سر تیتر خبرها
احزاب خانگی در مجالس نوروزی – بقلم علی محمدی

احزاب خانگی در مجالس نوروزی – بقلم علی محمدی

کدوم انتخابات، خیال می کنید آقایون منتظره من و شماند که نظر بدیم؟ انتخابات از نظر حکومت چیزی تزییتی است، اصلا نظر ملت براشون مهم نیست، هر کی را بخواهند می آرند. شما هم بهتره به فکر کار و زندگی خودت باشی آخر عمری هنوز مستاجری، اگه هم به فکر خودت نیستی به فکر زن و بچه ات باش.

احزاب خانگی در مجالس نوروزی
علی محمدی
aziran.sabir@gmail.com

نمی دانم چرا تو این سالها بعضی از صحبتهای رهبری که به دل مردم می شینه را ما در سفر های مشهد از ایشان می شنویم، – شاید جلو همشهری هاشون و دور از فشار اطرافیان در تهران خود را آزادتر حس میکنند – این بار هم همینطور شد دیروز با خشنودی فراوان در سفر نوروزی از قول ایشان شنیدم که:

“همه سلیقه های سیاسی می توانند در انتخابات شرکت کنند”! ما که فقط یک بار تو عمرمون شاهد و وامدار ادب آقای خامنه ای تو نمایشگاه بین المللی کتاب در دوران ریاست جمهوری شان بعد از آزادی از زندان بوده ایم می خواهیم به این مردم امید بدیم که در این انتخابات حماسه ای شرکت کنند، اما به جان عزیز آقا نمیشه که نمیشه …

نوری زاد جات خالی تو این دید و بازدید های عید چه ها که نمیشه، ما که طایفه بزرگی هستیم در هر مجلس دید و بازدید کم کمش 50، 60 نفری رو یکجا زیارت می کنیم، حالا تو هی بگو ما تو این مملکت حزب نداریم، آزادی نداریم و از این حرفها، لطفا با ما بیا تو یکی از این مجالس:

ماهواره روشنه، رقص و آوازهای شاد کانال “من و تو” با برنامه های رنگارنگش غوغا می کنه، گوگوش از یک طرف سروش بهاری از طرف دیگر، همه مجلس، زن و مرد، پیر و جوان به رقص و پایکوبی نوروزی مشغولند تو گویی در یکی از بلاد کفر زندگی می کنی، ما که با رفتن آقای خاتمی و آمدن احمدی نژاد کاسه کوزه خود را جمع کرده و با حراج کردن کل دارایی مان و آتش زدن خانه و زندگی مان در تهران به مدت 7 سال به قصد بلاد کفر ترک وطن نموده بودیم، همچین مجلس شور و نشاط رو هرگز ندیده بودیم – دلم برای غربتی ها میسوزه، بیچاره آنهایی که تمام این سی و چند سالو به امید انجام تغییرات اساسی در کشور و بازگشت به وطن و جمع خانواده شان به انتظار نشسته اند، تو همین انتخابات 88 بود که امید آنها با نیامدن مهندس موسوی به عرصه به یاس تبدیل شد – تو این مجلس شاد من تنهای تنهای تنها – مثل نوری زاد – در گوشه ای کز کرده ام، چهره ام شاد است دلم غمگین. من و همسرم این روزها هر وقت اوج شادی مردم را می بینیم سنگینی غبار غم را بر دلمان حس می کنیم، همسرم اکثر اعضای خانواده خود را در تیربارانهای سال 62 از دست داده و پدر و مادر میانسالش را که از غصه دق مرگ شده اند لحظه ای نمی تواند فراموش کند، او حالا دیگر صاحبخانه هم نیست و آخر عمری باید سختی های زندگی استیجاری را هم تحمل کند، او در خانواده ام “شیرزن” لقب گرفته است و من که موجبات فقر شدید مالی خود و خانواده ام را با فروش خانه و مغازه خود در تهران در آن سالهای ارزانی فراهم نموده ام به بی تدبیری متهم هستم. نمی دانم احمدی نژاد که قرار بود نفت را بر سر سفره مردم فقیر بیاورد چگونه جواب منو تو آن دنیا خواهد داد، تو این مدت حکومتش ارزش خانه و مغازه ای که در تهران فروخته ام 8 برابر گردیده است…..

صدای موزیک و رقص برای لحظه ای قطع می شود من از این فرصت استفاده میکنم

– راستی صحبت های امروز رهبری تو مشهد رو شنیدید؟

همه یکصدا: آقا ولمون کن مجلس شادیمونو با بحث سیاسی خراب نکن.

همسرم نگاه سنگینی بهم می اندازد و با چشمانش مرا به سکوت دعوت می کند! او که برای اولین بار تو زندگی مشترکمان از من عیدی خواسته بود و من بخاطر خرید چند کیلو پسته و آجیل شب عید شرمنده اش شده بودم ساکت شدم.

روزگاری مثلا خود ما ناشر بودیم و در نمایشگاه کتاب به مردم کتاب هدیه می دادیم – یکیش همین مقام معظم رهبری که یک دوره رمان “اربابهای آقجاساز” اثر یاشار کمال را با ادب فراوان از ما قبول کرده بودند – حالا برای تهیه کتاب نفیس و گرانبهای “پیر پرنیان اندیش” – خاطرات هوشنگ ابتهاج شاعر مردمی معاصر ایران – که همان عیدی مورد درخواست همسرم می باشد مجبور شدیم با ضمانت روح “آیت اله منتظری” از نوری زاد قرض بگیریم تا بعد از انتخابات انشاالله به ایشان برگردانیم.

سالهای اول انقلاب – در دوران همین مهندس موسوی خودمان – به اتهام پشتیبانی از خط ضد امپریالیستی و خلقی امام خمینی بازداشت و مدتی را در زندانهای جمهوری اسلامی بودم و از نزدیک شاهد برخورد خشن و بیرحمانه زندانبانان و بازجویان آن دوره با دگر اندیشان از هر نوع “سلیقه سیاسی”، فدایی، مجاهد، دموکرات، توده ای و …. بوده ام و نحوه تواب سازی امثال “حسین شریعتمداری”، “لاجوردی” و سایر برادران ارشاد زندان را خوب به خاطر دارم. خود بنده علیرغم میل باطنی بخاطر اعلام ضدیت شدید با لیبرالها مورد لطف و مرحمت برادران بازجو قرار داشتم و با وساطت آنها از زندان آزاد شدم.

پس از آزادی از زندان و رهایی یکسال بعد نامزدم که بعدها شد همسرم، مجبور بودیم برای احقاق حق طبیعی مان – برای اینکه بتوانیم ترم آخر دانشگاهمان در رشته اقتصاد را به پابان برسانیم – با امثال “سروش” در شورای انقلاب فرهنگی – که تازه از شر فیلسوف رقیبش “احسان طبری” در سایه ارشادات “حسین شریعتمداری” خلاص شده بود – 5 سال آزگار به مکاتبه و مجادله بی سرانجام بپردازیم تا اینکه با دستورات بعدی امام خمینی موفق به این کار شدیم.

در آن زمان مد شده بود و می گفتند کار انتشاراتی شغل شریفی است و واقعا هم بود با اندک سرمایه ای که با زحمات شبانه روزی خود و همسرم اندوخته بودیم انتشارات کوچکی راه انداختم و در مدت چند سال توانستم چند کتاب در زمینه رمان، داستان، شعر و آثار فولکلوریک آذری چاپ و منتشر نمایم. در دوران میرسلیم در وزارت ارشاد اکثر کتابها در اداره ممیزی – اداره که چه عرض کنم یک نفر کم سواد از همان هایی که در زندان ارشادمان می کردند – برای مدتهای طولانی برای دریافت مجوز پخش آنهم پس از چاپ کتاب – توجه فرمایید پس از چاپ و صرف سرمایه – در پستوهای ارشاد خاک می خورد، بهترین و آبرومندانه ترین راه برای حذف ناشرین خوب و بازکردن فضا و امکانات برای انتشارات بی بو و خاصیت حکومتی.

در یکی از نمایشگاههای بین المللی کتاب در همان سالها بود که افتخار آشنایی با آیت الله خامنه ای نصیب اینجانب گردید، غرفه ما برخلاف همه انتشاراتی ها که به عکس و تصاویر رهبران سیاسی و حکومتی مزین بود، رنگ و بوی کاملا متفاوتی داشت، سه تصویر یزرگ ما را از سایر غرفه ها جدا می کرد، تصویر اصلی تابلوی بزرگی از “بتهوون”، تابلوی نقاشی از صورتک زن بسیار زیبای زن فرانسوی با موهای ژولیده – رو جلد کتاب ترجمه شده از یک رمان فرانسوی – و تابلویی جذاب از دو اسب سرکش در حال گذر از رودخانه ای خونین.

آقای رییس جمهور وقت به همراه رییس دفتر خود پس از بازدید نیم ساعته از غرفه دارالکتاب قرآن که مورد فیلمبرداری صدا و سیما هم قرار گرفت با سرعت داشت از جلو غرفه ما رد می شد که چشمش به تابلوی “بتهوون” افتاد با همان سرعت مثل کسی که در خشکی به آب رسیده باشد به سمت من آمد، همکاران از ترسشان غرفه را ترک کرده بودند و من تنها بودم:

رئیس جمهور: به به چه تابلوهای قشنگی! با تیزبینی و قطعیتی که در نگاهش موج می زد،
من: خوش آمدید!
رئیس جمهور: موضوع این تابلو چیست؟ اشاره به تابلوی اسبهای سرکش!
من: سمبل مبارزات خونین جنبشهای دهقانی در ترکیه!
رییس جمهور: یاشار کمال نویسنده بسیار خوبی است رمانش باید خواندنی باشد، پسرم همینطوره؟
من: همینطوره!
– از نگاه مرددم که میگوید “آخر به چه درد شما می خورد” باخبر است، نگاه محبت آمیزی از خود نشان می دهد، همه کتابهای غرفه را با نگاهی تایید آمیز و تحسین مرور می کند حالا من قدری آرام گرفته ام.
رئیس جمهور: خوبه، خیلی خوبه آقای گلپایگانی یک دوره برام بخرید – رمان “اربابهای آقجاساز” انتخاب اوست برای کتابخانه شخصی اش.
همان کتابی که دو سال در توقیف ماندنش تمام سرمایه من را بلعیده بود. من کتابها را به آرامی و با یاد و حسرت فراوان نسبت به عزیزان از دست رفته مان در انقلاب که همین تازگی ها سنگ قبر شکسته شان را در بهشت زهرا ترمیم کرده ام در زرورقی زیبا می پیچم تا تقدیم ایشان نمایم. گلپایگانی پول کتابها را می شمارد!
من به گلپایگانی: حاج آقا من این کتابها را به ایشان نمی فروشم این ها را هدیه می کنم به کتابخانه ایشان.
گلپایگانی: نه پسرم آقا هیچ کتابی را هدیه نمی پذیرند. – اشاره به چرخهای پر از کتابهای خریداری شده از غرفه های دیگر –
من: غرفه ما استثنایی است ببینید از تصاویرمان هم معلوم است. – اشاره به تصویر بزرگ “بتهوون” –
گلپایگانی: این دستور ایشان است و هیچ استثنایی را هم نمی پذیرند، بفرمایید پول کتابهاتونو بگیرید!
من این دست آن دست می کنم تا بلکه صحبتهای اتفاقی و صمیمی رئیس جمهور با دوست قدیمی شان جلو غرفه ما – مترجم کتابهای عزیز نسین طنز پرداز ترک – به پایان برسد، یک لحظه با فراست و تیزهوشی عجیبی که گویا با گوش دیگرشان تعارفات ما برای پول کتابها را زیر نظر دارد حین صحبت با آن دوست قدیمی رو به من:
– راستی پسرم هیج کتاب جدیدی از “عزیز نسین” ندارید؟ – به نظر می رسد کتابهای قبلی را خوانده باشد –
من: نه متاسفانه حاج آقا! – تو دلم می گویم فقط همینو کم داشتیم که کتابی از عزیز نسین چاپ کنبم که پولمان هیچ خودمان هم بلعیده شویم. –
من با کمی اطمینان، به گلپایگانی گفتم: رئیس جمهور استثنائا از ما قبول خواهند کرد، همینطور هم شد، آقا فرمودند استثنائا” از ایشان قبول کنید، ممنون پسرم!
با اینکار من که میخواستم رئیس جمهور را وامدار خود سازم برعکس شد و من وامدار ادب آقای خامنه ای قرار گرفتم.

بار دومی که کتابی را هدیه نمودم جلد اول کتاب “درد زمانه” – خاطرات محمد علی عمویی از 25 سال زندان او در زمان شاه – به سعید حجاریان بود، یادم هست همین مجاهدین انقلاب اسلامی در نشریه خود – عصر ما – تازه بحث “خودی و غیر خودی” را تئوریزه می نمودند و سعید حجاریان و مصطفی تاجزاده هم از سردبیران آن بودند، در آن زمان تاجزاده معاون وزیر کشور و حجاریان مشاور آقای خاتمی بود. من متن انتقادی مستدلی را به “عصر ما” ارسال و تئوری “خودی و غیر خودی” را غیر واقعی و غیر علمی ارزیابی نموده و خواستار درج نظریات خود در نشریه شان شده بودم که متاسفانه درج نشد و در ملاقات کوتاهی که در دفتر همان نشریه با حجاریان در این خصوص داشتم، قول دادند در زمان مناسب پاسخ لازم به انتقاداتم را شخصا بدهند! ایشان را فردی مطلع، باسواد با شخصیتی بسیار پاک و مومن به انقلاب و امام ارزیابی نمودم و کتاب عمویی را برای بهتر پاسخ دادن به انتقاداتم به ایشان هدیه دادم. حجاریان به من گفت هر وقت به ملاقات آقای منتظری می رویم از احوالات محمد علی عمویی از ما سئوال میکند معلوم است به ایشان علاقه زیادی دارند!

بواسطه همین سابقه است که من “روح آیت الله منتظری” را بعنوان ضامن خود در قبال قرضم به نوری زاد – بابت خرید دو جلد کتاب پیر پرنیان اندیش – معرفی کرده ام.

بر گردیم به مجلس نوروزی خودمان!
برادر ته تغاری مان – 20 سال از من کوچکتر – که در بازار پیش پدرمان کار می کند و انسان و کاسب منصف و درستکاری است و طرفدار سرسخت آیت الله مصباح یزدی، سکوت را می شکند :
بلی سخنان رهبری رو تو مشهد شنیدیم: جنگ بزرگی در راهه و قراره تل آویو رو با خاک یکسان کنیم!
من: فقط همین؟ از این همه فرمایشات رهبر فقط همین؟
ته تغاری: بقیه فرمایشات معلومه همه آنهایی که ما همیشه گفته ایم. موضوع خط قرمز در مذاکره با امریکا و حمله به اسراییل جدیده!
من: پس “حماسه سیاسی”، انتخابات و این حرفها چی؟
ته تغاری: اینا مال “خودی” هاست نه مال این جمع!!
من: حالا بیا این 50 + 1 نفرو خودی حساب کن،

بعضی ها خیال بد نکنند منطور از 50 + 1 همان 51 نفر گروه ارانی که بعدها حزب توده را تاسیس کردند نیست، نه خیر مجلس نوروزی ما هم تصادفا 51 نفره ولی چون مطمئن بودم ته تغاری منظورش از “غیر خودی” فقط من هستم و صرفا به لحاظ اینکه دل منو نشکنه گفت این جمع “غیرخودی”، لذا با گفتن 50 + 1 خواستم حالیش کنم! ضمنا” لطفا بعضی ها هم یاد 99 + 1 زمان نخست وزیری مهندس موسوی در مجلس که مقام ریاست جمهور وقت خودش را به جمع نمایندگان مخالف نخست وزیر امام سنجاق زد، نیفتند، اینجا نه حزبی در کارست نه مجلس خواص، مجلس شادی ایام نوروز باستانی است و بس!

ته تغاری: باشه حالا شما هم خودی، تو انتخابات به رحیم مشائی رای بدین که راه رستگاری در آن است.
من: مگه فکر می کنی رحیم مشائی چقدر رای میاره؟
ته تغاری: اگه این دفعه باز هم نگید تقلب شده خیلی خیلی.
یکی وارد بحث میشه: میگند رحیم مشائی رد صلاحیت میشه.
من: ولی من فکر نمی کنم اینطور بشه رهبری فرمودند همه سلیقه ها می تونند بیاند، اگه هم رد صلاحیت بشه بخاطر تمایل دولتی ها به او، رهبری از اختیاراتش استفاده می کنه و با حکم حکومتی تایید میشه، معین یادتون هست؟
خواهرمون در حال رقص: آقا تورو خدا ولش کنید این بحث های بی خودی را، هیشکی تو این جمع نه تو انتخابات شرکت می کنه و نه به کسی رای میده شما هم با هم کنار بیایین و عیدمونو خراب نکنین.

ما ساکت می شیم، موزیک تندتر میشه، ته تغاری خوشحاله و من غمگین! همه دست می زنند و خواهرمون رقص طنازی اجرا می کنه.
پدر 85 ساله مان که در تمام این 35 سال در تمام انتخابات به حکم وظیفه شرعی شرکت کرده ولی ما حتی یکبار نفهمیدیم به کی رای می ده و هر وقت پرسیدیم به کی باید رای بدیم جواب داده به هر کسی که دوست دارید به چهره ام نگاه مهربانی میکنه و به ارامی و در گوشی از من می پرسه: شما انشااله در این انتخابات شرکت می کنید؟
من: بلی
پدر: خوبه.

پدرمان کاسبی است مومن، دیندار و طرفدار انقلاب و جمهوری اسلامی، در تمام این 57 سال عمرم به یاد ندارم نماز و روزه اش را ترک کرده باشد حتی یکبار، اما هیچوقت از امکانات مادی جمهوری اسلامی به نفع خود و خانواده اش استفاده نکرده است حتی یک ریال، خیال نکنید او فقط یک نظاره گر ساده بوده، نه خیر، او در جنبش خمینی در سال 41 شرکت نموده، در آن سال همه اعضای خانواده 7 نفره اش را به زیارت قم و مشهد برده با ساکی پر از اعلامیه های امام خمینی. من هنوز صحن خون آلود فیضیه قم در آن سال را در ضمیر خود به یادگار دارم. او صاحب 5 دختر، 5 پسر بوده است. دخترها به یاد ندارند آنها را به پوشش خاصی – حجاب – تاکنون نه توصیه و نه مجبور کرده باشد. در جمع فرزندان او یک “راه کارگری”، یک “توده ای”، یک مهندس طرفدار “ملی، مذهبی” و یک ته تغاری “طرفدار مصباح یزدی” بوده اند. فرزند ارشد “راه کارگری” که از زندانیان سیاسی زمان شاه بوده و از هم بندی های شهید رجایی و بهزاد نبوی، در همان سال 61 کتاب سیاست را بوسید و کنار گذاشت و شکر خدا الان ثروتمندترین عضو خانواده ماست و در مجلس نوروزی مان حضور ندارد.

ته تغاری که زیر چشمی ما را می پائید رو به پدر: اینا که کاندید ندارند معلوم نیست به کی میخواند رای بدن!
من: شما که تو کارین و کاندیدها رو خوب میشناسین بگو بینم کی ها کاندیدند.
ته تغاری: خیلی ها، قالیباف، رحیم مشائی، ولایتی، باهنر، حدادعادل، رضایی و …
من: خوب اینا که گفتی همه شون روی هم رفته 10 میلیون بیشتر رای نمی آرند، پس 40 میلیون بقیه چی؟
ته تغاری: ما به رای زیادی نیاز نداریم اصولا آنهایی که اعتقاد کامل به نظام دارند بیان کافیه!
من: پس رهبری که فرمودند حضور حداکثری، و انتخابات باشکوه که آبروی نطام است و … پس “حماسه سیاسی” چی میشه؟
برادر ملی، مذهبی از آنور سالن: اصل کاری رو فراموش کردین، آقای خاتمی! بقیه به ایشان رای خواهند داد!
یکی دیگه قاطی بحث میشه: آقای خاتمی یه بار اومد آنهمه مخالفت کردند برای 7 پشتش کافیه، چکار تونست بکنه؟
من: این دفه اگه مجددا انتخاب بشه معنی اش اینه که ملت هنوز قبولش دارند، مخالفت ها هم کمتر میشه و کارهای ناتمومشو انجام میده ..
ملی، مذهبی: دقیقا همینطوره! باهاش موافقم.
من: البته فعلا آقای خاتمی تو رودربایستی مهندس موسویه، شاید نخاد بیاد.
پدر به آرامی: یعنی تو می گی میخوان موسوی رو بیارن؟
من که از این حرف پدرم یکه خورده ام: من که از خدامه ولی همچین فکری نمی کنم.
ته تغاری: ای بابا این حرفا خیلی وقته تموم شده، کدوم مهندس موسوی!
من: مهندس موسوی از استوانه های این انقلابه و نخست وزیر هر دو رهبر!
ته تغاری: این حرفهای پیرمردهاست آن دوره ها خیلی وقته سپری شده، حالا نوبت جوونهاست!
من: 8 سال دولت جووناشو هم دیدیم که چه گلی بر سر این ملت زدند!
ته تغاری: حالا 8 سال دیگه شونو می بینی، برادر بهار در پیشه، عجله نکن.
من: فصلی که نکوست از بهارش پیداست.

داماد همسن و سال من که روزی خودشو اکثریتی و توده ای جا می زد و الان به شدت نادمه و کارمند بازنشسته دولته رو به من:
آقا جمع کن این خزعبلاتی که از کیانوری و طبری یاد گرفتی و بخورد مردم می دی، بسه دیگه این همه مردم فهیم این ملت رو به کشتن دادین، بازم ول نمی کنین، خجالت هم خوب چیزیه. آقایون با همین سیاست مزورانه دفاع از خط امام خیلی ها رو دست بسته تحویل عزراییل دادند.

من که احساس کردم پتک سنگینی بر سرم فرود آمده زبانم بند آمد و نفسم گرفت، برای چند لحظه به چشمانش خیره شدم تا او آرام گرفت.
به آرامی از او سئوال کردم: شما تو این انتخابات چیکار می کنید؟
اکثریتی نادم: بابا برین کشکتونو بسابین، کدوم انتخابات، خیال می کنید آقایون منتظره من و شماند که نظر بدیم؟ انتخابات از نظر حکومت چیزی تزییتی است، اصلا نظر ملت براشون مهم نیست، هر کی را بخواهند می آرند. شما هم بهتره به فکر کار و زندگی خودت باشی آخر عمری هنوز مستاجری، اگه هم به فکر خودت نیستی به فکر زن و بچه ات باش.

من بغض کرده تنهای تنها در گوشه ای کز کرده و ساکت شدم.
خواهر بزرگم که شوهرش زرگره و تو این چند سال 4 تا خونه برای بچه هاش خریده برای دلجویی از من به سراغم آمد:
از حرفای او اصلا ناراحت نشو ما همه می دانیم تو و همسرت چقدر تو این انقلاب صدمه دیدین، می خوام این دفعه به کاندیدایی که تو دوست داری رای بدم، کی رو گفت احسان تمری؟ کی رو گفت که اینقدر ناراحت شدی؟
من که فقط می خواستم به ندای رهبر برای ایجاد امید در مجلس نوروزی برای انتخابات پاسخی داده باشم با خود گفتم “آقا والله نمیشه که نمیشه” و خواهرمو در آغوش گرفته و گفتم:
احسان طبری! او خیلی وقته مرده ولی اگه زنده بود اطمینان دارم در انتخابات شرکت می کرد و به یکی رای می داد.
خواهرم: و به کی رای می داد؟
من: چی می دانم شاید به “محمد نوری زاد”
خواهرم: آهان همون که تو ماهواره خیلی صحبت می کنه؟ کراوات هم می زنه؟
من: نه عزیزم او نوری زاده است، نوری زاد کراوات نمی زنه، او فرزند همین انقلابه و فرزند جبهه و جهاد.
اکثریتی نادم: اون آقا هم خیالبافه مثل همین آقا!

علی محمدی
aziran.sabir@gmail.com

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

21 نظر

  1. بجای این همه بحث خصوصی و فردی که هیچ فایده ملموسی برای عموم مردم ایران ندارد
    کمک کنید مردم هویت جمعی وگرو هی خود بشناسید .زیرا قدرت از آن مردم سازمان یافته است ..
    از مردمی که به برای منافع محلی و منطقه ای خود ،برای هویت خویش مجادله میکنند و میخواهند حول
    طبقه اجتماعی و تمایل دینی و قومی و منافع ملموس خود متحد شوند نهراسید مردم می خواهند
    سازمان های تشکیل دهند که پلاتتفرم آن را از نیازهای واقعی و ملموس و علوم نوین حاصل شده است

    فضای کارفکری روشنفکران ایران پارادیمی است که با چهار چوب ها و با پیش فرض های حدود صد سال قبل برای ترکیه کنونی و پرشیای آن روز تهیه شده است که نسخه اصلی آن برای بعد از عثمانی و نسخه بدل و کپی مخدوش آن برای مقا بله با خطر شوروی تدوین شده است .
    اگرراست می گوید بیائید فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
    به اتکای پارادایم حقوق اساسی تعریف شده فوق ،روشنقکران ما نمی توانند حاکمان راضی به رعایت اصول دموکراسی بکنند زیرا حاکمان در شرایط امروز خوب می دانند روشنفکران ایران خود نیز تا حدی معینی ان را قبول دارند و برای سهم قدرت دارند چانه می زنند. البته ایجاد فشار از پائین نیازمند تجدید نظر در شکل و ماهیت حقوق ملیت ها و باز تعریف مجدی از nation state است نیک می دانید دوره زحمتکشان بی وطن سپری شده است
    لابد فکر میکنید فشار از پائین کار توده هاست و توده ها این چیز هارا نمی فهمند.

     
  2. جناب آقاي نوري زاد با سلام
    به نظر من اين ملت تا به سرنوشت ملت سوريه دچار نشوند و آواره افغانستان وعراق و ديگر كشورها نشوند و هزاران نفر از فرزندانشان جلو چشمشان پرپر نشوند سر خود را از لاي برف بي خبري بيرون نخواهند آورد و مثلي هست كه انسان خواب رفته را مي توان بيدار كرد ولي انساني كه خود را به خواب زده است نمي توان بيدار كرد احوال مردم ما نيز اينچنين شده است و حتي از بحث سياسي كردن نيز منزجر شده اند تا وقتي كه كار از كار بگذرد و اين خواب زدگي ايران را به تباهي بكشاند آن موقع حسرت خواهند خورد كه ديگر فايده ندارد كاش چشمانمان لحظه اي به روي واقعيتها باز مي شد

     
  3. من یکی که به مشائی رای میدم و با نظر ته تغاری در مورد تائید صلاحیت او هم موافقم . //// بیشه مازندران را ……

     
  4. دقیقا همینطوره ! اگه تموم دنیا رو اب ببره مردم ایران خواب می بره .اتفاقا تو همین نوروز تو جمع های خانوادگی ما هم سعی می کردم ببینم اطرافیان نسبت به وضعیت مملکت چه نظری دارند از هر کی سوالی میکردم فقط حالم گرفته میشد از پسر خاله ام که دانشجوی دکتراست پرسیدم ده تا سوتی احمدی نژاد رئیس جمهور محبوب رهبری رو تو یوتیوب دیدی ؟داشت برنامه تخت گاز انگلیس که دانلود کرده بود نگاه می کرد گفتش : ول کن بابا اصلا هیچ علاقه ای به سیاست ندارم
    گفتم:این فرق می کنه درست سیاسیه ولی طنزه کلی می خندی گفتش : با دیدن همین برنامه تخت گاز بیشتر می خندم
    از یکی دیگه که کارمند بود پرسیدم شما خبر داری ایران تو این شرایط اقتصادی از پول مردم بی نوا میلیارد -میلیارد تو سوریه داره خرج میکنه ؟ گفتش : نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    از یکی دیگه پرسیدم ستار بهشتی رو میشناسی ؟ گفت : همین ستار خواننده رو می گی ؟ گفتم : کجایی بابا؟ الان ستار بهشتی رو تو داهاتای برکینافاسو هم میشناسن اما مردم ما اسمشم نشنیدن
    خلاصه از هر کی سوالی کردم به غیر از چند مورد که البته کم هم نبودن بقیه همه سرشون تو کار خودشون بود و به نظر من ما باید سعی خودمون و تو اگاهی رساندن بیشتر بکنیم و هیچ چیزی ما رو خسته نکنه

     
  5. محمد ای عزیزترین عزیزم:
    من سالها پیش در علم و صنعت درس میخواندم و شما نیز در همان سالها در علم و صنعت بوده اید.
    احمدی نزاد نیز سه سال بعد از ما وارد همان دانشگاه شده .به شرافتم سوگند تا چندی قبل از اینکه بگویم
    فارغ التحصیل علم و صنعت هستم خجالت می کشیدم ولی اکنون که میبینم شیر صحنه مبارزه با ظلم یعنی
    عزیز همدوره ام از همان دانشگاه تمام هستی خود و خانواده عزیزش را بدون ترس در میان نهاده و چون
    شیر به بنیان ظلم و جور و جهالت میتازد از اینکه فارغ التحصیل علم و صنعت هستم به خود میبالم.
    کاش یکهزارم شهامتت را داشتم.امیدوارم که مافیای جنایتکار نتواند به تو اسیبی برساند.

    دوستدار تو و خانواده عزیزت
    علی از امریکا که دلش برای ایران و امثال تو پر میکشد.

     
  6. آری این چنین بود برادر ! یا شاید هم نبود! گریه وخنده !کار از این حرفها گذشته!؟ دل ملت با بودن این حکومت //// به آرامش نخواهد رسید ؟البته به بی خیالی میشه خودترا بزنی؟! مثل 50 نفر از خانواده 1+ 50 نفری این آقای محترم !

     
  7. سلام آقای نوری زاد عزیز.میگم نظرتون چیه فامیلیتون رو عوض کنین خیلی ها شما رو با نوری زاده اشتباه میگیرن؟ممنون بابت مطالبتون.

     
  8. BA OOMMEID ROOZI ke BAEIN GOOFTAH AZ GHADEIMA AMAL NAMAEIM ….//nagooeim kei gooftah …babeineim che gooftah ..// .SHANAVANDAH BAYAD AAGHEL BASHAD …. NURIZAD AZIZ KHODA YARO NAGHAHDARAT …

     
  9. جناب نوری زاد با سلام
    متوجه منظورتان نشدم. واضحتر راهنمائی بفرمائید.
    با احترام
    مهدی

     
  10. محسن(فرزند شهید)

    بنده قسمتی ازشعرم رو تقدیم کرده بودم به نوری زاد عزیز حالا منصرف شدم وپشیمون. قسمتی از شعرم: بگذار زخمهایت دهن باز کنند/ همچون عیسی ناصری/تارسواشوند خدایان دروغ وفریب / رسولان شکم پارگی بلاخره یه روزی چاپ میشن

     
  11. سلام. برام جالب بود خیلی از این جمع مثل خانواده منه هر کسی یه سازی میزنه درست مثل خانواده ما البته کسی توی خونه ما احمدی نژاد و یا مصباحی نیست .

     
  12. سلام .. سال نوی همگی مبارک .. چند وقتی بود نمی نوشتم گفتم جناب نوری زاد نفس راحتی بکشن .. متنی پر از تلخی – ناکامی – سرخوردگی – پشیمانی – تضاد -خوشحالی های کاذب و …. بود و این چکیده ای از جامعه بود … اجازه بدید خوابی رو که دیدم واستون تعریف کنم :
    چند روز پیش خواب دیدم که از تلویزیون برنامه ای پخش میشه که احمدی نژاد و خامنه ای پشت یک میز گرد نشسته اند آقای خامنه ای در سمت راست بیننده و آقای احمدی نژاد در سمت چپ … آقای احمدی نژاد نیم خیز میشه و دستشو

    بصورتی که کف آن به سمت بالاست با انگشتانی تیز به سمت آقای خامنه ای دارز می کنند و با لحن تند و عصبانی داد می زنه :

    تو کی بهت گفته که حرف بزنی .. تو چه کاره ای .. منو یه نفر دیگه که در حال نظاره بودیم گفتم ببین چه جراتی داره .. اما متاسفانه از خواب بیدارم شدم ..

     
  13. اشکمو در اوردید با این مطلبتون…

     
  14. تشکرازدکترنوری زاد بخاطرفضای منصفانه ای که دراین سایت برقرارکرده است. دراین سایت ما طرفداری کورکورانه ازیک طرز فکررا نمی بینیم. واین خودش خیلی ارزشمنداست. به این دلیل که هرکه دوست دارد عقیده ومرام خودش را تبلیغ کند. وقتی من می بینم آقای نوری زاد فارغ ازگرایش فردی اش برای دیگران نیز فرصت ایجاد کرده ومی کند بخود می بالم.
    هموطن دوستت داریم

     
  15. نظردهندگان محترم:
    ما در چنین مملکتی زندگی میکنیم:
    حتما در اخبار خوانده یا شنیده اید که آقای علی خامنه ائی- ملقب به آقا و رهبر مسلمانان کره زمین وفرمانده کل قوا وعمود خیمه نظام ووووووووو الی ماشا… القاب و شغل – (رهبر محترم منتصب جمعی بنام خود خوانده مجلس خبرگان رهبری “بر اساس نقل قول فرد دیگری بنام علی اکبر بهرمانی – “ملقب به رفسنجانی “که خود مجلس نامبرده منتصب جمعی دیگر که خود را شورای نگهبان میخوانند و افراد این شورا خود منتصب رهبری میباشند!!!! – راستی ملت این وسط کجا جا گرفتند – آهان یادم آمد – به قول آقای مصباح یزدی( ملقب به بوسه زن بر پای آقا) “مردم حقی در این میان ندارند”) در یکی از فرمایشات اخیرشان از علم بیکران خود – که ابتداء علم ایشان ازکره زمین شروع میشود و لی انتهائی برعلم ایشان متصور نیست و از کهکشانها هم عبور میکند و خود حدس بزنید ه کجا میرسد – “هر کس در تخیلش به غیر از این فکر کند فردی بنام رادان (سردار خوانده نظام ولایت مطلقه فقیه) دستور کهریزکی نمودن او را صادر میکند” استفاده نموده واز تلفات جاده ای در ایران انتقاد (ملقب به انقلاب انم “enom”)فرموده اند. دست آورد این انقلاب انم “enom” که مشت و لگد و زانو تو دماغ به دشمن و استکبار جهانی و صهیونیستها و انگلیسا (البته به غیر از بیمارستانی که در انگلیس تولید نوه میکند) و خلاصه تمامی کشورهای کره زمین و کرات آسمان ذیلا به اطلاع میرسد:
    1 – واژه ضد انقلاب انمی “enom” “گشته شدگان جاده ائی” از فرهنگ لغات حذف گردید و واژه دشمن خرد کن “به مقصد نرسیده ها” جای آن قرار گرفت.
    2 – فرمانده پلیس راهنمایی و رانندگی ایران منصب آقا هم در یک سخنرانی دشمن شکن و آمزیکا ستیز و استکبار پاره کن اعلام کرد که “فرموده مقام معظم رهبری، نقطه عطف پلیس درباره تلفات جاده ای است”.
    3 – آمار اعلامی توسط فردی بنام اسکندر مومنی (سردار خوانده نظام ولایت مطلقه فقیه): از زمان آغاز طرح نوروزی، ۷۴ مسافر به مقصد نرسیدند (منظور همان واژه کشته شدگان مورد استفاده قبل ازانقلاب انم “enom””میباشد)و ۶۷۰ نفر از هموطنان ما راهی بیمارستان‌ها شدند. (متاسفانه واژهائی برای “راهی بیمارستان‌ها” بعد از انقلاب انم “enom” ساخته نشده است که حتما وزیر محترم اطلاعات ( جناب جیمز باند نظام مقدس مامور 007 آقا ) همین روزها چندخبر نگار و دانشجو و چند بیچاره دیگر را بعنوان ایادی مزاحم و خائن و وابسته که کمر همت برای جلوگیری از یافتن واژه ائی فراخور انقلاب انم “enom” بجای واژه راهی بیمارستان‌ها شده اند را در یک مصاحبه خود جوش و خود خواسته از صدا وسیمای – متعلق به آقا – به امت شهید پرور و غیور و خود جوش ایران اسلامی معرفی خواهند نمود).
    4 – اسکندر مومنی (سردار خوانده نظام ولایت مطلقه فقیه)در یک گفت و گوی تلویزیونی – متعلق به اقا –
    با نوع صحبتشان به امت غیور و شهید پرور یاد دادند که منبعد ارائه اعداد در آمار حرام است (فتوای حرامیت را بزودی جناب مصباح یزدی ( ملقب به بوسه زن بر پای آقا)و یا یکی از این نوع موجودات صادر خواهند نمود ، جای نگرانی نیست)و منبعد فقط آمار را بصورت درصدی باید در جامعه رواج پیدا کند . احتمالا استفاده از اعداد دل نازک تر از گل و آسمانی اقا را ممکن است در حد بسیار ناچیزی دچار نگرانی کند
    5 – اسکندر مومنی (سردار خوانده نظام ولایت مطلقه فقیه) دو روز پیش نیز در یک گفت و گو اعلام کرده بود: “همه دستگاههای اجرایی کشور موظف هستند برای تحقق فرمان اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی در جهت حداقل رسیدن سوانح و حوادث وسائط نقلیه در کشور بیش از گذشته تلاش صمیمانه ای با پلیس داشته باشند. دستور رهبر معظم انقلاب اسلامی به عنوان نقطه عطفی برای نیروی انتظامی محسوب می شود و پلیس با بسیج عمومی در کشور در جهت نظم و انضباط در جامعه تلاش خواهد کرد”.
    ترجه فارسی گفتار این ابر گوش به فرمان آقا این است که خلاصه هر کی تصادف کنه بعنوان ضد ولایت مطلقه فقیه و جاسوس و ایادی دشمن و استکبار جهانی و آمریکا و فرانسه (البته فقط رئیس جمهور قبلی فرانسه)و صهیونیسم و و و و و کهریزکی و سپس در صدا و سیمای متعلق به آقا مصاحبه خود جوش و نهایتا بعنوان قاچاقچی مواد افیونی جرثقیلی خواهد شد.

    6 – ایران اسلامی جمهوری اسلامی ولایت مطلقه فقیه با دست آوردی رکورد زدنی رتبه دوم تصادف های جاده ای و تلفات ناشی از آن را در جهان در اختیار دارد.
    نتیجه : ما رکورد زدیم
    جناب آقای علی محمدی پشتیبان ولایت مطلقه فقیه باشید تا به نون و نوای برسید – البته به شرطی که کشش ندید و سه هزار میلیارد تومانی فکر کنید.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ایرانیان به حد اعلا برسد
    مهدی

    ———————

    سلام آقا مهدی گرامی
    کاش ظرفیت یک سایت داخلی را برای انتشار دیدگاه های خود درنظرمی گرفتید. من بظاهرباید بخش های متعددی ازنوشته ی شما را حذف می کردم. برای خودم وبرای شما وهمگان، مدارا و دوراندیشی وادب آرزو می کنم.
    با احترام
    .

     
  16. کرسی آزاداندیشی شمس پرنده

    درود و ادب
    خیلی عالی بود . مشخصه نویسنده اهل کتاب بوده . درست میشه دوستان . این 8 سال یک بدهی بود و اصلاح طلبی و روشنفکری بدهی تاریخیش را پرداخت اکنون نوبت وصول مطالبات است ان شا الله

     
  17. سال ۱۳۹۲: کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت کنیم.

    حال که نامگذاری سال جدید از طرف اقای خامنه ای مد شده است و از انجا که هر نامی که ایشان انتخاب می کند در عمل عکس ان اتفاق می افتد .بعنوان مثال: بزرگترین کلاه برداری در سال سلامت اقتصادی, بزرگترین امار بیکاری در سال خدمت مضاعف, بزرگترین رکود و تعطیلی کارخانه ها و تولیدات داخلی در سال حمایت از تولید داخلی . لذا دو راه حل پیشنهاد می شود:

    یا ایشان که نفسش متاسفانه همیشه ////است یعنی همه ارزوهای ایشان بر عکس به وقوع می پیوندد ارزوهای منفی در حق ملت کند تا شاید عکس ان اتفاق افتد و یک نفس راحت در سال نو بکشیم مثلا سال نو را سال بیکاری, خیانت در بیت المال, فساد اقتصادی و سیاسی یا سال استبداد, انتخابات نا عادلانه یا سال فقر, گرانی و بیکاری ,تورم, سال نابودی تولید داخلی و حمایت از واردات خارجی واز این قبیل نام گذاری کند.

    و یا سایر بزرگواران نیز به نوبه خود نام گذاری کنند تا //// و یا شرمنده نفس حق سایر بزرگواران شده و کمی کمتر ما را مورد لطف و محبت خود قرار دهد. از این میان اقای دکتر محمود سریع القلم به دعوت ما پاسخ گفته و به نوبه خود سال جدید را اینگونه نام گذاری و ارزو کردند.

    امید است سایر بزرگواران همچون اقای نوری زاد هم غفلت های جامعه را دیده و نامی شایسته برای سال جدید انتخاب و ارزو کنند. تا شاید کارگر افتد

    سال ۱۳۹۲: کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت کنیم.

    به نظر می‌رسد میانگین ایرانی‌ها تقریبا در مورد همه چیز و همه کس اظهار نظر می‌کنند؛ بعضا با قاطعیت.

    عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود.

    در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد.

    حضرت علی (ع) می‌فرمایند: مومن کسی است که با مردم تعامل کند تا دانا شود، سکوت کند تا سالم بماند و بپرسد تا بفهمد. یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است.

    اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری و قدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است.

    عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد.

    در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم. به امید روزی که تلویزیون کشور برای ارائه دیدگاه در ۲۵ موضوع مختلف از یک نفر استفاده نکند..

    —————–

    تشکرآقا رضای گرامی
    چه مطلب درست وشایسته ای
    تشکر

    .

     
  18. محمد مرسی ( امام خمینی 2013)

    والله ما که چیزی نفهمیدیم. شما هم حال داری ها، راستی از اون فامیل طلا فروشتان بپرس اگه سکه بخریم خوبه؟ به صرفه است؟ دلار بخریم بهتره یا سکه؟ آخه ممکنه دوباره گرون شه همه چی.

     
  19. محمد عزیر از اینکه اولین نظر خود را روز قبل به زبان انگلیسی نوشتم پوزش می طلبم.
    امروز میخواهم داستانی واقعی را از یک جوان بیگناه که فقط به جرم هوادری از مجاهدن و داشتن چند نشریه مجاهد در سال شصت اعدام شد برایتان بازگو کنم.
    من هیچگاه طرفدار سازمان مجاهدین نبوده ام ولی این دلیل نمیشود که چشمم را بر جنایات انجام شده ببندم.
    جوانی تقریبا ۱۸ ساله دو روز و شاید ۱ روز قبل از انفجار دفتر نخست وزیری در سال ۶۰ بنام
    مجتبی هاشمی در شهر قم دستگیر میشود.
    از انجا که پدر مجتبی یک مکلا (اخوند بدون عمامه) بود و اکثر اخوندها و مذهبیون قم او را میشناختند لذا وی
    به دادستان انقلاب مراجعه و تقاضای ازادی فرزندش را می نماید.
    اخوندی که دادستان بوده و ایشان را به خوبی میشناسد به او قول میدهد که مجتبی را حد اکثر دو تا سه روز
    ازاد نماید و میگوید اگر الان او را ازاد نمایم شایبه پارثی بازی میشود.
    پدر فلک زده با خیال راحت به خانه میرود و به خانواده مگوید دو سه روز صبر کنند تا مجتبی به خانه برگردد
    روز بعد از دادگاه انقلاب به خانواده هاشمی تلفن میشود که بیایند جسدش را تحویل بگیرند.
    پدر بیچاره سراسیمه به دادستانی میرود و تفی به صورت دادستان میاندازد.دادستان توضیح میدهد که دیشب
    از تهران فرمان رسیده است که به علت انفجار نخست وزیری سهمیه قم برای اعدام ۱۶۰ نفر تعین شده است.
    سپس از دوست خود عذرخواهی میکند که در هنگام شب که او در دادستانی نبوده است ۱۶۰ نفر را دستچین
    کرده اند که مجتبی هم بین انها بوده است.

     
  20. به خدا خیلی جالب بود. مردم از خنده. به خصوص به خاطر خط آخرش. اکثریتی نادم: اون آقا هم خیالبافه مثل همین آقا!

     
  21. اون آقا هم خیالبافه مثل همین آقا

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2080 seconds.