين تنها ، و بزرگترين ترس ِ مردم است ؟ آيا ما دچار ترس ديگري جز ترس ازماموران اطلاعاتي نيستيم ؟
    نفس ترس انسان را به بردگي مي كشد و او را از پيشرفت و ترقي بازدارد. چه فرقي است بين ترس از يك لولو خور خوره كه يك كودك از آن مي ترسد، با ترس از يك هيولاي جهنمي كه بزرگسالان از آن وحشت دارند؟ ترس در كل ، فلج كننده ي مغز و انديشه است . مي خواهد ترس از خدا باشد يا اوليا و انبيا ، يا اطلاعات و سپاه .
    نقد برخي قديسان سبب فرو ريختن ترس از آنها مي شود و اين فرو ريختن ، شايد ارزشمندتراز ريزش ِ ترس از سپاه و اطلاعات و رهبري و امثالهم باشد ، ‌چون ، نظام ِ موجود بر پايه ي ترس از همين قديسين ساخته شده و ماندگاريش را خرافات تضمين كرده است. امكان ندارد بتوان جمهوري اسلامي را بدون اسلام تصور كرد و امكان ندارد اسلام را بتوان بدون قديسين آن ، حتي در خيال مجسم نمود.
    اگر صد ها هزار نفر حقوق مي گيرند تا شب و روز دين و مذهب را تبليغ كنند نه براي خدا ، كه براي خودشان است . آنها خوب مي دانند كه حكومت ديني تا زماني پايدار و استوار است كه مردم متدين باشند ؛ و ايمان مردم تا وقتي پابرجاست كه تاريخ ِ زندگي بزرگان دين و مذهب به روشني بازگو نشود . ازياد نبريد كه بسياري از اديان برپايه خوف ، رجاء و غيب و ناشناخته ها ، شكل گرفته و ماندگار شده اند.
    خوب مي دانيد كه از آغاز كودكي جز در تعريف اصحاب و بزرگان دين ، و در تقبيح مخالفان فكري چيز به ما نگفته اند و نمي گويند . چرا ؟ چون بيان حقايق ، اولياء را از آسمان به زمين مي آورد و آنها را همطراز ما مي كند و اين چيزي است كه اگر روزي صورت بگيرد ، دين و آيين موجود برباد فنا خواهد رفت .
    تجسم كنيد آن جوان يا پيري را كه حسين را چون خود بداند و او را تافته ي جدا بافته نخواند. درآن صورت همان حرفي را خواهد زد كه فرزندان ما، به ما مي گويند : «‌ تو افكارت قديمي است و به درد امروز نمي خورد».
    و اين فاجعه اي بزرگ براي روحانيت است . روحانيتي كه با فرا انسان كردن ِ حسين سد ها سال است نان مي خورد و در ناز و نعمت زندگي مي كند. اگرقديسان به نقد كشيده شوند و معلوم گردد كه آنها هيچ فرقي با ما نداشته اند ، ديگر كسي درپي قهرمانان مرده نمي رود و هركس سعي بر قهرمان شدن خود مي كند ؛ و، واي به روزي كه مردم اين گونه بينديشند. روزي كه دريك كشور ده ها ميليون نفر در پي قهرمان شدن باشند. قهرماني كه الگويش زنده و حي و حاضر است و نمي توان نقاط ضعفش را پوشاند و نقاط قوت اش را چند سد برابركرد. آن روز ، روحانيت و حكومت روحانيون بايد غزل ِ خدا حافظي را بخواند و اين يعني مرگ جاهلان ِ مدعي علم و كساني كه نان شان از راه ِ فريب مردم است.
    اگر براي رسيدن به اين خيال ، كس يا كساني كه به نقد گذشتگان مي پردازند ، كاري كمتر از شما كه در حال فرو ريختن ترس مردم از اطلاعات و امثال آن هستيد را نمي كنند ؛ منصفانه آن است كه شما به گونه اي ، و ديگران نيز به گونه اي ديگر به ريختن ديوارهاي ترس و خوف اقدام كنيد ، و هيچ كس مُخل ديگري نشود ؛ بشرط اين كه ، رعايت قانون بازي را همه بكنند . شما به عنوان مدير در رعايت بيطرفي ، و من بعنوان نويسنده در رعايت ادب و مستند و مستدل نوشتن.
    بله . خيلي از نشريات و سايت ها ، مطالبي داغ تراز اينجا مي نويسند اما ، ادب لازم را در بيان مطالب اعمال نمي كنند. چيزي كه نيازاوليه يك نويسنده و گوينده ي خوب است.
    و اما ، همانطور كه درگذشته نوشته بوديد ، خوب است بخشي به نام ِ مثلا تريبون آزاد ، گذاشته شود تا برخي از نويسندگان درآن بخش ، به جدال انديشه بپردازند و مجبور نباشند در پست هايي كه شما مطلب خاصي را تعقيب مي كنيد به گفتگويي بنشينند كه گاه ، بي ارتباط با نوشته ي آن پست است . همان چيزي كه قبلا نيز پيشنهادش را داده بوديد.
    سخني دگربار، با دوستان ِ خوبي كه با همكاري با نوري زاد عزيز، زمينه اي فراهم كردند تا افرادي چون نگارنده بتواند ساعتي ازوقتش را صرف آموزش ديدن و خواندن و فهميدن كند . اگر نرفته ايد ، بمانيد و اگر رفته ايد بازگرديد . ازهمه گرامياني كه هستند و مي خوانند سپاسگزارم واز كساني كه مي نويسند ، و با نوشته هاي خود فضايي ايجاد مي كنند تا بشود نام اين سايت را انديشكده گذاشت قدرداني مي كنم ؛ و اميدوارم بابكم ، مريم ، دربدر، مزدك ، سمير ، افلاتون ، براي سخنم اندك ارزشي قائل شوند و بازگردند و با آمدنشان اين ناچيز و ديگر كساني كه مشتاق خواندن نظريات آنها هستند را شادمان كرده ؛ از دانسته هايشان بهرمندمان سازند.
    نويسندگان محترم. مي دانم كه شما نيز چون من ، دل دراين سايت گذاشته ايد و به نوشته هاي آن ، چه از قلم نوري زاد باشد و چه از قلم كاربران ، دلبسته ايد . بازگرديد و دگر بار بتابيد و آنهايي را كه مانده اند ياور شويد.
    مدت هاست درخيالاتم روزي را تصوير مي كنم كه ترس و اختناق فرو ريخته و شما را در مجلسي كه نوري زاد فراهم كرده مي ببينم ، و از نزديك با تك تك كساني كه نوشته هايشان دل و جانم را روشن كرده آشنا مي شوم . بمانيم وآن روز را منتظرشويم كه ، زمستان در رفتن، و بهار در راه است.
    چشم به راه نوشته هاي خوب شما هستم
    با احترام . دانشجو

    ————————————-

    سلام دانشجوی خوب سلام
    سپاس که با قلم فهیمانه ات مرا با خودم مواجه کرده ای و می کنی. من شخصا با همه ی بخش های این نوشته ی شما موافقم. بله، ما را چاره ای نیست که حاله ی تقدس را از باورمان پس برانیم. درفضای مه آلود تقدسی که ما را احاطه کرده، ما هرگز به روشنایی فهم وعقل و درستی نخواهیم رسید و اتفاقا فضا را برای رشد انگل ها و زیرک ها و خرافه پردازان فراهم تر می کنیم.
    سپاس ازشما

    .

     
  34. با سلام بر جناب نوریزاد و سایر دوستان محترم.. صحبتهای اینروزهای جناب مکارم شیرازی و پامنبری امام جمعه نائین و پیروی دستگاه قضائی از این نوع جوسازیها ماهیت واقعی این سه گروه و در راس آن رهبری کشور را بدون هیچ ابهامی و تردیدی روشن کرد که تشدید بررسی واکاوی انکیزسیون از نوع شیعی آن توضیح بی مناقشه آن است. با اجازه آقای مکارم میخواهم نگاهی به موضع ایشان در رابطه با دانشمند ارجمند جناب آقای دکتر غروی که تن بیمار او را به جرم نوشتن مقاله ای اینروزها در حبس کرده اند و فتوی حضرت ایشان بر هجو کنندگان پیامبر و معصومین بیندازیم تا ببینیم منافع شخصی و لذّت بر خورداری از مواهب حکومت و شیرینی قند دزفول که بکام حضرت آیت الله از هزار وعده الهی در باب بهشت و حوریان ان گواراتر است چه بلائی می تواند بر سر شخصیت انسان بیاورد بخصوص اینکه مرجع تقلید از نوع ” جمهوری اسلامی موزی”1 هم باشی . در این جمهوری موزی، مرجع تقلید آن هم بدنبال گرفتن وجوهات از مردم است و هم گرفتن امکانات اقتصادی و مالی بیت المال .نمونه اش تصرف کارخانه قند دزفول توسط حضرت آقا!….
    در تاریخ 5 دی ماه سال جاری در ملاقات این مرجع محترم با جمعی از اهل نائین که به سرکردگی امام جمعه فساد ستیز آن به دیار ایشان رفته بودند فرمودند:” باید جلوی طغیان قلم برخی نویسندگان گرفته شود…. روزنامه بهار که به ساحت مقدس حضرت علی(ع) اهانت کرد، به کل شیعه نیز اهانت کرده و شیعیان را انسان‌های جاهل نامید، معنای حرف آن‌ها این است که همه فقها، علمای شیعه و اصحاب ائمه(ع) هم در جهالت بودند…. این مسئله از نظر ما مسئله‌ای مهم و قابل تعقیب است، به خصوص این که بعضی مسئولین از این مقاله دفاع کرده و از توقیف روزنامه اظهار تاسف می‌کنند!…. وی خطاب به روحانیون و معتمدین شهرستان نائین خاطرنشان کرد: صدای خود را به گوش مسئولین برسانید و طومار اعتراض‌آمیزی را برای تک‌تک مراجع عظام، جامعه مدرسین و دفتر مقام معظم رهبری ارسال کنید؛ چرا که اثر بیشتری خواهد داشت و امیدواریم خدای متعال شر این‌ها را از سر مسلمانان کم کند…. معنای وحدت شیعه و سنی این نیست که یک طرف تسلیم دیگری شود و از عقاید خود دست بردارد، درحالی که نویسنده مقاله روزنامه بهار ادعا می‌کند شیعه باید تسلیم شود و از عقاید خود برای ایجاد وحدت دست بردارد!”
    با توجه با درفشانی های فوق انسان باید در نهایت کودنی باشد که منظور ایشان را نفهمد..فتوای صریح آیت الله این است: آقای دکتر غروی را بکشید. امّاچرا حضرت ایشان چنین جرم سنگینی را برای نویسنده مقاله قائل است؟..به یک دلیل ساده و ان اینکه بر طرف شدن این شبهه که امام علی(ع) در منظر پیامبر ولی مسلمین و محل رجوع فکری بوده نه حاکم و خلیفه اصلا مشکل شیعه و سنّی و این برادر کشی نابخردانه را که میراث استعمار گران است را مضمحل کرده و در نتیجه پایه فکری ولایت فقیه و از آن بالاتر ممر ارتزاق و دلیل وجودی حوزه های علمیهّ از این نوع را هم جمع میکند.. قطعا سئوالی که پیش می آید این است حال که مرجعیت شیعه در مقابل چنین مقاله تحقیقی و نویسنده آن چنین بر خوردی دارد، در مقابل دیگرانی که به پیغمبر و معصومین اهانت میکنند چه خواهد کرد؟..جواب این سئوال بحق را جناب آیت الله به شرح ذیل به مومنین فرموده اند:
    .در تار یخ 6 دی ماه ایسنا خبر ذیل را از ایشان به این شرح محابره کرد: ” آیت‌الله مکارم‌شیرازی در پاسخ به پرسشی نظر خود را درباره هجو کردن پیامبر اکرم (ص) و امامان معصوم (ع) بیان کرد.به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، متن پرسش و پاسخ این مرجع تقلید به آن، به شرح زیر است پرسش: حکم اسلام برای کسی که درباره پیامبر عزیز اسلام (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیهم السلام) هجو و یاوه می‌بافد و از به کار بردن زشت‌ترین کلمات و جملات هم خیالی به دل راه نمی‌دهد چیست؟ هر چند که آن فرد مسلمان نباشد. پاسخ: این قبیل افراد همچون حیوانات گرسنه‌ای هستند که برای آب و علف به هر سو می‌دوند و هیچ چیز برای آنها مهم نیست حتی نوامیس خودشان. بنابراین اعتنایی به گفته‌های آنها نکنید که از قدیم گفته‌اند: مه فشاند نور و سگ عوعو کند هر کسی بر طینت خود می‌تند.
    حال سئوال ما از جناب مکارم این است که شما چطور هجو کنندگان و یاه گویان به پیامبر و ائمه معصومین را بری از یپگیری قانونی ومجازات میدانید و در خواست ارسال طومار برای رهبری را نمی کنید تا موثر تر باشد ولی برای انسان فرهیخته شیعه اثنی عشری که اثبات ولایت امام علی(ع) را کرده و صرفا در بحث خلافت که هیچ مبنای فقهی هم ندارد و به تعبیر خود امام از آب بینی بز هم برایش بی ارزشتر است نظری را که در تاریخ شیعه فراوان و در نزد بیش از یکمیلیارد مسلمان سنی مذهب عالم به تاکید مورد قبول است استدلال کرده آنهم علنی و در نشریه قانونی و دارای مجوّز،حکم ارتداد و اشد مجازات صادر میکنید؟ البته همین جا توضیح بدهم گرچه با الفاظ و فحّاشی شما به آن گروه هجو کنندگان موافق نیستم ولی فتوایتان را که پرهیز از خشونت است را گرامی میدارم. ولی سئوالی که مطرح است این است که چرا بر دکتر غروی که به غیر از تبلیغ شیعه وتکریم امام آن اصلا کاری نکرده اینگونه بی رحمانه میتازید؟ اخضرت آیت الله حرفهای بی اساس شما در مورد متن مقاله اگر جبران در منظر عام نشود موجب حدّ شرعی است و هم آوازی شما با امام جمعه هتّاک نائین که به آقای دکتر غروی تهمت وهابیت و مزدوری بیگانه زده علاوه بر حدّ شرعی مورد تائید خودتان ، بر اساس همان چیز هائی که خودتان بر سر منبر قبل و بعد از انقلاب تبلیغ کرده اید موجب سلب عدالت از شما گردیده و هر کس که از شما تقلید کند جایگاهی بهتر از شما و امام جمعه نائین و همدستانتان در روز جزا نخواهد داشت.
    حضرت آیت الله: عمری گذشته و که شما با تکیه بر “قال الصادق” بر اریکه مرجعیت خود نشسته اید. ما را که عمری بر محضر شما هم تلمذ کرده ایم بسیار سخت می آید که در این سن و سال شما را به پیروی از ان امام آگاه فرا بخوانیم .ولی این حدیث را که خود شما بارها ذکر کرده اید بیادتان میآوریم تا شاید سبب هشداری شود:
    امام صادق عليه السلام فرمود: ائمه در كتاب خداى عزوجل دو دسته‏اند: 1- خداى تبارك و تعالى فرمايد (74 سوره 21) (((و آنها را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت كنند) نه به امر مردم، امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حكم خدا را پيش از حكم مردم دانند. 2- و باز فرموده است ( 41 سوره 28) (آنها را امامانى قرار داديم كه بسوى دوزخ بخوانند) ايشان امر مردم را بر امر خدا مقدم دارند و حكم مردم را پيش از حكم خدا دانند و بر خلاف آنچه در كتاب خداى عزوجل است، طبق هوس خويش رفتار كنند.”
    حضرت آیت الله بنظر خودتان و به فتوای خودتان از دسته اوّلید یا دوّم؟

    1-Islamic Banana Republic

     
  35. نوريزاد عزيز من حرف شما را قبول دارم در باره واقعيت فرهنگى و تاريخى جامعه ما كه خطاب به آقاى ساسان نوشته ايد .با اين واقعيت در هر حال بايد با ادب و احترام سخن گفت .اين هم سخنى است موجه و توجيهش را هم شما آورده ايد .برانگيختن خشم جامعه به مسيرى ميرود كه ماجراى سينما ركس رفت .انفلاب ضد استبدادى تبديل به جنون جمعى مى شود .صداى حقيقت در غريو جمعيت خفه مى شود .يوم الله نه دى ساخته مى شود .عقلانيت در تعصب خونبار دود مى شود و به هوا مى رود .اين برادران گمنامى كه با شما همدردى مى كنند خودش نشانه اى است از وقوف آنها بر پليدى كاملا بديهى كسانى كه زورشان نه فقط در اتكا به ارعاب با سرنيزه و زندان و شكنجه است بل همچنين با راه اندازى بخور بخور عاشورايي به خردورزان پيام مى دهند كه اين است جامعه اى كه مخاطب شماست .مقدسات البته بخشى است از تمايل عمومى به زندگى بنده وار در ازاى عيشى حقير در پاى منبر است يا پاى برنامه هاى رقص و آواز شبكه هايي كه نه فقط مشمول پارازيت نمى شوند بلكه چه بسا همراهى برادرانه را نيز با خود يدك مى كشند .من از طريق همين كامنت و هر جاى ديگر كه دستم برسد خطاب به خانم غروى خواهم گفت كه با راهزنان در باره درستى يا نادرستى مضمون مقاله همسرتان وارد بحث نشويد .بل به شرايط نابرابر گفتگو اعتراض كنيد و از آزادى بيان دفاع كنيد. مردمى كه من مى شناسم در عقلانيت پذيرى و آمادگى براى دموكراتيزاسيون در خاور ميانه از همه پيش ترند .يك هفته پلو خورى را از بساط عوام سوارى مداحان و آخوند ها برداريد .به گمان قوى اكثر مردم مى روند پاى ماهواره و سريال هاى فارسى وان و رقص و آواز گوگوش و هايده را به اقتصاد صلواتى ترجيح مى دهند .همين طور كه حالا هم پس از گرفتن غذااز حضرات مى روند پلوشان را همراه با تماشاى من و تو مى خورند .كسى كه اين رياى نهادينه شده را هنوز متوجه نشده خواجه حافظ شيرازى است .مى خواهم عرض كنم كه اين مردم اگر نمى ترسيدند -خودم را هم استثنا نمى كنم -اين اليگارشى دزد و فاسد نيز هر كدامشان در سوراخ موشى قايم مى شد و ادعاهاى پر طمطراق ارزشى شان هم تقش يك شبه در مى رفت .همچنين تصور كنيد كه صدا و سيماى غصب شده خود ما سه يا چهار ماه صداى افراد آزاده اى را كه خرد و استدلال تنها سلاح آنهاست به گوش همين مردم برساند .افرادى چون دوستان همين سايت .و ديگر آزاد انديشان حق طلب و دلسوز در داخل و خارج. به گمان قوى تمام هزينه تريلياردى اى كه در اين سي و اندى سال صرف مغز شويي دانسته و ندانسته شده است ،دود مى شود و به هوا مى رود . شما كه شهر به شهر با هموطنان عزيز ما از نزديك چهره به چهره شده ايد آيا چند چهره ديده ايد كه اگر كشتار ٦٧ و جنايات پيش و پس از آن را بشنود هنوز آن قدر بى وجدان باشد كه حق را به حاكمان بدهد ؟چند نفر ممكن است در ته دل خود نظامى را باور داشته باشد كه از زهدان آن هر روز يك اختلاس بزرگ بيرون مى زند ؟چند نفر شناخته ايد كه وجدانش هر قدر هم كپك زده باشد از تجاوز به جان و ناموس اسير در بند حالش به هم نخورد ؟دهه شصت به تابستان ٦٧ منحصر نمى شود .اگر در صدى از شواهدى كه در كتاب نجواهاى نجيبانه آمده اشتباه باشد فقط يك در صدش كافى است تا در يك كشور دموكراتيك و رها شده از ترس طومار حكومتى را درهم پيچد .خشت اول اين نظام كج نهاده شده و ما بقى آن خشت كج از پى خشت كج است .شم عمومى در سال ٨٨ پيش از آقايان موسوى و كروبى فهميد كه چرا پس از اعلام پيروزى ٦٣در صدى در خيابان هاى اكثر شهر هاى بزرگ گرد ماتم پاشيده شده بود .شم عمومى مردم بى تميز نيست .ترسان و نوميد است .اين مصيبت ها در همان دهه ٦٠ پي ريزى شدند.اگر از مجاز و استعاره بگذريم ،چكيده اين خشت اول در بى ارزشى حقوق انسان بود .بله ،انسان اعم از زندانى سياسى يا غير سياسى ،اعم از سرهنگ هاى شاه يا كسانى كه با اسبداد شاهى مبارزه كرده بودند .در آن سال ها نوريزاد گرامى زندانها چنان پر بودند و زندان هاى غير رسمى از جمله همين كهريزك كه شور آباد ناميده مى شد و زندان هاى بى نام و نشان در سطح شهر زياد شده بودند كه زندانيان را با ماشين گوشت زندان به زندان مى كردند .يخچال ماشين خاموش ،زندانى روى رندانى انباشته ،هوا خفه ،تهوع ،غش و يك دو نفر مرده سه چهار ساعت راه از تهران تا قم و تازه به محض خالى شدن ماشين شلاق هاى بيرحمانه .به گناهى ناكرده مدتى در يكى از بند هاى قصر كريدور خواب بودم .آنجا براى من در حكم بهشت بود چون تجربه زندان هايي داشتم كه قصر و اوين در برابر آنها بهشت بود .اين را هم بگويم كه قاطى شدن سياسى و غير سياسى امرى عادى بود .اين را به قصد تخفيف مجرمين غير سياسى نمى گويم .زندانى سياسى براى احقاق حقوق همه زندانيان بايد مبارزه كند ؛كسانى كه مى گوييم دزد و قاتل و معتاد و قاچاقچى پيش از همه اين القاب انسانند و چه بسا انسان هايي هستند با ارواحى شريف كه هزار و يك عامل زندگى آنها را به تباهى كشيده .يك روز ديدم آن سو تر از توالتى كه كنارش اسكان كرده بودم همهمه اى بر خاست .عده اي جمع شده بودند و چيزى را تماشا مى كردند .رفتم نزديك ديدم سربازها فرقون هايي حمل مى كنند .در فرقون ها نه ديگ ساچمه پلو بود نه مصالح ساختمانى .در فرقون ها انسانهايي حمل مى كردند .در حال احتضار له له مى زدند اما هم زمان برق شادى در چشمانشان بود ؛بعد متوجه شدم كه آنها زندانيان جزيره اى به نام شيرين نو بودند كه غذايشان روزى يك كاسه نخود و هفته اى يك سطل آب شيرين براى خوردن و استحمام و بدون حق هيچ تماسى با دنياى بيرون از طريق روزنامه يا راديو يا ملاقاتى .مى گفتند هيچكس از آنجا زنده برنگشته و اين فرقون سوارها هم به همين دليل له له زنان مى خنديدند .بيشتر نگاه كردم ديدم بدن آنها مخصوصا پاهايشان شرحه شرحه است و لابلاى شرحه ها كرم ها يي در حال لوليدن . . اين ها انسان بودند دوستان .با ديدن آنها درد آور ترين غم زندان كه غم زن و بچه است از يادم رفت .آنچه در آن سالهاى جهنمى مهم بود اسلام عزيز بود.اسلام عزيز به قول امام امت ارزش داشت كه تمام امت قربانى اش شوند .اسلام عزيز منبع ارزش هايي بود كه مى ارزيد سفارت در راهش اشغال شود و مليت حكم تكفير گيرد . بعد از ساقط شدن دولت هاى غير روحانى يك بار نمى شنيدى كه از حقوق انسان حرف بزنند .حد اكثر از كرامت انسان مى گفتند كه غير از حقوق انسان است .همه بايد فداى اسلام عزيز مى شدند .از خود مى پرسيدم اين كلمه انتزاعى كثير التفسير و مبهم چيست كه كل انقلاب برايش مصادره مى شود .حالا سي سال بيشتر مى گذرد .دوستانى در اين سايت دارند با سلاح كلمه در باره همان اسلام عزيز بحث مى كنند .گيرم كه كمى كلامشان آلوده خشونت شود .ياد مى گيرند تا كم كم از كلام. خود خشونت زدايي كنند .نه خودشان رواست كه اين سايت را ترك كنند و نه رواست كه شما نوريزاد عزيز مانع حضورشان شويد ،البته اگر چنين چيزى صحت داشته باشد .

    ——————-

    سلام کورس گرامی
    اینجا بهرحال داخل جمهوری اسلامی ایران است. اینجا ایران است. دوستانی که برقلم خود سوهان می کشیدند و هرچه اراده می کردند و ازهرکجا که آسیب دیده بودند برسر اسلام می باریدند به این مهم توجه نداشتند که: اینجا یک چراغی روشن مانده. بهردلیل. وزاندن طوفان براین چراغ صرفا به این خاطر که آن طوفان باید فضولات را بروبد، کمی کم لطفی است. ما این چراغ را باید روشن نگاه داریم. وگرنه با چند ناسزا اگرچه می شود جگرهای گر گرفته را جلا بخشود اما به دلیل اشتهای فراوان در این خنکای حریصانه، عرصه براین چراغ روشن تنگ می شود. با اطمینان می گویم که اگرمن همین اکنون در نیویورک بودم و می خواستم آزادانه مطلبی علیه یک دزد نام آور بنویسم هرگز از دایره ی ادب خروج نمی کردم. اگرچه آن دزد دودمان مرا به باد داده باشد.
    با احترام

     
  36. جناب نوری زاد من نه سیاستمدار نه سیاست باز من گارگر هستم در چندین پروژه مشارکت داشتم فعلا مسئول گارگاه در شهر گاز هستم یعنی عسلویه ……من بر پای شما بوسه میزنم چون بر دست مهندس قاچاقچی بوس زدی من بر دستت بوسه میزنم چون ظلم بر دراویش را نوشتی من به استواریت در پیگیری سلام به برادران اطلاعاتی حسادت میکنم ….امیدوارم باز در انتخابت اشتباه نکنی وپیروز باشی ….رامین ///// ادمی ازرده از فساد مملکت اسلامی

     
  37. اینجا بروکسل است.ایستگاه مرکزی پایتخت اتحادیه کفار. شب های کریسمس است. مذهب متهم به تثلیث.ولی جالب اینجاست که اینان مسلمان نیستند. اینان حتی مسیحی هم نیستند. اینان نه میدانند حسین کیست نه نامه علی به مالک اشتر را خوانده اند. مشتریانشان نیز همه الکلی ها و معتادان هستند.پس چرا اینها اینجایند و چرا به این انگلان اجتماع از نگاه ما کمک میکنند.شاید اینان با فلسفه شیخ اشراق اشنایند و حرکت جوهری ملاصدرا می پیمایند.در این روزگاری که حتی خدا دارد نفی میشود چه جوهری مانده است.پس چرا دارند کمک میکنند.میتوانستند مثل ما نذری بدهند حداکثر فامیل و همسایه هایشان سیر شوند و به مردم بدبخت چیزی نرسد.اما از نقاط مختلف شهر پول کرایه نقلیه شهری که نه باید با یک وسیله نقلیه بیایند چون باروبندیل دارند.بنزین لیتری 1.6 یورو بزنند و برای اینکارشان چون پارکو متر گران هست ساعتی 5 یورو پول پارکو متر بدهند.شاید امروز برایشان 100 یورو دراید. 100 پول 10 بطری عرق جین است . آن هم اصل نه تقلبی موجود در ایران . یه پول 100 عدد //// برای 100 بار //// سالم . برای منی که فکرم به واسطه تلقین این بود که الان مردم در اروپا در خیابان که راه میروی در هر کناری یا هر وسطی مشغول انجام سکس دسته جمعی هستند .آه که وقتی که معلم کلاس شهروندی ازم پرسید که قبل از اینکه بیایی اروپا چه تصوری از اروپا داشتید چقدر در ذهنم از ذهنم بدم امد .از حقوق یک کارمند 1200 یورویی.برای نظام سرمایه داری کاری را بکنند که بوی خدا میدهد. چرا .

     
  38. انکیزیسیون شیعی؟

    عبدالکریم سروش

    نامه ای به حسن روحانی در دفاع از حق آزادی بیانِ دکتر غروی؛ آزادیخواهان این کشور از جفای روزگار خسته اند و دل به حمایت دولت شما بسته اند

    به نام خدا

    جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای دکتر حسن روحانی

    گرچه دوریم به یاد تو قدح می گیریم
    بعـد منـزل نبـود با حسـن روحـانی

    از راه دور و از زاویه غربت به شما درود می فرستم و کامیابی تان در تدابیر نیکو و اقدامات نافع از خداوند قدیرخواستارم. ناخشنودم که نخستین نامه ی من به شما در خصوص یکی از اهل قلم و تحقیق است که قصه پرغصه اسارتش دل نیکخواهان ملک و ملت را پرخون کرده است و چون نیشی سهمگین جان و استخوانشان را می آزارد.

    اینک چهل وچند روز از زندانی شدن یکی از اساتید مؤمن و دلسوز این مرز و بوم، دکترسید علی اصغر غروی اصفهانی می گذرد، آن هم به تحریک فقیهی خشک دماغ و بی‌بهره از مکارم اخلاق و به جرم انتشار نوشتاری در باب روز غدیر و تبیین مفاد ولایت و معنای امامت علی علیه السلام ــ که گویا با مواضع ارتودوکس شیعی انطباق کامل ندارد.

    تحلیل درونمایه آن نوشتار، موضوع این نامه نیست. از جانب او هم اعتذار نمی کنم. در پی اثبات ولایت مداری و تشیّع نویسنده آن هم نیستم، بلکه شبهه را قوی می گیرم و دکتر غروی را یک سنّی کامل عیار و متعصب فرض می کنم (فرضی که حقیقت ندارد و با اندیشه و اعتقاد وی فاصله بسیار دارد واگر هم حقیقت داشت باکی نبود). سؤال من اینست که مگر نزدیک پانزده میلیون نفر سنّی در ایران زندگی نمی کنند و مگر آنان حق حیات و سخن گفتن و روزنامه داشتن ندارند؟ اگر شیعی نبودن جرم است، چرا این پانزده میلیون نفر را آزاد نهاده اید و به زندان نمی فرستید؟ چرا هفته وحدت برگزار می کنید؟ چرا پیام دوستی به کشورهای مسلمان و سنّی می فرستید؟ چرا دم از برادری با مسلمانان غیرشیعی می زنید؟ این چماق عداوت که بر سر و روی «منحرفان از تشیّع» می کوبید، برای چیست؟

    روزی مفتخرانه می گفتند مارکسیست‌ها هم بیایند و در دانشکده ی الهیات کرسی تدریس برپا کنند، امروز برخیزند و ببیند که فقیهان قشری عالم تشیّع، از نشر آراء اهل تسنّن هم بیمناکند و به آنان پیام آشکار و نهان می دهند که زبان قلم را دراز نکنند وگرنه داغ و درفش شیعیان در انتظار آنانست.

    خدا را گواه می گیرم که چندی است از درد بر خود می پیچم نه فقط به خاطر غریوی که بر غروی مظلوم برآورده اند، بل به خاطر جفایی که در این دیار برعموم اهل اندیشه می رود، دیروز به نام اسلام و امروز به نام تشیّع. از یک سو دم از نو کردن تمدّن اسلامی و گذر از پیچ تاریخ می زنند و از سوی دیگر دریچه‌ها ی تنفس را چنان بر اندیشیدن تنگ بسته اند که خرد را بیجان و فضیلت را ناتوان کرده است. مگر هیچ تمدنی بر زنجیر و زندان و خشک دماغی و خردستیزی بنا شده است؟ و مگر شهسواران عرصه ی تاریخ، قهرمانان میدان تفکر نبوده اند؟

    آقای دکتر روحانی

    اشتلم کردن با اندیشه ورزان عاقبت خوشی ندارد.

    دردمندان بلا زهر هلاهل دارند

    قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

    شما نیک می دانید که در جامع المقدّمات ــ که نخستین کتاب درسی دوران طلبگی است ــ برای آنکه معنای «فی» را به طلّاب نوآموز بیاموزند از این حدیث یاد می کنند که «انّ امراة دخلت النّار فی هرّة حبستها» (زنی به جهنم رفت چون گربه‌ای را زندانی کرده بود). قاضی القضاة شهر ما را چه افتاده است که با قرائت‌های مختلف دینی عداوت می ورزد و آدمیان را بدین گناه، چنین آسان به زندان می افکند و از عاقبت و عقوبت آن بیمناک نیست؟

    من به منزله یک شهروند ایرانی که دلی در گرو حرّیت ومعنویت وعزت واستقلال کشوردارد و طعم جفای جفاکاران را بسیار چشیده است، از شما می طلبم که در استخلاص این استاد محترم و نظایر وی که صرفاً به جرم اظهارعقاید دینی وسیاسی ستم می کشند و پناهی ندارند (علی الخصوص آن ثلاثه محصوره: خانم رهنورد وآقایان موسوی وکروبی) بکوشید و بر حسنات خود بیفزایید و بخواهید تا به حرمت تمام آزاد شوند و خسارات مادی و معنویشان جبران شود.

    چراغ آزادی را که چراغ ایزدی است، فروزان دارید و به تاریک اندیشان نشان دهید که:

    چراغی را که ایزد برفروزد

    گر ابله پف کند ریشش بسوزد (بلکه ریشه‌اش بسوزد).

    به دانشگاهیان و نویسندگان و آزادیخواهان این کشور که از جفای روزگار خسته اند و دل به حمایت دولت شما بسته اند، نیز نشان دهید که با اندیشه ورزان مهر می ورزید و با دانش ستیزان می ستیزید و از شعله ور شدن آتش خصومت میان شیعیان و سنیان (که خواسته دشمنان است) می گریزید و حقوق همه مسلمانان و نامسلمانان ایرانی را پاس می دارید و امر عظیم دیانت را به بد سگالان تفرقه آفرین نمی سپارید و اجازه تأسیس یک دستگاه انکیزیسیون اسلامی را نمی دهید و بر مدار مدارا و مروّت می گردید، و به پلورالیسمی بهداشتی وصلح پرور باور دارید و ناموس عشق و رونق عشاق نمی برید و عیب جوان و سرزنش پیر نمی کنید و عزمی راسخ بر گشودن فضای تفکر و گسستن زنجیر تحجّر دارید و بر پیمان خود با مردم استوارید و آنان را در هنگام خطر و هنگامه بلا وانمی گذارید. شما خود طعم بازداشت ولذت آزادی را چشیده اید. بیگناهان را ازین لذت محروم مدارید.

    آن کس که اوفتاد و خدایش گرفت دست

    گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

    یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟

    ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

    عبدالکریم سروش

    دیماه ۱۳۹۲ ؛ میلاد مسیح رحمت

     
  39. نوری زاد عزیز میخوام با تو کمی درد دل کنم
    فکر نکنی آدم بی کاری هستم و میام اینجا برا رنجوندن خاطر دینداران
    به خدا از مشغله زندگی فرصت ندارم کاره ای هم که نیستم
    ولی یه انگیزه دارم
    گاهی به خودم میگم تو رو چه به این کارا
    وبلاگ و این حرف ها
    این کار جوون هاست برو دنبال زندگیت
    ولی به خودم میگم میدونی میخوام کشورم آزاد باشه میخوام قبل از مردن آزادی کشورم رو ببینم
    نوری زاد ما بی دین ها هم کمی غیرت داریم
    غیرت و تعصب فقط مال دین دار ها نیست
    نوری زاد ایران مهد تمدن دنیاست ما زمانی مردمی آزاد و پیروز بودیم و دنیا ما رو سرمشق قرار میداد در زمان خودش در حد علم زمان خودش سرآمد روزگار بودیم به دنیا علم صادر می کردیم
    خیلی پوست کلفتیم که با این همه ظلم هایی که به ایران و ایرانی شده هنوز هستیم
    بعد از قرن ها فلاکت و قتل عام و بدبختی داریم دوباره از خواب بیدار میشیم
    غروری داشتیم به خودمون افتخار می کردیم
    الان که داریم بیدار میشیم هیولایی بالا سرمون وایساده میخواد ما رو دوباره به خواب ببره
    هی ما زور میزنیم هی اون
    البته زورش نمی رسه ولی خیلی جون سخته
    خیلی صدمه بهمون می زنه میدونی اسمش چیه؟ هیولای جهالت و نادانی
    فکر می کنم جای ما تو دنیا باید کجا باشه و ما کجا هستیم
    دست کم باید در حد آلمان این قطب تولید اندیشه و علم و صنعت باشیم این هیچ اغراق نیست
    منابعی که ما داریم آلمان ها تو خواب هم نمی بینن
    ولی استفاده از این منابع شرط و شروط داره
    یکی از شرط هاش پرورش روح آزادی و آزادمنشی است
    هر ایرانی باید یک اشرافی آزاد منش باشه نترس باشه حرفشو به راحتی بزنه
    روح آزاد منش تحمل خرافات رو نداره و هیچ چیز نمیتونه اون رو وادار به قبول خرافات کنه
    تا خرافات هست اون هم از نوع دینی اش ما همین هستیم که هستیم
    از خرافات علم تولید نمیشه از خرافات پیشرفت حاصل نمیشه
    این رو خود ملاها هم تو دوران مشروطه فهمیدن دسته دسته لباس ملایی رو در آوردن و رو به علم و دانش گذاشتن تا اون شاه اومد و به دستور آمریکا برا مقابله با کمونیست ها دین رو بالا آورد
    کتاب های تعلیمات دینی رو برا من و تو نوشتن پر از مغلطه و قصه های شیرین و دوست داشتنی
    از ترس این که نریم به دامن شوروی نیافتیم
    گاهی فکر می کنم اگه ایران کمونیست شده بود الان با از هم پاشی شوروی همراه کشور های شرق اروپا ما هم یک نظام آزاد و انتخابات آزاد داشتیم یعنی بلای خرافات کمونیسم از بلای خرافات دینی ضررش کمتر بود
    چه میشه کرد
    الان سی و چهار ساله باز داریم قدم به قدم بر میگردیم به قبل از مشروطه
    غوله ما رو ول نمی کنه
    گول خوردیم نوری جان
    اومدیم از دست شاه نجات پیدا کنیم افتادیم تو دامن خرافات
    کارمون به رمال و طالع بین و …. هم رسید
    از من دلخور نشو
    حرص نمی زنم
    می دونم باید صبر داشت
    ولی بالاخره به روزی یه ساعتی یه وقتی باید شروع کرد به گفتن حقایق
    اگه الان نگیم پس کی بگیم
    احترام به دین سر جای خود مخلص همه دین دار ها هم هستم کوچیک همشون هستم
    ولی از طرف دیگه می بینم تا دین پر از خرافاته به آرزوم نمی رسم
    آزادی رو در ایران نخواهم دید
    باید به هموطن های خودم بتونم بالاخره یک جوری حالی کنم که پیشرفت کشور با این وضع امکان نخواهد داشت
    می بینی که تا حرف از آزادی می زنی با چماق دین تو سرت می زنن
    دسته های عزاداری مردم رو تهییج می کنن علیه آزادی خواهان
    ملاها از همین دسته های عزاداری نون می خورن
    همه جا هستن تو دهات تو قصبه ها تا یکی حرف می زنه مردم ساده رو تحریک می کنن بیایین که دین در خطره
    تا میگی بابا این قدر فساد اقتصادی و فرهنگی و سیاسی بسه با شمشیر علی به سراغت میان
    آدم رو مجبور می کنن به مردم حالی کنی بابا از این خبر ها هم نیست
    همش قصه و افسانه است حقیقت طور دیگری است

    این وضع رو می بینی؟ اسلام همینه نوری زاد همه کار هاشون دستورات قرآنه همش از رو حدیث و روایت و سنت پیغمبر و آیات قرآنه همش تو تاریخ نمونه داره تازه این ها خیلی هم تخفیف دادن راست میگن میتونستن روزی چهار هزار تا سر ببرن حالا تازه تخفیف دادن
    همین جور میخوان ادامه بدن تا به خاک سیاه بنشوننمون
    نوری زاد بین عقل و دین یکیش رو میشه انتخاب کرد
    راه وسط نداره
    یه جمله معترضه هم اضافه کنم
    تو قضیه 88 میدونی چی شد؟ میدونم میدونی ولی بزار بگم
    یه دفه گفتن اجرای قانون اساسی بی بدیل
    مردم اون موقع از این حرفا گذشته بودن
    با شنیدن این شعار به کل دلسرد شدن و برگشتن تو خونه ها
    این رو هر عاقلی میدونه
    خوب مردم دیدن اونا دارن مایه میزارن برا چی؟ دوباره همین قانون اساسی؟
    الان هم منتظر فرصتن
    همه منتظرن
    اینه که با تو کاری ندارن
    میترسن
    میترسن نوریزاد بشه جرقه تو انبار باروت
    دیگه جلودار هیچ چیز نمیشه شد
    من هم از این وضع می ترسم
    اگه مردم منفجر بشن هیچ کی عاقبت کار رو نمی تونه پیش بینی کنه
    ای کاش مثل آفریقای جنوبی میشد
    آشتی ملی که گفتی میشد
    کشور حفظ میشد
    قانون اساسی اصلاح می شد
    دین از حکومت جدا میشد
    منشور حقوق بشر سازمان ملل کامل اجرا میشد……..

     
  40. من این داستان گردن زدن 4000 نفر را توسط حضرت علی تحلیل کرده ام به این صورت:اگر گردن زدن هرنفر سه دقیقه طول بکشد وهمه در صف ایستاده باشند وپشت سرهم بلا فاصله در محل گردن زدن قرار بگیرند وشمشیر هم کند نشود ودست زننده نیز خسته نشودجمعن 12000 دقیقه زمان میبردکه میشود200 ساعت که تقریبن8 شبانهروز میشود

     
  41. محمد مهدوي فر

    سال تحصيلي گذشته ، روزي پسرم خاطره اي را از كلاس درس نقل كرد كه من هم براي شما آن خاطره را از قول فرزندم تعريف مي كنم . ( او پارسال كلاس اول دبيرستان مدرسه ي استعدادهاي درخشان بود) :
    معلم زيست شناسي در حين توضيح پيرامون يك آزمايش گفت به تجربه ثابت شده است اين پلاستيك ها را كه ما انسان ها در خاك مدفون مي كنيم ، 260 سال طول مي كشد تا شروع به تجزيه كند .
    يكي از دانش آموزان گفت آقا اجازه ، حالا چه كسي اين همه سال زندگي كرده كه بتواند چنين ادعايي را اثبات كند ؟
    به يك باره همه ي كلاس يك صدا فرياد زدند : جنتي جنتي

     
  42. نوری زاد عزیز
    نوشتن از ما مدیریت با شما
    ولی شتر سواری دولا دولا نمی شود
    غافل از گردش زمانه مباش
    نسل ما را فراموش کن ما را آخوند ها دوران شاه شست و شوی مغزی داده اند و نتیجه این شد که می بینی
    نسل کنونی در دهکده الکترونیکی به دنیا آمده
    سرعت تحولات در این دهکده هزاران بار بیشتر از دوران ما است
    نیازی به نوشته های من نیست
    سمیر و مزدک و بابکم و مریم بانو و ….. در همین عصر انقلاب اطلاع رسانی بزرگ شده اند
    خمینی این را فهمیده بود
    به خاطر داری که همان اوایل انقلاب گفت سخنرانان مواظب حرف زدن هاشان باشند بدانند پیش از آن که صدایشان به آخر سالن برسد به تمام دنیا رسیده است ……
    گاهی فکر می کنم شاید اگر امثال جنتی کار را خراب نمی کردند الان یک اسلام شسته و رفته و از خرافات زدوده شده داشتیم
    جنتی کار منتقدان دین را خیلی آسان کرده است
    اوست که ریشه اسلام را کنده و می کند و هیچ حواسش نیست
    فکرش را بکن آخوند زاده میرزا رضای کرمانی کسروی دشتی ……
    کتب ظاله خود را با چه زحمتی انتشار دادند با این حال دانش پژوهان و دانشگاهیان و مردم خرد پیشه آن زمان به این کتاب ها دسترسی یافتند و حقایق را دریافتند
    جالب این که بیشتر این افراد در ابتدا ملا یا ملازاده بودند
    اکنون رقم این نویسندگان و محققان که کارشان با سند و مدرک و کتاب های تاریخ و استدلالات مبرهن و غیر قابل انکار است به چندین برابر رسیده و گفته های مزدک و …. به راحتی در دنیای اطلاع رسانی رد و بدل می شود
    ملایان را به هیچ وجه یارای پاسخ گویی و استدلال نیست و میبینی که به غیر از شمشیر جهالت و گرفتن و به بند کشیدن آزادی خواهان و تکفیر و فحاشی کار دیگری از ایشان بر نمی آید
    جوان های امروز / ما و امثال ما را قبول ندارند اصلا به ما گوش نمی کنند با سرعت نور در حال تحول اند برخورد جاهلانه با وبلاگ نویسان تنها نشانه استیصال متعصبین است هر چه این برخورد ها تند تر شود سرعت تحولات نیز تند تر خواهد شد ملایان عزیز بازی را باخته اند چون عمری عادت کرده اند مردم را با چوب تکفیر ساکت نگه دارند به ناگاه می بینند این چوب کارگر نیست
    ابلهان از خود می پرسند چرا هرچه از دانشجویان میزنیم و محروم می کنیم و ناپدیدشان می کنیم باز افکار ظاله در بین آنان رشد می کند
    آقای علم الهدی نشسته و تمام توان فکری اش را به کار برده و به این نتیجه رسیده که کار کار امیر کبیر است!!!!!
    چاره چیست؟ مدارس ابتدایی را می کنیم مکتب خانه تا بچه های بی زبان را از ابتدا چنان شست و شوی مغزی دهیم که در بزرگسالی فکر آزادی و آزاد اندیشی و آزاد منشی را هم نکنند
    اگر شما نگران دین و ایمان خود هستید چاره ای ندارید به غیر از عبور از امتحانی سخت از یک صافی بسیار ریز نقش و زدودن دین از هرچه خلاف عقل است
    مگر امام صادق نگفت هر روایتی که از ما آورند که خلاف عقل بود آن را بکوبید به دیوار
    اگر چه این روایت مثل همه روایت ها و حدیث ها معلوم نیست از چه کسی ابداء شده باشد

     
  43. آیت الله العظمی مکارم شیرازی
    آیت الله العظمی … امام جمعه نایین
    آیت الله العظمی جنتی دامه بقاء
    آیت الله العظمی …..
    و هر آخوند دیگر
    همه از یک قماشند
    آخوند خوب و بد نداریم
    ما را خر گیر آورده اند
    اما بدانید
    تقصیر آن ها نیست
    تقصیر از ماست که خر های خوبی هستیم
    تا ما خریم آن ها حق دارند سوار ما شوند نوش جانشان گوارای تنشان سواری بخورید
    سواری مفت و مجانی که هیچ خرجشان را هم میدهیم چیز دیگر هم خواستند یا حتی نخواستند!! می دهیم
    کار به جایی رسیده که این ها از این همه خریت ما تعجب می کنند
    باور کنید خودشان هم انتظار این همه خریت از ما ندارند ولی چه می شود کرد

    دین داران عزیز تا زمانی که شما پیرو خرافات هستید دکان این دین فروشان گرم است
    به جای انتقاد های سطحی و استمساک به علی و پیغمبر و …. بروید سر اصل ماجرا
    به این نادانان اجازه ندهید با چهار تا قصه و افسانه از عدل علی و خلخال پای زن یهودی و ….. سرتان شیره بمالند
    خوب است که شده ایم عبرت ملت های مسلمان جهان
    بنازم به غیرت مردم مصر که جلوی مشتی دیندار نادان را گرفتند و سر جایشان نشاندند
    مصری ها تا عمر دارند مدیون ایران هستند چرا که از خطای ما عبرت گرفتند
    اگر تجربه ایران نبود بلایی که بر سر ما آمده بر سر مصری ها می آمد و به این راحتی از شرش خلاص نمی شدند

     
  44. حسن از قستنطنیه

    جناب نوری زاد
    باسلام و خسته. نباشید
    معروض میدارم از این مدل داستان نویسیت ، نوع ادبیات تعریف از خودت ، و این همه مارموزی و آب زیر کاهیت ، حالم به هم می خورد .
    بابا بسه دیگه . یکی بیاد از مدیران محترم گمنام امام زمان ، یا بادران موازی ، بسط اینو جمع کنه ، چرا گند شو در آورده . دیگه امت در صحنه اینقدر هام که فکر می کنید «خر » تشریف ندارند .تو این وا نفسای کم پولی و بی بودوجگی ، حیف نیست بالا خزعبلات این آقا بهش پول یا مفت پرداخت می کنید ؟!!
    حالاچقپری میدید به این آقا ؟!

    بیلید برا اپوزیسیون سازی خودو سناریو دام توپ ، توپ .!!

    ——————–
    سلام دوست گرامی
    کاش جوری می نوشتید که ما متوجه می شدیم. حیف نیست؟

    .

     
  45. دو ستی دارم که از مهندسین دانشکده فنی تهران است ودر زمان دانشجویی/دهه40/زندانی سیاسی بوده است.میگفت یکی از ساواکی های آنزمان که مرا بازجویی می کرد درضمن صحبتهایش با صدای بلند به من میگفت:..بدبخت!..برو درس بخوان مهندس شو به کشورت خدمت کن!….نه اینکه مثل من بشی شکنجه گر و جانی!…….آخه این شغله که من دارم!…این نونه که من می خورم!..

     
  46. بابکم سمیر مزدک دربدر
    هر یک گوشه ای از دنیا نشستید کنار گود می گید لنگش کن
    برا نوری زاد که گردنش زیر تیغه تؤری توطءه می تراشید
    آقا جان گیرم نوریزاد کارمند اطلاعات
    شما کارت نباشه بیا حرفت رو بزن تو اینجا با نوری زاد کاری نداری با مخاطب کار داری
    می بینید که حرف ها منتشر میشه
    درگیری شخصی و لفاظی و تندی بی جا رو کم کنید به مایه اضافه کنید

     
  47. درود درود درود و هزاران درود بر تو و اصرارت بر موضع حق و حقیقت . دوستت دارم باندازه همه گنجهای عالم

     
  48. چه مجموعه صفات و خصلت‌ها و افکار و نیّات و کردار زشت و پلید و وحشی و جنایتکارانه‌ای این نوع خدایی که مردان ویژه و خاص او جنتی‌ها هستند،دارد آنگاه که جنتی می‌‌گوید حفظ نظام به عهدهٔ مردان خداست ولو که در اقلیت باشند.

     
  49. نوری زاد عزیز
    گفت و گویت با آن کارمند وزارت اطلاعات را یک بار دیگر بخوان آن که از خوبانش خواندی
    دوست من شما با منطق اسلامی نمی توانید حریف این افکار شوید
    دیدید در نهایت با شمشیر علی چنان بر فرقت کوفت
    روحانی که دلش نمی خواست شناسایی اش کنی برای چه به این وزارت خانه اعزام می شود؟
    برای همین مزخرفات برای همین خرافات
    رهبر معظم فرموده اند ما نتوانسته ایم مردم را انطور که باید توجیه کنیم
    آری تا شما و امثال شما دل به این خرافات بسته اید همین آش است و همین کاسه
    ادامه این گفت و گو اگر عقلانی باشد بسیار ساده و کوبنده است
    آری من از علی که چهار هزار تن را در یک روز سر برید تبری می جویم
    اگر علی این است من او را از خود نمی دانم
    اگر علی بهانه شماست برای کشتن آزادی علی مال خودتان
    /////
    ما مال این دوره و این زمان هستیم
    خرد پیشه کنید دست از دکان دغل بردارید این حرف ها دیگر اثر ندارد
    سی و چهار سال در انتظار عدل علی نشستیم و عمرمان تباه شد
    مشتی خرافه به خوردمان دادید و از جیبمان دزدیدید
    روی تمام دزد های عالم را سفید کردید

    —————–

    سلام ساسان گرامی
    ایده های شعاری و حریصانه و نا مبتنی بر واقعیات جامعه، هماره ما را از آنچه که باید باشیم دورساخته است. انتظار شما از این سایت و مدیریت آن همان چیزی است که من اسمش را می گذارم حریصانه بر واقعیات جامعه لگد کوفتن. دوست من، شما با حداقل پنجاه میلیون شیعه دراین سرزمین مواجهید. اینها واقعیت این جامعه اند. شما مثل کمونیست های حریص نمی تواند به این واقعیت لگد بزنید. اینها، آنسوترازتمایل غصبناک شما هستند و حضوردارند. چرا؟ چون قرنها براین حضور مهرِ تاریخی خورده است. بناگاه نمی شود یک فرهنگ ویک باور را به ضرب نقد های عبوس و آلوده به ناسزا عقب راند و مطرودش ساخت. چرا که این الفاظ غضبناک طرف مقابل را بجای این که به یک آوردگاه شایسته و شریف فرا بخواند و درهمان آوردگاه پشت منطقش را بخاک برد، او را درگوشه ی یک عصبیت خشن گرفتار می کند و وادارش می سازد که: به شیوه ای تند تر از همان باورهای دیرینه اش دفاع کند. این، یک اصل مسلم است. در منشور حقوق بشرهم بهمین خاطر همه ی باورها محترم شمرده شده است. حتی بت پرستی. اگر واضعان بند بند مفاد منشور حقوق بشر را آدمهای فهمیمی بدانیم لاجرم باید بر عصبیت خود که اسمی ازفهم برآن نهاده ایم شک کنیم.
    با احترام

    .

     
  50. ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ 4 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ, ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ, ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ . ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ . ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐت ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ, ﺍﺯﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﮑﻞ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺖ.

     
  51. سلام خدمت سرور خودم
    خواستم خدمت شما عرض کنم من به بیجا می کنم که سردار باشم این اسم را برای اینکه می ترسم به دست دوستان با رافت اسلامی بیفتم انتخاب کردم راستش جرات شما را ندارم. شما من را از نزدیک می شناسید ببخشید که من از این اسم استفاده می کنم. خودم هیچ بلایی سر خانواده می اورند که ……….
    راستی کار شما جلوی وزارت اطلاعات بی نظیر است شاید الگویی برای مبارزه شوید.
    چون اخیرا گزارش کردستان شما تمام شد و داستان شین آباد می خواستم از شما خواهش کنم به مردم بفرمایید ای کسانی که برای درب و ضریح طلای حضرت امام حسین(ع) وحضرت امام علی (ع) پول و طلا می دهید خدا وکیلی اگر خودشان زنده بودند آیا این کار را می کردند اگر نه پس ما چگونه پیروانی هستیم و اگر می رفتند درب طلا برای خانه هاشان می ساختند پس با معاویه و …چه تفاوتی داشتند ؟
    شرم آور است به قول شما پول ها در سوریه و لبنان هزینه می شود آنگاه دختران معصوم محتاچ 15 میلیارد هستند
    نتیجه می گیریم تا زمانی که مردمی اینچنین داریم باید آخوندها بتازند یردارها بچاپند و بر سر ما منت هم بگذارند
    اگر زحمتی نیست یک بار دیگر برای شین آباد بنویسید شاید اثری بکند.
    راستی بحث اعدام پیگیر نمی کنید؟

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2274 seconds.