سر تیتر خبرها
آثارهنری نوری زاد در زندان( شعارها و زیرپیراهنی ها)

آثارهنری نوری زاد در زندان( شعارها و زیرپیراهنی ها)

هشت: شعارها و زیرپیراهنی ها

درهمان روزهای نخست زندان، بخاطرفحش های ناموسی وضرب وشتم توسط دو بازجوی اطلاعات، من بشکلی ناخواسته به یک اعتصاب همه جانبه فروشدم. جوری که نه تلفن می زدم نه به هواخوری وملاقات می رفتم ، ونه حتی تقاضایی می کردم و سخنی می گفتم. غذا هم گاهی می گرفتم و گاهی رد می کردم. زمان گذشت و یک چهارماهی ازاین اعتصاب خودساخته وخودخواسته سپری شد. بی آنکه دراین چهارماه خانواده ام بدانند من کجا هستم وچه بر سرم آمده. داستان بی خبری رسانه ای شده بود و بازجوها به دست وپا افتادند. هرچه بازجواصرار می کرد که بیا یک زنگی به خانه ات بزن، می گفتم: نه. چرا باید زنگ بزنم؟ خانواده ای که شماها اینجور به فحشش می گیرید، لابد ارزش ندارد. بعد از آنکه دانستم تیراعتصابم به قلب حریف خورده و او را از پای درآورده، دردومین روز فروردین سال 89 تصمیم گرفتم با یک تماس تلفنی به آن اعتصاب پایان بدهم. طعم آن تلفن همیشه با من است. بعدها شنیدم بوده و هستند زندانیانی که یک سال و دوسال و پنج سال در زندان بوده اند واجازه ی یک تلفن نیز به آنها داده نشده.

 یک ماه بعد از این تلفن، پذیرفتم که ملاقات هفتگی نیز داشته باشم. دوران تلخ بازجویی های قرون وسطایی سپری شده بود ومن باید هم خود سرپا می ماندم و هم به خانواده ی خود انرژی می دادم. ناگهان چیزی بخاطرم خطورکرد. که بیا و برزیرپیراهنی ات چیزی بنویس و دورازچشم مراقبان آن را نشان خانواده ات بده. نخستین جمله ای که نوشتم این بود: همه ی شما را دوست دارم. وبعد: ” یه عالمه ” راهم بدان افزودم. لباس زندان پوشش مناسبی بود که من با گشودن دکمه های عمودی آن وبا کنارزدن یک نیمه اش، می توانستم نوشته ی زیرپیراهن را درملاقات کابینی نشان عزیزانم بدهم.

 روزملاقات فرارسید ومن می دانستم که این تک جمله شورفراوانی هم درخودم هم درخانواده ام و هم دردیگرخانواده ها ایجاد می کند. بنحوی که خنده ها بالا گرفت ودیگرخانواده ها نیزمی آمدند و با اشاره ازمن می خواستند که نوشته ی روی زیرپیراهنی را نشانشان بدهم. مراقبان پشت سرما بودند ونمی دیدند که من درحین صحبت با تلفن چه می کنم. هفته ی بعد این جمله را نوشتم: پرواز درقفس نمی گنجد. وآن را داخل قفسی که نقاشی کرده بودم گذاردم. یکی دوپرنده هم کشیدم. یکی بیرون قفس و یکی دوتا داخل.

داستان دروغگویی های احمدی نژاد عالمگیرشده بود. شعارهفته ی بعد را بهمین دروغگویی اختصاص دادم: به امید روزی که نه مردم دروغ بگویند نه رییس جمهورها. زیرپیراهنی ها تمام شد. حالا چه بکنم؟ بنظرم رسید که برپشت آنها هم بنویسم و زیرپیراهنی ها را پشت و رو بپوشم. بله، این شدنی بود. هفته ی بعد نوشتم: فقط احمقها بهاررا دوست ندارند. ویک “آزادی ” هم بدان افزودم. جمله ی نهایی این شد: فقط احمقها بهار آزادی را دوست ندارند. هفته ی بعد نوشتم: صبح درراه است. ویک دستی را نقاشی کردم که دوانگشتش را به نشانه ی پیروزی گشوده است. درراه بازگشت به سلولها، همین نوشته ها را مخفیانه به سایرزندانیان نشان می دادم. همین که می دیدم لبخندی به لبشان می دود برایم کافی بود.

 تاریخ این نوشته ها: بهار89

محمد نوری زاد 

هجدهم آبانماه نود و دو – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

7 نظر

  1. به به چقدر خاطره انگیز و امید بخش

     
  2. استوار وشاد باشید.بمب روحیه وامید هستید استاد.همین که باتمام فشارهاوتهدید ها بر راه خود راسخ وبایدار هستیدموجب دلگرمی ما میشود که صدایمان به جایی نمیرسد..صدای ما شمایید.مواظب خودتان باشید..ارادتمند..ازشهردزفول

     
  3. سلام خراسان جنوبی هم تشریف بیارید

     
  4. محمد مهدوی فر

    سلام لطفا اصلاح کن : بهمین دروغگویی اختصاص دادم ، را بنویس به همین دروغگویی اختصاص دادم .

     
  5. سلام .چه روزهای دشواری .فحش برآن کسانی که ازانسانیت تهی شده اند.درودوتحیت برشمابرای همیشه تاریخ .برای سال های دورآینده سال هایی که شعورتوده های مردم بزرگ شود.درودبرشمابرای افکاربزرگتان برای سعه صدرتان . درودبه مقدار ثانیه هایی که درزندان بوده ای به امیدآزادی همه دربندانی که برای بیانشان دربندند.ف ح ش به شماوخانواده ات نمی چسبد

     
  6. با سلام خدمت اقای نوری زاد
    خلاصه میگم. خوشحالم از اینکه سلامت هستید و در کنار خانواده .نوشته ها تونو دنبال میکنم. مثل خیلیها برای منم جای سوال بود از این همه تفاوت در برخورد با شما و دیگر منتقدین. به شما اسرار میکنن که با خانواده تماس بگیرید و به دیگران یک سال و دو سال اجازه نمیدن و خیلی تفاوت ها !!!!! . خیلی بهش فکر کردم و جوابی که به ذهن من میرسه اینه که شما سالیان درازی جزو خودشون بودین (سیستم )و یه روزی و یه جایی (شایدم روز ها وجاهایی )کاری براشون انجام دادین (دانسته یا ندانسته ) که همون کار (خدمت ) جلو چشمشونو گرفته که حالا به پاس همون کار با شما مهربون تر برخورد میکنن واحتمالا امید دارن که باز تغییر مسیر بدین. برید به گذشتتون فکر کنیید اگه پیداش کردین، چه انجام اون کار دانسته بود و چه ندانسته ( که احتمالش ضعیفه ) برا مردم توضیح بدید و ازشون طلب بخشش کنید . مطمئن باشین مردم میبخشن
    موفق باشید

     
  7. نفهمیدند چه کسی را از دست دادند اماّ ما قدر شما را می شناسیم خیلی دوستتون دارم شما انسانیّت را معنا بخشیدید

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 1894 seconds.