سر تیتر خبرها
گامهای لرزان یک پدر ( گزارش سفر 92/8/30)

گامهای لرزان یک پدر ( گزارش سفر 92/8/30)

 

 

یک: تقدیم به:

گزارش سفر 92/8/30 را به زندانی سیاسی: ” دکترسید علی اصغر غروی ” تقدیم می کنم. چندی پیش وی را بخاطر نگارش یک مقاله ی عالمانه دستگیر وزندانی کرده اند. دراین مقاله، دکتر غروی به ماجرای غدیر و خلافت حضرت امیر از منظری دیگر می نگرد. منظری که احتمالاً بساط مراجع را برآشفته و بر بساط حاکمیتِ بی دلیلِ کسانی که خود را وارث امام می دانند، خط قرمز کشیده است.
نوشته های امروز مرا با تصنیف ” زندونی” داریوش عزیز مطالعه فرمایید:

http://www.youtube.com/watch?v=RLWZLVF3-Cw

محمد نوری زاد

دو: فیلترشکن

حوالیِ ده صبح روز پنجشنبه است که درشهرملکان، به دیدن پدرومادرحسین رونقی ملکی می روم. برادرش حسن نیزهست. ساعتی بعد، خواهرش نیزمی آید. ازخواهرش بگویم که هم نقاشی چیره دست است وهم دربیمارستان ملکان کارمی کند. بیهوشی خوانده. تابلوهای این دخترخانم، زینت بخش خانه است: تابلویی ازدواسب سرکش. وتابلویی ازامواج پشت به پشتِ اقیانوس. اینها را نوشتم به این خاطر که داستان ازاینجا به بعد وارد صحنههای حساس وتکاندهنده می شود. آوازه ی این روزهای حسین باعث شده برادرش حسن و آسیب هایی که او درزندان دیده، دیده نشود.

بموازات حسین، حسن نیزیک ماهی درانفرادی سپاه بوده. کجا؟ درهمین اوینِ خودمان. ودراین یک ماه، برادران تا می توانسته اند ازخجالتش درآمده اند. دندانهایش را شکسته اند و سرش را به سنگهای سخت دیوارکوفته اند. جوری که تا چند وقت دچارفراموشی می شود. خودش می گوید: با لگد به مفاصل پاهایم می کوفتند. وچنان سیلی ام می زدند که تا مدتها گوش راستم ازکارافتاده بود.

خلاصه برادران با حسن آن می کنند که کسی با کافرحربی نمی کند. حالا بپرس: ازجان حسن مگرچه می خواسته اند؟ پرسیدن ندارد که. ازحسن می خواسته اند دیکته بنویسد. دیکته؟ بله، بنویس احمد باطبی را شماها فراری داده اید. بنویس جای پولها کجاست؟ کدام پولها؟ همان پونصد میلیونی که آمریکا برای شما فرستاده. این که نشد دیکته. خفه شوحرف نزن! و: گرومب! عجبا که حسن را می زده اند تا حسین را به زانو درآورند.

واما پدرحسین، که انرژی ای دراندازه های دماوند با اوست. منتها دماوندی دروادیِ گفتاگفت های قضایی ومسائل مربوط به زندان و بیمارستان ومداواها و جراحی های حسین. با لهجه ی شیرین فارسی ای که با طعم ترکیِ آذری آمیخته است. وقتی پدر، دست می برد و رشته ی کلام را بدست می گیرد و ورق به ورق پرونده ها و نامه ها و گواهی ها را جابجا می کند، کسی را یارای گسستنِ این رشته نیست.
یک جعبه ی بزرگ – مثل جعبه های دستفروشان دوره گرد – را که ازاسناد ومدارک وجزوه های قانونی پراست، به اتفاق حسن می آورد ودرمقابل من برزمین می نهد. درِ آن را می گشاید. یاللعجب، اینهمه پرونده و نامه وگردش کارقضایی وبیمارستانی – که همه مربوط به حسین است – دراین خانه چه می کند؟ مثلثِ : بیمارستان – زندان – دادستانی، زاویه های سخن این پدرپرانرژی است. هنوزاز طرح ماجرایی فارغ نشده، چند ماجرای تازه را به نوبت می نشاند. آنقدربه تهران و اوین و دادستانی رفته و آمده که همگانِ آن دستگاهها وی را می شناسند وازدستش کلافه اند. می پرسم: چندسال است که می روید و برمی گردید؟ می گوید: چهارسال. می پرسم چقدرنتیجه گرفته اید؟ می گوید بقدریک روزِ کاری!
با مادرحسین صحبت می کنم. کمی که ازپایداری ها وفریادهای گاه بگاهش می گوید، بخود می گویم: ببین چه کرده این زندان با مادران وبانوان ما! مادری که چندان ازچاردیواری خانه اش بیرون نرفته، اکنون برای خود یکپا تحلیلگرمسائل قضایی و سیاسی است. همو که درهمراهی با فرزندش حسین، دوبار دست به اعتصاب غذا زده ویک تنه برای سیستم قضایی خط ونشان می کشد که وای اگرکوچکترین صدمه ای به حسین وارد آید!
واما حسین رونقی ملکی، که سیزده ماه درانفرادی بوده. واکنون بیش ازچهارسال است که زندانی است ومجموعاً باید پانزده سال درزندان بماند. با یک کلیه ی ازکارافتاده. وجرمی که مرتکب نشده. جرمش مگرچه بوده؟ مبارزه با سانسور. وانتشارفیلترشکن های رایگان. حالا شما بگو دراین میان مجرم کیست؟ کسی که آزادی را فیلترمی کند، یا فردی که همان فیلتر را می شکند؟

سی ام آبان نود و دو

سه: ده سال و چهارده سال
چند روز پیش که به دیدار مادرِ عدنان حسن پور رفتم و داستان هفت سال جشم انتظاریِ او را منتشرکردم، آقایی با من تماس گرفت و گفت: اگر مادر حسن پور هفت سال است که چشم انتظار فرزند زندانی خویش است مادر من ده سال است که چشم به راه است. پرسیدم: چشم به راه که؟ گفت: فرزندش. اسمش؟ دکتر محمد نصیری. کجا؟ مراغه.

از ملکان به مراغه می روم. بر تابلویی نوشته اند: به مراغه، بهشت آذربایجان خوش آمدید. در کنار بستر مادر می نشینم. در حال اغماست. حواسش به هیچ کجا نیست. نه سخنی با اوست و نه گوشش می شنود. فرزندانش با قطره چکانی به دهان گشوده ی او آب می چکانند.

محمد نصیری – فرزند این مادر – جوانی بوده با چهارده ماه سابقه ی حضور در جبهه ها. بعد از جنگ به خارج می رود و با عالی ترین مرتبه ی علمی در رشته ی هوا فضا دکتری می گیرد. به ایران که باز می گردد، بعد از کلی سرگردانی عضو هیأت علمی دانشگاه علم و صنعت می شود. کمی بعد وزارت دفاع نیز جذبش می کند. یک روز اما او را به اطلاعات فرا می خوانند. با برادرش می رود. دکتر محمد نصیری را به داخل می برند و برادرش بیرون می ماند. اکنون ده سال تمام است که این خانواده به هر که متوسل شده اند و به هرکجا که رفته اند هیچ ردی از دکتر محمد نصیری پیدا نکرده اند.

می گویم: آهای وزارت دفاع، سپاه، اطلاعات، هر که را که چشم به راه می گذارید، با مادران این مکنید. این مادر بارها به شما پیغام داده بود که اگر پسرش را کشته اید لااقل نشانی مزارش را بدهید. و اگر زنده است چرا اجازه ی یک تلفن مختصر به او نمی دهید.

آن روز دست مادر این رزمنده – دکتر محمد نصیری – را بوسیدم و با همه ی قساوت قلبی که احاطه ام کرده بود، دم گوشش نجوا کردم: پسر شما جزو دانشمندان بوده مادر. گاه بعضی از دانشمندان بنا به دلایلی باید سر به نیست شوند. شما راحت باش مادر. شما بخواب که رهبر بیدار است نمایندگان بیدارند دستگاه قضا بیدار است خبرگان بیدارند سپاه و اطلاعات بیدارند. شما فقط بگیر بخواب و چشم از این در بر گیر که: دراین نظام، کسی که رفت و رفت و رفت، دیگر باز نمی گردد. این را چشمان منتظر مادر “سعید زینالی” نیز دریافته اند. که اگر شما ده سال است که چشم به راهید، وی چهارده سال است که چشم به در دارد.

سی ام آبان نود و دو – مراغه

چهار: راز سوختن های بی صدا
هوا تاریک شده است که به سقز می رسم. تصمیم دارم از سقز به مریوان بروم. در مریوان مگر چه خبر است؟ یکی پیدا شده وگفته روز حادثه، مجاور خانه ی امام جمعه بوده. و حاضر است شهادت بدهد قتل پسر امام جمعه ی مریوان کار لقمان و زانیار مرادی نبوده. این دو جوان که از سالها پیش در زندان بسر می برند، به اعدام محکوم شده اند. به جرم قتل پسر امام جمعه. ظاهراً ” برادران ” این دو را اعترافانیده اند و همه ی راهها را به اعدامشان ختم کرده اند. تصمیم دارم از شاهد فیلم بگیرم. پس باید تا پشیمان نشده خود را به مریوان برسانم.

در این مدت، مرا از جاده ی سقز به مریوان پرهیز داده اند. نه از باب قضایای امنیتی. بل بخاطر خرابیِ راه. و تردد برق آسای وانت هایی که ” محموله های خاص و هماهنگ شده ” حمل می کنند و بیشترین تصادف های منطقه به همینها مربوط است. اتومبیل ما کمی که در جاده پیش می رود به منطقه ی دست اندازهای آزار دهنده می رسد.

یکی از سر نشینان با اشاره به خرابی راه می گوید: من خودم با این دو گوش و با این دوچشم خودم شنیدم و دیدم که آقای رفسنجانی وعده داد این جاده ظرف یکسال آماده می شود. ما چکار کردیم؟ هورا کشیدیم و کف زدیم. و ادامه می دهد: دو سال مونده بود به انتخاب آقای خاتمی. بعدش آقای خاتمی آمد. خاتمی هم آمد اینجا گفت: ظرف یک سال این جاده را آماده می کنیم. ماها بازهورا کشیدیم و کف زدیم. دو دوره ی خاتمی هم گذشت. این شد چند سال؟ همه گفتیم :ده سال. گفت: نوبت به کی رسید؟ گفتیم: احمدی نژاد. گفت: احمدی نژاد محکم تر ازهمه شعار داد: همین امسال جاده ی سقز به مریوان آماده ی بهره برداری می شود. و ما که دراین مدت کارآزموده شده بودیم محکمتر از دفعات قبل هورا کشیدیم و کف زدیم.

کمی که جلو می رویم تعداد پنج دستگاه وانت تویوتا مثل اجل معلق و زنجیروار – انگار که دست به کمر هم زده باشند – از مقابل ما می آیند و سفیرکشان از بیخ گوش ما رد می شوند. یکی از سرنشینان می گوید: بارشان مشروب است حتماً. دیگری می گوید: ال سی دی است. سومی می گوید: کاپشن هم می آورند این روزها. اما سمبه ی مشروب از بقیه قوی تر بود. می گفتند این محموله ها را به انبارها می برندو ازهمان انبارها به پاساژها و مغازه های بانه.

یکساعتی در جاده ی خراب سقز به مریوان پیش می رویم که از دور روشنایی گسترده ای توجهمان را جلب می کند. یکی می گوید: نور افکن گشت است. گشت پاسگاه. دیگری می گوید: یک کاروان است احتمالاً. کمی که جلوتر می رویم می بینیم آتش است. آتشی که بجان جنگل افتاده. بحث درمی گیرد. که چه باید کرد. من می گویم: به یکی از پاسگاههای سر راه خبر بدهیم. هرکس متناسب سهم خود سخن می گوید. نظر من تصویب می شود. یکی اما نا امید است. مرتب می گوید بی فایده است. مقابل یکی از پاسگاهها نگه می داریم. راننده می رود و کمی بعد با اخم باز می گردد. به راه می افتد و می گوید: به مأمور می گویم زنگ بزن آتش نشانی بیاید می گوید: ما خودمان آتشش زده ایم حالا زنگ بزنیم آتش نشانی؟ یکی از سرنشینان توضیح می دهد: اینها برای این که اطراف پاسگاهها را خلوت کنند و به اصطلاح دید داشته باشند خودشان درخت ها را آتش می زنند. درخت هایی که گاه صد سالشان است.

سی ام آبان نود و دو – مریوان

پنج: گامهای لرزان یک پدر
به مریوان که می رسم مستقیم می روم سروقت شاهد. او مردی بسیار انسان و منطقی و فهیم است. فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف است و حالا در همین مریوان حسابداری می کند. به او می گویم می خواهم سخنانش را ضبط کنم. می گوید: نخست سخنان مرا بشنوید و ببینید به دردتان می خورد یا نه. و وقتی توضیح می دهد، به عبور شتابناک یک پراید با چهار سرنشین اشاره می کند که درست رو بروی خانه ی امام جمعه ی مریوان عقب جلو می کرده است. می گوید: اتومبیل من مزاحم عبور آنان بود. یکی شان با چشمان خون گرفته پیاده شد و به من اشاره کرد که هرچه زود تر ازآنجا دور شوم. ومن دور شدم. ده دقیقه ی بعد صدای تیر اندازی را شنیدم. از فاصله ای دور. بی آنکه خود شاهد تیراندازی کسی باشم. اما به آن پراید و راننده ی عصبی اش مشکوکم. این آیا کمکتان می کند؟

شهادتش محکمه پسند نیست. و گره ای از کلاف کور اعدام این دو جوان وا نمی کند. من برای شنیدن سخنان این شاهد چه بی تاب بودم. و در دل شادمانی ها کرده بودم. احتمال زیادی می دادم که با شهادت او حکم لقمان و زانیار از اعدام به حبس ابد تقلیل یابد. و حالا می دیدم شاهد چیز به درد بخوری ندیده.

از شاهد می خواهم به اتفاق به منزل امام جمعه برویم. می رویم. امام جمعه اما در منزل نیست. همو به امام جمعه تلفن می زند. و مرا به او معرفی می کند و گوشی را به دست من دهد. با لحنی آرام و سرشار از ادب با امام جمعه سلام و علیک می کنم و حالش را می پرسم. و می گویم: من خودم در زندان بوده ام و دیده ام که چگونه فرد زندانی را به شکنجه های جور بجور در می اندازند تا از او آن چیزی را بیرون بکشند که خود می خواهند. و می گویم: به احتمال زیاد این دو جوان زیر شکنجه های سخت، به ترور فرزند شما اعتراف کرده اند. و می گویم: لقمان در آن روز اساساً در مریوان نبوده. او چهل کیلومتر دور تر از اینجا دریک کارگاه کار می کرده و همه ی کارگران شاهدند.

امام جمعه حرف مرا قطع می کند و می گوید: آقای نوری زاد، پرونده از دست من خارج است و من اصلا نقشی درآن ندارم. بر روی پرونده مهر ” محاربه ” خورده و قصاص نیست که مثلا من ببخشم یا نبخشم.

هوا سرد است و من یخ زده ام. پدر لقمان مرادی – یکی از اعدامی ها -چشم به راه من است. با همان چشمانی که از آن التماس می بارد یکی دو قدم به استقبالم می آید. به او می گویم: تیرمان به سنگ خورد عثمان. اسمش عثمان است. می گویم: باید راه دیگری جست. چه راهی؟ می گویم: برو ازهمان کارگرانی که در روز حادثه با پسر تو همکار بوده اند یک استشهاد بگیر. شاید این برگه در این دیرگاه وقت کاری بکند. عثمان سری تکان می دهد. می گوید: چهارسال ازآن ماجرا گذشته. شاید امضاء ندهند. می گویم: التماسشان کن. یک به یکشان را پیدا کن. عثمان بر می گردد و دور می شود. و من در گامهای او ذره ای از امید نمی بینم. گویا این خود اوست که به سمت طناب دار می رود.
سی ام آبان نود و دو

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

27 نظر

  1. لعنت بر دروغگو

    جناب آقای نوری زاد، گام‌هایتان مستدام باد که بعد از یک دهه اسم دکتر محمد نصیری را زنده کردید و عکسی‌ از والده ایشان را به یادگار گذاشتین. عکسی‌ غم‌انگیز و در عین حال بسیار زیباست.

     
  2. لعنت بر دروغگو

    آقای ناشناس، شما که “نوشتین دراین ده سالی که پیگیر کارشان هستیم”همین ابتدا برایتان توصیه میکنم لااقل در همین نوشته تان، خودتان ازخداشرم میکردی و دروغ نمیگفتی.همان طوری که آقای نوریزاد بیان کردن که “دکتر محمد نصیری همراه برادرش به اطلاعات رفته و هرگز برنگشته”. آن برادر کسی‌ است که دکتر نصیری را با دستان خود تحویل اطلاعات داده و بعد از آن زمان هیچ کس پیگیر موضوع ناپدیدی دکتر محمد نصیری نبوده است.

     
  3. اقای نوری زاد عزیز سلام
    اخیرا درشهرستان ارومیه اسم جناب عالی بر در ودیوار برخی اماکن دیده شذه می خواستم موضع
    حضرتعالی نسبت به ان را بدانم قضیه یه کم مشکوک به نظر می رسد

    ——————-

    سلام مهرداد گرامی
    من بشدت بی تقصیرم. در سفر کردستان من تنها یک شب در ارومیه توقف داشتم و فردایش از طریق دریاچه ی خشک شده به مراغه رفتم. به دیدن مادر دکتر محمد نصیری که ده سال بود پسر در بندش را ندیده بود. که همین ده روز پیش همان مادر نیز از دنیا رفت. در باره ی آن نوشته های درو دیواری من بشدت بی تقصیرم. بشدت

     
  4. آقای “فقط برای شما” که نوشتی “جناب نوری زاد ساده لوح”
    شما که نوشتید « از خدا هم شرم نمیکنی که دروغ را لای زرورق تزویر میپیچی و تحویل » و نوشتید «یک جاسوس هسته ای هستند که جرم ایشان ثابت شده » همین ابتدا برایتان توصیه میکنم لااقل در همین نوشته تان، خودتان ازخداشرم میکردی و دروغ نمیگفتی . دراین ده سالی که پیگیر کارشان هستیم هنوز تا این لحظه نه مسئولی شنیدیم که جاسوسند ونه جرمی برایشان ثابت کرده اند فقط وفقط جواب میدهند «متهم امنیتی» نه مجرم البته بدا بحال این دستگاه عریض و طویل که در این دهسال هنوز نتوانسته اند جرمشان را ثابت کنند و مرتبا از جواب دادن طفره میروند که اگر کوچکترین حرمی ثابت شده بود مطمئن باش الان تو چشم همه کرده بودند و احتیاجی به مزدورانی مثل شما نداشتند که اطرفشان حرف بزنید و جرم ثابت کنید همچنین اگر ایشان اسرار کشور درمقابل پول میفروختند مثل بعضی ها که شاید شماهم جزوشان باشید با حقوق های بظاهر یکی دومیلیونی صاحب خونه، زمین، ویلا و ماشینهای مدل بالا میشدند درحالی که بنده خدا مستاجر بود و یک ماشین پیکان که اونهم بخاطر بدهی فروخت
    ایشان مثل خیلی از کسانی که تواین کشور همه کاره اند بیسواد نبود اگر دنبال پول بود همه جای دنیا طالبش بودند میدونی که همین دکتر محمد نصیری فرمولی بنام خودشان در زمینه موشکها به ثبت رسانده مثل همون دانشمندانی که درتاریخ هستند؟ افرادی مثل شما و روسای شما که سوادی ندارند و فقط دزدی و شکنجه و…. بلدند استعدادجاسوسی دارند.

     
  5. دکتر محمود احمدی‌نژاد

    ——————————————–
    آقای “فقط برای شما” که نوشتی “جناب نوری زاد ساده لوح …”.
    ——————————————–
    درسته، میدونی کی ساده لوح نیست: کامران دانشجو. بله همون //// که اسمش را گذاشته دکتر دانشجو. همون دکتر دروغین. همونی که نه تنها دکترا نداره بلکه یک ///// بی ارزه و بی لیاقت هستش. همونی که بر علیه مملکتش جاسوسی کرده و به گردنه همکارش، دکتر محمد نصیری، می اندازد.
    ——————————————–
    میپرسید چرا، چون خود عرضه هیچ کاری را نداشته، از جمله گرفتن یک دکترا، و از حسودی، نامردی، و بی عرضگی خودش گناه خود را به گردنه همکارش در مرکز تحقیقات عالی الکترونیک (ماهواره) صاایران و وزرات دفاع و پشتیبانی، دکتر محمد نصیری، انداخت.
    ——————————————–
    اگر کامران دانشجو، سلیمانی و امسالش عرضه و لیاقت داشتند کاری را که شروع کرده بودند را تمام میکردند. چرا بعد از غیب کردن دکتر محمد نصیری نتوانستند پروژه های مسخره شان را تمام کنند.
    ——————————————–

     
  6. اقای نوریزاد عزیز من از سالهای پیش مطالب شما را میخوانم و دنبال میکنم بشما تبریک میگویم که در عین حال عزتی که در نظام داشتید و میتوانستید داشته باشید اما به ندای انسانیت خود گوش فرا دادید و از همه انچه که داشتید گذشتید و راه انسانیت را پیشه خود کردید من بعنوان یک ایرانی بشما افتخار میکنم و مطمئن هستم که دیگر ازادی خواهان ایرانی نیز همانند بنده بشما افتخار میکنند ما راه شما را تائید و دنبال میکنیم البته منهای دین که اعتقادی به دین ندارم اما افریدگار را میشناسم و سر به استانش دارم من از ملا و واعظ و حجتهالاسلام و ایت الله و این گونه افراد و عناوین بشدت متنفرم . من از مقدس سازی و تقدس و امام و امامزاده و پیامبر و غیره متنفرم . هیچ انسانی مقدس نیست . تقدس مختص افریدگار است و بس پایبندی شما به اصول انسانی قابل تقدیر است توصیه های حضرتعالی به رهبر هیچ اثری ندارد چون سیستم اسلامی همینی است که میبینید. اوائل انقلاب همه ما از کشت و کشتار مردم به هراس افتاده بودیم و همه میگفتند این اسلام نیست اما باور کنید اسلام همین است قتل و خونریزی و از خصیصه های باارز اسلام است تاریخ اینچنین میگوید شما در کجای دنیا اسلام رحیم و با شفقت سر اغ دارید اسلام همین است و همه ما وظیفه داریم با محو کامل این دین در صحنه ایران و جهان از پای نیایستیم به امید پیروزی

     
  7. اقای نوری زاد سلام…شما هم داریوش باز هستید از اونطرفیا دیگه کیو دوست دارین؟؟

     
  8. من با آقای دکترمحمد نصیری دوست و همکار بودم. دوست خوب و نازنینی بود. از یکی از دوستان مشترکم که با برادران ارتباط دارد شنیدم که گفت او را به دلیل جاسوسی برای اسرائیل و انتقال برخی اسناد محرمانه موشکی به بیگانگان اعدام کرده اند. من که باورم نمی شود او این کار را کرده باشد. به مادر ایشان بگویید که منتظر نباشد.

     
  9. آقا يا خانم مطلبى
    اتفاقا سيد ابوالفضل سيد است و آشوب طلب نيست بلكه اصلاح طلب است و اعتقاد دارد تمام فجايع حكومت اسلامى كه نوريزاد دارد چشمه كوچكى از آنها را نشان ميدهد ناشى از حكومت دين اصلى نيست بلكه ناشى از حكومت دين رسمى است كه با دين اصلى به اندازه تفاوت دو عقربه قطب نما تفاوت دارد و دين اصلى دينى است كه فقط سيد ابوالفضل فهميده و هيچكس از هزاران روحانى و علماى حوزه علميه كه پشتيبان حكومت هستند آن را نفهميده اند. به همين دليل است كه سيد ابوالفضل از چهره اين مادران شرم نمى كند و همچنان به دينش و اجدادش افتخار مى كند

     
  10. آخ آقاى نوريزاد. چهره اين مادر دلم را آتش زد. چرا هيچكس تا كنون نام دكتر محمد نصيرى را نشنيده بود؟
    در عجبم چرا گرگها از روشى كه براى “شهداى” هسته اى استفاده كردند براى اين جوان استفاده نكردند يعنى سر به نيست كردن و سپس بزرگداشت گرفتن و متهم كردن اسرائيل و اعدام اشخاصى به جرم ترور دانشمندان و عامل اسرائيل بودن و به اين وسيله با يك تير چند نشان زدن.
    البته اگر اين جوان در زندگى صاحب نام بود حتى ممكن بود پس از سر به نيست كردن براى رد گم كردن اتوبانى هم به يادگار، به نامش كنند…..

     
  11. جناب نوری زاد ساده لوح
    شما از بندگان خدا که شرم نداری و این را در گفتار و نوشتارت به عیان ثابت کردی از خدا هم شرم نمیکنی که دروغ را لای زرورق تزویر میپیچی و تحویل مردم میدهی ؛ دکتر محمد نصیری دارای دکترای هوا فضا استاد دانشگاه امام حسین یک جاسوس هسته ای هستند که جرم ایشان ثابت شده و هم اکنون در زندان اوین میباشند به نظر شما با کسی که اسرار کشورش را در مقابل پول میفروشد چه باید کرد ؟ در دیگر کشورها چه میکنند؟ انهم اسراری بدین حد مهم و حیاتی ، شما شرم نمیکنی با اذهان مخاطبینتان اینگونه بازی میکنی ؟

     
  12. سلام

    عزیزان آقایان سید ابوالفضل دانشجو سیدشهروز مزدک و…..

    این سایت را عزیزمان نوریزاد پایه گذاری کرده آیا ورود دوستان به این معنی نیست که همجون او بنویسیم وهمچون او رفتار کنیم.
    البته او آنقدر بزرگوار هستند که حتی لعن ونفرین بر خود را در نوشته های ارسالی منعکس میکنند. ولی طرف صحبت من آنگونه افراد
    نیستند که خود دانسته ویا ندانسته در خط دشمن آقای نوریزاذ ومردم حرکت میکنند. عزیزان ما در حال حاضر یگ سازمان هست
    که همه ما را به سیخ کشیده واز همه ما بهره میکشد و ظلم وستمش در جای جای نوشته های آقای نوریزاد جلوه میکند حال
    ما را چه شده بجای اینکه با او در این فریاد همصدا شویم زبانهایمان وحتی تیرهایمان را بطرف همدیگر نشانه گرفته ایم . مگر در تمام
    روح نوشتارهای آقای نوریزاد تحمل همه گونه نظرات و عقاید را نمیبینیم پس چرا نمیآموزیم . بهتر نیست که در جهت آگاهی دادن
    به خواننده گان سایت هرکداممان مستولیت روشنگری نقاط تاریک این جرثومهای فساد را که ملک وملت را به تباهی گشانده
    ودر جهت تقویت این جبهه وتضعیف جبهه دشمن ملت کار کنیم . متاسفانه ما سوهان روح یکدیگر شده ایم و آب در آسیاب دشمن
    میریزیم . البته جای گفتن ندارد که مغدودی به عمد جهت اهداف آقای نوریزاد را منحرف میکنند تا استفاده خود را ببرند و ادامه آنگونه
    مباحث از طرف دوستان برنامه وخواسته آنان خواهد بود . قابل تاکید هست که ما به بند کشیده گان در تکثری از عقاید هستیم
    که همه برای هم قابل احبرام میباشیم و فقط آزادی است که این ظرقیت تحمل را از قوه به فعل تبدیل خواهد کرد

    با احترام

    ——————–

    سلام و سپاس حسن آقای گرامی

    .

     
  13. SHAHRUZ… تمام اصطلاحاتی که به کار برده ای کردی کرمانشاهی هستند نه کردی کردستان که خود یک زبان مستقل تحت عنوان سورانی است. نمی دانم چه هدفی را دنبال می کنی اما امیدوارم خیر باشد.

     
  14. سید ابوالفضل تمام بحث هاش بوداره, هیچکدوم هم متناسب با مطلب صفحه نیست
    بعضی مطالبش هم جنبه ایجاد آشوب داره
    هر کس یک نگاه سطحی به مطالبش بیاندازه میفهمه این فرد سید نیست و قصد دیگری داره
    گمون کنم از اون پا بوسی بهائیها یهو پیداش شد

     
  15. سید ابوالفضل

    آقای دانشجوی گرامی
    سلام بر شما
    قسمت اول نوشته ی شما را که در پاسخ به ” آیا برای افشاندن بذر امید نیاز به ناسیونالیسم ایرانی داریم؟” ، نگارش یافته بود ، خواندم . اذعان می کنم که نوشته ی شما اندیشمندانه ، منصفانه و مودبانه بود . از حاصل زحمت شما ، بسیار بهره بردم . و از این که رنج تهیه ی آن را بر خود تحمیل نمودی ، مراتب سپاسگزاری خود را تقدیم می کنم . از این جهت که در پاره ای موارد ، سخن مرا نیز درست ارزیابی نموده اید نیز ، احساس خوشایندی برایم حاصل شد . این اظهارات البته نشانگر وجود اشتراکاتی بین من و شماست ، که می تواند مبنا قرارگیرد و تقویت شود ، هرچند که افتراقات زیادی نیز ، باقی است ، که شاید با گفتمانی متعادل ، کمتر و کمتر گردد . و این می تواند حاصل رنج مشترکی باشد که در راستای رسیدن به خرد برتر ، بر خود هموار می کنیم . چنین باد .
    منتظر انتشار بخش دیگر نوشته ی شما می مانم . امید که پس از آن بتوانم چون شما ، اندیشمندانه ، منصفانه و مودبانه ، نظر خودم را برایتان ، بنویسم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  16. یعنی رهبر مسلمین جهان با دیدن این همه جنایت در کشور تحت امرش باز هم چهار صبح بلند میشه و نماز میخونه ؟ حاج اقا مکارم شیرازی سر راحت بر بالین میذاره ؟ وسید محمد خاتمی غرق در گفت گوی تمدنه؟ نه بابا کشور امام زمان و این همه ظلم

     
  17. نوريزا د خب عزيز من وقتى مى گويي به ضرب و زور مى خواهند دو جوان را به اعتراف وادار كنند معنى اش اين است كه نمى خواهند قاتل اصلى پيدا شود.حالا شما مى خواهى به آنها بگويي كه قاتل اصلى اين دو جوان نيستند؟مى خواهى اطلاعى به اطلاعاتى ها بدهى كه خودشان از آن اطلاع دارند؟؟ اين است معناى گام هاى لرزان آن پدر.

     
  18. SHAHRUZ… مرا تِ رِّ وِ ر بکنند, هَی شی یر, یعنی تِرِ گوورا,…اینو شنیده ای ولی از کس دیگریست و طرف لر بوده و امام جمعه گچساران بنام سید غلو!نگفتم کامنت تو مرا بیاد تناردیه در داستان ویکتور هگو می اندازد؟تو که نوشته بودی سربازی رفتی بدون درجه یعنی سرباز یا پاسدار صفر چگونه اینهمه موذد مشورت و حتی اظهار نظرهای تعیین کننده !جل الخالق!

     
  19. اگر این آقای امام جمعه رضایتش را علنی و کتبی اعلام کند باز هم تاثیر دارد حتی اگر پرونده قصاص نباشد چرا که نشان میدهد که متهمان شاکی خصوصی ندارند.

     
  20. ای نوریزاد بد بد بد
    اخر تو چرا اینقدر به رهبر ناناز و حرفه ای ترین کتاب خوان دنیا و متخصص ترین شعر شناس دنیا و سرامد سیاستمداران دنیا و متخصص در هر امری گیر میدهی.
    قوه قضاییه ایران پاکترین قوه قضاییه دنیا است و اگر مسلسل وار دار میزند در ان حکمتی نهفته است که فقط رهبر مسلمین جهان اعم از شیعه و سنی از ان اگاه است و ان حکمت این است که فرد اعدام شده از دو حال خارج نیست یا علاقه به جهنمیان دارد و یا بهشتیان که بلافاصله پس از اعدام و طی مراحلی از قبیل مرحله برزخ به مکان مورد نظر اعزام میشود و حال اگر در این میان کسی بیگناه دار زده شده باشد به جای انکه بیست و یا سی سال و یا ……. دیرتر به بهشت برسد زودتر به بهشت میرسد و حوریان در صف منتظر ورود او هستند.
    ثانیا شما کجا رهبری را دیده اید که ۹۵ میلیارد دلار ناقابل درتصرفش باشد و بقول پدر عروس نازدارباشیش روی موکت پاره پاره زندگی کند.
    در خاتمه من میخواهم پیشنهاد بدهم از این به بعد ایشان را رهبر کل جهان بنامند تا حالا که مدیر قبلی نیست تا به نیابت از ایشان جهان را مدیریت کند و روحانی عرضه مدیریت جهان را ندارد ایشان خودشان این مدیریت را ان جام دهند.
    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
    مموتی تو نارمک از همسایه اش گوجه فرنگی ارزون میخرید
    اتل متل توتوله مدیریت جهان ………
    شب و روزتان به خیر ایرانیان خوشبخت
    به امید روزی که هر ایرانی یک جهان را مدیریت کند و رهبر کمی استراحت کند.

     
  21. SHAHRUZ - سید شهروز

    خاطراتی از کردستان

    نقش تحریکات امام جمعه‌ها و نیروهای خودی بر مردم کردستان.

    1- خطبۀ نماز جمعۀ ماموسی … در اوایل دهۀ شصت در یکی از شهرهای کردستان:
    «می‌خواهند مرا تِ رِّ وِ ر بکنند, هَی شی یر, یعنی تِرِ گوورا, برای فارس‌ها ترجمه می‌کنم یعنی گوز بزرگ»
    امام جمعۀ مذکور در پایان همان نماز جمعه ترور شدند.

    2- به یکی از گردان‌های یکی از شهرهای کردستان که من در آنجا حضور داشتم حمله‌ایی توسط آر‌پی‌جی انجام پذیرفت, این حمله بدلیلی فاقد هرگونه تلفات و خسارات بود و به دلیلی قصد بازگویی آن دلیل را ندارم, مدتی بعد حمله‌ایی به یکی از گروهان‌های جوله صورت پذیرفت, جلسه‌ایی سریع در گردان به ریاست معاون گردان تشکیل شد, معاون گردان که از ترک-کردهای روستاهای مابین زنجان-بیجار بود خواهان یک واکنش سخت و جدی در آن جلسه شد, یکی از مسئولان رزمی که از ترک‌های آذربایجان غربی بود پیشنهاد اعزام چند واحد واجد قمپاره (خمپاره) به چند روستای مناطق اطراف گردان گشت, پس از یک شور نام روستاهای نگون‌بخت اعلام گردید.

    قضییه کاملا جدی بود و احتمال هرگونه فاجعه قریب به یقین, فرماندۀ گردان حضور نداشت, و پیشنهاد من تعلیق عملیات تا بازگشت و آگاهی ایشان بود, فرماندۀ گردان به لحاظ فرهنگی فردی نسبتا پیشرفته بود, فوق‌العاده با دل و جرات بود و اصولا هیچگاه مانع از انجام هیچگونه عملیات و طرحی نمیشد ولی با تفکر و برنامه, با حداقل تلفات به نیروهای خودی یا مردم, با فرماندهیِ این فرد گردان ما به یکی از بهترین, پاکیزه‌ترین, پرتحرک‌ترین, و با برنامه‌ترین گردانها مبدل شده بود, من و ایشان رابطۀ بسیار خوبی داشتیم و به دلیل تحصیلاتِ من اکثرا با من مشورت می‌کرد, مواقع زیادی هم به اتاق من می‌آمد, بارها در مورد رفتار خشن و تحریک آمیز معاون گردان به او هشدار داده بودم, می‌پذیرفت ولی به دلیل روحیۀ دمکراتیک و هوش بالا اصولا هیچگاه نیروهای موثر را از دست نمی‌داد و تنها گاهی بصورت غیر مستقیم به دیگران تذکرات محترمانه می‌داد, معاون گردان یک نیروی رزمی ماهر و عالی بود و با تسلط به زبان کردی که در چندین عملیات شاهد بودم نیروهای مخاصم را گیج کرده و به اشتباه می‌کشاند, به عبارتی در حین عملیات دستوراتی به زبان کردی به نیروهای مخاصم می‌داد, چه با بی‌سیم و چه فریاد.

    با اینحال این فرد فاقد روحیۀ انسانی بود و تا کسب آن نیاز به گذراندن جلسات توجیهی زیادی داشت, و چنین چیزی در کردستان وجود نداشت.

    امید من این بود که با مسکوت گذاردن عملیات و بازگشت فرمانده او را از این کار منصرف گردانم, متاسفانه موفق نشدم و نهایتا محدودۀ عملیات به یک روستا کاهش یافت, این روستا مکانی بود که بر طبق گزارشاتِ واحدِ اطلاعات عملیات سپاه دارای بیشترین نیروهای کوموله و دمکرات بود و همچنین آذوقۀ آنان را تامین می‌کرد.

    من همراه آنان نرفتم و برای اینکار هم دلیل قانونی مطابق با سلسله مراتب داشتم, البته در آن موقع چیزی به نام قانون و سلسله مراتب اصولا در سپاه وجود نداشت ولی با همان چند مورد و تبصرۀ نیم‌بند قادر به توجیهاتی میشدیم, تماس‌ها توسط بی‌سیم مشخص کرد که داشتند قمپاره‌ها را در چندین موضع مستقر می‌کردند و منتظر دستور به شلیک مانده بودند, شوربختانه فرمانده تا آخرین لحظه مراجعت نکرد و من هم به قصد کاری روانه شدم.

    دو روز بعد یکی از افراد جوله پرید ترک موتور و گفت برویم چیزی می‌خواهم نشانت دهم.

    آیا می‌دانید “تاپاله” چیست؟ از گذشته‌های دور در مناطق روستایی ایران از جمله کردستان برای سوخت تنور به منظور پخت نان و کرسی در زمستان و اموری از این دست, از مخلوط مدفوع گاو و گوسفند و دیگر احشام با کاه و مواد در دسترس دیگر, ترکیبی به شکل نان سنگک به نام تاپاله ایجاد می‌کردند, در بیرون از خانه‌ها و در تعداد زیادی آنها را روی هم می‌چیدند, و به آن تپاله می‌گویند.

    با موتور روانه شدیم و در راه به من گفت که به همان روستای مورد تهاجم میرویم, زمانیکه به آنجا رسیدیم غوغا و آتشی برپا بود, تمامی تاپاله‌ها می‌سوخت و دود زیادی به هوا بر می‌خواست, اهالی با کاسه و آفتابه مشغول ریختن آب و خاموش نمودن تاپاله‌ها بودند, ولی مگر به این سادگی‌ها بود, از قرار معلوم تا یک هفته موفق به مهار آن نشده بودند.
    توصیۀ من به مقامات و مسئولان و نیروهای سپاه در کردستان به خویشتن‌داری و عدم تحریک مردم است, کردها مردمی با اندیشه و مترقی هستند و چنانچه به کار و حرفه و اقتصاد مشغول شوند کردستان را مبدل به اروپا می‌کنند, شاید آن زمان‌ها نمیدانستم ولی اکنون به این سخن اعتقاد کامل دارم, منطقۀ اقتصادی آزاد بانه هم نشان داد که درصورت دیدن آب شناگرهای ماهری هستند.

    با مرور تجربیات و خاطرات به این نتیجه رسیدم که با خشونت نمی‌توان بر کردها چیرگی یافت, قدرت بدنی بالا, هوش, و تن ندادن به بردگی (حال هر نامی بر آن نهید) مانع اجرای تثبیت و کنترل در کردستان است, اختیار به خودشان سپارید و در حد پایه امکانات برای رشد و ترقی به آنان سپارید, در مدیریت‌های کشور از جمله تهران هم از آنان سود جویید و زمینه‌های اعتماد آنان را فراهم آورید, بایکوتِ آنان را خاتمه بخشید, و نتیجه را با چشم خویش ببینید, اگر هدف اصلاح و پیشرفت دارید.

    به مردم کرد هم پیشنهاد می‌کنم دست از مبارزۀ بی‌خود و بی سود بردارید, استقلال جغرافیایی را کنار گذارید, امروزه فرصت‌های زیادی در زمینه‌های مختلف وجود دارد, ولی میبایست خودتان اثبات کنید که طالب زندگی مرفه و پیشرفت هستید, من منکر اشتباهات و رفتارهای غلط بر شما نیستم بل‌که با چشم خود نظاره‌گر بوده‌ام, ولی خطاهای شما را هم نمیتوانم کتمان کنم, لذا در وهلۀ نخست میبایست اعتماد سیستم را جلب نمایید, برای اینکار از اندیشمندان, دانشمندان, هنرمندان, نویسندگان, روحانیان آگاه و دیگر اقشار فرهنگی استفاده کنید و پشت آنان را خالی نکنید, از تکروی و فرقه‌گرایی بشدت پرهیز کنید.

    اگر قادرید به بنده و تجربیاتم اعتماد کنید که به شما خواهم گفت در این هدف دو ضعف بزرگ در شما دیده‌ام که مانع این مقصد است, یکی کینه‌توزی و دیگری عدم قبول و باور, در مورد مقولۀ دوم کمی توضیح لازم است, من در کردستان با مردم بسیار دم‌خور بودم, شبهای زیادی در منازل آنان بسر برده‌ام, بکرات شاهد بوده‌ام در مقابل سخن جدید و خیرخواهانه و اصولا هر طرحی بشدت ایستادگی می‌کنند, پشت کسی نمی‌ایستند, کسی را باور نمی‌کنند, و در این زمینه تکیه کلام‌های خاص توام با لحن و ادای چهره و دست دارند , “چه ایوشوید؟” یا “ولمان که باوه” یا “های های” یا “مه خود زانم” یا “اووه رای خود ایشیو” و از این دست, اصولا تک رو هستند و حتا در زمان شنیدار حواسشان جای دیگریست, بشدت بی اعتماد هستند, حال هر دلیلی که دارد میبایست بمرور اصلاح شود, و برای اینکه بدانید تا چه حد از ذات شما آگاهم به شما خواهم گفت که یک دلیل این رفتار داشتن طرح و نظرهای شخصی است, هر کسی دریایی از طرح و برنامه است.

    بهرحال باز هم می‌گویم هوش و استعداد و توان کاری و قدرت بدنی و دوری از فسادی که از این قوم من دیده‌ام براحتی قابلیت ایجاد یک اروپا را دارد, چرا باید اینچنین زندگی کنید.

    با ایجاد اعتماد, کنترل اموراتان را در دست گیرید و ار تنش برحذر دارید.
    گوش کن عزیز, نگو نه, دلیل و بهانه نیاور, عمل کن.
    انعطاف, انعطاف, انعطاف.

     
  22. درود بــر ســـرور آزادگــــان

    روزی ز سر کوهی الاغی به هوا خواســــت, ای نـــــــوری
    از بهر طمعِ جو و یونجه, دم و یال بیاراســـت, ای نـــــــوری

    با سجده و رکوع و قنوت و خشیت و فرهنگ و ادب و اخلاق و آیین

     
  23. اهای خدائی که خودت را بر همه چیز این زمانه مسلط میدانی کجاست عدالتت کجاست احقاق حق الناست کجا و چگونه اینهمه بی عدالتی حاکم بر این کشور را که در نقطه نقطه این کشور سلطنتی مثلا نشانه خودت جبران کنی ؟؟؟؟؟؟این چه دینی است که با بی عدالتی و قدرت پرستی و پوشش ان به مردم جفا میکنند این چه دینی است که ابرو میبرند و جان و مال و ناموس انسانها در پرتو ان به خطر می افتد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید به انها که دین را در غرب بوسیدند و با خونشان حاکمان دینی را به دستمال نجاست تبدیل و در فاضلاب انداختند نگریست و انها را جلودار ازادی و عدالت انسانها دانست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر چه همان اتفاق در غرب امروز بشدت در شرق در خال برخاستن است خصوصا در خاورمیانه ای که به نام تو سر میبرند کودک و زن و مرد را اتش میزنند تا حاکم باشند تکفیری و شیعه ایرانی حاکم یهودی حاکم و مسیحی حاکم هیچ فرقی نمیکنند دین نمیتواند مشکلات جوامع را حل کند تا عقل برا ان خاکم نشود

     
  24. با سلام وعرض ادب به نوري زاد عزيز ، اميدوارم از گزند اين حكومت بدور باشي، راستش نوشته هايت بر دل مي نشيند و صداقتي در كلامت هست و دردي در آن كه گاهي وقتا بغض مانع ادامه دادن به خواندنش مي شود، سهم مادران اين ديار چشم به راهي و نگراني و اضطرابه. ترا به خدا هيچ موقع دست از روشنگري نكش و مدام برامان بنويس، اگر روزي يك جمله هم كه شده بنويس. كاش موقعي كه از مادران منتظر نوشتي لينك آهنگ ( بمان مادر در خانه خاموش خود مادر …) داريوش عزيز رو ميگذاشتي. من با اين آهنگ اونو خواندم و هق هق گريستم ،
    راستي قبلنا مي گفتند رحم مادر به اندازه يك قطره از درياي رحم خداست، اما اين روزا باورش سخته، كاش رحم خدا هم به اندازه رحم مادر بود چه دنياي زيبايي مي شد آن موقع، موفق و پيروز باشيد،

     
  25. سلام .ماسال هاست زخمی شده ایم .زخمی خون رفته زخمی بی رمق ای یاربانوشته هایت برروی این زخم نمک می پاشی آگاه ترکه می شویم بیشترمی سوزیم بیشترمی گدازیم خدایادادازاین بی دادخدایادادازاین بی داد.نه می توانم نوشته هایت بخوانم نه می توانم نخوانم این حق من است که بدانم درکشورم چه می گذرداینکه من همراه میلیون هاهم میهنم به کجامی روم به چه سمتی به چه سویی مگرسعدی نفرمودبنی آدم اعضای یک دیگرند.خدایاتوان تحمل اینهمه رنج هموطنانم راعنایت کن خدایااستقامتان عطاکن خدایاتوپناه بی پناهانی خدایاخدایاخدایا…

     
  26. جناب نوري زاد گرامي . با درود و عرض ادب .
    سعي بسيار كردم تا توصيه شما را عمل نموده وموجز نويسي كنم اما ، با اين كه بسياري از ايراداتي كه به نگارنده وارد شده بود بي پاسخ ماند ، بازهم نوشته به دليل اهميت نقد ِ نقاد طولاني گرديد.
    اين زياده نويسي را برمن ببخشيد و اگر لازم ديديد يا فرصت خواندن نداشتيد، آن را حذف ، كم ، يا اصلاح نماييد.
    با سپاس از شما و ديگر خوانندگاني كه درخواندن اين متن طولاني شكيبايي به خرج مي دهيد.

    دوست گرامي جناب سيد ابوالفضل .
    درود برشما و ديگر خوانندگان محترم.
    « آیا برای افشاندن بذر امید نیاز به ناسیونالیسم ایرانی داریم؟ » را خواندم ؛ و روزها مردد بودم كه پاسخ بدهم يا سكوت كنم.
    ازيك سو پاسخ به انتقادات شما اين احتمال را مي داد كه خداي ناكرده ، بحث ما تبديل به جدلي ِ بي ثمر گردد؛ و از سويي ديگر، ممكن بود ، عدم پاسخگويي ، حمل بر بي ادبي اينجانب شود.
    سرانجام و پس از كشمكش بسيار ، شق دوم به دليل ادب يا خودنمايي ، كه خود نيز نمي دانم كدام است غالب شد ؛ و تصميم گرفتم نقد حضرتعالي را به روش خودتان در دو بخش پاسخ بدهم . اميدوارم نوشته ام سبب رنجش خاطر نگردد و فرض را براين بگذاريد كه هدف از پاسخ عرض ادب است نه مجادله.
    دوست عزيز.
    درباره ايرادي كه برمن گرفته ايد و زانو زدن اقوام و ملل را در پيشگاه بيگانگان به نقد كشيده ايد مي پرسم :
    آيا سخني بي جا گفته ام ؟ مگر مللي چون مصر و سوريه ، فرهنگ عرب را جايگزين فرهنگ خود نكرده اند ؟ اگر سخنم بي جاست بفرماييد كه كدام رسم و سنت مصري يا سورياني به جا مانده كه ياراي هماوردي با رسوم و آداب اعراب غالب را داشته باشد؟ مثلا دربرابر اعياد اسلامي مثل قربان ، چيزي چون نوروز برايشان بجا مانده است؟ آيا امروز ، جزاندكي حاشيه نشين توان گفتن چند واژه كهن مصري را دارند؟ يا همانطور كه ايرانيان آتش را در قالب شمع نذري به معابد و زيارتگاه برده اند ، آنها نيز آمون را تغيير شكل داده و درمساجد و معابدشان مي پرستند؟
    سخن برسر برتري يا كهتري فرد يا افراد نيست . سخن براين است به دلايلي كه بازگويي اش سبب خستگي خوانندگان خواهد شد ، كس يا كساني بنا به شرايط خاص دركاري پايداري مي كنند و ديگران، بنا به شرايط حاكم ، توان اين كار را ندارند. نمونه ي آن درجنگ جهاني دوم و عملكرد فرانسوي ها و انگليسي هاست. فرانسوي از انگليسي برتريا بدتر نبودند ، بل درآن زمان ، به دليل زمامداران و شرايط فرهنگي و جغرافيايي متفاوت، يكي به اشغال آلمان درآمد و ديگري با پيوستن به متفقين ؛ متحدين را ازپاي درآورد.
    بيان اين مطلب نشانگر برتري نژاد انگلوساكسون و كهتري گل ها نيست. بيان يك واقعيت تاريخي است كه مي تواند سبب درس گرفتن ما باشد.
    من با شما هم عقيده ام كه فرموده ايد :« … درست است که ملت ها با هم تفاوت هایی دارند . اما هرگز این تفاوت ها به مفهوم برتری یک ملت ، در قیاس با سایر ملل نمی تواند باشد …»
    و باز، درباره تاثير گيري افراد و ملل ازيكديگرنيز با شما هم رايم ؛ با اين تفاوت كه ، اگر كس يا كساني فرهنگي بدتر از ما داشتند ، سعي كنيم آن فرهنگ را از خود برانيم ؛ و اگر بنا به دلايلي ، ناچار به استفاده از آن فرهنگ شديم ، عقل حكم مي كند تا دراولين فرصت دست به پالايش فرهنگي زده ، و فرهنگ برتر را بي توجه به اين كه از كجا آمده ، جايگزين فرهنگ بدتر كنيم و دراين راستا ، تحت تاثير قوميت و مليت و اصل و نسب قرار نگيريم و نگوييم چون اين فرهنگ از اجداد من به ارث رسيده پس بايد ماندگار شود و آن فرهنگ ، چون از بيگانگان است بايد نابود گردد . كاري كه امروز حكومت و برخي ازمردم مي كنند.
    درباره ي جنگ و آدم كشي ها نيز با شما هم رايم . شك نيست كه اقوام و ملل با هم سردشمني ندارند و اين حكام هستد كه براي جاه و مال، مردم را به جنگ وامي دارند. تفاوت اين ناچيز دراين عقيده ، با حضرت عالي ، احتمالا دراين است كه نگارنده حكام را دوگروه مي داند و شما، حكام را تنها حاكمين سياسي مي پنداريد.
    خيال من براين است كه حكام سياسي ِ بد ، اگر چه خطرناك و گزنده هستند اما به اندازه حاكميني كه بد فكر و كژانديشيند و با همين تفكر فرهنگ ملتي را مي سازند خطرناك و زيان آور نمي باشند. حكام سياسي سالي و دهه اي ياسده اي مي آيند و درنهايت مي روند ؛ اما حكام فرهنگي و فكري سده ها و هزاره ها مي مانند و اين بسيار وحشتناك تراز آن است كه سالي يا ده اي بيايند و بروند. توجه بفرماييد كه از دو هزار سال پيش چند حاكم سياسي درايران آمده و چند حاكم فكري؟
    حكام سياسي آنقدر زياد بوده اند كه شمارش شان سخت است اما حكام فكري ؛ دو مورد بوده اند (مشروط براين كه چون مزدكيان و مانوي ها را كه نه خيلي طرفدار داشتند و نه خيلي پايدار مانند به حساب نياوريم) ؛ و دو حاكم بزرگ فكري برمردم حكومت كرده اند . زرتشت و محمد.
    چيزي درحدود هزار سال زرتشت فرمانرواي فكر و فرهنگ مردم ايران بوده و چيزي درحدود هزارو چند سد سال محمد برتخت فرمانروايي فكر مردم تكيه زده است.
    مهم نيست كه چه كسي فرمانرواست . مهم اين است كه تاثيراو برمردم چيست . چه فرقي دارد كه شاه يا امام فرمانرواي مردم باشد. مگر تاج و عمامه است كه فرمان مي راند. مهم اين است كه اين تاج يا آن عمامه برسركيست و درون آن سر چيست .
    حكومت هاي سياسي ،‌ با يك انقلاب ، با يك كودتا ،‌ با يك راي گيري قابل تعويض اند ، اما حكومت هاي فكري چنين نيستند . سال ها و ده ها و سده ها وقت مي خواهد تا فكر و باور ملتي عوض شود . به همين دليل است كه بنده اعتقاد دارم مهم نوع فكر حاكم است نه شخص حاكم. و دراين راستا ، تنها حكومت هاي سياسي نيستند كه مردم را به جنگ مي كشانند . حكومت هاي فكري بيشتر از سياسي ها در ايجاد جنگ و صلح دخيل اند. واينجاست كه شايد ما با هم اختلاف ِ نظر داشته باشيم.
    دوست گرانقدر. من نيز مانند شما معتقد به اين هستم كه گاه ، بودن برخي اشغالگران بهتراز نبودن آنهاست .
    شما فرموده ايد : « … کشوری مانند افغانستان که از نظر فرهنگی شاید بسیار عقب مانده تر از کشور آمریکا است، متعاقب تهاجم امریکائیان، از آن ها تاثیر بپذیرد، آیا این تاثیر پذیری، در جهت تعالی افغان ها نخواهد بود ؟»
    حضور برخي فرهنگ ها حتي به زور ، سبب بالندگي و رشد برخي جوامع مي شود . اما ،‌ آيا مي توان ايران ساساني را چيزي مثل افغانستان دانست و اعراب مهاجم را درحدود امريكايي هاي امروزي ؟ اگر شما مي توانيد ملت ايران را در زمان هجوم اعراب درحد افغانستان امروز بدانيد ، من نمي توانم. برعكس ، من چه اعراب و چه مغول ها را در زمان حمله به ايران ، ازنظر فرهنگي بسيار ضعيف تر از ايرانيان آن روز مي دانم . حال يا تاريخ را به اشتباه خوانده ام و يا …
    فرموده ايد : «‌ این که ما ایرانی هستیم آیا دلیلی می شود بر این که خود را تافته ی جدا بافته بدانیم ؟ این که ما توانسته ایم که زبان خودمان را تاحدودی (تاکید می کنم تاحدودی) حفظ کنیم و مثلا مصریان نتوانسته اند دلیلی است که ما برتر از دیگران هستیم ؟»
    من هرگز اين منظور را نداشته ام و اگر در نوشته هايم چيزي درتاييد اين امر ديده ايد يا برداشتي چنين كرده ايد به دليل ناتواني قلم من است . آنچه مورد نظر نگارنده بوده و هست اين است كه ما چه درگذشته و چه حال ، مورد تهاجم فرهنگي قرار گرفته ايم كه اگر چه داعيه برتري و مهتري دارد اما درحد فرهنگ ملل پيشرفته ي ديروز و امروز ، ازجمله فرهنگ آن روز ايران نبوده است.
    درباره ي زبان نيز منظور اين بود كه ما چندان بي توشه نيستيم كه ناچار باشيم تا اين حد كه امروز مي بينيم خود را وامدار ديگران بدانيم . شك نيست كه زبان ما آميخته ايست از زبان هاي ديگر؛ و زبان هاي ديگر نيز مانند ما ، واژه هايي از ديگران و ازجمله زبان پارسي گرفته اند. اما نگاه كنيد به كساني كه تهران را طهران ، بليت را بليط مي نويسند و با دريغ بسيار ، دستور زبان فارسي را عربي مي خوانند و مي گويند.
    به باور شما درست است كه ما تا جايي در ديگران تحليل رويم كه چون در زبان اعراب پ نيست و آنها توان گفتن پارسي را ندارند ما بر روي كتب درسي ، برنام استان ، برنام دريا ، و درديگر جاها ، به جاي پارسي بنويسم و بخوانيم فارسي؟
    شما بگوييد . آيا درست است فرزندانمان را به نامي بخوانيم كه معني آن مشكل آفرين است ؟ درست است كه به دختري كه تازه به دنيا آمده نام مادر كلثوم بدهيم . به پسري كه تازه متولد شده نام پدر فضل بدهيم . نام فرزندانمان را شتركـُش بگذاريم . يا يا يا ؟ شك نيست كه تعداد زيادي از واژگان نوشته ام عربي است اما ، چون امروز ناچار به استفاده از زبان عرب يا انگليسي هستم بايد از كوشش براي استفاد از واژگان بهتر پرهيزكنم؟
    اگرچه خط موجود عربي نيست ، و مانند بسياري آثارفرهنگي ديگر؛ ساخته ملت و فرهنگ ديگري است كه اعراب نام خود را برآن گذاشته اند .
    دوست عزيز. من با اعراب سرجنگ ندارم . من اعراب را همان اندازه دوست دارم كه ايراني و فرانسوي و امريكايي و افريقايي را . من به فرهنگي كه سبب رخوت و ركود مي گردد مي تازم. شايد در بيان انديشه هايم ناتوان باشم اما منظورم كشيدن خط بطلان برفرهنگي است كه افراد زميني را منصب هاي آسماني داده واگر چه هزار دليل و برهان بياوري كه آنها نيز چون ماهستند بازهم مي گويد كه : ‌نه اينان امام اند و پيامبر؛ و گل سرسبد خلقت. و سلام الله و صلوات الله.

    فرموده ايد : «‌ فرض کنیم که “نوروز” نماد فرهنگ ایرانی باشد و یا حداقل یکی ازمهمترین آن ها . همه می دانیم که تا چه اندازه این آئین ایرانی ، با اسلام ، امیخته شده است . »
    شما را به انصاف دعوت مي كنم و خواهشمندم منصفانه بفرماييد كه فرهنگ ديني ، تا چه اندازه سعي در نابود كردن نوروز و ديگرجشن هاي ايرانيان كرده است . شما يا مايل به مطالعه تاريخ ملي نيستيد و يا به دليلي چشم برحقايق تاريخي بسته ايد . آيا براستي نمي دانيد كه ايرانيان چه جشن هايي داشته اند؟ و چه جشن هايي برايشان مانده است؟ مگر لشكرفرهنگي اسلام كم برعليه همين نوروز حمله كرد و مگر كم كوشيد تا اين جشن را با اعياد قربان وقديرعوض كند؟‌ خوب است كه مقداري از آن را خودتان شاهد بوده ايد. اسلام ميلي به بودن فرهنگ ملل ديگرندارد و همانطور كه به تجربه دريافته ايد بسيار انحصار طلب تشريف دارد؛ اما گاه زورش نمي رسد . چنان كه اگر به فرمان اسلام باشد ، زنان به گونه اي ديگر زندگي خواهند كرد اما چون نمي تواند زن را دراين جامعه ، چنان كه اخوان المسلمين مي خواهند به بند بكشد ، براي خالي نبودن عريضه سخن از تفاهم و توافق مي گويد. جشن نوروز نيز از اين دسته است . نتوانستند و نمي توانند؛ وگرنه ريشه اين جشن را مثل جشن سده ، فروردينگان ، ارديبهشتگان، خرداد گان ، تيرگان ، امرداد گان ، شهريورگان ، مهرگان ، ووو از بين مي بردند.
    به عملكرد شيوخ اسلام در باره نوروز توجه كنيد و بعد بفرماييد كه اسلام است كه اين آيين را پذيرا شده ؛ يا ايرانيان هستند كه اسلام را وادار به تحمل نوروز كرده اند. به عنوان مثال و مشتي از خروار، ديروز ، امام محمد غزالي فرموده اند : « …نوروز و سده ، اظهار شعار گبران است و حرام ؛ و بايد مندرس شود و كسي نامي ازآن نبرد.» و امروز ، حضرت آيت الله ابوالقاسم خزعلي اظهار اميدواري مي كنند كه عيد غدير جاي نوروز را بگيرد. اين درحالي است كه اگر شرط انصاف را به جاي بياوريم زيبايي و كارآيي اين جشن، با عيد قربان كه مي توان به آن عيد كشتار گفت ، و عيد غدير كه اگر به آن عيد تفرقه و انفكاك بگوييم كار نابجايي نكرده ايم ، قابل مقايسه نيست.
    منصفانه نيست اگربصرف گذاشتن قرآن درسفره هفت سين و رفتن به گور مردگان ِ تقديس شده و خواندن دعاي ساعت تحويل ، بگوييم اين آيين با اسلام آميخته شده است . باوربفرماييد كه اگر اين ها نبود ، يعني اگر جز اين كرده بودند ، دوستداران فرهنگ عرب تا به حال اين رسم زيبا را چون بسياري از رسوم ديگر نابود مي نمودند.
    چون بامداد سخن (جناب برديا استقامت ) لطف كرده و درباره نماد و آرش و البرزپاسخ داده اند از پاسخگويي دوباره پرهيزمي كنم.
    و اما، اين كه فرموده ايد :‌« … به مدد توسعه ی دانش و خردمندی ، انسان در حال روفتن مداوم جهل و خرافه است…»
    بسيار سخن بجايي است اما ، چه درگذشته و چه درحال ، عواملي سد راه اين روفتن شده اند وتا زماني كه سد ها برداشته نشوند روفت و روبي انجام نخواهد شد ؛ چون ماشين عقل و خرد در برابر سد ها و سنگ هاي گراني كه در سر راهش مي گذارند ازكار مي ايستد.
    آن سد و سنگ ها ، تفكرات غيرمتعقلانه ايست كه هرروز يكي از متوليان خرافه ، به شكل و شمايل جديد پاسدارشان مي شود. متولياني كه داعيه نوكردن چيزكهنه و فرسوده را دارند و خيال مي كنند كه با تعويض و رنگ كاري نقش ايوان ، مي توانند بنايي را كه از پاي بست ويران است ؛ نگهدارند. و با درد و دريغ بسيار، توده مردم نيز كه بيشتر با ظاهر، و رنگ ، و صدا كار دارند حرف آنها را باوركرده اند واز تغيير و نوسازي فرهنگ ، خود داري مي كنند.
    فرموده ايد :‌‌« … برای افشاندن “امید” ، نیازی به دیدگاه های ناصحیح برتری نژادی وجود ندارد .»
    دوست عزيز. من داوري را به شما وامي گذارم . خودتان قضاوت كنيد كه چه كسي معتقد به برتري نژادي است. من يا كساني كه اگر چه هيچ دليل و برهاني برعظمت و بزرگي قديسان ندارند بازهم آنان را تافته ي جدا بافته خلقت مي دانند و حتي در وادي تحقيق نيز ازآنان با عنوان هاي ( ع ) عليه السلام و ( ص)‌صلوات الله عليه … ياد مي كنند. من كجا بابك ، يا فردوسي ، يا پورداذبه را با عنوان هاي تقديس شده ياد كرده ام . اگر عناويني چون ( ع )‌ عليه السلام به دليل شجاعتي است كه حسين ازخود نشان داده ، آيا اين عنوان شايسته بابك نيست ؟ مگر حسين براي رسيدن به حكومت قيام نكرد و مگر حكومت آن زمان ، جز عربستان شامل كشورهايي نبود كه به اشغال مهاجمان درآمده بود ؟
    حال بفرماييد بابك براي چه قيام كرد ؟ بابك براي دفاع از كشورش برخواست . خود بگوييد كه كاريك مدافع ارزشمند تر است يا كاريك مهاجم ؟ و بعد ، بفرماييد حسين را چگونه كشتند و بابك را چگونه ؟ آيا حسين را زنده زنده تكه تكه كردند يا درميدان جنگ مثل يك جنگجو كشتند ؟ اما بابك را چه ؟
    اگر شجاعت و پايمردي ملاك است بازهم بايد براي بابك (‌ ع)‌ عليه السلام گفت و نه براي حسين ؛ يا حداقل براي هردو بايد گفت . اما ، آيا شما ، يا من يا ديگري به همان اندازه كه براي حسين احترام قائليم بابك را نيز محترم مي شماريم؟
    مگر كم بوده اند كساني كه در راه عقايد خود شكنجه شده يا به قتل رسيده اند ؟ مگر شهداي كهريزك ، هزار بار سخت تر از حسين و امثالهم جان ندادند ؟ اگر حسين براي تصرف حكومت جنگيد اين ها كه خيال حاكم شدن نداشتند و تنها و تنها براي آزادي مي جنگيدند . چرا براي اين ها سلام الله نمي گوييد ؟ منصف باشيد و بدون تعصب و تاثير از تلقيناتي كه درجان ما ريخته اند بگوييد . آيا اين ها آزاد منش تر بودند يا حسين ؟ اين ها بيشتر عذاب كشيدند يا حسين ؟ اين ها جوان تر بودند يا حسين ؟ اين ها سخن و هدفشان انساني تر بود يا حسين ؟ اين ها بيشترخون ريختند يا حسين ؟ اين ها صلح طلب تر بودند يا حسين؟ اگر اسير عادات و تلقينات نيستيم چرا براي اين ها سلام الله نمي گوييم ؟
    مگرجز اين است كه حسين چون ازتبار محمد است سلام الله اش مي گويند ؟‌ حال شما بفرماييد چه كسي معتقد به برتري نژادي است ؟
    البته اين محدود به حسين و بابك و ستاربهشتي و شهداي كهريزك و امثالهم نمي شود . مي توان از اين دست و درارتباط با مسائل مختلف مثل دانش ، آزادي ، خرد و غيره و غيره سد ها مثال آورد ؛ و حسن و صلح او را درسياست با گاندي ؛ علي و علم او را با ابن سينا ؛‌ فاطمه و عظمت اش را با مادام كوري و مادر ترزا و و و قياس گرفت و ثابت كرد كه عنوان هاي سيادت و برتري و عليه السلام ها و صلوات الله عليه ها به دليل برتري نژادي بوجود آمده نه برتري فكري و عملي .
    درهمين جا ، شما را به سخنان يكي از بزرگترين علماي حاضر شيعه ( آيت الله العظمي وحيد خراساني ، درجزوه اي به نام « درآستانه ي مصيبت عظمي – نشر مدرسه ي الاامام باقرالعلوم ) ارجاع مي دهم و به قضاوت مي طلبم تا خود بگوييد آيا كسي كه از بابك و فردوسي و امثالهم به نيكي ياد مي كند نژاد پرست است يا كسي كه مي گويد :‌
    « … تاج سلاطين كجا و افسر سلام ناموس خدا بر سر ذريه زهرا كجا …( ص 36)
    آنكس كه « اول ماخلق »‌و «‌افضل من نطق» است و اسم الله الاغظم در اسماء حسني ، ومثل الله الاعلي في الامثال العليا است ، او را تافته ي بافته از وجود خود دانسته و…( ص10)
    اوست كه همسر و مادر دوازه رئيس ( ؟!!!) از اولاد اسماعيل است كه خداوند در باب هفدهم در سِفرتكوين تورات به حضرت ابراهيم خبر داد .( ص11)
    اوست كه درمكاشفات يوحنا علامتي است عظيم كه در آسمان ظاهر شده …( 12)
    اوست كه رسول خدا صلوات الله و سلام عليه در شب معراج ديد كه بر در بهشت نوشته شده است : « فاطمةُ خيرة الله … چون در مستقر رحمت حق قرار گيرد ، انبيا يكسر به زيارت او بيايند… ( ص13)
    شدت نورانيت علم و ايمان آن حضرت به حدي است كه شعاع نور به سكان ملاء اعلي مي رسد… ( ص 18)
    … نگاهي به آسمان كرد و گفت: پروردگارا !‌ من خدمتكار دختر پيغمبر توام . دلوي از آب بهشت فرود آمد ، از آن نوشيد ، تا هفت سال گرسنگي و تشنگي را احساس نكرد( ص20)
    منادي ندا مي كند ، چشم هايتان را بپوشيد و سرهايتان را خم كنيد ، تا فاطمه دختر محمد صلوات الله و السلام وعليك از صراط بگذرد.( ص 26)
    مبادا سيدي به مقامي برسد و در قلمرو مقام و منصب او در احقاق حق آن حضرت كوتاهي بشود ! كه احقاق حق او احياي امر امامت ائمه هدي است … (‌ 37 ص) »
    آنچه به عرض رسيد مثقالي از خروار و اندكي از بسياري است كه درباب ِ فقط فاطمه ، نوشته شده و گفته مي شود . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
    من ازشما خواهش مي كنم كه ازسخنم سوء برداشت نفرماييد و خيال نكنيد كه منظورم فردي خاص مي باشد . منظور فرهنگ حاكمي است كه ما از آن پاسداري مي كنيم.


     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

91 queries in 2357 seconds.