سر تیتر خبرها
شعرهای زندانی من

شعرهای زندانی من

در زندان / چشمانت / پشت دیوارها را / درون سینه ها را / آن سوی چهره ها را / و ورای کلمه­ها را می بیند.

من دو نوروز سالهای هشتاد و نه و نود را در زندان بودم. نوروز هشتاد و نه را در سلولی با دو نفر، و نوروز نود را تنها بودم. از نوروز اولی این را به یاد دارم که به محض تحویل سال نو، دهانم را به دریچه ی کوچکی که در قسمت پایین درِ سلول تعبیه شده نزدیک کردم و با تمام توان فریاد کشیدم: مبارکه، مبارکه. فریاد من آنقدر بلند و پر انرژی بود که همه ی زندانیان را بوجد آورد و همگی یک صدا فریاد شدند و کف زدند و برای دقیقه ای زندان و زندانی بودن و زندانبانان را کنار گذاردند. “اقبال” عزیز نیز با تصنیف های سنتی بر آن وجد ناگزیر افزود. نوروز سال نود را تنها بودم. در زندان سپاه. به هم اتاقی ام مرخصی دادند و به من نه. و من نشستم به شعر سرودن و نقاشی کردن. یک حواصیل نقاشی کردم بر یکی از دیوارهای اتاق و یک “الله اکبر” خوشنویسی کردم و یک گنبد کشیدم با مناره های زیبایش. سه تابلو با امضای محمد نوری زاد در پایشان. چندی پیش به نوشته های آن روزهای خود نگاه می کردم که بد ندیدم یک چند تایی از آنها را برای شما هدیه دهم:

محمد نوری زاد
بیست و نهم اسفندماه سال نود و یک

 

«تفسیر»

سال،

نو شد.

این روزها،

سُرناها و دهل­ها نیز شادمانند.

ایرانیان،

خبر نو شدن سال را،

هزاره­هاست،

که به این ساز بادی،

و به این ساز کوبه­ای

سپرده­اند.

چه عیبی دارد؟

این تنها زمانی نیست که طبیعت و موسیقی

دست به دست هم می­دهند.

یا:

دستِ هم را می­گیرند.

گویا هر یک،

دیگری را کم دارد.

گو­ش­های ما نمی­شنوند،

وگرنه هر پدیده،

برای خود سازی دارد.

حتی زمان،

که یک مقوله­ی بی­تعریف است.

شاید موسیقی بهار:

سر برآوردن،

موسیقی تابستان:

به قله رسیدن،

موسیقی پاییز:

فرود آمدن،

و موسیقی زمستان:

مجهز شدن باشد.

تجهیز برای چه؟

برای سر برآوردن و باز به قله رسیدن.

موسیقی آسمان شاید،

نغمه­ای بر مدار بُهت باشد.

موسیقیِ آب، شاید،

در: عطشِ بی­رنگی

و موسیقی آتش،

در: گُر گرفتن باشد.

اگر شنوا بودیم،

شاهکار موسیقی را،

در سمفونی بزرگ هستی،

با خود انسان می­شنودیم.

آنجا که:

آه می­کشد،

لبخند می­زند،

بَر می­شورد،

و برای فهمیدن و عشق ورزیدن،

سر از پا نمی­شناسد.

با این همه اما ایرانیان،

هزاره­هاست که به ساز و دهل قناعت کرده­اند.

با دُهُل، ریتم می­گیرند،

و با سُرنا جیغ می­کشند.

که یعنی:

آهای مردمان جهان،

هستی به رقص آمده است،

شما چرا منجمدید؟

و اینگونه بود که پدران و مادران ما،

دست به کار شدند،

و پایکوبی پدیده­ها را،

به ضرب دُهُل،

و به جیغ سُرنا،

تفسیر کردند.

روزنخست فروردین سال نود ساعت هفت صبح زندان اوین – بند دو الف

«جاده»

 من،

هر چه راه می­روم،

به نهایت نمی­رسم.

یکی ظاهراً

از پی،

راهِ رفته­ی مرا برمی چیند.

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و هشتم اسفند هشتاد و نه

«پــرواز»

کلبه­ای دارم کوچک،

دو گام در شش گام.

با دری سنگین و آهنین

و دریچه­ای به قدر دو کف دست.

و پنجره­ای که با میله­های ضخیم خود،

راه را بر آسمان بسته.

در این کلبه،

من آیا در قفسم؟

یا آسمانِ آن سوی میله­ها؟

«پرواز، مگر آیا در قفس می­گنجد؟»*

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و هشتم بهمن ماه سال هشتاد و نه

* این پرسش آهنگین را، نخست بار، بر زیرپیراهنی خود نوشتم. با خط نستعلیق. و در ملاقات کابینی، نشان خانواده­ام و سایرین دادم: “پرواز در قفس نمی گنجد”

«عیدانه»

فرزندانم،

دو سال است که سال،

بی­حضور من، نو می­شود.

عیدی­تان را از مادر بگیرید.

گفته­ام لای قرآن بگذارد.

پول نیست.

یک نوشته است.

و بیتی از حافظ.

برای شما که خدا حفظ­تان کند.

و برای آنانی که از من،

سخن صادقانه نمی­خواهند،

و حکم به تزویر می­کنند:

«گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی­ست که تقریر می­کنند».

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و نهم اسفند ماه سال هشتاد و نه

«بامِ بودن»

ما را اگر سر به تن نمی­خواهند،

گو نخواهند،

سرت سلامت،

و آسیب از تو دور!

سر،

آنجا بر تنِ ما گواراست،

که تو،

بر بام بلند بودن باشی.

پس،

هراس از تو دور،

دروغ از تو دور،

جهل از تو دور،

و در مقابل:

فهم با تو،

عشق با تو،

نور با تو،

ایرانِ ما

زندان اوین بند دو الف سپاه بیست و نهم اسفندماه سال هشتاد و نه

«پاسخ»

سلام ای آفتابِ اولین روز بهار

سلام گنجشک­ها،

میناها،

سارها، طوطی­ها، کلاغ­ها

و سلام ای چنارهای بلند و برهنه،

که از پسِ دیوار بند من،

سر به آسمان برده­اید.

آزادی، گوارایتان.

سلام مرا،

به بهار برسانید.

که من،

سلام بهار را

از شوق شما استشمام می­کنم.

زندان اوین بند دو الف سپاه روز نخست فروردین سال نود

«پایداری»

به زندان که افتادی،

خودت را نباز!

به اطرافت نیک بنگر!

ببین که چه ثروتی با توست؟

بله، ثروت،

در همان سلول کوچک قبرستانی!

بیرون که بودی،

زمان،

مثل ماهی لیز بود.

از دستت می­گریخت.

در زندان اما،

ریسمان ثانیه­ها به دست توست.

می­توانی ثانیه­ها را بشمری

یک، ده، صد،

سه هزار و ششصد.

در زندان،

تماشای یک ستاره،

از لای پنجره،

تو را به تماشای منظومه­ی شمسی می­بَرد.

گنج، در زندان،

مفهوم تازه­ای دارد.

یک خودکار،

معادل یک آسمان­خراش می­ارزد.

و یک تکه کاغذ،

به قدر قالیچه­ی حضرت سلیمان.

در زندان،

چشمانت،

پشت دیوارها را

درون سینه­ها را

آن سوی چهره­ها را

و ورای کلمه­ها را می­بیند.

دنیا،

معنای دیگرش را به تو می­نمایاند.

تو در زندان،

با صدای رعد، با صدای باران، مست می­شوی.

تخیّل

رخشِ راهوار تو می­شود.

به هر کجا که بخواهی سر می­زنی.

افزون­تر از بیرون.

می­توانی از دیوارهای ضخیم زندان گذر کنی،

و همه­ی مردمان دنیا را،

به تماشا فرا بخوانی.

می­توانی پیامبران را به صف کنی.

و خدا را به شهادت بگیری،

که مگر نه این که حقیقت،

روزی گُل می­کند،

و پای بر سر باطل می­کوبد؟

در زندان، با خودت صادق باش.

اگر خطا کرده­ای، خودت را بساز،

که دیگر خطا نکنی.

و اگر نه،

پایداری کن. خستگی ناپذیر.

مثل ذرات عالم هستی

فروردین 90 زندان اوین بند دو

«فایــده»

من به شیوه­ی فیلم­ها و قصه­ها،

در سلول خود،

تونلی حفر کرده­ام.

برای فرار؟ نه،

برای تماشا.

با این تونل،

من به اعماق می­روم.

به کنجی که: خود نشسته­ام.

در آنجا، آینه­ای­ست.

نخست،

غبار آینه می­روبم.

و دست بر خود می­کشم.

گاه،

به صورت خود سیلی می­زنم.

که اگر خوابم، بیدار شوم.

در بیداری،

از خود احوال­پرسی می­کنم.

خوبی؟ خوشی؟ سرِحالی؟

چگونه­ای؟

و بعد،

به جمع جمعیت آنجا می­پیوندم.

کسانی که مرده­اند،

و کسانی که سال­ها از سالروز مرگشان می­گذرد،

اما هنوز زنده­اند.

در آنجا،

اردشیر بابکان را می­بینم،

که پای عبور ندارد.

چنگیز نیز هست.

چرچیل نیز.

استالین نیز.

و ردیفی از نخبگان.

با آنان به نشست می­نشینم.

هر روز، سرِ موضوعی.

بحثِ دیروز ما،

در چراییِ گرده­افشانیِ گل­ها بود.

بحثی صمیمی و نافذ.

تا دیرگاه شب.

طوری که:

کلافگی چنگیز نیز،

از رونق بحث ما نکاست.

ما بارها،

در همین اعماق

یک تبسم ساده را بر میز تشریح نهاده­ایم،

و راز او را برملا کرده­ایم.

در همین اعماق،

من، به سرّ سوزش دل،

راه یافته­ام.

یا: به چهچه بلبل

که برخلاف یافته­های اخیر علمی،

به جفت­یابی محدود نیست.

یک روز حتی،

سر یک سنجاقک بحث کردیم.

که: اگر نبود، چه می­شد؟

استالین تاب نیاورد.

بحث اما داغ شد.

و سر آخر، در دم­دمای صبح،

به این نتیجه رسیدیم که:

سنجاقک اگر نبود،

کهکشان راه شیری،

از منظومه­ی خویش به­در می­رفت.

و منظومه­ی شمسی از هم می­گسست.

در انتها، همگی، حتی چرچیل،

از سنجاقک به خاطر شایستگی­هایش

تقدیر کردیم.

بحث امشب ما: جهل است.

پیش از این،

به ضررهای جهل پرداخته­ایم.

امشب اما به فواید آن می­پردازیم.

که جهل جاهلانه­ی مردمان،

برخلاف ظاهر مخوفش،

برای جماعتی از ما خواستنی است.

آری،

بحث امشب ما این است.

فروردین سال نود زندان اوین بند دو الف سپاه

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

9 نظر

  1. درود جناب نوریزاد
    میگم شما چه ماهی از زندان آزاد شدید؟! من هم تابستان سال 90 در بند دو الف بودم.
    واقعن لذت بردم از اشعار شما . به خصوص شعر پایداری! واقعن که در زندان خودکار هم برای خود گنجی هست!
    پایدار باشید ، دوستتان داریم

     
  2. درود اقای نوری زاد
    من به تنهایی خودم را مدیون فداکاری و ایثار شما عاشقان وطن میدانم
    امیدوارم همیشه سالم و تندرست در کنار خانواده لحظه های سبز و نیک داشته باشید

     
  3. EZZAT ABADI BAR TOU BAD… ba sapase faravan..

     
  4. drod bar shoma va eydetan mobark.

     
  5. جناب نوری زاد عزیز ،مبارز نستوه زنده باشی و پاینده .سال جدید را به شما تبریک میگویم .دعا نمیکنم که از دعاهای بیحاصل
    ناامید و خسته ایم از فریادهایی که در گلویمان فرو میخوریم از اشکهایی که در خلوت به یاد عزیزان دربندمان گونه هایمان را میسوزاند .از هیچ بودن از درماندگی و………این مردم آنقدر از گرسنگی به ستوه درآمده که دیگر از آزادی یادش رفته ، دیگر به اینکه چرا ستار را کشتند کاری ندارد.دیگر برایش عمر باارزش عزیزانی مثل شماها در سلولهای نمور که از دست میرود اهمیتی ندارد.آنقدر از صبح که بیدار میشود باید به بدبختی هایش فکر کند که دیگر یادش رفته حق مسلمش چیست .
    فکر میکند همین که در زندان نیست آزاد است همین که زنده است نعمت است و….
    دلم میسوزد برای تک تک شعرهایی که در سلول سردتان سروده اید برای ملتی که دیگر اصلا فکر نمیکند.

     
  6. سلام و درود خدا بر همه آزادگان و دلیر مردان و شایسته زنان این مرز و بوم که خواب جباران و دیکتاتورهای پلید زمان را آشفته کرده اند. عید سعید باستانی بر شما نوریزاد عزیز مبارک باد.به امید رهایی وطن از ستم و ظلم در آینده ای بسیار نزدیک.

     
  7. بحث امشب ما: جهل است.

    پیش از این،

    به ضررهای جهل پرداخته­ایم.

    امشب اما به فواید آن می­پردازیم.

    که جهل جاهلانه­ی مردمان،

    برخلاف ظاهر مخوفش،

    برای جماعتی از ما خواستنی است.

    آری،

    بحث امشب ما این است.

     
  8. درود به اقای نوری زاد سال نو بر شما و هموطنان ایرانیم مبارک باشد سالی باشد که همه زندانیان سیاسی با خانواده هاشان باشند و این حکومت دیگر نبینیم و انسان های کار درست بر سر کار بیاین به امید ازادی در سال نود 92 زنده و سر بلند باشید مردم پاک سرزمینم که با سختی سال 91 را گذراندید امید داشته باشید به امید خدا سال 92 سال ازادی است سال شکوفایی فکر و پاک شدن قلبهاست

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 1612 seconds.