سر تیتر خبرها
اژدها وارد می شود! (محمدنوری زاد)

اژدها وارد می شود! (محمدنوری زاد)

در میان آنانی که از ایران دل کندند و رفتند، خامنه ای نیز بود. خامنه ای بسیار خوش شانس بود که با هواپیما از ایران گریخت. تا از آن بالا بتواند تصویری از سرزمین مادری اش را بخاطر بسپرد.

لینک دانلود نسخه الکترونیکی این مطلب

اژدها وارد می شود!

معتقدم: معدلِ شعور و سواد و تخصص و فهم و ادب و هنر و وطن پرستیِ ایرانیانِ مهاجر، اگر از معدل شعور و سواد و تخصص و فهم و ادب و هنر و وطن پرستیِ ایرانیان داخل کشور بیشتر نباشد، مسلماً کمتر نیست. این یعنی: یک گنج مسلم، که ما بدست با کفایت خود، آنرا ریشه کن کرده ایم و دو دستی به دیگر کشورهایش بخشیده ایم.

شخصیتِ محوریِ این کفایت عظما، به روحانیانِ حاکم تعلق دارد. یعنی مقصر اصلیِ ریشه کن کردن و پراکندن این گنج مسلم، روحانیان حاکم و چاکران درگاهشان – همچو محمد نوری زاد – بوده اند. روحانیانی که ناگهان از مرتبه ی ریزه خواری، به مرتبه ی بلعیدن همه ی دار و ندار کشور جهش کرده بودند. روحانیانی که سوادشان مختصر بود و مطلقا با دانش کشورداری بیگانه بودند، و همین سواد و تجربه و لیاقت و عرضه ی نداشته، آنان را به آویختن از توش و توان کسانی ترغیب کرد – همچومحمد نوری زاد – که بجای مدارا کارشان عصبیت و تندی و تنش بود. و البته سرسلسله ی همه ی تندی ها و تنش ها و حرص ها و عصبیت ها، خود روحانیان حاکم بوده اند.

بعد از پیروزی انقلاب، نقاب اندازی روحانیان آغاز شد. روحانیانی که وعده داده بودند: ادب را، معرفت را، انسانیت را، مروت را، مدارا را، پاکدستی و انصاف و عدل و آسمان و زمین را، آنگونه بازتعریف کنند که بُهت مردمان جهان را برانگیزند، و اعجاب همگان را به این سوی کره ی خاکی متمایل کنند، بسرعت از محدوده ی ادب و مدارا و فهم و انصافِ امامان و قرآن و اسلام و اساساً انسانیت فاصله گرفتند، و به شیوه ی پادشاهان و قداره بندان و قلچماقانِ تاریخ تیغ در میان مردم نهادند تا به همه ی مقدرات ریز و درشت کشور چنگ بزنند.

نیز از همان زمان، مهاجرت ها و دل کندن های ایرانیان شروع شد. همان ایرانیانی که عمدتاً متخصص و فهیم و کاردان و وطن پرست بودند. ایرانیانی که تاب هتاکی انقلابیون را نداشتند. و تاب تماشای حرص و ولع آنان را، و تاب تماشای برآمدن نالایقان و فروکوفتن با عرضگان را. اینان، خانه و زندگی خود را وانهادند و با چشمانی اشکبار از کشور خود دل کندند و رفتند.

در میان آنانی که از ایران دل کندند و رفتند، خامنه ای نیز بود. خامنه ای بسیار خوش شانس بود که با هواپیما از ایران گریخت. تا از آن بالا بتواند تصویری از سرزمین مادری اش را بخاطر بسپرد. شوربختانه بودند جماعتی از همفکران خامنه ای که با اهل و عیال خویش، و با خفت و خواری به کوه و کمر زدند تا خود را به اکسیژن آن سوی مرزها برسانند. خامنه ای چه شبها که تا خود صبح گریست. برای ایرانیانی که در همان کوه و کمرها از پا درآمدند، و یا ناگزیر به تجاوز و غارت دستجمعیِ دلالان تن دردادند.

خامنه ای یک پزشک و جراح بود. یک استاد دانشگاه بود. یک سیاستمدار بود. یک مهندس بود. یک سرمایه دار بود. یک مخترع بود. یک دانشجو، یک کارگر، یک خواننده. خامنه ای مرد بود، زن بود، پیر و جوان و کودک و خردسال بود. خامنه ای با هرچه که بود و هرچه که نبود، و با هرچه که داشت و هرچه که نداشت، اما ایرانی بود. یک ایرانی سرگردان و دربدر. یک ایرانی که همه ی علاقه های ملی و میهنی و ایمانی اش را در کوله باری نهاده بود و آن کوله بار را در گوشه ای از گاوصندوق ذهنش جا داده بود تا یک روزی، آری یک روزی، به برکت و جاذبه ی چیزی به اسم وطن، آن کوله بار را در سرزمین مادری اش بر زمین گذارد.

خامنه ای چه شبها که دور از چشم اهل و عیال خود، آن کوله بار سرشار از عاطفه و خاطره و اعتبارش را به آرامی از گاوصندوق ذهنش بدر آورده بود و سر درمیان آن فرو برده بود و زار زار گریسته بود. هنوز چشم خامنه ای به کوچه ای بود که در آن با بچه های همسایه بازی کرده بود. به مدرسه ای که در آن آموخته بود. به مغازه ها و ساختمانها و اتومبیل ها و هیاهوی مردمان. به خویشان و دوستان و غریبگان.

بیشترین رنج خامنه ای به مرور خاطراتی برمی گشت که نقش روحانیان حاکم بر آنها نشسته بود. روحانیانی که بعد از قرن ها گرسنگیِ تاریخی، سراسیمه به قله ی قدرت دست یافته بودند و در آن قله، تنها و تنها برای خود جای پا می پرداختند، و در آن قله نیز پای هر تنابنده ای را قلم می کردند. روحانیانی که از دریچه ی قیفی شکل فقه و اصول و احکام و حلال است و حرام است و جایز است و جایز نیست به دنیای پیچاپیچ اطراف می نگریستند و عجبا که چشم انتظار اعجاب مردمان جهان نیز بودند.

خامنه ای اما برخلاف بی سوادانِ حاکم، باعرضه و باسواد و با فهم بود. ادب داشت. تخصص داشت. کاری و پیگیر و منظم بود. هم اینجا بود که فضا برای پرواز خامنه ای مهیا شد. و او، در آسمان ادب و تخصص به پرواز آمد. مشهور شد. چشم و چراغ شد. و هرکجا اگر جماعتی از ایران و ایرانیان بد می گفتند، با غرور جلو می رفت و به ایرانی بودنش اصرار می ورزید.

اکنون خامنه ای به کهولت گراییده است و کشورش ایران به درون دخمه های ورشکستگی درافتاده است. خامنه ای معتقداست: اگر یک جوان، با سرعت بیست کیلومتر در ساعت به سمت مرگ می رود، کهنسالی در اندازه ی او با سرعت دویست کیلومتر در ساعت به سمت مرگ می رود. او تصمیم گرفته است آن کوله بارِگوشه ی گاوصندوق ذهنش را در سرزمین مادری اش بر زمین گذارد. می خواهد در کشور خودش بمیرد. می خواهد در این واپسین سالهای عمر، همه ی تخصص ها و ادب مندی ها و دانشمندی های خود را به خانه ی آباء و اجدادی اش بکوچاند. و آن گنج کوچیده را تقدیم مردمش کند. همان گنجی را که روحانیان عبوس قدرش را ندانسته اند و متعمدانه زمینه ی ضایع شدن و امکان خروجش را فراهم آورده اند. همان گنجی که اگر حاکمان بلامنازع ایران، فهیمانه و شرمگنانه برایش آغوش بگشایند، می تواند برای ترمیم نابسامانی های همه جانبه ی داخلی و بین المللی این کشور بلازده آستین بالا بزند.

خامنه ای در فرودگاه است. با چمدانی از دانش و تخصص و ادب. او همه ی اعتبار و سرمایه اش را، حنجره اش را، آبرویش را، تخصصش را، وطن پرستی اش را، و خلاصه تمامی گنجش را در چمدانش جا داده است. خامنه ای برای ورود به کشورش دل به دریا زده است. و حتی برای خود سلولی از سلولهای زندان اوین را تدارک دیده است. چه عیبی دارد؟ تو که می خواهی در ایران بمیری، برایت چه فرق می کند که در خانه ای فراخ بمیری یا در سلولی تنگ؟ حالا زندان برای چه؟ می گویم: برای فهم فراوانی که در خامنه ای هست و ذره ای از آن مثلاً در جناب شیخ حیدر مصلحی نیست. مشکل خامنه ای در این نیست که چرا از خارج به ایران پای گذارده. مشکلش در فهم و تخصص و ادب و نظم و انسان بودن اوست. در همان گنجی که خامنه ای با خود دارد و روحانیان حاکم – نه که هیچ تخصصی و دانشی و انظباطی ندارند – از آن رنج می برند.

در فرودگاه اما، جناب شیخ حیدر مصلحی و جناب شیخ حسین طائب و جناب حاج حسین شریعتمداری کیهان چشم براه اویند. شیخان اطلاعاتی – که اگر انقلاب نمی شد در روضه خوانی نیز توفیق چندانی نداشتند – فی الفور چمدان او را می کاوند. گرچه در چمدان خامنه ای به چیزی جز دانش و تخصص و ادب برنمی خورند، اما محض احتیاط چند حکم جاسوسی از آمریکا و اسراییل در چمدانش جاسازی می کنند و بلافاصله بدستش دستبند می زنند. جناب شریعتمداری نیز بجای این که در کیهان خود تیتر بزند: خامنه ای (با کوله باری از تخصص و ادب و عشق) وارد می شود، به تأسی از فیلم جنجالی “بروس لی” تیتر می زند: اژدها وارد می شود.

محمد نوری زاد
بیست و سوم فروردین ماه سال نود و دو

لینک دانلود نسخه الکترونیکی این مطلب

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

49 نظر

  1. سلام شاملوی گرامی
    نیاز به روحانیت، مثل نیاز به معلم ضروری است. منتها ما باید برای روحانیان پاکنهاد و با سواد ومردمی و آگاه وخوشفکر وراهگشا آغوش بگشاییم و ازروحانیان مفتخور و ریا کار وتن پرور و ترسو رو بگردانیم.
    با احترام

    سلام آقای نوری زاد
    میشود به یکی دیگر از سئوالات من جواب بدهید
    این چیست شما نوشته اید ؟ چرا جامعه هم چنان که به معلم نیاز دارد به روحانیت که همان آخوند ها باشند نیاز دارد؟
    محصول این قشر تا کنون غیر از خرافات چه بوده؟ معلم چراغ دردل انسان می افروزد وآخوند خاموش می کند
    من از طرف خودم وهم صنفانم به شما اعتراض می کنم
    یک معلم واقعا معلم وجود ندارد که ضرورت وجود آخوند را تائید کند واگر چنین باشد از معلمی دست می کشد
    این قشر متحجر که شامل آخوند خراسانی ////// و از جوجه های فاسد آن ها علم الهدی احمد خاتمی مصباح یزدی وخوارتر از این ها پناهیان وانصاریان جز ضرر وزیان چه به جامعه رسیده؟ قشری که در تداوم اسارت ملت ایران محکم واستوار وبیرحمانه قدم بر می دارد بی انصافی نیست با معلم در یک تراز قرار بگیرد؟ باور کنید برای من ودر نظر بسیاری از ادم ها شغل شریف کناسی به این شغل آخوندی صد که نه میلیون ها بار شرف دارد آن ادم کناس شریف محترم نجاست را از تن جامعه پاک می کند که درود بر شرفش واین ها نجاست را به روح وروان وزندگی مردم می ریزند
    آقای نوری زاد با تمام وجود خودم را نگهداشتم تا آن چه لایق این هاست نثارشان نکنم اما تورا به جان کامپیوتر های دزدیده شده اتان قسم رعایت انصاف را مد نظر قرار دهید وحرفی بزنید که از کلامتان چنین استنباط شود که دهانتان بوی گل می دهد این بهتر است

     
  2. سلام
    هرچند کلی ولی آمدید وچند جمله ای از نگاه من نارسا ولی خوب لطف کردید ومی شود در فضائی خوب وبدون عصبیت حرف زد دلیل آورد ودلیل خواست ومن مخلص شما هستم
    واما جناب آقای نوریزاد شما در آغاز سخن با سئوال با من طرف گفتگو شده اید کاری که من کردم وشما پاسخ به سئوالم ندادید ولی من به شما جواب خواهم داد
    اول این که به شخصه چیزی نمی خواهم مطلقا واگر نیاز های حیاتی نبود به ذات خدای تبعیدیم میل به غذا هم نداشتم وهم اینک نیز ندارم وسد جوع می کنم پس از اول خیالتان راحت باشد که برای به دست آوردن چیزی نیست که ازشما وبا تمام انسان هائی که به ورطه اسلام افتاده اند بخواهم اگر هم گاهی به معرفی خود می پردازم ماهویست
    آقای نوری زاد شما آن چه از دور دست تاریخ وپراز پاکی ها خوبی ها واصالت ها ونجابت ها ست را دور می ریزید وبه بربریتی که شرح خواهم داد چرا بربریت است پناه می برید
    آقای نوری زاد مگر شما مطالعه ندارید یا مثل پیامبرتان امی هستید ؟ خوب طبیعیست که من هرچه می گویم شاید به واسطه اندک مطالعه ای باشد که در طول عمرم یعنی از چهار سالگی آن را آغاز کرده ام آقای نوری زاد من در شش سالگی عمه جز را از حفظ بودم وبعد ها تمام قران را آقای نوری زاد من تقریبا تمام اصول کافی را خوانده ام کما این که تمام مثنوی ودیوان حافظ را خوانده ام ومانفیست کمونیست ها را وکتاب های مزخرف مجاهدین را ورساله های عملیه آیات عظام را وژان کرستف را ونو شته های شما را وشطحیات حتا احمد عزیزی را و کل کتا بهای شریعتی را و کتا ب های مطهری را و چه بسیار کتاب های دیگر را وآداب آئین ها را و اوستا را و وندیداد را و گاته ها را وچه بگویم که بسیار گشتم وهمیشه در باره اسلام شک را پس می زدم وخیلی زمان ها به مظلومیت رقیه در خرابه شام وبالای راس پدرش وجان دادنش گریستم وبهد به ابلهی خودم خندیدم
    جناب آقای نوری زاد اگر جنوبی های آمریکا سیاهان را لینچ می کردند اگر در افریقای جنوبی با سیاه از نجش بدتر رفتار می کردند اگر هیتلر یهودیان را به اطاق های گاز فرستاد البته اگر مثل آقای احمدی نژاد منکر هولو کاست نباشیداگر مائو واستالین بیش از یک میلیارد نفر را با خود همراه کردند آیاعقاید جنایتکارانه جنوبی های آمریکا سردمداران انگلیس آفریقای جنوبی و عقیده نازیسم وکمو نیسم با این همه طرفدار درست بوده که شما من را حواله به یک ونیم میلیارد مسلمان می دهید؟ من اصلا از این نظام واز انقلاب ضربه نخورده ام من کی هستم که برای خودم ادعا نامه صادر کنم من سر در آبشخور اعلیحضرت محمد رضا یا اعلیحضرت خمینی یا خامنه ای نداشته وندارم که از کم وزیاد نگران باشم و تازه شما مگر میتوانید از مگس روی آشغال شکوه کنید عقل می گوید باید ریشه کثافت زده شود
    آقای نوری زاد از صدر اسلامی که شما سخن می گوئید چه اقدام مشعشعی که به سود بشریت بوده باشد باقی مانده ؟
    آقای نوری زاد هرچه در جهان برای درمان یا برای بهتر زیستن تجویز می شود باید حداقل یک مورد بهره بردن عملی از آن دیده شود جنابعالی می فرمائید این حکومت فلان است وبهمان و کامپیو تر ها ودوربین های شما را واموال ملت را دزدیده وخون انسان ها را به زمین ریخته اند در این که شکی نیست ولی این اسلام شما در طول دوران وجودیش به اندازه یک سر سوزن از اعمال این حکومت دور بوده؟ من سر تیتری وگتره ای نخوانده ام تاریخ تمدن هم به نفع ما نوشته نشده ولی به نظر من راوندی ایرانی منصف وتاریخ نویس بدی نیست در جلد نهم تاریخ ایران ایشان بببینید ما چند مذهب وفرقه منشعب از اسلام داریم وبررسی دقیق وعمیق به عمل بیاورید اگر توانستید یک مورد وفاق بین این مذاهب وفرقه ها پیدا کنید من دربست به عنوان خدمتگذار شما دست به سینه خواهم شد شما حتی بین چهار نفر از بزرگان اهل تسنن جنابان احمدبن حنبل شافعی مالکی وحنفی اختلاف را خواهید دید هرچند که منبع کثیف آن ها مثلا یکیست حال چه برسد به آیت الله های چشم تنگ ما که رساله هایشان را از روی هم کپی می کنند وچشم دیدن هم را ندارند البته به استثنای مرجع علیقدر امام خمینی که در رساله عملیه محترمشان لذت بردن از دختر بچه شیر خواره را فتوا داده اند
    آقای نوری زاد باید بر علیه تفکر باطل اگر چه صد میلیارد باشند شورید اسلام یک نمونه نداشته و ندارد که در دنیا به درد انسان وانسانیت بخورد ایضا مسیحیت وکتاب های مسیحی ویهودی ومسلمان هم اگر موارد به درد خوری داشته باشد از کنش مردم است وضایعاتش نیز از سود جوئی واضعانش شما قران را نه مثل من که فرمودید تیتر وار خوانده ام عمیق بخوانید وبا تعمق ونه کیلوئی به من بگوئید کجای آن می تواند یک موضوع یا مورد خوب که زائیده ذهن محمد باشد وبه صورت سرقتی در کتابش نیاورده باشد . آقای نوری زاد قران وکلا اسلام ویا هر مکتبی به پیروانش اجازه گزینش از میان اصولش را نخواهد داد قران به قول شما کلام خداست پس شما نمیتوانید از متن آن با تعقل خودتان سوره ها وآیاتی را انتخاب کنید وبقیه را که به نظرتان صحیح نمی آید دور بریزید دین مقدس شما در هم است مگر اولولامر منکم رابه شما حقنه نمی کنند تا خامنه ای خدا شود پس این که بخواهید با اعتقاد به اسلام از قران گزینشی وبه اعتبار عقلتان چیزی را انتخاب کنید زهی خیال باطل این جنس تا مداح ///// یک جا به فروش میرسد
    ومن از شما ونه از یک ونیم میلیون امت اسلام به عنوان فردی روشنفکر استد عا دارم فکر کنید وآن وقت نروبید بکوبید این بنای دیو خانه اسلام را و واژگون کنید ائین های خرافی عزاداری برای دشمن خونی ایرانی را من تیتر وار خوانده ام شما عمیق بخوانید وخواهید دید که اسلام عمقی ندارد وحمقی می خواهد که بتوان کور کورانه پیرو آن بود. این کار فعلی شما هیچ فرقی با اقدامات طالبان القاعده حماس و سلفی ها و وهابی ها وحزب الهی های ایران ولبنان ندارد همه مبلغ ومبشر خونریزی وجنایت هستید دینی مسما به اسلام مصداق برعکس نهند نام زنگی کافور است وبیائید با شرفتان معامله کنید ویک قدم هرچند کوچک برای زدودن خرافات از اذهان فعلا نزدیکان وآشنایانتان بردارید
    آقای نوری زاد دنیا را بشناسید وبدانید تمام طول تاریخ یهود مسیحیت واسلام تا حدود بیست سال پیش یک طرف واین بیست سال اخیر یک طرف در این بیست سال مغز های بسیاری ته تراش شده البته هنوز رسوب خرافات پاک نشده ولی به تدریج مردم از قید دین به صورت افراطی وباب میل عمله واکره دین نجات خواهند یافت دیگر کسی احمقانه برای دشمن به سر وسینه خود نخواهد کوبید دیگر حکومت ها متکی بر دین حماقت مردم را تداوم نخواهند بخشید حکومت هائی شکل حکومت ایران مذبوحانه برای بقا دست وپا می زنند وزمان مفت خواری وولگردی وکلاه برداری آخوند وخاخام و کشیش ودالائی لاماهاتمام میشود البته در دوره گذار یک سری آئین های مبتذل شیطان پرستی وحماقت هائی از این دست خواهد آمد ولی عمر چندانی نخواهند داشت ومردم به تدریج به تعقل در اندیشه ای ماورائی خواهند پرداخت
    وموضوع اخر چون این ادیان در نهاد مردم عادی نهادینه شده باید با رکیک ترین الفاظ به مقدسات ادیان تاخت تا همه بفهمند با گفتن این که مریم ///////تا عیسا به وجود آمده هیچ طوفانی به وجود نمی آید کما این که خلیفه مسلمین وجانشین رسول الله را در نمد مالیدند وریقش در آمد وطوفان وزلزله ای نشد باید به مردم اموخت /////دشمن خونی وحربی ترین برای ایرانی بود ه اند تا دیگر با حماقت برای ///////// حرم چند میلیاردی که پول نان بچه های گرسنه ایرا ن است نسازند

     
  3. چشم می نویسم وحرفم را به ناسزا نمی آلایم اما از شما میپرسم

    ۱- آیا انسان هرکه می خواهد باشد میتواند بی گناه باشد مگر تمام انسان ها با دیگرانی تحت نام خانواده بستگان واشنایان وهم نوعان خود در مراوده نیستند ؟ مگر میشود باهمه بسان یک ماشین برخورد کرد؟ ومگر مرز گناه وبیگناهی در اعتقادشما از مو باریکتر نیست آیا شرافتا محمد شما یک بار فقط یک بار حفصه را روی زانویش نشاند وبه او گفت کلمینی یا حمیرا؟
    ۲- شما به پای کودک بهائی بوسه میزنید. یا دروغگوئی می کنید یابه این منظور چنین می کنید تا بفرمائید که انسان دور از هرگونه اعتقادی که دارد انسان است وقابل احترام جز این است ؟ وآیا می دانید به دستور همین پیامبر شما یهودیان بنی قریظه از کودک وبزرگ قتل عام شدند وزنانشان به کنیزی برده شدند خوب یهودی بودند دشمن هم بودند
    آیا قتل عامشان درست بوده و درکیفیت کار چه تفاوتی میان عمل هیتلر ومحمد درمورد یهودیان وجود دارد؟ که اگر در دوران ایشان یهودیان شش میلیون هم بودند کشتارشان چه نیکو تر
    ۳-
    ایا درمورد آیات قران شما می توانید یک مورد که بشود آن را به خدا نسبت داد وقبل از آن در ائینی ومکتبی آورده نشده باشد پیدا کنید؟
    وآیا برآیات غیر انسانی آن صحه می گذارید ؟/ مگر همین قول که از دیگر جای سرقت شده ودر قران آمده به شما نمی گوید قول ها را بشنوید وبهترین آن را برگزینید خوب آیا شما چنین می کنید وجوابی برای آن چیز هائی که در قران آمده وضد بشریست وبر طبل جنگ وستیز می کوبد دارید؟
    ۴-شما می توانید این دین به قول خودتان رافت ورحمت را در یک دوره کوچک از تولدش تا کنون نشان دهید که این آئین به صلح وصفا وارد کشوری شده باشد وتازه این اشکالات به اصل وارد است وگرنه فرعیاتی که به نامم این دین به خورد مردم داده شده وجای اصل ناقص را گرفته وبه آن ها نام های گوناگونی به نام روایت حدیث قدسی وحدیث واز این دست حرفها داده اند از ریشه نادرست است
    شما از دینی وآورندهدینی دفاع می کنید که اساسا نمس تواند با خوی وخلق بشری یک توازن وهماهنگی نسبی داشته باشد ودر نهاد یک مسلمان نمی توانید خوی آدمیزادگی مشاهده کنید و در پرانتز بگویم تمام ادیان پیروان واقعی درنده خو دارند واین عیب از انسان نیست از ادیان ومذاهب ریز ودرشت ان است
    چرا شما با قلب واقع نگری نام دزدی وسر گردنه گیری را غزوات نام می دهید ؟
    اقای نوری زاد متاسفم که به نوشته هایم سرسری نگاه می کنید من خدمت شما عرض کردم کسانی که خود را عرضه می کنند همچون کالا میشوند ومشتریان مجاز هستند آن ها را زیر ورو کنند وعیب هایش را ببینند واین نباشد که کالای بنجلی به آنان چپانده شود آقای نوری زاد نه شما ونه هیچ کس دیگر مجاز به مصادره یک شخصیت حقوقی نیستید محمد ودینش دیگر یک موضوع فردی نیستند همانگونه که مدعی هستید این آخرین دین درست وواقعیست وپیامبرتان اخرین رسول بایداجازه بدهید خودش ودینش توسط هر کسی وبه هر لحنی معرفی شود خوب وبدش گفته شود محمد تنها پسر عبدالله باقی نماند ادعای هدایت بشریت را کرد ومن وهرکس دیگر محق است به ایشان بگوید به این دلایل شما شایسته نیستید چنین ادعائی را ابراز کنید چون بسیار ناقص هستید به این وآن دلیل غیر قابل رد وتردید
    حالا چرا شما متولی شده اید واز چنین فردی وآئینش تا آن جا دفاع می کنید که علنا با نفی منتقدش او را بایکوت می کنید امریست که بهراحتی قابل پذیرش نیست به این دلیل که من شما را دارای وسعت اندیشه می دانم حالا شما می خواهید به من بقبولانید که اشتباه می کنم مشکلی نیست ولی کار ی نمی توانم در باره ثبوت فکرم انجام دهم
    ۵- برای روشن شدن هر مطلب وهر مکتب وهر ایده وهر فکر واندیشه نمی توان در باره آنها کلی گوئی کرد باید مسایل از دایره جزمیت خارج کرد باید همه چیز بدون هرگونه محدودیتی باز نگری شود باید از حکم قتل صادر کردن دست کشید این استدلال بی منطقان است که اگر مسلمانی از اسلام خاارج شود وآن را ابراز کند باید کشته شود سب النبی موجب قتل سب کننده می شود تا آنجا که خود حضرتشان می فرمایند اگر فلانی یعنی شاعری که هجوش کرده بود به پرده کعبه هم چنگ زده باشد او را بکشید راستی حقانیت یک آئین را با این قبیل مسایل می خواهید ثابت کنید؟
    آقای نوری زاد من بی ادب وهتاک نیستم اما به حقیقت اسلام را مردی اجنبی می دانم که هنگام تجاوز به عنف به ناموسم غافلگیرش کرده ام با اندیشه شرقی متعصب باید با این متجاوز چه کرد؟ وشرافتا آیا اسلام در واقع با ما ایرانی ها چنین نکرده ؟
    ۶-یک حکومت که اندکی صبغه مذهبی داشته باشد در طول تاریخ سراغ دارید که ذره ای آزاد منشی در قوانینش باشد؟
    من هتاک وبی ادب نیستم من زخم خورده ام حالا اگر زخم خورده برادر یا فرزند شما هم باشد نباید جلوی پاسخگوئی من را به این فرد نزدیک به خودت بگیری وفرض کنیم این سفره به حرام گسترده وچیده شده محل ارتزاق شما باشد خوب دلیلی وجود ندارد که من بگویم این لقمه حرام است واز من دزدیده شده وشما از این حق خواهی من بر آشوبید
    آقای نوری زاد من هتاک وبی ادب نیستم ناموسم اول به وسیله اسلام به کنیزی وفحشا کشیده شده ودنباله آن اسلام به ظهور آخوند رسیده وتداوم کار اینان همان به فحشا کشیدن ناموس وشرف ایرانیست ومن ایرانی را مجاز بدانید که در حال ناتوانی ودست کوتاهی با الفاظ زشت زشت زشت از این دزدان ناموس یاد کنم یادتان که نرفته چقدر از دزدیده شدن چندتا کامپیوتر ودوربینتان وبنا به گفته خودتان از فحاشی عوامل اسلام به همسر ودختران فغان می کردید کمی با وسعت فکر نگاه کنید این دزدی وفحاشی از سوی رسول اکرم واسلام عزیز نصیب شما شده چرا شمای روشنفکر به خودتان نمی آئیید به قول شما شیعیان سنی که روز حشر شفیعش عمر بود کوری عصاکش کور دگر بود. کار از ریشه خراب است وشما باید شمشیر را به جانب آن بکشید که دزد اصلیست وفحاش وهتاک وگردنه گیر وسارق و با قدری فکر به راحتی این کس یا مکتب یا هرچه که بوده وهرجریانی که هست را خواهید شناخت
    من را دوست خطاب کردید واگر در جبهه مظلوم باشی من نه تنها دوست که کوچک شما خواهم بوددوستدار شما خواهم بود ولی اگر سبک وسیاق کارتان این گونه که هست باشد ودر صف اشقیا باشید ودشمنان آب وخاکم نژادم وشرفم را حمایت کنید وخود را پیرو آنان بدانید وبخوانید من وشما آبمان به یک جو نخواهد رفت وشما دشمنی قسم خورده برایم خواهید بود

    مجبور شدم متنی را که بر مطلب اژد ها وارد میشود نوشته بودم این جا هم بیاورم چون شما سخت در تکاپوی حذف من هستید این را چندان بعید از تفکر شما ومسلمان بودنتان نمی دانم که آسانترین راه برای مسلمان حذف فیزیکی مخالف است نگاه کنید به تاریخ اسلام از صدر تا امروز واین چندان عجیب نیست سایت شما جایگاه چاپلویس های مبلغ شما هست وجائی برای پرسش وپاسخ اساسی نیست ومن همچنان خواهم نوشت وخواهم فرستاد تا زمانی که ……… نمی دانم تا چه زمانی ولی فکر کنم تا وقتی هستم

    ——————————-

    سلام دوست گرامی
    مشکل شما چیست؟ بگویم؟ شما مثل خیلی ها ازآدمهای جمهوری اسلامی سخت آسیب دیده اید. من بشما حق می دهم که نسبت به جمهوری اسلامی بتازید ونقد کنید و گریبان بدرید وزیروبالای خاطیان وجانیانی را بگویید که به شما ظلم کرده اند. این فریاد کشیدن شما را همان اسلامی تجویزکرده است که شما ازآن بدمی گویید. که: اگربه کسی ظلم شد، اجازه دارد که فریاد بکشد و ظالم را رسوا سازد. دوست من، سواد ومطالعه ی شما درباب اسلام ومسلمانان محدود به تیترمطالبی است که مطالعه فرموده اید. وگرنه، هرعقیده حواشی و مختصات خاصی دارد که درظرف زمان ومکان باید بدان نگریست. خشم شما ازاسلام هرگز باعث نمی شود یک ونیم میلیارد مردمی که به آن معتقدند ، ازآن دست بشویند وآنگونه بیندیشند که شما متمایلید. من اما خود مسلمانی هستم که خوبی های اسلام وصدراسلام را به عقل خود ارجاع می دهم. نازیبایی های آمده ازدوردست های تاریخ را دورمی اندازم وبه زیباییهایش دست می برم. حتی آیات قرآن را با عقل خود (عقل جمعی بشری) می سنجم وهرگز به مفهومی که خلاف عقل حکم می کند روی نمی برم. که این خواست خود قرآن است. با این حساب من می مانم وانبوهی از مفاهیم زیبا وناب وخواستنی. مهم نیست که درگوشه ای ازتاریخ نمونه ای از یک جامعه ی اسلامی موفق یافت نمی شود. علتش درمصادره ی مفاهیم انسانی و آسمانی آن است. مگرهمین امروز جمهوری اسلامی با ظاهری اسلامی آدم نمی کشد واسم این آدمکشی را اسلامگرایی نمی گذارد؟ مگراقلیت ها را پوست ندریده است؟ مگرشیعیان را به خودی وغیرخودی تقسیم نبسته است؟ مگرازمال مردم ندزدیده است؟ مگر رهبرمسلمین جهانش بدون اجازه ی مردم دست به اموال مردم نمی برد؟ اینها هرگز باعث نمی شوند که من نسبت به آیینم بد بین شوم. بل به خود می گویم: جماعتی درلباس دین فروشده اند ومی دزدند وآدم می کشند. وربطی به اسلام ندارند.
    دوست من، اجازه بدهیم مردم آنگونه که خود می خواهند بیندیشند وآزاد باشند. اما در روبیدن جهل من درکنارشمایم. با شمایم. جهل را باید روبید اگرکه ازقرآن لباس پوشیده باشد.
    با احترام

    .

     
  4. جناب آقای نوری زاد
    شاید علی الظاهر اگر من واژه ترسیدن را برای شما به کار ببرم مداحان وب سایتی شما بگویند بابا این به رهبر می تازه تو کی هستی که از نوشته بی مقدار تو بترسه؟
    ومن از شما می خواهم مطلبم را در برابر نوشته هائی که در سایتتان منتشر میکنیدقرار دهید واز بازدید کنند گان بخواهید واز آنان رای بگیرید من هتاکی می کنم یا به جای حساس وبه قول خودتان خط قرمزتان نیش میزنم
    آقای نوری زاد من به شما پیام خصوصی دادم که کاملا برایتان بنویسم که وچه هستم چه میخواهم وچرا می نویسم اما با یک دوجمله کوتاه هم اظهار عدم تمایلنتان را بروز دادید وهم این که به گونه ای نا محسوس مزاحم بودنم را گوشزد کردید
    آقای نوری زاد یک جائی را انتخاب کنید واگر به ساحت رفیعتان بر نمی خورد با این بنده خدای تبعید شده منظورم تبعید خداست نه خودم رو در رو گفتگو کنید اگر استدلال شما در باره کنشتان در مورد به حق بودن دین ومذهبتان وپیشوایانتان غالب بود دربست تسلیم شما خواهم شد واز خر ترین مرید مقلد نیز خر تر خواهم شد
    چرا وقتی نمی توانید پاسخ ساده ای به پرسش هایم بدهید منکوبم می کنید ومحکوم به حذف
    چه فرقیست بین تو وسانسور چیان حکومت ها ؟ چه تفاوتیست میان توظالم امروز دست کوتاه با ظالمان جانی وجنایتکار رژیم ؟
    از این خفقانی که مرا به آن محکوم می کنید دست بر دارید در هر قسمتی که مینویسم به دلیل واهی بها دادن به ادب در سایتتان به من بی ادبی می کنید مگر از شما نپرسیدم وبه حق نپرسیدم من بی ادبم یا رجال دین شما که به به انسان وانسانیت علنا وبدون شرم بی ادبی کرده اند ؟
    آقای نوری زاد من نوشته ام را دوباره می گذارم وشما شخصا در باره ام قضاوت نکنید بگذارید اگر زشت کار وزشت خویم دیگرا این را به من گوشزد کنند

    /////////////////////
    /////////////////////
    ////////////////////
    ////////////////////

    ————————
    سلام دوست گرامی
    مرا ببخشایید که نمی توانم نوشته ی شما را منتشرکنم. ادبیات شما در محدوده ی ادب ما نمی گنجد. واین، عین درستی است که یک سایت برای خود محدوده ای را مشخص کرده باشد ونخواهد که سربه هزارتوی توهین وناسزا فروبرد. دوست من، شما به اعتقاد من توهین می کنید واسمش را احتجاج می گذارید. درعین حال که یک سایت دراندازه ی سایت من جای یک چنین مباحثی نیست، اما به شما حق می دهم ازهمچومنی دلگیرباشید. ایکاش من هم می توانستم قلمم را همچون شما به ناسزا بیالایم. باورکنید اگربخواهم می توانم غلیظ ترازشما طومار اندیشه ی شما را با الفاظی سخیف و مشمئزکننده درهم بپیچم اما باورم براین است که نقد مطلوب، واشکافی یک جریان ویک اندیشه ویک رفتاراست اما: فهیمانه ودرمحدوده ی ادب. شما الفاظ زشت را ازنوشته ی خود بیرون بکشید اطمینان داشته باشید من غلیظ ترین نقدهای شما را منتشرمی کنم.
    با احترام

    .

     
  5. جناب آقای نوری زاد شما با اندکی تعقل فقط اندکی اندیشیدن به این حرفتان بفرمائید استدلالتان برای وجود روحانیت چیست اولا چه رو حانیتی. از یک نفر این ها عملی سرزده که کمی نفع مردم در آن باشد یکی از مظلومین روحانیت مدرس است که خیانتکاری است بزرگ ومملکتی را که حود صدسال پیش بی درد سر داشت جمهوری می شد سلطنتی کرد وپایه ای شد برای ورود آخوند به حکومت کمی به عقب برگردیم این آقای رسول گرامی شما چه کرده؟ دنیا چه نیازی به وجود ایشان داشت //////
    آقای نوری زاد سرش در آبشور این لاشخوران است حالا به من بگوید در سایتش به ادب بها می دهند ومن را بی ادب می خواند ومطلبم را پاک می کند آقای نوری زاد من حسابم پاک است شما چطور؟

    —————————–

    سلام دوست گرامی
    بخاطرناسزاهای فراوان، نوشته ی بلند شما حذف شد. من ازاین که نوشته ی شما را حذف کنم خود مکدرمی شوم. اما چه جای واهمه که من با حذف سخن شما خود را دربرابرمنطق ناسزابارشما منکوب می کنم تا دیگرهموطنانم ازقلم فحاش شما آسوده باشند.
    با احترام

    .

     
  6. سلام آقای نوری زاد
    این مطلب بصورت ظاهر یک شوخی است. یک لطیفه است. اما در درونش کلی حرف هست. این را ازکسی بپذیرید که نه به رضا شاه خواسته است حال بدهد ونه خواسته است حال روحانی جماعت را بگیرد.

    ————

    آخوند وآخرت.دانشگاه و فیضیه
    یك آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنیا شده بود . در آن دنیا ، در پیشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شایسته ى آن دانستند كه به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه كبریایى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد

    این آقاى اهل دل ، وقتیكه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد كه یك آقاى پیر مرد سپید مویى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غریبى به رضا شاه دارد .

    با خودش گفت : این آقا چقدر شبیه رضا شاه است !

    فرشته گفت : خود رضا شاه اس

    پرسید : مى توانم چند كلمه اى با او حرف بزنم

    فرشته گفت : چرا كه نه ؟

    آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى كرد و گفت :

    -ببخشید كه مزاحم تان میشوم قربان ! شما توى بهشت چیكار میكنید ؟

    رضا شاه گفت : والله ! ما تا همین چند سال پیش توى جهنم بودیم ، اما از بس ملت ایران گفته اند ‘ خدا پدر شاه را بیامرزد ‘ به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .

    آقاى اهل دل پرسید : خب ، چرا دم در نشسته اید ؟

    رضا شاه گفت : والله ! از خدا كه پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، بیست سال پیش وقتیكه ما وارد بهشت شدیم ، یك دل نه صد دل عاشق یكى از فرشتگان بهشتى شدیم ، اما قانون بهشت این است كه بدون ازدواج نمى توان به وصال هیچ فرشته اى رسید . حالا
    بیست سال است كه من اینجا ، دم در ، نشسته ام ، و هیچ آخوندى وارد بهشت نمى شود كه صیغه ى عقد مان را جارى كند

    اهل دل داشت می رفت که یهو چیزی یادش آمد به فرشته گفت یک سوال دیگر بپرسم ؟
    فرشته گفت بپرس ، از رضا شاه پرسید : چه چیز برایت تاَمل برانگیز تر بوده است؟
    رضا شاه گفت : وقتی ماَمور انگلیسی مرا به جزیره موریس تبعید میکرد در راه از من پرسید نگرانی ؟ به او گفتم :من نگران تبعیدم نیستم چون جایی را ساختم (دانشگاه تهران ) که مردم ایران با دانش و علوم خود مانع سلطه استعمار شما بشن …بعد ماَمور انگلیسی
    گفت : ما هم نگران ساخت دانشگاه شما نیستیم چون ما هم در قم حوزه ای ساخته ایم که هر چه ببافید آنها رشته می کنند

    رضا شاه گفت هر روز به آن فکر می کنم

     
  7. دوستان گرامي به جز از بي انصافي وفراموشي مهر مهربانان ما داراي ادبيات غني وپر بار هستيم اما حيف كه كمتر فرصت ميكنيم از اين اندوخته هاي گرانبها سود جوييم قضايا را ريشه اي بررسي وتجزيه وتحليل كنيم تاريخ ايران را حد اقل از زمان مشروطه تا كنون بخوانيم تا بهتر به عمل ها و عكسالعمل خود پي ببريم تا هر يك از ما خود شروع نكنيم و دقيقا به گفته زرتشت پي نبريم / پندار نيك /گفتار نيك / رفتار نيك / ارج ننهيم نابساماني ها پاياني ندارد بياييد از هم اكنون شروع كنيم ديگر دروغ نگوييم غيبت نكنيم لاف نزنيم قوانين را رعايت كنيم با يكديگر مهربان باشيم حرص وازمندي را كنار بگذاريم تاجران و كاسبان گران فروشي نكنند كارمندان وكارگران با انجام م وظيفه و بدون كم كاري و يا خداي نكرده چشم داشت نا حق وده ها و صد ها بايد ها ونبايد هاي ديگر كه بر شمردن همه انها وقت ميگيرد سعي كنيم ملتي با فرهنگ وپيشرو باشيم تقصير همه مشكلات را به گردن چند نفر انداختن فرار به جلو ميباشد من قصد توجيه انچه كه در ان گرفتار هستيم را ندارم اما شما كه اين نوشته را ميخوانيد واز جناب دكتر نوري زاد تقدير ميكنيد تا كنون به رفتار وكردار خود انديشيده ايد اگر سعي كرده ايد از ناهنجاري ها وپليدي ها فاصله بگيريد درود من بر شما باور كنيد ما ميتوانيم انسانهاي خوبي باشيم به شرط اينكه بخواهيم جامعه غرق در فساد وگناه از يكايك ما تشكيل ميشود رو. هاي اول انقلاب را انها كه در انزمان بودند بخوبي بخاطر دارند كه ايثار واز خود گذشتگي انچنان زياد بود كه تصورش امروز غير ممكن است ما همان ملتيم باز هم مينوانيم ايراني باشيم ازاده باشيم راستگو باشيم ومثل نياكان خود مردمي سر افراز خواستن توانستن است بياييد از همين حالا شروع كنيم وبا يكديگر مهذبان باشيم ما قادريم بر بدي ها غلبه كنيم اگر بخواهيم به اميد فردايي بهتر درود برايران وايراني پيروز باشيد

     
  8. درباره حرف پخمه

    اون پخمه ای که صدتا دلیل آورده بر عادلتر بودن و مهربونتر بودن حضرت آقا بر حضرت علی(ع) و نوریزاد هم واسش نوشته: عجب سنجیده و عالی حرفیدی!!…. منظورم این کامنت هست:

    «…..من اگر نامم علی است کارم نیز علی واراست . و بی اغراق ، از علی (ع) مهربانترم . شاهد سخنم ؛ این که :‌ علی ( ع)در زمان قدرت با مردمی که برعلیه حکومت اسلام قیام کردند چه کرد و من چه کردم ؟ علی (‌ ع) چند یهودی را گردن زد ؟ من چند یهودی را ؟ علی(ع) چند غلام داشت و من چند غلام دارم ؟ علی (ع)چند زن را به کنیزی گرفت ؟ من چند کنیزاز جنگ به دست آوردم ؟ علی ( ع) چند زن داشت و نگاهش به زن چگونه بود و من چند زن دارم و نگاهم به زن چگونه است ؟ علی (ع) وقتی به قدرت رسید فامیل و از جمله عمویش را در چه پستی گذاشت و من به فامیل وبه عمویم چه پستی دادم ؟ علی(ع) در زمان حکومتش چه مقدار نخلستان داشت و چند برده برایش کار می کردند؟ من چه دارم و چند برده کارهایم را می کنند ؟ علی(ع) از آغاز تا پایان زندگیش چند بیمارستان ساخت ؟ چقدر مکتب و مدرسه ساخت ؟ چه قدر جاده ساخت ؟ چقدر دانشگاه ساخت ؟ و من در دوران حکومتم چقدر ساختم ؟ علی (ع) از آغاز تا پایان عمرش چند نفر را کشت و من چند نفر را کشتم ؟
    چطور به آن علی(ع) که می رسید ، همه تکریم می کنید و به این علی که می رسید همه فریاد می کشید و داد از بیداد می خواهید ؟ چطور عکس آن علی(ع) را با آن ذالفقار دو سرش برتاقچه می گذارید و عکس این علی را بی شمشیر و شلاق از دیوار می کنید .
    جناب بی سواد ِ تاریخ نخوانده !‌ مگر همه ی عمر نمی خواستید و آرزو نمی کردید که حکومت عدل علی به سرکار آید و همه ی عمر برای آمدن این حکومت گریه وزاری نمی کردید ؟ چه شد آنهمه خواستن ها و آرزوها و این نق زدن ها و ایراد گرفتن ها ؟
    اگر رفتی و تاریخ اسلام را خواندی و توانستی فقط یک درصد اجحاف بیشترنسبت به زمان علی (‌ع) دراین حکومت بیابی ، با سند و دلیل اعلام کن تا من ِ نویسنده ی متن ، هزار بار از تو عذر بخواهم و هزار بار بگویم غلط کردم . اما ، اگر دیدی ، این حکومت بسیار عادلانه تر از حکومت علی (‌ع)‌ یا رسول الله (‌ص) رفتار می کند ، بیا و همان کاری را که نویسنده ی این ستون گفت ، یک درصدش را بکن ….»

    خواستم بگم ما البته خودمونم طرفدار حضرت آقاییم اما دیگه فک نمیکردیم ایشون از حضرت علی علیه السلام هم کارشون درستتر باشه… والله به خدا /// راس میگم….:-)

     
  9. درود بر شما بزرگ مرد ایران زمین

     
  10. با سلام بر نوریزاد عزیز.
    خوبی این مباحث شما این است که مطالب و نظرات زیاد و متنوعی را می توان در باره آنها مطرح کرد. اجازه بدهید من در این میان به اشتباهات مهلک رهبران بپردازم که می تواند دردناک باشد. ما در تاریخ معاصر شخصیتی داریم به نام پاتریس لومومبا که به طور دموکراتیک در کنگو انتخاب شد و بطور غیر دموکراتیک با توطئه اجانب کشته شد و از آن زمان تا کنون شاید بیان 20 میلیون کشته در این مملکت ثروتمند و بلا زده معقول باشد.

    در ایران هم موارد کم نیست..از میرزا تقی خان بگیر تا مرحوم مصدق و مرحوم آقای خمینی. هر یک بنحوی با رفتن و آمدنشان مملکت را مصیبت زده کردند. راستی چرا چنین است؟. بنظر میرسد دلیل این امر یا حداقل یک دلیل آن بی خردی و نشناختن روابط موجود و حاکم و به تبع آن عدم توانائی در اتخاذ تصمیمات منطقی می باشد. لومومبا در مراسم اعلام استقلال کنگو وقتی که پادشاه بلژیک قدری از خوبیهای بلژیک می گوید بدون اینکه اصلا قرار باشد که او هم حرفی بزند به تریبون میرود و هر ناسزای ممکن را نثار پادشاه بلژیک می کند. همانجا نسخه قتل او و نابودی کشور نوشته شد. سلطان محمد خوارزمشاه در یک حرکت بی خردانه سفیران مغول را می کشد و ایران را به مصسیت ابدی دچار می کند. مرحوم مصدق نتیجه کارش میشود ادامه پهلوی ها و مرحوم مصدق نتیجه کارش میشود رضا شاه!. آقای خمینی به مانند شاه خوارزم سفیران آمریکایی را به گروگان میگیرد و ایران را وارد دوره دهشتناک مصیبت میکند. امروز همه آنها که انروز بر بام سفارت میرفتند از آقای هاشمی گرفته تا دیگران اذعان به اشتباه بودن آن کار دارند. بازرگان چون این حرف را آنوقت فهمید زندگی و آسایش خود را باخت.

    آقای خامنه ای هم متاسفانه پای در همین مسیر نهاده. ایشان در سخنرانی نوروزی شرط حل مسئله هسته ای را اعتراف غربیان به حق غنی سازی کردند ولی یادشان نبود که در بیانیه پاریس این حق بطور کامل به رسمیت شناخته شده و ایشان به استناد همان توافق سال 2004 پاریس میتواند مشکل را حل کند. آقای خامنه ای با تحریک احمدی نژاد نا متعادل تشویق شد که بر خلاف هر نوع تدبیری به استقبال تحریمهای ویرانگر برود و فکر کند که نفت میشود 200 دلار و آمریکا عنقریب در حال نابودی است.چرا؟ چون متاسفانه ایشان درک درستی از روابط جهانی را ندارند. ایشان در درک این مطلب غفلت کرده اند که روابط دنیا چگونه است. ایشان نمیداند که بازسازی اقتصادی آمریکا امروز بر دوش در امدهای تسلیحاتی است و ایران در این بین نقش کلیدی بازی می کند. ایشان متوجه نیست که شلیک موشک شهاب 3 تقارن زمانی با تصویب دفاع موشکی در دوران کلینتون دارد. تهدید نابودی تل آویو و حیفا که ایشان و سرداران در آن میدمند تا چه میزان آرامش بخش نتانیاهو و افراطیون اسرائیل است.

    ایشان متوجه نیست که اگر در زمان آقای هاشمی خط قرمز را ارزش پول ملی دانست امروز چگونه خود از آن خط قرمز عدول کرده و کشور را به حراج گذارده است. ایشان متوجه نیست که دیگر لغو تحریمها باید با نظر اسرائیل باشد نه دیگران. ایشان شاید نمی دانند که اگر امروز با صدور نامه ای به شورای امنیت قطعنامه ها را بپذیرند چه بلائی بر سر آمریکا می آید ولی دیگرانی که ایشان را از داشتن در غلطان خاطر جمع می کنند این را میدانند. کشورها تاوان بی تدبیری رهبران خود را می دهند و ما هم از این امر مستثنی نیستیم. فرق ماندلا و لومومبا در این است..یکی مردمش را به عرش برد و دیگری به دایره جنایت قدرتمندان. .بر خورداری ازخرد و تزکیه نقس برای دور شدن از این غرورهای بی خردانه لوازم خود را می خواهد.

    ———————–

    سلام باران گرامی

    سپاس ازشما بخاطرنگارش این متن فهیمانه
    سپاس
    سپاس

    .

     
  11. aghaye nourizad shoma az neveshtye in agha be name pakhmeh narahat neshavid be nazar bishtar ishan shukhi kardeand chun darsi ke in agha va makaremha khandehand faght be darde khodeshan mikhrad inha va makarem ha az andaste hastand ke agar etesab konand ab az ab tekan nemikhorad.

     
  12. جهت اطلاع خوانندگان کمنت ۱۰:۰۰ بعد از ظهر / فروردین ۲۴, ۱۳۹۲. کلمات درون چند نقطه ٬خمینی ٬ و اسلامیت٬ بودند که بسیار مشکوک تلقی شده و باید حذف می شدند. یاد تلویزیون سال های پس از انقلاب بخیر که تصویر گل صامت می گذاشتند و اسمش بود موزیک مشکوک. البته اینها هیچکدام سانسور نیستند! واقعن چقدر ذهنیت باید ابتدایی باشد اصلن به این فکر بیافتد اینطور حدف کند.

     
  13. جناب آقای نوریزاد در مورد پاسخ به دوست عزیزی با نام شاملو درباره ضرورت وجود روحانیت، با تمام احترامی که برای شما قائلم با نظر شما کاملن مخالفم. به نظر این حقیر و بیشتر هموطنان عزیزم روحانیت در ایران یک قشر مفتخور بیسواد و مردم فریب و چپاولگر و بی خاصیت و دروغگو بیش نیست ((البته به استثنای روحانیان پاکنهاد و باسوادی که شما گفتید و احترام آنان بجاست که طبعن در هر قشر و گروهی و صنفی خوب و بد وجود دارد ولی بی اغراق و به جرأت میتوان گفت اکثریت این قشر خاص همانها هستند که احوالشان را گفتم)) پس وجود روحانی ها در جامعه ما در شرایط کنونی هیچ ضرورتی که ندارد هیچ، زیادی هم هست.
    مگر این همه ملتهای موفق و پیشرفته و “انسان” دنیا به وسیله روحانیان به این حد از فرهنگ و انسانیت و توسعه یافتگی رسیده اند؟! مگر روحانیان؟ در آن جوامع لیدر بقیه شده اند و یا در ریزترین تا بزرگترین امور مردم دخالت میکنند و تکلیف تعیین میکنند و امر و نهی میکنند؟؟؟ آیا جوامع پیشرفته دنیا بدون وجود روحانی ویا حداقل بدون دخالت روحانی در امورات اجتماعی و سیاسی مردم و کشورشان به این حد نسبی از رفاه، فرهنگ و تمدن، پیشرفتهای علمی و خیلی چیزهای مثبت دیگر نرسیده اند؟! آقای نوریزاد عزیز و گرامی، وجود روحانیت هیچ ضرورت عملی و حتی تئوری برای جامعه ما ندارد که اگر داشت! که اگر داشت! که اگر داشت! بعد از گذشت سی و چند سال از عمر رژیم اسلامی و جولان روحانیان نتیجه های مثبتی از بودنشان میدیدیم نه اینکه هرچه هم که داشتیم از شادی و نشاط و سرزندگی و اخلاقیات تا ثروت و رفاه و ارزانی و مهمتر از همه دلخوشی و جشن و سرور و شادمانی و یکدلی و صداقت و یکرنگی و ابهت و ارزش و احترام بین المللی و هزار چیز دیگر را از ما بگیرند در این سی و چهار سال. من موافق رژیم شاهنشاهی نبوده ام هیچوقت اما در مقایسه با جمهوری اسلامی، آن حکومت را هزاران بار ترجیح میدهم و میگویم ای کاش مردم انقلاب نکرده بودند. سخنی از جلیل محمد قلی زاده بنیانگزار روزنامه ملانصر الدین در حدود صد سال پیش می آورم که اشاره به همین موضوع یعنی روحانیت دارد:
    ” اگر با این نیروی مخرب جامعه و تاریخ کهن تسویه حساب نشود، خواه انقلاب مشروطه بشود یا نشود، این میکروبها میمانند، و من می ترسم در آینده نزدیکی چشم باز کنید و ببینید هشتصد ملا یکجا خلق شده، ملا همه امور مملکت را بدست گرفته، همه ثروت شما را بر باد داده، شما را به امان خدا سپرده و افسارتان را به بیگانگان رها کرده! ”

    (خودتان میدانید که قصد من صرفن بیان حقیقت است و نه توهین) البته اگر آقای نوریزاد صلاح ندیدند و این سخنان را سانسور کردند خوانندگان عزیز زحمت سرچ را بکشند با عنوان “پیش بینی جلیل محمد قلی زاده”
    آقای نوریزاد وقتی یک سیستم از بن خراب باشد اصلاحات یک چیز بی معنی خواهد بود سیستم را باید دگرگون کرد و از نو نوشت. منظورم انقلاب به شکل سال 57 نیست شاید راه جایگزین دیگری هم وجود داشته باشد اما در این وضعیت و با این شرایط سیاسی و اجتماعی و حکومت نظامی کشور و وقتی که حاکمان شمشیر از رو بسته اند با اصلاحات هم چیزی درست نمیشود. اصلن به نظر من اصلاحات یک بازی سیاسیست با افکار عمومی.
    معتقدم این حکومت اصلاح پذیر نیست و باید فکر اساسی کرد!!!
    ارادتمند شما و همه انسانهای آزاده
    با احترام

    ————————–

    سلام حمید گرامی
    نگاه شما آنقدر یکجانبه و متعصبانه است که: نگاه سینه چاکان ولایت وروحانیت. دوست من، روحانیان یک صنف اند. مثل ورزشکاران. مثل پزشکان. مثل معلمان. مشکل ازآنجا شروع می شود که ما به یک صنف، خارج ازعرضه ولیاقتش مسئولیت بدهیم. اینجاست که فاجعه دست بدست می شود. اگرروحانیان به تناسب لیاقت وسواد ودانش خود برسرکاری قرارگیرند، حتما همانند یک متخصص به کارگشایی خواهند پرداخت. این نه به این معنی است که همه ی امورات کشور را مثلا به مهندسان بدهیم یا به معلمان. این هم اشتباه محض است. محور را لیاقت مردمان وشایستگی های آنان اگرقرار بدهیم به توفیق دست خواهیم یافت. اساسا چرا یک نفربی عرضه وبی لیاقت بصرف لباس روحانیت برجایگاهی بایستد که مطلقا شایسته اش نیست؟ روحانیان باید باید باید باید از دخالت درامور مملکتی کناربکشند وکارکشورداری را به اهلش بسپرند. شما یک نگاهی به قدوبالای آقای محمدی گلپایگانی بفرمایید وبه من بگویید اگرانقلاب نشده بود این آقا مشغول چه کاری بود؟ یا جناب طائب. یا همین جنتی خودمان.
    با احترام

    .

     
  14. جناب نوری زاد متافور زیبایی را برای بیان درد های همه ایرانیان سر افراز در فراسوی مرز های میهن عزیز انتخاب کرده اید.به واقع لذت بردم.اما فکر کردم که متافوری یافته شود تا وصف حال همه هم وطنان ساکن در درون و برون از میهن غزیزمان باشد. آیااستفاده از “متافور خامنه ای “بیانی برای درد ها و رنج های ساکنان ستم پذیر،مظلوم و محبوس در داخل مرزهای ایران زمین نیز خواهد بود؟ برای آزادگان سربلندی که در زندان بزرگ ایران زمین با جکم امثال قاضی صلواتی(مترادف با پزشک احمدی) نام “زندانی امنیتی” بر آنها نهاده شده است چطور؟چه متافوری برای حاکمان اقتدار طلب زیبنده است ؟حاکمانی که برای باقی ماندن در قدرت حتی به ننگ دفاع از حکومت جنایتکار بشار اسد چشم پزشک کور کننده چشم ها تن داده و سردارانش دنیا را برای خوش آمد دیکتاتور دیوانه کره شمالی تهدید می کنند. من برای تشریح وضعیت هر چهار گروه از”استعاره رنج” کمک می گیرم .گروه اول که ترک وطن نمودند،هرچند عمدتا به مدد تلاش و استعداد خدادادی توانسته اند در موقعیت های مناسبی قرار گیرند ولی هیچگاه رنج دوری از وطن مألوف برایشان آرامشی به همراه نیاورده است.چه پیرانی که در آرزوی بازگشت به وطن به دیدار معبود شتافتندو دربیرون از خاک وطن مأوا گرفتند.چه کودکانی که در حسرت تنفس وبازی درسرزمین مادری بزرگ شده و به دنیای پر طلاتم جوانی وارد شده اند .چه بسیار جوانان برونمندی که درافسوس ارائه تخصص و توانمندی خود به مردم سرزمین شان ، سالهای جوانی را به سرعت پشت سر گذاشته و پای به دوران پیری نهاده اند و هر روز بیشتر ازروز قبل رنج دوری از وطن آنها را آزار داده ولحظه ای رهایشان نمی گند . گروه دوم که همان ساکتان محبوس در سرزمین بزرگ ایران هستند به دلایل گوناگون رنج مضاغفی را نسبت به مهاجران ستم گریز تحمل نموده اند. این گروه که نتوانسته اند سرزمین آبا و اجدادی خود را ترک کنند برای حفظ موقعیت خود تن به ظلم داده و مجبور شده اند به هر ساز حاکمان برقصند .اما گروه سوم که حاضر به پذیرش وضعیت اسفبار تحمیل شده از طرف حاکمیت مستبد نشده و برای بدست آوردن حقوق قانونی و انسانی خود بر تلاششان افزودند به سختی و رنجی مضاعف نسبت به گروه دوم مبتلا گردیده و هزینه های غیر قابل جبرانی نیز تا کنون پرداخته اند.اینان چون با آگاهی و پذیرش و پیش بینی ارادی هزینه هارا پرداخته اند به مرجله ای از تحقق ذات دست یافته اند که لذت آن بررنجی که متحمل شده اند رجحان دارد. اما گروه چهارم که برای حفظ قدرت و موقعیت خود تسمه از گرده مردمان کشیده اند و برای دست یافتن به قدرت مطلقه از هر وسیله نامشروعی استفاده کرده اند قابل ترحم ترین مردم سرزمین کهن ایران هستند.من تصور می کنم و بلکه یقین دارم که اینان لحظه ای نمی توانند با آرامش صبح را به شب رسانده و شب را نیز به صبح برسانند.دلهره و نگرانی و رنج اینان که اکنون به باند های متخاصم یکی از یکی فاسد تر تبدیل شده اند همراه با تشدید تحریم ها و بحران های سیاسی ،اقتصادی ،اجتماعی ،فرهنگی و…بیشتر و بیشتر شده و مرتب به درجه وشدت آن افزوده خواهد شد.

    ————————–

    سلام دوست فهیم من
    سپاس ازشما بخاطرنگارش این مطلب خوب.
    من نکته های بسیاربدیع وتازه ای درآن یافتم
    با احترام

    .

     
  15. درود بر شما و شادباش نوروزی برشما وخانواده تان.
    استادگرام مسئله ای را میخواهم عرض نمایم. انانکه مرتب به امثال شما وابسته به نظام میگویند وبا الفاظ شدید ضد نظام شما را میکوبند اکثرا مامور این نظام هستند.لطفا برای اینکه دیگران شما را مامور نظام ندانند در مصاحبه ها و نوشته هایتان مرتبا از کلمات شدیدا ضد نظام که ضرورتی ندارد استفاده نکنید. شما در ایران هستید و بعلاوه تحت تاثیر انها قرار نگیرید و به مطالب مهم و تاثیر گزار در جامعه ایران با ادبیات مناسب و در جو استبدادی بپردازید. درود بر شما دوستدار شما محمود امامی

     
  16. برای جمعه های خامنه ای
    جناب اقای نوری زاد
    سلام
    من این نوشته را بسیار ساده شروع وبا مرگ ساده ای کردم
    زیرا فکر می کنم جان انسانها در این زندان ها بسیار بی ارزش است
    با احترام

    این نوشته تقدیم می شود به تمام خانواده هایی که عزیزانشان را در راه دفاع از میهن از دست داده اند
    ……………………………………………
    شهید سیدعلی خامنه ای
    سه روز از انتخابات ریاست جمهوری گذشته و ساعت پنج بعد از ظهر است و قرار شده که امروز بزرگترین تجمع مستقل و مردمی بعد گذشتن سی سال از عمر انقلابی که ارمانهایش به خاک انداخته شده شکل بگیرد . این خبر یا با موبایل و تلفن و یا در فضای مجازی همه جا پخش شده و سید علی نیز که تازه رای اولی بود با دریافت این پیام در فیس بوک خود تصمیم می گیرد تا اون نیز مانند بقیه مردم به خیابان برود و همراه دیگران فریاد بزند ” رای من کجاست ” … او نیز مانند دیگران از دروغ و استبداد خسته شده و می خواهد دل را به دریا بزند و سبز سبز شود .
    ارام و بی سر صدا لباس هایش را می پوشد مبادا اینکه مادرش بفهمد او نیز می خواهد رای خود را پس بگیرد . قدم هایش را سلانه سلانه بر روی فرش می گذارد و به ارامی در را باز می کند و از خانه خارج می شود .
    خانه سید علی میدان ازادی است همان جایی که پشت سرش انقلاب است و برای رفتن به ان جا باید از انقلاب عبور کرد .
    جمعیت انقدر زیاد است که نه می شود ابتدایش و نه انتهایش را مشخص کرد . گویی تمام تهران سبز شده و همه مردم با هم سلام و احوال پرسی می کنند … هیچ کس شعاری نمی دهد زیرا با هم قرار گذاشته بودند که با سکوت خود خفقان و تنگنا را در ایران برای تمام دنیا به نمایش بگذارند … مردم همچنان با فریاد سکوت به راهپیمایی خود ادامه می دهند و می خواهند به ازادی برسند و انجا تجمعشان را کامل کنند اما ناگهان صدای فریاد بلند می شود و گلادیاتور ها ( ماموران ضد شورش ) با سازهای خود ( اسلحه ها ) شروع به نواختن ملودی مرگ می کنند …
    سید علی نیز که در میان جمعیت بود ناگهان دلهره و استرس را با تمام وجود حس می کند و مانند بقیه سعی می کند تا خودش را نجات دهد پس با تمام توان به نقاط امن می دود . فریاد ” الله اکبر ” به اسمان ها می رود ولی همچنان مردم سرکوب می شوند
    سید علی به دور برش نگاه می کند و می بیند که در هر نقطه جمعیتی جنازه و مجروحی را بالا گرفته اند و فریاد ” می کشم می کشم انکه برادرم کشت ” را سر می دهند … گاها با ماموران درگیر می شوند و گاهی نیز ماموران فردی را دستگیر می کنند و با خود می برند … اتوبوس های نیروی انتظامی پر از مردم معترض شده و از همه کسانی که در خیابان حضور دارند فیلم برداری می شود
    ناگهان خون چهره سید علی را می پوشاند … گلوله ای به سر نفر کناری او برخورد می کند و همه به طرف جنازه می دوند و سریع به امید اینکه شاید زنده بماند او را به امبولانس می رسانند
    ساعت 12 شب است و سید علی با عجله به خانه بازمی گردد مادر و پدرش بسیار اشفته اند از اینکه او به خیابان رفته و سخت با او برخورد می کنند
    درگیری ها هنوز ادامه دارد و گاها صدای گلوله و شعار به گوش می رسد … خواب به چشمان سید علی نمی اید زیرا روز بسیار دردناکی را پشت سر گذاشته … از طرفی استرس کنکور و از طرف دیگر حوادث امروز نمی گذارد تا فکرش ارام بگیرد …
    چند روز می گذرد و در طی این مدت خانواده به شدت مراقب سید علی هستند تا دوباره به جمع مردم معترض نپیوندد … ماموران برای دستگیری معترضان به خانه هایشان هجوم می برند … ساعت سه صبح است و همه گرم خوابند که ناگهان صدای شکستن شیشه به گوش می رسد و چند مامور به داخل خانه هجوم می اورند … سید علی و خانواده اش بسیار ترسیده اند و مادرش که ناراحتی قلبی داشت ناگهان از هوش می رود و سید علی را جلوی چشمان پدرش به بدترین نحو مورد ضرب و شتم قرار می دهند … سید علی نیز از هوش می رود
    اب سردی ناگهان به صورت او می نشیند و به هوش می اید و خود را در اطاقی تاریک میابد که به صندلی بسته شده و تنها یک چراغ کوچک در انجا روشن است … سایه ای را مقابل خود می بیند اما به دلیل ضربه به چشمش نمی تواند به خوبی تشخیص دهد که ایا واقعا کسی در مقابل او ایستاده یا توهم است …
    ان شخص کمی جلوتر می اید و دستش را زیر چانه سیدعلی می گذارد و به سمت بالا می کشد و از او می پرسد اسمت چی ؟
    توان جواب دادن ندارد و به زور می گوید سیدعلی … سیلی محکمی به صورتش می نشیند … بازجو فریاد می زند : خفه شو و جواب نده
    دوباره می پرسد اسمت چی ؟ و سید علی سکوت می کند و حرفی نمی زند … دوباره سیلی به صورتش نواخته می شود که سوت بلندی را در گوشش ایجاد می کند … و بازجو داد می زند و با الفاظ رکیک ناموسی می پرسد :
    چرا جواب نمی دهی ؟
    این سیلی ها چند ساعت مداوم به صورت سیدعلی نواخته می شود و او نیز واکنشش فقط قسم دادن به خدا و پیامبر و امامن است
    اما واکنش بازجو در مورد قسم های او چنیین است :
    اینجا خدایی غیر از من وجود ندارد
    و می گوید پیامبر … حضرت زهرا … ( بازجو به پیامبر وامامن ناسزا می گوید )
    سیدعلی صدایی را در گوش خود احساس می کند و متوجه می شود که صدای شیطان است که بلند می گوید :
    خدایا سجده خواهم کرد فقط مرا از این زندان نجات بده …
    می فهمد که اینها رقیبشان شیطان را هم به بند کشیده اند …
    تقریبا دیگر چک های پیاپی به پایان رسیده … شکنجه گر چند دقیقه سید علی را تنها می گذارد … ظاهرا می خواهد شیفتش را عوض کند … بعد از مدتی شخص دیگری وارد اطاق می شود و می بیند که سید علی از هوش رفته … دوباره سطل ابی را بر سرش خالی می کند و به هوش می اید . او را از صندلی باز می کند و می گوید بلند شود . به زور از روی صندلی بلند می شود و شکنجه گر دستو می دهد که پیشانی اش را به دیوار بچسباند و پاهایش را به سمت عقب ببرد .
    سید علی باید تا صبح همینجور می ایستاد و بازجو نیز در اطاق نشسته بود و سیگار می کشید و گاها برای عوض کردن فضا چند فحش ابدار به او می داد و گاهی نیز هتک حرمت می کرد …
    الان نزدیک به پنجاه و هشت ساعت است که سید علی نخوابیده و بازجوها نیز برای نیل به اهدافشان زمینه را کاملا مهیا کرده بودند
    کمی به او تخفیف می دهند و به سلول منتقلش می کنند . سلولی که بیشتر شبیه قوطی کبریت است و به زور می شود در ان مچاله شد و کمی خوابید . البته دردهایش نمی گذاشت که ارام بگیرد . هنوز صدای بازجو که مادر و پدرش را با الفاظ رکیک مورد لطف قرار می داد در گوشش می پیچید … بوی نامطبوع تندی به مشامش می رسید و مدام سرفه می کرد زیر پایش نگاه کرد و دید مدفوع کسانی که قبل از او اینجا بودند هنوز باقی است . با دیدن این صحنه هرچه در معده داشت بالا اورد و تقریبا دیگر از حال رفت
    کمی بدنش ارام گرفته بود و داشت خوابش می برد که ناگهان نگهبان محکم درب سلول را کوبید و گفت :
    سیدعلی خامنه ای مادرت مرد …
    سید علی دیگر تاب و توان نداشت و محکم به گونه ای که دست ها و پاهایش از شدت ضربات به دیوار و درب در حالت شکستن قرار گرفته بود در سلول فریاد می زد و فقط می گفت ” مادر ” …
    دیگر دنیا برایش معنی نداشت و تنها گریه بود که درد بی مادریش را تسکین می داد . از شدت اشک ریختن از هوش رفته بود و زمانی به هوش امد که بر روی زمین کشیده می شد در حالی که چشم بند به چشمانش بود . دوباره به اطاق بازجویی منتقل شد و بازجو ایندفعه بسیار مهربان تر از دفعه قبل بود . امد و به سید علی تسلیت گفت … اما خامنه ای فقط به نقطه مقابلش بر روی دیوار نگاه می کرد و لام تا کام حرف نمی زد .
    بازجو می گفت اگر به انچه می خواهیم در مقابل دوربین اعتراف کنی تو را به مراسم ختم مادرت می بریم و به زودی ازاد خواهی شد … اما سیدعلی دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت و هیچ حرفی نمی زد . بازجو به او وعده می داد و او نیز توجهی نمی کرد . کم کم بازجو به شدت اعصبانی شد و شروع به نواختن مشت و فاتحه خواندن برای مادر او با الفاظ رکیک کرد . اما سید علی دیگر نمی خواست حرف بزند یعنی زبانش دیگر بند امده بود که ناگهان شی سختی به سرش برخورد کرد و برای همیشه چشم از جهان فرو بست …
    و بر روی قبرش در کنار مادرش نوشتند : شهید سید علی خامنه ای

    بابک خرمدین
    بیست و پنجمن فروردین هزار و سیصد و نود و دو

     
  17. لعنت بر نوری زاد خائن. جانم فدای رهبر

     
  18. حواهشا حتی به مثل نیز نام این آقا را به مهاجرین رفته از وطن نسبت ندهید /////

    حیف که آن دنیا و جهنمی نیست والا دوست داشتم که ببینم چطور این چهره نورانی با لامپهای مهتابی آن دنیا نورانی تر میشود (شاید هم همین دنیا- ایران سرزمین نشدنی هاست!)

     
  19. اقای نوریزاد نظرتان راجع به گفته اقای مطهری درمجلس که گفته بود اقای نوری زاد سوپاپ اطمینان رژیم است وبرای تخلیه به کارمیرود چیست . با عرض پوزش ؟

    ——————–

    سلام دوست من
    اجازه بدهیم هرکسی هرطورکه می پسندد وباوردارد بیندیشد وسخن بگوید. من اما یک چنین تعبیری را ازایشان نشنیده ام. بعید می دانم یک چنین سخنی گفته باشند. اگرهم گفته باشند، با این سخن گردی برقلم واندیشه ی من نمی نشیند.


    .

     
  20. DAR PASOKH BA AGHAYEE PAKHMAEH ;;;ali namayee zaman ;;; ONCHEH AZ GHALAMAT TARAVOSH KAD MEISHAVAD FAHMEID KEH AZ CHEH GHOMASHI HASTEID VALI BADAN /to keh GHORAN BA EIN NAMAT KHANI / BABAREI HAR CHEH AZ MOSALMANI /

    o
    n

     
  21. چه زیبا وصف حال ما کردی. من یک بار به حکومت فرصت اصلاح دادم آنهم خاتمی اول بود شناسنامه من فقط مهر یک انتخابات دارد و بعد از اینکه ناامید شدم با چشمی اشکبار از ایران به حالت قهر خارج شدم و تا چند سال از اخبار ایران فرار میکردم و نمیخواستم چیزی بشنوم ولی نشد . سفر عاشق ترم کرد. حال با قلبی شکسته و دلی پر خون .تجزیه محتوم سرزمین مادری ام را به نظاره نشسته ام .
    از بیم رقیب طواف کویت نکنم وز صحبت خلق گفتگویت نکنم
    لب بستم و از پای نشستم اما .این نتوانم که آرزویت نکنم

     
  22. گاهی اوقت برای کسانی که امیدی به اصلاحشان و با کردار و رفتار و تصمیماتشان نسلی رو نابود میکنند و هنور هم بر درستی کردارشان پافشاری میکنند تنها و تنها مرگ را باید آرزو کرد…به امید روزی که تمام ایرانیان در کنار هم باشند …و مرگ بر کسانی که سرزمین ایران را ملک پدر ی خود میدانند و باعث آوارگی میلیونهاا ایرانی شدند و من هنوز که هنوزه برام سخته پاسخ به این سوال که گناه من ایرانی چه بود؟…چرا یک ایرانی با این همه ثروت باید خوشبختی رو در سرزومینهای دیگران جستجو کند ….!!!!

     
  23. تایید صلاحیت نامزدی خاتمی (یا حتی رفسنجانی) و بعد ندزدیدن رای ملت در این “انتخابات” نشان خواهد داد که آیا کودتاچیان سال ٨٨ (پس از شکست مفتضحانه پروژه “یکدست سازی حاکمیت”) سر عقل آمده اند و (حالا که دزدی هایشان را کرده اند — ولی به بن بست رسیده اند) آیا در جهت احترام به منافع ملی کشور (که بقای خودشان هم به آن بستگی دارد) عقب نشینی آبرومندانه خواهند کرد یا نه؟

    قبول نامزدی خاتمی (و ندزدیدن رأی مردم در خرداد ٩٢) یک بازی برد – برد، و پافشاری بر ظلم جاری در کشور یک بازی باخت – باخت برای خامنه ای خواهد بود. بنابر این، حمایت از کاندیدا شدن خاتمی (و یا رفسنجانی) یک فریضه برای عاشقان خشونت پرهیز ایران و آزادی است.

    امروز (و بویژه امروز) ای محمد خاتمی بار دیگر از تو می خواهیم که بیایی…ت ا دوباره آفتاب صبح امید از مشرق “میزان رای ملت است” طلوع کند.

    سبز باشی خاتمی…

    مجتبی آقامحمدی

    امضا کننده فراخوان “خاتمی بیا” در این وبگاه
    http://www.salamkhatami.com

     
  24. عمو نوری زاد جان سلام.
    حرف دل ما غربت زده ها را زدی. خیلی دوست دارم احساسم را هنگام ترک ایران بگم. شما هم تا جایی که میتونید آن را برای دیگران نقل کنید:
    تو هواپیما خوابم نمیبرد. از بس نشسته بودم خسته شده بودم. پا شدم تا قدری این خستگی را رفع کنم. چشمانم به دو فرزندم افتاد. هر دو خواب بودند. نمیدانم چطور شد. با دیدن فرزندانم در آن حالت بغض شدیدی مرا گرفت. به آرامی و در درون خودم کلی گریستم. الان هم که این مطلب را مینویسم باز همان حس به سراغم میاید.
    عمو نوریزاد، این بغض من نه بابت نگرانی مواجه شدن با مشکلات بعد از مهاجرت بود. خدا را شکر من شغل خوبی را همان هنگامی که در ایران بودم پیدا کرده بودم. شرکت خیلی معتبری با من مصاحبه کرده بود و به لطف خدا مرا پذیرفته بود. گریه و انده من بابت شرایطی بود که در کشورم وجود دارد و باعث میشود تا من و امثال من سالها خاطره و کوهی از دلبستگی های خود را بر جای گذشته و به غربت بروند. من از شما ممنونم که شجاعت ماندن را داشته اید و برای تبدیل ایران به ایرانی برای همه ایرانیان تلاش میکنید. خداوند پشت و پناهتان باشد.

     
  25. محمد عزیز سالهای اوایل ان قلاب (نه انقلاب) در شهر شیراز پیرمردی بود که نمیدانم بازنشسته و یا اخراجی یکی از شرکتهای دولتی بود.
    این بزرگمرد استاد مسلم ادبیات فارسی بود اگر چه فقط عده معدودی که با او در ارتباط بودند از این مساله اگاه بودند.او بیش از حد از شهرت بیزار بود و به همین دلیل از انتشار هزاران بیت شعر که سروده بود امتناع میکرد و میگفت نمیخواهم در زمان حیاتم اشعارم منتشر شود.
    روزی در همان سالها راجع به نقش سفیر انگلیس در بوجود امدن ان قلاب با او مباحثه ای داشتم او بطور صد در صد از نقش او مطمین بود و میگفت به این قیافه وحشتناک استاندار فارس نگاه کن که فقط برای اینکه انگلیسیها از مردم دشتستان و شیراز به خاطر مبارزات ضد انگلیسی دل خوشی ندارند جمهوری اسلامی را وادار به نصب اوکرده اند تا هر روز مردم فارس با دیدن تصویر او به عنوان استاندار اذیت شوند.
    اکنون ان روانشاد زنده نیست تا از او بپرسم چرا حکومت ریسک کرد و یک موجود نا متعادل بیسواد و دروغگو و بد صورت و بد سیرت و لات را به ریاست جمهوری انتصاب کرد.
    به نظرم اگر او زنده بود میگفت دستور موساد است کما اینکه مهدی خزعلی نیز سال گذشته در یکی از مقالاتش اشاره ای بدین مضمون کرده بود.
    دقت کنید که در این هشت سال به مناسبت وجود این ادم نامتعادل چقدر اسراییل سود برده است.
    با تقدیم بهترین ارزوها برای شما در راهی که انتخاب کرده ای

     
  26. اژدها تازه وارد نمی شود. متن ادیبانه ی شما اتش بر حقیقت است. اژدها ها وارد شدند ولی شما توانایی بیانش را ندارید. اژدها ها چیزی جز //// نبودند. با کمی انصاف هرجا که کمی بو و رنگ این دو را گرفتند به تخریب و رکود گرفتار شدند. اژدها ها مدت طولانی است که اتش بر این خاک و اب زده اند. حال شما در پاسخش برای من از اژدها های خوب یا نیمه ی خوب اژدها های خوب بگویید فقط توهمی بیش نیست. اینها همه بچه اژدها ها هستند یا شاید نتیجه هایشان. خاکستر و دود ان چشمان خیلی ها را گرفته است. شما سرفه می کنید و از ان می نالید و لی خاکستر شده هستید

     
  27. نظر دهندگان محترم
    نظر دهندگان محترم
    1 – آقای خامنه ائی ایرانی- فرض برداشتن تمام صفات ذکر شده توسط جناب نوری زاد ولی در لباس آخوندی- اگر به دلایل مشکل داشتن با حکومت ظلم از ایران میرفت، در راه برگشت پاسخش به سئوال چه احساسی دارید ” هیچی” بود. تجربه اش را داریم.
    – به نظر اینجاب هر فردی که از نظر مرام و اندیشه، قشری و متعصب میگردد – چه از اینکه آنقدر در تعصب خودفرو برود که حتی نوع پوشیدن لباسش را هم طوری انتخاب کند که با سایر افراد جامعه فرق داشته باشند – ، نمیتواند وطن و ملیت دوست گردد.
    2- آقای خامنه ائی ایرانی- با داشتن تمام صفات ذکر شده توسط جناب نوری زاد ولی آخوند نباشد، میشود شهروند معمول ایرانی، همه چیز ممکن است اتفاق بیافتد.
    3 – با فرهنگ جاری دراکثر مردم ایران، آقای خامنه ائی نرفته، بشمار 3 یک آقای خامنه ایئ دیگه رو بجای او میگذازیم.
    4 – تجربه حداقل به من آموخته که آخوند دارای صفات ذکر شده توسط جناب نوری زاد را در یک آخونده مرده ام نباید تصور کرد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد
    مهدی

     
  28. سلام ای استاد ما
    شما تنها کسی هستید که من دیدم جواب سوال های مردم را در همین نظرات میدین
    یه سوال اگر اقای خاتمی بیاید شما در انتخابات شرکت می کنید یا خیر ؟؟؟؟؟

    ——————–

    سلام علی آقای گل
    من تا زمانی که میرحسین عزیزوجناب کروبی درزندان باشند درانتخابات شرکت نمی کنم

    با احترام

    .

     
  29. سلام استاد نوری زاد عزیز
    دراواخرسریال چهل سرباز شما صحنه ای است که مدیران برجسته دریک مجلس عروسی جمع آمده اند. من دقت کردم دیدم شما با زیرکی همه جریانات سیاسی را درآن عروسی گردهم آورده اید. اینها آنچنان مست تشکیلات خود هستند که ازدنیای اطراف خود غافلند. ناگهان می بینند که درمحاصره اند. بیرون مجلس عروسی یک طبال مرتب برطبل می زند. برای چی؟ برای بیدارکردن مردم غافل. اما کسی صدای طبل او را نمی شنود. روزی که این قسمت سریال شما پخش می شد من بخاطراین که مخالف شما بودم هیچ به این هشدارشماتوجه نکردم. شما درآن مجلس عروسی هم اصلاح طلبان را هم جناح راست را وهم تکنوکرات ها را دورهم جمع کرده بودید وهمه را مورد شماتت قرارداده بودید. دعواهای صنفی آنها را به آنها گوشزد کرده بودید. من آن روز به این طرز فکرشما خندیدم. اما حالا می بینم آن پیشگویی هوشمندانه شما بوقوع پیوسته. ما حالا درمحاصره ایم. درمحاصره جهل. درمحاصره آدمها وقدرتهای تمامت خواه توخالی. دراین نوشته شما هم من یک برداشتی داشتم خواستم با شما درمیان بگذارم ببینم درست تشخیص داده ام یا نه. شما دراین نوشته می خواهید بگویید یک رهبراگر نتواند خود را بجای تمام اقشارمردم بگذارد قطعا وحتما دیگررهبرنیست. یعنی درست همین چیزی که ما به آن گرفتارشده ایم. دست وقلم شما را می بوسم ای مرد آینده نگر. ازشما بخاطرسالها نفهمیدنت پوزش می خواهم.

     
  30. روحانی دیوونه

    آقای نوری زاد گرفتاری ما یکی دوتا نیست. ببین این دیوونه ی زنجیرپاره کرده چی گفته وتازگی ها هم کاندید ریاست جمهوری شده ومیگه من تموم شهرهای معاهده ترکمن چای را به ایران برمی گردانم. فقط برو تو نخ این دکترآیت الله . دکترآیت الله. دکترآیت الله. دکترآیت الله:

    ——————–

    سایت حکومتی شبستان نیوز روز چهارشنبه به نقل از یک روحانی فعال در صحنه ی سیاست ایران ، برقراری رابطه ایران با آمریکا را مشروط بر ساختن بمب اتم دانست.

    بر اساس گزارش این وبگاه، آیت الله دکتر سید محمد باقر خرازی دبیرکل حزب الله ایران، در حاشیه ی همایش حزب الله گیلان درباره رابطه کشورش با آمریکا گفت: “هر وقت بمب اتم ساختیم با آمریکا رابطه برقرار می کنیم”.

    وی در ادامه ی این مصاحبه افزود “اگر نباید بمب اتم ساخت ارتباط هم نباید داشت و اگر ارتباط باید داشت پس بمب اتم را نیز باید ساخت”.

    این سخنان در زمانی ابراز می گردد که اغلب مقامات ایرانی در واکنش به حساسیت جامعه ی بین المللی نسبت به فعالیت های هسته ای تهران اعلام داشته اند که برنامه ی اتمی آنان مسالمت آمیز بوده وهدف آن تولید نیروی برق مورد نیاز کشور است . حال آنکه شورای امنیت سازمان ملل متحد با صدور قطعنامه هایی خواهان توقف غنی سازی اورانیوم توسط ایران شده است .

    دبیر کل حزب الله ایران که به نوشته ی شبستان عضو فقهای شورای نگهبان می باشد در شرح برنامه های حزبش برای اداره ی کشور ایران گفت: “جریان حزب الله به دنبال این است که بتواند از نیرو و توان همه آحاد ملت ما یک ساختار تشکیلاتی عظیم پدید بیاورد که در خدمت نظام و رهبری بوده، منحصر به فرد خاصی نباشد.

    او که از طرفداران وفادار به رهبری آیت الله خامنه ای است، ماموریت این ساختار را حفظ آینده ی نظام وحکومت در ایران بر اساس مدل های دینی دانست که می بایست “انقلاب را در سراسر دنیا توسعه دهد”.

    شایان ذکر است که تز صدور انقلاب که از ابتدای برقراری جمهوری اسلامی ایران موجب دغده ی خاطر کشورهای همسایه ومحافل بین المللی بوده است دیپلماسی این کشور را همواره دچار مشکلاتی کرده است ویکی از عوامل روانی موثر در جنگ ایران وعراق بوده است .

     
  31. سلام آقای نوری زاد این نوشته بیشترشبیه اینه که یه نفرو معکوس به فلک ببندید. شما با زیرکی آقای خامنه ای را به فلک بستید. یعنی با پنبه سرشو بریدید. اینم از زیرکی شماست که جوری می نویسید که هم این طرف به حق وحقوق خودش برسه وهم اونطرف بدونه که چه حقوقی رو تباه کرده. یاد این سخن مرحوم احمد کسروی افتادم.
    ———–

    احمد کسروی:

    فرض را براین گذارید که تمامی کارمندان زحمتکش شهرداری از همین امروز بمدت یک ماه دست از کار بکشند و اعتصاب کنند ،چه اتفاقی می افتد ؟

    تمامی شهرها را زباله و کثافت برمیدارد و هیچ کس حاضر نمیشود حتا برای خرید مایحتاج روزانه خود پایش را از در خانه بیرون بگذارد ، چه برسد به آنکه ساعتها در آن فضای مسموم و آلوده تنفس کنند.

    اگر از همین امروز بمدت یک ماه تمامی پزشکان،جراحان و پرستاران
    اعتصاب کنند فاجعه ای انسانی به بار خواهد آمد که حتا تصورش پشت آدمی را به لرزه میاورد.

    یا حتا ارتشیان بمدت یکماه مرزها را رها کرده و به خانه بازگردند ،
    نانوا ها،
    لوله کش ها ،
    سیم کش ها ،
    مخابرات ،
    شرکت نفت ،
    گاز و …..

    حال به این فکر کنید که اگر آخوندها و امام جمعه ها بمدت یکماه که هیچ، یک سال هم کم است بصورت مادام العمر دست به اعتصاب بزنند، آیا اتفاقی می افتد!؟
    آیا آبی از آب تکان می خورد !!!؟
    همین که اعلام اعتصاب کنند و دست از ////// کردن خلق خدا بشورند،دیگر از دروغ و نفاق و منبر، شب اول قبر و نکیرومنکرومهملات و موهومات و غول آسمانی خبری نخواهد بود و آن زمان چقدر دنیا زیبا میشود ..

    اما نه،یک جا نبودن آنها را احساس می کنیم … قبرستانها !!! …. جایی که ریشه شغلی آنها بوده ….
    بنظرمن اگر همه ما دست بدست هم دهیم و یک حمد و سوره را هم از برنمائیم ،دیگر به وجود لاوجود هیچ آخوندی نیازی نیست .
    نفس کشیدن در آن فضا تماشایی خواهد بود،آخوندها هم یاد

    —————-

    سلام شاملوی گرامی
    نیاز به روحانیت، مثل نیاز به معلم ضروری است. منتها ما باید برای روحانیان پاکنهاد و با سواد ومردمی و آگاه وخوشفکر وراهگشا آغوش بگشاییم و ازروحانیان مفتخور و ریا کار وتن پرور و ترسو رو بگردانیم.
    با احترام

    .

     
  32. باسلام و تشکر از جناب آقای نوریزاد با این قلم شیوا و پرمعنی . من تعجب میکنم آقای علی مطهری در دفاع از قلم جنابعالی آنرا تقریبا توانمند خواندند . واقعا آدم از خواندن مطالب شما هیجان زده و سر کیف میشود و هوشیار . انشاء الله که همیشه سلامت باشید و مسئولین هم به نامه های دلسوزانه جنابعالی توجه و عمل نمایند . موفق و موید باشید .

     
  33. سلام نوری زاد عزیز که قلم را حرمت می داری وبا همان حرمت قلم خونها را بجوش می آوری وباکی از قلم کوبان وقلم شکنان نداری. این نوشته تمثیلی شما مرا به یاد نوشته ای ازاستاد شفیعی کدکنی انداخت. روح نوشته شما را استاد کدکنی انگار برمیز تشریح نهاده و کلمه به کلمه اش را آنالیزکرده است. تقدیم به شما:

    ————-

    ادراک بي چگونة هنر

    هم خدا لطيف است و هم هنر و هم عشق و هر سه را ما بي چگونه ادراک مي‌کنيم و اگر «با چگونه» شد، ديگر نه خداست و نه عشق و نه هنر.
    مي‌توان گفت که ميدان معرفت و شناخت انسان، از درون و پيرامونش، از دو گونه بيرون نيست: «شناخت عاطفي و هنري» و «شناخت منطقي و علمي». در شناخت منطقي و علمي نوعي معرفت يکسان و جهاني و بي‌مرز (Universal) وجود دارد که همه افراد بشر يک تصور از «مثلث» يا «کره» يا «آب» و يا «هوا» دارند؛ ولي شناخت عاطفي و هنري در بافتهاي فرهنگي و زمينه‌هاي تاريخي و جغرافيايي متفاوت است. در عرصه شناخت منطقي و علمي ما موضوع معرفت را به ديگران عيناً انتقال مي‌دهيم؛ يعني اگر ندانند که آب در 100 درجه حرارت در کنار دريا به جوش مي‌آيد و يا مجموع زواياي مثلث 180 درجه است، از راه استدلال يا آزمايش اين مطلب به آنها «ثابت» مي‌کنيم؛ ولي در عرصه شناخت عاطفي ما آنها را فقط اقناع مي‌کنيم، به اين معني که وقتي مخاطبي را تحت تأثير يک بيان هنري قرار مي‌دهيم، چيزي را براي او «اثبات» نمي‌کنيم، ولي او را در برابر مفهوم آن بيان، «اقناع» مي‌کنيم.
    تا اينجاي مطلب، چندان بديهي است که من از نوشتن همين چند سطر هم بايد عذرخواهي کنم؛ ولي براي دنباله بحث، يادآوري آن را ضروري يافتم و ناگزير بودم. آنچه در دنباله اين امر بديهي مي‌خواهم مطرح کنم، اين است که ميزان اطمينان و يقين و ابطال‌ناپذيري بسياري از داده‌هاي عاطفي و هنري، گاه، چندان استوار است که روياروي معرفت منطقي و علمي مي‌ايستد و در ناخودآگاه آدمي به ستيزه با داده‌هاي معرفت منطقي و علمي، برمي‌خيزد و حتي آن را مغلوب مي‌کند. تصور مي‌کنم در اين بخش از سخن هم به تکرار يک امر بديهي پرداخته‌ام. هر چه هست، از گفتن آن نيز ناگزير بودم.
    نگاهي به تاريخ علم و تمدن نشان مي‌دهد که «معرفت اقناعي» روياروي «معرفت اثباتي» غالباً صف‌آرايي داَشته و بسياري از داده‌هاي معرفت اثباتي را مغلوب خود ساخته است. گاه نيز مغلوب معرفت اثباتي شده است. چنان نيست که همواره معرفت اثباتي از اين نبرد پيروز به درآمده باشد. بسياري از گزاره‌هاي هنري (که وظيفه اقناعي دارند) بر بسياري از مفاهيم و مصاديق «علم» غلبه کرده‌اند. کهنه شدن بعضي از داده‌هاي علم و استمرار ارزش شاهکارهاي هنري، نشانه پيروزي بخشي از گزاره‌هاي هنري در برابر بعضي از گزاره‌هاي علمي است.
    بار ديگر از طرح اين بديهيات نيز بايد عذرخواهي کنم تا برسم به اصل مطلب که قدري پيچيده مي‌نمايد و آن اين است که در مرکز تمام گزاره‌هاي اقناعي (يعني ديني و هنري) نوعي ادراک «بلاکيف» و «بي چگونه» وجود دارد و در مرکز تمام گزاره‌هاي اثباتي، ما به چنين ادراکي نمي‌رسيم، بلکه برعکس، ادراک ما ادراکي است که از «کيف» و «چگونگي» آن آگاهي داريم و در مقابل بايد آن را ادراک «ذات کيف» يا ادراک «با چه گونه» نام‌گذاري کرد.
    با هر گزاره علمي و منطقي، مخاطب، «چگونگي» معرفت حاصل از آن گزاره را، با تمام اجزا، درمي‌يابد؛ ولي در هر گزاره هنري، به ويژه در مرکز آن، نوعي معرفت «بلاکيف» و نوعي شناخت بي چگونه وجود دارد. اگر لذتي که طفلان خردسال از «اتل متل توتوله» مي‌برندـ و تکرار آن در طول قرون و اعصار نشان‌دهندة اين واقعيت است ـ مصداق ساده گزارة هنري و اقناعي تلقي شود و التذاذ از فلان غزل حافظ براي هنرشناسان، نمونه پيچيده گزاره‌هاي اقناعي و هنري باشد، در مرکز ادراک ما از غزل حافظ، يک شناخت «بلا کيف» وجود دارد که در مرکز التذاذ کودک از «اتل متل توتوله» نيز براي او وجود دارد. وقتي کودک بزرگتر شد، خواهيد فهميد که در مرکز آن التذاذ، ادراک بلاکيفي نسبت به نظام ايقاعي آن کلمات نهفته بوده است که او را چنان مسحور خود مي‌کرده است و ما نيز از تأمل در شعر حافظ به اين نتيجه مي‌رسيم که چيزي در آن نهفته است که «يُدرک و لا يوصف» است و هر چه هست، امري است اقناعي و نه اثباتي.
    اصل سخن در اين گفتار، توجه دادن خواننده است به اين نکته که در مرکز هر پديده هنري و هر بيان عاطفي، يک امر «بلاکيف» و يک ابلاغ بي چگونه نهفته است که اگر ما بتوانيم آن را از «بلاکيف» و «بي چگونه بودن» به درآوريم، مي‌توانيم آن ابلاغ را از عرصه هنري بودن و از تأثير عاطفي‌اش خلع کنيم و بگوييم براي ما مصداق هنر نيست و بر ما تأثير عاطفي ندارد.
    در ترجمه آثار هنري و گزاره‌هاي عاطفي ديگر زبانها، اگر نتوانيم آن ويژگي «بلاکيف» بودن و «بي چگونگي» را به نوعي بازآفريني کنيم، چيز مهمي از آن گزاره انتقال نخواهد يافت و همين جا مي‌توان يادآور شد که اي بسا در ترجمه، آن ويژگي «بلاکيف» و «بي چگونه» از اصل هم بيشتر اتفاق مي‌افتد، يا در جاهايي از اثرـ که در متن اصلي «بي چگونگي» وجود دارد ـ در ترجمه وجود نداشته باشد، و برعکس، در مواردي از ترجمه، اين «بي چگونگي» اتفاق افتد که در اصل اثر نيست. آنها که دست اندرکار ترجمه شعر بوده‌اند، اين تجربه را بسيار داشته‌اند.
    اينکه ما از متون مقدس در زباني غير از زبان خودمان بيشتر متأثر مي‌شويم (دعاها، زيارتنامه‌ها، مناجاتها)، بايد ريشه‌اش در همين مسئله ادراک « بلاکيف» باشد؛ چون در اين‌ گونه سخنان در زبان خودمان براي «بي چگونگي» ميدان کمتري وجود دارد.
    در تمام مصاديق هنرهاي ناب، در تمام شطحهاي صوفيه، در تمام دعاها و مناجاتهاي متعالي و جاودانه، صبغه‌اي از ادراک «بلاکيف» و احساس بي چگونه وجود دارد. در مرکز اين شاهکارهاي هنري، اين ويژگي ادراک «بي چگونه» و «نقطه نامعلوم» نهفته است. نقطه نامعلومي که اگر روزي به معلوم بدل شود، ديگر آن شاهکار، شاهکار تلقي نخواهد شد؛ دست کم براي کسي که اين آگاهي را يافته و ديگر در برابر آن اثر آن ادراک بي چگونه را در خود نمي‌يايد.
    در جوهر همه اديان و در مرکز تمام جريانهاي عرفاني جهان، اين مسئله «ادراک بلاکيف» حضور دارد. به همين دليل، عرفان و ديني که در مرکز آن عناصري از «پارادوکس» وجود نداشته باشد، ظاهراً نمي‌توان يافت. (نمونه‌اش: تثلث در آيين مسيح و مسئله آفرينش ابليس در الهيات اسلامي و…) ديني که تمام اجزاي آن را بتوان با منطق و به بيان «اثباتي» و عقلاني توضيح داد، همان قدر دين است و پايدار که اثري هنري که تمام جوانب زيبايي آن را بتوان توصيف کرد. ديگر آن اثر، اثري هنري نخواهد بود. قدماي متفکرين ما، قلمرو «ايمان» را قلمرو «تو مدان» مي‌دانسته‌اند؛ يعني عقيده داشته‌اند رابطه‌اي وجود دارد ميان «ايمان» و يک «نامعلوم». سنايي در حديقه مي‌گويد:
    چه کني جستجوي چون جان، تو؟
    «تو مدان» نوش کن چو «ايمان» تو
    يعني ايمان، امري است از مقوله «تو مدان»، و «تو مدان» اصطلاحي است که با ابوسعيد ابوالخير وارد قلمرو عرفاني ايران شده است. داستان آن به اختصار اين است که وقتي بوسعيد در کودکي به دکان پدرش ـ که عطار بود ـ مي‌رفت، هر لحظه از او مي‌پرسيد که: «اين خريطه چه دارد و آن خريطه چه دارد؟» سرانجام حوصله پدرش سر آمد و براي رهايي از پرسشهاي طفل، به او گفت كه: اين خريطه «تو مدانِ بلخي» دارد. بعدها وقتي بوسعيد بر اثر تحولات روحي خويش و پشت پا زدن به علوم رسمي، کتابهاي خود را در خاک دفن کرد، پدرش از او پرسيد که: «اي پسر، آخر اين چيست که مي‌کني؟» شيخ گفت:«ياد داري آن روز را که ما در دکان تو آمديم و سؤال کرديم که اين خريطه‌ها چيست و در اين انبانها چه در کرده‌اي، تو گفتي: تو مدان بلخي؟» پدر گفت: «دارم.» شيخ گفت: «اين تو مدانِ ميهنگي است!»
    بعد از عصر بوسعيد، اين تعبير «تو مدان» مورد توجه عرفا قرار گرفته است و سنايي در اين بيت حديقه، «ايمان» را از مقولة «تو مدان» به حساب مي‌آورد؛ يعني چيزي که در مرکز آن امري نامعلوم نهفته است؛ همان که مولانا به بيان ديگر، آن را چنين عرضه مي‌دارد: جز که حيراني نباشد کار دين.
    در تاريخ انديشه اسلامي، وقتي مالک ابن انس (93ـ 179)
    مسئله «ادراک بلاکيف» را در «الرحمن علي العرش استوي» مطرح کرد، به نظرم يکي از مهمترين حرفهاي تاريخ اسلام را بر زبان آورد و شايد هم يکي از مهمترين انديشه‌ها را در عرصه الهيات جهاني.
    از آنجا که قلمرو دين و قلمرو هنر، هر دو عرصه «ابلاغ اقناعي» است و نه «ابلاغ اثباتي»، پس نظريه او در باب «ادراک بلاکيف» مي‌تواند در هنرها نيز مورد بررسي قرار گيرد. تمام کساني که با در دست گرفتن چتکه، آثار هنري را تجزيه و تحليل مي‌کنند و با چتکه به آنها نمره مي‌دهند، غالباً کساني هستند که از تجربه خلاق هنري بي‌بهره‌اند. اين «هنرشناسان» چتکه به دست، غالباً در محاسبات و ارزيابي‌هاي خود، همان جاهايي را که قابل ادراک با چگونه است، مورد بررسي قرار مي‌دهند و از اصل هنر که قلمروي بي چگونه دارد، غالباً، در غفلت‌اند.

    تجربه ديني، تجربه هنري، تجربه عشق، همه از قلمرو «ادراک بي چگونه» سرچشمه مي‌گيرند. بهترين تمثيل آن داستان مردي است که عاشق زني بود و هر شب، به عشق ديدار آن زن، از رودخانه‌اي ژرف و هولناک عبور مي‌کرد. اين ديدارها مدتها ادامه داشت تا آنکه يک شب، مرد از زن پرسيد که: «اين لکه سفيد کوچک در چشم تو از کي پيدا شده است؟» زن بدو گفت: «از وقتي که عشق تو کم شده است. اين لکه هميشه در چشم من بود و تو، به علت عشق، آن را نمي‌ديدي. اکنون به تو توصيه مي‌کنم که امشب از رودخانه عبور نکني که غرق خواهي شد» و آن مرد نپذيرفت و غرق شد؛ زيرا ديگر عاشق نبود و از نيروي عشق بهره‌اي نداشت. آن «ادراک بي چگونه» که سرچشمه عشق بود، به ادراکي با چگونه (آگاهي از لکه سفيد در چشم معشوق) بدل شده بود و عملاً، عشق، از ميان برخاسته بود. در ميان امثال و حکمي که بر سر زبانهاست، اگر دقت کنيم، همين تجربه تکرار مي‌شود که:
    چشم بدانديش که برکنده باد
    عيب نمايد هنرش در نظر
    ور هنري داري و هفتاد عيب
    دوست نبيند بجز آن يک هنر
    و يا در اين بيت عربي:
    و عين الرضا عن کل عيب کليله
    و لکن عين السخط تبدي المساويا
    تعبير «دوست نبيند به جز آن يک هنر» صورت ساده شدة همان قصه مرد عاشق است که از رودخانه عبور مي‌کرد و تعبير «عين الرضا» که شاعري آن را به فارسي ترجمه کرده است و بدين گونه شهرت دارد:
    چشم رضا بپوشد هر عيب را که ديد
    چشم حسد پديد کند عيب ناپديد
    صورت ساده شدة «چشم عاشق» و چشم شخصي است که به موضوعي «ايمان» مي‌ورزد و يا از يک «اثر هنري» التذاذ مي‌برد. اينها حقايق ساده شده‌اي از آن نکته ژرف است که در قلمرو «عشق»، «ايمان» و «هنر»، نوعي «نمي دانم» و «نقطه نابهام» هميشه بايد باشد، وگرنه عشق و هنر و ايمان از ميان بر مي‌خيزد.
    هر کس تجربه عشق را ـ فراتر از حد پاسخ به نياز جنسي ـ در خود احساس کرده باشد، مي‌داند که در مرکز آن، چنين ادراک بي چگونه‌اي نهفته است. پاسخي که ليلي به خليفه داد، بهترين مصداق اين حقيقت است. وقتي که خليفه از رهگذر ادراک با چگونه، جمال ليلي را مي‌ديد و مجنون با ادراک بي چگونه:
    گفت ليلي را خليفه کان توي
    کز تو مجنون شد پريشان و غوي؟
    از دگر خوبان تو افزون نيستي
    گفت: خامش! چون تو مجنون نيستي
    «تو مجنون نيستي»، يعني تو از ادراک «بلاکيف» و بي چگونه محرومي و مجنون از آن بهره دارد. تو چتکه برداشته‌اي و مي‌گويي «بيني ليلي به خوبي فلان دختر نمي‌رسد، چشمش هم از چشم فلان دختر زيباتر نيست و…» حاصل اين برداشت تو ادراکي است با چگونه، اما مجنون چنين چتکه‌اي در دست ندارد، نگاه او نگاه عاشق است و ادراکِ او ادراک بي چگونه.
    در مرکز تمام تجربه‌هاي ديني، عرفاني و الهياتي بشر، اين «ادراک بي چگونه» بايد وجود داشته باشد و نقطه‌اي غيرقابل توصيف و غير قابل توضيح با ابزار عقل و منطق بايد در اين ‌گونه تجربه‌ها وجود داشته باشد و به منزله ستون فقرات اين تجربه‌ها قرار گيرد. در التذاذ از آثار هنري نيز ما با چنين ادراک بلاکيف و بي چگونه‌اي، همواره روبرو هستيم. چرا «هنر» و «ابتذال» با يکديگر جمع نمي‌شوند؟ زيرا وقتي چيزي مبتذل (به معني لغوي کلمه) شد، ديگر نقطه ابهام و زمينه‌اي براي ادراک بي چگونه ندارد.
    از همين جاست که گاه يک «اثر» براي بعضي از مردم مصداق هنر است و براي بعضي ديگر هنر شمرده نمي‌شود. آنها که هنر مي‌دانندش، هنوز نقطه ادراک بي چگونه‌اي در آن مي‌يابند و آنها که آن اثر را از مقوله هنر به حساب نمي‌آورند، کساني هستند که آن اثر، هيچ نقطه ادراک بلاکيفي ندارد: مشت آن «هنرمند» و صاحب آن اثر در برابر آنها باز است. مثل اينکه بگويند: اين شعر فقط وزن و قافيه دارد يا تشبيهش صورت دستمالي شدة فلان تشبيه از فلان شاعر است يا مضمونش را ديگري با صورتي که مرکزي براي ادراک بلاکيف دارد، قبلاً آورده است. به رأي اين‌ گونه افراد، آن اثر، ديگر مصداق هنر نخواهد بود. اما اگر کساني باشند که از آن‌ گونه هوش و آگاهي برخوردار نباشند، مي‌توانند از چنان اثري هم احساس التذاذ هنري کنند؛ زيرا براي آنها هنوز نقطه‌هايي از ادراک بي چگونه در آن اثر وجود دارد.
    پس در فاصله زبان روزمره و حرفهاي مکرر کوچه و بازار مردم، از يک سوي، و شاهکارهاي مسلم شعر جهان از سوي ديگر، هميشه مجموعه بي‌شماري از طيفهاي هنري، با شدت و ضعف بسيار وجود خواهد داشت. تا مخاطب و داور اين موضوع چه کساني باشند؟
    در کاربردهاي روزانه مي‌گوييم اين اثر هنري يا اين شعر، يا اين قطعه موسيقي لطيف است و کمتر متوجه عمق اين کلمه مي‌شويم. با اينکه «لطيف» از اسماي الهي است و مفسران قرآن در باب آن، از ديدگاههاي گوناگون سخن گفته‌اند، کمتر کسي «لطيف» را بدان خوبي و ژرفي درک کرده است که يکي از «مجانين عقلا» که از او درباره «اللطيف» پرسيدند و او گفت: «لطيف آن است که بي چگونه ادراک شود.» توضيحي که اين ديوانه درباره معني «اللطيف»، از اسماي الهي داده است، بي‌گمان درست‌ترين و ژرف‌ترين توضيح است؛ زيرا معناي آن را به همان قلمروي برده است که مرکز «الهيات» است و آن عبارت است از «ادراک بي چگونه». در قرآن کريم در چند مورد صفت اللطيف درباره خداوند آمده است، از جمله در آيه 103 سوره انعام (سوره ششم) و در اين بافت: «لا تدرکه و هو يدرک الابصار و هو اللطيف الخبير». و اين بافت، مناسب‌ترين بافتي براي مسئله ادراک بي چگونه حق تعالي است: چيزي را بتوان احساس کرد و نتوان آن را «ديد» و به قلمرو تجربه ابصار و ديدن درآورد، بهترين تعبيري که از آن مي‌توان تصور کرد، همانا همان اللطيف است؛ با تفسيري که آن مجنون عاقل ارائه داده است. مفسران اشعري و معتزلي و شيعي درباره اين آيه و فهمهاي گوناگون خود از اين آيه سخنها گفته‌اند، ولي هيچ کس به اين ظرافت و ژرفي که آن ديوانه از آن سخن گفته است، نرسيده است.
    «اسم» اللطيف که در قرآن کريم، هفت مورد درباره حق تعالي به کار رفته است، همواره با اسمي ديگر از قبيل الخبير (پنج مورد) و العليم (يک مورد) و القوي (يک مورد) همراه بوده است. دليل آن از نظر بلاغي، گويا اين است که آن صفتها وجود او را از طريق معناي خود اثبات مي‌کنند و «اللطيف» صاحب آن صفتها را که وجودي محسوس است، به گونه «بلاکيف» و بي چگونه درمي‌آورد. به همين دليل حتي يک مورد هم «اللطيف» به تنهايي به کار نرفته است.
    خداي را مي‌توان شناخت، اما با شناختي بي چگونه. اگر در ذات حق به «چگونگي» برسيم، همان مصداق «کلما ما ميز تموه بافهامکم» است که مردود است و مصنوع. عيناً در مورد هنر و عشق نيز اين قضيه صادق است. در مرکز هر عشق و هر اثر هنري آن ادراک بي چگونه حضور دارد. هم خدا لطيف است و هم هنر و هم عشق و هر سه را ما بي چگونه ادراک مي‌کنيم. و اگر «با چگونه» شد، ديگر نه خداست و نه عشق و نه هنر.

     
  34. آقای نوری زاد سلام
    نمی شود شما یک کلاس اینترنتی ترتیب بدهید وبه نویسندگان جوان آموزش بدهید. من چندین مقاله شما را ریزبه ریز تجزیه کردم دیدم هرکدام را ازیک زاویه نوشته اید. این زاویه دید درنوشتن یک مطلب خیلی مهم است. اصلا فکرنمی کردم اژدها وارد می شود آخرش اینجورتمام شود. کاملا غافلگیرشدم. کلاس اینترنتی ممکن است؟

     
  35. سلام استاد
    غلام آن کلماتم که آتش انگیزد:

    “…….بیشترین رنج خامنه ای به مرور خاطراتی برمی گشت که نقش روحانیان حاکم بر آنها نشسته بود. روحانیانی که بعد از قرن ها گرسنگیِ تاریخی، سراسیمه به قله ی قدرت دست یافته بودند و در آن قله، تنها و تنها برای خود جای پا می پرداختند، و در آن قله نیز پای هر تنابنده ای را قلم می کردند. روحانیانی که از دریچه ی قیفی شکل فقه و اصول و احکام و حلال است و حرام است و جایز است و جایز نیست به دنیای پیچاپیچ اطراف می نگریستند و عجبا که چشم انتظار اعجاب مردمان جهان نیز بودند……..”

     
  36. آقای نوری زاد من یک کاسب هستم بازرگانم. کارم تجارت است. اگرمی توانستم خاک می شدم پای شما. شما بجای همه ما حرف می زنید ومی نویسید. من شخصا بسهم خودم وخانواده ام ازشما ممنونم.
    این نوشته های شما درتاریخ می ماند.
    ما ایرانی ها هرچی که نداشته باشیم به شرف بها می دهیم. درود بشرفت آقای نوری زاد که دراین بن بست شجاعت وانسانیت دارید هم شجاعت را معنا می کنید وهم انسانیت را.
    درود به شما

     
  37. سلام به جناب محمد نوری زاد که این روزها به تنها حنجره ما بدل شده است.
    ازمطالعه نوشته شما محظوظ شدم. شاید بجرأت بگویم که ناب ترین دفاع ازهویت و داشته های ایرانیان خارج کشور را شما بیان می کنید. این چندمین باراست که به حق ایرانیان خارج کشور اشاره می کنید وهرمرتبه به زاویه ای تازه متمرکز می شوید. ازآن پاراگراف اول خیلی لذت بردم.
    درود به شما
    من یک یهودی هستم. یک یهودی ایرانی که وطنش را دوست دارد وکاری به اسراییل وصهیونیست ها ندارد. باورکنید ما تو این سالهای متمادی ضربه های زیادی بخاطریهودی بودنمان خورده ایم. هرفحشی که به اسراییل می دادند یک دندان هم برای ما تیزمی کردند. یعنی الان هم می کنند.
    بعنوان یک ایرانی ازشما تشکرمی کنم وبرای خانواده محترمتان سلامتی آرزومی کنم.
    پایدارباشید

     
  38. سلام به نوریزاد عزیز و شجاع من یه سوال برام پیش اومده که چرا با شما کسی کاری نداره این همه روشنگری میکنید افشا گری میکنید اما کسی شما رو نمیگیره ولی اگه من کوچکترین انتقادی کنم به سرنوشت ستار بهشتی دجار میشوم لطفا توضیح دهید بصورت مکتوب

     
  39. واقعا زیبا بود.

     
  40. اقای نوریزاد مساله خیلی بغرنجتر از اینهاست.اقای خامنه ای //// را در دستگاه خود نهادینه کرده! برای خروج از آن منطقا می بایست نسبت خود را با تمام نهادها و اشخاص و رانتها که برکشیده از بیخ وبن دگرگون کند…

     
  41. درود به اقای نوری زاد خامنه ای مهاجر در به در اواره شد که همه چیزش را فروخت و انسانیت را نگه داشت دوست داشتن به کشور را در ذهن خود داشت چمدانی پر از محبت به ایران اورد خم نشد ولی خم شدن مردمش را دید امید داشت ولی نا امیدی را میدید به کشوری امد که خواست درستش کند ولی هزار تن نزاشتن و نمیزارن اما امد امد چون در ذهن خامنه ای یک چیز بود اگر شمر و بدتر از شمر در سرزمینش زندگی کند نباید نباید وطنش را ترک کند اخه بالاخره جای برای خامنه ای در این سرزمین پیدا خواهد شد اگر هنری در خامنه ای دیده میشد میتوانست با اینکه شمر در این سرزمین زندگی میکرد میتوانست هنرش را به مردم اموزش دهد

     
  42. جناب پس با این حساب در زمان صدر اسلام تمام مسائلی که در ایران امروزی رایج است انزمان هم رایح بوده .؟

     
  43. اوج این نوشته :

    ————

    معتقدم: معدلِ شعور و سواد و تخصص و فهم و ادب و هنر و وطن پرستیِ ایرانیانِ مهاجر، اگر از معدل شعور و سواد و تخصص و فهم و ادب و هنر و وطن پرستیِ ایرانیان داخل کشور بیشتر نباشد، مسلماً کمتر نیست. این یعنی: یک گنج مسلم، که ما بدست با کفایت خود، آنرا ریشه کن کرده ایم و دو دستی به دیگر کشورهایش بخشیده ایم.

    ———-

    آورین
    آورین
    آورین

     
  44. میدانم که نوشته از جنس مثل است و در مثل مناقشه نیست . اما مثل هم نباید به مضحکه تبدیل شود . کوله باری از عاطفه !؟

     
  45. فرض كن من زبان خامنه اي هستم .
    من با كوله باري از اعتقادات ، از آموخته هايي كه تا ذرات استخوانم نفوذ كرده است ، با سال ها درسي كه در حوزه هاي ديني خوانده ام ، با سخنان بسياري كه شنيده و گفته ام ، ايماني را سخ به اسلام را ، نه از آن نوعي كه افرادي بي سواد يا سطحي نگر ، چون نوري زاد دارند ، تجربه كرده ام .
    به من ، نه سال ها ،‌بل ، همه ي عمر ، از آغاز تولدم كه اذان در گوشم گفتند ،‌تا دوران كودكي كه شالوده و اسكلت شخصيتي هرشخصي را مي سازد ، و سپس تا نوجواني كه همه شور است و شرر و پس از آن جواني كه ذاتش فلك را سقف شكافتن و طرحي نو درانداختن است ؛ و ميان سالي كه انسان در دين، به قول فوكلي ها، الينه مي شود و مسخ و سپس پيري ، كه ترس از مرگ او را به خدا نزديك تر ازهميشه مي كند ؛‌ آموختند كه :‌ الاسلام يعلو و لا يعلي عليه . (‌ اسلام برترين است و هيچ چيز برتر از آن نيست ) و من ، با اين همه سن ،‌ با اين همه علم ديني (‌ بي تعارف و شكسته نفسي )‌ به سمت و سوي اسلام آمدم و در آن ماندم و پابرجا هم ماندم .
    سُست نهاداني مثل نوري زاد كه نخوانده ملا شده اند ، و باور كرده اند كه اسلام را از آيات عظام و كساني كه همه ي عمر به طور تخصصي خوانده و چشم در اين راه گذاشته و قوز در اين راه درآورده اند برمن و امثالهم خرده مي گيرند و رسول الله ( ص) و اولياء الله (‌ع) را به رخم مي كشند و هردم ، سخني از اين دست مي گويند كه فلان كار متناسب نيست با كار ائمه ( ع ) و راه ورسم پيامبر (‌ص )‌ .
    كسي نيست به اين نوري زادها بگويد : چرا در حالي در برابر يك متخصص فلان رشته ي پزشكي كه حداكثر سي سال درس خوانده ، عرض اندام نمي كني و مي پذيري كه بايد به تجويزش عمل كرد اگر چه دارويش تلخ و تند باشد اما ، به من و ديگر آيات عظامي چون ، مكارم كه حداقل دو برابر آن پزشك درس خوانده ايم و فوق تخصص رشته ي خود هستيم ، هردم مي پري و جفنگ مي گويي و ادعاي فضل مي كني ؟
    آقاي نوري زاد ! تو را چه به اين كه درباب اسلام من و امثال مرا درس بدهي ؟ وجدانت را قاضي كن و پاسخم را بده . آيا تو و امثال تو چند سال درس اسلام شناسي و فقه شيعه را خوانده ايد كه اين چنين بر افرادي چون ما كه همه ي عمرمان صرف ساخت و شناخت شيعه و اسلام شده ، خرده مي گيريد ؟
    آقاي محترم ! اي فضول باشي ي همه فن حريف ِ هيچكاره !‌ اي نويسنده ي ، فيلم سازِ شاعرِ جامعه شناس‌ِ دين شناسِ !‌ تو كي و چگونه توانستي اين همه تخصص را بخواني و در پايان به دين شناسي به اندازه اي برسي كه آيت الله مكارم و امثالهم رسيده اند ؟ مكارم و مكارم ها ، بيش از شصت سال را صرف يك تخصص كرده اند . آيا تو نيز براي هرتخصصت شصت سال وقت صرف كرده اي كه در جمع بشود مثلا سيصد سال ؟ مگر تو چقدر عمر داري كه در اين همه رشته به درجه اي رسيده اي كه مكارم و من و امثالهم خرده مي گيري ؟
    جناب مكتب نرفته ي استاد شده كه سوار برهواپيماي خيال شده اي و خامنه اي را برده اي و آورده اي و چون خدا ، سرنوشتش را رقم زده و سرانجام در بندش انداخته اي !
    مگر خامنه اي چه كرده است ؟ كجاي كارش خلاف اسلام است ؟
    آقايي كه به يك شب ، باباطاهر وار ، علم دين را فراگرفته اي و برعلماي اعلام هردم به بهانه اي خرده گيري مي كني ! بهتر است بيشتر تاريخ اسلام را بخواني تا در جواب درنماني .
    عاليجناب نوري زاد ، كه برخلاف اسمت ، زاده جهلي و نه نور ! مگر نمي داني كه در شريعت مقدس اسلام ، ما حد ميانه نداريم و جهان به دوبخش بيشتر تقسيم نشده است ؟ دارالسلام و دارالكفر .
    جناب نويسنده ي فيلم ساز ِ اسلام شناس ِ … ! هردم علي (‌ع) و ديگر بزرگان اسلام را به رخ من نكش . برو اول مطالعه كن و سپس ، حرف بزن .
    آقاي باسواد !‌ تو كه امام اول شيعيان را به رخ من مي كشي ! آيا علي ( ع) را در فرياد از نا امني خلخال پاي آن زن يهودي مي بيني ؟ چرا در جاهاي ديگر او را نمي بيني . من چون تو نيستم كه نامت محمد است اما ، هيچكدام از رفتار هاي رسول الله (‌ ص )‌ را نداري . من اگر نامم علي است كارم نيز علي واراست . و بي اغراق ، از علي (ع) مهربانترم . شاهد سخنم ؛ اين كه :‌ علي ( ع)در زمان قدرت با مردمي كه برعليه حكومت اسلام قيام كردند چه كرد و من چه كردم ؟ علي (‌ ع) چند يهودي را گردن زد ؟ من چند يهودي را ؟ علي(ع) چند غلام داشت و من چند غلام دارم ؟ علي (ع)چند زن را به كنيزي گرفت ؟ من چند كنيزاز جنگ به دست آوردم ؟ علي ( ع) چند زن داشت و نگاهش به زن چگونه بود و من چند زن دارم و نگاهم به زن چگونه است ؟ علي (ع) وقتي به قدرت رسيد فاميل و از جمله عمويش را در چه پستي گذاشت و من به فاميل وبه عمويم چه پستي دادم ؟ علي(ع) در زمان حكومتش چه مقدار نخلستان داشت و چند برده برايش كار مي كردند؟ من چه دارم و چند برده كارهايم را مي كنند ؟ علي(ع) از آغاز تا پايان زندگيش چند بيمارستان ساخت ؟ چقدر مكتب و مدرسه ساخت ؟ چه قدر جاده ساخت ؟ چقدر دانشگاه ساخت ؟ و من در دوران حكومتم چقدر ساختم ؟ علي (ع) از آغاز تا پايان عمرش چند نفر را كشت و من چند نفر را كشتم ؟
    چطور به آن علي(ع) كه مي رسيد ، همه تكريم مي كنيد و به اين علي كه مي رسيد همه فرياد مي كشيد و داد از بيداد مي خواهيد ؟ چطور عكس آن علي(ع) را با آن ذالفقار دو سرش برتاقچه مي گذاريد و عكس اين علي را بي شمشير و شلاق از ديوار مي كنيد .
    جناب بي سواد ِ تاريخ نخوانده !‌ مگر همه ي عمر نمي خواستيد و آرزو نمي كرديد كه حكومت عدل علي به سركار آيد و همه ي عمر براي آمدن اين حكومت گريه وزاري نمي كرديد ؟ چه شد آنهمه خواستن ها و آرزوها و اين نق زدن ها و ايراد گرفتن ها ؟
    اگر رفتي و تاريخ اسلام را خواندي و توانستي فقط يك درصد اجحاف بيشترنسبت به زمان علي (‌ع) دراين حكومت بيابي ، با سند و دليل اعلام كن تا من ِ نويسنده ي متن ، هزار بار از تو عذر بخواهم و هزار بار بگويم غلط كردم . اما ، اگر ديدي ، اين حكومت بسيار عادلانه تر از حكومت علي (‌ع)‌ يا رسول الله (‌ص) رفتار مي كند ، بيا و همان كاري را كه نويسنده ي اين ستون گفت ، يك درصدش را بكن .
    آقاي محترم ! شما برپايه خيالات و تاريخي كه يك طرفش را ديده ايد سخن مي گوييد و قضاوت مي كنيد . تاريخ اين نيست كه به تو خورانده اند ، به تو و امثال تو ، يك روي سكه را نشان داده اند . اهل علم و تقوا ،‌ هردو سوي سكه را مي دانند و براي همين است كه چون مي بينند اين حكومت بسيار عادل تر از آن حكومت است سكوت مي كنند و تاييد مي نمايند .
    شما خواستيد حكومت علي (ع) بر سركار بيايد كه آمد . اگر شما از حكومت علي(ع) بي خبر بوده ايد تقصير ديگران چيست ؟ غلط كرديد تاريخ دين و كشور خود را نخوانديد تا امروز سنجيده سخن بگوييد . بهتر بود تو و امثال تو به جاي ديدن فيلم و كارتون ، تاريخ را مي خوانديد تا بدانيد كه چه مي خواهيد ؛ و امروز ، و دراين سن ، بازهم كوركورانه به دنبال چيزي نرويد كه از آن چيزي نمي دانيد . برو و بخوان و بدان و بگو .
    با اجازه ي علي ِ زمان

    —————————–

    سلام دوست فهیم من
    مطلب سنجیده وجذاب و پرمایه ای است.
    سپاس ازشما
    با احترام

    .

     
  46. سلام آقای نوریزاد به سایتتون سر زدم چون سالگرد شهادت سید مرتضی آوینی بد بلکه مطلبی از ایشان به نقل از شما که دوست و رفیق و یار سابقتان بود پیدا کنم ولی چیزی پیدا نکردم بد نبود به رسم رفاقت هم که شده یادی از آن بزرگوار می کردید همو که بسیاری از نام و شهرت امروزتان را مدیون ایشان هستید البته اگر هنوز اعتقادی به عقاید و نظرات او داشته باشید. راستی خیلی دوست دارم بدانم دلیل جدایی شما از ایشان چه بود؟

    —————————

    سلام دوست من
    آوینی به شهادت رسید بی آنکه زبانی برای اعتراض داشته باشد که: آهای حاکمیت شهادت پرور، اینهمه ازخون من به نفع خود کاخ مسازید. اینهمه مرا مصادره نکنید. من هرچه باشد به یک اصولی معتقد بودم که این اصول درشما مرده است.
    بله دوست من، دراین سالها شخصیت وخون مرتضی آوینی مکیده شد وبرای حاکمیت فرصت وبقا پدید آورد. هرکس وهرطایفه ازوی سود برد. من نخواستم ونمی خواهم دراین ماراتن غارت سهیم باشم. او را به خودش واگذاریم. یک مدتی . کمی که گذشت، بهترمی شود درباره ی او سخن گفت. من مراعات خانواده ی او را می کنم. که راضی به این مصادره های مخوف نیستند. اصلا وابدا.
    با احترام

    .

     
  47. با سلام
    جناب خامنه اي پس از چندي از زندان ازاد ميشود و براي خويش تدارك ورود به انتخابات را ميگيرد
    تا از تمام تجربه هايش براي كشور مادريش خرج كند
    ولي يك هفته قبل از انتخابات ، اقاي شريعتمداري تيتر ميزند كه سيستم حكومتى ايران به پارلماني تغيير يافت
    و …
    ممنون

     
  48. قسمت وصف حال مهاجران کاملا منطبق بر واقعیت است من هر روز در هنگام مشاهده هم وطنان انرا لمس میکنم

     
  49. سلام جناب دکترنوری زاد
    دوباراین مطلب شمارا خواندم. یعنی راستش دفعه اول کمی متوجه نشدم که این خامنه ای خامنه ای که شما آورده اید چه نسبتی با خود خامنه ای دارد. دفعه دوم فهمیدم که شما او را بجای مهاجران ایرانی نهاده اید. شاید به این خاطر که آقای خامنه ای اگر رهبر درست وحسابی بود حتما خودش را جای تک تک مردم ایران می گذاشت. ازاین کشف خودم خشنود شدم. مخصوصا آنجا که خامنه ای (مجموعه مهاجران ایرانی) به فرودگاه آمده است اما مصلحی وطائب وشریعتمداری منتظراو هستند. این قسمت آخر – پاراگراف آخر- خیلی حرف دارد. خیلی
    ممنون ومرسی نوری زاد عزیز

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 3326 seconds.