سر تیتر خبرها
نامه ی یک بسیجی به نوری زاد

نامه ی یک بسیجی به نوری زاد

اشاره:

من دربخش دیدگاههای سایت خود  اکسیژن نابی از برازندگی ها را دریافت و رایحه ای از همزیستی را استشمام می کنم. دراین بخش، من با نظرات خوانندگان سایت به آسمانی از خرد، و به کهکشانی از ادب فرو می شوم و دراقیانوسی از شوق وامید تن می شویم. دراین بخش، هرسخن با هرمحتوایی که دارد – اگرچه تند و تلخ – محملی است که مرا ازهرکجا برمی گیرد و درکنار هموطنانم – درهرکجا – برزمین می نهد، تا از فهم و عنایت و راهنمایی و محبت و درخشندگی هایشان ارتزاق کنم. گاه درمیان این نظرات، به نوشته هایی برمی خورم که از اصل نوشته ی من برتر و پرمایه تر و فهیمانه ترند ومن شخصاً از مطالعه ی آنها شربتی گوارا بر می آورم و لاجرعه سرمی کشم.  یکی از دیدگاهها ( کامنت ها) یی که اخیراً برای نامه ی بیست ونهم ارسال شده، برای من بسیار شیرین و گواراست و من با مطالعه ی آن به نوشانوشی از نوشیدنی های انسانی توفیق یافتم. با انتشار مستقل این کامنت – بی آنکه حرفی ازآن را جابجا کرده باشم –  خواستم شما نیز دراین نوشانوش سهیم باشید.

محمد نوری زاد 

بیستم مهرماه نود ودو – تهران

——————————-

سلام نوری زاد جان
بخدا من یکی ازهمین بسیجیا هستم که همه جا هستن با لباس وچفیه وریش وانگشترویه چن تا دعای پرس شده ویه جانماز کوچیک و یه تسبیح ویه دهن باز برا فحش دادن ویه مشت ولگد واسه زدن و یه پایگاه واسه پاتوق کردن و حرف زدن وحرف زدن وحرف زدن ویا علی گفتن

نوری زاد می دونی برا ماها ممنوع کردن به سایت تو وآدمایی مثل تو سربزنیم؟ من اول رفتم تو فیس بوکت بعد اومدم اینجا راستش اینجا بیشتربه دلم نشست تو فیس بوکت آدمای اونورآبی بیشترن اما اینجا یه آرامشی هست که من دوسش دارم قبلن هم اومدم توسایتت شبا که همه می خوابیدن تو پایگاه می اومدم توسایتت یه چرخ می زدم می رفتم . این نامه ۲۹ یکی ازبچه ها خونده بود بمن گفت یواشکی بخون. راستش من خیلی ازیت شدم وقتی خوندمش می دونی چرا؟ واسهاین که تومستقیم مته روگذاشتی جایی که ماها ازاونجا نور می خوریم وبقول رفیقت آوینی نور می نوشیم. بهت نگم که خوندن نامه هات به آقا برا ماها خیلی سخته. چون آقا برا ما یعنی همه چی. یعنی نفس. یعنی زمین یعنی آسمون یعنی امروز یعنی فردا یعنی تجسم عمل صالح وعبد صالح. وقتی تو یک چنین تجسمی رو نابود می کنی ماها بهم می ریزیم و تعادلمونو ازدست می دیم.

من سراین نامه خیلی به خودم کل کل کردم که هرطورهست تا آخرش بخون برو جلو هرچیم ازیت می شه عیب نداره نوری زاد تند می نویسه اما غلط نمی نویسه. خلاصه با هرجون کندنی بود خوندمش. یه نفس راحت کشیدم بخودم گفتم ازکجاش بدت اومد ازکجاش خوشت اومد؟ ببین نوری زاد اگه من دارم اینجوری باهات حرف می زنم خیال نکن باقی بسیجیا همینجورند دستشون بیفتی خرخرتو می جون حالیت شد؟ حساب منو با بقیه یکی نکن داشتم می گفتم ازکجاش خوشم اومد ازکجاش بدم اومد. توی این نامه نوری زاد تو نفس منو گرفتی. نگفتم آقا برای ما یعنی نفس؟ تو نفس منو گرفتی نمی دونی چطو دویدم ودویدم تا رسیدم ته نامه. اما یه جاش به دلم نشست وهمونجاشم هست که یه کم آرومم کرد و منو تشویق کرد برم یه جا دور ازچشم و بیام توسایتت و برات بنویسم که یه وقت فکر نکنی بسیجیا همه شون کله خرن یا حالی شون نیس یا بی سوادن دستخط ندارن. بذا بگم ازکجاش خوشم اومد:

سه: جناب عقل می گوید: هرمسئولی درقبال مسئولیتی که دارد باید پاسخگوی مردم وقانون باشد. وشما آقا با اعتنا به اینهمه مسئولیتی که تصورش نیزازعهده ی همچو منی خارج است، مطلقاً پاسخگوی مسئولیت های متعدد خود نبوده ونیستید. من پیشنهاد می کنم نرم نرم درمصاحبه های مردمی شرکت کنید. وبه پرسشهای کهنه شده وصریح و درگلو مانده ی مردم پاسخ بگویید. می دانم که ورود به این عرصه کمی دشواراست. چرا؟ چون با هرپرسش، وباهرپاسخ، وباهرپذیرش مسئولیت، وبا هرخطایی که برمی شمرید، وباهرپوزشی که برزبان می آورید، شما کم کم مردم وحقوقشان را باورمی کنید. واین البته برای شما واطرافیانتان نگران کننده وآرامش روب است. شما اما به این نگرانی تن درندهید. محکم براین اراده قرارگیرید که: باید به پرسش های بحق مردم پاسخ گفت ومسئولیت ها را پذیرفت ودرصورت لزوم پوزش خواست. این را جناب عقل می گوید. وبعد، صورت به نسیم شادمانیِ مردم بسپرید تا برای نخستین بارلذت درکنارمردم بودن را نوش جان کنید.

اینجای نامت بدلم نشست یعنی راستش بخودم گفتم چرا آقا تاحالا ننشسته جواب بده کم مسولیت نداره
ببخش اگه من تو دلم فحش های بد بد بهت دادم
ببخش اگه یه وقتایی زن وبچه تو فحش دادم
ببخش اگه فکرمی کردم تویه منافقی
ببخش اگه فکرمی کردم دشمن ترازتو خودتی
ببخش اگه پشت سرت تا تونستم بد گفتم با فحش های خیلی بد
ببخش منو نوری زاد
ببخش منو نوری زاد
من آدمای زیادی رو دیدم دور و ور خودم از پاچه خوار تا ریاکار با یه وجب ریش ویه وجب پینه روی پیشونی که هی آقا آقا می کنن و اون پشت مشت ها هزار کارخلاف می کنن خواستم بگم امروز که نامه ۲۹ را خوندم دیدم دیگه ازت بدم نمیاد بعد هرمطلب یه بند فحشت می دادم اما امروز نتونستم فحشت بدم
منوببخش نوری زاد
بخاطراین که دیرشناختمت
منوببخش نوری زاد
بخاطرچندتا لگدی که تونمایشگاه مطبوعات بهت زدم
منوببخش نوری زاد که دوبار توهممون نمایشگاه بهت تف انداختم توصورتت ازپشت سروقتی می بردنت بیرون
منوببخش نوری زاد

———————–

ومن در پاسخ به او نوشتم:

سلام دوست بسیجی من
دستت را به من بده. می خواهم سخت درآغوشت بگیرم. وصمیمانه برگونه هایت بوسه بزنم. ودم گوشت بگویم: رفیق ، ما کی باشیم که تو رو ببخشیم؟ وباز دم گوشت بگویم: توهم ما را ببخش. وباز بگویم: خدا نبخشاید کسانی را که ما را رو در روی هم قراردادند. ما با همیم. با مردمیم. مردمیم. وباهم فردا را می سازیم. اینجورنیست دوست من؟
با احترام وادب: محمد نوری زاد
.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

70 نظر

  1. درود جناب نوری زاد نیک اندیش:

    من نیز یک بسیجی دیروز ویک معلول ضایع نخاع امروز هستم

    رنجنامه خود را دوبار برای شما فرستادم اما انگاری درد ورنج من
    بسیجی دوران جنگ ومعلول ضایع نخاع امروز چندان اهمیتی برای

    شما نداشت..حال نیک گفتار اگر وقت داشتی آن را بخوان

    من نیز حرفها دارم وداشتم…خواهشن …جواب بده…بدرود

    ———————

    سلام نازنین
    لطفا دوباره نوشته ی خود را برای من ارسال کنید. گاه شما تصورتان براین است که مطلبی را ارسال کرده اید اما بدلیل مشکلات فنی به آن کسی که باید برسد نمی رسد. پوزش از شما دوست گرامی ام
    سپاس

     
  2. به نام خدا. سلام آقای نوری زاد و عرض خسته نباشید. نمی دانم چه بگویم!!! هر گاه به قرآن و روایات مسلم نظر می کنم چیزی جز ادب و انصاف و عقلانیت و رحمانیت و صلابت و آزادگی نمی بینم اما وقتی به مسلمانان ( به جز عده ی کمی ) نگاه می کنم چیزی جز جهالت و نادانی ، تعصب ، بی غیرتی ، هوسرانی و بی ادبی نمی بینم .

    امام علی علیه السلام در اعتراض به فحاشی کنندگان در جنگ با معاویه آنان را به گفتن حقایق در باره ی دشمنان فرا می خواند اما بعضی از ما منتقدان و دگر اندیشان را که قصد خیر دارند به باد فحش و افترا و تهمت مینوازیم و در عاشورا شعارگونه می گوییم : آی مسلمانان …… امام حسین علیه السلام به یزیدیان گفت اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید ……
    اما خود نه تنها یزیدیان بلکه دوستان هم وطن خود را به سیلی هتک مهمان می کنیم.

    آقای نوری زاد نمی دانم در این روزگار پر از رنج به دامان کدام عالم دینی ؟؟؟؟!!!! پناه ببرم !!! نمی دانم چه بگویم از این همه تلخی و رنج…… شما راه حلی به نظرتان نمی رسد؟

     
  3. با سلام خدمت آقای نوری زاده
    من یک طلبه ام و الان مساله ای که میخواهم با شما در میان بگذارم ارتباطی به خط و خطوط سیاسی من ندارد. من یک سوال واضح دارم . شما مسلمانید؟ شیعه هستید؟ شیعه اثناعشری هستید ؟ لطفا چتات چه پاسخ شما به هر کدام از این سوالات مثبت بود بفرمائید طبق کدام تعریف مسلمان و شیعه و اثناعشری هستید. مثلا مسلمانید طبق تعریف ابوحنیفه یا سلمان فارسی ؟ شیعه هستید طبق تعریف مالک اشتر نخعی یا عبدالله بن عباس اثنا عشری هستید مثل امام خمینی یا مثل خیلی ها ی دیگر ؟
    شما جائی گفته اید:هرچه که عقلانی نبود بریزیم داخل زباله…
    این یعنی شما با عقل مبارکتان که طبیعتا اندازه ی قد خودتان بیشتر هم نمی فهمد می خواهید دین و معارف ان را تفسیر بکنید . درست است ؟ اگر نیست منظور دقیقتان چیست ؟ پس ولایت که به فرمایش معصومین ستون خیمه ی دین است چیست ؟ آقای نوری زاده ! شما به مرگ اعتقاد دارید ؟ به سوال و پرسش اعتقاد دارید ؟ به زندگی ابدی اعتقاد دارید ؟ اصلا می دانید روایات در مورد ملاک تقسیم افراد به بهشت و جهنم چه گفته اند ؟ مثلا می دانید ولایت ملاک دخول در بهشت است ؟ اگر ولایت را قبول دارید بفرمائید عقل شما موید است یا موسس ؟ اگر موید است پس عقل نقش اش فقط در حد یک دوربین و دریچه است نه همه ی واقعیت . اگر موسس است پس ولایت یعنی چه ؟ خیلی ممنون می شوم اگر سوالات مرا هم مانند بسیاری از دوستان پاسخ بفرمائید . لازم به ذکر می دانم که خداوند را شاهد گرفته ام که تک تک این سوالات را برای فهم پرسیدم نه برای اذیت یا آزار دادن شما .
    با سپاس
    طلبه ای از قم

    ————————-

    سلام دوست گرامی
    من چندان درگیر روایات نیستم. وقتی همین امروز ، حاکمیت و مراجع ما یک واقعیت مسلم را آشکارا انکار می کنند و دم بر نمی آورند، چگونه می توان به درستی روایات آمده از هزارتوی حادثه ها دل بست مگر آنها که با عقل جور باشند. بهمین دلیل من با همین عقل فردی و با مراجعه به عقل جمعی مسلمانی و تشیع خود را آرایش می دهم و اصلا هم به آن وادی که شما به آن اصرار دارید داخل نمی شوم. درضمن بهشت و جهنم من با بهشت و جهنم شما بسیار متفاوت است. عقل فردی من می گوید: بهشت، سرقفلی شیعیان نیست.
    با احترام

    .

     
  4. درباره نوشته های nvfnv
    ۵:۴۹ بعد از ظهر / آبان ۱۰, ۱۳۹۲

    استاد نوری زاد سلام به شما
    می خواستم در پاسخ به یاوه های این آدم روانی که به هرچی که می رسه بند می کنه و فحش میده بگم اگه مردی مثل نوری زاد بیا و سط حرفتو بزن هزینه شو هم بده . نه این که بذاری بری شانزه لیزه و زیر برج ایفل لخ لخ کنی و هی فحش بدی به یه میلیارد مسلمون. ازهمون فرانسوی ها و اروپایی ها یاد بگیر که یه نفرشون وقت شو برا کوبیدن دیگران تلف نمی کنه. مردم دیگه عبور کردن از بند کردن به این و اون . این بابا یاد پیرن میرزا چغندر افتاده زمینو به آسمون می چسبونه آسمونو به زمین. اگه مردی بیا برو تو مجلس ستار بهشتی وایسا جلوی مامورای امنیتی مستقیم از کل سیستم انتقاد کن. من کاری ندارم به این که نوری زاد اعتقادش به چیه؟ من کاری ندارم نوری زاد نماز می خونه یا نمی خونه یا چی تو کلش می گذره. من به عمل نوری زاد کار دارم. وقتی می بینم خیلی بیشتر از اونی که حرف بزنه عمل می کنه بهش تکیه می کنم. تا یه چی ببینم که غیرعادیه ازش دور می شم. این بابا رفته اونور دنیا داره برا ما نسخه می پیچه

    ———————————

    سلام دوست گرامی
    من همانگونه که از آن دوست مان خواستم ناسزا نگویند از شما نیز این انتظار را دارم. یاوه خواندن سخن مخالفان بیش از آنکه آنان را مودب کند جری تر می کند. ما باید به مخالفان خود احترام بگذاریم. دراین اختلاف هاست که یک جامعه رشد می یابد.
    با احترام

    .
    آقای نوری زاد شما به من جفا کردید من جواب این الدنگی را که نوشته بالا را نوشته وشما اقدام به پاسخگوئی به ایشان کردید به طور مبسوط نوشتم وآن چنان به ایشان نوشتن را یاد دادم که تمام رنج دوران کودکیش را که امردی بوده به یاد آورد اما شما نوشته ام را حذف کردید واجازه ندادید من مشت محکمی به دهان امریکای ستمکار بکو.بم وایشان را اجازه دادید که به یکی از آحاد مظلوم ملت ایران گستاخی کند
    البته من دراین جا به فتوای آقا سید ابولفضل که به نسب ونژادش سخت افتخار می فرمایندمی توانم از آن نفرین های بد بد نثارتان کنم ولی این کار را نمی کنم
    شما اجازه بفرمائید ودخالت نفرمائید تا کاربران از پس هم بر بیایند حداقل سایتتان جذابیت پورنوگرافی هم پیدا می کند چون اینگونه اشخاص که بی جهت به مطلبی ورود کرده وبحث را از صورت عام به میدان فردی وکوتاه نظرانه می کشانند قابلیت گرفتن جواب درست ومودبانه را ندارند باید با اینگونه افراد چاله میدانی ودرست مثل خودشان برخورد کرد اگر مردم شریف ایران زمین یاد بگیرند البته من هم جزو آن ها یادبگیرم که با هرکس مثل خودش رفتار کنیم بسیجی دهن گشاد که هیچ نظام جمهوری اسلامی هم پیدا نمی شود ولی شما به علت این که جزو همین جریان هستید مرا بارها وبارها بدون دلیل به عنوان بی ادب معرفی کردید که موردی ناحق است ومن به هیچکس توهین نکرده ام فحش نداده ام من تکرار می کنم با یک جریان در تعارضم که فحش دادن به تمامیت این تمامیت خواه عملیست شریفانه نجیبانه چون تابو شکنانه است وتا زمانی که تابو ها در ذهن وعمل مردم مملکتمان شکسته نشود ما هرگز روی سعادت آزادی ورهائی را نخواهیم دید
    من مطلبی خطاب به مریم خانم نوشتم وایشان به آن اعتراض کردند ولی نمی دانم چرا متوجه نشدند من زن را در آن نوشته از پشت عینک اسلام تعریف کردم وباید این مسائل انسان کش را به هر طریق ممکن از بین برد وهم این حریان را وهم سردمداران وعمله اکره آن را تا شمیم آزادی کشورمان را عط آگین کند
    آقای نوری زاد شما حداقل دفاع مشروعم را نیز حذف کردید قبلا عرض کردم حالا به هردلیلی من زیاد مسافرت می کنم وبه قول این ……. در شانزه لیزه لخ لخ نمی کنم وبرای صحت حرفم که ایشان می توانست درباره آن تحقیق کند نوشتم که همان روز درج مطلب در سایت شما نزدیک میدان انقلاب کمی بالاتر از جمالزاده پرایدی با یک عابر ثصادف کرد که من هم در محل حضور داشتم وطی العرض هم نمی توانم بکنم
    واین موضوع را نیز به اطلاع شما برسانم که تا رفع اشکالی که فرمودید نمی توانید جواب هر مطلب را ذیل آن قرار دهید من نوشته کسی را که می خواهم به وی پاسخ بدهم در صدر مطلب خودم کپی می کنم تا حداقل بدانم با چه کسی گفتگو می کنم ومخاطب من نیز متوجه جوابم بشود
    باقی باشی

     
  5. درباره نوشته های nvfnv

    استاد نوری زاد سلام به شما
    می خواستم در پاسخ به یاوه های این آدم روانی که به هرچی که می رسه بند می کنه و فحش میده بگم اگه مردی مثل نوری زاد بیا و سط حرفتو بزن هزینه شو هم بده . نه این که بذاری بری شانزه لیزه و زیر برج ایفل لخ لخ کنی و هی فحش بدی به یه میلیارد مسلمون. ازهمون فرانسوی ها و اروپایی ها یاد بگیر که یه نفرشون وقت شو برا کوبیدن دیگران تلف نمی کنه. مردم دیگه عبور کردن از بند کردن به این و اون . این بابا یاد پیرن میرزا چغندر افتاده زمینو به آسمون می چسبونه آسمونو به زمین. اگه مردی بیا برو تو مجلس ستار بهشتی وایسا جلوی مامورای امنیتی مستقیم از کل سیستم انتقاد کن. من کاری ندارم به این که نوری زاد اعتقادش به چیه؟ من کاری ندارم نوری زاد نماز می خونه یا نمی خونه یا چی تو کلش می گذره. من به عمل نوری زاد کار دارم. وقتی می بینم خیلی بیشتر از اونی که حرف بزنه عمل می کنه بهش تکیه می کنم. تا یه چی ببینم که غیرعادیه ازش دور می شم. این بابا رفته اونور دنیا داره برا ما نسخه می پیچه

    ———————————

    سلام دوست گرامی
    من همانگونه که از آن دوست مان خواستم ناسزا نگویند از شما نیز این انتظار را دارم. یاوه خواندن سخن مخالفان بیش از آنکه آنان را مودب کند جری تر می کند. ما باید به مخالفان خود احترام بگذاریم. دراین اختلاف هاست که یک جامعه رشد می یابد.
    با احترام

    .

     
  6. سلام جناب نوری زاد
    اولا مسئله من وشما اخلاق نیست چون اخلاق ودین دو مقوله جدا از هم هستند
    اولا در دین چارچوب وجود دارد وجزمیت که در اخلاق این موضوع کمتر به چشم می خورد
    دوم این که این برادر بزرگوار مصاحبه شونده در ضرب زیدا گرفتار است وخود نمی داند دین واقعا مقدم بر اخلاق است یا نیست وحقوق بشر بر اخلاق مقدم است یانیست
    توجه کنید به این قسمت از افاضات ایشان
    /وماتنهادر صورتی حق داریم از ظاهر متون دینی دست بر داریم که دلیل عقلی/تجربی/ وشهودی با آن معنای ظاهری به قطع ویقین برسد که هیچ وقت تمیرسد/
    ایشان تمام گفته های خودرابا این حکم نقض کردند
    چون ایشان می فرمایندمن از دیدگاه تقدم دین بر اخلاق دفاع می کند وقتی شما دین را در مکانی غیر قابل دسترس قرار دهید کجا میشود پائینش کشید این عین تناقض در گفتار ونوشتار ایشان است چون در جائی دیگر می فرمایند
    /تفسیر متون مقدس باید سازگار ی ان تفسیر با ارزش های اخلاقی باشد یعنی زور یا حسین

    پیر زنی بودمومنه که از قضای بد روزگار پسرش دزد از آب در آمده بود
    روزی این مادر به پسرش گفت فرزندم هرچه کردی به جای خود ولی چون نزدیک است دستم از دنیا کوتاه شود دلم می خواهد یک کفن حلال برایم فراهم کنی پسر هم قول داد وبه خانه همسایه بزازش رفت وگفت یک کفن برای مادرم بده که حلال باشد بزاز گفت پولش را بده تاپارچه را بدهم که پسر شروع کرد به زدن بزاز وبزاز پارچه موردنظر را تقدیم کرد وجوان از او خواست که باصدای بلند بگوید حلال است وبزاز بیچاره فریاد میزد حلال حلال
    پسر کفن را به مادر داد وگفت این حلال است ومادرش گفت می دانم پسرم حلال جلالش راشنیدم

    ودین چاچوب دارد یعنی هر مکتبی چارچوبی داردودین سخت تر از همه وهرچه غیر دینیست باید با دین سازگار شود وحلال گردد
    من نمی خواهم مسلمان باشم واین را با انجام مناسک عبادی دین منظورم نشان می دهم وچون مسلمان زاده هستم تغییر دین من موجب مهدور الدم شدنم میشود وتمام کجای این موضوع با اخلاق همسانی دارد
    از بردگی که حضرت مصاحبه شونده قصد ماست مالی آن را داشتند به عنوان یک موضوع مربوط به زمان ظهور اسلام حرف زدند در صورتی که اکثریت علما وفقهای شیعه واهل تسنن معتقدند قران بدون کم وکاست آخرین کتاب الهی وتما احکام ان مربوط به تمام دوران هاست
    آقای نوری زاد من با شما چالشی عمیق دارم واین خدای عادل مهربان شما موجودیتی زمینی دارد که انسان با شعور اندکش هر چه خواسته به او بسته وخداوندبرایش عدل معنی ندارد چون در تمام دوران های حضور بشر در زمین اقویا بر ضعفا مسلط بوده زور گوئی کرده و میکنند وخدا ی آفریده پیامبران آب در دلش تکان نمی خورد
    آقای نوری زاد در تمام ادیان گاف هائی آن چنان وحشتناک وجود دارد که بزرگترین گچ کاران وماله کشان اعم از فیلسوف وفقیه وروشنفکر سترون دین مدار نمی توانند این گاف را ماله کشی کنند انسان هر روز نسبت به روز پیش شعورش بیشتر می شود اگر هم بخواهد خدائی داشته باشد اورا این گونه که مذاهب تعریف می کنند نمی بیند خدا مرتبه اش والاتر وبالاتر از این مفلوکیست که ادیان معرفی می کنند واین بحث ها ومصاحبه های باعرض پوزش دو زاری که ریشه استنادی در ان ها یک ستونش دین است فاقد ارزش حتا خواندن است شعور انسان بالا رفته واگر اشاره ای بکنید به طبع درنده خوئی انسان این موضوع هیچ ارتباطی به دین داشتن ونداشتن نداردتا بوده چنین بوده وتا هست چنین خواهد بود چون حاکم در هر لباسی یعنی زور گو در جائی در لوای نام حزب در جائی در زیر نعلین ودر جائی دیگر در زیر چکمه وسرنیزه که این دوتای اخیر را ما با هم داریم
    بلائی که بر سر ما می آید از سوراخیست که این قوم دغا پیشه به آسمان باز کرده وچون خدارا شاخ می کنند پس خودرا مجاز به هر کثافت کاری می دانند . وایشان از یک ناظر آرمانی حرف می زنند
    این ناظر آرمانی کیست ؟ در عالم هستی همه انسان ها هم نیکو کار هستند وهم زشتکار وشقی بنا به موقعیت تربیت اخلاق فرهنگ خودرا بروز می دهند ودین در هر کجا بوده جز شنیعت چیزی به بار نیاورده وتنها یک قشر دین فروش از این نمد کلاهی میبرند وبس
    ووظیفه تو روشنفکر گذ اشتن این مقالات ومصاحبه هائی که به هیچ دردی نمی خورد نیست باید مردانه فریادبزنید این چها رهزار امامزاده دام های کیدند وانسان کش
    باید فریاد بر آوری زن انسان است وتو مر د ناجوانمرد اگر زورت رسید آزارش نده هر چند دین گفته باشد زن کمتر از توست هر چند مولای دین شما گفته باشد با زنا ن مشورت کنید وبرخلاف نظر انان عمل کنید هر چند چند همسری در دین شما از شیر مادر حلالتر باشد هرچند
    چه بگویم که دیگر عنان قلم از کف داده ام وفکر کردم اگر بیشتر بنویسم باز به بی ادبی متهم میشوم ودر همین حال متهم بودن مجرم ومستوجب مجازات خواهم بود
    آقای نوری زاد ما هردو انسان هستیم بارها به شما عرض کرده ام در تمام مدتی که خطاب به شما می نویسم ویا برای هر مخاطبی با مهر به شما وآنان فکر می کنم من با شما دشمنی ندارم
    از شما تمنا دارم روی زخم خاکستر نریز کودک نابالغ را وادار نکنید روی زخم ادرار کند ان را مداوا کنید مرهم بر ان بگذارید با عرض پوزش باید بگویم نشر این مصاحبه ها خاکستر پاشیدن بر زخم چرک کرده است
    شما با من چالش دارید چه چالشی ؟ شما بگو ومن در این دوران خرافه زده می گویم تا معلوم شود مار این است که شما می کشید یا این است که من می نویسم

     
  7. سلام دوست گرامی
    من نوشته هایی را حذف می کنم که درآنها از الفاظ رکیک استفاده شده ونه این که موضوعی مورد نقد تند و تیز قرار گرفته. فکر می کنم بسیار باهوش تر از این هستید که سخن مرا در نیابید. شما نقد بکنید و فحش ندهید. فحش باعث می شود هزار سخن درست شما به زشتی ناسزا آغشته وآلوده شود و اساساً خوانده و شنیده نشود. مثل این که یک دانشمند ویک کاشف در یک همایش علمی، یافته های تازه ی خود را با دلقک بازی و جفتک پراندن بیامیزد. بدیهی است که زلال سخنش درسایه ی رفتارنامطلوبش به حاشیه می رود و بسیار دیر به سفره ی فهم مردمان راه می یابد.
    پس: فحش ممنوع
    با احترام

    سلام
    من از بهر حسین در اضطرابم تو از عباس می گوئی جوابم

    آقای نوری زادیک بار از سر دقت به نوشته من که جواب بالا را ذیل آن مرقوم فرموده اید نگاهی نه سرسری که از سر شعور درک وفهم بیاندازید من چه عرض کرده ام ؟ وشما چه جواب داده اید؟ مگر شما نامه به رهبر نمی نویسد وایشان را نقد نمی کنید> ایشان یا باید جواب شما را بدهند یا همینگونه که خاموش مانده وشما را ومردم را به هیچ گرفته اند از روی مطلب بگذرند یا حتا یک سطر از نوشته های شما را نخوانند
    شما اگر در پاسخ نامه اتان از ایشان بشنوید اوصیکم به تقوا الله از ایشان نمی پرسد خوب یعنی چه ؟
    من به شما عرض کردم من بی ادب نیستم واتهام شما را رد می کنم
    من به شما عرض کردم نامتان را صدا میزنم وجائی برای اعتراض نیست
    شما با قیاس های مع الفارق جواب می دهید؟
    من به شما عرض کردم یا من را چون رهبرتان که شما را لایق جواب نمی داند بی جواب بگذارید
    یا اگر دم از آزادگی واحترام به عقاید می گذارید سخن را کامل منعقد کنید تا دیگران متوجه شوند من چه گفته ام وشما چه جوابی دارید
    شما نوشته های مرا یک خط دو خط در میان حذف ویا ابترش می کنید وبه جای جواب منطقی وفهیمانه مرا نوزادی در وادی ادب معرفی می کنید یک صفحه باز کنید شما از اسلام وزیبائی های ان وعملکردش در طول تاریخ حیاتش واز سعادت پیروانش در تمام طول این تاریخ بنویسید ومن در حد بضاعتم به شما پاسخ خواهم داد یا من می نویسم شما بدون پاک کردن پا کی هائی که در گفتارم هست به آن ها پاسخ دهید هر راهی را که برای این گفت وشنود بفرمائید در همان طی طریق خواهم کرد
    وبدانید من تنها هستم تنهای تنها بدون پشتیبان بدون ثروت ومکنت بدون جاه ومقام بدون پارتی بدون آشنائی با رجال وشخصیت های مترسکی دوران به فجشا کشیده شده سر زمینم
    ویا در سایت وفیس بوک خود بنویسید با من سخنی ندارید وتمام ومن آب به هاون نکوبم
    آقای نوری زاد تکرار می کنم اگر شما را خیانتکار خطاب می کنم با شما سر ستیز ندارم از شما کینه ندارم دشمن شما نیستم
    من اگر هرچه باشم با دلایل وقراین به صفاتم متصفم کنند ناراحت نمی شوم ونباید ناراحت بشوم
    شما خود می بینید که در مملکت ویران ما کوچکترین گردی که از کلام کسی به دامن آقا بنشیند طومار زندگی خودش وخانواده اش به باد میرود وشما گرد که چه بگویم آوار بر سر جبروت آقا فرو میریزید وراست راست راه می روید وکسی با شما کاری ندارد این جاست که یک جای کار می لنگد
    پرسیدم راز این موضوع چیست شما تافته جدا بافته اید سری از آقا زیر بغل دارید ویا رازیست پنهان که نباید به اغیار بگوئید؟
    آقای نوری زاد شما هرگز با ادله ای هرچند آبکی جوابم راندادید
    منابع نگارش قران را با آدرس تقدیم کردم وعرض کردم خداوند بزرگتر از آن است که یک موضوعی را حالا قصه یا پند واندرز یا حکمی را مبسوط به اطلاع بندگانش برساند وبعد توسط دیگری صورت ناقص از همان گفته ها را اطلاع رسانی کند
    وشما جواب ندادید
    عرض کردم ساحت پروردگار رفیع تر از انست که همه خدائیش را به داو بگذارد برای باج دادن به یک نفر که ایشان از دسترسی به عیال مربوطه محروم نشوند
    عرض کردم خداوند دلال محبت نیست که انواع واقسام زن را برای راحتی خاطر یک نفر به او ببخسد واین را به عنوان وحی اعلام نماید
    عرض کردم که خداوند رحیم تر از ان است که این همه امتیاز ناروا را به مرد بدهد وزن را ذلیل وخوار بشمارد واین ها همه را به عنوان وحی به مردم اعلام کند
    این ها هنوز گوشه کوچکی از یک مجموعه غیر صحیح می باشد که به عرض رساندم
    ومتاسفانه پی آمد این کتاب لازمست که جامه دار وزنبیل گردان هم باشد تا توضیح دهد این جا این بوده وبه این مناسبت آمده وخلاصه یک کتاب مبین نیاز به توضیحاتی دارد که شما می توانید نزدیکترین این توضیح دهندگان به صدر اسلام را در قواره مسلم وبخاری ودر صحیح هردو بیابید
    آقای نوری زاد سروش به من گفت دست از سرش بر دارم وشرافتا او را به خودش واگذار کردم وبه وجدان وشرفش. شما را هم رها خواهم کرد اگر بفرمائید دست از سرتان بردارم
    من حرف می زنم و مخاطبم در یک مکانی که در معرض دید همگانی که بخواهند قراردارد. وشما اگر مایل به گفتگو هستید باید حرف هایمان در منظر نظر خوانندگان قرار گیرد خوب عزیز من مردم عقل وشعور دارند که بد وناروای مرا در برابر منطق ودرستیسخن شما تشخیص بدهند وبگویند خفه شوم
    من حاضرم در این میدان با شما به ترنم زیبا ترین داده خدا که کلام است به بزمی بنشینم
    در پایان باید به عرض شما وخوانندگان محترم برسانم در نوشته هایم از ضمیر من به فراوانی استفاده می کنم چون بنده نیستم حتا بنده خدا که رفیق اویم واین جانب هم نیستم چون هیچ گوشه ای ندارم که جانبش را نشان دهم ومن گفتنم از سر منیت وکبر نیست من یک موجود متکلم وحده را معرفی می کند همین وبس
    در انتظار پاسخ شما هر چه که باشد هستم ولی قانع کننده من و خوانندگان باشد
    اگر هم به ختم مقال بنا به درخواستتان نظر دارید آن هم بلا اشکال است
    باقی باشی

    ———————–

    سلام دوست گرامی
    فعلاً این مصاحبه را مطالعه بفرمایید تا برویم سرمسائل بعدی. مرحله ی نخست چالش میان من وشما اخلاق است. پیشنهاد می کنم به این مصاحبه که با استاد فنایی صورت پذیرفته دقت کنید تا بعدا مفصل باهم صحبت کنیم:

    —————–

    اخلاق دینی و دین اخلاقی

    ابوالقاسم فنایی

    گفتگو با ماهنامۀ علمی ـ فرهنگیِ جامعه و دانشگاه،

    شماره 4، آذر 1391، صص 17-20

    (1)طبق تئوری شما در باب اخلاق، احکام و شهودهای اخلاقی ابطالگرهای بالقوه احکام فقهی و مانند آن هستند. اما با توجه به این‌که در بسیاری از موارد شهودهای اخلاقی ما حالت سکوت دارند و لزوماً طرف فعلی یا ترک آن را نمی‌گیرند، مثل موردهای اتانازی به نظر شما در این موارد چه بایستی کرد و در این موارد آیا چاره‌ای جز رجوع به دلیل کتاب و سنت هست؟ توضیح بفرمایید.

    به نام خدا و با تشکر از فرصتی که در اختیار بنده قرار دادید. پیش از پرداختن به پاسخ این پرسش ضرورت دارد خود پرسش را به شکل دقیق‌تری صورت‌بندی کنیم. من مفروض می‌گیرم که مقصود شما از «سکوت شهودهای اخلاقی» این است که ما آدمیان در مورد موضوعات خاصی اوصلاً هیچ شهود اخلاقی‌ای نداریم. این مورد غیر از موردی است که در آن ما شهود اخلاقی داریم، اما آن شهود اخلاقی به ما می‌‌گوید که کار مورد بحث مباح است.

    اما همان‌گونه که وجود شهود اخلاقی علل گوناگونی دارد، عدم آن نیز علل گوناگونی دارد. گاهی اوقات ما شهود اخلاقی نداریم، به خاطر این‌که اخلاق در مورد موضوع مورد بحث ساکت است؛ یعنی نه ما را از انجام آن عمل نهی می‌کند و نه به انجام آن فرمان می‌دهد. در این فرض، عمل مورد بحث فاقد وصف اخلاقی است، یعنی نه به خوبی متصف می‌شود و نه به بدی و نه به درستی و نادرستی، و چون در این مورد هیچ وصف اخلاقی‌ای وجود ندارد، کشف چنین وصفی از طریق شهود نیز معنا نخواهد داشت؛ یعنی سالبه به انتفاء موضوع است. شهود اخلاقی نوعی حس باطنی است که از طریق آن اوصاف اخلاقی «کشف» می‌شوند.

    طبیعتاً در جایی که چنین وصفی وجود ندارد، شهود اخلاقی هم نباید وجود داشته باشد. شهود اخلاقی محصول نوعی تجربۀ معرفت‌بخش است و این تجربه مانند سایر تجربیات معرفت‌بخش «علت» دارد. در جایی که وصف اخلاقی وجود دارد، ارتباط علی و معلولی بین ذهن ما و آن وصف، این شهود را در ذهن ما تولید می‌کند. البته در مواردی عللی دیگر، غیر از وصف اخلاقی یک عمل، ممکن است شهودی را در ذهن کسی تولید کنند. مثلاً، ممکن است کسی بپندارد که کاری اخلاقاً خوب یا درست است، در حالی که واقعاً چنین نیست.

    بر این اساس، می‌توان گفت که شهودهای اخلاقی، از این نظر که مخلوطی از حق و باطل‌اند، مانند ادراکات حسی‌اند؛ یعنی شهودهای اخلاقی نیز به دو دستۀ «موثق» و «ناموثق» تقسیم می‌شوند. و لذا ما به معیار یا معیارهایی نیاز داریم که به کمک آن‌ها بتوانیم شهودهای معتبر را از شهودهای فاقد اعتبار جدا کنیم. اجمالاً می‌توان گفت که شهود اخلاقی معتبر آن شهودی است که «ناظری آرمانی» وقتی که از «منظر اخلاقی» به موضوع می‌نگرد به چنین شهودی برسد. ما ناگزیریم شهودهای کنونی خود را فیلتر کنیم و با طی مراحلی که برخی از فیلسوفان اخلاق به تفصیل در باب آن سخن گفته‌اند به شهودهایی برسیم که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردارند.

    بنابراین، وقتی ما از عدم وجود شهود اخلاقی در یک مورد خاص سخن می‌گوییم، مقصودمان این است که ناظر آرمانی وقتی از منظر اخلاقی به موضوع مورد بحث می‌نگرد، در آن مورد خاص به هیچ شهودی نمی‌رسد. تنها در این فرض است که به نحوی موجه می‌توان از «عدم شهود» به «عدم وجود مشهود» رسید، یعنی از «عدم شهود اخلاقی» نتیجه گرفت که «هیچ‌یک از ائصاف اخلاقی در این مورد وجود ندارند». به تعبیر دیگر، نرسیدن به شهود اخلاقی ممکن است از علل و عوامل دیگری، غیر از عدم وجود وصف اخلاقی در موضوع سرچشمه بگیرد. مثلاً ممکن است عمل مورد بحث اخلاقاً خوب یا بد باشد، اما به خاطر این‌که ما از نظر معرفتی در «وضعیت آرمانی» قرار نداریم، و فاقد بعضی از اوصاف «ناظر آرمانی» هستیم، یا به خاطر این‌که از «منظر اخلاقی» به موضوع نمی‌نگریم، آن خوبی و بدی را شهود نکنیم. در این موارد نمی‌توانیم/ حق نداریم از عدم وجود شهود اخلاقی نتیجه بگیریم که فعل مورد بحث واقعاً خوب یا بد نیست. چنین استنتاجی موجه نیست.

    از طرف دیگر، بر خلاف آنچه پرسش شما بر آن دلالت می‌کند، نظریۀ تقدم اخلاق بر دین اقتضا نمی‌کند که ما فقط در مواردی به کتاب و سنت رجوع کنیم که هیچ شهود اخلاقی‌ای نداریم. همان‌گونه که تعهد اخلاقی ما اقتضا می‌کند که پیش از مبادرت به انجام کاری به اخلاق رجوع کنیم، تعهد دینی ما نیز اقتضا می‌کند که پیش از مبادرت به انجام آن عمل به دین/ کتاب و سنت رجوع کنیم. یعنی دین صرفاً برای پر کردن منطقۀ آزاد اخلاق نیست ــ (رجوع ما به اخلاق از طریق شهودهای اخلاقی است، و رجوعمان به دین از طریق کتاب و سنت است).

    اما وقتی به دین و اخلاق رجوع می‌کنیم چند حالت ممکن است اتفاق بیفتد. نمودار زیر نشان‌دهندۀ این حالت‌هاست:

    (متاسفانه تصویراین متن دراینجا جا افتاده است)

    نظریۀ تقدم اخلاق بر دین راه‌حلی است برای تعارض دین و اخلاق. این نظریه می‌گوید: به خاطر این‌که خدا موجودی اخلاقی است/ عادل است، تعارض واقعی دین و اخلاق محال است، یعنی فرضی بلامصداق است. این تعارض وجودشناسانه نیست، بلکه معرفت‌شناسانه است. تعارض دین و اخلاق در ذهن ما آدمیان اتفاق می‌افتد، نه بین خود دین و خود اخلاق، و منشاء آن یا درک نادرست ما از حکم اخلاقی موضوع مورد بحث است و یا تفسیر نادرست ما از کتاب و سنت. به تعبیر دیگر، این تعارض بین شهودهای اخلاقی ما و معنای ظاهری آیات و روایات ممکن است اتفاق بیفتد، نه در عالم واقع.

    بنابراین، این نظریه در موارد تلائم و توافق دین و اخلاق حرفی برای گفتن ندارد، زیرا در این موارد مشکلی وجود ندارد که نیازمند راه‌حل باشد. گمان می‌کنم پاسخ پرسش شما در پرتو این توضیحات روشن شده باشد. اگر در موردی اخلاق ساکت است، اما دین در آن مورد حکمی دارد، طبیعتاً تعهد دینی اقتضا می‌کند که ما از آن حکم پیروی کنیم. اما این فقط برای کسانی است که چنین تعهدی دارند. چنین حکمی را نمی‌توان بر کسانی تحمیل کرد که به هر دلیلی تعهد دینی ندارند. وقتی در اصل پذیرش دین اکراه وجود ندارد، به طریق اولی در پیروی از احکام دینی اکراه وجود نخواهد داشت.

    لازم می‌دانم در مورد مثالی که شما در پرسش خود مطرح کرده‌اید، یعنی اتانازی، هم نکته‌ای را اضافه کنم. در این بحث من به کلیات بسنده کردم و وارد جزئیات نشدم و به بحث در مورد مصادیق نپرداختم. اتانازی شقوق و انواع گوناگونی دارد و بعید می‌دانم که بتوان ادعا کرد که در همۀ آن موارد اخلاق هیچ حکمی ندارد. و به هر تقدیر این موضوع به بحث و بررسی بیش‌تر نیاز دارد.

    (2)طبق تئوری شما در باب رابطه اخلاق با دین، نمی‌بایست علی الاصول میان خدای اخلاق (= ناظر آرمانی) و احکام شرعی در نفس الامر، تعارضی وجود باشد. اما مواردی در قرآن کریم هست کریم مثل امر خداوند به حضرت ابراهیم (ع) برای قتل فرزندش و کارهای حضرت خضر ( ع) که به وضوع با این تئوری ناسازگار است. مواردی از این قبیل چگونه در زیر چتر تئوری شما قابل تبیین است؟

    چنان‌که در پاسخ به پرسش پیشین به آن اشاره کردم، نظریۀ مورد بحث راه‌حلی است برای تعارض دین و اخلاق، یا به تعبیر دقیق‌تر، برای تعارض شهودهای اخلاقی و معنای ظاهری آیات و روایاتی که بیانگر احکام دینی (= شریعت) هستند. در دو قصه‌ای که شما در سؤالتان به آن‌ها اشاره کردید، ما با موردی از چنین تعارضی روبرو نیستیم، زیرا آیات بیانگر این دو قصه حاوی هیچ حکم شرعی‌ای نیستند.

    در عین حال، مفاد این دو قصه با مبانی نظریۀ تقدم اخلاق بر دین اصطحکاک دارند، و از این نظر ممکن است کسانی گمان کنند که این دو قصه شاهد خوبی برای نقض این نظریه فراهم می‌کنند. درواقع هواداران نظریۀ رقیب، یعنی نظریۀ تقدم دین بر اخلاق، ممکن است به قصه‌هایی از این دست به عنوان شواهد درون دینی به سود نظریۀ خود و علیه نظریۀ رقیب تمسک کنند.

    برخی از الاهیدانان مشهور، مانند سورن کیرکگارد، در پرتو تفسیر ظاهرگرایانۀ آیات بیانگر قصۀ ابراهیم و با تکیه بر فرمان خداوند به قربانی کردن اسماعیل (در قرائت اسلامی از این قصه)/ اسحاق (در قرائت یهودی ـ مسیحی از این قصه)، در این زمینه نظریه‌پردازی کرده‌اند، یعنی از دل این قصه یک تئوری استخراج کرده‌اند که بر اساس آن تعهد دینی یا ورود آدمی به ساحت دین، مستلزم فراتر رفتن او از ساحت اخلاق است. از دید این متکلمان اصولاً گوهر دینداری عبارتست از این‌که شخص حاضر باشد ارزش‌های اخلاقی را به خاطر فرمان خداوند نقض کند، یعنی اخلاق را در پای دین قربانی کند. این نظریه در حقیقت قرائت خاصی از نظریۀ فرمان الهی یا تقدم دین بر اخلاق است.

    اما به گمان من، این نظریه فربه‌تر از آن است که با چنین شواهدی بتوان آن را تأیید و رقیب آن را نقض و ابطال کرد. اولاً، فرض کنید بپذیریم که این آیات بر نقض برخی از احکام اخلاقی، و بر تأیید مستقیم یا ضمنی خداوند بر این نقض، دلالت می‌کنند. در این صورت، می‌توان گفت که دلایلی که به سود نظریۀ رقیب وجود دارد از دلالت آیات بیانگر این دو قصه بر معنای ظاهری خود بسیار قوی‌ترند. بنابراین، ما ناگزیریم از معنای ظاهری این آیات رفع ید کنیم.

    این‌که بتوانیم یا نتوانیم معنای قابل قبولی برای این آیات پیدا کنیم که با ارزش‌های اخلاقی سازگار باشد، چندان تأثیری در سرنوشت بحث ندارد، زیرا حداکثر این است که این آیات مجمل می‌شوند و ما دلیل قانع‌کننده‌ای در دست نداریم که بر اساس آن معنای دیگری را به عنوان مراد جدی خداوند در این آیات برگزینیم و به او نسبت دهیم. یعنی راه کشف مراد جدی خداوند در این مورد بر ما بسته می‌شود.

    ثانیاً، در قصۀ ابراهیم، فرمان خداوند «کشتن اسماعیل» نبوده است. اگر چنین بود، خداوند نمی‌توانست پیش از کشته شدن اسماعیل به دست ابراهیم خطاب به او بگوید: «قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (صافات/105): «[فرمانی که از طریق] رؤیا [دریافت کرده بودی] را اطاعت کردی. ما نیکوکاران را چنین پاداش می‌دهیم». این آیه به وضوح دلالت می‌کند بر این‌که ابراهیم بدون این‌که اسماعیل را قربانی کند، فرمان خداوند را امتثال کرده است. بنابراین، فرمان خداوند قربانی کردن اسماعیل نبوده است، بلکه چیز دیگری بوده است. در مورد نوع فرمان خداوند و موضوع آن در این قصه احتمالات گوناگونی وجود دارد. یکی از آن احتمالات این است که این فرمان، «امر حقیقی» نبوده است، بلکه «امر امتحانی» بوده است، یعنی خداوند می‌خواسته است از این طریق توحید و اخلاص ابراهیم را امتحان کند.

    این امتحان برای این بوده است که معلوم شود که، به تعبیر پل تیلیخ، متأله بزرگ مسیحی، «دلبستگی فرجامینِ»[1] ابراهیم چه بوده است. تیلیخ می‌گوید: خدای هرکس دلبستگی فرجامین اوست و دلبستگی فرجامین هرکس چیزی یا کسی است که آن شخص حاضر است همۀ چیزهای دیگر را به خاطر آن فدا کند. بر این اساس می‌توان گفت که موحد واقعی کسی است که دلبستگی فرجامین او فقط خداوند است، نه چیز دیگری در طول یا عرض یا به جای خداوند. احتمال دیگر این است که موضوع امر کشتن اسماعیل نبوده است، بلکه قطع دلبستگی ابراهیم و اسماعیل به یکدیگر بوده است. و چنانکه پیداست، هیچ‌یک از این دو فرمان با ارزش‌های اخلاقی منافات ندارند.

    در قصۀ خضر و موسی، ما با سه رفتار غیرمتعارف روبرو هستیم که تنها یکی از آن‌ها، یعنی کار دوم خضر، با اخلاق ناسازگار است، و آن کشتن یک کودک یا نوجوان است برای جلوگیری از این‌که در آینده پدر و مادر خود را نکشد. رفتار اول خضر، یعنی سوراخ کردن کشتیِ سالم، اخلاقاً کار درستی بوده است. اختلاف‌نظر موسی و خضر در این مورد به خاطر تفاوت در اطلاعات/ داده‌های عینی‌ای بوده است که با در نظر گرفتن آن‌ها حکم اخلاقی این عمل و وظیفۀ اخلاقی کسی که به آن اطلاعات دسترسی دارد عوض می‌شود. کسی که می‌داند پادشاه ستمگری هست که کشتی‌های سالم مردم فقیر و بدبخت را مصادره می‌کند و می‌داند که صاحبان کشتی‌ای که سوار آن است محرومانی هستند که از راه مسافربری امرار معاش می‌کنند، اخلاقاً موظف است کشتی آنان را سوراخ کند که آن کشتی توسط آن پادشاه ستمگر مصادره نشود. خضر به این اطلاعات دسترسی داشت، اما موسی به آن‌ها دسترسی نداشت. رفتار سوم خضر، یعنی تعمیر دیوار خمیده با هیچ اصل اخلاقی‌ای تعارض ندارد. اما در مورد رفتار دوم او، یعنی کشتن آن کودک یا نوجوان، به سهولت می‌توان از معنای ظاهری این بخش از آیاتی که روایت‌گر این قصه هستند دست برداشت. به هر حال، از ظاهر این آیات نه حکمی کلی در باب وظیفۀ اخلاقی ما آدمیان می‌توان استنباط کرد و نه نظریۀ تقدم دین بر اخلاق یا نشاندن دین به جای اخلاق را توجیه کرد.

    (3)طبق فرمایش شما در کتاب دین در ترازوی اخلاق می‌بایست تصویری اخلاقی جایگزین تصویر عبد و مولا در فقه و اصول سنتی شود، این جایگزینی و چگونگی آن و پیامدهای آن را شرح بفرمایید؟

    برای تنظیم رابطۀ خدا و انسان ما به یک مدل نیازمندیم که بر اساس آن مدل بتوانیم این رابطه را صورت‌بندی کنیم و بشناسیم. مدل عبد و مولا، که یکی از پیش‌فرض‌های سترگ فقه و اصول سنتی است، اخلاقاً قابل دفاع نیست. البته «عبد» در این مدل به معنای «برده» است، نه به معنای «بنده». این ادعا که ما انسان‌ها بندگان خداوند هستیم، یک واقعیت تکوینی است که مهم‌ترین پیامد هنجاری مترتب بر آن این است که آدمیان نباید خدایی کنند.

    بنده مفهومی معنوی است که به رابطۀ معنوی انسان و خدا اشاره می‌کند. اما برده یک مفهوم حقوقی است در برابر مولا که مفهوم حقوقی دیگری است به معنای مالک.[1] این دو مفهوم حقوقی رویهم رفته «نهاد برده‌داری» را می‌سازند و متضمن این معنا هستند که مولا مالک هستی و دار و ندار برده است و حق دارد هر تصرفی را که مایل است در جسم و جان برده بکند و برده در برابر او از هیچ حقی برخوردار نیست، بلکه فقط تکلیف دارد، و آن تکلیف نیز عبارت است از اطاعت محض و بدون چون و چرا از دستورات ارباب خود.

    فقه و اصول فقهی که بر اساس این مدل شکل می‌گیرد و بسط پیدا می‌کند، فقه و اصول فقهی است که در آن ارزش‌های اخلاقی تا وقتی محترم شمرده می‌شوند که با ظاهر آیات و روایاتِ بیانگر احکام شرعی/ دستورات خداوند تعارض پیدا نکنند. بلکه بالاتر از این، در چارچوب این مدل، سرچشمۀ الزام در دستورات خدای مالک و شارع منحصر می‌شود، یعنی این مدل اساساً وجود هیچ سرچشمۀ دیگری برای الزام را به رسمیت نمی‌شناسد. بلکه اعتبار هر الزامی، از جمله الزامات اخلاقی، را به موافقت و تنفیذ خدای مالک و شارع مقید و مشروط می‌کند. درواقع، مدل مولا و عبد، یا به تعبیر روشن‌تر، ارباب و برده، وقتی بر قلمرو دین و رابطۀ انسان و خدا تطبیق می‌شود، مبنایی برای توجیه «نظریۀ فرمان الهی»/ «نظریۀ تقدم دین بر اخلاق» فراهم می‌کند.

    یکی از دلایلی که اشاعره به سود این نظریه اقامه می‌کردند این بود که خدا مالک است و مالک حق دارد هر تصرفی را که مایل است در ملک خود بکند. بر این اساس بود که اینان نتیجه می‌گرفتند که پیمان‌شکنی/ خلف وعده بر خداوند اخلاقاً ناروا نیست و اگر خداوند عاصیان را به بهشت و مؤمنان و نیکوکاران را به جهنم ببرد، اخلاقاً کار نادرستی نکرده است. فقیهان سنتی نیز در عمق ضمیر خود بر این باورند که خدا مالک حقیقی انسان و آسمان‌ها و زمین است و از جمله جسم و جان انسان‌هاست و مالک حق دارد هر تصرف تشریعی‌ای که مایل است در سرنوشت انسان و تنظیم روابط او با خود، دیگران و محیط بکند.

    اما چنان‌که در هر دو کتاب دین در ترازوی اخلاق و اخلاق دین‌شناسی نشان داده‌ام، مدل ارباب و برده هم با فضایل و کمالات اخلاقی خداوند منافات دارد و هم با کرامت انسان. این مدل هیچ ربطی به دین ندارد، یعنی نه جزو اصول دین است و نه جزو فروع دین. یک مدل بیرون دینی است که در دوران رواج برده‌داری برخی از دینداران آن را از بیرون دین وام گرفته و کوشیده‌اند بر اساس آن رابطۀ خدا و انسان را بفهمند و تنظیم کنند. بلکه می‌توان گفت که این مدل با اصل اصول دین که اخلاق است منافات قطعی دارد و لذا باید آن را کنار گذاشت.

    البته حق مالکیت یکی از حقوق طبیعی است. اما این حق اولاً مطلق نیست، ثانیاً یک حق است در میان بسیاری از حقوق طبیعی دیگر. پذیرش این حق و مطلق کردن آن و انکار حقوق طبیعی دیگر، از جمله حقوق بشر یک خطای فاحش منطقی و معرفت‌شناختی است. شرح و بسط بیش‌تر این استدلال را در کتاب دین در ترازوی اخلاق در مقام بررسی این سؤال که «چرا باید از خدا اطاعت کرد؟» آورده‌ام. مدل ارباب و برده درواقع پاسخ نادرستی به این سؤال است.

    رابطۀ خدا و انسان باید بر اساس ارزش‌های اخلاقی فهم و تنظیم شود. پیامدهای نشاندن اخلاق به جای مدل ارباب و برده در فقه و اصول فقه و کلاً در دین‌شناسی گسترده‌تر از آن است که در این مختصر بتوان بدان پرداخت. در این‌جا من ناگزیرم فقط به یکی از این پیامدها اشاره کنم، که در کتاب‌های یادشده شرح و بسط یافته است. این پیامد عبارت است از «ابطال‌پذیریِ اخلاقیِ فتواهای فقهی».

    (4) به نظر شما آیا می‌توان از نوعی “نقد اخلاقی دین” دم زد؟ به طریق مشابه آیا می‌توان از نوعی “نقد دینی اخلاق” صحبت کرد؟ در صورت پاسخ مثبت تبیین بفرمایید.

    پاسخ این سؤال بستگی دارد به پیش‌فرض‌هایی که فرد دربارۀ سرشت دین و اخلاق می‌پذیرد. دیدگاه شخص در باب رابطۀ دین و اخلاق یکی از این پیش‌فرض‌هاست. خود من بر این باورم که چون دین تشریع خداست و خدا موجودی اخلاقی/ عادل است، دین در مقام ثبوت/ لوح محفوظ همواره با اخلاق سازگار است، و لذا اگر هم از منظر اخلاقی نقد شود، از بوتۀ چنین نقدی همواره سربلند بیرون خواهد آمد. در این صورت تعارض دین و اخلاق در مقام ثبوت غیر ممکن است.

    با این همه، اخلاقی بودن خداوند و به تبع آن سازگاری دین و اخلاق در مقام ثبوت به خودی خود سازگاری فهم و تفسیر انسان‌ها از متون دینی با اخلاق را تضمین نمی‌کند. ما انسان‌ها در قلمرو معرفت نه خداییم و نه معصوم، یعنی هم در مقام دین‌شناسی و هم در مقام شناخت ارزش‌های اخلاقی ممکن است خطا کنیم، و یکی از خطاهای رایج در مقام فهم و تفسیر متون دینی این است که شخص حکمی ناسازگار با اخلاق را از این متون استنباط کند و به خدا نسبت دهد؛ حکمی که با سرشت اخلاقی و فضائل اخلاقی خداوند ناسازگار است. برای جلوگیری از این خطا ما موظفیم فهم و برداشت خود از متون دینی را به نحو پسینی با ارزش‌های اخلاقی بسنجیم و موزون کنیم.

    بنابراین، پاسخ من به پرسش شما این است که در حالی که نقد «خود دین» از منظر اخلاقی و نقد «خود اخلاق» از منظر دینی سالبه به انتفاء موضوع است، نقد «معرفت دینی» از منظر اخلاقی و نقد «معرفت اخلاقی» از منظر دینی هم ممکن است و هم مطلوب. آموزه‌های دینی نیز می‌توانند خطاهای احتمالی ما در کشف و درک ارزش‌های اخلاقی یا حدود و ثغور آن‌ها را برملا کنند.

    اما نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم این است که در موارد تعارض دین و اخلاق، که درواقع تعارض معرفت دینی و معرفت اخلاقی است، درواقع ما با یک تعارض معرفت‌شناسانه روبرو هستیم، یعنی تعارضی که در آن دلایلی که به سود یک باور یا حکم دینی داریم با دلایلی که به سود یک حکم یا ارزش یا باور اخلاقی داریم تعارض پیدا می‌کنند. این دلایل نوعاً ظنی‌اند و در تعارض دلایل ظنی وظیفۀ معرفت‌شناسانۀ ما اقتضا می‌کند که دلیلی را که ظن قوی‌تری برای «فاعل شناسائیِ آرمانی»[2] تولید می‌کند بر دلیل رقیب آن مقدم بداریم. در این مورد نیز مثل سایر قلمروهای معرفت کار ما جمع و تفریق ظنون است.

    دیدگاه سنتی در باب رابطۀ دین و اخلاق بر این پیش‌فرض نادرست مبتنی است که در تعارض دلایل ظنی، دلایل نقلی/ دلایل مستند به معنای ظاهری آیات و روایات همواره باید مقدم داشته شوند و ما تنها در صورتی حق داریم از ظاهر متون دینی دست برداریم که دلیل عقلی/ تجربی/ شهودیِ مخالف با آن معنای ظاهری به حد قطع و یقین برسد که هیچ وقت هم نمی‌رسد. این دیدگاه از نظر معرفت‌شناسی قابل دفاع نیست و ربطی هم به دین ندارد، درواقع یکی از مفروضات بیرون دینی دیدگاه سنتی است که به ناحق رنگ دین به خود گرفته است. در تلقی حداکثری از دین مفروضات بیرون دینی/ فرادینی معرفت دینی بخشی از دین قلمداد می‌شوند. کتاب اخلاق دین‌شناسی، مخصوصاً فصل اول آن به نقد مبسوط این دیدگاه اختصاص یافته است.

    (5) آیا ممکن است تفسیری موجه از متون مقدس ـ که ضوابط تفسیری را حرمت نهد ـ با وجدان اخلاقی ما در تعارض باشد؟ در این صورت کدام را بایستی تغییر داد؟ ضوابط تفسیری را ؟ یا تفسیر اخلاقی را ؟ یا شهودهای اخلاقی‌مان را ؟ چرا؟

    پاسخ این پرسش کاملاً بستگی دارد به نظریه‌ای که شما آگاهانه یا غافلانه در باب رابطۀ دین و اخلاق مفروض می‌گیرید. اگر کسی قائل به تقدم اخلاق بر دین باشد، که دیدگاهی است که بنده از آن دفاع می‌کنم، در این صورت یکی از شرایط موجه بودن تفسیر متون مقدس سازگاری آن تفسیر با ارزش‌های اخلاقی است. یعنی صرف ناسازگاری تفسیر ما از متن مقدس با ارزش‌های اخلاقی برای نشان دادن بطلان آن و ناموجه بودن آن کفایت می‌کند.

    با این همه به نظر من چون احتمال خطا در تفسیر متن مقدس و در فهم حکم وجدان اخلاقی همواره موجود است، برای رسیدن به تفسیر موجه متون دینی و نیز برای رسیدن به حکم موجه اخلاقی ما ناگزیریم همۀ دلایل و ملاحظاتی را که به سود و زیان یک تفسیر و یک حکم اخلاقی وجود دارد به همراه تفسیرهای محتمل رقیب در کنار یکدیگر قرار دهیم و با ترازوی عقل خود و با تکیه بر موازین منطقی و معرفت‌شناسانه آن‌ها را سبک و سنگین کنیم.

    معنای این سخن این است که برای رفع این تعارض گاهی اوقات عقلانیت/ معرفت‌شناسی از ما می‌خواهد که تفسیر خود از متن مقدس را عوض کنیم/ تعدیل کنیم، گاهی اوقات از ما می‌خواهد که ضوابط تفسیری خود را حک و اصلاح کنیم و گاهی اوقات نیز به ما می‌‌گوید که شهود اخلاقی که ما در شرایط فعلی داریم قابل اعتماد نیست. بنابراین، در این مورد هیچ ضابطۀ کلیِ پیشینی وجود ندارد که در مقام برطرف کردن این تعارض وظیفۀ واحدی را بر دوش ما بگذارد. در این مورد ما با تعارض دلایل روبرو هستیم و در تعارض دلایل دلیل قوی‌تر را باید مقدم داشت

    (6) جایگاه “اخلاق” در جغرافیای ادیان ابراهیمی کجا است؟ آیا اخلاق گوهر ادیان است؟ یا صرفا امری ممدوح یا گزینه سوم؟ آیا بر مدعای خود شواهد کافی در اختیار دارید؟

    من در مورد ادیان دیگر، چه ابراهیمی و چه غیر ابراهیمی مطالعات کافی ندارم و اظهارنظر نمی‌کنم. اما در مورد دین اسلام می‌توانم ادعا کنم که اگر دین اسلام را مشتمل بر اصول دین و فروع دین بدانیم، منزلت اخلاق در این دین از اصول دین نیز ریشه‌ای‌تر است، یعنی اخلاق اصل اصول دین است؛ اصلی که اصول دین بر آن مبتنی است، تا چه رسد به فروع آن. به همین ترتیب اگر تجربۀ دینی/ ملاقات خداوند/ لقاء الله را به این فهرست اضافه کنیم، می‌توان ادعا کرد که حصول این تجربه کاملاً در گرو اخلاقی زیستن و اخلاقی ماندن است.

    دلایلی که به سود این ادعا در دست است به دو دسته دلایل برون دینی و دلایل درون دینی تقسیم می‌شوند. پاره‌ای از این دلایل در دو کتاب دین در ترازوی اخلاق و اخلاق دین‌شناسی مورد بحث و بررسی قرار گرفته‌اند. در این‌جا به ذکر یک دلیل برون دینی اکتفا می‌کنم، و آن دلیل این است که امکان و حصول معرفت دینی/ معرفت مستند و متکی به قرآن و سنت/ روایات در گرو مفروض گرفتن چند اصل مهم اخلاقی است، از جمله این اصل که خدا، جبرئیل، پیامبر و امام دروغگو، فریبکار و ظالم نیستند و خلف وعده نمی‌کنند. اما تنها دلیلی که به سود این ادعا می‌توان اقامه کرد که خدا، جبرئیل، پیامبر و امام دروغگو، فریبکار و ظالم نیستند و خلف وعده نمی‌کنند دلیل اخلاقی است مبنی بر این‌که دروغگویی، فریبکاری، و خلف وعده اخلاقاً رذیلت و زشت و نارواست. اگر دروغگویی و فریبکاری و خلف وعده اخلاقاً جایز و روا باشد، ما هیچ دلیلی نخواهیم داشت که بر اساس آن به نحوی موجه بتوانیم ادعا و باور کنیم که خدا، جبرئیل و پیامبر و امام دروغگو، فریبکار و ظالم نیستند و خلف وعده نمی‌کنند.

    بنابراین، این اصول اخلاقی فرادینی‌اند، زیرا اساساً امکان معرفت دینی و حصول آن در گرو مفروض گرفتن این اصول است. بدون مفروض گرفتن این اصول اخلاقی معرفت دینی امکان ندارد. اما نکته این است که از منظر معرفت‌شناسانه بین این اصول اخلاقی و سایر اصول اخلاقی فرقی نیست، زیرا همۀ این اصول از یکجا سرچشمه می‌گیرند و از طریق واحدی کشف و توجیه می‌شوند، و آن عبارت است از شهودهای اخلاقی. در این صورت نمی‌توان ادعا کرد که از میان اصول اخلاقی فقط همین چند اصل اخلاقی است که فرادینی و مقدم بر دین است، اما سایر اصول اخلاقی را باید از دین و متون دینی گرفت.

    (7) آیا تصویر نادرست از ادیان ممکن است امور غیر اخلاقی را مباح و جایز بداند؟ ملاک تشخیص آن چیست؟

    بله. ملاک تشخیص آن نیز ناسازگاری آن تصویر با شهودهای اخلاقیِ ناظر آرمانی است که از منظر اخلاقی به موضوع می‌نگرد. در این مورد به تفصیل در دو کتاب یادشده بحث کرده‌ام، و تلخیص آن مباحث در این‌جا ممکن نیست.

    (8) رابطۀ دین با مقوله “حقوق بشر” را تبیین بفرمایید. آیا به نظر شما همان موقعیت اخلاق «مبطل بالقوه» برای حقوق بشر نیز ثابت است؟ چرا؟

    به نظر بنده حقوق بشر مبنا یا گوهر اخلاق اجتماعی است. در این صورت مقتضای نظریۀ تقدم اخلاق بر دین تقدم حقوق بشر بر حقوق و تکالیف دینی است. حقوق بشر چارچوبی اخلاقی برای تنظیم روابط اجتماعی در سطح کلان است. بنابراین، تقدم اخلاق بر دین مستلزم یا متضمن تقدم حقوق بشر بر دین نیز هست. معنای دقیق این سخن این است که فهم و تفسیر ما از متون مقدس در صورت ناسازگاری با حقوق بشر ابطال می‌‌‌شود.

    البته به رسمیت شناخت این چارچوب نه به معنای این است که احتمال خطا در فهم حدود و ثغور حقوق بشر منتفی است و نه به معنای این‌که فهرست این حقوق بسته است و اعلامیۀ جهانی حقوق بشر کامل است.

    همچنین به رسمیت شناختن این چارچوب مستلزم راندن دین به حوزۀ خصوصی و نفی کامل دخالت آن در تنظیم روابط اجتماعی نیست. تقدم اخلاق بر دین غیر از نشاندن اخلاق به جای دین است. متقضای تقدم اخلاق/ حقوق بشر بر دین این است که دینداران صرفاً در چارچوب اخلاق و با مراعات این حقوق حق دارند در عرصۀ خصوصی و عمومی آرمان‌ها و ایده‌آل‌های دینی خود را تعقیب کنند. به رسمیت شناختن این چارچوب به هیچ‌وجه اقتضا نمی‌کند که دین به قلمرو خصوصی محدود شود. همان‌گونه که جهان‌بینی‌ها و ایدئولوژی‌های غیر دینی با مراعات چارچوب حقوق بشر حق دارند در قلمرو عمومی دخالت کنند و در تنظیم روابط اجتماعی نقش بازی کنند، جهان‌بینی و ایدئولوژی دینی هم چنین حقی را دارد. سکولاریزم به معنای درست کلمه به معنای نگاه بی‌طرفانه، عادلانه و منصفانه به دین و بی‌دینی و توزیع عادلانۀ قدرت و مواهب اجتماعی بین دینداران و بی‌دینان است، نه به معنای تبعیض میان دینداران و بی‌دینان. مجدداً از فرصتی که در اختیار بنده نهادید سپاسگزارم.

     
  8. سلام دوست گرامی
    ما داریم به دوستی که دارد کم کم متولد می شود خوشامد می گوییم. خوش بحال کسی که در وادی ادب متولد شود.
    با احترام

    این دوست شما متاسفانه ناقص متولد شد
    چون حضرتعالی بازهم ایشان را از حق حیات عرضه گفتار محروم کرده وبنا به مبل خود هرچه می نویسد ابترش می کنید
    آقای نوری زادعمل جراحی خطر دارد دردناک است واحتمال این که با موفقیت انجام نشود زیاد است
    آقای نوری زاد مسلمانی در جهان امروز مترادف است با واقعیتی انکار نا پذیر وآن این که هر چه در این دین بیان میشود صورت انسانی آن مسخ شده است مثل تنی جذام زده است مسلمان یعنی تروریست
    مسلمان یعنی القا عده مسلمان یعنی ایران مسلمان یعنی عربستان مسلمان یعنی پاکستان افغانستان حزب ا لله لبنان یمن لیبی وهر جائی که دیکتاتوری وحشت جنایت خیانت آدمکشی و اگر باز هم واقعیت را بگویم محکوم به حذف میشوم

    من در وادی ادب متولد شده ام سالیان درازیست که در خانواده ای که به قول سعدی همه عالمان بودند ولی نه عالمان دین که عالمان انسانیت وادب وفرزانگی به دنیا پای نها ده ام
    به نیاکان مظلومم نازشی ندارم که من از طایفه درد کشانم ولی به دست شما به دنیای ادب زایشم انجام نشده شما ادب را نمی شناسید
    شما پاکی وصداقت را نمی شناسید شما یک مشت بله قربان گو لازم دارید وگرنه این جسم بیمار این تن علیل باید عمل جراحی شود
    آن وقت شما ونامه هایتان مورد نیاز نخواهید بود
    نمی گویم جهان بدون اسلام جهان بی عیب ونقصی خواهد بود ولی حداقل می توان آزادی نیم بند کشور هائی که به انسان بها می دهند را در جهانی پیدا کرد که اسلام در آن جا نفوذ ندارد
    این غلط فاحشی هست که گفته می شود هرعیب بود از مسلمانی ماست
    ما عیبی نداریم مسلمانان هر کاری انجام می دهند بخصوص دو آتشه آن ها عین مسلمانی آن هاست
    شما باور نمی کنید اگر یک کشور اسلامی بتواند به اندازه آمریکا قدرت داشته باشد طبق قانون اسلام نسل بشریتی که به او نگرود نابود می کند؟
    آقای نوری زاد چرا ادبی را که ندارید نداشتنش را به من نسبت می دهید من که به کسی بد نگفتم من واقعیتی را از سرگذشت رایج دو امامزاده در آستارا شرح دادم کجای این بی ادبی است
    وآیا این همه غده بدخیم به نام امامزاده که بر پیکر ایران جای گرفته نیاز به جراحی ندارد؟
    آیا رواست به من که به قول شما صلاح نیست که چنین بنویسم وخود نیز به آن واقفم چون ممکن است به دست مسلمان گرفتار شوم بی ادب خوانده شوم ومرا در زایشگاه پلشت فکرتان به عنوان نوزادبا ادب به منصه ظهور برسانید
    آقای نوری زاد من ادب دارم من از با ادب ترین انسان ها هستم
    شما می توانید جزو تیم باز جوئی از من باشید ومدارک اصلی دال بر مرتدبودنم را عرضه کنید ولی کجای این عمل انسانی وهمراه با ادب است که من بگویم خرافات رخنه کرده در جان هموطنانم نیاز به جراحی دارد واگر زیر این تیغ مرد که طبعا نخواهد مرد بهتر است از این که در زیر سایه خرافات روزی هزار بار جان بدهد
    آقای نوری زاد دستورات دینی شما را اگر طابق النعل با النعل اجرا کنند مگر میشود دگر در آن جهان نفس کشید الان در کشور ما مردم بر علیه اسلام ناب محمدی طغیان کرده وعصیان زده اند
    در عربستان زنان تظاهرات دسته جمعی برای رانندگی کردن انجام می دهند در پاکستان وافغانستان گوش تا گوش سر زن ها را به عنوان مثلا تعصب وغیرت از بدن جدا می کنند
    مسلمانان در سوریه به زنان تجاوز می کنند ودر کشورمان خوب نگاه کن هر روز به زنان ما تجاوز به عنف می شود
    آقای نوری زاد دهانت را آب بکش وبه من نگو که در وادی ادب زاده شدم من ادب دارم من شرف دارم ولی اسلام را نمی خواهم
    توکه می خواهی دلیل خواستنت را ارائه بده اعلام کن گه این وجه اسلام دوست داشتنی انسانی وتوام با ادب است
    چرا نمی بینی به نوامیس ما تجاوز می شود وشده است. ودر سایه اسلام واقعی وناب محمدی شما جنایت جواز عمل دارد
    به هر چیز که اعتقاد داری ومن میگویم به وجدانت سری بزن ببین من بی ادب هستم یا شما که بی ادبی را در لفافه ادب به دیگران عرضه می کنید ؟
    آقای نوری زاد بازهم نوشته هایم را با برچسب عدم رعایت ادب حذف کنید ولی نمی توانید نوشتنم را که سراسر ادب وخدمت به ادب وانسانیت و آزادگیست حذف کنید
    کجای حرف های من در نقد ادب وآداب اسلام دروغ بوده ؟ کجا به رسول شما بهتان زدم ؟
    کجا به ناحق واز سر ناراستی وتعصب کور به اسلام وقران ناسزا گفتم؟
    اگر به شما بگویند محمد نوری زاد بی ادبیست؟
    اگر هرکس را به نامی که دارد بخوانند به او ظلم کرده اند؟ منگفتم قران چنین است نمی گویم چون حذف می کنید وآدرس دادم که مراجعه کنید وببینید دروغ نگفته ام ان وقت در نهایت ناراستی وکتمان حقیقت مرا به بی ادب بودن متهم وبالاتر از آن محکومم می کنید و اجرای حکم را با حذف حرف واقعیم به عنوان مجازات اعمال می کنید
    آقای نوری زاد هزار ماشا الله در عرصه هنر نوشتاری ید طولائی دارید بیائید در برابر قضاوت دیگران من وشما با هم گفتگو کنیم هرکدام دلایل ومستندات خودرا عرضه کنیم افکار عمومی با ادب وبی ادب بودن ما را قضاوت کند نه این که شما یکسره به قاضی بروید وراضی برگردید ودیگران را بی ادب خطاب کنید
    باز هم خواهم نوشت وشما جواب مبسوط بدهید نترسید کسی شما را سرزنش نمی کند اگر اعتراف کنید که بر باطل هستید ولی بر آن پا فشاری کردن شرمساری دارد

    ——————————–

    سلام دوست گرامی
    من نوشته هایی را حذف می کنم که درآنها از الفاظ رکیک استفاده شده ونه این که موضوعی مورد نقد تند و تیز قرار گرفته. فکر می کنم بسیار باهوش تر از این هستید که سخن مرا در نیابید. شما نقد بکنید و فحش ندهید. فحش باعث می شود هزار سخن درست شما به زشتی ناسزا آغشته وآلوده شود و اساساً خوانده و شنیده نشود. مثل این که یک دانشمند ویک کاشف در یک همایش علمی، یافته های تازه ی خود را با دلقک بازی و جفتک پراندن بیامیزد. بدیهی است که زلال سخنش درسایه ی رفتارنامطلوبش به حاشیه می رود و بسیار دیر به سفره ی فهم مردمان راه می یابد.
    پس: فحش ممنوع
    با احترام

    .
    ا

     
  9. سلام آقای بابک
    من روئین تن شده ام وخود به خود درد احساس نمی کنم وپاشنه آشیل من تمام هموطنانم هستند که چون تیر ستم به پیکرشان می نشیند مرگ که نه حداقل دردی شدید را حس می کنم ومتاسفانه در فضائی زندگی می کنیم که این درد مزمن شده ودرمانی ندارد مگر با پمادی از جنس جنازه آخوند وداروئی به نام مرگ خرافه که این دو نه تنها برای من که شفا بخش درد ملتیست ذلیل شده به دست گدایان دیروز وجلادان امروز
    اما دومطلب را به عرض برسانم
    اول این که نوشته های من تقریبا به روز است ومطلبی نیست که در خور چواب باشد وبه آن پاسخ ندهم
    دوم این که آقای نوری زاد محترمانه من را سانسور می کنند ودر دیاری که ما زندگی می کنیم وتا دسته به ما /////////////

    —————–

    دوست گرامی
    بقیه ی نوشته ی شما بخاطر استفاده از کلمات رکیک حذف شد.

    .

     
  10. در حوالی دلم به دنبال گمشدهای می گشتم داشتمش اما مدتیست در این حوالی دیده نمی شود نمی دانم چرا؟ سفر کرده؟ ویا خدانکرده سخنی ناروا شنیده وبه قهر از دل هجرت کرده این خانه که کمتر به نا بخردی ها ونا جوان مردی ها در گشوده پس چطور میشود که نا گهان کسی که سالیان نه میهمان که صاحب خانه بود به این سادگی بگذارد وبرود
    شاید ذره ذره گناه من من اورا رانده مثل تغییر تصویر دوریان گری که به واسطه کردار زشتش مسخ می شد این سرنشین خوب وصمیمی کوی دوست هم از بد کرداری وزشت خوئی من از عهد شکنی وناسنجیده گفتارم از من رمیده وتنهایم گذاشته.
    آن روز ها کمتر واژه من را به کار می بردم واکنون تمام من شده ام این روز ها فکر می کنم باید در نبرد پیروز بشوم وخوب که نگاه می کنم وهماورد را می بینم به حقارت روحم پی میبرم
    دایم در فکر ثابت کردن خودم هستم و عنکبوتی بر تام شفافیت بر روحم تار تنیده
    ومی گویم مگر چه کرده ام؟
    و می بینم چه بسیار گناه کرده ام همین که در هوای نظامی انسان کش نفس می کشم مجرم هستم همین که تظاهر به چیزی که نیستم می کنم گناهکارم همین که صداقت را قربانی کرده ام ذنبی اکبر مرتکب شده ام
    حداقل فحاشی داشتم که آقای نوری زاد گفت این راه تشفی درد وخاموش کننده آتش درون نیست
    ودر یک وادی حیرت به پریشانی رسیدم واز دوست که در دل وجانم خانه داشت جدا شدم
    در دل من انسانیت بود مهربانی و دوست داشتن همه بود. وصاف وروشن بود اینگونه پلشت نبود.
    ودیدم من دروغگو هستم من به خودم وبه تمام کسانی که هم میهنم هستند خیانت روا داشته ام
    من باید به جنون ودر اصل به صداقت درونم پاسخ می دادم وصدای دلم را می شنیدم که هر لحظه دعوتم می کرد به شلوغترین میدان شهر بروم وجنایات آخوند را فریاد بزنم ومگر بهای این کار ارزشمند من چه بود که باید می پرداختم و بازبونی از زیر بار خوش ازادگی جا خالی کردم
    به سفر میروم زندگی می کنم واینقدر عرضه ندارم که آشکارا به میدان بیایم
    مگر آریو برزن چه کرد؟ مگر بابک چه بود؟وکه؟
    مگر انسانی با پوست وگوشت واستخوان نبودند
    من به آرش کاری ندارم هر چند افسانه دلپذیری دارد اما میتوانم از بابک بگویم واز بابک هائی که جان بر سر مقصود نهادند وهرگز به ستم سر فرود نیاوردند
    اینک وقتی به حوالی دل سفر میکنم برهوتی سوت وکور می بینم وخودم را که دردمندانه ودر عین حال گناهکار به تقصیرمی بینم و به تمام عمر فنا شده ام افسوس می خورم
    نباید از یک تن بودنم ویکدست بی صدا داشتنم بهانه می تراشیدم وخفت بودن را تحمل می کردم ودلم را گم می کردم
    امروز دیر شده موهای سفیدی که در لابلای موهایم می بینم ترسویم کرده از سایه خودم وحشت می کنم بازنده ای مفلوک هستم واز ترسی که دارم شرمنده ام
    وگاه آرزو می کنم که ای کاش نوری زاد راستگو باشد ای کاش کلک مرغابی نزند چون نمی توانم با قرائینی که به آن ها تا اندازه ای باور دارم توجه نداشته باشم وحرکت قلم نوری زاد را همان آرزوی سرکوب شده خودم بدانم این واقعیت ندارد وتازه نباید هم انتظار داشته باشم کاری را که خودم از انجام آن وا مانده ام از دیگری بخواهم که به ان مبادرت ورزد
    قبلا هم گفتم نوری زادهم خانه وخانواده وعلائقی دارد ونمی شود از او خواست که از همه چیز بگذرد مگر من خودم گذشتم؟ اما یک فرق جزئی وجود دارد من شرمسارم من خجلت زده ام من دلم را از دست داده ام وبا این درد است که آرام وقرار زیستن که ندارم هیچ دائم با خودم در ستیزم وشاید انتظار می کشم روزی نا گهان گریبان دریده به میدانی پر ازدحام بروم وفریاد بر آورم مردم ما در چنگ اهریمن اسیریم وپلید ترین مکتب و زشت ترین وناپاکترین متولیان این مکتب برما حکومت می کنند وبسیج وبسیجی به آنگونه که تبلیغش می کنند دروغی بزرگ است واین شجره نه تنها طیبه نیست که ناپاک است و بعد هر چه خواستند بر سرم بیاورند
    شاید وقتی دیگر
    باقی باشی

     
  11. کاربر محترم ، معلم گرامی ، nvfnv ، به قول یکی از کاربران ، درودون علیکم ، کامنت مرا که در آخرین پست نوریزاد در مورد 12000 میلیارد تومان!! دزدی آستان قدس رضوی با تمام مستندات غیر قابل انکار ارسال کردم کلا آنرا نوریزاد سانسور کرد این در صورتی است که این مبلغ چهار برابر اختلاس معروف مه آفرید خسروی می باشد و نمی دانم که این کامنت را هم سانسور می کند یا نه اما شما کاربر گرامی که از بنده در نوشتن خیلی مستعد تری ، تا می توانی بنویس فقط یک درخواست از شما دارم و این درخواست همان درخواستی است که نوریزاد از دو کاربر بنام سید ابوالفضل و مریم کرده است که حیف است این مطالب شما کم خوانده شود برای بیشتر خوانده شدن حتما ، حتما لازم است در آخرین پست های جدید نوریزاد آورده شود الآن این کامنت آگاهی بخش شما در مطلبی آمده است که 12 روز از آن گذشته است و این باعث میشود کمتر خوانده شود با سپاس و تشکر از کوشش مجدانه شما معلم گرامی.

     
  12. سلام شب از پنجره کوچک اطاقم بدون اجازه وارد شده اما پنجره ای هرچند گوچک رو به آسمان دارم بعضی ستاره ها که خست نشان نمی دهند از همین قاب کوچک به مهمانی من می ایند در سفر هستم دور از خانه خیلی دور وتا برگردم از این پنجره با آسمان سخن می گویم واورا پیامبر خویش میخوانم تا به سرزمینم سفر کند وبه همسرم بگوید اگر چه دریمنم ولی توپیش من هستی
    اما آقای نوری زاد تمام هم وطنان من یک پنجره کوچک دارند؟ می توانند شب ها ستاره ها را به میهمانی چشمانشان دعوت کنند ؟
    فکر نمی کنم سلول انفرادی چنین اجازه ای به اسیران در بند بدهد
    هرچند در ایران رقابت از تفسیر دین باب شده است نگاه کنید به قبض وبسط تئوری شریعت از عبدالکریم سروش هرمنوتیک کتاب وسنت ونقد وقرائت رسمی از دین از محمد مجتهد شبستری ونوگرائی دینی از حسن یوسفی اشکوری ونظریه های دولت در فقه شیعه وحکومت ولائی وتلقی فاشیستی از دین وجکمت از اکبر گنجی
    ولی متاسفانه این افراد خود نگهبانان همان انفرادی های هولناک هستند چون هیچ یک از این آقایان همتی برای زدودن خرافات از دین ندارند وهریک اگر به قدرت برسند همین تعدیلی را که برای دین قائل هستند فراموش می کنند به عملکرد هرکدام در هنگامی که دستشان به دم گاوی بند بود نگاه کنید واگر هم بپرسید انکار می کنند
    ایرج پزشکزادمقالاتی دارد تحت عنوان انتر ناسیونال بچه پر روها که در سبک وسیاق همان دائی جان ناپلئونش به طنز است ووصف الحال اکبر گنجی ها سروش ها وامثال این افراداست که بلند می شوند و می گویند من نبودم تو بودی
    ودر خانه های آن به سلول افتادگان دل های نگران آرزو های پر پر شده امنیت گمشده وشاید هم تنگنای زیستی از گم کردن سرپرست خانه وکاشانه
    اقای نوری زادقرائت های گوناگون از دین داروی درد ودرمان بخش انسان به طور عام وایرانی به گونه خاص نیست در نوشته هائی که به نظر مبارک رسانده ام نگفته ام که دین باید کلا جمع شود ودر یکی از آن ها نوشتم که این امکان پذیر نیست ولی چون این موجود نامرئی که مثل پیوک در جان ما انسان ها وبخصوص ما ایرانی ها واردشده ما را خواهد کشت وبیرون آوردن آن ظرافت می خواهد لذا باید با هوشیاری وبیداری وظرافت به مقابله با آن برخواست تا جامعه به سلامت برسد
    برای توضیح پیوک باید عرض کنم در جزایر خلیج فارس به طور کلی ودر جزیره هنگام که چند وقت در آن جا به سر میبردم برکه های سرپوشیده ای هست که از آب باران پر میشوند وبعضی سال ها هم بارانی آن چنان نمی بارد وآب آشامیدنی مردم از همین برکه ها تامین میشد ولاغیر. وآب این برکه ها به تدریج خاکشیرک میگیرند وکسانی که از این آب استفاده کنند زیر پوستشات کرم ایجاد می شود وباید برای نجات کرم زده سر کرم را دور چوب نازکی پیچید ونرم نرم کرم را از زیر پوست بیرون کشید من در آنجا سهم کوچکی برای اب رسانی بهداشتی برای خودم دست وپا کردم واوقات فراقتم را که خیلی زیاد بود چون آن جنان شاگردی نداشتم وتمام بچه ها که تعداشان اندک بود همراه با پدر یا برادر گرگورها را بر میداشتند وبرای کسب روزی به دریا می زدندلذا توانستم به کمک در ساخت یک آب شیرین کن ابتکاری که جواب هم داد بپردازم
    وخرافات پیوک خطرناک جامعه ایران است وباید روشن فکران نرم نرم دین را از زیر پوست جامعه بیرون بکشند وهرکس مجاز باشد در چارچوب دلش دین را ومذهب را زمزمه کند وعامل اصلی این کرم گذاشتن که فقط آخوند است باید خشکانده شود
    ما مردم مظلومی داریم وروانیست تحت نام های گوناگون به بردگی روح وروان کشیده شوند زندان ها پر است اعتیاد بیداد می کند فحشا چهره اش را از یک مکان به تمام شهر می نمایند وبهتر است است بگویم به تمام شهر ها وبیشتر خانواده هاتسری یافته وعمدتا خانواده های مستمند ودست به دهان
    وانسان آفریده شده برای زندگی کردن وخوب زندگی کردن واین که گفته می شود خلق الانسان فی کبد غلط است نارواست
    ویکروز به پدر همسرم محترمانه گفتم شما اجازه ندادید دخترانتان به مدرسه بروند ودر مکتب هم تا عم جز بیشتر نخواندند وسرسری ولی هرگز توچه کردید فرزندان همان کسان که تبلیغ می کردند مدرسه دختران را به فحشا می کشد دختران خودشان دکتر فوق لیسانس وحد اقل لیسانس دارند. چرا آن ها فکر نکردند دخترانشان به فساد کشیده می شوند؟ ومرگ را برای همسایه خواستند
    وشما ناچار شدید دختران چون دسته گلتان را نمی گویم به کسانی که خدای نکرده به با جناق هایم توهین شود دختر دسته گلت را به من دادی که می توانستم یکی چون خودت باشم وتنها به این اندیشه که پدر من مسجدی بود ومن به حوزه رفته بودم با کمترین صداق دخترتان را به امان خدا رها کردید ومن اورا بنا به وظیفه تکریم کردم وتشویق به کاری که شما اور از آن منع کرده بودید
    واینکار او وامثال او که بسیارند خاصیت اسلام آغشته به خرافات است ومروج ان آخوند
    باید از این منزل عبور کرد باید به دشت آزادی پای گذاشت که انسان بتواند در فضای شایسته انسان دم بزند و نبایدبه جرم های تعریف شده در قوانین وضع شده در کتب متحجر به اعدام وزندان وشکنجهمحکوم بشود
    چگونگی کار در این زمان آسان است چون گستره تبادل اطلا عات وسعتی غیر قابل کنترل پیدا کرده و همتی می خواهد وتلاش برای جرئت بخشیدن به ارواح خرافه زده آین مردم تا بدانند اگر فلانی وفلانی که در اصل دشمن حربی ما هستند وتبلیغ آخوند آن ها را قدیس کرده شفا دهنده بودند خودشان را از درد ومرض وستمکاری وستمدیدن نجات می دادند
    آقای نوری زاد خوراک فکری جامعه ما مسموم است شما برای رضای همان خدائی که دارید ودر حال حاضر از خدای آخوند شریفتر است به این قشر بها ندهید برای حرف شما بسیاری ارزش قائل هستند و هنگامی که شما بفرمائید روحانیت برای جامعه مثل معلم ضرورت دارد دارید به ان ها سم تزریق می کنید
    من به شما احترام می گذارم هرچند فاصله ای عمیق بین ما هست وتا حدی به شما حق می دهم که کجدار ومریز رفتار کنید شما هم انسان هستید ودوستدار خودتان وخانواده اتان هستید که این حق شماست ولی این را به یقین بدانید روحانی وآخوند قابل تفکیک به خوب وبد نیست چون کسانی که نان از حماقت دیگران می خورند سزاوار نام انسان نیستند ونمی توانند پاک نژاد باشند فرزندان این قشر که از نان کلاهبرداری پدرشان روزی خورده اند نمی توانند نیک سرشت باشند واگر امکان دارد از این قسم دیگر فریبی ها نکنید
    امید وار هستم کلامم به ناسزا آلوده نشده باشد هرچند بعضی چیز ها راننوشتن دشوار می دانم
    باقی باشی

     
  13. راستی آقای نوری زاد با ادب شدم یا هنوز به سیاق فرموده شما یک جای کارم می لنگد؟
    ببخشید سلام اول را آخر تقدیم می کنم
    سلام
    باقی باشی

    ——————

    سلام دوست گرامی
    ما داریم به دوستی که دارد کم کم متولد می شود خوشامد می گوییم. خوش بحال کسی که در وادی ادب متولد شود.
    با احترام

    .

     
  14. سلام آقای نوری زاد
    چرا مرحمت نفرموده وجواب سئوالم را هرچند شخصی وخصوصی وشاید عمومی ندادید؟
    حالا مشاهده فرمودید در کجا زندگی می کنیم؟ در محدوده جغرافیائی هم منظورم هست ولی مقصوداصلی زیستن در آداب ورسوم وفرهنگیست که خاص خود ما هست وبس
    فرهنگ فرا قانونی
    در صف نانوائی ایستاده ای می بینی رفیق شاطر آقا آمدواصلا اعتنائی به صف ندارد نانش را می گیرد ومیرود کسی هم اعتراض کند که واویلا
    در بانک شماره گرفته اید ومنتظر نوبیت دویست وچارده هستید هفتاد ودو را تازه صدا زده اند یک مرتبه در بانک باز میشود آقا یا خانمی وارد میشود واز بالای سر عده ای که بی توجه به شماره داشتن جلو باجه ازدحام کرده اندچک را می دهد دست آقای تحویلدار وبا لبخند ملیحی میفرماید درشت بده ویک چشم مهربانانه می شنود
    ایستگاه اتوبوس مملو از جمعیت است پس از دوساعت یک اتوبوس میرسد ویکنفر از درب جلو که راننده محترم برایش باز کرده وارد میشود وپشت سر راننده می نشیند وچاق سلامتی شروع می شود حالا چه کسی دل وجگر دارد که اعتراض کند؟ مطب دکتر است بیماری که شدید درد میکشد منتظر نوبت است ویکی از آشنایان که ناراحتی مختصری دارند از راه میرسند وخانم منشی میفرمایندایشان از بستگان دکتر هستند وبا ایشان کار دارند
    ورهبر معظم انقلاب درست مثل همان آقای راننده خانم منشی جناب شاطر ووووو فرا قانونی عمل می کنند وبرای جلوگیری از یک کار قانونی حکم حکومتی صادر می فرمایند
    حالا شما بفرمائید عمل فرا قانونی رهبر است که اعمال فرا قانونی وهردمبیلی را در جامعه رایج می کند یا این خلایق هستند که بی ادبی می کنند وآقا رابه راه نادرست سوق می دهند؟
    لطفا هردو پاسخ را یک جا بدهید
    وهوای ما را که مشتری شما هستیم فرا قانونی داشته باشید
    حالا به من چه که شما انتخابی جواب می دهید وفرا قانونی عمل می کنید
    هرچی نباشه شما هم یک وقت هائی اهل بخیه بوده اید
    باقی باشی

    ——————

    سلام دوست من
    بله این مواردی که شما فرمودید محصول غوطه وری یک جامعه درجهل وجهالت است. واین آگاهی است که عرصه را برجهالت تنگ می کند. ما وشما باید ازخود بپرسیم چه نقشی در رواج آگاهی و روفتن جهالت داریم؟ نوشته ی شما نشان می دهد که ما برای رسیدن به روزهای آکنده از آگاهی راه درازی درپیش داریم.
    با احترام

    .

     
  15. آقای نوری زاد سلام

    حرف شما متین ولی من با مظلومیت قربانی شده ام چکار کنم
    آقای نوری زاد هرگز این من را به عنوان شخص ویا فردی که این مطالب را می نویسد نگاه نکنید من یک عالم اصعر هستم من کل هستی خلاصه شده در یک وجود هستم و هنگامی که من به مسلخ برده میشوم تمام عالم به ذبحگاه میروند در قران هم موضوعی تحت این مضمون دارید که متاسفم اگر فحاشی محسوب نشود باید بگویم از کتب مثلا مقدس دیگر اقتباس شده اقتباس آبرومندانه است؟ اینطور نیست؟
    شما شاید به گذشته که برمی گردید نوستالژی شما روستا یتان باشد اما من که وابسته به خاکی وسرزمینی نیستم من که در خوابگردی هایم هرگز به وطن مالوفی نرسیدم من که در میان الوات بزرگ شدم با اراذل همنشین بودم هم کاسه دردمندان دردی کشی بوده ام که چقدر باشرفند وچه نام هائی بر آن ها نهاده اند
    وباور کنیدهروقت از کلاس بیرون می آمدم ومدرسه راترک می کردم به دیدار ان ها می رفتم تا حدی که خانواده ام به من شک می کردند که به مرور زمان این گونه شک برطرف شد وتبدیل به یقین دیوانگیم شدورهایم کردند
    روزی از پنجره به بیرون نگاه می کردم ومگسی ناتوان رادیدم که از پرواز مانده بود وبرایش گریه کردم همسرم علت گریستنم را پرسید چون هرگز ناراستی نکرده ا ام صادقانه گفتم برای این مگس گریه می کنم که بانگاهی عافل اندر سفیه گفت می دانم گریه کن
    آن مگس نبود که بر او گریستم
    برخودم وبر هزاران چون خودم وبر میلیون ها همسان خودم که بال کوچک پریدنمان را کنده اند گریه می کردم ومگس بهانه بود
    وبهانه برای گریستن بسیار دارم
    یکی از دندا نهای جلوئیم بسیار لق شده مدت شش ماه است که بالقی آن می سازم واندکی درد را تحمل می کنم ولی کمک می کند که از آن اندک خوردنی که قبلا برای سد جوع مصرف می کردم بکاهم
    آقای نوری زاد مازوخیست نیستم آدم هستم ولی دردمندم وشبی را با همدلی با همدلان خودم درزمستانی که رفت ودر برفی سنگین در زیر یک چرخ طوافی خوابیدم وبه خانواده ام گفتم که به مهمانی خانه دوستی میروم وآنشب من خانه دوست بودم
    درست است که این حرکت فردی من که امروز ناشناس از آن باشما سخن می گویم د رمان درد همدلان من نیست اما من یک دنیا هستممن باید بفهمم تا بگویم من باید بفهمم تا بگویم

    وگاه میروم کور ه های آجر پزی و با هم کیشانم گل لگد می کنیم وخشت میزنیم من خشت زنی را خوب آموخته ام فرقون کشی را به مها رت انجام می دهم
    آقای نوری زاد من خوابیدن در هتل پنج ستاره را می فهمم وسوار شدن بر اتومبیل های لوکس وراحت را وگردش وبی خیالی در پارک های زیبای پاریس آمستردام فرانکفورت ونشستن در پشت میز های کافه ای در پیاده رو خیابان های رم را
    این ها را میبینم ودر
    انسوی شوش که هزار ماشا الله چقدر آباد شده می توانم دربدران وستمدیدگان را ببینم و در احمد آباد مستوفی ودر فیروز بهرام ودر دهکدهای دور در احمدی که از روستا های بوشهر است از روستای خیر آباد کنگان هم یاد ویادگار دارم
    آقای نوری زاد من درد دارم من درد آمدن دارم بی اجازه مرا آوردند مرا به عالم ذر کاری نبوده ونیست من قولی نداده ام ومرا آورد که گریه کردن را بشناسم
    باور می کنید هر چند با هیچ امام وامام زاده ای کوچکترین قرابتی ندارم ولی به افسانه مرگ رقیه در خرابه شام بر سر راس پدرش از ته دل گریه می کنم رقیه هم همدل من است ورقیه هائی که حکومت جمهوری اسلامی با شهید کردن پدران آن ها تنها وبیکشان گذاشته من وطن ندارم اما مسما به ایرانیم واز این جهت که به این مرز وبوم نا خواسته پیوسته شده ام به کسانی چون خودم که ناخواسته به این بلا مبتلا شده اند مهر می ورزم چون هر کدام از ما مظلومان درد خود را ودرد عالم مظلومانه خودمان را قهرا به دوش مس کشیم
    آقای نوری زاد زبانم را می فهمید یا چون همسر عاقل وفرهیخته ام با کلام من مدارا می کنید
    همسرم می گوید تورا نشناخته اند وگرنه در تمام میادین شهر های بزرگ عالم مجسمه ای از طلای خالص از تو نصب می کردند ومن به این ریشخند شدن جوابی ندارم بدهم وبعد به جد می گوید که آدم بدی نیستم ولی اهل این زمانه نیستم
    اگر مثل گذشته ها بود که بسیار کاغذ را به اشک می آلودم الان نیز کاغذم به اشک آلوده می شد ولی اکنون به دامن می گیریم واین جا چه خوب است گویا من در جزیره ای تنها زندگی می کنم وکسی در این خانه از من سراغی نمی گیرد واگر هم فرزندی به دیدارمان بیاید ومن در خلوتگاهم باشم مادرشان می گوید پدرتان خلوت کرده مزاحمش نشوید
    گاه بعضی شعر ها یا قصه هایم را برای همسرم می خوانم ودر نگاهش می بینم که می گوید صد من از این کاغذها را که سیاه کنی وبه اسماعیل آقا بدهی یک دسته تره هم به تو نمی دهند
    راست می گوید کسی به من اعتنائی ندارد واگر همسرم نبود امروز من باید دریوزگی میکردم ولی در پناه خرد اقتصادی واندیشه دنیا شناسی این زن سقفی دارم ولی از این بودن هم چندان راضی نیستم ولی رضایت جمع معدودی که پیرامونم هستند برایم واجب است چون اگر من نتوانم آنان که به نوعی وابسته نزدیک هستند راضی نگه ندارم چگونه به رضایت جمع قادر خواهم بود ولی باور کن برادر نوری زاد حظ از این زندگی را به خودشان بخشیده ام چون او بود که جمع وجور کرد ویادم می آید یک روز پدر همسرم گفت از دخترم شنیده ام که شما خانه نمی خواهید ویک متر جا برایتان کافیست وگفت من به شما قول میدهم وقتی که مردید حتما این یک متر جارا برای شما فراهم کنم اما دخترم ونو ه های من خانه می خواهند حرف درستی می زد خدایش رحمت کند هرجند انسان خوبی نبود این مرد واجب وغیر واجب پانزده بار مکه رفت با همسرش چه بگویم؟ واین مرد با همسرش به علت این که مدرسه دختر را فاسد می کند نگذاشتند دخترانشان به مدرسه بروند و پس از ازدواج به همت همسرم وتلاش خودش مدرسه رفتنش را آغاز کردیم وچه خوب که این همه احساس وشعور ودرایت از قوه به فعل در آمد
    ودر تمام طول زندگی کردن مبارکم با این خانم هرگز به اعتقاداتش تعدی نکردم ولی تا حدودی گفتم که چیستیم وکیستیم وکجائیم ولی نخواست بشنود ومن دیدم خاموشی برای حفظ تعادل اولا تراست

    وحالا آقای نوری زاد عزیز من فحش نمی دهم اما باید به جای یک بار در روز بیشتر گریه کنم واز غرقه بودن مردمم در خرافات ناله کنم ودم بر نیاورم حتا در این دنیای مجازی
    کاش تمام شود از نومیدی نمی گویم از خستگیست

    ——————–

    سلام دوست من
    وسلام به همسرخوب شما
    وبه همه ی بانوان شریفی که همدوش شوی و رفیق و همراه خویش به زندگی خود که نه، به دنیا و به کل هستی معنا می بخشند.
    ما قلم شما را دوست داریم . ازاین که خود را مهار کرده اید به شما می بالیم. درباره ی مجسمه ی خود زیاد نگران نباشید. شاید یک روزی خودم ترتیبش را دادم. با افتخار.
    با احترام

    .

     
  16. سلام آقای نوری زاد
    امید وارم اشکالی نداشته باشه که یک سئوال خصوصی وشخصی در باره خودم از شما بپرسم لطفا راهنمائیم بفرمائید

    من یک پیراهن دارم به رنگ آبی نفتی که خیلی دوستش دارموعلاقمندم همیشه آن را بپوشم اما همسرم می گوید که این پیراهن به من نمی آید
    ویک پیراهن دارم رنگش قهوهای است واز آن خوشم نمی آید وهمسرم می گوید خیلی به من می آید
    حالا به نظر شما من در آینه نگاه همسرم از پیراهن قهو های استفاده کنم
    یا با اجازه دلم رفتار کنم
    لطفا اگر زحمت نیست حکیمانه جوابم را بدهید
    البته هرکس یک مقدار از حکمت برخوردار است وفکر نکنید طعنه ای در کار است
    باقی باشی

     
  17. سلام
    چیزی از بغض بدون کینه ام کم نمی شود
    دلم می خواهد باور کنید من با کین وکین توزی بیگانه ام
    تنها معتقد به قرار گرفتن هرچیز در جای خودش هستم که گویا این اصیل ترین معنی عدالت است
    وعدالت در این جهان به موضوعی فراموش شده تبیل گشته
    آقای نوری زاد چشم سعی می کنم فحاشی نکنم
    شاید این راه مصلحت اندیشی که تمام عمر باآن بیگانه بوده ام در این دیر هنگام زیستن به صلاح باشد
    اما چکنم که هرگز کار به مصلحت نکرده ام؟

    ————————

    سلام دوست گرامی
    از این که دعوت ما را به باقی ماندن ونگارش نوشته های خوب اما بدون فحاشی پذیرفتید، ازشما سپاس مندیم.
    با احترام

    .

     
  18. سلام آقای نوری زاد جان کلامم را میگیری نفرینت کنم؟ فحش بدهم؟ بگو عصاره این واقعیتی که درد است وبر جانم سنگینی می کند چگونه ابراز کنم؟
    هرچه بایدبگیم می گویم وآن چه را نباید حذف کنی از بین میبری چه بگوبم؟

    —————-

    سلام دوست من
    این به نفع هردوی ماست که شما یکجا این اخلاق فحاش خود را ترمیم کنید تا من با آرامش وافتخار سخنان نقادانه ی شما را منتشرکنم.
    با احترام

    .

     
  19. آقای دانشجو سلام

    مطلعه در این روز گار وقطار کردن اسامی وگفته های دیگران به قدری سهل وآسان شده که قابل مقایسه با گذشته نه چندان دور نیست ودیگر ضرورتی به اطاله کلام واوردن شاهد مثال از زید وعمر نیست تنها نگرش به کردار مردم دین دار دروغگوئی ونابکاری انان به خوبی دیده می شود در قسمتی خواندم که مصباح یزدی وچند نفر دیکر
    از این وحوش گفته اند که غنی بودن ودر رفاه بودن ایمان ها را سست می کند ودر قران //////////////

    —————-

    مابقی نوشته ی شما بدلیل فحاشی وبکاربردن الفاظ سخیف وزشت حذف گردید.

     
  20. سلام آقای نوری زاد
    عاشقان را بگذارید بنالند همه

    مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

    آقای نوری زاد واژه هامتولد شده اند برای ابراز اندیشه برای بیان درد برای باز گوئی عقده های تلمبار شده در دل برای شیون کردن از ظلم وستم وناحق گوئی ظلم تنها از سوی ظالملن مسلط بر جان ومال مردم روا نمی شود یکی از بزرگترین وسهمگین ترین ستم ها برانسان حبس ونگهداشتن او در بند خرافات است وظالملن دست کوتاه هم هستند قدرت ندارند ولی تعزیه گردان وکارچاق کن قدرتمندان هستند این کسان همه چیز خود را فروخته اند
    من که حرف های بدی نزدم ترجمان درد دل آشفته ام بود
    چرا اکثر پیام هایم را نوشته هایم را خط خطی می کنید؟ من با کلامم به هرکسی سهم خودش را می دهم
    آیا شایسته است از جائی که فقط به نام شماست وتقریبا به قول شما مسلمان ها حالت وقف عام را دارد مرا بیرون کنید شما حق ندارید این جا که شما به ان ورود کرده ای جائیست که دیگر متعلق به بنیاد کننده آن باقی نمی ماند می توانید دخل وتصرف کنید اما دیگر آن نخواهید بود که ادعا می کنید
    در چند پی نویس که مرقوم فرموده اید لطف کرده وفرموده اید بنده خوب مینویسم ولی شما ناچار هستید که همه یاکمی از نوشته ام را ابتر کنید
    آقای نوری زاد مثل این میماند به کسی بگوئی خودت پسر خوبی یادختر خوبی هستی اما خواهر یا برادرت خیلی مادر به خطاست
    عزیز بزرگوار من عرض کردم بسیجی به تلقی تبلیغات چی حکومتی وجود ندارد بسیجی اولا از فرد به جمع تبدیل شده به یگ جمعیت آلت دست گفته میشود بسیجی چون هرفردی که بسیجی باشد در سخن گفتن به عنوان متکلم وحده خودرا از این صنف جدا می کند مگر امثال تاجیک سردار قاسمی بسیجی دهان گشاد حاج منصور ارضی سردار رادان وعلی خامنه ای
    بله قبول دارم این اسامی که نام بردم واقعا بسیجی هستند از همان ها که مردم را با گلوله زدند با ماشین از رویشان رد شدند شکنجه اشان کردند وهرکدام در نقش خود یکی با کلامش یکی با امرش به عنوان ولی مسلمین که اوباشترین ///// است
    آقای نوری زادمن خوب متوجه هستم فحش آلوده کننده دهان است بوی گندش از جاه فاضلاب بدتر است ولی من دهانم را آلوده می کنم وفحاشی می کنم یعنی نجاست را به نجاست دان می ریزم شما اجازه بده از انسجام ومحکمی کلام من از تاثیر آن به خواننده از فریب ودغل ماست مالی خالی باشد وبتوانم همه کس این ناکسان را به خرمن باد ده کلامی زشت بربادشان دهم آقای نوری زاد هزار حکایت باشما می گویم با طعن بالعن بامهربانی باادب ولی شما گوش شنوائی نداری شما سیاستمداری هستید از نوع ماکباولی آن وشما به دیگران متن شاهزاده اش را می اموزید البته بد نیست ولی برای کسی که داعیه روشنفکری دارد کسی که دست به قلم میبرد کسی که به اصطلاح با ظلم وستم مقابله می کند روا نیست در خفا با ظالم ستمگر دست در دست داشته باشد
    اگر بگوئید انسان در برابر زور ناله نمی کند ودر اوج درد فریاد نمی کشد پس درد نکشیده اید
    من از نزدیک دیده ام ودر حال حاضر آن درد طاقت فرسا بر جان وروانم وارد می شود همه فحاش بالقوه هستند ودر اینگونه مواقع یا از ترس یا برای رعایت ادب که دارند فحش ها رادردل نثار می کنند وفرق من این است که این موضوع را بالفعل می کنم
    آقای نوری زاد من مغز خر نخورده ام من میدانم که پیدایم خواهند کرد وبه بدترین وچه شکنجه ام خواهند کرد وبه اتهام گه مالی به پیامبر وامامانشان وبه چرم سب النبی میکشندم ولی بگذار تاهستم به این /////
    البته رفتن از این دنیا هم خودش لذتی دارد اما این بی پدر ها ادم ها را سگ کش می کنند ومن ناراضی نیستم میگویم چه باک که امروز یا فردا مرا شناختند وبردند آن جا که عرب نی انداخت
    لطفا مرا از حقم محروم نکنید

     
  21. //////////
    //////////

    ////////////////

    //////////////

    ////////////

    ///////////////////////

    ———————————-
    سلام دوست گرامی
    نوشته ی شما بخاطر فحاشی فراوان حذف شد.
    با احترام

    .

     
  22. باورم نمیشد نامه جعل کنی نوری زاد عزیز
    از صدر تا ذیل نامه معلوم است که جعلی است

    شاهدش هم این: “من سراین نامه خیلی به خودم کل کل کردم که هرطورهست تا آخرش بخون برو جلو هرچیم ازیت می شه عیب نداره نوری زاد تند می نویسه اما غلط نمی نویسه”

    این بسیجی کذایی اگر میگه “نوری زاد تند می نویسه اما غلط نمی نویسه” لابد تمام نامه های قبل شما به رهبری را هم خوانده و به این نتیجه رسیده است که نوری زاد تند می نویسد اما غلط نمی نویسد. بسیاری از نامه های شما هم خیلی قبل تر از واقعه نمایشگاه منتشر شده بودند. این بابا اگر در آن نامه ها تندی دیده اما غلط ندیده، چطور توی نمایشگاه به شما لگد زده در حالی می دانسته شما غلط نمی نویسید؟

    پاک ازت ناامید شدم

    اگر هم خودت جعل نکردی، مطمئن باش کسی حسابی سر کارت گذاشته

     
  23. واقعاً آقای نوریزاد خودت این نامه رو به خودت ننوشتی بالاغیرتاً؟
    اگه این بسیجی همونی بوده که تو نمایشگاه بهت لگد زده خب همون اول نامه اینو می گفت. یعنی من اگه بودم با این شروع می کردم: “من همان فردی هستم که در نمایشگاه به تو لگد زدم.”

    کل نامه مصنوعی به نظر میاد. البته منظورم این نیست که بسیجی خوب پیدا نمیشه اما نامه زیاد نچسبید.

     
  24. ۱۴ ساله بودم به جبهه رفتم جنگیدم ، آدم کشتم ، نمیدانم چند نفر با گلوله‌های که در آن شبهای‌ سیاه بی‌ هدف شلیک می‌کردم کشته می‌شدند ، چند پدر و چند فرزند را به قتل رساندم ، اما میدانستم آن طرف خاکریز هر کس بمیرد به جهنم میرود و اینطرف خاکریز به بهشت ، اما اشتباه می‌کردم ، حالا نه ژنرال هستم نه سردار ، نه تاجر ، هیچ کدام از فرزندانم برای تحصیل به خارج نرفتند که هیچ پاسپورت هم ندارند . آن وقتها کسی‌ به ناموس مردم نگاه نمیکرد تا در صد چسبند‌گی و تحریک آمیز بودن لباس را مشخص کند ، ما رزمنده بودیم و اینها بسیجی‌ هستند

     
  25. جناب نوریزاد من هم مثل اون طرف فکر می کردم.اما افراط نداشتم و دوست داشتم. مرا ببخش.مرا ببخش نوریزاد.

     
  26. بسیجی مهندس سلیمانی پور

    آقا محمد شما تنها نخواهی ماند. ولی راست میگویی اینروزها تنهایی مثلا همین وبلاگنویس چانباز وبرادر شهید که بعلت درستکاری ونقد مدیران بعد 28 سال خدمت صادقانه با تجمیع سه سال جبهه اش بازنشسته اش کردند! او دو فرزند پزشک وداروساز تیزهوش دارد امروز مستاجر ی با حقوق بازنشستگی است. اینم وبلاگش:http://urmia-soleimanipour.blogfa.com/

     
  27. همکیش عزیزم سلام
    من هم از همین بسیجیان بودم . ولی بعد از دوم خرداد 1376 که در مقابل آقای خاتمی به آقای ناطق رای دادم و بعدا روزنامه های اصلاح طلب را خواندم از خواب بیدار شدم.
    آن روزنامه ها را هر کدام 40 تومان میخریدم در حالی که برای من 40 هزار تومان آن زمان ارزش داشت.
    به هر حال میتوانم احساس یک بسیجی را در زمان عشق ورزیدن به رهبر در زمان تحول و در زمان نفرت از او درک کنم.
    یک سوال از نوریزاد عزیز دارم
    شما قبل از تحول حتما با بسیاری از پاسداران یا بسیجیان در رده های بالا یا متوسط حشر و نشر داشته اید. و آنها هم مسلما با این رفتار شما بسیار دوستدار شما بوده اند.
    سوال اینجاست الان حدودا چند درصد آنها با شما حتی پنهانی موافقند و آیا حرکت شما چه تاثیری روی آنها داشته؟خواهشا کمی در رابطه با آنها توضییح دهید.
    تشکر

    —————–

    سلام بهار گرامی
    بدیهی است که جمعی ازآنان ازمن دوری می کنند. یا می ترسند که دراطراف من آفتابی شوند یا ازمن نفرت دارند. اما جمع بسیاری درخفا با من ابراز دوستی می کنند اما همچنان درخفا. آنانکه مستقیم و بدون واهمه با من مواجه می شوند و ابراز دوستی و همدلی می کنند کم اند. بقول یکی که می گفت: تو – نوری زاد – فتیله ی مخالفت را خیلی بالا کشیده ای و ما را یارای همراهی تو نیست. بیا پایین و ازاین پایینی ها شروع کن تا ما بتوانیم همراهی ات کنیم. درمجموع تنهایم بهار گرامی. تنهای تنها. یعنی سلام وعلیک ها که تمام می شود همه می روند و من می مانم. وچه مستی ای دارد این تنهایی. وچه لذتی. مردم اما محبت فراوانی دارند و به هرمناسبت ابراز دوستی و مرافقت می کنند. که البته آنها هم که می روند من با مستیِ تنهایی تنها می مانم. همین.
    با احترام

    .

     
  28. درود که درس آزادگی به همه میاموزی
    به افراطیون همه گروهها
    الحق که راه درست راه اعتدال است

     
  29. نامه کاملا تصنعی به نظر می رسد. یکی به دروغ به اسم بسیجی براتون نامه نوشته.
    And the fact that you did not realize it’s fake, makes me doubt your other judgments as well.

     
  30. طولانى ساختن جنگ پس از فتح خرمشهر به جز به باد دادن جانها و مالهاى بسيار، گروهى طلبكار و حق به جانب را به جاى گذاشته كه همواره مانند نژاد برتر با مردم عادى برخورد كرده و با آنكه از منافع بعدى، نظير سهميه هاى تحصيلى ، اشتغال و و و .. برخوردار شده اند و تا ابد با مردم چون كوردلان و گمراهان برخورد ميكنند، هميشه خود را حق گو مى دانند و انگار ارث پدرشان را از مردم طلبكارند.
    اگر به خاطر خدا رفتيد منتى بر مردم نداريد. اگر احساس خسران ميكنيد يقه آقايانى را بگيريد كه اين جنگ فرسايشى را ادامه دادند .
    اگر گلايه داريد كه چرا مردم با شما حس همدلى نمى كنند به عملكرد بسيج ، انصار حزب الله و غيره نگاه كنيد كه به نام شما آلت دست مطامع قدرت شده و مقابل مردم قرار گرفته اند.

     
  31. جناب آقای نوری زاد
    بنده 47 سال سن دارم در اواخر سال 62 در حالی که نوجوانی 17 ساله بودم به کردستان اعزام شدم و به صورت متوالی تا مرداد 67 یعنی پایان جنگ به همراه برادر کوچکترم که ترکش به سرش اصابت کرده بود و مجروح شده بودند به خانه بازگشتیم ؛در ضمن از شما هم تشکر میکنم که در تابلو اعلاناتی که درست کردید ماهم از طرف دوستداران شما فحش خوردیم و شما هم که زحمت کشیدید و پیام دوستان را رساندید.

     
  32. دانشجوى گرامى.
    بينهايت از نوشته شما سپاسگزارم. مثل هميشه پر از مفاهيم نغز و آموزنده بود. اجازه ميخواهم چكيده آنرا آنطور كه فهميدم بيان كنم.

    ١- مهمترين عامل پيشرفت، آزادى پرسشگرى است
    كاملا موافقم .
    ٢- ” از ماست كه بر ماست”. ما فرهنگ ديكتاتور پرورى داريم
    كاملا موافقم.
    ٣- عامل ايجاد اين فرهنگ ديكتاتور پرور، دين ( به همان معناى رايج آن) است زيرا انسان را متعبد و غير پرسشگر بار مى آورد و عقل را سركوب مى كند.
    اينجا هم با شما موافقم. البته تربيت دينى عامل بسيار مهمى در جمود فكري است ولى ديكتاتورى شوروي سابق و يا كره شمالى نشان ميدهد كه دين تنها عاملى نيست كه ظرفيت پرسشگرى و شكوفايى مغز بشر را سركوب مى كند.
    ٤- چه بايد كرد؟
    اينجاست كه كمى با شما اختلاف نظر پيدا مى كنم. ما نمى توانيم اديان موجود را محو كنيم بايد حكومت از دين گرفته و به خرد جمعى سپرده شود و اجازه داده شود دينداران پايشان را تنها به اندازه گليم مقبوليتشان دراز كنند. مثل احزاب مسيحى در دموكراسى هاى غربى كه تنها به اندازه اى كه بتوانند نماينده به مجلس بفرستند مقبوليت اجتماعى دارند و براى تصويب قوانين يا تشكيل دولت مجبور به ائتلاف و تبعيت از احزابى هستند كه در مجلس اكثريت دارند.

    در پايان ميخواهم به قسمتي از نوشته شما كه بسيار دوست داشتم اشاره كنم. آنجا كه گفتيد:
    “هرگاه بخواهیم ملتی را دارای قدرت کنیم باید اسطوره هایش را چون مردم عادی ولی توانا بسازیم و هرگاه بخواهیم مردمی را به بندگی و بردگی درآوریم ، باید اسطوره هایش فرا انسانی شوند تا به مرور، مردم باور کنند که فاقد توانایی اند و نیاز به اساطیری دارند که از آنها برتر و کارسازترند و سپس ، کس یا کسانی را نماینده این اساطیر گذاشته ، تا با نام اسطوره ها ، متولیان ، بتوانند بخورند و بچاپند و مردم را چپاول نمایند.”
    اسطوره من ستار بهشتى است. زيرا بدون آنكه امنيت اجتماعى و اقتصادى داشته باشد بغايت پرسشگر، روشنفكر و به معناى واقعى انسان بود. دوست دارم بدانم آيا شما هم اسطور ه اى داريد؟

    از شما بسيار مى آموزم.
    با سپاس

     
  33. آقاى نوريزاد خواهش ميكنم امكان مثبت و منفى دادن به كامنت ها را فراهم كنيد تا آقاى جاسم حق گو بفهمند چند موافق دارند
    ممنون

    —————

    تلاش می کنم. چشم

    .

     
  34. سلام.من دوست ندارم هی به به وچه چه کنم…ولی بعد از خوندن بعضی پستهای شما نمی تونم همینجوری از اینجا برم(اشکالی نداره؟)…آخه عالی بود…همه چی:عنوان کردن این کامنت،مقدمه وپاسخ شما،..
    راهی که آقای بسیجی رفته ،راهیه که خیلی از ما کم و بیش رفتیم و(جسارتا”)شاید خود شما…زلزله ای که ساختمونای”شهر نادانی” رو توی وجود آدم زیرورو میکنه…

     
  35. اون بسجي هايي که جلو «جاسم و سالم» توليد کن! رو گرفتن شما نبوديد اونا همشون الان بالاي چهل سال سن دارن. يکي شون هم همين نوري زاد بود. اميدوارم روزي نرسه که در ميدان عمل شما هم آزموده بشيد!
    شما وقتي به بلوغ رسيدي مي توني براي «يک عده بچه کم سن و سال» تعيين تکليف کني!
    نان اسم مدافعان ميهن در آن زمان خوردن و بداخلاقي کردن هنر نيست!
    راستي درباره تقيه هم اوامري داشتيد! معني تقيه را نمي داني، اگر مي دانستي نيک مي فهميدي که پاسخ خودت را داده‌اي عزيز!
    در نوشتن حوصله به خرج بده. با پرخاش و هيجان که کاري نمي تواني بکني

     
  36. در جستجوی دانایی

    یه بار دیگه در جواب حق گو میگیم که به میمنت و مبارکی حضور شما برخی زنان این مملکت سالم و جاسم نمی زایند بلکه کهریزک می زایند!!

     
  37. در جستجوی دانایی

    تو خیلی غلط کردی که ادعای حفاظت از ناموس مردم میکنی! ناموس پرستی تونم دیدیم. مگه مردای ایرانی مردن که شما ناموسشونو محافظت کنین.بدبخت بیدار شو که با این حرفا خرت می کنند.شماها مریض جنسی هستید که به همه چیز جنسی نگاه می کنید!!

     
  38. آقای نوری زاد تقیه امروز شما سکوت است سکوت ؛بدان آن بسیجی های که شما در برنامه جهاد و روایت فتح رویتشان میکردی از شما به خدا شکایت خواهند کرد و بترس از سوز دل آنان هم شما و هم زراندوزانی که میراث خور آنان شده اند اگر این نامه ای که میگویید حقیقت داشته باشد که بسیار تصنوعی بنظر میرسد به شما عرض میکنم بسیجی آب دهان نمی اندازد فحاشی نمیکند والا بسیجی نیست شاید به دلیل اینکه شما با نوشته هایتان باعث تهیج چند بچه کم سن وسال شده اید و آنان رفتال نا بخردانه انجام دادهاند آن را به پای تمام بسیجیان میگذارید ، کسانی که شما برایشان تابلو اعلانات درست کردهاید و در آن به بسیجیان فحاشی میکنند باید بدانند و اگر نمیدانند خوب است شما با آن تجربه که دارید به آنان بگوییید که اگر بسیجیان نبودنند امروز در منزل برادرانی بنام جاسم و سالم داشتند .

     
  39. بسيجي عزيز لطفاً از جنايتها و تجاوزات دوستان بسيجي ات بيشتر افشا كن ، از مردم شريف ايران به خاطر سركوب وتجاوز عذر خواهي كنيد. نگاه كن برادران پاسدارت به دستور خامنه اي در سوريه چه بلاي سر مردم سوريه اوردند ؟؟ بسيجي و پاسدار ننگ و عار مردم ايران است

     
  40. نه خير قربان من جواب حرفهايم را نگرفتم

     
  41. منم بسیجی ام اما

    نوری زاد جان عجب دل خوشی داری برادر
    بسیجی متحول شده را مگر درخواب ببینی
    قاضی متحول شده را مگه درخواب ببینی
    نماینده مجلس متحول شده را مگه درخواب ببینی
    یک کلام
    آدم گنده های متحول شده را مگه درخواب ببینی
    مگه می شه تجسم کرد که آدمی مثل عسگراولادی – هردوشون – متحول بشن که دوران تحول را تا پای مرگ دراز کردی؟
    به این خبر دقت کن ومیزان خطا و حکم یک قاضی را بهش توجه کن وبه من بگو این قاضی میشه متحول بشه؟

    علي دهباشي سردبير و مدير مسئول مجله بخارا بدليل چاپ شعري از منصور اوجي كه در شماره فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۲منتشر شده، به ١١ ماه زندان و دو نيم ميليون تومان جريمه نقدي محكوم شده است.
    دهباشي نزديك به چهل سال سابقه فرهنگي دارد و پيش از بخارا ماهنامه كلك را منتشر مي كرده است.
    اما شعري كه دليل محكوميت او شده است ، در آن آمده است:
    “از جماعت زنان دلم گرفت
    آن جماعت عظیم
    روز جشن
    صبح عید
    یک کبوتر سفید بینشان نبود
    جملگی سیاه
    جملگی کلاغ.

     
  42. Ba salam be doste
    Mishe nazareton ro rajebe rabete ba emrika beporsam chetor shode bad az 35 sala in etefagh ba ziraki va sorate ziyad dare etefagh miyofte??? Merci az Rahe dor daste shoma ra mifesharam
    ——————————

    سلام احمد گرامی
    هیچ رازی درکار نیست
    آقایان برای مطرح شدن به یک دشمن احتیاج داشتند تا تباهی و کارنابلدی ها و ضایع کردنها و خسارتهایشان را برسراو ببارند. اکنون کارد تحریمها به استخوانشان رسیده. همین

     
  43. حر زمانه خدا قوت از خدا مي خواهم به تو عمر و عزت بيشتري براي روشنگري بدهد خدانگهدار تو و خانواده محترمت باشد

     
  44. فشار تحریم ها، قدرت گلایه را بیشتر کرده بود و عرصه را تنگتر
    و چه فکری بهتر از اینکه ثابت کند، ایدولوژی بی نقصی را در این سالها دنبال کرده است
    چراغ سبز به تیمی که راهی نیویورک بود و میدان دادن به ایادی تا فضا را مسموم کنند
    اینگونه هیچ مذاکره ای به نتیجه نمیرسید و در این میان، “او” بود که برنده بود
    چرا که ثابت کرده بود که دشمن را میشناخته است
    و در این میانه، مثل همیشه بازنده مردم بودند

     
  45. جناب نوری زاد عزیز سلام وعرض ادب واحترام
    شاید این پیام من ربطی به این پست نداشته باشد اما دیدم جای دیگری نیست که ازشما بپرسم

    امروز صبح ساعت 8 به دفتر آقای روحانی رفتم
    نامه هم نوشته بودم اماایشان که درماموریت
    بودند وکسانی که آنجا بودند پرسیدند اگر مورد
    خاصی هست مطرح کنید تاراهنمایی تان کنیم که
    گفتم اقلیت هستم وعرض حال دارم گفتند چه
    اقلیتی گفتم بهایی هستم وبعد گفتند به خاطر
    مشکلا تتان می خواهید ملاقات کنیدگفتم بله
    ونهایتا گفتند شما در قانون اساسی مملکت جایی
    ندارید بنابراین نمی شود کاری کرد.
    درهرحال راهنمایی از جنابعالی میخواستم که
    ازچه راهی میتوانم نامه ای به ایشان بدهم؟
    آیا راه تماسی با آقای رفسنجانی ویا آقای
    خاتمی توصیه می کنید؟یا راه دیگری ؟
    ممنون خواهم شد. پایدار وسلامت باشید

    —————–

    سلام بانوی گرامی
    من این روزها شاید یکی از تنها ترین ها باشم که مسئولان – با همه ی وجدانی که هنوز چراغش درآنها روشن است – ازمن می گریزند وعلاقه مند نیستند من در اطرافشان آفتابی شوم. که البته خودمن نیز هرگز این آفتابی شدن را برنمی تابم. پس بانوی خوب از فرد دیگری جویای رفع مشکل خود شوید. من درهمین محدوده درکنار شما وهمکیشان شمایم. باهمه ی توان. وبرای رهایی وآزادی شما وسایرهموطنان اقلیتم حاضرم جانم را فدا کنم. اگر از جان من کاری ساخته است بیایید و بربگیرید و ببرید و کارتان را راه بیندازید. اما کمی صبور باشید . ما برای فردای خود برنامه ها داریم. کمی – فقط کمی صبور باشید.
    با احترام

    .

     
  46. با سلام وعرض خسته نبا شید
    سرور گرامی

    فقط مزاحم اوقات برادر گرامی میشوم فقط برای راهنمائی برادر کوچک خود در نوشتهایم هستم چون اینحقیر خداوند گواه است که دیگر نمی توانم از بی عدالتی وبی رحمی این حکومت نسبت به اسلام عزیز است بزرگواران دشمنی با اسلام وقران وبخصوص با شهدای کربلا بدون هیچ شک وتردیدی لذا خواهشمندم از مجتهدین بزرگوار وحامیان حکومت جمهوری اسلامی بخصوص از بی صفترین جامعه که اینحقیر سپاهیان حامی غیر منطق قران واسلام که جز حامیان حکومت ایران هستند من را به تعجب واداشته که چطور این فرماندهان سپاهی ایران میتوانند اینقدر بی رحم نسبت به خون عزیزانیکه با چشمان خود شاهد تکه تکه شدن رفقای خود بودند ولی امروز اینقدر بی وفائی وحتی دشمنی با خون ووصیتهای رفقای شهید خود وبی اهمیت به ارزوهای ان عزیزان بخون خفته باشند اینحقیر بیقین دارم که این سپاهیان قسم بقران وسوره یس هیچ اعتقادی به شهادت ویا هیچ انسانیتی نسبت به هدف والای ان شهدای گرانقدر را پیروی نمیکنند ای فرماندهان سپاه ایران راستی شما جواب وجدان خود را چه میدهید ایا این است جواب خون شهدای جنگ راستی اینحقیر شما را جز ادمنما که پیامبر بزرگوار وامام صادق ع برای علائم ظهور مهدی پیشبینی کرده بودند شما بیش نیستید وچنان ابلیس لعین بر افکار شما رخنه کرده که هیچ زمانی شیطان لعین چنین برادرانی برای خود نداشته ونخواهد داشت راستی بنظر شما ای فرزندان وای همسران عزیز فرماندهان سپاه ایران کار وعمل پدران وشوهران خود را تائید میکنید حقیقت درود خدا بروح رسولش وامام صادق ع که فرمودند زمان نزدیک به ظهور فرزندم جماعتی در ظاهر بشکل انسانند ولی درونشان مانند حیوانات درنده ووحشیند وانها را ادمنمایانی بیش نخواندهاند لعنت خدا ورسول خدا ص ولعنت 5 تن ال عبا ولعنت شهدای عزیز کربلا به روح پدر ومادر انان که این چنینند خداوندا کمک فرما ودانایم فرما ومرا بحق اهدنالصراط المستقیم الهی مرا ببر بسویت که طاقتم تمام است خداوندا این مملکت واین ملت را از دست این اجنبی پرستان رهائی فرما وسلام

     
  47. محمد نوری زاد

    قصد داشتم دیگر برای جنابتان چیزی ننویسم چون حضرتعالی مشتاق خواندن نامه به اصطلاح بسیجی هستید که نام بسیجی در ذهن مردم ما دیگر نام اتنسان نیست که حیوان راشرفی بالاتر از بسیجی است ومن توانائی ندارم که مثل بسیجی امروز خرفتی ونادانی وسفاهت خودم را با باور دروغ هایتان به نوشته درآورم واز شما جرثومه فساد که بسیار بدتر از خفاش شب هستیدتعریف نا بجا کنم چون هر تعریف وتمجید از شما نابجاست مگر که برگردید به موضع اصلی خودتان ومنار رهبری را هادی راه خود بدانید وبه کاسه لیسی ادامه دهید
    کدام عاقل که به قول شما جناب عقل را آشناست در روی ماسه ورمل که تا اعماق زمین سست وروان است ونمی توان زیر ساخت مناسب بر روی آن بنا کرد اقدام به ساختن بنائی رفیع می کند ومگر اسلام به ذات قدرت دارد با زمین سستش گستره ای باشد برای ساختن بنائی مستحکم ومبتنی بر خرد . اسلام در ذات وریشه ویران است ومذهب شماو کسانی که از مذهب حمایت می کنید مدام کلی گوئی کرده وهروقت نقائص بی شمار مذهبتان وبی بنیاد بودن واضع دین ومذهبتان را برمی شمرند آشفته می شوید واگر در مسند قدرت باشید یا در شکنجه گاه های کلیسا وکنیسه یا در میدان های شهر کشورهای مسلمان سر آزادی وآزادگی وحق گوئی را از تن جدا می کنید
    من کاری به این ندارم که تو شاهد بسیار جنایات این رژیم بودی ودم بر نیاوردی وامروز شده ای منتقد ونصحیت گو
    به این کار ندارم که تو هم در همین آخور انقلاب وخوکدانی ان پروار شده ای
    کاری به این ندارم که این نما یندگان اسلام چه تباهی وتاریکی بر این ملت فرود آوردند
    من به شما عرض می کنم مگر در این مردک شما گوش دیده اید؟ ذره ای خرد مشاهده کرده اید ؟یک حرف حساب از دهانش شنیده اند؟ مگر زندگی این فرد توام با کفر نیست کفر خوردن مشروب نیست کفر رد خدا نیست کفر فحش خواهر ومادر به پیامبران سرتا پا دروغ نیست کفر کردار واعمال پیامبران امامان قدیسان وآخوندها در هر دین ومسلکی است. چون آخوند کمونیست وشاهنشاهی ومجاهد وروشنفکر هم داریم نمونه اش شریعتی وسروش از اخوند های روشنفکر واحسان طبری و فرخ نگهدار جوجه کمونیست از کمونیست هاش وآخوند رضا پهلوی دوم از شاهنشاهیاش یعنی واژه آخوند همراه است با معنی دزد وکلاش وکلاه بردار واگر قدرت پیدا کرد آدم کش وجانی که تمام این گفته هایم مصادیقی عینی دارد
    طبیعیست که این نامه من به کام شما شیرین نمی آید واز زهر هلاهل بدتر است چون این نامه پرده از رخسار واقعیت کنار میزند وجذام کریه روحت را به همه نشان می دهد
    تو متن نامه آن بسیجی جانی را که در نهایت حماقت جنایت خودش ودر عین حال ادامه باقی بودنش بر باطل را ودر عین حال نفی وبیزاری از نفسش وجانش را چون شربتی گوارا می نوشید چون شما را از تملق سرمست می کند که این حالت در مذهبیون ارثیست مثل مولایت ومولا های پیزوری والدنگت در تمام تاریخ
    نمی شود بر روی ماسه برجی بلند ومحکم بنا کرد این حرف ها به قبای این مردک دیوانه زنجیری که از بخت بد بر مردم سوار است نمی خورد. او از قبل فرزند حرامزاده اش را برای ادامه جنایات خودش انتخاب کرده وبا قدرت همین سپاهیان بر سر کار خواهد امد وچون پدر نا مبارکش عروسک دست آن ها خواهد بود
    به این دلیل که ان سفارشات بی معنی تو البته بی معنی برای گفتن به گوش حماری که یاسین نمی داند هرکدامش در جهت زیان وخسران زدن به منافع همین سپاهیان وآخوند هاست این اراذل برموج اضطراب وآشوب می توانند باقی بمانند وتو هم این ها را می دانی چون از جنس همین ها هستی وگرنه یک بار فقط یک بار به مردم میگفتی چگونه است که در یک مملکت که نمی شود به رهبر آن گفت توچلاقی که یک مورد واقعیست چون گوینده مرگش حتمیست وتو به او می گوئی عقلش وخردش چلاق است وراست راست راه میروی وکاری به کارت ندارند وبرای ایز به گربه گم کردن گاهی از آن زندان رفتن مسخره ات حرف میزنی و زمانی از دزدیده شدن کامپیوتر هایت توسط سپاه که این دو مورد مبارزاتی تو واقعا منو کشته
    جمع کن این بساط شامورتی بازی را تو دو کار می توانی بکنی یا برگردی سر موضع قبلیت وبشوی همان نوری زاد همکار کیهان ویا صادق وانسان وار در مرحله اول رفع خرافه زدائی را پیشه کنی وبه جای نوشتن این نامه های جماعت خر کن بیائی نقائص بی شمار این دین آبکی وعیوب فراوان سردمداران این دین را ونکات زشت وپلیدی که در متن قران آمده برای دیگران بازگو کنی وحداقل شرفی برای خودت کسب کنی
    واول کار اعتراف شما لازم است که بگوئی من مواجب بگیری می کردم که این نامه ها را بنویسم وامروز از این عمل خودم نادم وپشیمان وآمده ام که بگویم هم اسلام وتمام ادیان باطل هستند وهم تمام دین فروشان از سر تا ته دروغگو ومزور هستند وهم حکومت مسلکی ومرامی کثافت است حال چه از نوع کمونیستی آن وچه اسلامی یا یهودی آن در خاتمه این را هم بگویم که من به یک زن یعنی مادر مجتبی خامنه ای اسائه ادب نمی کنم این فرزند از جانب پدر حرامزاده است چون این پدر فرزندانش را از راه دزدی وشقاوت وغارت مردم به آن زن بیچاره تحمیل کرده ودر رحمش قراداده واین را گناه آن زن نمی دانم چون درد زن آخوند دبودن بزرگترین زجریست که ممکن است از بزرگترین گناه عارض یک زن بشود
    نوری زاد پیشنهاد می کنم بیا باهمدیگر بدون تعصب وبا منطق گفتگو کنیم وبه شرفم که رهبرت از آن بوئی بنرده اگر ذره ای منطق در کلامت دیدم وحرف هایت ساختن برج بر روی ماسه نبود میشوم آنی که شما بفرمائید نری منو مصداق صم بکم کنی ها حرف حساب بزن نه چرندیات قران کثیف را

    —————————–

    سلام دوست من
    روح وعصاره ی سخن شما این است که: به خرافه تن در ندهیم و صداقت پیشه کنیم. که البته درجای خود سخن بسیار درستی است ومن شخصاً با شما دراین سخن همراه و همدلم. شما اما همین سخن نیکو را با فحش های رکیک آمیخته اید و زیبایی سخن خود را از ریخت انداخته اید. وقتی یک سخن – هرچند عالمانه و درست – به پلشتی های کلامی آمیخته شد، چرک می شود وتآثیر وماندگاری اش را از دست می دهد.
    با احترام

    .

     
  48. ببین دو حالت داره:
    یا دارن بازیت میدن
    یا خودت فکر میکنی میتونی بقیه رو بازی بدی
    آخرای داستانت رو فیلم هندی در آوردی، خیلی تابلوه

    خدایا توبه! وقتم رو حروم کردم

     
  49. نامه ساختگي بوده. يا خودت به اسم بسيجي نامه رو نوشتي يا يه نفر خواسته دستت بندازه.
    خودت رو اينجوري به جهالت ميزني مبارزه ات زير سوال ميره

     
  50. این را بخوان آقای نوری زاد

    سلام استاد
    ازخواندن این نامه اشکم سرازیرشد و صورت خدا را بوسیدم که برای ما انسانها راه را بازکرده تا درطول عمرخود به راه درست بیندیشیم و به آن سمت برویم. دوستی دارم که همیشه وقتی خمیازه می کشد بعدش مشتی به سینه اش می زند و می گوید: خدایا ما را به راه راست هدایت کن یا راه راست را به سمت ما کج کن.
    درمیان این بسیجی ها یک آدم مخوف هست که خدا ما را با او درهیچ کجا همنشین مکناد. جناب حاج حسین الله کرم را می گویم. این آدم ظاهرا یک رگ ظریف و نرم دربدن ندارد. همه رگ وپی اش سخت و استخوانی است و کافی است ازگلوی جامعه پایین برود
    این جا بخشی ازسخنان او را انتخاب کرده ام تا بدانید ما با چه /////// روبرو هستیم

    —————————-

    وقتی این تحلیلهای بچه گانه را میخوانم فکر می کنم باید برای زمانی که صرف خواندن این اراجیف کردم کفاره بدم!
    الله کرم: فتنه 88 کار خود جریان دوم خرداد بود
    – خیلی عجیب است که سران جبهه دوم خرداد، تعدادی بچه بسیجی را که در فرودگاه تجمع می‌کنند را انگ ترور می‌زنند و نمی‌دانند که خودشان آلت دست صهیونیست و آمریکایی‌ها هستند.
    – کسی که معاون امنیت خاتمی بود و چند قتل را پشتیبانی کرده بود بعداً این اقدامات را به گردن چند بچه حزب اللهی انداخت که بعد از ان نیز قتل‌های زنجیره‌ای اتفاق افتاد و فتنه از همان جا آغاز گشت.
    – یکی از اهداف ایجاد فتنه 88 این بود که نیروی انتظامی، بسیج و سپاه از بین برود و جمهوری اسلامی کم کم تضعیف و جای خود را به آنها بدهد.
    – دانشجو هیچ وقت برای اعتراض به خیابان نمی‌آید و اغتشاش و شلوغی راه نمی‌اندازد؛ فتنه 88 کار خود جریان دوم خرداد بود.
    – در این فتنه خیلی از بزرگان انقلاب فدا شدند! مگر کسی باورش می‌شد موسوی که مدافع انقلاب بود با یک ادعا مملکت را به هم بزند؟ مگر کسی باورش می‌شد کسی که روزی رئیس مجلس بوده است ادعا کند که در زندان های کشور به زندانیان تجاوز می‌شود؟.
    – رهبر به دولت اجازه داد که با آمریکا مذاکره کند اما وقتی رییس جمهور بولیوی می‌گوید اوباما باید محاکمه شود، ما چه کردیم؟ خوب بود که این مذاکره اتفاق افتاد اما تماس تلفنی غلط بود و حاصل 34 سال مبارزه با یک تلفن به باد رفت! ما باید از اتفاقاتی که بعد از تماس تلفنی افتاد درس بگیریم!
    Photo: ‎وقتی این تحلیلهای بچه گانه را میخوانم فکر می کنم باید برای زمانی که صرف خواندن این اراجیف کردم کفاره بدم! الله کرم: فتنه 88 کار خود جریان دوم خرداد بود – خیلی عجیب است که سران جبهه دوم خرداد، تعدادی بچه بسیجی را که در فرودگاه تجمع می‌کنند را انگ ترور می‌زنند و نمی‌دانند که خودشان آلت دست صهیونیست و آمریکایی‌ها هستند. – کسی که معاون امنیت خاتمی بود و چند قتل را پشتیبانی کرده بود بعداً این اقدامات را به گردن چند بچه حزب اللهی انداخت که بعد از ان نیز قتل‌های زنجیره‌ای اتفاق افتاد و فتنه از همان جا آغاز گشت. – یکی از اهداف ایجاد فتنه 88 این بود که نیروی انتظامی، بسیج و سپاه از بین برود و جمهوری اسلامی کم کم تضعیف و جای خود را به آنها بدهد. – دانشجو هیچ وقت برای اعتراض به خیابان نمی‌آید و اغتشاش و شلوغی راه نمی‌اندازد؛ فتنه 88 کار خود جریان دوم خرداد بود. – در این فتنه خیلی از بزرگان انقلاب فدا شدند! مگر کسی باورش می‌شد موسوی که مدافع انقلاب بود با یک ادعا مملکت را به هم بزند؟ مگر کسی باورش می‌شد کسی که روزی رئیس مجلس بوده است ادعا کند که در زندان های کشور به زندانیان تجاوز می‌شود؟. – رهبر به دولت اجازه داد که با آمریکا مذاکره کند اما وقتی رییس جمهور بولیوی می‌گوید اوباما باید محاکمه شود، ما چه کردیم؟ خوب بود که این مذاکره اتفاق افتاد اما تماس تلفنی غلط بود و حاصل 34 سال مبارزه با یک تلفن به باد رفت! ما باید از اتفاقاتی که بعد از تماس تلفنی افتاد درس بگیریم!‎

     
  51. چه پشت کاری داری تو نوری زاد !!! این بسیجی ها رو داری سر عقل میاری. کی باور می شد یه بسیجی بخونه و بفهمه.

     
  52. جناب نوریزاد , از همون پاراگراف اول نامه رو که خوندم متوجه شدم که یک نفر خواسته با شما شوخی کنه. شما چطور متوجه نشدین ؟ کدوم بسیجی میاد در باره خودش همچین حرفهایی بزنه ؟ انشای نامه کاملا نشون میده که این یک شوخی بیشتر نیست . خانم رویا در نظرات حرف کاملا درستی زدن

    ” مگر کسى که بعد از این که تشت رسوایى آقایان از بام با آن همه سر و صدا افتاده و چیزى نشنیده و ” آقا” کماکان نفسش بوده با نامه نوریزاد یک هو متحول میشود؟ ”

    هرکس که خواب بود در سال 88 از خواب بیدار شد . دیگه کسی خواب نیست و دیگه اصلا صحبت بر سر خواب یا بیداری نیست. کسانی که باقی موندند دیگه همه کارهاشون آگاهانه هست و از همه چیز خبر دارند.

    من شک ندارم که این نامه جعلی هست و بیشتر به مسخره بازی میمونه.

    ——————-

    سلام احمد گرامی
    من اتفاقاً ازنوع نگرش خط کشی شده ی شما درشگفتم. اول این که این دوست ما از خواندن نامه ی من متحول نشده وحتماً زمینه ی تحول در او از مدتها پیش نرم نرم پا گرفته. است. دوم این که: انسان پیچیدگی های پیچ درپیچی دارد که همچنان ناشناخته مانده است. وما هنوز به گوشه هایی ازاین ژرفنا راه نیافته ایم. انسان می تواند تاپای مرگ ازاین رو به آن رو شود. این فرصت را خالق او به او داده. وگرنه هرکس درهرکجا که بود درهمانجا سیمان وسنگ می شد.
    با احترام

    .

     
  53. اتفاقا هر بسیجی واقعی که اینو بخونه به دروغ بودن همه این مطالب پی میبره نوری زاد بنویس داداش بنویس خدای ما هم بزرگه فکیف تتقون ان کفرتهم بوم یجعل ولدان شیبا

     
  54. سلام آقای دانشجو

    تقصیر از من نیست بلکه تقصیر از شماست که نوشته هایتان مرا در وصل با شما مشتاق میکند
    قبل از هر سخنی لطفا لینک پیوست را ملاحظه کنید تا من سخنم را آغاز کنم
    دوست عزیز جهان در شدن است نه بودن . خیلی آرزو میکردم چشمم را ببندم و نسخه شما را جائی ببرم که برایم دوا را بپیچند . فکر میکنم
    شما را درک میکنم وبا شما همراهم ولی راه میانبری در این جهان هستی وجود ندارد وهمه چیز قانونمند است . در این فیلم کوتاه وپر محتوا
    خوب میبینید که ما بایستی از همین زباله های خود پرورده هارمونی وحدت هستی را وموسیقی جمعی وارکستر همنوائی را ساز کنیم.
    قرار نیست انسانها یا همان ظرفها را بشکنیم . دور ریختن ذباله ها ویافتن مصالح مفید وجود خودمان ما را آهنگین و بقولی آزاد خواهد کرد.
    با احترام

    http://www.upworthy.com/watch-the-first-54-seconds-that-s-all-i-ask-you-ll-be-hooked-after-that-i-swear?c=ufb2
    http://www.upworthy.com/watch-the-first-54-seconds-that-s-all-i-ask-you-ll-be-hooked-after-that-i-swear?c=ufb2

    ————————-

    سلام اسماعیل گرامی
    نگاه شریف شما به زباله های وجودی انسان، واین که می شود به پاکسازی و استفاده ی مجدد ازآنها در شاهراه انسانی دست برد، و فیلم بسیار زیبایی که برای ما انتخاب و ارسال فرموده اید، مرا واداشت که سپاس خود را تقدیمتان کنم. به پیشانی خود متمرکز شوید. ردی از بوسه ی مرا درآنجا حس نمی کنید؟
    با احترام

    .

     
  55. نوری زاد = استاد بازی با کلمات

     
  56. استاد نوری زاد عزیز نوشته تاثیر گذاری بود . ای کاش بقیه هم فرصت تجدید نظر گیرشون بیاد. وبزرگتر هاشون هم فرصتی گیر شون بیاد که سرمایه های ملت را سرمایه شهوت قدرت نکنند . به انهانیاموزند که خرخره امثال نوری زاد را بجوند اخر انها نه موش هستند. ونه جانور درنده دیگر

     
  57. سلام نوریزادعزیزایاازاینراه خسته نشده ای

     
  58. مهدی
    نظر دهندگان محترم
    به نظر اینجانب دیکتاتور را مردم یک کشور میسازند.
    خواندن کتاب قلعه حیوانات جورج اورول شاید بتواند کمکی کند به ریشه یابی پدید آمدن بسیجی در رژیم حاکم شده بر ایران توسط 35000000 میلیون ایرانی در سال 1357 و تداوم آن تا به امروز با جمعیت 75000000
    ای کاش این بسیجی و مابقی بسیجان به جای ذوب شدن در آقای خامنه ای – که یک انسان غیر معصوم مانند بقیه انسانهای کره ارز میباشد – قدری در علوم مختلف خود را آگاه مینمودند و دانش میاموختند و خرد را جایگزین تعصبی عربی مبتنی بر قوانین 1400 سال پیش قبیله های عربی مینمودند.
    آیا این بسیجی میداند که اگر عزارئیل جان او را بگیرد و فرزند دختری او را خانواده ای به فرزندی قبول کنند، مرد ان خانواده مجوز همخوابگی با دختر او – که پناه به آن خانواده برده است- پس از سن 9 سالگی دارد. آیا این بسیجی و سایر بسیجیها میدانند که در بیت مریدشان چه میگذرد. آیا این بسیجی و سایر بسیجیان میدانند که علم در دنیای آزاد به سرعت در حال پیشرفت است. ایا این بسیی و سایر بسیجیا میدانند که بابک زنجانی 38 ساله که خود را بسیجی اقتصادی میداند چگونه ثروت اندوزی کرده است. ایا این بسیجی و سایر بسیجیان میدانند که حضرت امام علی با برادرش در خصوص بیت المال چگونه برخورد نموده است و انرا با زندگی آخوندها مقایسه کرده اند. ایا این بسیجی محترم و سایر بسیجیها ثانیه ای به این فکر فرو رفتهاند که واژه “”سید”” چه مفهومی دارد و چگونه در فرهنگ ایرانی رسوخ کرده است.
    بسیجی محترم، توصیه میکنم به جای اینکه اتلاف وقت در فرا گیری تعصب کنی به فرا گیری علم و دانش و خرد روی اور. بسیجی محترم به کشورت ایران فکر کن البته اگر ایرانی هستی. بسیجی محترم کشورمان ایران در سرازیری سقوط میباشد و اگر ما ایرانیها همت نکنیم دیری نخواهد گذشت که نام ایران و ایرانی را شاید فقط بتوان در صفحات تاریخ یافت خواهد شد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  59. دانشجو – 21 مهر 1392
    درود بر شما جناب نوریزاد – اقای نوریزاد من با تمامی احترامی که نسبت به شما و چرخش دیدگاهتان در زمینه سیاسون جمهوری اسلامی ایران و حاکمان فاسدش دارم همه گاه این سوال در ذهنم هست که چگونه افراد دست به قلمی همچون شما سیاهی و پلیدی را در سالهای دهه 50 شمسی در هیات افرادی چون اقای خمینی و دنباله روهای ایشان با توجه به مستندات و نوشته های که داشتند ندید که اینطور به جانبداری از انان برخواستید و پایه های این حکومت به ظاهر دیندار و در حقیقت دشمن دین و هر گونه باور اجتماعی را بنا نهادید که قتلهای دهه 60 و یا قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 و یا ادامه جنگی بی نتیجه پس از فتح خرمشهر توسط رزمندگان ایران و هزاران دزدی و خیانت و اختلاس را در سالهای پس از جنگ به دنبال داشت و باعث از بین رفتن میلیونها ایرانی ازاد اندیش و خلاق و سرمایه های موجود در این سرزمین گشت و در نهایت حقیقتا خطا و اشتباه حکومت پیشین در چه بود که شما را از دیدن تمام دستاوردهایی که ان پدر و پسر در ان 57 سال به این مرزو بوم پس از یک حکومت عقب افتاده به نام قاجار عرضه نمودند بازداشت و باعث گشت که امثالی چون شما در جهت تخریب و نابودی ان حکومت حرکت کنید و جمهوری اسلامی ایران را برای امثالی چون من به ارمغان اورید که پس از 31 سال حسرت حکومتی را داشته باشم که هرگز در ان زمان متولد نشده بودم اما هر انچه که از هویت و ایرانی بودنم و یا هرچه از دستاوردهای بنیادین در مملکتم می بینم از سر مدیریت و وطن پرستی همان خاندان سابق باشد.

    ——————————–

    سلام آریای گرامی
    من بارها به این پرسش شما – چه درنوشته هایم وچه درمصاحبه ها – پاسخ گفته ام. دلیلش هیچ نمی تواند باشد الا این که دریک مقاطعی چشم وگوش وزبان ودل انسان برموضوعاتی خاص قفل می شود. شما اسمش را جهل بگذارید.
    با احترام

    .

     
  60. دانشجوی گرامی:

    نوشته زیبایتان را خواندم و لذت بردم. به راستی که بینش و دیدگاه شما قابل تقدیر است و جای بسی خوشحالی است که در میان ایرانیان و هموطنان عزیز چنین دیدگاه هایی شکل گرفته و در حال شکل گرفتن است. در خصوص حکومت دینی و مشکلات مربوطه و عقب ماندن ایران و ایرانیان از قافله پیشرفت و تکامل کاملاً با شما هم رأی و هم نظر هستم. فقط وقتی سخن از امحاء دین به میان می آید باید جانب احتیاط را رعایت کرد؛ چرا که معتقدین به نظریه امحاء دین از موضع خود کمی عقب نشینی کرده و با دیده تردید به این دیدگاه می نگرند.
    به عبارتی، با آغاز دوره رنسانس و ورود به عصر روشنگری، به دلیل ورود بشریت به دوران و عصری نوین، رویکرد “آشکار انتقادی و شکاکانه نسبت به دین” باب گردید و متفکرین و دانشمندان جسورانه مسئله زوال دین را مطرح نمودند. امانوئل کانت، فیلسوف شهیر آلمانی، صریحاً کارآمدی ادیان سنتی در دنیای مدرن را به چالش کشیده و اظهار می دارد: ” دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن، و دینی که نتواند جواب گوی نیازهای زندگی زمان خود باشد، حق طبیعی آن حذف از صحنه زندگی است”.
    این بینش در آراء بنیان گذاران جامعه شناسی نیز با استقبال شدیدی روبه رو شد؛ برای مثال، امیل دورکهایم از بنیان گذاران جامعه شناسی در خصوص عدم کارآیی ادیان سنتی صراحتاً بیان می دارد: “آرمان ها و الهه هایی که تجسم این آرمان ها بودند امروزه در حال مرگند چرا که دیگر به قدر کافی پاسخگوی نیازهای جدیدی که در حال شکل گیری اند، نیستند و آرمان های جدیدی که برای ما و جهت دادن به زندگی ما لازمند، هنوز به دنیا نیامده اند”. استارک و بین بریج، دو تن از جامعه شناسان متأخرتر، نیز ضمن اشاره به نوآوری دینی، کارآمدی ادیان سنتی در دنیای مدرن را زیر سؤال برده اظهار می دارند: ” مشکل ادیان سنتی این است که اگر چه در زمان پیدایش انطباق کاملی با محیط شان داشتند، اما برای فرهنگ امروز طراحی نشده اند”. به عبارتی، این اندیشمندان بر این اعتقادند که ادیان سنتی در دنیای مدرن کارکرد نخواهند داشت. چنانچه، به گفته ملکم همیلتون، از جامعه شناسان مطرح حوزه دین، برخی توهم زوال دین را نتیجه سستی گرفتن اشکال سنتی دین می دانند.
    لیکن، این رویکرد به تدریج دست خوش تحول گشت و در آرای برخی از جامعه شناسان قائل به افول دین چرخشی حاصل گردید. مثلاً جامعه شناس برجسته معاصر در حوزه دین، پیتر برگر، که در آراء اولیه اش ابراز می داشت که مدرنیته “ضرورتاً به افول دین می انجامد”؛ اخیراً ابراز داشته که این پروژه شکست خورده است. بسیاری از جامعه شناسان معاصر بدین موضوع پرداخته اند. «بن بست پوزیتیویسم»، «بحران عقلانیت مدرن»، «بحران معنا»، «بحران ارزش ها و نهادهای اجتماعی»، «از خود بیگانگی» و «محدودیت علم در پاسخ به مسائل معنوی» از جمله مواردی است که سبب گشته مسائل معنوی و دینی مجدداً در عصر مدرن مورد توجه قرار گیرند. از دید برخی از جامعه شناسان همچون شاف، “محدودیت های علم و نیازهای متافیزیکی و ارزشی – اخلاقی انسان، دلایل یا زمینه های موجهی برای توضیح رجوع به دین و برگشت جوانان به معنویت است. از این منظر غلط بوده است که فکر می کردیم رشد علم به حذف دین منجر می شود چرا که علم کلیه زمینه ها علایق و مسائل بشری را فرا نمی گیرد”.
    جامعه شناس معاصر بریتانیایی، آنتونی گیدنز، نیز با افول دین مخالف بوده و معتقد است، پیدایش و گسترش جنبش های نوین دینی مؤید آن است که دین و معنویت هنوز نقش اساسی در زندگی جوامع مدرن بازی کرده و با کاهش نفوذ و قدرت ادیان سنتی دین زوال نیافته، بلکه در مجراهای جدیدی جریان خواهد یافت.
    کوتاه سخن آنکه، در این خصوص بحث های زیادی مطرح گردیده که در خور توجه و تأمل است. به بیانی دیگر، اقتضای عصر نوین رویکردی جدید به مسائل دینی است که مطابق مقتضیات این دوران باشد. گای سوانسون که متأثر از اندیشه های دورکهایم بوده، در کتاب “تولد خدایان” ابراز می دارد: “چون تجربه زندگی اجتماعی باورداشت دینی را ایجاد می کند، پس انواع گوناگون شرایط اجتماعی باید انواع مفاهیم متفاوت دینی را پدید آورند”.
    بنابراین، برای سعادت ایران عزیزمان باید راه حلی مناسب به دور از افراط و تفریط ها برگزید. دین نیز در جامعه ایران می تواند ایفای نقش نماید مشروط به آن که از حوزه خودش پا فراتر نگذارد و حریم خود را حفظ نماید. گو آنکه بنده شخصاً با ایستایی ادیان/ ادیان سنتی سر سازکاری ندارم، چرا که همه چیز در عالم دستخوش تغییر و تحول بوده و دین نیز از این قائده مستثنی نیست. جدایی دین از سیاست و تمایز ساختاری نهادهای دینی از دیگر نهادهای اجتماعی باید در ایران حاکم گردد؛ خرافات و اندیشه های ارتجاعی و واپسگرا مسائلی است که ما را از پیشرفت باز داشته؛ توجه به حقوق زنان لازمه برقراری جامعه ای متعادل و پیشرفته است؛ دموکراسی به منزله اتحاد همه بر پایه حقوق برابر، آشتی اجتماعی همه آدمیان و حمایت از حقوق اقلیت ها برای پیشرفت ایران عزیزمان ضروری است؛ و نهایتاً تصمیم گیری فردی برای جمعیتی بدون در نظر گرفتن خرد جمعی جایی در این دوران ندارد.
    با سپاس و تشکر از جناب نوری زاد عزیز.

    با احترام
    پیام

    ——————

    سلام پیام عزیز
    من درعین حال که برای دوست خوبمان جناب دانشجو ودیدگاهها وفراورده های قلمی شان بسیار احترام قائلم، درخصوص آخرین نوشته ی مبسوطشان، باید بگویم به نگاه ونظر شما نزدیکترم. بویژه پاراگراف پایانی نوشته ی شما که می فرمایید:

    “……..بنابراین، برای سعادت ایران عزیزمان باید راه حلی مناسب به دور از افراط و تفریط ها برگزید. دین نیز در جامعه ایران می تواند ایفای نقش نماید مشروط به آن که از حوزه خودش پا فراتر نگذارد و حریم خود را حفظ نماید…………”

    با احترام به هردوی شما عزیزان

    .

     
  61. محمد مهدوی فر

    آقای نوری زاد عزیز سلام . مطلبی را که چند لحظه پیش برایت ارسال کردم (پیرمرد سرایدار) اگر صلاح میدانی در هر جایی از سایت ، منعکس کن . متشکرم .

     
  62. محمد مهدوی فر

    پاییز سال 1388 ، دوست بزرگواری ، برای مشورت پیرامون موضوعی ، مرا به وکیل با تجربه ای حواله داد .
    آدرس : تهران – خیابان فلسطین – کمی بالاتر از خیابان جمهوری
    آپارتمانی در طبقات بالایی یک ساختمان نسبتا قدیمی و بلند مرتبه
    با قرار قبلی به دیدار وکیل رفتم . مردی با حدود هفتاد سال سن ، با قد و اندامی نسبتا کوچک
    گویا ایشان سابقا در کنار کار وکالت به کار تدریس در دانشگاه نیز اشتغال داشت .
    جلسه ی آن روز من با وی طولانی شد و گمان می کنم چیزی حدود سه ساعت به طول انجامید .
    مرتبط با بحثی که داشتیم ایشان خاطره ای برایم نقل کرد و همه ی مقدمات من برای نقل این خاطره بود .
    وی گفت : از ابتدای احداث این ساختمان یعنی کمی قبل از انقلاب ، من این واحد اداری را خریداری کردم و از آن موقع تاکنون ، این آپارتمان دفتر وکالت من است . سرایدار این ساختمان پیرمرد بی سوادی بود ، اهل یکی از روستاهای آذربایجان . هم حقوق سرایداری می گرفت و هم اهالی ساختمان در ازای کارهای متفرقه به او دستمزد و انعام می دادند . اطاقی را نیز برای سکونت او و خانواده اش در این ساختمان اختصاص داده بودیم . همان اوایل انقلاب روزی توی راه پله ها با پیرمرد سرایدار روبرو شدم .
    پیرمرد سرایدار : سلام آقا
    وکیل : علیک السلام ، پیرمرد شنیده ام که بنا داری از پیش ما بروی . تصمیم داری کجا بروی ؟
    پیرمرد سرایدار : درسته آقا ، ان شا الله بر می گردم آذربایجان . همان روستای خودمان .
    وکیل : ولی تو به اینجا عادت کرده ای . زندگیت براحتی از اینجا تامین می شود . روستا که بروی اوضاع کار آنجا مناسب نیست
    پیرمرد سرایدار : می دانم آقا . می روم روستا . خدا بزرگ است . شاید آنجا هم خدا خواست کار مناسبی دست و پا کردم .
    وکیل : خوب حالا چطور شد که به یک باره عزم برگشت کرده ای ؟ اتفاقی افتاده ؟
    پیرمرد سرایدار : آقا شما خبر داری که شهر نو را بسته اند ؟
    وکیل : من هم این را می دانم . ولی خوب تو را چه به شهر نو ؟ این چه ربطی به تصمیم شما دارد ؟ پدر جان تو که هیچ وقت شهر نو نرفته ای ؟ شهر نو رفتن و ارتباط با زنان آنچنانی ، مخصوص پسرهای مجرد و یا مردانی است که به خانواده ی خود مقید نیستند .
    پیرمرد سرایدار : ولی آقا مشکل من اینها که گفتید نیست . مشکل من این است که من این جا دختر دبیرستانی دارم . از الان که دیگر شهرنو را بسته اند ، من برای دخترم توی راه مدرسه احساس امنیت نمی کنم .

     
  63. سلام.آقای نوریزاد بس کن این خیمه شب بازی ناشی از ذهن متوهم خیال پرداز ومریض خودت رو،این ادبیات موجود در اکثر نامه های ارسال شده بهتان گواهی میده که اثر هنری خودت هست،حال مخاطب خارج از فرصت محاوره وارتباط رودررو با اقشار بسیجی سپاهی و … را میتوان اقناع کرد ولی مثل من هرگز رنگ نمیشویم حتی اگر پیام نوشته هایت فریادمان باشد.مرد باید روراست باشه.

     
  64. جناب نوري زاد اولا شما آنقدر گنده نشدي كه در پايگاههاي بسيج خواندن نامه هاي شما ممنوع باشد ( موضوعي كه نويسنده نامه به آن اشاره كرده) و دوما كه شما هم ‍ اداي آمد خوبها رو در نيار شما يك روز كاسه داغتر از آش بودي براي دفاع از ولايت حالا هم خسته شدي وبريدي و نه به ديروزت ميشود اعتماد كرد نه به امروزت درست مثل اونهائي كه يك روز از ديوار سفارت آمريكا بالا رفتن و امروز با اونها فالوده ميخورن .
    نكته ديگر اينكه اون احمقي كه توي صورت شما تف كرده بسيجي نيست و شما فقط داريد مظلوم نمائي ميكني .بسيجيها قدرت حرف زدن دارند و تحليل ميكنند وخوب بلدند كه چطور با منطق رفتار كنند كه امثال تو سوء استفاده نكني . تعجب ميكنم وقتي اون فرد به اصطلاح بسيجي توي صورتت تف كرد چرا دست به قلم نشدي و جيغ بنفش نكشيدي كه آهاي هيولاهاي اطلاعات وسپاه و… توي صورت من تف كردند و…. پس مطمئن باش كه خيلي كوچكتر از آن هستي كه بسيجيخا براي تو تره خرد كنند تو يك بريده هستي كه خيلي هم بهت محبت كردند و برايت همين بس كه بهائي وهمجنس باز و …. براي جنابعالي پپسي باز ميكنند برو خوش باش .

    ————————–

    سلام علی آقای گرامی
    من بعد از ماجرای نمایشگاه مصاحبه ای داشتم با سایت کلمه. درآنجا هم به لگدهایی که ازپشت می خوردم اشاره کرده ام وهم به آب دهانهایی که دوسه بار ازپس سر به روی من انداخته می شد. دوست من خدا نیاورد روزی را که من احساس گندگی کنم. بزرگترین خواسته و تمنای من این است که: احساس انسان بودن کنم. این که: انسان باشم. نه گنده.
    با احترام

    .

     
  65. براي هم وطن ِ بسيجي ام .
    « من چون تو بُدم تو نيز چون من باشي»
    دوست نديده ام . « گر حكم شود كه مست گيرند / درشهر هرآنچه هست گيرند»
    نگاه كنيد به اطرافيان خود و به كساني كه امروز از دولت و دين، يا دين يا دولت برگشته اند. از صدرآنها كه شادروان منتظري بود و جانشيني رهبري انقلاب را رها كرد و از دولت و حكومت برگشت و درسختي عمر به سر برد و سرانجام نيز مطرود و مغضوب حاكم و حكومتيان شد، تا همين نوري زاد كه مي توانست خوب بخورد و بپوشد و بچاپد اما، خود را به سختي افكند و به زندان رفت و ناسزاها شنيد، كه هنوزهم مي شنود و جانش را به خطر انداخت كه هنوز هم خطر تهديدش مي كند، تا من ِ بي مقدار ِ دين دوست ِ عاشق امام كه امروز همه را رها كرده ام و به هيچ كس ازدولتمداران و دينداران اعتماد ندارم.
    هم وطن. مبادا خود را سرزنش كنيد كه چرا چنين كرديد و چنان نكرديد . مهم ديروز نيست، چون ديروز مرده است و انسان فكور با مردگان زندگي نمي كند. مهم امروزاست. ما درامروز زندگي مي كنيم . خردمند در حال و نابخرد، در گذشته و آينده زندگي مي كند. مهم حال است .
    به ياد داشته باشيد كه به روايتي، بيش از 97 درصد به جمهوري اسلامي راي ِ آري دادند اما امروز، همان هايي كه ديروز به اين نظام آري گفتند، نه مي گويند.
    از دست خود دلخور نباش. باوركن كه ما همه ، بدون كمترين استثناء ساخته و پرداخته ي علل هستيم و علت ها هستند كه سبب جهت گيري و نوع پندار و كردار و گفتار ما مي شوند.
    علل سبب شدند تا يكي زودتر راهش را تغيير دهد و يكي ديرتر. ما را عوامل ساخته اند و نبايد به كاري كه چندان در دست ما نيست غبطه بخوريم يا از كاري كه علل و اسباب به انجام آن ما را واداشته، خود را سرزنش كنيم .
    شك نيست كه شجاعت شما در معذرت خواهي قابل ستايش است و اين نشانه ي استعداد و لياقتي است كه تا به حال شناسايي نشده است و شك نيست كه تاثرو تاسف تحت تاثير روحي لطيف و انساني بوجود مي آيد اما ، بهتراست به جاي تاسف و دريغ ، همت به تلافي شود. به اين معنا كه ،‌اگر به اين نتيجه رسيده ايد كه شما را فريفته اند و انسان خدا گونه را به بنده اي در برابر بنده اي ديگر تبديل كرده اند، و اين برخواسته از فضاي بسته اي بوده است كه براي ما ايجاد نموده اند، به تلافي و براي جبران گذشته ي تاسف بار، به سمت آگاه شدن بشتابيد و خود را محدود به حرف هيچ كسي ننماييد وايمان بياوريد كه انساني هستيد داراي خرد و انديشه و توان تشخيص خوب از بد را داريد؛ و نيازي به تلقين ِ اين و آن نداريد.
    اگر به هوش و عقل خود ايمان آورديد و با اين باور رسيديد كه شما چون ديگران و ديگران، چون شمايند، درآنصورت پاي حرف همه، اعم از متدين و بي دين خواهيد نشست و مطالب همه، چه مسلمان و چه كافر را خواهيد خواند و بهترين ها را انتخاب كرده و بكار خواهيد بست.
    به ياد داشته باشيد كه چند صد سال پيش حافظ سخني گفته كه تا امروز و شايد ، تا هيچ وقت كهنه نشده و نمي شود « ما را به رندي افسانه كردند / پيران جاهل ، ‌شيخان گمراه »‌
    پيران جاهل همان هايي هستند كه خيال مي كنند، چون سني از آنها گذشته، همه ي خوب و بد دنيا را مي دانند و براي اين كه عادت هايشان را ترك نكنند، سرستيز با همه برمي دارند و هرمخالفي را انگي مي زنند و با تهمتي مي رانند. و شيخان گمراه ، نيازي به تعريف ندارند چون شما از من بهتر و بيشتر آنها را مي شناسيد.
    من به عنوان يك هم وطن كه اگر چه از خشونتِ بسيج و سپاه به شدت دلگيرم و خاطرات بسيار تلخي از عملكرد آنها دارم، اما، آنها را بدشانس هايي مي دانم كه شرايط براي ورود به دنياي آزاد ِ انديشه نداشته اند، آمدن شما را به انجمن آزاد انديشان خوش آمد مي گويم و براي همه، به ويژه خودم، آروزي آزادي و رهايي از بند جهل و خرافات را دارم. شاد و تندرست باشيد.

    —————

    سلام جناب هدایت گرامی
    ازاینجای نوشته ی شما بسیار لذت بردم چرا که بواقعیت بسیار نزدیک است:

    “……………. من به عنوان يك هم وطن كه اگر چه از خشونتِ بسيج و سپاه به شدت دلگيرم و خاطرات بسيار تلخي از عملكرد آنها دارم، اما، آنها را بدشانس هايي مي دانم كه شرايط براي ورود به دنياي آزاد ِ انديشه نداشته اند………..”

    سپاس فراوان ازشما

    .

     
  66. نوريزاد گرامى اين جمله نلسون ماندلا:” مى بخشيم اما فراموش نمى كنيم”، هميشه براى من سوال بر انگيز بود. اگر اينگونه است پس عدالت چه ميشود. تا اينكه جواب خودم را در يكى از نوشته هاى خانم شادى صدر حقوقدان، پيدا كردم و فهميدم “بخشش بى معناست ” و آنچه اكثر افراد از اين جمله استنباط كرده اند درست نيست و هرگز يدون دادخواهى نميتوان به آشتى ملى رسيد.
    خلاصه اين مطلب را مى آورم شايد شما هم تصديق كنيد كه فهم رايج اين جمله ماندلا چقدر دور از واقعيت و خطرناك است.

    در بى معنايى بخشش

    ١- در شرایط امروز، چه تفاوتی بین بخشیدن یا نبخشیدن وجود دارد؛ وقتی که در فقدان ساز و کارهای مستقل برقراری عدالت، کلیه نهادهای سرکوب، با عوامل و آمران نقض حقوق مردم، همچنان بر سر کار و در جایگاهی هستند که هیچ احتیاجی به بخشش و هیچ نگرانی از عدم بخشش از سوی قربانیان ندارند. در واقع، بخشش تنها زمانی معنا پیدا می کند که عدم بخشش معنا داشته باشد.

    ٢- آیا بین قاتلی که با چاقو، طلبکارش را می کشد و سرکوبگری که با شلیک گلوله، تظاهر کنندگان را از پاى در می آورد تفاوتی هست؟ اگر هر دو این اعمال، از نظر حقوقی “ضرب و جرح” و “قتل” محسوب می شوند، چطور دسته اول، یعنی مجرمان عادی، به زندان و دیه و قصاص محکوم می شوند اما پای سرکوبگران که به میان می آید، مجازات، که برای مجرمان عادی ممدوح است، تبدیل به انتقام گیری که مکروه است می شود؟ و تازه از نظر من بین این دو دسته از مرتکبان جرم یک فرق اساسی است و آن اینکه اگر دسته اول، انسانهایی عادی هستند که با انگیزه های معمولی و بیشتر مواقع از سر اتفاق یا حتی گاهی هم از سر ناچاری مرتکب جرم می شوند ولی بی رحمانه و بدون هیچ همدلی مورد قضاوت و مجازات قرار می گیرند، دسته دوم، مجرمان حرفه ای هستند که آگاهانه و به طور سیستماتیک به نقض ابتدایی ترین حقوق انسانها مبادرت می ورزند و بابت آن از منافع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی برخوردار می شوند و از این حیث، اتفاقا مجازات آنها باید شدید تر از دسته اول باشد. زدن برچسب “انتقامجویی” و “زیاده خواهی” بر خواسته اجرای عدالت، خلط مبحثی است که عواقبی خطرناک خواهد داشت.

    ۳. به نظر می رسد که بسیاری از فعالان سیاسی وقتی از انتقامجویی و تکرار خشونت حرف می زنند، هنوز هم نظم کیفری مسلط را در ذهن دارند که بر مبنای قصاص بنا شده است. یعنی نظامی که جان را در برابر جان و چشم را در برابر چشم می ستاند و ریشه در اصل انتقامجویی فرد از فرد یا قبیله از قبیله دارد. به این معنا، خواست عدالت و محاکمه و مجازات عاملان و آمران نقض حقوق بشر، در چارچوب این نظم مسلط، به اعدام، شکنجه و قطع عضو عاملان و آمران بازتعریف می شود. در این تعریف وارونه، اجرای خواست عدالت، منجر به تکرار قتل، شکنجه و خشونت، و به همین دلیل مذموم تلقی می شود. در حالی که نگاهی به تجربیات مشابه در کشورهای دیگر نشان می دهد که گذر از روند دادخواهی در مورد نقض مستمر و سیستماتیک حقوق بشر، یکی از پیش شرطهای تحقق دموکراسی و تنها راه اطمینان از اینکه چرخه خشونت قطع شده بوده است. گفت و گوی اجتماعی پیرامون دادخواهی و عدالت، تشکیل کمیسیون های حقیقت یاب برای ایجاد فهم جمعی از واقعیت کشتار، واقعیت تجاوز، واقعیت شکنجه و آثار همه اینها بر قربانی، خانواده و جامعه اش، و نیز برپایی دادگاههای علنی و عمومی با معیارهای دادرسی منصفانه روندهایی است امتحان شده که می تواند جامعه ای را به سوی آشتی و عدم خشونت رهنمون سازد.
    بدون طی این روندها، “گذشت”، “عفو” و “آشتی”، تنها یک معنا خواهد داشت و آن هم “لاپوشانی” و “ماستمالی” است. و بدتر اینکه، این نوع از گذشت یا عفو، هیچگاه به آشتی نخواهد انجامید زیرا به سرکوب گران این اطمینان خاطر را خواهد داد که هر قدر هم حقوق مردم را نقض کنند و به خشونت ادامه دهند، مصون از تعقیب و مجازات باقی خواهند ماند.

    آفریقای جنوبی، یکی از بهترین و زنده ترین مثالهای روند آشتی ملی است. کشوری که با آن همه درد و رنج ناشی از کشته شدن، شکنجه شدن، رانده شدن و محروم شدن بیشمار انسان در دوران آپارتاید نژادی، توانست روند آشتی و عفو ملی را طی کند و چرخه خشونت را در یک نقطه تاریخی قطع کند. پس از سقوط رژیم آپارتاید، کمیسیونهای حقیقت یاب در سراسر کشور تشکیل شدند. آمران و عاملان نقض حقوق سیاهپوستان دو انتخاب داشتند: یا داوطلبانه در حضور اعضای کمیسیونهای حقیقت یاب، درباره نقش خود و همکارانشان در جنایات علیه بشریت شهادت می دادند و مورد عفو قرار می گرفتند، یا ناگزیر بودند به عنوان متهم در دادگاه حاضر شوند و محکوم و مجازات شوند. بسیاری، راه اول را انتخاب کردند. جزییات شهادتها از تلویزیون و رادیو پخش می شد و تمامی افراد جامعه در جریان قرار می گرفتند: ناقضان حقوق بشر، برای اولین بار، لخت و بی دفاع، درمقابل مردم ایستاده بودند و این، بی هیچ خشونتی، به مراتب بدتر از مجازات حبس و تبعید بود. حقیقت، از لابلای گفته های شاهدان، قربانیان و مرتکبان بیرون می آمد و در سطح جامعه، علنی می شد، جزیی از تاریخ و حافظه جمعی می شد، قضاوت اجتماعی شکل می گرفت و دیگر از یادها نمی رفت.

    ما، اگرچه “نان گندم نخورده ایم”، اما می توانیم آن را “دست مردم” ببینیم. و این درست، وظیفه همه فعالان جامعه مدنی است که با الهام از تجربیات موفق و نیز شکستهای کشورهای دیگر، نگذارند تفاسیر من درآوردی و وارونه از عدم خشونت، جنبش مردمی را عقیم سازد. بالعکس، همه ما باید تا جایی که می توانیم تلاش کنیم که جامعه را برای شنیدن حقایق، هرچند تلخ، بازسازی حافظه تاریخی جمعی، هرچند سخت، و طی روند اطمینان از اینکه نقض سیستماتیک حقوق بشر دیگر اتفاق نخواهد افتاد، هرچند طولانی، آماده کنیم. پیش از هر چیز، باید هر روز جلو آینه، چشم در چشم خود بدوزیم و بگوییم: خواست گذشت و عفو از مادری که هنوز حتی نمی داند فرزندش کجا دفن شده یا چگونه کشته شده، در واقع سرکوبی دوباره است. سرکوب و خشونت، تنها باتومی نیست که به تن می نشیند؛ این را فراموش نکنیم!

     
  67. با سلام بر آقای نوریزاد عزیز
    این روزها که موضوع “وزیر امور خارجه” داغ است شایسته است سری به تاریخ بزنیم و یادی از “دکتر خلعتبری” وزیر امور خارجه ایران در کابینه هویدا و آموزگار بنماییم که در 22 فرودین 1358 در دادگاه های جناب خلخالی به جوخه اعدام سپرده شد تا باهمان شیوه مرسوم آن دادگاهها که تند و سریع و بدون وکیل مدافع و احیانا اصلا پرونده ای حکم تعیین شده اعدام اجرا می شد ایشان مجازات شود و قطعا مدفعات مته هم اصلا محلی از اعراب نداشت. در اخباری که منتشر شد دو جرم برای “دکتر خلعتبری ” عنوان گردید، هر چند که رسما در جائی تا کنون سند آن دیده نشده ، ولی چه این اخبار درست باشد و نباشند این دوکار را آن مرحوم انجام داده بود.
    اولین کار مهمّ وی نقش موثر در تنظیم قراراداد الجزائر بین ایران و عراق بود که برای اولین بار مرزهای مورد مناقشه ما با عراق به رسمیت شناخته شد و از وقوع جنگی خانمانسوز جلوگیری گردید. این قرارد همان قرادادی است که صدام بعد از انقلاب در مقابل دوربین های تلویزیونی آنرا پاره کرد و اعلام کرد که ایرانیها از موضع قدرت این قرار داد را بر ما تحمیل کردند و الان ما دیگر ضعیف نیستیم. 8 سال جنگ و صدها هزار قربانیان جنگ و معلولان بیشمار و خسارتهای بی حد مالی همگی برای آن بود که ما عراق را مجبور کنیم که به قرارداد الجزائر سر فرو اورد و بالاخره هم فقط با اعلام پذیرش آن جنگ پایان یافت. این قرارداد را مرحوم “خلعتبری” برای این مردم به ارمغان گذاشت.

    کار دیگر وی که گفته میشود در جریان دادگاه جناب خلخالی بر آن تاکید داشت امضا قرار داد نیروگاه بوشهر بود که چرا با این همه منابع نفت و گاز دنبال انرژی هسته ای رفتی و قرار داد آن را امضا کردی. یعنی همانی که امروز از نظر نظام هموزن ناموس ایرانیان می ارزد. پس سنگ بنای آنرا هم او گذاشت و یا از افراد موثر در آن بود.
    در همان سال “روزنامه جمهوری اسلامی” در روزهای شنبه 26 خرداد ماه 1358 و یکشنبه 27 خرداد ماه 1358 در مقاله ای 2 قسمتی تحت عنوان” نیروگاههای هسته ای: خیانت آشکار به خلق ما” به قلم “عبدالرحمن علوی” در تحلیلی مبسوط نیروگاههای بوشهر را مظهر خیانت و جنایت رژیم سابق دانست. یادمان نرود که این روزنامه انروز ارگان رسمی حاکمیت ایران محسوب میشد.
    طرفه انکه کسانی که در انروزها با صدور اعلامیه ها و شبنامه ها و این نوع مقالات ابعاد گوناگون خیانت به مردم را در این پروژه تبلیغ میکردند و سند این اعدامها را برای “خلخالی” فراهم میکردند چندی بعد خود از مسئولین و یا مدافعین نیروگاه هسته ای شدند و امروز هم با تبلیغاتی عکس آنچه قبلا کرده بودند کشور را به محرومیت از دانش هسته ای و ویرانی سوق دادند.یعنی هم آن مخالفتشان وهم این موافقتشان هر دو به ضرر ایرانیان بیچاره تمام شد.
    “دکتر خلعتبری” بعد از برکناری دولت اموزگار در حایکه میتوانست به راحتی از ایران برود هیچگاه این کار را نکرد چون به این داستان که قرار است آن عدالت و رافت محمدی که در فتح مکّه اتفاق افتاده بود در ایران هم انجام شود ایمان داشت. در زمان بازنشستگی در حالیکه در هیچ یک از دولتهای نظامی هم شرکت نداشت با یورش انقلابیون مسلمان به منزلش دستگیر و همراه سایرین اعدام شد و اموالش نیز مصادره بطوری که همسر دردمندش سالیان متمادی بعد از مراجعات مکررّ توانست بخش کوچکی از اموال خود را بازپس گیرد تا بتواند جائی برای زندگی داشته باشد.
    من نمیدانم که آیا این اتهامات به آن مرحوم واقعا وارد شده بو یا خیر ولی به هر حال اگر قدری انصاف و انسانیت و علاقه به این آب و خاک وجود داشت حداقل به خاطر این دوکار نباید کاری با او میداشتند . این داستان تلخ رهبری کسانی است که بر اساس نقل قول جناب فلاحیان از آقای خمینی که” انبیا دنبال حکومت بودند” خود را در سطح نبی دانسته و ناگهان اختیار بزرگترین کشور خاورمیانه را در کنترل خود گرفتند .خدا به همه رحم کند.

    —————————–

    سلام یاران گرامی
    من خود مدتها به این می اندیشیدم که اگر دکتر خلعتبری یکی از جرمهایش امضای قرارداد احداث نیروگاه بوشهربوده وبابت همین جرم اعدام نیز شده، امروز چه روحانیانی باید به جرمهایی بس فجیع تر و تاریخی تر اعدام شوند. سپاس ازنوشته ی خوبتان
    سپاس

     
  68. با درود به جناب دکتر نوریزاد عزیز،
    واقعیت تردید ناپذیر این است که پاسداران و بسیجیان شرافتمند بسیاری هستند که دیری است به حق پی‌ برده اند ریشهٔ تمامی فلاکت‌های این مملکت از کیست و مظلومانه ،هم دلشان پر خون است و هم در جامعه تیر خشم نگاه مردم بجا ن آمده را بجان خریده اند و برای این عصیان فراگیر مردم، درک و خویشتنداری دارند. مگر کمند کسانی که با همت و حتی خطر کردن یک پاسدار یا بسیجی از چنگال و نیش‌های درنده خویانی ذوب شده از تاثیرات گنداب نفس هایی‌،رهایی یافته‌اند؟ چه کسانی بهتر و زودتر از اکثریت شریف بدنهٔ سپاه و بسیج پی‌ برده اند که چه چاپلوسان ریا کار و رانت خواری یک ملت و مملکت را به بازی گرفته اند؟ مگر دلیلی‌ وجود خارجی دارد که یک بسیجی‌ از هوش و استعداد خدادای بی‌ بهره است تا بسرعت متوجه نشده باشد که قصه، قصه قدرت و غارت است و سر تا ذیل دین نیز وسیله و بهانه‌ای بیش نیست برای غارت هر چه بیشتیر از طریق شستشوی مغزی؟از قضا امثال مصباح رسوا و مکارم و نوری همدانی دربار پرست، بیشترین اهانت‌ها را در عالم واقع به درک و فهم و شعور و شرافت بسیجیجان و پاسداران روا می‌‌دارند، هر جا و همه جا که این عزیزان را عمال و وسیله و گماشته‌هایی‌ می‌‌پندارند که در ازای وعدهٔ آخرت، آنها را بجان هموطنان خود می‌‌اندازند تا حافظ قدرت و ادامهٔ غارت آنها باشند. والا اکثریت مطلق ایرانیان که دیری است به انحأ گوناگون به گنده‌ترین اینها گفته که منفور ما هستی

     
  69. براى من بسيجى ها معماى بزرگى اند. حالا كه يكى از آنها را اينجا ميبينم كه به جاى زبان فحش، لگد، خر خره جويدن، تف انداختن، باتوم و كلت كمرى به زبان خوش سخن ميگويد و طلب بخشش ميكند در حاليكه “آقا” نفسش بوده ، احساس ميكنم مثل يك آدم هيپنوتيزم شده اى بوده كه در حالت خواب هر دستورى را اطاعت مى كرده و حالا با خواندن نامه نوريزاد يك هو از هيپنوتيزم در آمده و فهميده چه جور بدى آلت دست بوده!! يعنى ممكنست اينها بيدارشوند؟؟ ؟ مگر كسى كه بعد از اين كه تشت رسوايى آقايان از بام با آن همه سر و صدا افتاده و چيزى نشنيده و ” آقا” كماكان نفسش بوده با نامه نوريزاد يك هو متحول ميشود؟ من كه دارم شاخ در مى آورم. حالا كه هر دو ناشناس هستيم كاش ايشان كمى ما مردم عادى را در جريان ميگذاشتند كه چگونه به اين مسير كشيده شدند، تحصيلاتشان چيست آيا چيزى به نام تفكر وجدان و عذاب وجدان در همكارانشان هرگز ديده اند يا اطاعت تعبدى صرف از عبد صالح !!! آنها را هدايت ميكند و مراحل شستشوى مغزى ويا هيپنوتيزمشان به چه صورت است، چقدر حقوق ميگيرند و غيره. آخه در دنياى حقيقى، ما و آنها يكديگر را به عنوان افرادى از دو گونه مختلف جانداران ميشناسيم و زبان مشتركى هرگز براى ارتباط بر قرار كردن با يكديگر نداشته ايم.
    و نوريزاد نكند اين پوست خربز ه اى باشد زير پايت! مي بخشى دست خودم نيست مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد.

    ——————–

    سلام بانوی خوب
    با این نگاه مشکوک و سخت جوشی که شما درهمین چند خط ابراز داشته اید – که البته دربسیاری موارد با شما موافقم – ما فرصتی برای دیگرانی که در برابر ما صف بسته اند قائل نمی شویم و راه را بر بازگشت آنان می بندیم. من با اطمینان می گویم: این روزها بخاطر خلافکاری های آشکار و پنهان سران نظام، بسیاری از برج وباروهای اسلام ناب جمهوری اسلامی ترک برداشته و جذابیت چندانی برای مجاوران همیشگی خود ندارد. یا حداقل این که: این مجاوران، دارند یک به یک مسئله دار می شوند و قلباً از آن محوریت مألوف فاصله می گیرند. من این ضریب شکست را در سپاه و درمیان روحانیان فراوان تر دیده و می بینم. خروج حتی یک نفر از اردوگاهی که : چشم بسته می زند و چشم بسته می کشد وچشم بسته ناسزا می گوید و چشم بسته عبادت می کند و چشم بسته دم از مسلمانی می زند، برای ما غنیمت است. این قبول که خطاکارانِ کهنه کار به قساوت قلب دچار می شوند، با اینهمه اما کافیست بریک زمین نمناک وتاریک، پولکی از نور بتابد. راستی راستی شما نمی خواهید بخشنده باشید؟ بقول نلسون ماندلا: ما می بخشیم اما فراموش نمی کنیم.
    با احترام

    .

     
  70. آنيتاي مهربان درود برشما.
    سپاسگزارم كه نوشته ي مرا در بخش پيشين ( نامه ي بيست و نهم محمد نوري زاد به رهبر) با دقت خوانديد و سپاسگزارم كه نظرداديد ؛ و پيشاپيش از شما و كساني كه با شكيبايي نوشته ي بلند مرا مي خوانند تشكر مي كنم.
    به حكم ادب و احترام به شما و ديگر كساني كه مرا شايسته نقد و انتقاد دانستيد ، در پاسخ به « خوشبینى شما به سرعت و جهت تحولات فرهنگى در ایران،…» اجازه مي خواهم ، نخست واژه ي فرهنگ را ازنظر خود معنا كنم تا معلوم شود كه تحولات فرهنگي مورد نظرم چه بوده است.
    شك نيست كه ديدگاه ها ، بسيار متفاوت اند اما از ديد اين ناچيز، فرهنگ يعني درختي كه ريشه هايش علوم نظري و تنه اش علوم تجربي و شاخه هايش فيزيك ، شيمي ، پزشكي ، فلسفه ، ادبيات ، اخلاق ، هنر و… مي باشند.
    حال شما اين درخت خيالي را مجسم كنيد كه براي رشد ، به چه چيزهايي نياز دارد و آفت آن چيست .
    اگر اشتباه نكنم ؛ برخي مواد رشد دهنده ي اين درخت عبارتند از آسودگي خيال يا به ديگر سخن ، امنيت . خواه اجتماعي و خواه اقتصادي . و از اين دو مهم تر ، علل و اسباب ِ زمينه ساز ِ پرسشگري و چرا ؟ گفتن . و اين يكي ، به اعتقاد نگارنده ، اگر از دو علل ياد شده پيش از خود ، مهم ترنباشد كم اهميت ترنيست.
    بحث برسرامنيت اجتماعي و اقتصادي ، بحثي بي فايده است چون ، چيزيست عيني و محسوس . آنچه هست نه از نظر شما پنهان است و نه از ديد ِ من . مي ماند علل پنهان و نامحسوسي كه اجازه رشد وحركت را از فرهنگ گرفته است.
    پيش از انقلاب ، مردم از فقر ِ آزادي در رنج بودند. ديكتاتور برمسند قدرت نشسته بود وآگاه يا ناخودآگاه ، خود را ارباب ، و مردم را برده و بنده ي خود مي دانست.
    مردم به گمان اين كه با شكستن ديكتاتور، درقفس باز مي شود و مرغ جان و انديشه شان آزاد مي گردد ، برعليه مستبد برخواستند. هزينه ها دادند و رنج ها بردند تا قُلدر خشن را سرنگون كردند و امام مهربانشان را برمسند قدرت نشاندند. اما عجبا كه اين مرد مهربان ِ پشت به دنيا كرده اي كه نه در بند مال بود و نه در زندان مقام و نه اسير نام ، ديكتاتوري بدتر از پيش شد و زنداني برايشان ساخت كه رهايي ازآن ده ها سال وقت مي خواست.
    نخست مردم خيال مي كردند كه شاه بداست و شيخ خوب . با اين خيال، رفتن شاه را رفتن استبداد مي دانستند و آمدن شيخ را آمدن آزادي . اما تجربه به آنها نشان داد كه شاه و شيخ سروته يك كرباسند. هردو را قدرت مست مي كند و در اين مستي ، پيمان و پيمانه مي شكنند و شراب زور و نشئه ي زر ، عربده كش و تزويركارشان مي كند. بويژه شراب ِ قدرت كه نه شاه مي شناسد و نه شيخ.
    مردم به پرسش برخواستند كه :‌ چرا سردار سپه بي سواد اما عاشق وطن ديكتاتورشد؟ بعضي گفتند: شايد به دليل بي يا كم سوادي اش بود. اما پاسخ اين كه چرا محمد رضا كه در بهترين مدارس دنيا تحصيل كرده بود، ديكتاتور از آب درآمد چه بود؟ باز بعضي گفتند : شايد به دليل نشست و برخواست با زرمندان ، نيويورك و زيبا رويان هاليوود بود . اما اين پرسش را چگونه بايد پاسخ مي دادند : خميني كه درحوضه ، درس خوانده بود و اهل زر و زور و شهوت نبود چرا ديكتاتورشد؟ و چرا خامنه اي كه مايل به ولايت شورايي بود و سعي مي كرد از زيربار ولايت انفرادي شانه خالي كند ديكتاتورگرديد؟
    اين ها همان اسباب و عللي بودند كه پرسشگري را بوجود آوردند و چرا ؟ گفتن ها را آفريدند.
    پس، اگر عرض كردم كه علت سوم ، يعني ، زمينه ي پرسشگري و پي جويي مشكلات اجتماعي ، يكي از مهم ترين علل رشد فرهنگي است ، احتمالا سخني بي جا نگفته ام.
    بنا براين، برخي علل پيشرفت فرهنگي يك جامعه عبارتند از:
    1- امنيت اقتصادي. 2- امنيت اجتماعي . 3- علل زمينه سازِ پرسشگري كه به باور نويسنده ، مهم ترين ، يا دستكم يكي از مهمترين هاست.
    و اما، علل بازدارنده ي رشد فرهنگي . اجازه بدهيد ، درقالب مثال ، فرهنگ را همان درخت خيالي بدانيم و آفت هايي برايش فرض كنيم و مهم ترين آفت اش را كرم ِ ريشه خوار بدانيم.
    همه ما مطلعيم كه اگر باغبان ورزيده اي نباشيم ، توان شناخت آفت ها را نداريم مگراين كه عيني و قابل مشاهده باشند. يعني ، يك باغبان بي تجربه ، وقتي حشرات را ديد مي فهمد كه علت عدم رشد درخت اش چيست و چه بسا كرم ها و حشراتي را كه در زير زمين مشغول ِ فعاليت اند را نمي بيند و خيال مي كند كه رشدِ كند درخت به دليل نژاد بد آن است . غافل از اين نژاد درخت بد نيست ، حشرات ناديدني ، نمي گذارند تا او رشد كند.
    داستان تعويض ديكتاتور وپايداري ديكتاتوري را در بالا عرض كردم . حال بايد ديد كه چرا با شكستن هر بت ديكتاتوري ، بت ديگري پيدا مي شود و بظاهر اين چرخه و گردونه ي ديكتاتورساز از كار بازنمي ايستد ؟
    براي شناخت ، بهتراست به سرزمين و فرهنگي مراجعه كنيم كه بالقوه ، ديكتاتور پرور است و دراين راستا، نگاه كنيم به يك نمونه ي عيني آن كه هم شما و هم من شاهد آمدن و رفتن اش بوديم .
    خميني وقتي آمد ، يك فرد معمولي بود و برتاق ماشين او افرادي نشسته بودند و هيچ خوف و هراسي نداشت كه ترورش كنند. وقتي مُرد ، امام و قديس شده بود و اين تقدس تا جايي پيش رفته بود كه بعضي بر صندلي و محل نشيمن او بوسه مي زدند و تابوت اش را در جعبه ي ضد گلوله بدرقه كردند.
    چه اتفاقي افتاد كه خميني ساده ، تبديل به امام و قديس و فلان وفلان شد؟ شك نيست كه تبليغات او را از فردي ساده مبدل به موجودي مقدس كرد ، اما ، اگر اين تبليغات در امريكا يا آلمان يا يك كشور پيشرفته ديگر بود ، آيا كارساز مي نمود و مي توانستند مبلغين ، يك انسان ساده ي زميني را ، يك قديس آسماني كنند؟ بي ترديد ، خير.
    حال پرسش اين است كه آيا آن درخت بد نژاد است ؟ يا اين كه از درون عاملي بازدارنده هست كه نمي گذارد فرهنگ ايرانيان رشد لازم را داشته باشد؟
    با توجه به اين كه وقتي مي گوييم فرهنگ ، منظورمان پندار و گفتار و رفتار افراد و اجتماعات بشري است پس مي گوييم، فرهنگ يعني انسان و انسان يعني فرهنگ ، و دراين راستا بايد كرم ريشه خوار ِ انديشه را پيدا كنيم.
    از ياد نبريم كه براي رسيدن به هرمقصدي ، دو چيز بايد باشد و نباشد. يك . بودن ِ نيروي پيشبرنده . دو . نبودن ِ عوامل بازدارند.
    نيروي پيش برنده همان امنيت هاي اقتصادي و اجتماعي است كه ذكر شد. ونبودن عوامل بازدارنده ، يعني نبودن عامل سركوب انديشه و عواملي كه سبب مي شوند تا افراد يك جامعه خود را بنده و برده حس كنند و نيازمند ولي و قيم بدانند.
    ازنگاه بعضي ، فرهنگ ِ حاكم ، فرهنگي مستبد پرور است و انسان را به اين باور مي رساند كه موجودي است ناتوان و برده و بنده .
    نگارنده براين باوراست كه اسارت انسان در زندان عادات و تهي كردن انديشه ي مرغ از خيال ِ پرواز ، انسان ِ خداگونه را تبديل به بَرده ، و مرغ ِ بلند پرواز را ، خانگي و درمانده مي كند. اگر ترس را از مغزِ برده بيرون كرده و خيال پرواز را به مغز پرنده واردكنيم ؛ هردو خواستار خدايي و رهايي مي شوند ؛ و خواستن توانستن است.
    جامعه ي ما ديكتاتور پرور است چون ، بي آن كه بداند از خود ، بي خود شده است. افراد اين اجتماعي به خواري و ذلت خو گرفته اند، و چندان در زندان و زنجير مانده اند كه آزادي را از ياد برده اند . آنان همچون پرندگاني هستند كه خيال مي كنند اگراز قفس تنگ عادات و باورهاي غيرسودمند بيرون آيند ، پرنده هاي شكاري و موذيان وحشي آنها را مي درند و مي خورند. همين ترس ، سببي است كه حتي اگر كسي درِ قفس را بگشايد ، با او پرخاش كنند و او را كه ، آرامش زندانيان را برهم زده دشمن بدانند.
    درچنين جامعه ايي حتي اگر آزاده ترين افراد به رياست برسد ،‌ متاثر ازخوي بندگي افراد ، مستبد و ديكتاتور مي شود.
    اينك اين پرسش مهم پيش مي آيد كه آيا افراد جامعه به خودي خود مستبد پرور شده اند يا اين كه حاكمان سياسي و فرهنگي آنها را بنده صفت و مستبد پرور كرده اند؟
    اگر نگاهي به باورهاي جامعه ي مستبد پرور بكنيم ، خواهيم ديد ؛ كساني بوده اند كه در طول تاريخ ، براي اين كه بتوانند مردم را استثماركنند و مانند بردگان به كار بكشند ، افراد جامه را از خود باوري دور كرده و اعتماد به نفس را از آن ها گرفته اند.
    بطور كلي نگاه و تفكر انسان به دوگونه شكل گرفته است . يا نگاهي مالكانه به زمين و آسمان دارد و يا نگاهي مملوكانه . برخي به آسمان مي نگرند و آرزوي چيرگي و تسلط برآسمان را در سر مي پروراندند و اميد دارند كه روزي ، پا بر ماه و مريخ و ستاره ها بگذارند و ارباب آنها شوند . برخي ديگر به آسمان مي نگرند و خود را بنده و برده و مخلوق آسمان مي كنند. برخي دريا ، كوه ، ‌يا رودخانه را خدا مي دانند و با ترس و خوف و زاري و التماس ، پاي درآن مي گذارند و برخي ديگر ، خودشان را خداي كوه و دشت و دريا مي دانند ؛ و نه اين كه در برابر آنها سجده و كرنش نمي كنند بلكه خواستار تملك وسجده و كرنش آن ها هستند.
    چه بسيارند كساني كه مي خواهند با ديكتاتوري مبارزه كنند اما توجهي به درون خود ندارند و نمي دانند كه ديكتاتوري را در وجودشان نهادينه كرده اند و بدتر از آن ، به چشم امري قدسي بدان مي نگرند . چنين كساني ، چگونه مي توانند مخالف نهاد و عادات خود عمل كنند و بي اين كه خود را آزاد نمايند كشور يا جامعه ايي آزاد بيافرينند.
    چگونه كسي كه عادت كرده است بنا به دستور نماز بخواند و آنهم با قواعد از پيش تعيين شده ، بنا به دستور روزه بگيرد ، با قواعد از پيش تعيين شده . بنا به دستور اخلاقيات را با قواعد از پيش تعيين شده رعايت كند. بنا به دستور به ميدان جنگ و صلح برود آنهم با قواعد از پيش تعيين شده . وخلاصه ، همه ي امور زندگي اش را بنا به دستور ؛ با قواعد و قوانيني كه از پيش تعيين شده و او در ساخت هيچكدام دخالتي نداشته و ندارد را انجام دهد و حتي ، توان دخالت در جزيي ترين كارها را نداشته و اگر خواست هنگام نماز رويش را به سمت شرق بگيرد ، نتواند؛ بتواند آزاد باشد و ديكتاتوري را ازبين ببرد؟
    مگر نه اين است كه بايد چنين و چنان كند و اگر نكرد ، يا دراين دنيا و يا در جهان ديگر مجازات خواهد شد و او از ترس اين مجازات ها گردن به فرمان مي دهد و فرمانده را موجودي مقدس مي داند و جرات نافرماني ندارد؟ و از كودكي تا لحظه ي مرگ ، فرمانبراست ؟ چگونه چنين كسي مي تواند ذهني آزاد داشته باشد؟ چگونه كسي كه همه ي عمر گوش به فرمان بوده و تمام تكاليف ش را نه به اراده ، بل به زور و ترس انجام داده مي تواند آزاده باشد؟ مگر نه اين كه فرمانبري مادام العمر هركسي را به بندگي و بردگي عادت مي دهد و كسي كه به چيزي عادت كرد ، بدون آن نمي تواند زندگي كند .
    چه فرقي دارد كه ارباب در بالا يا زير ابرها باشد. ارباب ، ارباب است . چه درطبقه ي هفتم آسمان ، چه در كاخ سعد آباد و چه در جماران ؛ و انسان نيازمند و خو گرفته به بندگي و بردگي ، نيازمند اوست . انسان ِ عادت كرده به آقا بلاسر، حتي اگر اربابي نداشته باشد بايد آن را بيابد. باورنداريد ، نگاه كنيد به استدلال هايي كه بودايي ها براي وجود «‌دالايي لاما »‌مي كنند ؛ يا استدلال ِ معتقدين به حكومت مهدي موعود و امثالهم .
    چه خوش گفته اند: « آن كه مدتي در ساحل ساكن شود ديگرصداي امواج را نخواهد شنيد . چه زشت است قصه تلخ عادت».
    تعارف را كنار بگذاريم و سعي كنيم دراين مقطع و براي ساعتي ، كاملا بي طرف بمانيم. مگر ديكتاتوري چيست و معناي آن چه مي باشد؟
    ديكتاتور لغتي است فرانسوي كه معني مستبد و زورگو را مي دهد ، و مستبد كسي است كه مي خواهد ، هرچه مي گويد ديگران انجام دهند. اگر اين لغت را چنين معني كنيم كه ديكتاتور يعني كسي كه هرچه مي گويد بايد بگوييم و هر چه مي خواهد بايد بخواهيم به اين نتيجه مي رسيم كه ما صدها سال است تحت فرمان ِ ديكتاتور زندگي مي كنيم و ديكتاتوري در وجودمان نهادينه شده است . چرا ؟ مگر نه اين كه ديكتاتور هرچه مي گويد بايد بگوييم ؟ درنماز، ما بايد آنچه را گفته اند بگوييم ، و حداكثر ، به روشي كه شوراي نگهبان عمل مي كند ، عمل كنيم يعني ، مجازيم بين آيات و سوره هاي كتاب تعيين شده ، يك يا چند تا را بخوانيم و حق نداريم اگر شعر ، يا سخن ، يا نوشته ي ديگر را ، حتي اگرهزار بار كارسازتر و زيباتر از نوشته هاي آن كتاب باشد، براي ستايش خدايمان بر زبان آوريم و از آن در نماز استفاده كنيم . اين، يعني ديكتاتوري در بيان ‌؛ وهرچه مي گويم بايد بگويي .
    و اما درعمل . ما مجبوريم طبق دستورات اعمالمان را انجام دهيم . به سويي معين به ايستيم . حركات ِ معيني را انجام دهيم . روزهاي معيني را از ساعتي معين تا ساعتي معين و با شرايطي معين روزه بگيريم و هميچنين در ديگر عبادات و رسوم مذهبي قواعدي معين را به كارببريم.
    شايد برخي بگويند كه اين نشانه ي نظم است و هماهنگي و پادگان را مثال بزنند . بايد به اين افراد پاسخ داد كه همه ي حكومت هايي كه مي خواهند با روش پادگاني جوامع را اداره كنند ‌، مستبد خوانده مي شوند و پذيرش اين روش ، اگرچه آن را دردستمال ابريشمي دين ِ مقدس قرار دهيم ، پذيرش و عادت به استبداد است. با نام ها خودمان را بازي ندهيم و جرات نقد ِ حتي خدا را داشته باشيم تا سرچشمه هاي استبداد پذيري را بيابيم.
    و اما درباره خالي شدن انسان از اعتماد و بي خود گشتن او . به ما از كودكي و نسل اندر نسل آموخته اند كه بنده و برده ي خدا هستيم . ما صاحب هيچ حق و حقوقي دربرابر خالق نيستيم و فقط نسبت به او تكليف داريم. ما مكلفيم و او محق. در دعاهايمان هميشه خوار و ذليل بوده ايم « عبدك ذليل و ضعيف …» ما هميشه در برابر اوليا و انبيا ، هيچ و بي مقدار بوده ايم و در دعاهايمان هميشه خواهش كرده ايم كه خدا از سر تقصيرات ما بگذرد . به ديگر سخن ، ما هميشه مقصر و گناهكار و خدا و مقدسين ما هميشه پاك و طلبكار بوده اند ؛ و اين نگاه ، درما نهادينه شده است و كار را به جايي رسانده كه باور كنيم ، ما نمي توانيم مثل يك انسان درستكار زندگي كنيم و نياز به مرشد و شيخ و ولي و علي داريم. به ما باورانده اند كه ما بنده و برده ايم . ما ارباب و سرور مي خواهيم و هميشه ارباب و سرورمان از ما بهتر است و بايد ما مكلف و پاسخگو باشيم و او ، بي تكليف و محق و غيرجوابگو.
    دوست عزيز . اسطوره ها بي دليل به وجود نمي آيند و بي دليل ماندگار نمي شوند. هرگاه بخواهيم ملتي را داراي قدرت كنيم بايد اسطوره هايش را چون مردم عادي ولي توانا بسازيم و هرگاه بخواهيم مردمي را به بندگي و بردگي درآوريم ، بايد اسطوره هايش فرا انساني شوند تا به مرور، مردم باور كنند كه فاقد توانايي اند و نياز به اساطيري دارند كه از آنها برتر و كارسازترند و سپس ، كس يا كساني را نماينده اين اساطير گذاشته ، تا با نام اسطوره ها ، متوليان ، بتوانند بخورند و بچاپند و مردم را چپاول نمايند.
    چون در نامه ي بيست و نهم از عقل و عقل مداري سخن گفته شده ، با تاييد حرف گوينده كه حرفي است جهاني ، عرض مي كنم . كدام عقل سليمي است كه باوركند مرده اي از زنده اي توانا تراست ؟ اما به عينه مي بينيد كه هرسال هزاران و شايد ميليون ها نفر از مردم اين كشور به سراغ مرده اي به نام رضا يا كي و كي ، مي روند تا مشكلاتشان را بگشايند. كدام عقل سليمي مي گويد كه زندگان را رها كنيم تا از شدت سرما و نداشتن سرپناه بميرند و خانه ي چند صد ميلياردي مرده اي را با ضريحي چند ده ميلياردي تزيين كنيم ؟ اما به چشم ديديد و ديديم كه در اوج سرماي زمستان ، انسان هاي نيازمند زلزله زده را رها كردند و دولت و مردم ، شهر به شهر ضريحي از طلا و نقره را گرداندند و برآن بوسه زدند و پول ها برايش ريختند بي آن كه دمي بينديشند كه مردمي سخت نيازمند به سرپناه در كشورشان ، دربيخ گوششان؛ از سرما مي لرزند و هرآن ، احتمال مرگ كودكانشان در اثر نبود ِ سرپناه و نيازهاي اوليه ي زيستي هست؟
    اين حاكمان امروز كه يكي از هزاران جنايت شان ساخت و حركت آن ضريح ِ زرين و نديدنِ آن كودك معصوم ِ زلزله زده است ، همان حاكماني هستند كه در طول سده ها و هزارها سال ما را فريفتند و اعتماد به نفس را از ما گرفتند و ما را آنقدر زنداني كردند كه به زندان هايمان عادت كنيم و بدتر ازآن ، آن را مقدس بشماريم و برعليه كساني كه مي خواهند ما را از زندان رها كنند به مبارزه برخيزيم .
    اگرشما ماشيني با قدرت هزار اسب بخار ( امنيت اقتصادي و اجتماعي ) داشته باشيد اما جلوآن سنگي هزار تني قرار بگيرد ، آن ماشين توان حركت را ازدست مي دهد ، اما اگر ماشيني با زور ِ دو اسب بخار باشد كه مانعي سرراهش نباشد ،‌آن ماشين ، اگر چه آهسته ، اما به پيش مي رود . اينجاست كه من متعقدم ، چون امروز برخي روشنفكران با عوامل بازدارنده ي حركت به مبارزه برخواسته اند ، و به روال هرجامعه ايي ، فردا ، توده ي مردم ،از آنها پيروي خواهند كرد ، پس به سرعت و جهش تحولات فرهنگي ، اميدوارم و آن را نسبت به تحولات فرهنگي ِ منطقه تند و سريع مي دانم.
    و اما درباره ي اين كه فرموده ايد:«‌ …از نظر حقوقدانان یکى ااز نقش هاى مهم قانون در جوامع ، نقش فرهنگ سازى است. این قوانین که از فرهنگ متوسط ایرانیان بسیار عقب تر بودند، ضربه سهمگینى به فرهنگ ملى ما زدند.» يك موضوع را در نظر نگرفتيد ؛ و آن اين كه : مردم متناسب با فرهنگ و باورهايشان نمايندگاني تعيين مي كنند تا قانون برايشان وضع كنند. قانون خوب برخواسته از مردمي انديشمند است و مردم انديشمند را با مردگان كاري نيست . نخست بايد انديشه و انديشه ورزي دربين مردم بوجود آيد تا نماينده ي مجلس انديشمند باشد. مگر گذاشته و مي گذارند كه مردم بينديشند؟
    بله . درگذشته قانون ما از امروز بهتربود چون ، آنهايي كه توده را استحمار كرده بودند ، براريكه قدرت نبودند . نخست به استحمار مردم توجه كنيد كه ريشه در كجا دارد و سپس قانون خوب بخواهيد . شك نيست كه قوانين امروز يكي از عقب افتاده ترين قوانين جوامع بشري است .
    سخن من درتاييد قانون نبود . سخنم اين بود كه فرهنگ در حال جهش است و اين نه به دليل فضاي باز يا امنيت اقتصادي و اجتماعي موجود است بلكه ، براي مبارزه با آن عامل بازدارنده ايست كه اجازه حركت را در طول سده هاي بسيار از مردم گرفته است . نگاه كنيد به اين صفحه ، يا صفحات پيشين همين سايت و تعداد موافق و مخالف دين را بشماريد. يا آماري از كم و زياد شدن ِ موافقين و مخالفين ديني در دهه ي هشتاد بگيريد تا معلوم شود جامعه به كدام سمت مي رود و سرعت آن چقدراست.
    در رابطه با ماندگاري دين كه فرموده بوديد من نيز با شما هم عقيده هستم . دين تغيير مي كند اما از بين نمي رود . ولي اين بدين معني نيست كه دين اسلام كما في السابق پا برجا واستوار خواهد ماند.
    اگر چه سخن طولاني شده و با طولاني ترشدنش امكان خستگي شما و ديگر عزيزان هست اما ، بد نيست تا ذهنيت خود را از دين تعريف كنم تا معلوم شود هم عقيده هستيم يا خير.
    شما مي دانيد كه تعريف دين منحصر به تعريفي نيست كه مسلمين كرده اند.
    در فرهنگ آكسفورد ؛ دين عبارت است از شناسايي يك قدرت نامريي برتر كه برسرنوشت انسان تسلط داشته و واجب الطاعت و لازم الاحترام است… .
    در فرهنگ عميد :‌ دين – ‍‍[ع ] ( دِ) «پهـ » ملت ، مذهب ،‌كيش … معني مي دهد.
    درفرهنگ عربي و سامي به معناي قضاوت وجزاست و همچنين اطاعت و انقیاد؛ و به غیرازاین دومعنا ، دین در عربی به معنای آیین و شریعت نيز بکارمی رود ….
    در زبان های مشتق از لاتین: دین بصورت رولی ژیون (religion) آمده که مشتق از رولی گاره (Roligare) است که درآن زبان ، به معنای به یکدیگر پیوستن می باشد . بنا براین کلمه رولی ژیون از نظر لغوی به معنای پیوند و ربط بین اقوامیست که معتقد به عقیده ی خاص روحانی باشند(خلاصه اديان در تاريخ دين هاي بزرگ : محمد جواد مشكور).
    در آيين زرتشت: دين از واژه دَئنَه دراوستا آمده وبه معناي « وجدان آگاه » يعني نيروي تشخيص خوب ازبد، بر پايه خرد و با آزادي واختيار است . در اين بينش ، انساني ديندار است كه مي انديشد وبا كمك منش نيك خود آزادانه راه اَشا( راستي ، درستي و نظم) را برمي گزنيد وبا همين نگرش وآزادي ، در دوجهان مادي ومينوي مسئول مي گردد وسرانجام براساس اصل كنش و واكنش ، نتيجه گزينش خود را دريافت مي كند…(نگاهي به دين زرتشت : انجمن موبدان ).
    از ديدِ جامعه شناسان ، دين … تعاريف گوناگو ن دارد كه خلاصه آن ها از این قرار است :
    … دین مجموعه ای از عقاید موروثی و مورد قبول است در مورد روابط انسان با آنچه مبدا وجود خوانده می شود، مانند مفاهیمي چون : روح ، خدا ، زندگی ، مرگ ، دنیای پس از مرگ ، بهشت و دوزخ…( خلاصه اديان در تاريخ دين هاي بزرگ).
    از نگاه برخي روانشناسان ، دين اين گونه تعريف شده است:
    « در اديان خود كامه ، خدا مظهر قدرت و جبر است . او برتر و چيره است ، زيرا قدرت برتر است و انسان در مقايسه با او به طرز رقت باري ناتوان است.
    … هرگاه دين با قدرت دنيوي از در اتحاد درآمده ، بالضروره خود كامه شده است . سقوط واقعي انسان ، بيگانگي او از خويشتن ، تسليم او در برابر قدرت ، برگشتن او برضد خويش است ، اگر چه اين امر ، در زير نقاب خداپرستي صورت پذيرد .
    … تراژدي همه ي اديان بزرگ اين است كه همين كه به شكل سازمان هاي توده اي در مي آيند و يك بوركراسي مذهبي برآن فرمانروا مي شود خود به نقض و تحريف اصول آزادي همت مي گمارند . سازمان هاي مذهبي و افرادي كه نماينده آن هستند تا اندازه اي جانشين خانواده ، قبيله و دولت مي شوند . آنها افراد را بجاي آزاد كردن در وابستگي نگاه مي دارند… (روانكاوي و دين . اريك فروم ).
    بد نيست در باره خداي بي دين ، و دين انساني كه درنوشته پيشين درباره ي آن صحبت شد نيز اشاره اي كوتاه و مختصربشود.
    دئيسم : (De ism) خدا پرستي خالص . كه آن را – بعضي – به خدايي در برابر ترسايي ( عيسايي) ترجمه كرده اند و بنده به خداپرستي ذاتي ( طبعي ) بر مي گردانم ؛ يكي از مكاتب روشنفكرانه ايست كه براي نخستين بار در ميان گروهي از روشنفكران و متفكران انگليسي پديد آمد و سر سلسله ي آنها مردي بنام لرد هربرت … بود . … آنها (‌دئيسم ها )‌ براين باور بودند كه خدا حقيقت را بدون ميانجيگري نبي و پيامبر مي تواند به مردم الهام كند و دادگري نيز چيزي جز اين نيست . از اين رو وجود پيامبر و وحي آسماني را نمي پذيرفتند . … « ديدرو» …. دئيسم را به مفهوم « ته ئيسم » برگرداند كه به معني يگانه پرستي است ، اما مخالفان ، اين مذهب را كفر خوانده ، پيروانش را مرتد ناميدند…(سه فيلسوف دكتر حلبي).
    دين انسانيت: در دين انسانيت (‌ساخته اگوست كنت )‌عبادت اين نيست كه انسان را بپرستند ، بلكه بايد آن را پرستاري كنند تا به كمال برسد . دعا و نماز بايد كرد اما نه اين كه چيزي درخواست نمود ، بلكه بايد در باره ي رشد و پيشرفتِ انسانيت تفكر كرد . مردمان معزز و مقرب در اين حوزه كساني هستند كه خدمت به نوع مي كنند . شرافت هركسي دراين است كه از اعضاي وجود اكبر باشد ، يعني خدمتگزار انسانيت بوده ، و انديشه و كردارش همواره متوجه محافظت و تكميل انسانيت باشد . خلاصه اين كه مقدس ترين و بالاترين تكاليف و سعادت ها ، دگر دوستي است .
    اوليا اين دين كه مقتدا ورهبرند بايد حكمت و شعر را جمع داشته باشند و مردم را در ايمان به سه اصل – مبداء عشق . مبنا نظم . غايت ترقي – راسخ كنند… (سير حكمت در اروپا : محمدعلي فروغي ).
    حال اگر دين در نظر شما به معناي راه و روش يا به معني زرتشتي آن كه دين را از ريشه ي « دَئنَه » يا «‌ دَئنَا » مي داند و آن را وجدان يا قوه ي تميز خوب از بد تعريف مي كند باشد ، يا ديني باشد كه خدايش بي قالب است و درهيچ مكتبي و مسلكي نمي گنجد و محدود به قوم و كتاب خاصي نمي شود ، يا دين به معني انسان دوستي باشد، هيچ شكي ندارم كه وجودش نه امروز بلكه براي هميشه تاريخ لازم و ضروري و ارزشمند است ، اما اگر به معناي عربي آن است ، ديني با چنين معنا را نه مفيد و نه ماندگار مي دانم چون ، به آينده ي پرشكوه بشر كه برخواسته از خرد و دانايي اوست بسيار اميدوارم.
    با احترام . دانشجو

    ——————

    سلام دانشجوی گرامی
    سپاس فراوان بخاطر اینهمه درایت و حوصله و وقتی که ازخود خرج آگاهی ما کرده ومی کنید. من الان چشمانم را بزور می گشایم. ساعت نزدیک دو صبح است. کلیت نوشته ی شما را تأیید می کنم. فردا با دقت می خوانم و درباره ی نوشته ی بلند و حتما شایسته ی شما چیزکی قلمی خواهم کرد. بدرود

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 3061 seconds.