سر تیتر خبرها
توصیه به رهبر: این فیلم را حتماً ببینید!

توصیه به رهبر: این فیلم را حتماً ببینید!

من چندین بار این فیلم را دیده ام و هر بار که به این بخش از فیلم رسیده ام گریبان خود را گرفته ام. بویژه آنگاه که حوادث سال هشتاد و هشت را مرور می کنم، از خود می پرسم: گاندی ما کجا بود و به چه کاری مشغول بود که لاشخورها و شعبون بی مخ های مذهبی، با همراهی و حمایت کاملِ حاکمیت بجان مردم بی گناه افتادند و آنان را زدند و کشتند و اموالشان را سوختند؟

در آخرین دقایق فیلم “گاندی” مردی هندو که هراسان و ملتهب است به وی مراجعه می کند و می گوید: من جهنمی ام. نجاتم بده! داستان از این قرار است که مبارزات ضد استعماری مردم هندوستان به رهبری گاندی به ثمر نشسته و کل کشور آزاد شده است. اما مسلمانان به رهبری “محمدعلی جناح” خواهان جدایی از هندوستان و تأسیس کشوری مستقل به اسم پاکستان اند. التماس های گاندی برای با هم بودن بجایی نمی رسد و مسلمانان تصمیم می گیرند که از بدنه ی هندوستان بیرون بزنند. این بیرون زدن، به جنگی داخلی – آنهم در آغاز پیروزی بر استعمار انگلیس – منجر می شود. مسلمانان و هندوها بجان هم می افتند و کشتاری سخت صورت می پذیرد. گاندی دست به اعتصاب غذای خشک می زند. تا دو طرف دعوا را به آرامش فرابخواند. نفوذ روحانیِ گاندی کار خودش را می کند و مردم – چه مسلمان و چه هندو – دست از کشتار همدیگر برمی دارند.

گاندی اما سخت از اعتصاب غذای خشک رنجور شده و در بستر احتضار افتاده است. مردی هندو هراسان بر بالین او حاضر می شود و به وی می گوید: من جهنمی ام. نجاتم بده. و ادامه می دهد: کله اش را محکم به دیوار کوفتم و به چشم خودم دیدم که مغزش متلاشی شد. کودک بود. بله، من زدم کله ی یک کودک مسلمان را متلاشی کردم. چرا؟ چون مسلمانان، کله ی کودک بی گناه مرا متلاشی کرده بودند.

گاندی به سختی لب وا می کند و به مرد جهنمی می گوید: من پیشنهادی به تو می کنم تا از جهنم خلاص شوی. برو و یک کودک پیدا کن. که پدر و مادرش در این آشوب کشته شده اند و سرپرستی ندارد. آن کودک را مثل کودک خودت بزرگ کن. و مثل کودک خودت دوستش بدار. با این شرط که آن کودک مسلمان باشد!

من چندین بار این فیلم را دیده ام و هر بار که به این بخش از فیلم رسیده ام گریبان خود را گرفته ام. بویژه آنگاه که حوادث سال هشتاد و هشت را مرور می کنم، از خود می پرسم: گاندی ما کجا بود و به چه کاری مشغول بود که لاشخورها و شعبون بی مخ های مذهبی، با همراهی و حمایت کاملِ حاکمیت بجان مردم بی گناه افتادند و آنان را زدند و کشتند و اموالشان را سوختند؟

پیشنهاد می کنم این فیلم را حتماً ببینید و حتی تماشای آن قسمت پایانی اش را برای اطرافیان خود توصیه فرمایید. آنجا که گاندی به آن مرد هندو می گوید: من پیشنهادی به تو می کنم تا از جهنم خلاص شوی. برو و یک کودک پیدا کن. که پدر و مادرش در این آشوب کشته شده اند و سرپرستی ندارد. آن کودک را مثل کودک خودت بزرگ کن. و مثل کودک خودت دوستش بدار. با این شرط که آن کودک مسلمان باشد!

ای عزیز، می بینید گاندی شدن چه در دسترس است؟ حیف که شما خود را مشغول مشغله های کوچکی فرموده اید؟

محمد نوری زاد
شانزدهم اسفندماه سال نود و یک

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

28 نظر

  1. رهای عزیز
    پیروان بودای بزرگ چه ظلم ها و وحشی گریها که در میانمار نمی کنند؟!!!!ایا می تونی کار اونها رو به پای بودا بنویسی؟؟ همینوطره در مورد اسلام و پیروان اسلام!!

     
  2. افا سعید معلوم است که در مورد تاریخ وملت ایران هیچی نمیدونید قتل عام مردم در زمان ناصرالدین شاه وامیر صغیر نه کبیر در کارنامه ملت ما وجود دارد

     
  3. در بررسی احوالات یک ملت یک جانبه نگر نباش دوست من و زود شیفته کمالات آنان نشو. در جنگی فاتحانه ای که ژاپن پس از فتح منچوری وسپس چین راه انداخت، دویست هزار نفر چینی از مرد وزن و کودک و نوجوان و جوان توسط سربازان ژاپنی قتل عام شدند که بزرگترین قتل عام قرن نام گرفت.( به مکتوبات و فیلم های مستند تاریخی مراجعه کنید)با تمام نکبتی که هم اکنون گریبانگیر ماست خوشبختانه چنین لکه های ننگی در کارنامه ملت ما وجود ندارد . همچنان امیدواریم به درخشش مجدد فضیلت ها و زوال رذیلت هایی که دامانمان را گرفته. به امید آن روز

     
  4. بنده هم به ادب جناب نوریزاد غبطه می خورم

     
  5. سلام اقاي نوري زاد
    خيلي خوب ومحترمانه وزيبا مينويسيد اى كاش أمثال شما زودتر وبه تعداد بيشري بودند وميگفتند ومي نوشتند
    بنظرم يكى از إيرادات أساسي كه همه ما مردم ورهبرانمان در انقلاب داشتيم عدم شناخت إسلام ،قدرت،علم،دمكراسي،وتجربيات گراسنگ بشر دراه رسيدن به أنها بوده است ما دين رحماني را كه در فتح مكه بنمايش گذاشته شد هر گز نفهميديم و البته نقش رهبران در اينكار خيلي زياد بوده وما امروز چوب جهالت وناداني خود به همراه كم كاري رهبران خود را ميخوريم. پاينده باشيد
    چنان نماند چنين نيز نخواهد ماند. حافظ

     
  6. مذهب تشيع صفوي يكي از دغل كار ترين و دروغ پرور ترين و قدرت طلب ترين مذهبي است كه با اسلام و اهل بيت بازي ميكند و هر انسان شريفي را براي قدرت گرفتن اين مذهب دو رو را به خدمت وا ميدارد براي سو استفاده و قدرت طلبي ، ////

     
  7. salam aga reza gol cheghadr ziba neveshti.ashk to cheshmam jam shod.mardome japon kheyli ghoro darand .kashki mamlekate ma kami az ghorore in mardome ziba be ers mibordand.mn ke asheghe in mardome japon hastam.aga reza in avalin nameyi bod ke ashk az cheshmam dar avord khoda hefzet kone ba in matlabe zibat.az samime ghalb azat tashakor mikonam.esmail

     
  8. در فرهنگ ژاپنی مفهومی به اسم گناه وجود ندارد و مردم با این مفهوم
    هیچگونه آشنایی ندارند ……

    تنها مفهوم بازدارنده در آنجا شرمندگیه و واسه همینه که کسی که به درستی کارش رو انجام نمیده و پیش مردم شرمنده میشه حتی ممکنه به راحتی دست به خودکشی بزنه چون دیگه چیزی واسه از دست
    دادن نداره …….

    شرمندگی یک مفهوم زمینیه و گناه مفهومی آسمانی…..
    شرمندگی میان شما و مردم اطرافتون هستش که همیشه میبینیدشون ولی گناه
    بین شما و خداییست که هرگز اون رو ندیدید……..

    بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و
    فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان
    قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

    چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا
    شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده
    میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این
    از شما مراقبت کنیم.

    چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی
    سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر ۱۵ دانش
    آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی ۳۲ اینچی
    داشت. وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که
    بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را
    تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

    اندکی بعد مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده
    اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها
    در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوانها کمتر
    از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی
    خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر
    منطقی و بشر دوستانه.

    این خبر پایین را هم که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:

    بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:
    بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی
    و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین
    ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت
    بازگردانده اند.

    همچنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین
    بوده، به دولت داده شده است.

    سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را
    تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده
    شده است.

    زلزله و سونامی در ژاپن که چند سال رخ داد، دستکم ۲۰ هزار کشته و هزاران
    نفر بیخانمان برجا گذاشت.

    اونوقت فکرشو بکنید خدا , رهبر و دولت مردهای ما را که از یک پیام تسلیت دادن در مورد بچه های معصوم این مملکت که بدلیل بی لیاقتی شان در مدارس و جاده ها جزغاله و تکه تکه مشوند ,امتناع می کنندرو ببره بهشت ،
    اینا رو ببره جهنم…کجاش عدالته!!!

    ——————–

    سلام آقا رضای گل
    چه مطلب خوبی
    تشکرازشما
    بازهم تشکر
    .

     
  9. كسي كه دوستت دارد

    با درود به نوري زادِ دلير
    در پاسخ به آقا يا خانم ِ دانش گفتيد كه علت سكوت و بي تفاوتي (‌ ظاهرا ، چون ، همين كه به جاي ولگردي در اينترنت سراغ افرادي چون شما مي آيند نشانگر خواستن و نتوانستن آنهاست ) ترس و جهل است ؛ و چه خوب گفتيد اما با جابجايي متقدم و متاخرِ كلمات . بله علت جهل است و ترس . و ترس ، فرزند و حاصل جهل است . به عنوان مثال ، اگر كسي در تاريكي مي ترسد به اين دليل است كه نمي داند در آنجا چيست و ممكن است چه چيز سر راهش بيايد ، يا مزاحم او شود . به محض روشن شدن چراغ و اطمينان از عدم خطر ، ترس او نيز خواهد ريخت .
    اما جهل ، مادر ترس ، دروغ ، دنيا دوستي ، و وو چرا بوجود مي آيد ، يا به سخني ديگر ، چرا برطرف نمي شود و جايش را دانش و خرد نمي گيرد ؟
    به عقيده شما ،‌ آيا جز اين است كه جهل ِ گروهي ، سبب سود ِ گروهي ديگر مي شود و همين گروه ِ سود بر اجازه ي آگاه شدن ِ جاهل را نمي دهند ؟
    شما انسان دليري هستيد و بسيار جسورانه به كساني مي تازيد كه امثال من جرات تاخت به كوچكتر از آنها را نداريم اما ، قبول مي كنيد كه تاختن به خود كاريست بس دشوارتر از حمله به ديگران .
    من نيز مانند شما سال هاي بسياري را در ميادين جنگ بوده ام و به اين نتيجه رسيده ام كه حمله به دشمن ِ تفنگ به دست به مراتب راحت تر از حمله به خودم است . چون در ميدان جنگ با قدرت ها ، اگر مرگي نصيب شود مرگي با افتخار است ولي درميدان جنگ با خود ،‌ جز ذلت و خواري (‌ به دليل تغيير منش انسان در برابر كساني كه اورا جورديگري مي ديده اند )‌ چيزي نصيب فرد نمي گردد . به ديگر سخن ، مبارزه با خود ، مبارزه با مردم است ، با كساني كه تا ديروز چون آنها مي انديشيديم و معيارهايمان با آنها يكي بود .
    و اما ،‌اين خود كيست ؟ خود يعني پندارهاي موجود كه ما را شكل داده و ارزش ها و ضد ارزش ها را برايمان تعريف كرده است . خود يعني باورهايي كه طي سال هاي زندگي به آنان عادت كرده ايم و در اثر همان باورها ، عَلم طغيان برداشته ايم يا سر اطاعت فرو افكنده ايم . خود يعني همه ي باورها ، اعتقادها ، تلقين ها و تحقيق هايي كه در پي تاييد تلقيناتمان داشته ايم .
    حال ، برضد اين خود برخواستن و از نزديكترين دوستان بريدن و انگ مرتد و ضد خدا خوردن و هزار حرف و حديث بي جا و بجا شنيدن دلي مي خواهد به وسعت دريا و صبري به اندازه ي كوه .
    اي دلاور ، آيا تا به حال فكر كرده اي كه چرا ما جاهليم و ترسو ؟ آيا نژاد ما از غربي ها پست تراست يا سرزمين ما از آنها بي حاصل تر؟
    چرا بيش از هزارسال است كه هر روز به دريوزه به در شاهي و خليفه اي مي رويم و هر روز بتي براي خود مي تراشيم و انتظار آمدنِ پهلواني را داريم كه گره گشاي كارمان باشد ؟
    چرا ما زندگان دست گدايي به سوي مردگان دراز مي كنيم و از علي و حسن و حسين و صغرا و كبري درخواست استعانت مي نماييم ؟ چرا هميشه خود را ذليل و خوار و مشتي مرده را سرور و بزرگوار مي دانيم و هزار چراي ديگر؟
    اي عزيز . ما بد نبوديم . ترسو نبوديم . بي تفاوت نبوديم . ما را بد و ترسو و بي تفاوت كردند . به ما خدايي دادند كه حاكم مطلق بود و ما بنده اي مطلق . ما هميشه سرافكنده ي خدا بوديم و بدهكار به او . ما را چنان تربيت كردند كه مكلف باشيم نه محق . ما حق نداريم . ما تكليف داريم . ما هميشه گناهكاريم و بدهكار و خدايمان هميشه منزه است و طلبكار .
    مگر نمي داني كه خداي هرقومي نشاندهنده ي خلق و خوي آن قوم است .
    نگاه كن به مردمي كه اگر چه شير ژيان باشند و ببر بيان باز در برابر علي اصغر شش ماهه گريانند و ناتوان . نگاه كن به كساني كه اگر چه قبور ائمه را آنها مي سازند و همه خشت و طلا و گِل و گـُل قبور مقدس از اين هاست بازهم مي گويند كه هرچه داريم از ائمه ي معصوم است ؛ بي اين كه دمي بينديشند كه هرچه ائمه دارند از ماست .
    نگاه كن به كساني كه طلا به عتبات عاليات مي برند و خاك مي آورند و اسم آن را مهر و تسبيح مقدس مي گذارند .
    نگاه كن به مردمي كه اگر چه هم ميهنان زلزله زده ي آنها در سرماي سخت آذربايجان بي سرپناهند و گرسنه و سرما زده به خود مي لرزند به دنبال ضريح فلزي حسين راه مي افتند و هزار نذر مي كنند و هزار دخيل مي بندند بي اين كه لحظه اي بينديشند كه زندگان در حال مرگند و ما براي مردگان برسرو سينه مي زنيم ؟
    چرا به مردم ما مي گويند مرده پرست . « همه مرده پرست و خصم جانيم » . اين نام نه براي اين است كه پس از مرگ پدر يا مادرشان به عزا مي نشينند ،‌ چون همه ي ما مي دانيم كه براي مرگ پدري كه همه چيز ما از اوست يا مادري كه شيره جانش را شير كرده و ما نوشيده ايم جز چند روز به سوگ نخواهيم نشست . اين نام مرده پرستي نه براي عزايي است كه بخاطر ازدست رفتگان مي گيريم بل براي عزاي هزار و چهارصد ساله ايست كه براي علي اكبر و امثالهم گرفته ايم و اين عزا پايان ناپذير است .
    ستار مُرد . روح الامين نيز . با درد و شكنجه ، تنها ، در سخت ترين شرايطي كه ممكن است . و چه ناجوانمردانه . و علي اكبر نيز . اما در كنار پدرش . با دشمناني كه شكنجه اش نكردند . ستارو ستار ها براي آزادي مردند و علي اكبر ها در حمايت از پدري كه براي دست يافتن به حكومت خروج كرده بود . و ما ، ستار را از ياد برديم و بر علي اكبر گريستيم و مي گرييم . گريه اي ابدي ، براي كسي كه نه ديده ايم اش و نه هم زمان و هم شهريمان بوده . و حتي ، من ، برادر شهيدم را كه يك سال جنازه اش در ميدان جنگ بود و سرانجام تن ِ بي سر او را برايمان آوردند آنقدر نگريستم كه براي علي اكبر .
    اي دوست . چه چيز عامل جهل و سپس ترس ما شد ؟ آيا اين جهل و اين ترس حاصل هماني نيست كه من و تو به آن معتثديم ؟ همان دين و مذهبي كه در دو سده ي آغازش ، با آن همه ثروت غارت شده حتي متري جاده نساخت ؟ حتي يك بيمارستان درست نكرد ؟ حتي يك مدرسه بنا ننمود و تا بيش از صد سال از ايجادش حتي يك كتاب در دنياي اسلام نوشته نشد . اگر چه در شعار مي گفت : «‌ در پي علم برو اگر چه در چين باشد » .
    « من اگر نيكم اگر بد چمن آرايي هست / كزهمان دست كه مي پروردم مي رويم »‌
    من دليري تو را ندارم تا با حكومت دربيفتم .اميدوارم تو دليري مرا بيابي تا با خود در افتي
    خدايش بيامرزد آن شاعري را كه گفت : «‌اعراب فريبم دادند » .
    پيروز و شادكام باشي .

    ————————

    سلام وسپاس دوست گرامی
    ازتوصیه ی بجای شما سپاس مندم. چشم . حتما به خود می نگرم. ودرهمه حال این “خود” خودم را می کاوم. ازمطلب خوب وشایسته ی شما بهره بردم.
    با احترام
    .

     
  10. خداوند همه کسانیکه در راه خدا و میهن با قلم پیکار میکنند حفظ نماید

     
  11. Aghaye Khamenie adam Sadei ast. be in ezafe bafarmaed kolulat sen, mashghale hokoomat bar yek keshvar pahnavar mesle iran.
    intor atrafianesh az sadegish sooe estefade mikonand.
    omidvaram yek ruz belakhare ishan be khodesh biaiand va bedoonand (aksariat) mardom ba ishoon hich moshkel nadarand. ba islam ham hich moshkel nadarand. moshkel dar sabk hokamatdari ishoon va atrafian ishan ast.
    moshkel nezamian hastand ke ishoon ra ehate kardenand.
    nezami jaiash dar padegan va marz ast. basij va sepah jaieshan dar padegan ast. na dekhalat dar masael eghtesadi va farhangi.
    na dar khiaban.
    sepah va basij agar kare dorost mikhan anjam bedand beran karhaie khoda pasand anjam bedan mesle derakht kari be jaie inke batoom sare zane o dokhtar mardom bezand.

     
  12. رها: “گاندی از فرهنگ کشتار و تحمیل دین به ضرب و زور شمشیر بیرون نمیاید.”

    آقا یا خانم “رها،” من هم از آن مسلمانان “رحمان و رحیمی” هستم که استاد نوری زاد شما را دعوت به “تحمل” شان کرده اند، ولی من یک قدم از ایشان جلوتر رفته از شما دعوت میکنم که زحمت “درک” مسلمان “سبزی” چون مرا به خودتان بدهید.

    آیا میتوانید با کمی “متسامح” بودن و در فضای “همزیستی مسالمت آمیز” با من مسلمان میانه رو “سبز” خشونت پرهیز (که به عنوان یک مسلمان به گاندی و همتای ایرانیش یعنی مرحوم دکتر محمد مصدق ارادت دارم– به کامنت کوتاه قبلی من در زیر کمی دقیق شوید) حتی این احتمال را بدهید که “فرهنگ کشتار و تحمیل دین به ضرب و زور شمشیر” در حقیقت “اسلامی” نیست؟ و نتیجه سوء استفاده بشری به نام “اسلام” است؟ آیا میتوانید درک کنید که همه را به یک چوب راندن دقیقا همان چیزی است که به “اسلام” نسبت میدهید؟

    از دید من (ضمن اینکه اسلام گریزی شما را در شرایط فعلی ایران کاملا قبل درک میدانم)، خشم کور “اسلام ستیز” افراطی کسانی که چون شما شعار میدهند (و در هم هدفی با امثال مصباح یزدی “اسلام” را همان چیزی میدانند که او و همتایان طالبانی/ وهابی شان به آن عمل میکنند) دقیقا آن چیزی است که “آقایان” در قدرت (که ادعای “اسلام” مداری دارند) برای توجیه جنایات ضد اسلامی افراطی شان به آن نیازمند هستند.

    آیا میتوانید رابطه نیازمندی دو طرفه این دو گونه افراط را (و در حقیقت دو نوع اسلام ستیزی مکمل یکدیگر را — با بکار بردن کمی “تسامح” و “تساهل” و “همزیستی دمکراتیک” که هر سه از زیربنایی ترین بنیاد های اسلام واقعی هستند) درک کنید؟ حالا “درک” (بویژه عمیق) مسلمانانی عجیب غریبی چون من، آقای نوری زاد (و صدها میلیون مسلمان چون ما در اطراف جهان) بماند برای وقتی دیگر.

    در ضمن ببینید یک مسلمان سبز در این کلیپ چه پیام عمیقا “اسلامی” بویژه برای شما دارد:

    آهنگ “قربون اعتدال برم” از: سبزالامور اوسطها
    http://www.youtube.com/watch?v=ZNOKHukFyBg

    سبز باشید

    مجتبی آقامحمدی

     
  13. سلام مومن.
    دعا می کنم خوب و سالم و سرحال باشید.آقای نوری زاد بنده حقیر به سهم خودم و با وسع اندکی که داشتم مدت ها تلاش کردم و قلم زدم.مقاله نوشتم.نقد کردم.نمایشنامه نوشتم و …
    اما دیگه از اصلاح شدن اوضاع ناامید شدم.به نظرم مسیری که در پیش گرفتیم جز به قهقهرا راهی نداره.حداقل نه تا وقتی که این رهبری و مسئولین وجود دارن و به اسم اسلام سلطنت می کنن و بدعت به وجود می یارن. اعتراف می کنم که در جسارت و امید شما موندم.می خوام بدونم کی کم می یارین آقای نوری زاد؟آیا روزی این اتفاق می افته؟آیا ما به زودی شاهد خواهیم بود که شما در کنجی می خزین و سکوت اختیار می کنین؟واقعا دلم می خو اد اینو بدونم و قسم به کسی که جانم در دست اوست نه قصد مسخره کردن و توهین دارم و نه چیزی دیگر.فقط دلم می خواد بدونم تا کی دوام می یارین آقای نوری زاد عزیز؟موفق و پیروز باشید.

    ————————-
    سلام دوست گرامی

    شعارنمی دهم. تاهرکجا که مقدورم باشد. اما خودم می گویم: تا آخرین نفس

    با احترام

     
  14. با سلام

    من مدتی هست که نوشته های شما را مطالعه می کنم، از صراحت بیان شما لذت می برم.

    چند تا سال در ذهن من مدتی هست نقش بسته، لطفا اگر فرصت کنید جواب بدید.

    1- در حیرتم چرا حکومت با شما کاری ندارد؟ من منتقد دیگری سراغ ندارم که در ایران زندگی کند این انتقاد تند را نسب رهبری کند و کاری بکارش نداشته باشند.

    2- در یکی از مصاحبه هاتون با صدای امریکا یک لفظی به کار برید در مورد نمایندگان مجلس، خیلی جالب بود و واقعا بقولی جان کلام بود. گفتید این نمایندگان گوسفند هستن نماینده مردم نیستن البته نه همشون. سوال دومم اینه که چرا مردم ما، مردم ایران، به بیماری گوسفند زدگی دچار شدند؟ (البته قصد توهین ندارم ولی خدایی این یه حقیقت هست.) این حکومت هر بلایی دلش می خواد هر کاری دوست داره با این مملکت می کنه، همه هم می بینن. فک نکنم کسی باشه که ندونه تو این مملکت چه خبره. ولی چرا کسی صداش در نمیاد؟ چرا کسی فریاد هیهات منه ذلت سر نمی ده؟ چرا کسی عمامه بر زمین نمی زنه، چرا کسی داد نمی زنه، چرا و چرا و چرا
    چرا مردم من دچار این بیماری شدن؟

    با تشکر

    دانش

    ———————-

    سلام دوست گرامی

    درمورد خود من باید بگویم که هرچه توانسته اند با من کرده اند.ومهم این که من چیزی برای ازدست دادن ندارم. هربلایی سرمن آورده اند من باز نوشته ام. بایک چنین آدمی دیگرکاری نمی شود کرد مگراین که بکشندش یا زندانی اش کنند. اولی تقریبا شدنی نیست. چون هزینه اش بیش ازفایده اش است. اما دومی را می توانند. باید هزینه ی آن را نیز برآورد کنند. که می ارزد یا نه.. بهرحال من شنبه دارم میروم دادگاه. درباره ی سایر پرسش هایتان باید بگویم : ترس یکی ازعامل های بزرگ خاموشی یک ملت است. وبعد: جهل. که ما به این دو گرفتاریم

    با احترام

     
  15. تا دروغ هست

    کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ، فيلسوف است.

    کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

    کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

    کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

    کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

    کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

    کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

    کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

    کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

    کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

    کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ می گويد زن و شوهر است.

    کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

    کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

    کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

    کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.

    کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.

     
  16. گاندی از مکتب امثال شما بیرون نمیاید. گاندی محصول فرهنگ متسامح هندوئیسم است که از قدیم به هندوستان را تبدیل به کشوری چند فرهنگی کرده بود که در ان فرهنگهای متفاوت مشغول همزیستی مسالمت آمیز با هم بوده اند. حتی زمانی که اعراب مهاجم به ایران ریختند تا دین اسلام را به ضرب و زور شمشیر تحمیل کنند، گردنها زدند و کشتارها کردند، هندوستان پذیرای ایرانیان دگر اندیشی بود که از ترس یک مشت عرب وحشی، خونخوار متجاوز و فناتیک و متعصب از خانه و کاشانه خود آواره شده بودند. گاندی از فرهنگ کشتار و تحمیل دین به ضرب و زور شمشیر بیرون نمیاید. محصول فرهنگ تحمیل دین، یا فتاوای ترور و قتل و آدمکشی است که از زمان پیغمبرتان تا امروز ادامه داشته است یا همین تقیه و تزویری است که در صورت ضعف پیروانتان برای تصاحب قدرت استبدادی، تبدیل به شیوه و روش مرسوم و متداولتان شده است.
    تعلیمات گاندی دنباله تعالیم فیلسوف گرانقدر، بزرگ و انساندوست، بودای بزرگ است که حتما میدانید که معتقدان به دین و شریعت محمدی و پیروان “اسلام عزیز” با مجسمه هایش چه کردند. شرم بر دین و ایین تان که هیچ حرمتی برای انسان قائل نبوده و نیست.

    ——————

    سلام رهای گرامی
    نگاه تلخ شما به اسلام ومسلمانان باعث شده هیچ مفری برای مسلمانان شریفی که به همزیستی با دگرکیشان بعنوان یک ارزش می نگرند قائل نباشید. من خودم حاضرم جانم را فدای یک هموطن مسیحی وزرتشتی ویهودی وکمونیست وبهایی کنم تا او به خواسته هاوحقوق انسانی خود دست یابد. پس اگر توانستی این مسلمانان را که تعدادشان اتفاقا فراوان است تحمل کن دوست من
    با احترام
    .

     
  17. با سلام
    من هم مثل بیشتر مردم با اعدام های سیاسی مخالف هستم.
    ولی اگر در خوزستان بزرگ می شدید. می فهمیدید که عده ای از اعراب چگونه حاضر هستند علیه ایران هر کاری بکنند.
    از بمب گزاری تا تهدید و ارعاب دیگران.
    بسیاری تز دوستان کودکی و کنونی من از عرب ها هسنتد و من هیچ د شمنی با هیچ نژاد و قومی ندارم .
    ولی مدتی است که معدودی وطن فروش با پول عربستان و امارات و قطر و برای تجزیه ایران در خوزستان دارند کارهایی میکنند.

     
  18. محمد نوریزاد گران‌قدر … مهم‌تر و تکان‌دهنده‌تر از آن که گفت کودکی از مسلمانان باشد، این بود که گفت “او را مسلمان بزرگ کن.”
    سلامت باشی

     
  19. جناب نوری زاد
    یزید که در زمان پیامبر اسلام بود و نوه او را به هر دلیلی با آن وضع به قتل رساند شما /// با دیدن یک فیلم چه انتظاری دارید. اگر این نوع فیلمها را مردم ایران در کنار کسب علم و دانش ببینند دیگر اجازه به قدرت رسیدن یزیدی، فرعونی و نرونی ، هیتلری و استالینی و بطور کلی انسانهای شیطان صفتی را نمیدهند.
    به نظر اینجانب مردم ایران راهی جز کسب حقایق و دوری از خرافات راه دیگری برای نجات مملکت از وضع اسف بار امروز ندارند.
    پاینده ایران
    حسین

     
  20. نوری‌زاد عزیز، چرا تظاهر میکنی‌ که نمیداند؟ چرا تظاهر میکنی‌ که دستور ریختن این خونها را نداده است؟ چگونه نام او را با نام مقدس گاندی در یک جا آوردی؟

     
  21. استاد نوری زاد،
    ما هم “گاندی” داشتیم، اسمش “مصدق” بود — و یکی از ادامه دهندگان راهش “بازرگان” نام داشت.

    ولی هیهات!

    مجتبی آقامحمدی

    آغازگر و هماهنگ کننده
    انستیتو میراث مصدق
    http://www.mossadeghlegacyinstitute.org/

     
  22. http://www.movie2k.to/Gandhi-watch-movie-838969.html

    —————————

    تشکردوست گرامی
    بخاطراین که نسخه ی باکیفتی ازفیلم گاندی را دردسترس ما قراردادید.

    .

     
  23. درود به افای نوری زاد من و تمام ایرانیها هم خواهش میکنم اقای خامنه ای برید این فیلم ببینید یعنی پر از حقایقهای یک مرد ازادی خواه برای هندو است این فیلم یعنی زندگی یعنی دوست داشتن مردم یعنی ازادی داشتن ادیان یعنی این سخن ….من ازادی که به خون الوده باشد نمیخواهم یعنی این سخن ….زمانی که من بچه بودم مسیحی کتاب قران میخوانندن و مسلمان کتاب انجیل میخوانندن کتاب مهم نبود هدف پرستش خدا در کنار هم بود تشکر اقای نوری زاد با این پیشنهاد خوبتان سربلند مثل ایران باشید

     
  24. بابک خرم دین

    نوری زاد عزیز سلام و درود بر تو باد . گل گفتی . می بخشید ///// فایده ندارد . ////

     
  25. agaye nurizad aziz shoma agar gandi ro ba khamene mogayese konid yek jehe in fekr be shedat dochar moshkel. mano bebakhshid man mifahmam manzor shoma resandane payame valy dareje gandi ro ingadar payin midonid ke ba yek //// mogayese mishe?????????????

     
  26. آری نوزیزاد عزیز رنج و خستگی مبارزه با استعمار هنوز در بدن نحیف گاندی سنگینی میکرد وندای پیروزی میخواست مرهمی بدان سختیها باشد که مسلمانان از دو سمت هندوستان اعلان جدایی کردند .امروز اگر هند را با کشورهای اسلامی مقایسه کنیم 8000دانشگاه درهند وجود دارد درحالی که در کل همه ممالک اسلامی 600 دانشگاه است .هند با رشد اقتصادی 11با سرعتی زیاد در حال تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادیست اما از کل جمعیت کشورهای مسلمان 120میلیون در پاکستان 200 میلیون در بنگلادش 50میلیون در ایران 200میلیون در چین در افغانستان در عراق وهند و جاهای دیگر از گرسنگی زجر میکشند تنها در 3کشور عربی اقتصادشان خوب است .آن هم همه علم و تئوری اقتصادیشان خلاصه شده در فرو کردن لوله به زمین و خوردن پول نفت .در هند وستان نامسلمان دیدیم وقتی به یک دختر تجاوز شده بود مردم چگونه به خیابانها ریختن اما در ایران مسلمان آن هم چه مسلمانانی همه پیروان حسین ابن علی ندا آقاسلطان را جلو چشم صدها نفر آنگونه کشتند مردم قهرمان ما هم قهرمانانه از پشت دیوار با موبایلشان فیلم برداری کردند و آن قضایای کهریزک که بماند .جناب نوریزاد مسلمانان راه را گم کرده اند یا مسلمانی ایراد دارد. ما در این انبار گندم میکنیم گندم جمع آمده گم میکنیم می نیاندیشیده ایم آخر به هوش کین خلل در گندم است از مکر موش موش تا انبار ما خانه زده است از فنش انبارمان ویران شده است

     
  27. شرحی بر وضعیت محمد علی عموری، زندانی محکوم به اعدام در زندان اهواز
    یادداشت دانشجوی زندانی ضیاء نبوی
    جرس: سید ضیا نبوی، فعال دانشجویی محروم از تحصیل، که در زندان کارون اهواز ۱۰ سال حبس در تبعید خود را پشت سر می گذراند، طی آخرین نوشته اش، موضوع یک جوان محکوم به اعدام خوزستانی را تشریح می کند.

    به گزارش کلمه، نام این جوان محکوم به اعدام “محمد علی عموری”، متولد ۱٣۵۶ ، وبلاگ نویس و فارغ التحصیل رشته مهندسی منابع طبیعی – شیلات و آبزیان از دانشگاه صنعتی أصفهان و فعال دانشجویی و یکی از موسسان نشریه دانشجویی “التراث” در دانشگاه صنعتی اصفهان است. وی دبیر دبیرستان های رامشیر و طبق آنچه که برخی سایت های نزدیک به فعالان هویت طلب عرب ذکر کرده اند، از موسسان موسسه فرهنگی “الحوار” به معنای ” گفتگو” که نام آن برگرفته از سیاست های اصلاح طلبانه دولت خاتمی درباره گفتگوی تمدن ها بود.

    او از فعالان هویت طلب عرب بود و پس از موج برخورد با این فعالان، در سال ۲۰۰۷ به عراق رفت واز سوی کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل به عنوان پناهنده سیاسی پذیرفته شد ولی دولت عراق او را به دلیل ورود غیر قانونی از مرز دستگیر کرد به زندان محکوم شد که بعد از ۳ سال حبس در زندانهای عماره و بصره علی رغم داشتن مدارک پناهندگی، به مقامات دولت ایران در تاریخ ۱٣ ژانویه ۲۰۱۱ تحویل داده شد.

    دیوان عالی کشور در تاریخ ۲۰ دی امسال، حکم اعدام محمد علی عموری و ۴ فعال عرب اهوازی را به اتهام محاربه تایید کرد. هادی راشدی (فوق لیسانس شیمی کاربردی و دبیر شیمی)، هاشم شعبانی (شاعر و دبیر ادبیات عرب و دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه اهواز)، جابر آلبوشوکه (فوق دیپلم کامپیوتر و سرباز وظیفه) و مختار آلبوشوکه (شاغل در یک شرکت سنگ شکن)، از موسسان و اعضای فعال الحوار، در حالی به اتهام محاربه و انجام عملیات مسلحانه و اقدام علیه امنیت ملی، از سوی شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور به ریاست قاضی رضا فرج اللهی به اعدام با چوبه دار محکوم شده اند که در جلسات متعدد دادرسی، اعلام کرده اند که پس از ماهها شکنجه شدید، مجبور به انجام اعترافات دروغین درباره دست داشتن در عملیات مسلحانه و براندازی نظام جمهوری اسلامی شده اند.

    نکته ای که ضیا نبوی هم از قول عموری تایید می کند که او منکر این گونه فعالیت هاست. ضیا پس از روایتی از هم بندی محکوم به اعدامش، نوشته: “البته من خوب می دونم که تا اینجا یکسویه به قضایا نگاه کردم و به علت نداشتن اطلاعات کافی، صلاحیت لازم برای اظهار نظر دقیق رو ندارم اما خب هر وقت تجربه مواجه شدن خودم با دستگاه قضایی به ذهنم می آد، این احتمال به شدت در ذهنم تقویت می شه که ممکنه در مورد این پرونده هم اجحاف بزرگی صورت بگیره!”

    متن کامل یادداشت سید ضیا نبوی به شرح زیر است:

    ۱- می گه هرچقدر با خودم کلنجار می رم نمی تونم باور کنم که قراره اعدام بشم! … می گه با مرگی که بر اثر تصادف یا بیماری باشه مشکلی ندارم اما اینکه قراره دیگران مرگ را به من تحمیل کنند برام غیر قابل تحمله!… صحبت های «محمدعلی» به اینجا که می رسه سکوت سنگینی بین ما برقرار می شه و فقط به قدم زدن ادامه می دیم…
    راستش وقتی یک محکوم به اعدام در مورد مرگ حرف می زنه اصلا نمی دونم که در برابرش می بایست چی بگم! حس می کنم اصلا در موقعیت برابر و عادلانه ای برای گفت و گو نیستیم و این زبونم را بند می آره! تصور می کنم مفاهیمی که برای من ابزارهای سخن سرایی اند، در طرف مقابلم شبیه زخم هایی هستند که وجودش را می خراشند.
    آخه اونچه که قراره من در موردش حرف بزنم برای او تجربه ایه که قراره اتفاق بیافته و این اصلا منصفانه نیست! در واقع من خیلی خوب می دونم تنها کار قابل دفاع و معناداری که می تونم در برابر او انجام بدم اینه که سعی کنم مانع از اون اتفاق ناخوشایند بشم و تنها پس از چنین تلاشیه که شاید بتونم چیزی هم بگم اما خب مسئله اینجاست که چه کاری از من ساخته است؟ …
    راستی رگ و ریشه چنین مشکلاتی در کجاست و چگونه می بایست با اون مواجه شد؟ …
    اصلا گیرم که کاری هم از دست من ساخته باشه، اما آیا من زحمت چنین کاری رو به خودم می دم؟!….

    ۲- اولین بار شهریور ماه سال گذشته همدیگه رو دیدیم. تازه از زندان کلینیک برگشته بودم و محمدعلی و تعداد دیگری از زندانیان پیش از ما اونجا بودند…
    یادمه تعدادی از هم بندی های اتاق مجاور به رسم شب نشینی به اتاق ما اومده بودن و محمدعلی هم بین اونها بود. اون شب رو به سمت من کرد و گفت: «در جریان نامه ای که برای زندان کارون نوشتید هستم، می تونم حدس بزنم که چقدر اینجا رنج کشیدید…».
    یادمه اگر چه در جوابش چیز مضحک و مسخره ای گفتم اما نگاهش به هنگام ادای جملات، برام خیلی با معنا به نظر می رسید. چشم هاش برق خاصی داشتند. برقی که هم حاکی از هوش بود و هم نشان رنج داشت! نوعی دردمندی آمیخته به نبوغ در نگاهش بود که من رو فراری می داد!
    من خیلی خوب می دونستم که کمترین توانایی ممکن رو در همدردی با دیگران دارم و این باعث می شد که از ارتباط با او طفره برم. جالب اینجاست که محمدعلی هم دلایل خاص خودش رو برای عدم مراوده با من داشت. بعدها گفت در دوران دانشجویی در دانشگاه صنعتی اصفهان دوستی صمیمی داشته که فارس بوده. دوستی که در پایان دوره دانشجویی درون دفترش به یادگار نوشته: «حیف که تو عربی!»
    می گفت این تجربه باعث شده، این احساس غالبا در او باشه که فارس ها او رو نمی فهمند…
    در ضمن ما دو نفر یک نقطه اشتراک هم در دلایل عدم ارتباط باهم داشتیم و اون نوعی احساس خود بزرگ بینانه و مغرورانه در ما بود که حس می کردیم دیگران چیزی برای گفتن و انتقال به ما ندارند!! به هر حال ما بیشتر از یک سال در چند متری همدیگه بودیم، بی اینکه حرفی با هم بزنیم!!…

    ۳- اونچه که در نهایت باعث شد ما سر گفت و گو رو باز کنیم بازی شطرنج بود. محمدعلی بهترین شطرنج بازی بود که تا حالا در زندان کارون دیده بودم و همین باعث شد که از یکی دو ماه پیش قراری بگذاریم و هر شب بعد از شام شطرنج بازی کنیم. در طی این بازی ها جدای از هوش محمدعلی که کاملا مشهود بود، اونچه که توجه من رو به خودش جلب کرد، شیوه خاص مواجه شدنش با شکست در بازی بود.

    نوعی کنار اومدن بزرگوارانه و بزرگ منشانه. بدون کمترین توجیه یا ناراحتی. خصوصیتی که من در کمتر شطرنج بازی دیدم. کاملا واضح بود که طرف مقابلم کسیه که با خودش کلنجار رفته و درونش خبرهایی هست. فردی که مراوده با او احتمالا خالی از فایده نیست. به هر حال شبی بعد از بازی سر گفت و گو رو باز کردیم و از تجربه زیسته مون گفتیم. کاری که بعدها هم ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه داره…

    در این مدت موضوعات بسیاری مثل زندگی، ادبیات، فلسفه، سیاست، اخلاق و کلی چیزهای دیگه سوژه گفت و گوهای ما شده و جالب اینجاست که احساس می کنم برای اولین بار در دوران تبعید دارم از قسمت هایی از شخصیت و حافظه ام بازی می گیرم، که در بهترین حالت فقط زمانی فعال می شدند که می نوشتم! علاقه اصلی محمدعلی ادبیاته و دستی هم در داستان نویسی داره…
    از فردیت و تنهایی به مثابه سرچشمه خلاقیت هنری دفاع می کنه و معتقده که همه اتفاقات خوب درون انسان با تنهایی اش پیوند خورده…
    این نظرش لحظاتی رو برای من تداعی می کنه که توی هواخوری در حال قدم زدن هستم و او رو می بینم که یک گوشه ای تنها نشسته و با ژست خاص خودش سیگار می کشه…

    نوعی نگاه فردیت باورانه و انزواجویانه حداقل در وضعیت فعلی او هست که روحیه جدلی من رو تحریک می کنه و مجابم می کنه که در برابرش از ضرورت ارتباط های انسانی و امید اجتماعی دفاع کنم! موضعی که خیلی وقته درون اون قرار نگرفته بودم. آخه در طی این ایام تبعید غالبا با افرادی مواجه بودم که حس می کردم حضورشون در عرصه عمومی و سیاست خطرناکه و می بایست قانعشون کنم به عرصه خصوصی برگردند اما در مورد محمدعلی وضعیت متفاوته. نوعی قدرت و استبداد درونی برای انصاف و رعایت دیگری در اوست که حیفم می آد در عرصه شخصی محصور بمونه!!

    ۴- گپ و گفت های من و محمدعلی کم کم داره قانعم می کنه که اگه زبان عربی رو یاد می گرفتم می تونست به نفعم باشه. کاری که در طی این دو سال و اندی تبعید درون فرهنگ عربی هرگز نکردم و اتفاقا بالعکس تمام تلاشم رو به کار می بردم که چیزی از این زبان نفهمم!
    آخه زمانی که در زندان اوین بودم یکی از بزرگترین مشکلاتم این بود که هیچ چیزی به نام عرصه خصوصی نداشتم و اینکه تراکم زیاد جمعیت و سر و صداها هیچ مجالی برای تامل و سکوت به آدم نمی داد. تبعیدی بودن اما با همه دردسرهاش حداقل این فایده رو داشت که من چیزی از سروصداهای اطرافم نمی فهمیدم و در نتیجه راحت تر از گذشته می تونستم ذهنم را متمرکز کنم. با این حال این روزها شاید برای اولین بار احساس می کنم اگه زبان عربی ام خوب بود می تونست به کارم بیاد!
    آخه محمدعلی اصلا در اون حدی که به زبان و ادبیات عرب تسلط داره در زبان فارسی وارد نیست و این کیفیت گفت و گوهای ما رو پایین می آره. خود محمدعلی در مورد عدم تسلطش به زبان فارسی خاطره غم انگیزی داره و می گه اگرچه جدول ضرب و حساب رو در پنج سالگی یاد گرفته اما یک بار به خاطر بلد نبودن یک تفریق ساده از معلم دوره ابتدایی اش سیلی خورده! می گه معلم ازش پرسیده «وقتی از بین پنج گنجشک، دو گنجشک از روی درخت بپرند، چند گنجشک روی درخت باقی مونه؟»
    اما او نمی فهمه که منظور معلم از کلمه پریدن چیه و آیا باید تعداد گنجشگ ها رو از هم کم کنه یا با همدیگه جمع ببنده! می گفت تنها زمانی جواب سوال را فهمیده که تصویر اون رو درون کتاب معلم دیده اما دیگه دیر شده بود و سیلی را خورده بود! می گفت اون لحظه در حالی که چشم هام خیس از اشک و گونه هام سرخ از سیلی بود با دستام عدد سه رو نشون دادم و اونجا بود که معلم فهمید قضیه از چه قراری بوده ومن رو برای دلجویی بوسید…. چشم های محمدعلی هنوز هم موقع تعریف اون خاطره خیس میشه….

    ۵- محمدعلی و چهارنفر از هم پرونده هاش از دادگاه بدوی حکم اعدام گرفتند و الان منتظر حکم نهایی دیوان عالی کشور هستند. اتهام اونها تشکیل گروهی جدایی طلب با مشی خشونت آمیز در منطقه خوزستانه. اتهامی که محمدعلی اون رو قبول نداره و می گه این گروه تنها اسمی درون فضای مجازی بوده و ربطی به او و خیلی از هم پرونده هاش نداره.
    محمدعلی می گه هرگز مرتکب عمل خشونت آمیزی نشده و تقریبا همه اونچه به عنوان فعالیت های این گروه قلمداد می شه زمانی رخ داده که او در عراق بوده و به جرم ورود غیر قانونی سه سال در زندان های اون کشور حبس می کشیده…

    او می گه دستگاه امنیتی و قضایی داره از ربط دادن بی مورد ارتباط های دوستانه با یکسری خشونت ورزی های خودسرانه دوستانش و همینطور فعالیت هایی در فضای مجازی، گروهی مسلح و تجزیه طلب می سازه که وجود خارجی نداره…

    البته من خوب می دونم که تا اینجا یکسویه به قضایا نگاه کردم و به علت نداشتن اطلاعات کافی، صلاحیت لازم برای اظهار نظر دقیق رو ندارم اما خب هر وقت تجربه مواجه شدن خودم با دستگاه قضایی به ذهنم می آد، این احتمال به شدت در ذهنم تقویت می شه که ممکنه در مورد این پرونده هم اجحاف بزرگی صورت بگیره!
    اصلا حتی اگه همه اونچه نهادهای امنیتی می گن درست باشه بازهم حق محمدعلی اعدام نیست! مجازات اعدام شاید در مورد یک قاتل جای بحث و گفت و گو داشته باشه اما در موارد دیگه اصلا قابل توجیه نیست! آخه وقتی کسی رو محکوم به اعدام می کنیم پیشاپیش پذیرفتیم که هیچ جزیی از وجود او شایستگی و استحقاق زنده بودن رو نداره و این قضاوت بسیار سخت و سنگینیه!
    اصلا بر فرض که رفتار سیاسی محمدعلی اشتباه بود و او مرتکب خطاهای بزرگی هم شده باشه، مسئله اینجاست که چرا می بایست دیگر وجوه شخصیتی و وجودی او که اتفاقا تحسین برانگیز هست هم مجازات و اعدام بشه؟! آیا این وضعیت منصفانه است؟!…

    ۶- معمولا وقتی توی زندان چشم ام به یک محکوم به اعدام می افته، تعجب می کنم که چرا نمی تونم اثر این حکم رو در وجود او ببینم!
    احساس من اینه که خود این افراد هم نمی دونند چه اتفاقی داره براشون می افته و یا اگر هم می دونند به هر وسیله ممکن از این مواجهه فرار می کنند! محمدعلی از معدود افرادیه که وقتی بهش نگاه می کنم، حس می کنم هوشیارانه داره با سرنوشت مواجه می شه…

    اینکه می دونه در چه وضعیت تراژیکی قرار داره و سعی هم نمی کنه برای این وضعیت معنایی جعلی و موهوم بتراشه!…

    نوعی تلاش برای لخت و عور نگریستن به خود و پیرامون در او هست که من رو با او همدل می کنه. شاید نقطه اشتراک ما اینه که هیچکدوم نمی تونیم خودمون رو درون صف بندی شسته رفته ای جا بدیم و روایتی ایدئولوژیک از موقعیت خودمون بسازیم. اینکه مدام نقاط اختلاف و افتراقمون با همراهانمون به یادمون می آد و نقاط اشتراکمون با مخالفین برامون تداعی می شه!

    اینکه احساس می کنیم ریشه گرفتاری ها و دشواری های بشر، نه در سو نیت و یا اراده بشر برخی افراد که اتفاقا در برخی ویژگی های کوچک، احمقانه و ناخودآگاه همه ما انسان هاست. ویژگی هایی که اگرچه می بایست تلاش کرد اثرشون رو در عرصه عمومی کنترل کرد اما خب ظاهرا جزو لاینفک وجود ما انسان هاست! اینکه حس می کنیم اگر روزی چیزی رو باختیم و یا فراتر از اون قربانی شدیم، مقهور نوعی سو نیت آگاه و هدفمند نبودیم، بلکه بازی رو به قسمی حماقت ناهوشیار واگذار کردیم….

    ۷- محمدعلی نقل قولی از یک روشنفکر عرب داره که می گه: «اگه همه چیز را در مورد همه انسان ها می دانستم می توانستم همه شان را ببخشم!» انصافا این جمله قشنگیه!

    حقیقت اینه که همه انسان ها تجربه زیسته منحصر به فردی دارند که تصورات و رفتارهاشون، حتی اشتباهاتشون فقط در چارچوب اون قابل فهمه و بدون لحاظ کردن این تجربه زیسته هرگز نمی شه قضاوت عادلانه ای در مورد اون انسان به دست داد.

    این نکته ای که گاهی حس می کنم مسئولین امنیتی و قضایی ما به تمامی فراموش کرده اند. البته مطمئنا این توقع نا به جائیه که ما انتظار داشته باشیم دستگاه قضایی و امنیتی ما، همه متهمین رو ببخشه اما بدون تردید این حق هر متهمیه که فرصت فهمیده شدن به او داده بشه و مجالی داشته باشه که خودش رو بشناسونه و بیان کنه.

    حقی که به وضوح می شه دید از شهروندان این کشور دریغ شده و این البته چالش های زیادی رو به همراه داشته. اونچه در این بین حقیقتا آزار دهنده است و کنار اومدن با اون ناممکن به نظر می رسه، رخ دادن خطاها و اشتباهاتیه که به هیچ وجه قابل تصحیح نیست و قابلیت بازگشت در اون وجود نداره! چیزی از جنس خشونت، چیزی شبیه اعدام! وقتی فکر می کنم می بینم اون معلمی که ناتوانی محمدعلی رو در حل مسئله ریاضی با سیلی مجازات کرد، حداقل این فرصت رو داشت که با فهمیدن او قضاوت و رفتار خودش رو جبران کنه اما اون اراده ای که حکم او رو تایید و اجرایی می کنه، این فرصت رو نخواهد داشت! ای کاش اون اراده ای که سال ها بعد احتمالا تغییر می کنه و متوجه خطاهای خودش می شه، همین امروز خودش رو تصحیح کنه!! این امکان و احتمال تجدید نظر، امریه که بهتره فعالانه به اون امید بورزیم …

    دی ماه

     
  28. گاندی بودن با ارزش است ، نه گاندی شدن دم دستی ، که آن هم از هر کسی بر نمی آید .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 1868 seconds.