سر تیتر خبرها
بوسه بر پای لبخند

بوسه بر پای لبخند

اینجا خانه ی سه شهید “خالقی پور” است. پدر، سه سال است که بستری است و دست و پای لرزانش، امکان هر تحرکی را از او واستانده. بکمک مادر، او را بر یک صندلی می نشانیم. و مادر – که هیچگاه لبخند از لبانش محو نمی شود – کمر به پرستاری او بسته است. در خانه ای که بقول خودش در لباس عروس بدان داخل شده و تاکنون از آن دل نکنده. کجا؟ نازی آباد.

چند شب پیش رفتم خانه ی سه شهید. برادران “خالقی پور”. که از دوستان خانوادگی ما هستند. و من، در این سالهای دگرگونی و زندان، بنا به ملاحظاتی از رفتن به منزلشان پرهیز می کردم و با تلفن جویای حال پدر و مادر این سه شهید می شدم. اما همین چند شب پیش، با کوله باری از شرم و شوق به دیدنشان رفتم. شاید بپرسید برای چه؟ که می گویم: برای نوشِ روح. و برای یاد آوریِ هرآنچه که باید بخاطر بسپرم و فراموشم نشود که من با چه کسانی عهد بسته ام. و به چه کسانی مدیونم. و اساساً من کی هستم؟ و برای چه قسمتِ من از میان سرزمین های پراکنده ی جهان، به این ایران محدود مانده؟ و این که: اگر کشورم ایران، اینهمه مرا پروردگاری کرده، اکنون من برای ایران چه دارم و چه کرده ام؟

آنشب، تجسم سه فرزند بخاک افتاده ی خانواده ی خالقی پور، درون مرا پیوسته می گداخت. تلاش کردم به دستاوردهایی بیندیشم که از جاری شدن این همه خون در کف دست ما بجای مانده. به کف دستم که نگریستم، آن را تهی یافتم. چه می گویم؟ کاش کف دست ما تهی بود و آلوده نبود. آلوده به فریب. به دروغ. به غارت. به نفرت.

ما به صاحبان این خونها وعده های متعالی داده بودیم. که: خیال شما راحت. ما هستیم و سرزمین شما را از نکبتِ رذیله ها پاک می کنیم. و به آنها گفته بودیم: شما که بروید، ما زباله ها را می زداییم و پاکی را به هر کوی و برزن و نهاد و دستگاه داخلی و خارجی تزریق می کنیم. و آنها با صمیمیت، ما را باور کردند و رفتند. با چهره هایی خونین. و بدنهایی چند تکه.

در آن قیل و قالِ شعارهای بی پشتوانه، بهتِ ما که فرونشست، از تماشای چشمان منتظرشان منصرف شدیم و روی برگرداندیم. چرا که خروشِ اینهمه خون، به درون متغایرِ ما چنگ می انداخت. پس چه بهتر که بهنگام محوِ وعده ها، روی مبارکمان به چشمان صاف و صادق و ملامت گرشان نباشد. بله، ما به غارت روی بردیم. و در هرکجا که به فریبِ مردم و خانواده های شهدا احتیاجمان بود، پوسترها و بنرها و نوشته ها و عکس ها و وصیت نامه ها را به رخ کشیدیم. که یعنی: منظور شهدا، تنها و تنها خود ما بوده ایم و خود ما نیز هستیم. پس آهای ای ایهالناس، تا می توانید قدر ما را بدانید که ما ادامه دهندگان راه شهداییم. و خود در خلوت، آنجا که به کوه کوه غارتِ خود می نگریستیم، به خامی و سادگیِ همه ی ماتم گرفتگان غش غش می خندیدیم.

اینجا خانه ی سه شهید “خالقی پور” است. پدر، سه سال است که بستری است و دست و پای لرزانش، امکان هر تحرکی را از او واستانده. بکمک مادر، او را بر یک صندلی می نشانیم. و مادر – که هیچگاه لبخند از لبانش محو نمی شود – کمر به پرستاری او بسته است. در خانه ای که بقول خودش در لباس عروس بدان داخل شده و تاکنون از آن دل نکنده. کجا؟ نازی آباد.

آنشب مادر سه شهید به من گفت: آقای نوری زاد، من اخبار زندان رفتن شما و آسیب هایی را که شما و خانواده تان تحمل کرده اید مرتب دنبال می کردم. برای سلامتی و رهایی شما دست بدامن خدا شدم و دعا کردم و قرآن خواندم. و گفت: من می دانم که “اینها” یک روز به حقانیت سخنان شما پی می برند. و می دانم که آن روز، شما آنها را خواهید بخشید.

می گویم: هروقت دلتان گرفت، و احساس کردید سقف آسمان پایین آمده، و راه تنفس تان را فشرده، به تماشای لبخند مادرِ این سه شهید بروید. و به تماشای خنده های صمیمی پدر. که من در عمق لبخندِ این مادر و خنده های پدر، شماتتی یافتم که عمق وجودم را لرزاند. این که: اینگونه به وعده هایتان عمل می کنید آیا؟

محمد نوری زاد
بیست و یکم خرداد سال نود و دو

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

15 نظر

  1. درود به اقای نوری زاد عزیز
    در کشوری که جنگ میشود و کشور دچار اشوب میشود چه باید کرد در کشوری مثل ایران صحبتهایی میشود که هم کشور در خطر است و هم ناموسمان باید از این دو دفاع کنیم چرا چون اگر ادم وطن نداشته باشدو ناموس هویت ندارد پس اگر جنگیدید برای این دو چیز است و نه چیز دیگری بدون هیچ پاداشی این فکر را کردید خیلی از خانواده های شهیدمان این دو حرف را نزدند و منتی بدتر از جنگ به ما ها میگذرانند که ما خانواده شهید به شما ها برتری داریم که اگر کار باشد باید به خانواده شهدا تعلق بگیرد اگر در دبستان تا دانشگاه چیزی بلد نبودن از سهم شهدا استفاده کنند اگر وام باشد باید بیشترین پول را به ما بدهند ایینها اغاز بدبختی یک خانواده شهید هست چون هدف را گم کردند من نمیدانم ولی انقدر میدانم که یک پلیس و یک ارنشی یا سپاهی وظیفه ای دارند که ان حفظ کشور و ناموس من و همه ایرانیها است که انهم دولت وقت بدهد اگر پسری کشته شده است باید به پدرش یا مادرش دولت رسیدگی کند نه اینکه پسرس بیسواد دارند ان را مدیر جایی کنند اینجور حق را به حق دار نمیدهند البته همگان اینطور نیستند ولی خیلی اندکند انهایی که اندکند صحبتی از وطن پرستی و حفظ ناموس چیزی نگفتند و کار خودشان را میکنند اگر بگویند به من نه من میگویم هشت سال با عراق جنگیدید و حالا برادر خوانده میشدو ماشین ماشین نفت و گاز و ضریح چند صد میلیاردی از این کشور بیرون میکنند چرا چیزی نمیگوید چرا حرفی نمیزنید حتی نمادهای که صدام گذاشته است در عراق هست و هنوز عراقی ها نابودش نکردند چرا صحبتی در این مورد نمیکنید چرا چون شما باید شیر جنگ باشد و غلام حلقه به گوش این رژیم تا هر وقت خواستند از شما استفاده کنند که یک روزی اگر ما خواستیم با این دولت در بیفتیم و مخالفت کنیم به رفتارهایشان شما را به وسط بیندازند و پولی به شما بدهند که ما به خاطر این ولایت جنگیده ایم رک و راست بگویم شما ها هدفتان نه کشور و نه ناموس بود فقط فقط بخاطر پول و مقام بود اگر روزی شیر بودید علان یک ترسو هستید چون دولت ولایی همین را میخواهد اگر اینگونه نبود باید در این 34 سال ما چیزی مخالفتی حرفی از شما ها ببینیم و گوش بدهیم که تا علان از شما نشنیدیم

     
  2. برج میلادیان

    آقا فرج الله سلام چرا فکر کردی من یک بازجو هستم؟خوب اگر بهشت خاکستری آقای مهاجرانی را خوانده باشید متوجه خواهید شد که باز جو بودن شغل خوبی نیست و راستش من اینقدر دل وجرئت ندارم تا بتوانم بازجو بشوم وبعد چرا بیایم از این آقا سئوالاتی بپرسم که با سئو الات باز جوها از جنس دیگریست به قول اون بابا که فرمود یارو را تو ده راه نمی دادند سراغ خونه کدخدا را می گرفت من را دم در باز جو خانه هم را نمی دهند واینقدر هم یواش زندگی می کنم که گذرم به اونجا نیفته حالا چطور تو دوست عزیز خواب نما شدی که من از باز جوهای ایشان هستم نمی دانم در ضمن کلام شما ایهام داشت من بازجوی بازجوئی کننده از آقای نوری زاد هستم یا از عوامل ایشان که در زیر دستشان کار بازجوئی را انجام می دهم ؟ اگر فرصت داشتی روشنم کن

     
  3. سلام جناب نوری زاد :
    فکر نمیکنید این آقای احمد دهقان آزاد یکی از بازجویان نامحترمتان باشد ؟

     
  4. کاشکی انقلاب سال 57 اتفاق نمی افتاد. به قول آقای مهدی خزعلی از صبح فردای 22 بهمن که غارت ها شروع شد و حرام وارد زندگی ها شد انقلاب مسیرش عوض شد.

     
  5. برج میلادیان

    سلام نتوانستم اسمتان را بخوانم النی بود یا چیز دیگر مهم نیست فقط می خواهم مخاطبم شما باشید
    چگونه میتوانم شما را به خورشید باور دار کنم اگر در تاریکی مطلق باشید؟ ما انسان ها از تضاد است که شناخت پیدا می کنیم وشما در مملکتی که زندگی می کنید یا چشمتان را بسته اید یا میل ندارید تضادی که در مورد آقای نوری زاد ودیگران وجود دارد ببینید از آقای نوری زاد سئوال کردم شما می توانید یک نفر را که یک هزارم شما به رهبر تاخته باشید نشان دهید که جد وآبادش را پیش چشمش نیاورده باشند ؟
    امکان ندارد پس دو حدس می توان زذ
    1= یا این آقا سری از این جنابان زیر بغل دارد که با او بازی موش وگربه می کنند وکج دار ومریز از کنارش میگذرندیا این که برای من وتو کبوتران جلد را پرواز می دهد که کبوتران آزاد را بفریبد وبه بامشان بنشاند
    دوم این که اگر اسم شما حسین باشد وبه نامتان صدایتان کنم ناراحت می شوید؟ نوری زاد نمی تواند چیزی در چنته پنهان نداشته باشد
    در متنی که در بالا برای خانواده سه شهید بزرگوار نوشته خوب بخوانید وجدان خفته اش تلنگری به ته مانده روانش زده وفاش می گوید که ما به شما خیانت کردیم ومگر میشود خون به زمین ریخته شده شهدای پاک نیت را به رگ آن ها برگرداند وجناب نوری زاد سالیان طولانی رهبر را چون برج میلاد شاخص هدایت به مردم معرفی کردند به دیروزش کار ندارم که با چشمان دد به فکر مردم فانوس چوپان را نشان داد امروز هم از خلوص بر خوردار نیست
    در ضمن من به ایشان عرض کردم که می توانند با یک جمله من را از نوشتن برای خودشان بازدارند ولی حضرتشان تعریف وتمجید از نوشته ام که قابلی هم ندارد نموده وخواستند که برایشان بنویسم
    آقای محترم من نا شناسم واگر نوشته های اندکم را خوانده باشید خواهید دید که نمی توانم هدفی را برای نیل به خواسته ای دنبال کنم
    نه این که دنیا را وزیبائی ها را وتجملات را دوست نداشته باشم ولی قیمت آن ها را نمی توانم بپردازم شرف من کم بها نیست وراستش می توانستم با این ثمن به بسیار برسم ولی گفتم
    خوش فرش بوریا وگدائی وروح پاک کین هر سه را به ملک سلیمان نمیدهم
    واما از جیب کارگران خرج نمی کنم. که خرج کنم برای چه دست آوردی؟ شما اگر واقعا پی بردید که من کارگرم وخواستید چیزی به من بدهید ارزانی خودتان باد
    اما تو کار در کوره پز خانه را ندیده ای چه که انجام دهی وشاگرد خمیر گیر بودن نانوائی سنگکی را در دیروز ها که وسائل خمیر هم زن مدرن نبود. وحمالی وباربری را در میدان سبزی ومیدان میوه قدیم سر قبر آقا را تجربه نکردی وحمالی ودستفروشی در بازار را وخسته وکوفته از کار طاقت فرسادرس خواندن را وبه مثلادانشگاه وچه چه رسیدن وپیکر پاره پاره شده از ترکش وگوشی که دائم از موج انفجار ها سوت می کشد
    وباور کنی یا نکنی برای تمام این کار ها مزدی نطلبیدم در صدی نگرفتم موافقت اصولی نگرفتم وحتی از مدرکم که در دیار ما نان آور است نیز استفاده نکردم که ادامه کارم در آن تخصص فروش شرف وخرید یخچال فریزر دو در وماشین شاسی بلند و هکذا بود
    وچقدر احتماع ما بیسواد است که شما به من می گوئید با سواد
    ومن به آقای نوری زاد اهانت نکردم وحتی خودم را هم سنگ ایشان ندانستم ومقابله ای را پیشنهاد نکردم وتنها مباهله را عنوان نمودم آن هم نه به داوری بیگانه از ایشان که به داوری اهل خانه اش
    واما عشق به فرزند زیباستومتاسفم که بگویم بجز خواستن یک دوچرخه بسیار فرزندانم را می خواهم اما نه برای این که چشمم فرزند دیگران را نبیند ودرد ورنج بردنسان را. وخودم کوله بار عافیت فرزندانم را ببندم وبه دیار امن روانه اشان کنم وبعدبه دروغ مرثیه خوان شهادت فرزندان دیگران باشم و شما خاطرتان نیست حداقل خاطرات سردار سازندگی را بخو انید به قلم مبارک نگاشته اند امروز جنازه پانصد شهید را آوردند وخیلی متاثر شدم ودرست در خاطرات روز بعد مینویسد برای بدرقه مهدی به فرودگاه رفتم وبه ایشان گفتم اگر بلژیک امن نیست شما را به جای دیگر بفرستم .بعد ها همین پسر با بی شرمی وبا استفاده از نداشتن حافظه تاریخی ملتمان ادعا می کند که جبهه بوده کدام آقازاده جبهه بوده؟کدام آقازاده زندانی بوده؟ به خیمه شب بازی زندان رفتن فائزه وپسر رفسنجانی استناد نکنید وخدا رحمت کند سید احمد را مگر رنگ جبهه رادید؟ جبهه مال ما مردم بی بضاعت است زندان برای ما مردم بی بضاعت است واگر تاجزاده وامثال این ها را در زندان می بینید به خاطر اعتراض به سهم کمتر از لاشه دریده شده ملت است که گرگان قوی تر پسشان زده اند

     
  6. با سلام
    من ارادت خالصانه دارم به خانواده های شهدا. ولی ایکاش در ان دوران این خانواده محترم به همان منزل قدیمی بسنده میکردند و انرا تبدیل به ساختمان نوساز با نمای سنگ نمیکردند و به اینکه اسم کوچه را به نام شهدایشان مزین کردند به عنوان اجر دنیوی بسنده میکردند. همینطور خانواده محترم رجبعلی زاده و بعضی دیگر که انها نیز همین خطا را مرتکب شدند و اگر کل هزینه ساخت و ساز را نیز خود داده اند، این اتفاق زمانی رخ داد که در نازی اباد ساخت و ساز انقدر روال نداشت و باعث حرف و حدیثهایی میشد. بگذریم که بحث خودی و غیرخودی نیز لطمات زیادی به این عزیزان در میان مردم عادی وارد ساخت. اقای نوریزاد عزیز نمیدانم شما هم در گذشته و وقتی حزب الهی بودی به ناحق سیلی به گوش یک غیر خودی نواخته ای یا نه ولی اسم نازی اباد را اوردی و کردی کبابم. چه ظلمها که از این طبقه خود عمار بین ندیدیم. کسانی که نابخردانه دیواری بلند بین حکومت و مردم کشیدند. کسانی که از خمینی هم حزب الهی تر بودند. و در حافظه ام لیستی بلندبالا از این افراد دارم از سعید حجاریان و سرکار والده شان تا اکبر خوش کوش. و دیگرانی که نردبانهای ترقی را خیلی سریع طی کردند چون پا بر روی سر و شانه انسانهای ضعیف ناتوان گذاشتند.
    ارادتمند شما بسیجی جانباز تبعیدی

     
  7. آقای دهقان آزاد ابتدا بگویم من نه طرفدار آقای نوریزادم نه وکیل مدافعه او و ته دشمن شما که اصلا شما را نمیشناسم فقط بعد از خواندن نوشته تان چند نکته به چشمم آمد”حایی در نوشته تان گفته ایید:نه چون شما اندیشه ورز ونویسنده وبه قول خودتان شناخته شده وسوادی اندک دارم”که انشایتان نشان خلاف گفته تان را میرساند.در جای دیگر ایشان را خائن نامیده اید ولی علت و نوع خیانتشان را نگفته اید که اگر میدانید و مطمئنید ایشان جیره خوار حکومتند و مزد بگیر و باعث شر و دلیل و مدرک دارید اگر امثال مرا مستدل قانع ننمایید شما نیز در آن خیانت شریکیددر جای دیگر گفته اید:” شما ابوذر دارید وگویا دختر خانمی هم دارید اینان به بند دل شما بسته اند بخصوص شما مذهبی ها از بالا ترینتان تا پائین دلبستگی شدید به فرزند دارید”که چه ؟آیا علاقه به فرزند را نقطه ضعف میدانید یا این نوعی تهدید است؟که طبیعی ترین خصلت وجودی انسان علاقه به فرزند است و ربطی به مذهب ندارد که اگر جنتی یا شما ندارید غیر عادیست!و در آخر اینکه میتوان مودبتر بود و توهین نکرد و برای ایجاد همدلی از جیب کارگران خرج نکرد

     
  8. احمد دهقان آزاد

    سلام
    من هم دلی دارم اگر نه به وسعت دل دلیران ولی به اندازه قلب کوچک گنجشکی که برای جوجه هایشان در هنگام گرسنه بود نشان تند تر می طپد
    آقای نوری زاد شاید من هم جانم را در دستم گرفته باشم شاید درست زمانی که عراقی ها خرمشهر را گرفتند من هم در همان خرمشهر بسر میبردم وچقدر تماشا کردم رفتن دوستانم را که غریبانه رفتند وچه بر سر خانواده آن ها آمد بماند وگاه فکر می کنم چه بر سر روح آن شهیدان می آید با دیدن تصاویر رنگارنگ اهل بیتشان چون جسم من تو ما می گرید ولی فکر نمی کنم روح هم بتواند گریه کند ولی حس می کنم از چشم روح خون فشانده می شود
    آقای نازنین من بدون دلیل شما را در مظان اتهام قرار نمی دهم من با استناد به شنیده ها وبعضی مشاهدات عینی می توانم بگویم که شما اگر صد جان داشته وهر صد جان را در دست بگیرید وبه مقابله با این نامرد مردمان بروید هیچ ابائی ندارند که صد جانتان را با یک ضربه چماق نه هدر دادن گلوله بگیرند
    شما ابوذر دارید وگویا دختر خانمی هم دارید اینان به بند دل شما بسته اند بخصوص شما مذهبی ها از بالا ترینتان تا پائین دلبستگی شدید به فرزند دارید البته از مخبطینی چون جنتی بگذریم که حب دنیا دیوانه اش کرده ومرگ فرزند داغداری ساکتش کرده ولی گمشده در حب جاه غافلش
    آقای نوری زاد من گفتم شما خائن هستید واولین کسی که از خیانت شما لطمه می بیند خودتان هستید چون خائن روحش را به دست خودش به بند کشیده ونمی تواند آرامش داشته باشد زلالی آب چشمه با برآشوباندن آب آن گل آلود می شود شما توان دریافت حس آرامش را ندارید چون در نخست راه را با بیراهه اشتباه گرفته اید ودر ثانی با مشت بر سندان می کوبید چون شما باید گستره وبرد سخنتان را بسنجید ونیوشند گان کلامتان را نیز وشما کحا میتوانید با تمام توان در مغزی پر از خرافه نفوذ کنید ؟بسیار انسان ها ی بزرگ بوده اند که جان بر کف گرفته ودر حد توان خرافه زدائی کرده اند اگر با شما در خلوتی به سخن مینشستم میتوانستم بدون واهمه وبا دلیلی غیر قابل رد به شما بگویم که راهی که می روید به ترکستان است ودلیل دیگر من
    من یک کارگرم نه چون شما اندیشه ورز ونویسنده وبه قول خودتان شناخته شده وسوادی اندک دارم آن وقت متوجه میشوم که در چه جهانی زندگی می کنم وآن را تقریبا درک می کنم وبه همین دلیل خود را مانند اکثریت مردم می دانم بدون کمترین فضیلتی وباور نمی کنم شما ندانید کجا هستید
    باور کنید من هم جانم را در دستم گرفته ام اما نگاهم گونه ای دیگر بوده برای نان وآب نبود برای کسب جاه نبود گفتم که کارگرم ولی از تن پاره پاره ام برای کسب جاه ومال تابلو نساختم گاه زن وفرزندانم به زور از زبانم ماجرا های جنگ را می شنیدند وحالا که دیگر چیزی نیست خودم هم آن روز ها را دوران اساطیری گمشده در ریا وتزویر زمانه می بینم
    چرا فکر می کنید که آدم های این جامعه نمی فهمند درست است که عرض کردم اکثریت تا خرخره در خرافات غرق هستند واکثریتی دیگر خفته در لاک ترس اما همین ترسوها هم شاید بفهمند پس به حرمت فهم آن هااین نقاب بالماسکه را نمی گویم کنار بزنید از منظر نظر مردم پنهانش کنید به غار گمنامی پناه ببرید ولی اگر قسمتی از برج های شما نه خرج زندگیتان از این راه تامین میشود اگر نیاز دارید که روی خط باشید اگر شهوت شهرت دارید مرا با شما حرفی نیست
    شما به استیصالتان در خصوص قانع کردن من به حقیقی بودن راه وکارتان اشاره کرده اید خوب چکار کنم من شکاک نیستم هرشب در سکوت با خودم گفتگو میکنم وگاه این مجادله کلام یا مکاشفه یا مناظره آنقدر طول میکشد که سپیده را ملاقات می کنم واین شب ها شما نقل مجلس گفتگو های شبانه ام هستید من به طور قطع به خیانت کاری مسعود بهنود نوری زاده وحماقت سروش باور دارم ولی شما راه دیگری را انتخاب کرده اید هر چند آبشخور جدائی ندارید
    تا زمانی که به قسمتی از ذهن شما وارد نشوم وتا زمانی که از شما پاسخ بگیرم با شما گفتگویم را ادامه می دهم ولی یک چیز را برایتان بگویم من آردهایم را بیخته ام وسرندم را آویخته ام هیچ آرزوئی ندارم از مال دنیا حتی یک دوچرخه هم ندارم که راستش گاه در ته دلم خار خاری برای داشتنش حس می کنم که زود این خواهش را پس میزنم ولی خم نشده ام واز ان خدائی که از زمین تبعیدش کردم ولی از همان جای دور بامن است سپاسگزارم که دل نخواستن به من داده واین که با شما سخن می گویم چون من شیفته خواندن نوشته زیبا هستم که اگر متعلق به انسان زنده ای باشد حس می کنم پلی میان دلم با او زده ام وچون نوشته های شما را خوانده ام وسال های دور برایتان نامه ای نوشته ام که اگر ازمیان بازار آشفته کتاب ها ونوشته های پراکنده ام پیدا کردم برایتان میفرستم وبه همین دلیل دلم می خواهد شما را یک کیسه کشی روح کنم وشتشوی دلخواهم بدهم میدانم نمی شود چون می دانم شما بیش از آن رفته اید که من به گرد پایتان برسم ولی قضیه آرزوست مثل آن شخصی که میخواست با یک کاسه ماست دریا را دوغ کند که گفتند نمی شود وجواب داد می دانم نمی شود ولی اگر بشود چه می شود
    ———————–
    سلام دوست خوب من
    چه نوشته ی شورانگیزی
    کیسه کشی روح
    ومن
    صادقانه می گویم که به این کیسه کشی روحانی نیازمندم
    شما را بخدا بازهم برای من بنویسید
    تشکر

     
  9. سلام
    کیستی ، چیستی
    که چنان به قلوب بسیاری راه یافته ای . دیر زمانیست که نشناخته میشناسمت. بیانش دشوار است. چرا؟
    با خود تردید غریب و خفیفی به همراه داری که هرچه میگردم نمی یابمش!
    کیستی و چیستی

     
  10. سلام آقای نوری زاد گرامی

    حقیر مدیر یک رادیوی خارج از کشور هستم بنام رادیو بی‌سیم.
    اگر مایل بودید نوشته های شما با صدای خود حضرتعالی و بصورت پادکست در رادیوی ما پخش بشود، با کمال میل استقبال می‌کنیم.
    رادیو بی‌سیم مخاطب بسیاری دارد. آدرس سایت (که البته لینک ثابت در سایت گویا و روزآنلاین و بامداد خبر و … داریم) بدین شرح است:
    http://www.radiobisim.com

    ارادتمند،

    مهدی کسائیان

    ———————————

    سلام مهدی گرامی
    بسیارخوشوقت خواهم شد اما مشکل بزرگ ضبط نامه ها با صدای خودم است. گرچه من خود یک زمانی گویندگی روی فیلم ها – نریشن – را نیز انجام می دادم اما بخاطر ضیق وقت نمی توانم اینهمه وقت بگذارم ونامه ها را یک به یک بخوانم. ایکاش یکی دیگر می خواند وشما پخش می کردید.
    با احترام

     
  11. Salam…Shoma Darid Khodetan Ra Be Tarikh In Keshvar Ezafeh Mikonid….mandegar Va Faramoshnashodani Khahid Bod….Dast Marizad Be Shoma
    Mehrdad Canada

     
  12. سلام نوری زاد عزیز
    درصفحه فیس بوکتان دیدم پای این پدرسه شهید وچادرمادرشان را می بوسید. درآن عکس من دیدم شما خم شده اید و دارید به بلندای قامت شهدایی که برای آینده سرزمین شان امید ها داشتند بوسه می زدید. این تواضع وافتادگی شما ایمان مرا به شما صدچندان کرد. شما دراصل به پرچمی بوسه زده اید که آن پرچم اجازه نمی دهد ما راه را گم کنیم وما نیز اجازه نمی دهیم سرمایه های ما را تباه کنند. دوستت داریم نوری زاد

     
  13. درود بر شما که هنوز به دیدار چنین خانوده هایی میروید و تلخترین خنده هایی را میبینید که تا مغز استخوان را میسوزاند من جنس آن مردانی را که شهید شدند میشناسم هر چند آنزمان با اصل موضوع مشکل داشتم و شاید مخالف ولی همکلاسی هایی داشتم که اکنون آرزوی دیدن همچین اتسانهایی محال است ولی رفتند و دیگر بر نگشتند برای چی؟برای کی؟این سوال را شاید بتوان با جمله کلیشه ایی شهید شدند در راه هدف در راه وطن در راه اسلام پاسخ داد ولی آیا واقعیت این است؟این مادر بینوا داغ دل خونبار خویش را تا کی باید زیر این خنده ها پنهان کند؟تا کی باید شاهد این همه بی عدالتی سود جویی اختلاف عمیق طبقاتی و و و و وو باشد و دم نزند؟چه باید کرد عزیز ؟آیا فقط گفتن و نوشتن دوای درد است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  14. فردا در دیدار مردم با آقای روحانی اولین خواسته مردم آزادی بی قید وشرط این دوعزیزو اقای کروبی و سایر زندانیان سیاسی است.

     
  15. تنهایی بی حد و مرز
    ———————-
    (گزارشی از رویترز)

    منابع نزدیک به خانواده های ایشان [میرحسین] خبرگزاری رویتر را در جریان جزئیات حصر آنان قرار دادند که چگونه در تنهایی بی حد و مرزی به سر می برند، از هرگونه ارتباطی با دنیای بیرون محرومند، و تمامی فعالیت هایشان توسط نیروهای امنیتی کنترل می شود.

    پایان این حصر قابل پیش بینی نیست، هیچ دادگاهی آنها را به جرمی متهم و محکوم نکرده است، هرچند تندرو ها دلیل این عمل خود را مبارزه با “فتنه” اعلام کرده اند.

    موسوی ۷۱ ساله، به همراه همسرش زهرا رهنورد ۶۷ ساله، هنرمند، مجسمه ساز و استاد دانشگاه، در خانه شخصی شان نزدیک به مرکز شهر تهران در خیابان پاستور به سر می برند. خانه، در محله ای پر از ساختمان های دولتی، و در نزدیکی محل اقامت خامنه ای، تبدیل به یک زندان واقعی شده است. دو تا از درها جوش داده شده اند و در سوم تمام وقت تحت نظارت ماموران است. در اطراف خانه دوربین و نورافکن و دستگاه های نظارتی نصب شده و به گفته دختران آنان، تمام دستگیره ها از درها جدا شده تا هیچ امکان خروجی از داخل نباشد و حتی حریم شخصی زناشویی هم رعایت نمی شود.

    منبعی که درخواست کرده نامش فاش نشود گفته است “ماموران محافظ بسیار خشن و بد دهن و بی ادب هستند”.

    او همچنین افزود که “ماموران می گویند آنان بی دین و کافرند. هرچه برسرشان بیاید حقشان است، آنان مزدوران آمریکا و انگلیس هستند”.

    رویترز قادر به تماس مستقیم با خانواده آنان نشد تا بتواند تایید این جزئیات را بگیرد.

    موسوی، معمار است و آخرین نخست وزیر ایران از سال ۱۹۸۱ تا ۸۹ بوده است، مقامی که بعدا با تغییر قانون اساسی ملغی شد. پس از این دوره به مدت دو دهه از مرکز توجهات دور بود تا اینکه سال ۲۰۰۹ به عنوان نامزد اصلاح طلبان دوباره مطرح شد. همسر او رهنورد ستادی برای حمایت از او به راه انداخت و به این ترتیب زمینه جدیدی در بازی سیاسی کشور ایجاد کرد.

    منبع آگاه گفته است که در دوماهه اول حصر، ماموران محافظ در طبقه پایین خانه موسوی ساکن بوده اند. این دو نفر هیچ کتاب، روزنامه یا وسیله نوشتن در اختیار نداشته اند، تمام پنجره ها جوش داده شده بود و هر دو نفر در اتاقی در طبقه بالای خانه زندانی بودند. ماموران کلیه مدارک شخصی، نقاشی ها، مجسمه ها، متون سیاسی و اجتماعی و اسناد باقیمانده از دوران نخست وزیری موسوی را ضبط کردند.

    رهنورد در همان ماه اول دچار مشکلات تنفسی شد که ماموران شکایات او را نشنیده گرفتند. تا زمانی که موسوی یکی از پنجره ها را با مشت خود شکست و از آن پس اجازه دادند که گاهی یکی از پنجره ها باز شود تا هوای تازه به داخل بیاید.

    رهنورد ۱۷ کیلو و موسوی ۱۲ کیلو کاهش وزن داشته اند، رهنورد از ورم مفاصل رنج می برد و موسوی در ماه آگوست به علت مسدود شدن عروق قلب در بیمارستان بستری شد.

    موسوی در اثر گرفتگی عروق قلبی به مدت دو ساعت هوشیاری خود را از دست می دهد و در گوشه ای می افتد، اما هیچ کس به درخواست های رهنورد برای کمک جوابی نمی دهد. خانواده موسوی درخواست کرده که پرونده پزشکی آنان را بگیرد اما ماموران امنیتی با این درخواست مخالفت کردند.

    نهایتا بعضی از محدودیت های شدید اولیه برداشه شد و امکان ملاقات با خانواده میسر شد، هرچند بازهم اتفاق می افتد که در طول یک ماه، خانواده ایشان هیچ خبری از وضعیت معیشتی آنان نداشته باشند.

    در ملاقات های انجام شده، ماموران امنیتی حضور دارند و حاضران “اجازه دارند فقط در مورد مسائل خانوادگی و با صدای بلند صحبت کنند. اگر آهسته صحبت کنند، ماموران حفاظتی مستقیما گوشزد می کنند. موسوی و رهنورد دائما با نیروهای حفاظتی بحث و جدل می کنند و می گویند همینطوری روزهایشان را شب می کنند”.

    منبع خبری رویترز همچنین گفت “ملاقات ها بسیار محدود است، تعداد افراد نیز محدودیت دارد، همه چیز تحت نظر است و واقعا سخت است فهمید که چه بر آنان می گذرد”.

    موسوی و رهنورد که قبلا سحرخیز بوده اند حالا دیر به خواب می روند و صبح ها هم دیر بیدار می شوند. روز خود را به خواندن قرآن و نماز و عبادت می گذرانند. گاهی وسایل نقاشی در اختیارشان قرار می گیرد و با هم نقاشی می کنند. این زوج گاهی اجازه دارند در باغچه و حیاط دوری بزنند و هوایی بخورند. هیچ مجله، روزنامه و رادیویی در اختیارشان قرار نمی گیرد، اما اجازه دارند برنامه های تلوزیون های دولتی را ببینند، گاهی به آنان اجازه می دهند که به کتابخانه شان سری بزنند، کتابخانه ای که گفته میشود بیش از ۱۵۰ هزار کتاب دارد.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

86 queries in 1995 seconds.