سر تیتر خبرها

دوئل در گودال (قسمت سوم)

دوئل در گودال ، تراوش  قلم جوانی است به اسم “رضا” ۲۳ ساله . جوانی که کاملا در متن جمهوری اسلامی ایران پای به این دنیا نهاده و از آموزه های ما شاخ وبرگ برافراخته و گل کرده  . رضا ، یکی از میلیونها جوان معترض و پرسشگر و طلبکار جامعه ماست . او خواسته هایی دارد که بحق اند . و ما ، در این سالهای پس از انقلاب ، او و نسل او را گاه به هیچ گرفته و فراموششان کرده ایم . امروز ، روزی است که اینان را نمی شود به حاشیه راند و گفت : بنشینید و تماشا کنید . امروز روزی است که این جوانان ، ما را به  دیوار غفلت های مکررمان می فشارند و سخن در گلو مانده شان را بر ما فرو می ریزند . دل سپردن به سخنان اینان – هرچند نادرست –  ، و بها دادن به خواسته های معطلشان ، کمترین کاری است که  می شود برای ترمیم شکستگی های این نسل بدان دست یازید . من از بزرگان دینی جامعه ، بویژه از روحانیان و طلاب حوزه های علمیه که مخاطب این بخش از نوشته رضا هستند تمنای تمکین و صبوری دارم . و بعد : مدارای پاسخ . این شما و این نوشته رضا که در قسمت اول نوشته اش مرا به دوئل (احتجاج) دعوت کرده بود :

دوئل در گودال (قسمت سوم) به قلم” رضا “

فکر می کنم جانب گیری ایجابی از لیبرالیسم تا حدی مکفی باشد، بگذارید کمی هم به جبهه گیری سلبی در برابر جمهوری اسلامی بپردازم.

قاعدتاً اگر بنا باشد مرا به سربازی این نظام تشویق کنید باید به دو مزیت فرضی اش تکیه کنید:

الف- ترکیب جمهوریت و اسلامیت اش. به این امید که من از سایر جمهوریت ها، نقایصی سراغ دارم که شما با پیوستی به نام اسلامیت، آن نواقص را رفع کرده اید.

ب- داشتن ستونی به نام روحانیت یا در غلیظ ترین حالتش، ولایت فقیه. به این امید که از صحت و حقانیتِ اسلامیت مورد الف اطمینان خاطر پیدا کنم.

اما هر دوی این ها، خود از عوامل … این نظام هستند که علتش را به ترتیب توضیح می دهم:

مورد الف (کلکسیونی از تناقض ها):

اگر بخواهیم جمهوریت را در یک عبارت خلاصه کنیم، می شود: “حرف مردم” . و به تبع آن اسلامیت یعنی “حرف خدا”. اگر برگردیم به سال 58، چیزی که مطرح بود حکومت اسلامی بود. خبری از جمهوریت نبود. این وعده حکومت صد در صد اسلامی بود که  عوام مذهبی را با رویاهای عدل و داد مدینه فاضله به صندوق های رفراندوم کشاند و به آری نوشتن وادار کرد.

اما از آنجا که طبقه شهرنشین و تحصیلکرده، پروسه ای از حکومت داری مدرن که شامل مجلس و رای گیری و استقلال قوا و این چیزها می شد را تجربه کرده بود، آغاز دوران جدیدی از فضای سیاسی که “حکمِ حاکم شرع” در آن حرف اول را می زد و نه نظر اکثریت، به راحتی قابل هضم نبود.

بنابراین، روحانیت برای اینکه با سدی از آدم های دموکراسی دیده برنخورد، مجبور شد پسوند جمهوریت را هم به آش خود  بیافزاید. قطعاً همان دموکراسی نمایشی که شاه اجازه داده بود قسمت کوچکی از آن به روی پرده برود، چیزی نبود که از دست دادنش معادل مصیبتی شگرف باشد، اما مردم به ظواهر هم وابسته می شوند و ترک عادت هم طبق معمول موجب مرض است.

سال اول انقلاب همه به هر چیزی فکر می کردند غیر از چیزی که به آن رای داده اند. آن هایی هم که ممکن بود در این باره فکر کنند (دانشجوها) با یک انقلاب فرهنگی فرستادند ور دل مادرشان. جنگ هم که شروع شد، همه دلشان خوش بود که در حال دفاع از اسلام هستند و اگر یکم شل کنند تمام زحمات بنی هاشم به باد می رود و عوضش، یک سری آدم خیلی خوب و خیلی پاک، آن خیلی عقب تر از جبهه ها نشسته اند پشت میز و دارند به رتق و فتق امور مملکت اسلامی میرسند.

هشت سال گذشت، جنگ تمام شد و مردم هنوز وقت نکرده بودند بنشینند ببینند به چه چیزی رای دادند. هنوز کبودی جای لگد تیربار کنار سینه راستشان ناپدید نشده بود که گفتند باید عرق سازندگی هم بریزی. انقدر حواس همه به جاده کشیدن و سد ساختن و باز جاده کشیدن و سد ساختن پرت شد که هشت سال دیگر هم گذشت و باز وقت نکردند به چیزی که رای داده بودند فکر کنند. اما یواش یواش بعضی ها یک چیز هایی یادشان آمد و برای بقیه هم تعریف کردند.. از اینجا به بعدش را هم که خوب حفظ هستید تا رسید به زمان کنونی که کار به جایی رسید که فرمودند: “حالا ما یه چیزی گفتیم، شما چرا انقدر جدی گرفتید؟.. جمهوریت کیلو چند؟”

راستش اگر مردم از حرارات تغییرات گُر نگرفته بودند شاید حتی به اسم چیزی که برای بنایش پاسخ مثبت دادند هم به خنده می افتادند… جمهوری اسلامی؟ .. مثل اینکه بگویی سیبریِ استوایی !!.  چطور ممکن است بشود حرف مردم و حرف خدا را توی یک کیسه کرد و هیچ کدام زیر هیکل آن یکی له نشود؟ البته اگر بروید جلوس کنید در برابر آن اقایی که به او می گویند “مصبـــــــاح یزدی”، برای اثباتِ شدنی بودن این مهم چنان جملات قصار و کباری از نوشته های عربی ابن سینا برایتان ردیف کند که آخرش چاره ای جز گفتن یک “آهان” غلیظ نخواهید داشت. ایشان و امثال ایشان در میان تفقهات کلامی و فلسفی شان شاید حتی توانستند زمین را سه بار دور زحل بچرخانند و ثابت کنند که کاملاً معقول و منطقی است، اما این حرف ها برای عوام نان و آب نمی شود.

آن چیزیکه مردم با گوشت و پوست خود تجربه کرده و می کنند این است که خیلی جاها، وبله واقعاً خیلی جاها، آب خدا با آب مردم توی یک جوب نمی رود. در اینجا منظور از خدا هم همان خدایی است که این حضرات معرفی می کنند. (وگرنه آن خدایی که من میشناسم تعارفی تر و خجالتی تر از این حرف هاست که با بندگان خودش شاخ به شاخ شود).

اگر بنا بر این بود که با اضافه کردن اسلامیت، جلوی نا متعادل شدن های جمهوریت گرفته شود، باید وزنه هایی به آن الصاق می شد که در خور و متناسب وزن اصلی باشند، نه معادل و حتی سنگین تر از آن. وقتی تعیمرکاری می خواهد لاستیک شما را بالانس کند، مهره های سربی به روی رینگش می کوبد. مهره هایی که سنگین هستند اما در برابر وزن خود چرخ، ناچیزند. اما اسلامیت چیزی فراتر از چهارتا مهره سربی است. اسلامیت به اندازه و حتی بیشتر از جمهوریت ادعا دارد. مدعی است بدون نظر خواهی از مردم خطاکار، از پس همه کارهای خودش بر می آید، چون  به جایی وصل است که اشتباه در کارش نیست.

تازه خودش را آنقدر برتر از جمهوریت می بیند که مثل یک برادر بزرگ تر، خیلی جاها در امورش دخالت می کند و مصلحتش را خودسرانه تعیین می کند. بنابراین مدام به جمهوریت فشار وارد می کند تا جایش را تنگ تر و تنگ تر کند. حالا بیایید لنز دوربین مان را 180 درجه برگردانیم و قضیه را درست از آن طرفش ببینیم. یعنی یک اسلامیتی دست ما هست که چون در مورد خیلی قسمت هایش اجماع نداریم، مجبوریم نظر مردم را بپرسیم و تسلیم تصمیم اکثریت شویم.

برای مسبوق به سابق نمایاندن این رویه هم جنگ احد را مثال می زنند که پیامبر در مورد اینکه جنگ در داخل شهر باشد یا بیرونش با جوانان مشورت کرد و در آخر تسلیم نظر آن ها شد. (نور ببارد به قبر رسوال الله که این یک مورد را انجام داد لاقل تا نمونه کمیابی باشد که این جماعت به ورید استدلالشان تزریق کنند). اما آن چه که در احد اتفاق افتاد در قد و قواره ای نبود که بتواند ثابت کند جمهوریت، صلاحیت مهار  اسلامیت را دارد.

اگر حکومت، واقعاً از نوع الهی است، پس احتیاجی به نظر مردم ندارد.. مگر وقتی سلیمان خبر کفر پادشاه سبا را از هدهدش شنید، از مردمش اجازه گرفت که تختش را با یک چشم به هم زدن به اورشلیم بیاورند؟ مگر در نهروان که فقط ده نفر از خوارج مانده بودند و نظر اکثریت بر دنبال کردن و نابود کردنشان بود، علی بن ابی طالب مخالفت نکرد؟ حکومت اسلامی، اگر واقعاً اسلامی است، حتماً و لزوماً حاکمی خواهد داشت که بتواند 2000 سال بعد از خودش را هم ببیند.

حالا اینجا ممکن است گفته شود: “خوب، حالا که ما همچین حاکمی نداریم.. پس خودمان را از حکومت اسلامی محروم کنیم؟” .. اولاً که این دیگر بسته به آدم هاست، کفش آدیداس، حتماً و لزوماً کفشی است که با هزار کیلومتر دوندگی دچار پارگی نمی شود، اما شما برای دل خوشی می توانید یک کفش چینی بخرید که رویش مارک آدیداس را نوشته باشد، اما اگر صدمتر راه نرفته کفه اش جدا شد مسئولیتش با خودتان است. این بسته به مردم است که بنجول پسند شوند یا نشوند.

دوم اینکه اگر بخواهیم حکومت اسلامی داشته باشیم که عناصر اصلی و اصیل خودش را نداشته باشد (که یکی از آن ها، همان حاکم الهی است)، در نهایت تلاش شما به همان چیزی منتج می شود که مسلمانان پس از وفات پیامبر تجربه کردند. یعنی یک عده ریش سفید که فکر می کنیم پیش خدا خیلی اعتبار دارند جمع شوند زیر یک سقف، بعد تصمیم بگیرند چه کسی را از بین خودشان برتر و نزدیک تر به خدا معرفی کنند. وقتی به اجماع رسیدند و فردی را تعیین کردند، تبعیت و پیروی از آن شخص، از نماز واجب تر می شود و حرمتش از ناموس بالاتر می زند.

دقیقاً همان چیزی که در جمهوری اسلامی جریان دارد. یک عده از همان ریش سفید ها جمع می شوند زیر سقیفه ای به اسم مجلس خبرگان و یک نفر را انتخاب می کنند (که اتفاقاً به طرز عجیبی منافعشان با او گره خورده) و او می شود ولی فقیه (یا همان خلیفه) و بعد مردم مجبورند حرف او را معادل حرف خدا فرض کنند و جانشان را بگذارند کف دستشان و تقدیمش کنند.

اگر کار عمر و ابوبکر در آن زمان اشتباه  بود، پس الان هم هست. مگر اینکه غیبت امام زمان را بهانه کنند. (به این مفهوم که وقتی امام وقت حی و حاضر است، مجلس شور و سقیفه معنی ندارد). که در آن صورت هم باز فرقی نمی کند. وقتی ابوبکر به عنوان خلیفه تعیین شد جز فاطمه کسی نبود که به مسجد برود و بعضی چیزها را به یاد مهاجرین و انصار بیاورد. آخر کسی هم رگ غیرتش متورم نشد. پس در آن برهه علی بن ابی طالب هم در غیبت بوده.. وقتی مردم به حقانیت امامی معرفت نداشته باشند، در واقع آن امام در منظرشان غایب است. چه حضور فیزیکی اش محسوس باشد، چه نباشد.

بنابراین، جمهوری اسلامی، نه حکومت اسلامی است، نه یک جمهوری دموکراتیک. و این دو گانگی اش چه ذاتی باشد و چه ظاهری باعث می شود مثل آونگِ ساعت چپ و راست شود و هیچ وقت تعادل نداشته باشد.

حکومتی که خودش تعادل نداشته باشد قطعاً قادر به برقراری عدالت نیست.

اگر ستون روحانیت را از چادر جمهوری اسلامی بیرون بکشیم، چیزیکه باقی می ماند یک کاریکاتور  از یک کمونیسم مبتذل خواهد بود. فکر نکنید چنین چیزی وجود ندارد. چرا دارد، نمونه بارزش کره شمالی. جالب اینکه اصلاحات اقتصادی شان هم مثل اصلاحات اقتصادی این نظام اسلامی است. مرزهای کره شمالی برای سال ها و دهه ها به روی اجناس  غربی بسته بود. اما چند سال پیش تا حدودی درها را باز کردند و تنها چیزی که از این باز شدن در معرض دید مردم عادی قرار گرفت، ماشین های لوکس و چند ده هزار دلاری بود که دولتی ها توی خیابان ها می چرخاندند. درست مثل اینجا که کاپیتالیسم خیلی چیز بد و اخ و مضری است، اما نه برای نظامی ها.

حکومت فیلتری ساخته در برابر ورود کاپیتالیسم و قطره چکان وار، گوشه هایی از آن را وارد کشور می کند. و بعد من و شما می بینیم از هر 10 ماشین خارجی که وارد کشور می شود، هفت تایش را نظامی ها یا کسانی که از رانت حکومتی شکم سیر هستند خریداری می کنند. سانتافه هایی که توی خیابان ها می بینیم به این معنی است که: “ما فقط بلدیم از کاپیتالیسم درست استفاده کنیم. شما جنبه اش را ندارید، پس فعلاً همان پرایدتان را سوار شوید”..

و اما در مورد اینکه چرا به روحانیت این نظام معترضم:

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود… یه روز سرمو گرفته بودم رو به گنبد کبود و داشتم دعا می کردم که یه روحانی داد زد: چرا بالا رو نگاه می کنی؟ .. منم گفتم دارم با خدا حرف می زنم. اونم گفت خدا که فقط تو آسمونا نیست، توی جیب قبای منم هست.. یه دقیقه صبر کن!.. بعد یه کتاب دعای کوچیک از جیبش درآورد و شروع کرد به خوندن و گفت هر چی من میگم تو هم بگو.. درستش همینجوریه که من می گم! … از اون روز بود که تقلید و مرجعیت شروع شد.

قبل از اینکه رفرنس بودن روحانیت را زیر سوال ببرم به دو نکته از زندگی رزومره شان اشاره می کنم:

1- پیامبران خدا زبانشان مو درآورد از بس به مردم گفتند ما اجری از شما طلب نمی کنیم. هیچ کدامشان برای آشتی دادن خدا و مردم، یواشکی از دست کسی پاکت پول نگرفتند. جمله ای  که در و دیوار مدرسه ها پر کرده که “معلمی شغل انبیاء است” خیلی ها را در این توهم فرو برده که هدایت و رهبری معنوی یک نوع شغل است. در حالی که نیست.

هر کدام از پیامبران برای خودشان شغلی داشتند. عیسی نجار بود، داوود آهنگر بود، موسی چوبان بود.. پیامبر اسلام هم شاید جزء معدود رسولانی بود که تجارت پیشگی را هم تجربه کرد. اما واقعیتی که امروز هست این است که یکی از بین ما به ما می گوید: من میروم از طرف شما در امور دین “غور” می کنم و چون این مسئله کل وقتم را می گیرد شما با قسمتی از درآمدتان خرج زندگی من را بدهید.

اما پیامبران برای غور کردن هایشان، از کسی طلبکار نمی شدند. ممکن است گفته شود آنها به منبع وحی وصل بودند و احتیاج به مطالعه نداشتند. خوب پس یعنی تفقه در دین هم یک جور درس خواندن است دیگر نه؟ خوب پس باید مثل بقیه آدم هایی که در رشته های دیگر درس می خوانند هزینه تحصیل و زندگی اش را خودش تامین کند. مثل دانشجوها که هم کار می کنند هم درس می خوانند، حساب شغل و ذوق را جدا کنند.

اگر حجم مطالب آموزشی هم بهانه شود باز قابل قبول نیست.. شاید یک دانشجوی حقوق هم فراگیری حجمی در همان اندازه بر دوشش باشد. وضع فقیرانه زندگی طلبه ها و مقدار ناچیز حق امام ها را هم نمی شود توجیه کرد. فقر، نه عامل سعادت است، نه نشانه اش. ناچیز بودن مال هم ضامن حلال بودنش نیست. شاید کسی فقط یک هزار تومانی توی جیبش باشد و 700 تومان از همان هزار تومان حرام باشد و فرد دیگری یک مرسدس بنز هشتاد میلیونی داشته باشد و 20 میلیونش حرام باشد و این یعنی آن آدم فقیر و ظاهراً بدبخت از لحاظ درصد ناپاکی متاع، گوی سبقت را از آن ثروتمند ربوده.

2-یک بار، بدون هیچ پیش زمینه قبلی به ظاهر و پوشش یک روحانی نگاه کنید. برای من سئوال است که  اصلاً برای چه یک روحانی باید لباسش متفاوت باشد؟ می فرمایند برای اینکه برای مردم قابل تشخیص باشد و مواقع احتیاج بتوانند به آن ها مراجعه کنند. خوب چه لزومی دارد این متمایز بودن با یک لباس عربی و غیر ایرانی صورت بگیرد؟ مگر وقتی پیامبر نماینده هایش را به چین فرستاد گفت حتماً همین لباس عربی تنتان باشد؟ اگر خود پیامبر به فنلاند سفر می کرد همان لباس نازک عربی اش را می پوشید؟..

حالا کاش واقعاً لباس پیامبر بود. به نظر من که نیست.

حالا بر می گردم به همان قضیه تقلید. توجیه آقایان در این زمینه همین یک جمله است: “شما وقتی مریض میشی میری پیش دکتر.. در هر کاری که تخصصی دربارش نداری میری به متخصصش مراجعه می کنه. روحانیت و مخصوصاً مراجع هم متخصص امور دینی هستند”

من هم با قسمت اول این جمله مشکلی ندارم.. همه مصیبت در قسمت آخرش مجتمع شده و آن اینکه روحانیون خود را متخصص دین می دانند… من همین را قبول ندارم. تخصصی اگر واقعاً موجود است باید خروجیِ ملموسی در سطح جامعه داشته باشد. امروز متخصصان جراح پلاستیک ایران از بهترین های دنیا هستند، (خوشبختانه یا بدبختانه به خاطر بعضی مسائل فرهنگی این تخصص در ایران به اوج خود رسیده) و به طبع آن می توان به راحتی سطح کیفی بالاتر عمل های زیبایی که انجام می دهند را شاهد بود. اگر دین هم به قول آقایان یک جور تخصص است و خودشان هم متخصصش هستند پس باید آثار این تخصص دیده شود. من بدلایل زیر معتقدم ادعایشان  سست است:

اصول دین اسلام 5 تاست: توحید، نبوت و امامت، عدل و معاد.

توحید: توحید یعنی فقط یکی هست که باید ازو حساب برد، فقط یکی هست که باید به اون تکیه کرد و تنها کسی است که باید از او ترسید.

جامعه ای که به توحید رسیده باشد یا حداقل معنی اش را بفهمد، جامعه ای خواهد بود که در آن سیاستمداران، ثروتمندان و قدرتمندان، از مردم طلب کار که نیستند هیچ، خود را مدیون آنان نیز می پندارند. آدم هایی که به آن ها توحید آموخته شده آدم های نترسی بار می آیند، همانطور که جعفر بن ابی طالب بعد از توحید آموزی های پیامبر به جایی رسیده بود که در برابر پادشاه حبشه بدون ترس و واهمه به دفاع از مردم و دینش پرداخت.

حالا سوال این است که روحانیت، مردم را چقدر در برابر زورمندانِ زمان نترس بار آورده؟ مردم ما چقدر بلدند از کسی غیر از خدا نترسند؟  جواب این ها واضح است. مردم نترس تر که نشده اند هیچ، در برابر سیستم قدرت و یا مثلث استبداد و استعمار و استحمار، متواضع تر و سر به زیر تر هم شده اند.

چه کسی هست که الان دلش نخواهد هویتش مخفی باشد؟ توی همین فضای مجازی چند هزار نفر هستند که با هویت های ساختگی حضور دارند؟ دل و جرئتمان در برابر زورگوها بیشتر شده یا تمام هوش و استعدامان را صرف پیدا کردن راه های نوین قایم موشک بازی می کنیم؟

کار به جایی رسیده که خیلی ها در برابر خواهر و برادرشان هم باید تقیّــه کنند. قبل از انقلاب که برای برپایی نظامی اسلامی، به شور و شر مردم نیاز بود، در تهییج و تحریک مردم کم نگذاشتند، اما بعد از آن، روی تمام قنات های جوشان معترضانه مردم را با بتن مقدسات پوشاندند. آخر این بار دیگر شاه نبود که بشود کل هیکلش را به لجن کشید.. این ها لباس پیامبر به تن دارند.. بعضی هایشان سید اولاد پیغمبرند! و بدین ترتیب آن ترسیدن و حساب بردنی که باید به پای خدا ریخته می شد، نثار روحانیت گشت.

نبوت و امامت: صراحتاً می توانم ادعا کنم مردم ما هیچ از پیامبرشان نمی دانند.  شاید از تعدد زنان و این چیزها داستان های هیجان انگیز زیادی به گوششان خورده باشد اما آن چه که باید بدانند را نمی دانند. از عایشه زیاد شنیده اند  اما هیچ چیز از خدیجه نمی دانند.

درست همزمان با محمد بن عبدالله، مردی بود در میان مردم مکه که هنوز به دین ابراهیمی ایمان داشت. هر جا بساط عیش و نوش کفار بر پا بود می رفت و سرکوفتشان می زد که خجالت بکشید و نکنید و از این حرف ها.. خلاصه از آنها بود که خیلی حرص دین خدا را می زد. دل پاکی هم داشت، چنانچه یک روز رفت جلوی دیوار کعبه، به سجده افتاد، کف دستش را گذاشت روی زمین و پیشانی اش را چسباند به پشت دستش و ناله کنان به خدایش گفت: “کاش می دانستم باید چطور عبادتت کنم” .. (قبل از بعثت پیامبر هم وفات کرد). بعدها پیامبر گفت که آن مرد به صورت امتی واحد محشور خواهد شد. اما چرا او به پیامبری مبعوث نشد؟ او که اشتیاقش به اصلاح ملت زیاد بود.

برای اینکه این محمد بود که امین بود. محمد هم در میان همان آدم های خوشگذران و فاسد و لابالی که زورشان فقط به فلاکت زده ها می رسید بود.. اما بزن بزن راه نمی انداخت. هارت و پورت نمی کرد. محمد بی جنبه نبود. انقدر نزدیک بود که فکر می کردند از خودشان است، برای همین وقتی که راهش مشخص شد باور نکردند.. فکر کردند جن زده شده، شیطانی چیزی در بدنش حلول کرده!…

روحانیت، چقدر این محمد را به مردم شناسانده؟ شاید برای اینکه خودشان هم نمی دانند محمد کیست؟ یا شاید رو شدن همه ابعاد محمد، رویه های یک زندگی مذهب مدار را که تا کنون ترویج می شده را زیر سوال ببرد.

در مورد امامت که وضعیتش گریه دار است. دوازده امام را سهمیه بندی کرده اند، علی اش برای تعارفات مردانه است، حسن اش برای توجیه تعدد صیغه و ازدواج موقت.. حسین اش که خوراک روضه هاست و مجالس زنانه (همه اش هم خلاصه می شود در این که رقیه نشسته بود و تشتی پر از خون آوردند که سر پدرش در آن بود و لبانش بر لبان پدر گذاشت و الی آخر… ) سجادش که مدام مریض بود و نفهمیدیم آخر غیر از دعا کاری هم بلد بوده یا نه.. باقر و صادقش هم در انحصار حوزه است و گویی اگر روحانیون نبودند که سخنانشان را برایمان ترجمه کنند هیچ شانسی نداشتیم که بفهمیم حرف حساب این دو پدر و پسر روشنفکر چه بوده. کاظمش هم که با وجود این حجم بی نظیر امام زاده ها، ظاهراً فقط ماشین ازدیاد نسل بوده  و رضایش هم که کفتر و پنجره فولادی و آهو و این حرف ها… از آن به بعدش را هم که فعلاً ازشان اطلاعی در دست نیست. فقط آگر احیاناً گنبد طلایشان تکه تکه شد باید همه جمع شده دنگ بذاریم و بهترش را بسازیم. امام زمان هم اگر اسراییلی نبود که او بیاید و کارشان را بسازد و عیسی با پیوستن به او حال مسیحی ها را نگیرد، نمی دانم باز انگیزه ای برای انتظارش برایمان می ماند یا نه.

درست در بحبوحه اختناق، از امام جواد خواستند سخنی بگوید که مثل فانوسی راهگشای شیعیان در تاریکی استبداد باشد. او هم حرفی زد که مضمونش این است: “مردمان در خوشی خواهند بود، مادامی که تفاوت هایشان به رسمیت شناخته شود” .. 1200 سال پیش، این آدم، پویایی هر جامعه ای را منوط به حفظ پلورالیسم و کثرت گرایی در آن دانسته.

روحانیت چقدر این امام محمد تقی را به مردم شناسانده؟ اصلاً خودش حرف های جوادالائمه را می فهمد؟ اگر می فهمید که برای ارگانی مثل نیروی انتظامی حاشیه هایی مهم تر از متن نمی تراشید که بر پیکره شرح وظایفش سبز شوند و مامور پلیس همّ و غمّش این باشد که این و آن توی چهار دیواری شان یک وقت چیز ناجوری را نپرستند، یک وقت مایعات ناجوری سرنکشند، یک وقت تصاویر ناجوری به چشمشان نخورد، یک وقت حرکات ناجوری نکنند… ! (کی باید وقت فراخ و اعصاب آرام داشته باشد که دنبال مخلان امنیت باشد؟) ..

صادقانه از من بپذیرید، اگر در این مملکت کسی اقدام به ترویج فرهنگ فکری امام جواد بکند، به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشت و دادگاهی خواهد شد.

عدل: که معنی اش را همه می دانند. ” قرار گرفتن هر چیزی سر جای خودش”. ایا روحانیت جای اصلی خودش را می داند کجاست که بخواهد در آن جایگاه قرار بگیرد؟ هر وقت پست و مسئولیتی به آن ها پیشنهاد شد با دو واژه ابزاریِ “تکلیف” و “خدمت”، پذیرفتنش را واجب فرض کردند. غافل از اینکه خدمت مثل امر به معروف و نهی از منکر خیلی خوب است، خیلی. اما برای کسی که بلد است.

روحانیت ساده ترین مسائل عدالت و تعادل را در رفتار، ظواهر، گفتار و حتی ظن و گمان های خود رعایت نکرده و نمی کند. بعد اینها چطور می توانند روح عدل را به نفس جامعه بدمند؟ من یک بار ندیده ام یک روحانی، برای یک بار هم شده جوانانی را دور خود جمع کند که مثلاً روابط جنسی خارج از چارچوب دارند. چه عیبی دارد؟ یعنی هیچ نقطه مثبتی در کل وجود آن ها نیست؟ تازه اگر طلبه ای خیلی روشنفکر بازی دربیاورد و خودش را به آدم های اینچنینی نزدیک کند، تمام تلاشش در جهت این است که با روش های مثلاً جدیدتر سعی در متقاعد کردنشان به تغییر عادت های رفتاری شان نماید.. نه اینکه خودش چیزی از آن ها یاد بگیرد.. ظاهراً آنها هیچ چیزی ندارند که بتوان ازشان آموخت. این چه تناسبی با عدل دارد؟ این یعنی من یه وری می نشینم، شما هم که پای منبر من می نشینید یه وری بنشینید.. چون ما یه ور جامعه را قبول نداریم.

معاد: که یعنی بعد از مردن خبرهایی هست. دکتر قمشه ای حرف جالبی در این باره زد.. برای چه شما شب ها با خیال راحت مسواکتان را می زنید و می پرید توی رختخوابتان و از هیچ چیز هم نمی ترسید؟ چون مطمئن هستید فردا صبح دوباره بیدار می شوید. کسی که به معاد معتقد است درست همانقدر که مطمئن است فردا صبح از خواب بیدار می شود، شک ندارد که بعد از مرگ هم بلند خواهد شد..

این یعنی فرد معتقد به معاد یک انسان سرشار از امید است و متعاقباً جامعه ی معادباور یک جامعه امیدوار است. حالا این حضرات روحانیون چقدر توانسته اند امید به تن و روح خسته مردم تزریق کنند؟

به ما می گفتند ضامن نارنجک که کشیده شد، تا شش بشمار، بعد از آن یا پشت مانعی سنگری چیزی باش یا به عزراییل سلام بده. اما مردمی که من در کوچه و بازار می بینم به کمتر از سه ثانیه وقت احتیاج دارند تا به اوج جنون برسند (صفر تا صد لامبورگینی هم انقدر نیست) و این اصلاً اغراق نیست و خودم با چشمان غیر مسلح شاهد این سه ثانیه ها بوده ام. از پدر و مادرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ ها بپرسید 50 سال پیش هم مردم همینقدر عصبی، اقسرده، کم تحمل، زود رنج و نا امید بودند؟

با توجه به این مسائل، من چگونه معتقد نباشم که  روحانیان ما هیچ تخصصی در این دین ندارد. (این تازه اصول بود.. بساط فروع تا دلتان بخواهد پت و پهن است ). بعد چطور به آن ها اعتماد کنم؟ مثل اینکه به خاطر سوزش معده ام پیش دکتری بروم و او هم یک مشت قرص بنویسد و من لحظه آخر بپرسم: راستی دکتر، میشه بگی معده من کجای بدنمه؟ … و او هم جای کلیه سمت راستم را نشانم دهد!! کسی که اصلاً نمی داند معده من کجاست چطور درمانش را به او بسپارم؟

حالا بگذارید هر چقدر که می خواهند بگویند: “تو سگ کی باشی که بخوای به روحانیت نمره بدی؟”.. سگ و گربه اش را نمی دانم…  اما می دانم که اتفاقاً در این مورد خاص، خیلی هم جایگاه مهمی دارم. چون تمام دم و تشکیلات و کاسه کوزه ی این روحانیت برای این است که آن چه که نزد محمد بن عبدالله بود به من منتقل کنند، و اگر همین من به این نتیجه برسم که اصلاً بلد نیستند این کار را انجام بدهند، معنی صریحش این خواهد بود که بازی را بدجوری باخته اند

…………………………………………….

نوشته آقا رضای ما در اینجا خاتمه می پذیرد . من صمیمانه از روحانیانمان تقاضا می کنم که وارد این بحث شوند و اگر به پرسش های این جوان – به نمایندگی از سایر جوانان و احیانا همه مردم – پاسخی دارند ، دریغ نکنند . ما اگر امروز به این ابهام ها وقعی ننهیم ، فردا تلاشمان برای یافتن یک مخاطب پرسشگر بجایی نخواهد رسید . قلم آقا رضای ما گاه تلخ است . این را می گذاریم بحساب تلخی هایی که مردم در این سالها نیوشیده اند . آغاز توفیق روحانیان ما آنجاست که همچون همه پیامبران  از این تلخگویی ها نهراسند و آتش گرفته به درون دل این مردم راه یابند و نشان بدهند که از این مردمند و مطلقا خود را از آنان جدا نمی دانند . من بازهم صبوری و مدارای مسئولین و روحانیان خود را نسبت به انتشار یک چنین مطالبی خواهانم .  آقا رضای ما می توانست ناگفته های خود را در خود نگاهدارد . کما اینکه سالها مردم ما اینگونه بوده اند . اما جامعه ای موفق است که مشتاقانه دست به درون مردم ببرد و بگوید : هر چه در سینه داری برملا کن ! هراسیدن از مکنونات مردم ، هراسیدن از فاجعه ای است که خودمان او را آراسته ایم . یاعلی !

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

79 queries in 1721 seconds.