سر تیتر خبرها

دوئل در گودال (قسمت دوم)

آفت بی پاسخ نهادن پرسش های جامعه ، ابتدایی ترین خسارتش این است که : سیل پرسش های بی پاسخ ، به جان جامعه می خزد و در فرایندی فرسایشی ، پیکره و سلامت آن را می خراشد و جامعه را به لب پرتگاهی می برد که سقوط آن عنقریب خواهد بود. از همان سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب ، نه روحانیان و نه دستگاههای رسانه ای ، ارزشی و فرصتی برای این مهم قائل نشدند . صداوسیما به لاک سانسور هولناک خود فرو رفت و روحانیان ترجیح دادند  از هراس پرسش های صریح مردم جان سالم بدر ببرند و روزنامه های مستقل هم به لطایف الحیل از استقلالشان چیزی نماند . اکنون در سی سالگی انقلاب ، این پرسش ها به فربگی نهایی خود در آمده اند . و لاجرم به راهی می روند که اگر به استقبالشان نشتابیم از ما هیچ بجا نمی گذارند. جوانی به اسم ” رضا” که ۲۳ ساله است با من بگومگوهای مجازی داشته است . و اکنون قسمت دوم نوشته او :

اول از همه باید تشکر کنم از آقای نوری زاد که نامه ناقابلم را در وبلاگ قابل دارش منتشر کرد، کاش آنهایی که نوری زاد هم به آنها نامه می نوشت، از این جرئت ها داشتند. صاحب عزیز این وبلاگ حداقل ثابت کرد توقعاتی که از دیگران دارد، همه را قبلاً از خودش داشته.

قصدم مصادره فضای پرطرفدار این وبلاگ به نفع خودم نیست، بنابراین دوست ندارم یکی من بگم یکی تو بگی های این دوئل، جا را برای نوشته های متداول آقای نوری زاد تنگ کند. برای همین خودم و خودتان را توصیه می کنم به خودداری از کشاندن بحث به کیک بوکسینگ های فلسفه سیاست و جامعه شناسی که در دانشگاه هایمان سال هاست جریان دارد و آخر هم قرار است معلوم شود همان که مطهری می گفت درست است. نه سطح سواد من قابل عرضه است، نه اینجا جایی برای مباحث آکادمیک است. من یک آدم بی نهایت معمولی ام  و دنیایم را هم معمولی تفسیر می کنم.. نه کاوه آهنگرم، نه فارابی. شاید یکی از همان جوان هایی باشم که امر بر این بوده که مغزش را غذای مارهای ارباب کنند و حالا به هر دلیلی هنوز این مهم محقق شده. (شایدم شده و خبر ندارم).

نظرات دوستان رو مطالعه کردم و به بعضی از اون ها که حرف خیلی ها بود جواب مختصری می نویسم:

1- هدفم از انتخاب لفظ دوئل، دشمنی و نابودی نبود. در روسیه قدیم که سرما و بیکاری، مردان پر ادعا را در قهوه خانه ها جمع می کرد، بارها پیش می آمد دو مرد بر سر قدمت یک پیپ با هم جر و بحث کنند و آخر کارشان به دوئل بکشد. و این آیین آنقدر برایشان مهم بود که اگر پسر یکی شان از بالکن خانه شان آویزان  و در حال سقوط بود، پدر، اول دوئلش را تمام می کرد و بعد به کمک فرزندش می شتافت. پایبندی به قوانین این آیین نشانه شرافت مرد بود. منظور من از دوئل جنبه حماسی اش بود، نه جنبه خشونت بارش.

2- به آن عزیز که در مورد سنّم مشکوکند: در این فضای مجازی، من هم مثل خیلی های دیگر محکوم به زندگی پشت نقابم و با اسم مستعار می نویسم. کسی که ماسک به صورت زده، غیر از هویتش، طبعاً سن و سالش هم مخفی می ماند و این اجتناب ناپذیر است. پس در اثبات این که 23 سال دارم دستانم خالی است و اگر می گویید به 53 ساله ها می خورم، اصراری بر انکارش نخواهم داشت.

3-به دوستی که به واژه “فتح” هم خرده گرفت: صرف اشتراک گذاری افکار، ضمن مفید بودنش، کافی نیست. همه فکرها و ایده ها مثل نقاشی نیستند که من طرح خودم را بکشم و شما هم طرح خودت را رسم کنی و جفتمان قابشان کنیم و بزنیم دیوار … خیلی موقع ها، افکار، مسیرند و تا جایی که من این دنیا را می شناسم درست بودن همزمان دو مسیر چندان ممکن به نظر نمی رسد. اگر مخالف من بر حق است، بگذار فتحم کند. صد درود و رحمت بر این تسلیم.

4- به کسی که فرمودند بقیه اطلاعاتم هم مثل دانسته هایم در مورد مرصاد است: قضیه آن سیلی را از کسی شنیدم که با خود صیاد برای عملیات های شبانه شناسایی تا دل خاک عراق نفوذ می کرد. گمان نکنم تعداد همرزمان این چنینی صیاد آنقدر باشد که روایت های متعددشان بتواند ما را به تناقض برساند. حالا بعداً همان هایی که الان در جاهایی مثل رجا نیوز همه چیز را از توی آینه مقعر نشان میدهند داستان را معکوس برای پشت جبهه ای ها تعریف کردند مسئله دیگریست که من قطعاً از پس جلوگیری از وقوعش بر نخواهم آمد.

5-به کسی که نظام سیاسی سوئد را به من یادآوری کردند: خوب عزیزم، سوسیال دمکرات، یعنی سوسیالیسم لیبرالیزه شده. یعنی سوسیالیسمی که آن قسمت های چندش آورش که آبروی آدم را می برد را با کادو  و چسب اوهو چسبانده اند.

6-به دوستی که غذای بیل گیتس را خیلی جدی گرفته: نمی دانم مارک و مدل گوشی موبایل شما چیست ولی فکر کنم خودتان هم بدانید که درست یک ماه پس از عرضه آن در بازار آمریکا، توی علاء الدین هم پیدا می شد. و باز فکر می کنم کمونیست ها 100 سال طول کشید تا سماورشان را قالبمان کنند.

7- یک معضل اساسی در این مملکت داریم و آن هم نقش بستن این عبارت خنده دار در پس زمینه ذهن خیلی از مردم است: “لیبرالیسم=پنتاگون”  … چه ربطی دارند برادر من؟ کافیست یک راکت به یک مسجد در کابل بخورد تا داد و هوار کنند که دیدی لیبرالیسم رو؟ دیدی دموکراسی رو؟ دیدی؟ لیبرالیسم هیچ جا و هیچ وقت تضمین نکرده که هیچ وحشی بازی در قالبش رخ نخواهد داد. پیامبران الهی چنین تضمینی ندادند، چطور لیبرالیسم بدهد؟ اما لیبرالیسم در بین همه ایسم های دیگر یک مزیت غیر قابل انکار دارد، و آن هم اینکه به خاطر ذات آزادی طلبانه اش، فضای فراخی برای انتقاد و زیر سوال بردن فراهم می کند. لیبرالیسم هیچوقت قول نداد که راهزن هایی مثل روسای شرکت انرون پیدا نمی شوند، اما یادمان نرفته که پته همان دزد های بی رحم را خبرنگار بیزینیس ویک ریخت روی آب. کسی هم آن دختر را مزدور نخواند، شب از زیر در خانه اش هم کاغذی به داخل نیفتاد که رویش نوشته باشد: “متاسفم برات، آخرتت رو فروختی”.. کسی برایش ایمیل نفرستاد که: “خواستی خودتو مطرح کنی؟ فکر نکردی با این کارت رسانه های دنیا چهره آمریکا رو سیاه نشون میدن؟ .. نگفتی از فردا میگن تو آمریکا همه غارتگرن؟.. کی بت پول داد این چیزا رو بنویسی؟”…

نه، هیچ کدام این اتفاق ها برایش نیفتاد. همین فضای باز بود که باعث شد آمریکایی که 40 سال پیش سیاهپوستان را آدم فرض نمی کرد، امروز رییس جمهور سیاه داشته باشد. مسلماً هنوز محیط برای سیاهان ایده آل نیست ولی تا همین جایش هم برای ما رویاست. لیبرالیسم جامعه را وادار می کند تا معضلاتش را بالاخره فیصله دهد. حالا درست یا غلط، بالاخره یک راهی پیدا کند. اما در این طرف قضیه، 40 سال پیش در این کشور اسلامی، مسئله ای مثل روابط دختر و پسر، معضل بود، هنوز هم که هنوزه معضل است. نه دل و جرئت کنار گذاشتن راه های قبلی وجود دارد نه جسارت ارائه راه های جدید.. مثل ماشینی که به قدرت موتورش می نازد و اما توی برف فرو رفته و هر چقدر هم بیشتر گاز می دهد، سطح زیر لاستیکش را صیقلی تر می کند.

8-به کسانی که به هر چی ایسم است حساسیت دارند و با شنیدن اسمشان کهیر می زنند: اولاً توی همین نظام مقدس چنان شلم شوربایی از ایسم های مختلف موجود است که اگر شمرده شود سرسام آور است. اینکه که همه شان را گونی پیچ کنی و با ذغال رویش بنویسی “حکومت اسلامی”  معنی اش این نیست که آن چه که در آن است یک چیز ناب و تا حالا کشف نشده ای است. دوم اینکه لیبرالیسم یک محصول فرهنگی سیاسی است، همانطور که تلویزیون ال سی دی شما یک محصول الکترونیکی است که جفتشان از یک جا آمده اند.

چطور شما آزادید هر چقدر می خواهید الکترونیک آمریکایی را مصرف کنید، اما من در جهل مرکب خواهم بود اگر از سیاست آمریکایی استفاده کنم؟ شما که انقدر با پذیرش تفکر غربی توسط جوان ها خونتان به جوش می آید، چطور از اینکه سر تا پای هیکلشان با جنس چینی پوشانده شود مشکلی ندارید؟ چطور با کمونیستی شدن تدریجی اقتصاد کشورتان که با عناوین عوام گول زن، موذیانه وار در حال انجام است مشکلی ندارید؟ خودم شاهد بودم سر دعای ندبه که مستحب است جمعیت بیشتری حاضر شده تا جمعی که سر نماز صبح که واجب است گردهم آمدند. چرا وقتی مستحب گرایی به عمیق ترین نسوج بدنه مذهبی جامعه نفوذ کرد نگران خانقاهیسم نشدید؟ وقتی بی تفاوتی هایتان در جاهای دیگر را می بینم چطور باور کنم این دلسوزی های ایدئولوژیکتان چیزی بیشتر از یک “یانکی فوبیا” است؟

9-به دوستانی که فرمودند سفسطه می کنم و ربط دادن اینترنت به لیبرالیسم را نمونه آوردند: من نمی فهمم کجای این حرف سفسطه بود؟ من که یک واقعیت بدیهی را بازگو کردم. تو رو خدا به من نگویید اگر مثلاً تاریخ یک طور دیگر رقم می خورد و شورویِ کمونیست همه کاره دنیا می شد، اینترنت باز با همین شکل و شمایل و ابعاد فعلی در اختیارمان قرار می گرفت. 20

سال پیش در آسیای جنوب شرقی قحطی شد. شرایط خاصی، کشاورزی را به بحران کشید. تولید مواد غذایی کشورهای پرجمعیت آن منطقه اصلاً جوابگوی نیاز داخلی شان نبود. معضل اصلی شان هم آفت بود. سران این کشورها دست التماس به سوی همه دراز کرده بود تا آفت کشی ابداع کند و آن ها را از این وضع بیرون بکشد. اروپایی ها، ژاپنی ها و خیلی از قدرت های دیگر حاضر نشدند کاری کنند، بهانه شان هم این بود که آفت کش به محیط زیست آسیب می زند، ممکن است خیلی ها در آینده سرطان بگیرند و از این حرف ها.

این دوستی خاله خرسه باعث شد خیلی ها جانشان را از گرسنگی از دست بدهند. اما در نهایت آمریکا آفت کش را ساخت و به همه آن کشورها فرستاد. بله، از صد هزار نفری که زنده ماندند مثلاً هزار نفر از مسمومیت و سرطان جان باختند اما 99 هزار نفر دیگر ماندند و شاید بتوان گفت اگر امروز اندونزی نزدیک سیصد میلیون نفر جمعیت دارند و حضرات به این کمیت می بالند به صدقه سری همان آفت کش است. این نگاه لیبرالیستی-آمریکایی بود که این تغییر را ایجاد کرد. شرط می بندم الان یک نفر بر می گردد می گوید: عوضش توی ویتنام تا توانستند آدم قلع و قمع کردند. بله کردند.

(هرچند بماند اگر ولایت فقیهی ها هم همانقدر مهمات و تجهیزات داشتند و یک سوژه عاشورایی هم گیر می آوردند، چند نفر قربانی نفرت مقدسشان می شد) اما همان نظام باز لیبرالی باعث شد تا دانشجویان با اعتراضات خیابانی کاری کنند که رییس جمهور همه دم و تشکیلات ارتش را از ویتنام جمع کند و برگرداند به خانه. همان نظام لیبرالی فضا را برای خواننده ای چون جان لنون ایجاد کرد تا یکی از بزرگ ترین جنبش های دانشجویی علیه جنگ تاریخ را پایه ریزی کند. در کلبه لیبرالیسم است که یک خواننده هم می تواند بت شکن شود. اما در نظام شما، دفاع مقدس تا 3500 سال بعد هم می توانست ادامه پیدا کند اگر ….. طبق معمول کسی هم حق حرف زدن نداشت. از این طرف باید زن ها می زاییدند و از آن طرف بچه ها می رفتند روی مین و پودر می شدند و سر 13 سالگی رهبر می شدند تا راه قدس آقایان که از کربلای مردم میگذشت هموار شود. …..

10-به عزیزی که مغرورانه گفتند “ما سرباز این نظام هستیم” و مظلومانه گفتند “خدا با ماست” : بله، منم به مظلومیت آن جانبازی که 20 سال است همسرش نمی تواند عمودی در آغوش بگیردش واقفم. اما حرف های من خطاب به او نیست. دوئل من با او نیست. او به من سیلی نزده.. اون پاسپورتم را ازم نگرفته.. اون بدون مجوز وارد خانه ام نشده.. او دوستانم را توی انفرادی نیانداخته. او برای فیلتر کردن وبلاگ هایم حرص نمی زند. او صبح تا شب به من استرس وارد نمی کند. او سال هاست که هیچ کاری با هیچ کس ندارد.

با همه این ها، هزینه های گزاف دادن چیزی نیست که نظر خدا را جلب کند. برای خدا زجر یک نفر با رنج یک میلیون نفر خیلی فرق ندارد. خدا مثل اتمسفر نیست که غلظتش بعضی جاها بیشتر باشد، که مثلاً از همه جای دنیا، بیشتر در خاورمیانه باشد و از همه جای خاورمیانه، بیشترین حضور را در ایران داشته باشد. (همین توهم را در مورد امام زمان هم داریم متاسفانه). بنا بر هزینه دادن باشد، آمریکایی ها هم هزینه زیاد داده اند، فقط در جنگ های داخلی شان به انداز صد سال از تاریخ یک کشور دیگر زجر کشیدند.. پدرشان در آمد تا آن کشور پهناور را سر و سامان بدهند.

در چارچوب رحمانیت پرودگار، خدا همانقدر که با ماست، با آمریکایی ها هم هست. ما چه کرده ایم که به استناد آن دلمان را خوش کنیم که برای خدا عزیز تریم؟ چه چیزی به اسباب رفاه بندگان خدا اضافه کرده ایم که بدان مباهات کنیم؟ هشتاد سال است که نفت میفروشیم، که آن هم ابزار استخراجش را خود مصرف کنندگانش فراهم کردند، ما فقط زیر توافق نامه هایش را امضاء کردیم.

چه چیزی به فلسفه بشریت اضافه کردیم؟ چند بیت شعر گفتیم که روح افسرده مردمان را جلا دهد؟ چقدر معنویت به مردم دنیا تزریق کردیم؟ معنویت جهانی پیش کش، دین و آیین خودمان را هم نتوانستیم تبلیغ کنیم.انقدری که وهابی ها در جذب پیرو از ما جلو زدند و ما هم برای سرپوش گذاشتن روی بی عرضگی هایمان، فقط یادگرفتیم بگوییم فلان مذهب را انگلیس آورد.. فلان فرقه را امریکا ساخت، آن یکی را یک آدم منحرف علم کرد و …! و فقط اعتقاد ماست که اصالت دارد.

برای اصالت و حقانیتش هم دلایلی موجود هست که فقط خودمان را قانع می کند و هر کس که قانع نمی شود حتماً کِرم دارد!!!. هیچ وقت هم از خودمان نپرسیدیم که این چه مذهبی است که ما به آن افتخار می کنیم که انگلیسی های مثلاً بی خدا می توانند از آن ور دنیا بیایند و برایش آلترناتیو دست و پا کنند و تازه انقدر هم طرفدار پیدا کند که انقدر نگرانمان کند که از ترس گسترش بیش از اینش، رهبرانش را به اعدام محکوم کنیم؟ من تبلیغاتچی امریکا نیستم، اما فرزندخواندگی و قبول مسئولیت پرورش بچه های یتیم در این کشور به یک فرهنگ بدل شده و حالا در این کشور اسلامی و در زیر لوای این نظام اسلامی، تازه اسباب و آلات درمان ناباروری مد روز شده و فرش زیر پا فروختن و به لقاح مصنوعی دادن موجه گشته.. نظام مقدس شما هم با حرص و ولع در رسانه هایش تبلیغش می کند. حالا اصلاً هم مهم نیست که با آن پول می شد هزینه زندگی چند بچه یتیم را تامین کرد.

هرچقدر دلمان می خواهد خرج ژن مان می کنیم که یک وقت منقرض نشود خدای نکرده و یک جمله هم همیشه آماده  در گوشه ذهنمان داریم که در زمان مقتضی به خورد وجدانمان دهیم: “بهزیستی به اونا میرسه”… بزرگان لیبرالیست ها به یتیم پروری سفارش کردند یا پیامبر شما؟  این خدای پارتی باز شما باید از چه چیز ما خرسند باشد؟ از اینکه وقتی به دنیا آمدیم توی گوشمان اذان گفتند؟ از اینکه روی تانکری که توی جبهه جنگ آب آشامیدنی جابجا می کرد نوشتیم “یا ابا عبدالله” ؟ از اینکه خردسالانمان توی صف مدرسه و در هوای سرد، اول باید “کلّ بلیک” شان را هجی کنند بعد بروند سر کلاس؟

امیدوارم با این حرف ها، بحثمان را پخش و پلا نکرده باشم… خدا را چه دیدی؟ شاید به متمرکز کردنش منجر شد.  خواهشم این است که سر چیزهایی مثل این که “زمان احمد شاه استقلال بیشتری داشتیم یا الان؟” .. یا “زمان شاه دهِ ما آب برق نداشت، الان موبایل که اومده هیچ، خودشون میان گاو ها رو واکسن می زنن”.. و از این قبیل مشاجره نکنید. بعضی چیزها ربطی به حکومت ها یا ایدئولوژی ها ندارند. اگر موسولینی هم بر ایران حکومت می کرد، دیر یا زود موتور ماشین هایمان انژکتوری می شد بالاخره. از توی این چیزها، انگیزه برای “سرباز نظام” شدن بیرون نمی زند.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

79 queries in 1673 seconds.