سر تیتر خبرها
گریه های شدید خامنه ای

گریه های شدید خامنه ای

دیده بود از دور یکی می آید. داد زده بود. که به این سو بیا. و آمده بود. جوانی بود با سر و رویی خونین. که فریاد می کشید و چیزی می گفت و گریبان می درید. با تماشای چهره ی خونین جوان با آن حس تلخی که به صورت نشانده بود، ترسید. برگشت و پا بفرار نهاد.

لینک دانلود نسخه الکترونیکی این مطلب

اینجا اتاق خلوت یا به قول خودش “غار تنهایی” او بود. که کف آن با موکتی نرم و ساده و بی نقش فرش شده بود. با قفسه ای از کتاب های خاص، و میز و صندلی ای برای مطالعه. و کامپیوتری برای سرزدن به سایت ها و دنیای شگفت آور مجازی . و یک جالباسی عمودی برای آویختن لباس های بلند او. و سجاده ای که رو به کنج اتاق تا نیمه تا خورده بود.

چیزی به اذان صبح باقی نمانده بود که به غار تنهایی خود داخل شد. چراغ کم سویی را روشن کرد. نور مختصر این چراغ او را در نماز صبح و مغرب و عشاء همراهی می کرد. که او همیشه به خود نهیب زده بود: مگذار نمازت به تکرار افتد. مباد نمازت از روح تهی باشد.

برخلاف این که دیروز را سرخوشانه به پایان رسانده بود و سرخوشانه نیز سر به بالین نهاده بود، امروز اما حس و حال خوبی نداشت. چرایی اش را نیک می دانست. مگر می شود جوانی را ببینی که با سر و رویی خونین بر درِ اتاق تو می کوبد و با تقلا می خواهد فریادِ در گلو مانده اش را به گوش تو برساند و تو با تماشای آن چهره ای که هم غریبه است و هم آشنا، حال خوبی داشته باشی؟ عجب صحنه ی دلخراشی: تو همچنانکه وحشت زده از آن جوان خونچکان می گریزی، سر برمی گردانی و می ببینی آن جوان با گامهای بریده اما بلند از پی می آید و بی صدا اسم تو را داد می زند.

حالش اصلاً خوب نبود. مسافرِ کِشتی نشسته ای را می مانست که از پیش به او گفته باشند این کشتی را اعتباری نیست و به زودی از هم وا می رود. پس این مسافر با تلاطم دریا چه کند؟ هوا تاریک بود و او از درون می گداخت. و برای فرونشاندن این گدازش درونی، باید به اکسیژن تازه ای دست می یافت. پس دست برد و پرده ی ضخیم اتاق را پس راند و لای پنجره را وا کرد و صورتش را به هوای سرد اواخر پاییز سپرد. نه، این نیز چاره ی کار نبود. سوز صبحگاهی کجا و گُرگرفتگی اش کجا؟ به دستهایش نگاه کرد. و به لای انگشتانش. خاطره ای تلخ نگاه او را به انگشتانش دوخته بود. به سمت سجاده ی نمازش سربرگرداند. که تا نیمه تا خورده بود و در جای همیشگی اش رها مانده بود. حس تلخی را با آب دهان فرو برد. واویلا، دست های من چرا آنگونه بود؟

قدم برداشت. شاید نماز کوتاه صبح او را تسکین دهد. نرسیده به سجاده، نیم نگاهی به آینه ی کوچک و گِرد آویخته از دیوار شرقی اتاق انداخت. تا شاید سر و روی خود را بیاراید. این عادت او بود. که پیش از اقامه ی نماز، به خود می نگریست و خود را می آراست. آینه، صادقانه چهره ی او را وا نمود. که پیر بود. با سر و رویی سپید. و چکه های آب وضو که قطره قطره از ریش انبوهش می چکید.

کف دو دستش را به صورت نشاند. و آه سردی از اعماق برآورد. کجایید نمازهای ساده و صمیمی سالهای دور من؟ کجایید اشکهایی که از چشمان من جاری می شدید و داغی خود را روی گونه هایم جا می نهادید؟ آه سجاده ی دیر آشنای من، یادت هست سجده های ناب مرا؟ و ذکرهای زلال مرا؟ کجایید هق هق گریه های من؟

با آنکه آب وضو از سرانگشتانش می چکید اما آستین ها را پایین داد. این استحباب را از سالهای دورِ طلبگی اش همیشه رعایت کرده بود. که آب وضو را با حوله ای و دستمالی خشک نکند. به نرمی عبا را به دوش انداخت و عمامه را از قلاب رخت آویز برگرفت و بر سر نهاد و تحت الحنکش را واگشود. آینه، ظاهر او را آراسته نشان می داد. باطنش را چه؟ این دیگر از آینه برنمی آمد. رفت و بر سر سجاده نشست. تای آن را گشود و شانه ی کوچک سبز رنگ را از کنار تسبیح و مهر برداشت و ریش انبوهش را شانه کرد. شانه کردن ریشش را دوست می داشت. این ریش سپید و انبوه به او وقار و اقتدار بخشوده بود. اصلاَ نمی توانست خود را بدون ریش تجسم کند. یکبار اما در زندان شاه ریشش را زده بودند. خاطره ی آن روز زندان شاه را به سرعت از ذهن خود تاراند. که اگر به مرور آن خاطره ها فرو می شد، همه ی نمازش از آن خاطره متأثر می شد.

برخاست و مرتب ایستاد. سر به زیر برد و به ترکیب انگشتان دو پایش نگریست. چه سپید و لاغر و کشیده. پاها را بهم نزدیک کرد. سر بالا برد و با حزنی که ذاتیِ صدایش بود اذان گفت. و با همان حزن اقامه سرداد. تلاش کرد صورت خونین و سراسیمه ی آن جوان را که بر در می کوفت و راهی برای ورود می جست از حافظه اش دور کند. اما نتوانست. حتی این سخن سید رضی مثل یک شهابِ گذرا با شتاب از کناره های ذهنش عبور کرد. که به مادرش گفته بود: برادرم را دیدم که در غرقابی از خون دست و پا می زند.

نمازش با هجوم و مرور هزار چهره و هزار مسئله و هزار خاطرِ مشوش به سلام و سرانجام رسید. دو دستش را که بر زانوان خود نهاده بود، بالا برد و قوس انگشتانش را در برابر صورتش واکرد. مثل کتابی که پیش رو بگشاید. به لای انگشتانش نگاه کرد که از آنها آبشارهایی باریک و پیوسته جاری بود. و این که تقلای او برای توقف آبشارها بجایی نرسیده بود. چه خواب دهشتناکی. و چه کابوس نفرت انگیزی. دست روی سینه اش گذارد. آنجا که قلبش می تپید. تند و تیز و تلخ. آب دهانش را فرو برد. دوبار.

نیم خیز شد. با دو انگشت، دو گوش پایینی سجاده را گرفت و آنها را بالا برد و بر سر مهر و تسبیح و کتاب دعا کشاند. رفت و همه ی چراغهای اتاق را روشن کرد. تاریکی را باید می تاراند. از میان کتابهای قفسه، کتابی را که اخیراَ وزارت اطلاعات درباره ی او بچاپ رسانده بود بیرون آورد. به نرمی بر صندلی خود نشست و کتاب را روی میز مطالعه گذارد و صفحه ای را که علامت گذاری کرده بود وا کرد و ورق زد. این کتاب را یکی دو بار مرور کرده بود و رغبتی به انتشار عمومی آن نداشت. مخصوصاَ صفحاتی را که به جوانی او مربوط بود. و فقر مفرط او. که شباهنگام محتلم شده بود و باید به حمام می رفت و هیچ پولی در بساط نداشت برای حمامی.

و بخش هایی از کتاب که مربوط بود به مبارزات و سخنرانی های او در زمان شاه و مجامعی که او متصدی اداره ی آنها بود. چه در مشهد و چه بعدها در قم و تهران. و بخش های مربوط به سالهای زندان و تبعید. در این بخش، چهره ی زندانبانان شاه در مجموع خوب نشان داده شده بود. که با او خوش رفتاری کرده بودند. و چند صفحه ای که به روزهای تحصن در دانشگاه تهران می پرداخت.

از این بیم داشت که مردم با مطالعه ی این کتاب، به مقایسه ی دیروز و امروز او بپردازند و پیش خود بگویند: آقا جان، فقر و نداری آن روزهایت کجا و فراغ بالیِ مالیِ این روزهایت کجا؟ و بگویند: آقا جان، شاه با همه ی بدی هایش، با شما که زندانی اش بودید چگونه رفتار می کرد و شما با زندانیان خود چگونه؟ و بگویند: شما در زمان شاه، چه در مشهد و چه در تهران فعال بودید و سخنرانی می کردید و به زمین و زمان کنایه می زدید اما این روزها کسانی که یکهزارم آن روزهای شما نیز فعال نیستند و نبوده اند در زندان شمایند. و بگویند: شاه آنقدر وسعت نظر داشت که تحصن شما را در دانشگاه تهران تحمل کند اما خود شما به تلخ ترین شکل ممکن اجتماعات چند نفره ی مردم را به اسم اقدام علیه امنیت ملی بهم می ریزید و زندانهای مخوف خود را برای پذیرایی از آنان مهیا می کنید.

برگه کاغذی برداشت و بر آن نوشت: یا موارد مذکور اصلاح یا از انتشار کتاب صرفنظر شود. کتاب را روی میز وانهاد و صورتش را در میان دستانش جا داد. آن اوایل از این که هر دستورش بلافاصله اجرا می شد و دیگران به انجام آن حتی از هم سبقت می گرفتند و بدان تبرک می جستند، به حسی از دلچسبی و اقناع دست می یافت. این روزها اما یک جور کلافگی بسراغش آمده بود. که به اتفاقات کوچک راضی و دلخوش نبود. دوست داشت یک اتفاق بزرگ و ناگهانی او را به آسمان ماندگاری، و به آغوش خود خدا در اندازد.

دستگاه کامپیوتر را روشن کرد. تا بی واسطه از اخبار دنیا مطلع شود. یک برنامه ی صبحگاهی و تکراری. تا گرم شدن دستگاه می توانست قدم بزند. برخاست و قدم زد. این عادت او بود. که در میانه ی اتاق کوچک قدم می زد. به یاد قدم زدنهای سلول کوچک زندان در سالهای دور. تلخیِ اخبار و مقالاتی که عمدتا با تحلیل های ناگوار همراه بود او را می آزرد. پزشکان او را از مطالعه ی خبرهای دل آشوب برحذرداشته بودند. بهمین خاطر او تنها به سه چهار سایت خبری سر می زد. که نقدهای ملایم و البته تعریف و تمجیدهای فراوانی داشتند.

اما بلافاصله برگشت و دستگاه را خاموش کرد. حوصله ی خبرهای رقت بار و خستگی آور و تمجید های چاپلوسانه را نداشت. امروز که دیروز نبود. تا بهمان کارهای سابقش فروشود. او از یک کابوس ویرانگر برآمده بود و اطمینان داشت تلخیِ حس و حالِ خواب دوشین تا مدتها با او خواهد بود و کام او را تا مدتها برخواهد آشفت.

عجبا که به سیدمرتضی و درماندگی فقهیِ او دلبستگیِ عاطفی داشت و با آن همذات پنداری می کرد. مادر، گلایه ی این عالم کم نظیر عالم تشیع را به برادر کوچکتر سید رضی – جامع نهج البلاغه – انتقال داده بود و علت را جویا شده بود. که چرا نمازی را که به برادر بزرگترت اقتدا کرده بودی در نیمه رها کرده و از مسجد بیرون زدی؟ تو که اینگونه رفتار کنی از مردم چه انتظار؟ برادرت مرجع بزرگ شیعیان است و نام آور عرصه ی علم و فقه و دیانت. چه پیشوا و امام و امام جماعتی برتر از او؟ و سید رضی گفته بود: مادر، از شما چه پنهان برادرم را دیدم که در خون دست و پا می زند. و مادر، آنگاه که این سخن را به سید مرتضی رسانده بود، دیده بود که سید با آن ریش سپید و انبوه به تلخی می گرید. علت را جویا شده بود. پاسخ چه می توانست باشد؟ زنی پیش از نماز برسید مرتضی وارد شده و مسئله ای از خون حیض پرسیده بود. و سید مرتضی علم الهدی، آن مرجع با شکوه دوره های دور، با همان پرسش به نماز داخل شده بود.

خواب دوشین اما یک کتاب بود برای خودش. یک رساله ی محشرگون. و یک احتجاج تمثیلیِ بی مجادله. مثل این که خدا خواسته باشد گوشه ای از عظمتش را در دل یک اسطوره ی رنگ باخته بنشاند و غبار پریشانی اش بروبد و او را از هزار توی غربتش بیرون بکشد. خواب دوشینِ او سیاحتی از جنس لخته های خون بود. لخته ای از حسرت های در سینه مانده. واویلا، مگر می شود پیامبرانِ صف در صف، از کسی رو بگردانند؟ از کسی که یک عمر و به هر بهانه، از روح و روان و راه پیامبران سخن بمیان آورده؟

خود را در یک عرصه ی بی انتها دیده بود که نه حصار و پرچینی داشت، و نه سبزه و درختی، و نه خانه ای و خانمانی، و نه تپه ای و برجستگی ای. بی هیچ رفت و آمدی از آدمیان. یک سطح مسطح و لخت و از هر طرف بی انتها. و او در این عرصه ی بی انتها تنها رها مانده بود. یک تنهایی خوف انگیز. و او ترسیده بود از این تنهایی چندش آور. یک در آهنی اما با میله های بلند و عمودی، آن عرصه ی بی نهایت را به دو نیم کرده بود. یک نیمه، برهوت. و بی پرنده ای و آدمی و علفی. و یک نیمه، همان برهوت اما با او.

او می توانست از پس آن میله ها به بیابان برهنه ی مقابل بنگرد. گویا چشم به راه کسی بود. که بیاید و خبری برای او بیاورد و او را از این تنهایی تلخ بدر ببرد. و دیده بود از دور یکی می آید. داد زده بود. که به این سو بیا. و آمده بود. جوانی بود با سر و رویی خونین. که فریاد می کشید و چیزی می گفت و گریبان می درید. با تماشای چهره ی خونین جوان با آن حس تلخی که به صورت نشانده بود، ترسید. برگشت و پا بفرار نهاد.

جوان مثل توده ای بخار از میله های عمودی پا به این سوی نهاد و از پی او گام برداشت. بلند و بریده. و او که سخت ترسیده بود هوار می کشید. و عجبا که صدای کرکننده ی هوارش از گلو فراتر نمی رفت. تنها مخاطب آن قیل و قال، خود او بود. که: به دادم برسید. این جوان خونین از جان من چه می خواهد؟ یکی بیاید و جلوی او را بگیرد. آهای ای همه ی آنانی که در کمین یک اشاره ی من بودید، شتاب کنید. دست این جوان اگر به من برسد مرا می بلعد.

و در همین فرار ناگزیر، به مرد عصا بدستِ کهنسالی برخورده بود که رو به آسمان تبسم می بارید. و تا مرد فراری را دیده بود، روبرگردانده و تبسمش را از او دریغ کرده بود. دانست که این مرد متبسم “آدم” ابوالبشر است. که از آسمان نور می نوشد و بر آسمان تبسم می بارد. اما چرا ذره ای از تبسم نمکینِ خود را به جان درمانده ی او نمی ریزد؟ و چرا از او رو برگردانده و با شتاب از او دور می شود؟

ای عجب، در این ورطه ی هراس، تو با “آدم” محشور باشی و او روبگرداند و برود؟ ازپی اش دوید. به التماس. جوان خونین را نشان آدم داد و گفت: مرا از این جوان برهان. آدم، بی آنکه رو به او بکند، جایی از آسمان را که از تبسم و نور تهی بود نشان او داد: آنجا را می بینی؟ آنجا از آنِ توست.

تا رفت که از آدم شعله ای بگیرد و راه تاریک خود را روشن کند، او را دید که بر رشته ای از تبسم نشست و به کهکشانی از آسمان فروشد. آه از نهادش برآمد: اکنون در این تاریکی به کدامین سو بروم؟ به اطراف نگریست. کورسویی دید در دورترین نقطه ی برهوت. بدانسو دوید. صدای نفس های جوان را می شنید که با طنین نفس های خود فریاد می کشید و او را به ایستادن فرامی خواند. مرد دانسته بود که جای ایستادن نیست. تو را چه نسبتی است با این جوان خون آلود؟ برو و هیچ درنگ مکن که این جوان اگر به تو برسد هزارپاره ات می کند.

به کورسوی نور نزدیک و نزدیک تر شد. و دانست که آن نور، هیبتی از ادب نوح نبی است که از اندام او ساطع می شود. نوح با چوبدستی اش بر زمین زیر پا کوفت. دری گشوده گشت و ردیفی از جنازه ها بچشم آمد. یک جنازه؟ دو جنازه؟ هزار جنازه؟ نه، بیشتر و بیشتر. مرد از تماشای آنهمه جنازه وحشت کرد و پس کشید و خود را در پناه نوح جای داد و از همانجا به چهره ی جنازه ها نگریست. وای ای خدا، اینان که فرزندان من اند. این مصطفی است. این مجتبی، این مسعود، این میثم، این دخترم، این همسرم، این بستگان من، ای خدا بمن رحم کن. اینها اینجا چه می کنند؟ نوح بی آنکه لب واکند، به پرسش درونی او پاسخ گفت: اینان مردم اند. مردمی که تو باید غیرت مندانه از مال و جان و ناموسشان صیانت می کردی. همه ی اینان در عهد تو کشته شده اند. بی دلیل. و بی آنکه فرصتی بقدر پرسش یک “چرا” بدانان داده شود.

نوح ادامه داد: من که پیامبر خدایم، برای نجات مردمی که همگی رذل و کافر و بدکنش بودند، با خدا جدل می کردم. حتی دست بردم تا پسرِ نابکارم را به داخل کشتی فرابخوانم. تو چگونه به هر بهانه مردم را از کشتی کشورشان دورانداختی و به دست خود پریشانشان کردی و خیل کثیری از آنان را به وادی مرگ و نفرت و دربدری درانداختی؟

نوح به داخل گودال رفت و به نوازش جنازه ها پرداخت. گودال ناپدید شد. و مرد باید می گریخت. از جوانی که سر و رویش خونی بود و فریاد می کشید: نرو. مرا با تو سخنی است. چه سخنی؟ مرا که با تو سخنی نیست. پس گریخت. باز بی هدف. و سخت و کند. انگار که پاهایش در زمینی چسبناک فروشده باشند.

زمینِ زیر پای او ناگهان چرخید و او را به جوانی رساند که دانست ابراهیم نبی است. بلند بالا و جوان و تبر به دست که به بتخانه ی بزرگ شهر داخل می شد. خواست به ابراهیم بگوید: مرا از این جوان که از پیِ من می آید بِرهان، که دید ابراهیم بی آنکه رغبتی به تماشای حال و روز او داشته باشد به داخل بتخانه پای نهاد و از میان بت ها یکی را برگزید و با صدای بلند او را صدا زد: ای “بت فریب” اگر می توانی سخن بگو و مرا از آنچه در سر دارم باز بدار. یا اگر می توانی از خود دفاع کن. یا اگر پای گریز داری بگریز!

ابراهیم تبر برکشید و بجان بت فریب افتاد و از او هیچ مگذاشت. جوان خونین چهره سر رسید و پی درپی بر در بتخانه کوفت. باید کاری می کرد و از تبر ابراهیم مدد می جست. به التماس دست ابراهیم را گرفت و بر قلبش نهاد. که تند و پرتپش می زد. که یعنی ببین من چه در هراس و در رنجم؟ بیا و این جوان را بترسان و از تعقیب من منصرفش کن. با همین تبر بر سرش بکوب و خونین ترش کن. ابراهیم اما برافروخته بود. با نیم نگاهی سرد، به سوی بتی دیگر قدم برداشت. او را صدا زد: چگونه ای بت بدفهمی؟ و با ضربات تبر، او را درهم کوفت. و بعد به سراغ بت حسد رفت. و بت تکبر. و بت دروغ. و بت ریا. و بت نفرت. و بت خودخواهی. و بت خودمحوری. و بت های هشت گانه ی نیرنگ. و همه را که از پا درآورد و درهم کوفت، تبر را برشانه ی بت جهل نهاد.

اینجا بود که نیم نگاهی به این مسافرِ آمده از قرنها بعد انداخت و رو به او گفت: سید، پدر من در این شهر، بت تراش و بت فروش است. دیروز که او را از بت سازی و بت فروشی برحذر داشتم درشت ترین و تلخ ترین تهدیدها و ناسزاها را بر من بارید. و من در پاسخ به او “سلام” گفتم. خدای خوب، این ادب مرا در قرآن خود جای داده است. حتماَ خوانده ای. می دانم. بگو ببینم این سلام من در پاسخ به درشتی های مکرر او چه معنا دارد؟ جز این که ما خدا باوران باید سخن تیز و تند دیگران را با تأنی و مدارا پاسخ بگوییم؟

تو در عوض چه کرده ای سید؟ همه ی دهانها را بسته ای. و گلوی قلم ها را فشرده ای. و همه را به احترام خود تحکم فرموده ای. برو و بدان که با هر محدودیتی که برای مردمان برساخته ای به همان نسبت به حقوق آنان دخول کرده ای. چند روز دیگر مردمی که من این بت هایشان را تخریب کرده ام مرا در آتش می اندازند. و خدای خوب مرا از آتش بدفهمی آنان نجات خواهد داد. می دانی چرا؟ تنها به این خاطر که من پا به پای خدا باوری، ادب را، آری ادب را برکشیده ام. تو اما یک نگاهی به اطرافیانت بیانداز. و به کارهایی که به اسم مسلمانی سامان داده اید. ادب در میان آنان کجاست؟

دانست که از ابراهیم کاری ساخته نیست. یا دانست ابراهیمی که خدا باوری با او به تجلی درآمده، بنا ندارد او را از هجوم آن جوان بازبدارد. ابراهیم هیچ نگفت و با چهره ای درهم به سمت سرنوشت خود شتاب کرد. جای درنگ نبود. جوان راه ورود به بتخانه را یافته بود و برای رسیدن به او تقلا می کرد. باید گریخت. و گریخت. از بیابانی به بیابانی دیگر.

به موسی رسید. که چوپانی می کرد. گله اش پس کجاست؟ گله ای در کار نبود. مردم بودند. مردمی با هزار بهانه و آسیب و درشتی و تهمت و ناسزا و ناشکیبایی. و عجبا که از موسی رفتاری جز صبوری و لبخند و گوش دل سپردن به خواسته های تمام نشدنی همان مردم برنمی آمد. مردمی که گاه با او جفا می کردند و رسالت او را برنمی تافتند و حتی او را و خدای او را به سخره می گرفتند. و موسی را دید که برای همان مردم آغوش گشوده است و با وسواس و حوصله ذره ذره در کامشان ادب و فهم می افشاند.

“این موسی که من می بینم، در محاصره ی جهل و جاهلان است. در محاصره ی نابخردان و نابکاران. و تو نباید سکوت کنی؟ برخیز و او را از توطئه های در کمین مطلع کن”. پس سر به هر سو گرداند تا بزعم خود موسی را از فتنه های اطرافش باخبر کند. با اشاره ی انگشت، مردی را نشان موسی داد و گفت: این به تو ناسزا می گوید. و زنی را نشان داد و گفت: این تو را مسخره می کند. این تو را تکذیب می کند. این تو را دیوانه می پندارد. این با دشمنت دست در دست است. این یکی حتی به قتل تو می اندیشد. این به خدا هیچ اعتقادی ندارد. این بفکر توطئه است. این پشت سرت یاوه می بافد و رخ به رخ مجیز تو می گوید.

موسی صورتش را از او برگرفت و گفت: چه می گویی سید؟ من مگر نمی بینم و نمی دانم که این مردم چگونه اند؟ من بسیار دقیق تر و نیک تر از هرکسی به حال این مردم واقفم. این مردم اگر همگی خوب بودند و درستکار و اهل ادب و انصاف، به من و امثال من احتیاجشان نبود. هنر این است که ما این مردم را، آری همین مردم را به خدا و عقل و خوبی متمایل کنیم. درست همان کاری که تو نکردی. تو بین مردمی که به سمت تو متمایل شده بودند، خط کشی کردی. جماعتی را خودی و بسیاری را ناخودی دانستی. تو مردم را تاراندی سید. و نسبت به خدا و پیامبران بدبینشان کردی. برو سید. ببین این جوان خونچکان که بدینسو می آید چه حاجتی دارد.

موسی به دوردست ها نگریست. به همان سویی که جوان خونچکان می آمد. چه می بینم؟ باز این جوان؟ شتاب کن و به عصای موسی متوسل شو. و شد. که مرا از این جوان درنده رهایی بخش. موسی که از کارهای کرده و نکرده ی او رنجور و پریشان بود، نوک عصای خود را به زمین زد. زمین شکافت. مرد به درون شکاف افتاد. به دره ای عمیق و تمام نشدنی. انگار از کهکشانی به کهکشانی دیگر غلتیده باشد. هزار بار چرخ خورد و سرانجام در شهری اساطیری فرود آمد. اینجا کجاست؟ رهگذری پاسخ گفت: مدین. مدین، شهری که پیامبرش جناب شعیب است. شهری مرفه و ثروتمند. که اغلب مردمانش به تجارت و داد و ستد با سایر نقاط دنیا مشغول اند.

سراغ خانه ی شعیب را گرفت. نشانش دادند. اما سه روز و سه شب به انتظار ماند تا شعیب او را پذیرفت. آنهم با چهره ای درهم. که: شهر مدین اگر در تقلب و کم فروشی و فریبکاری زبانزد عالم است، شهر تو اما با فزونیِ زشتکاری های فراوانی که در آن بالا گرفته، مدین ما را و دغلکاری های تجاری اش را به حاشیه برده. وقتی تو دزدان و کج دستان و نابکاران و نالایقان را بر سر کار آورده ای و به دغلکاری های آنان فرصت جولان بخشوده ای، لاجرم جز ورشکستگیِ اخلاقی و حیثیتی و پولی نتیجه ای عاید مردم نمی شود. برو که مرا رغبتی به مراوده با تو نیست. ظاهراً من با نگاه به کشوری که تو رهبرش هستی و روزانه هزار هزار دسیسه ی پولی و اخلاقی در آن دست به دست می شود، باید بروم و از کم فروشان مدین بخاطر عتاب های مکررم پوزش بخواهم.

جوانِ خونچکان را دید که از بام خانه ی شعیب به زیر می آید. شعیب آن جوان را نشان داد وگفت: از این جوان مهراس. نهراسم؟ مگر می شود؟ هیبت این هیولای زشت روی درون مرا می آشوبد. جای درنگ نبود. جوان به زیر آمده بود و دستش را برای گرفتن او دراز کرده بود. خود ندانست چگونه از در خانه ی شعیب بیرون زد. این صدای شعیب اما بگوشش نشسته بود: انسانهای حقیر، حقارت را سامان می دهند.

باز او بود و سرگردانی، و جوانی خونین که از پی می دوید و چیزی در گلویش خرخر می کرد. در پس تخته سنگی پنهان شد تا مگر جوان بیاید و بگذرد. در پناه همان تخته سنگ، عیسای پیامبر را دید. که پشت به او و برسجاده ای از علف عبادت می کرد. نمازش که پایان گرفت، برخاست تا برود. کجا؟ مرو و در کار من مداقه کن. که چرا همگان مرا می رانند؟ همگان از پیامبران؟

عیسی به راه افتاد و بی آنکه به او بنگرد، گفت: تو برای برقراری خود مردم را به تنگنا درانداخته ای حالا انتظار داری پیامبران با روی خوش به تو بنگرند؟

رو به عیسی التماس کرد: پس بیا و این جوان را از من دورکن. که عیسی گفت: آن جوان با تو سخنی دارد. چرا دورش کنم؟ آن جوان با من چه سخنی دارد؟ او اگر سخنی دارد، من که ندارم. پس بگریز. و گریخت. بکدامین سو؟ شاید پیامبر دیگری چشم به راه او بود. پیامبر اسلام. محمد مصطفی. که در برهوت میان مکه و مدینه با او همقدم شد. محمدی که از او سخت دلگیر بود: سید، شما آمدید برای ما آبرو بیاورید اما آبروها بردید. با مردم جفا کردید. و با کمترین خطا به زندانشان افکندید. و خونشان را بی دلیل و بدون رعایت موازین انسانی و اسلامی تباه کردید و اموالشان را بالا کشیدید.

به من بگو مردم مکه پلیدترند یا مردم ایران؟ در قرآن بارها خوانده ای که مردم مکه مرا دیوانه و مجنون و ساحر و شاعر و خودمحور و خودخواه می دانستند و از هیچ آزاری به من و خویشان و یارانم دریغ نمی کردند؟ حتی بسیاری از یاران و خویشان و هم کیشان مرا کشتند. من آیا باید به محض قدرت یافتن پوستشان می دریدم؟ و بخاطر این توهین ها و شقاوت ها بدارشان می آویختم؟ و اموالشان مصادره می کردم؟ و به ناموسشان تجاوز می کردم؟ نخواندی من در روز فتح مکه چه کردم؟ چرا بجای درس گرفتن از رفتار من در آن روز که همگانِ متجاوزان و جانیان و خطاکاران را بخشودم، به سراغ علی و برخوردِ نهاییِ او با نهروانیان می روی؟ و با تطبیق مخالفان خودت با خوارج، تیغ کین در میان آنان نهاده ای؟ چرا هیچ گرایشی به بخشایش نداری؟ چرا با وجود اینهمه رحمت و شفقت و مدارا که پایه های پیامبری من بدانها استوار است، به سمت خشونت خیز برداشته ای؟

مشکل تو این است که درد مردم را درد خود نمی دانی. به من بگو در همان شهری که هستی، آیا اگر ناموس کسی مورد تجاوز قرار بگیرد، درست مثل تجاوز به ناموس خودت، برمی آشوبی و گریبان می دری؟ از این که جوانان مردم را بی دلیل و بی محاکمه حلق آویز می کنند، آیا درست مثل تیرباران بی محاکمه و بی دلیل پسرانت هوار می کشی؟ آیا از این که مردمی به جهالت فروفشرده می شوند و حقوق بدیهی شان نادیده گرفته می شود، درست مثل فروفشردنِ اهل و خویشانت در جهل، و تباه شدن حقوق بدیهی شان تو را می آزارد و به اعتراض و فریادت می خواند؟

پیامبر صورتش را به صورت او نزدیک کرد و با یکی از انگشتان مبارکش به سینه ی او زد و گفت: سید، هروقت مردم را و حقوق آنان را بر خود و بر خویشان خود مقدم داشتی به اینجا بیا که من و همه ی پیامبران چشم به راه استقبال توایم. سخن آخر مرا نیز بشنو: سید، کار ما تنها ابلاغ پیام است و نه سلطه بر مردم. مردم اگر دلشان خواست به ما می گروند. اگر دلشان نخواست، این دیگر به خودشان مربوط است. خداباوری باید با دل مردم ارتباط برقرارکند. با چماق نمی شود مفاهیم و باورهای دینی را به ذهن و زبان مردم فروکرد؟ تو سلطه را به نهایت رسانده ای سید. تو سلطه را به نهایت رسانده ای سید. تو سلطه را به نهایت رسانده ای سید.

تکرار این سخن پایانیِ محمد مصطفی تمامی نداشت. که محمد رفته بود و او را در بیابان لخت تنها گذارده بود. همین که سربرگرداند تا به جانب دیگر بنگرد، جوان خونین چهره را رخ به رخ خود یافت. بله، رخ به رخ. و نفس به نفس. عجب چهره ی مخوفی؟ نکند این جوان او را بدرد؟ و از او هیچ نگذارد؟ دست روی قلب خود نهاد. حریف تپش های قلبش نبود. به جوان التماس کرد. این تنها چاره ی کار بود. التماس. که بیا و از من درگذر. مرا با این بیابان و تنهاییِ مفرط و پیامبرانی که یک به یک از من روی گرداندند و رفتند، تنها گذار.

جوان خونین چهره اما دست به یقه ی او برد. و او را کشان کشان به بی نهایتی دیگر، و از آنجا به در خانه ای برد. در زد. خود علی در را گشود. امام اول شیعیان. جوان گریست. تلخ. علی دست به شانه ی او نهاد. و با الفاظی که از آسمان ادب برمی گرفت، آرامش کرد. آرامش که یافت گفت: تو علی هستی و این هم علی. این به اسم تو و به بهانه ی راه تو کارهایی کرده است که یک نمونه اش منم. جوانی که نه آینده ای دارد و نه امیدی به آینده. زخم خورده و شکسته و غارت شده و به خاک و خون غلتیده. این علی به اسم تو، مرا و دوستان و هم کیشان مرا و بسیاری از مخالفان خود را به تنگنای زندان و بداخلاقی و سرانجامهای تلخ و بی بازگشت درانداخته است.

جوان ضجه زد: علی جان از او بپرس چرا به اسم تو با زنان و دختران سرزمین من این می کند؟ چرا از پول مردم برمی دارد و به کشورهایی چون سوریه و لبنان و فلسطین می بخشد. با چه اجازه ای؟ چرا حساب و کتابِ بیتِ او نامشخص است؟ تو که علی هستی و از هر خطا مبرا آیا بی اجازه ی مردم دست به اموالشان می بری؟

ای علی عزیز، تو مخالفین خود را محترم می شمردی، جوری که آنان تا دست به شمشیر نمی بردند در امانِ تو بودند و از حقوق شهروندی برخوردار. این علی اما به اسم تو مخالفین خود را یک به یک ساقط کرده و بی دلیل به زندانشان افکنده. از او بپرس با کدامین ادلّه، کروبی و موسوی و همسرش را در خانه هایشان محبوس کرده؟ و هزاران جوان و پیر معترض را؟ از او بپرس چرا فراتر از قانون، جماعتی به اسم حزب اللهی به مردم تعرض می کنند؟ از او بپرس این رویه ها را از کجای دنیای عقل و از کجای اسلام برگرفته است؟

از او بپرس چرا کاری کرده که در همه جای دنیا گرایش به اسلام، رو به فزونی است الا در کشور من؟ چرا باید هیچ مردمی از مردمان جهان رغبتی برای مراوده با ما نداشته باشند؟ چرا در میان اینهمه کشور، تنها او، و تنها او از بشار اسد قاتل حمایت کرده و با این حمایت همه جانبه، به خون مردم سوریه دست برده است؟

جوان از آن علی روبرگرداند و به این علی رو کرد و پرسید: می دانی من کیستم؟ خوب به من بنگر! من غریبه نیستم. من فرزند خود توام. من ندا هستم. محسن روح الامینی هستم. جوادی فر هستم. کامرانی ام. ستار بهشتی ام. من هزار هزار جوان و پیرِ آرزو به دلم. مرا چرا بی دلیل از پا درآوردی؟ چرا مرا به وادی نکبت و افسردگی درانداختی؟ جرم من چه بود؟ جز این که به تو و هم طریقان تو اعتماد بستم؟ و آرزوهایم را درطَبَق اختیارات تمام نشدنی تو نهادم؟ من مگربه تو و به وعده های تو دل نسپردم؟ و جوانی ام را مگر به پای وعده های تو نریختم؟ مگر قرار نبود دروغ و دزدی را از جامعه ی من بتارانی؟ و بی ادبی را؟ و ظلم را؟ و زشتی را؟ و فریب را؟ و ریا کاری و چاپلوسی را؟ و زخم خنجرهای ناجوانمردی را؟

جوان یقه ی او را رها کرد و همانجا پایین نشست و تلخ گریست. تاب ایستادن نداشت. آن علی، نگاه ممتد و سرشار از شماتت به این علی کرد و تنها یک سخن گفت: مگر در این باقیِ عمر به ترمیم مفسده ها بپردازی. این جوان را دریاب! این گفت و در را بست و رفت. با بسته شدن در، بیابانی بی انتها پدید آمد. جوان هنوز نشسته بود و می گریست. او نیز تاب ایستادن نداشت. نشست و جوان را در آغوش گرفت. دست به کف پای او برد و خاک کف پای او را به صورت کشید. و سخت گریست. بسیار سخت. جوری که در عمر خود گریه ای به آن شدت را تجربه نکرده بود. خلاصه کربلایی بود آنجا. جوان می گریست و او می گریست. صورت به صورت. و در آغوش هم.

ناگهان جوان برخاست. او نیز. جوان با نگاه معصومانه به او، رفت و دور شد اما خون چهره اش را در دستهای او باقی گذارد. مرد، چشم از جوان گرفت و به انگشتان خود نگریست و از وحشت به عقب جست. آبشاری از خون از لای انگشتانش جاری بود. همینجا بود که از ته دل ناله سرداد. ضجه برآورد. فریاد کشید. و از خواب جهید. درحالیکه صورتش خیس اشک بود. با گریه های شدیدی که در گلویش جا مانده بود. به دستهایش نگریست. و به انگشتانش. کجاست آن آبشار خون؟ دستها را به صورت کشید و صد بار استغفار کرد و از خدا نصرت طلبید. اکنون در اتاق خود بود. در همان غار تنهایی. و قدم می زد و با نگرانی کابوس دوشین را مرور می کرد: آن جوان خونچکان، و پیامبرانی که از او یک به یک رو برمی گرداندند. و امام اول شیعیان.

چند ضربه به در اتاق خورد. مجتبی بود. با لبخندی نشسته به لب. که سلام گفت و احوال پرسید و به ساعتش اشاره کرد. که یعنی جلسه داریم. بله، جلسه داشتند. با جناب طائب. برای مهندسی انتخابات پیش رو. مجتبی را روانه کرد و نیم ساعت بعد خودش را به جلسه رساند. در اتاق جلسه، مجتبی را دید که عکس هایی از قالیباف و حداد را به تابلوی مقابل می چسباند. حداد و قالیباف. دو گزینه ی بیت برای ریاست جمهوری. مجتبی در مزایا و معایب هر یک مفصل سخن گفت. طائب نیز بر مهندسی انتخابات انگشت نهاد. که: ما همه ی راهها را جوری آراسته ایم که چه همه ی مردم در انتخابات شرکت کنند و چه جماعتی شرکت نکنند، یکی از این دو نفر بالا بیایند.

مجتبی و طائب چشم به دهان رهبر دوختند. تا از این دو نفر، کدامیک را برمی گزیند. رهبر اما، حال خوبی نداشت. او به تازگی از آغوش آن جوان خونین چهره برآمده بود. و دم گوش او سخنانی گفته بود و به او وعده هایی داده بود. پس برخاست و جلسه را ختم کرد. و جز این، هیچ نگفت: کار مردم را به مردم بسپارید و از سر راه مردم کنار بروید!

مجتبی و طائب به هم نگریستند. “کار مردم را به مردم بسپارید و از سر راه مردم کنار بروید”. یعنی چه؟ این سخن را در شعارها و سخنرانی ها می شود از رهبر شنید، اما اینجا که جای شعار نیست. آنهم در جلسه ی فوق سریِ انتخاب رییس جمهور آینده. اما رهبر رفته بود. او کارهای بسیاری در پیش داشت و فرصتی اندک پیش رو. او به جوان خونین چهره، و به همه ی پیامبران صف به صف قول ها داده بود و با آنها وعده ها بسته بود. دست به دستگیره ی در نهاد. غار تنهایی اش برای او آغوش گشود و گریه های شدیدش را به سینه سپرد.

محمد نوری زاد

سی ام آذرماه سال نود و یک

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

94 نظر

  1. نمیدونم ولی من با خوندن مطالب شما بیشتر دلم میگیره تا اینکه خوشحل اشم ازینکه کسی هست که حرف بزنه و بهشون چیز بگه و کاریش نداشته باشند خوبه ما هم درد و دلامون رو به شما بگیم و شما از جانب ما بگین . چیزی که شما نوشتین یکی از فانتزی های ماست منم همیشه تو رویا میبینم چیزی که شما نوشتین ولی میدونم که حضرت علی فقط تو نوشته ها و قصه ها به خواب یکی میره و بازخواستش میکنه من به این معتقدم که خداوند سرنوشت هیچ کس رو تغییر نمیده مگر این که مردمش بخواند .مردم ما از جمله من نشستیمو منتظریم معجزه ای اتفاق بیفته و این یعنی شکست !
    اگر کسی یک اپسیلون به پیامبر و امامان اعتقاد داشت مگه دلش میومد چنین بلایی سر مردم بیاره معلومه که قدرت ایمان رو بر باد میده نفرین بر سیاست و قدرت که دین رو خدشه دار کنه

     
  2. جناب آقاي نوري زاد خيلي ها مي گويند كه چطور است كه شما باتندترين مطالب شخص رهبر رامخاطب قرار مي دهيد ولي كاري به كارتان ندارند ولي يك نفر كه يك غزل 10-12 سطري مي سرايد به 5-6 سال زندان محكوم ميشود؟؟؟؟ لطفا پاسخ مرادر همين قسمت بدهيد

    ———————
    سلام نسیم گرامی
    من هم اولش اینگونه بودم. نوشتم وناگهان مرا به زندان بردند. یک سال ونیم درزندان بودم. با شکنجه وضرب وشتم وفحش های ناموسی. اما ازپای ننشستم. اززندان نیز نوشتم. به شرط این که دیگرننویسم به من مرخصی دادند. اما درمرخصی نامه ی ششم را نوشتم ومجددا مرا به زندان برگرداندند. در زندان دوسال دیگر به سالهای زندان من اضافه کردند. من اما باز نوشتم وبه اعتصابی خشک فرو شدم. مطلقا دست ازافشای پستوهای پنهان نکشیدم. وهرگز از نوشتن باز نایستادم. نوشتم ونوشتم. با این آدم دیگر نمی شود کاری کرد. تنها راه حذف فیزیکی اوست. که من نیز چشم به راه اویم.
    با احترام
    .

     
  3. جناب آقای محمد محمدی ، آدم /// میگیره از این همه حماقت . خدا یه عقلی به تو بده ، یه ملیون هم از اون سی و سه هزار ملیارد تومن به من!
    معلومه کسی که میتونه عروسی آقا مجتبی رو ببینه از اونایی هستش که سبیلش همیشه چربه (ببخشید ساندیسیه!) بایدم از این حرفا بزنه !

     
  4. در رابطه باکامنت دوستمان پیمان باید بگویم شک دارم که ایشان از طیف ولایتمداران باشد و خود به آنچه که نوشته باور داشته باشد بلکه بر عکس ایشان سبز سبز است و با زیرکی خواسته تمامی حرفهایی که ما می زنیم را از طریق برهان خلف اثبات و بیان کند. در هر صورت پیمان جان دمت گرم خیلی باحالی، با خواندن مطلبت کلی خندیدم !!!!!!!! مخصوصا” چند خط آخر!

     
  5. نوريزاد گرامى

    در مجموعه نامه هاى شما دو خطاى عمده مشهود است. اول اينكه راه حسين بن على را راه شهادت در راه آرمان ناميده ايد كه آن گونه نيست و تمامى آثار مكتوب و مشروح آن رويداد اگر جامه خرافه گويى را از آن بزدائيم دلالت بر تلاش براى يك كودتاى نظامى بودن آن دارد تا يك انقلاب مردمى. هر چند در اينجا بايد بگويم كه خود حسين بن على هم از يزيد بن معاويه تقاضا ميكند كه از خون او بعنوان يك كودتاچى درگذرد و بگذارد كه او همراه خانواده اش در حالى كه كاملا مطرود است از كربلا به جاى ديگرى برود. خواهش ميكنم بدون تعصب اين ماجراى تاريخى رايكبار ديگر بادقت بخوانيد و مرور كنيد كه تا چه اندازه به انقلاب يا تلاش براى كودتا شبيه است.
    خطاى دوم شما اين است كه اقاى خامنه اى را حاكم بر دستگاه خلافت خود و سپاه ميدانيد كه با يك بررسى تطبيقى به آسانى ميتوان دريافت كه ايشان در آن جايگاه نيستند و اين سپاه است كه پشت بزك ولايت بر كشور حاكم است و ايشان را تنها به دليل فريفتن عوام در آن پست باقى گذاشته اند. عوامى كه به روحانيت و ولايت معتقد بود و در دهه اخير سپاه عملا و عامدانه اين اعتقاد را بشدت آسيب زد تا زمينه را براى حاكميت عريان سرداران در ايران فراهم سازد. اينطور نيست كه خامنه اى اين را نداند بلكه او ديگر قدرت آنرا ندارد كه خود را از اين مخمصه نجات دهد. صاحب اين قلم روزيكه آقاى رفسنجانى سپاه را دعوت به حضور در عرصه اقتصاد كشور كرد تمامى اين صحنه را به وضوح ميديد ولى هوارش به جايى نرسيد. به احتمال بسيار بالا اگر فاكتورهاى ديگر را در پرانتز قرار دهيم، آقاى خامنه اى آخرين رهبر جمهورى اسلامى قبل از حكومت عريان سرداران در ايران خواهد بود و آقا مجتبى در سانحه اى شايد هوائى به از موهبت رهبرى بعد از پدر محروم خواهد گشت. شما با انتقاد از خامنه اى در واقع زمينه را براى سرداران حاكم بعدى هموارتر ميسازيد. شايد بگوييد كه شما از سپاه هم انتقاد كرده ايد، ولى پرواضح است كه سپاه اساسا دنبال وجهه مردمى براى حاكميت خود نيست چون ميداند كه اين وجهه بدست آمدنى نيست لذا او يعنى سپاه به دنبال يك حكومت پينوشه اى است.
    با اعتذار از تصدع خاطر
    عباس

    —————————–

    سلام دوست گرامی
    اگرسخن شما دربخش دوم را تا حدودی قبول داشته باشم درباره ی بخش نخست نوشته ی شما تردید دارم. کودتای نظامی آنهم با عده ای زن وبچه آنهم دربرهوت کوفه ونه شام؟
    با احترام
    .

     
  6. آقاي نوري زاد اگر بتو پست مقام بدن همه چيز خوب ميشه نه!!!!!!!؟؟؟؟؟
    بيچاره حرمت خدشو نمگيري حرمت جدشو بگير براي 2روز دنيا هر مزخرفي رو نگو.بخدا تمام كارات تمام حرفت از حسرت قدرته مثل اربابات.

     
  7. سلام بر شما
    مطالب اين چنيني تان را لطفاً به صورت فايل صوتي هم در بياوريد نمي خواهد حتماً به موسيسقي و آهنگ تزيينش کنيد. خيلي امکان بهره برداري از آن را بالا مي برد باور کنيد خيلي
    اصلا بياييد با همه نامه هايي که پيشتر نوشته ايد و فايل صوتي نشده اند اين کار را به کنيد.
    البته بجز آن مطالب در خصوص نيکو بود رقص و لهو لعب که گمان مي کنم مقداري تند رفته ايد

     
  8. این دوست ما مثل اینکه محمد نوری زاد را با علیرضا نوری زاده اشتباه گرفته. یاد وقتی افتادم که مهاجرانی وزیر ارشاد را به مجلس خوانده بودند که تو چرا به سیمین بهبهانی که دشمن نظام است جایزه دادی و ایشان در مجلس توضیح می داد که آن نماینده اول بیاید تا من فرق سیمین با سیمین را بگویم و بعد انتقاد کند.
    می بینید؟ حتی به آن نماینده مجلس کسی نگفته بود که این سیمین آن سیمین نیست. مثل این دوست عزیز ما

     
  9. پول بنیاد مستضعفان کجا میره؟

     
  10. بسم الله ، و هو الحق
    (بنام خدایی که مظهر حق است) ،
    “قولوا الحق و لو علی أنفسکم”
    (حق را بگویید ، اگر چه جانتان به خطر افتد) و
    “یدالله مع الجماعة”
    (دست یاری خداوند با جماعت است) .
    نامه های آقای نوری زاد من حیث المجموع دلالت بر این دارد که ایشان آقای خامنه ای را سلطان جائری نمی داند ، اما آثار جور و ستم را در ارکان حکومت أظهر من الشمس می بیند . بر این اساس ایشان امر به معروف و نهی از منکر را بر خود واجب نموده و دیگران را به این فریضه إلهی فرا میخواند .
    بنده بعنوان یک عامی ، برای این که دعوت مظلومانه ایشان را اجابت کرده باشم ، به آقای خامنه ای عرض می کنم :
    درست است که ما شما را از مصادیق “سلطان جائر” نمی دانیم ، اما بپذیرید که :
    به اعتراف صدا و سیمای شما ،
    به اعتراف دیوان محاسبات شما،
    به اعتراف مجلس شما ،
    به اعتراف بازرسی کل کشور شما ،
    به اعتراف دستگاه قضاء شما ،
    به اعتراض جمعی از نواب عام إمام زمان (عج) ،
    به إعتراض جمع قابل توجهی از علماء حوزوی و دانشگاهی ، و
    به إعتراف مجمع تشخیص مصلحت نظام شما و
    به إستناد تبعیض های ناروایی که قابل کتمان نیست ،
    در جامعه تحت رهبری شما ، جور و ستم کم نیست و شما نیک می دانید که اگر کدخدای دهی ، بر رعیتی جور و ستم کند بر همه مسلمین و کسانی که شاهد ظلمند ، بخصوص بر جمیع علماء و بالأخص بر جمیع نواب عام إمام زمان (عج) ، تکلیف است که به هر نحو ممکن در مقابل جور و ستم بایستند .
    کسانی که نه حسینی اند و نه زینبی ، لابد یزیدی اند ، و بر خدا حق است که یزیدیان را از همان مدخلی وارد جهنم کند که یزید داخل می کند .
    جد شما سید الشهداء (ع) ، در مسیر کربلا ، در منزل ” بیضه ” ، خطاب به لشکریان حر چنین فرمود :
    [ أیها الناس إن رسول الله صلی الله علیه و آله قال : ” من رأی سلطانا جائرا ، مستحلا لحرام الله ، ناکثا عهده ، مخالفا لسنة رسول الله ، یعمل فی عباد الله بالإثم و العدوان, فلم یغیر علیه بفعل و لا قول ، کان حقا علی الله أن یدخله مدخله” . . . . و أنا أحق ممن غیر . . . .]
    حضرت در این خطابه می فرماید :
    [ آهای مردم !
    رسول خدا فرمود :
    ” هر کس سلطان جائری را ببیند که حرام خدا را حلال نموده ، عهد خدا را می شکند ، با سنت رسول خدا مخالفت کرده ، در حق بندگان خدا بر اساس گناه و دشمنی رفتار می کند ، پس اگر آن کس با کاری و یا لا أقل با گفتاری ، با آن جائر مبارزه نکند ، بر خداوند حق است که آن آدم بی تفاوت را با همان سلطان جائر از یک درب وارد جهنم کند .” . . . .(حضرت در ادامه ، پس از آن که مفاسد عقیدتی ، إقتصادی ، قضایی و عملی حکومت یزیدی را ردیف می کند) ، می فرماید که : ” من بر حق ترین فرد برای طلب “إصلاح” و شایسته ترین کس برای طلب “تغییر” می باشم .]
    پس ای آقای خامنه ای ، اگر آقایان موسوی و کروبی و نوری زاد ، اصلاح امور و تغییر در سیاست ها را طلب نموده و شما و نواب إمام حسین علیه السلام را به این مهم دعوت می کنند ، اگر مصلحت دیدید به زیر مجموعه های خبری ، اطلاعاتی ، امنیتی و دفاعی خود ، قربة إلی الله بفرمایید خود را إصلاح کنند و راه را بر إصلاح و تغییر نبندند .
    در این که سید الشهداء (ع)فرمود :
    ” أنا أحق ممن غیر ” ، واقعا تنبهی است برای کسانی که خود را نایب آن حضرت می دانند .
    و السلام

    ]

     
  11. جناب آقای خامنه ای
    با سلام

    من جوان سی ساله هم تجربه کرده ام که در فشار وآشفتگی فکری،‌ انسان حتی جانش برایش بی ارزش میشود. حس میکنم شما هم در چنین وضعی از جان گذشته اید،‌ ولی گمان میکنید که این جان گذشتگی به خاطر اطمینان از درستی راهی که پیش گرفته اید است..
    قطعا شما از جان گذشته اید که آینده سیاه و محتوم حکومت و شخص شما،‌ باعث نمی شود که از مسیری که میروید، باز گردید. اما مبادا فکر کنید که این از جان گذشتگی، نشانه حقانیت راه شماست. حکایت شما مانند فرد خسته از بار مسئولیت است با قدمهای راسخ به سمت طنابی میرود که برای آویختن خود،‌ تدارک دیده.
    شما قطعا نیاز به همراهی و کمک دارید، اجازه بدهید دلسوزان واقعی شما،‌ به شما یاری رسانند.
    شما آنقدر خواسته یا ناخواسته،‌ حوزه مسئولیت خود را زیاد کرده اید،‌ و آنقدر کار مردم را به مردم واگذار نکردید، ‌که زیر بار مسئولیتهای فراوانتان، توانمندی هایتان از دست رفت، عده ای در اطراف شما،‌ فشارها را به شما وارد کرده اند،‌ در ارتباط با هر کاری از شما، ‌نظر و راهنمایی و دستور خواسته اند. اینها‌ یا کاردان نبوده یا خود را به ندانستن زده اند، و برای خودشیرینی، گردنشان را پیش شما کج کرده اند و تصمیم گیری برای کارهای تخصصی و مهم و ریز و درشت را به شما واگذار کرده اند.
    مگر یک نفر چقدر توانایی دارد؟ که همه بار اداره مملکتی به این بزرگی را به دوش بکشد. البته شما خود هم در بروز چنین وضعیتی مقصر بوده اید. شما خواسته یا ناخواسته، اجازه ندادید که دلسوزان واقعی ایران، کارآمدان و نخبگان، کارهای مملکت را به دست گیرند و خود تصمیم بگیرند و از عهده امور مملکت برآیند و و سنگینی کارها را به دوش شما نیندازند و خود مسئولیت کارهای خود را بپذیرند.

    بچه که بودم در یک جایی یک جمله خواندم، و بزرگتر که شدم مفهوم آن را فهمیدم و آن جمله این بود “مدیر خوب کسی است که هیچ کاری برای کردن نداشته باشد، تنها کار مدیر، ‌انتخاب افراد شایسته است”.
    وضعیت شما،‌در حال حاضر، ‌مانند مدیری است که به هر دلیلی، در حوزه مسئولیتش ‌ امور به افراد لایق و کارامد محول نشده است،‌ افراد فاسد در حوزه مسئولیتش فساد میکنند، ناکارامدی افراد نادان زیر مجموعه اش نابسامانی می آفریند، زیر مجموعه اش به او آمار و اطلاعات غلط میدهند،‌ او را تحت فشار میگذارند و از وی سوء استفاده میکنند و معدود افراد کارامد مجموعه اش هم از که وضعیت ناراضی اند یا کارشکنی میکنند، ‌یا منفعل شده اند، و یا اصلا کاری نمی توانند به پیش ببرند.

    جناب آقای خامنه ای، اکنون متاسفانه شما را تنها تر از همه میبینم،‌ و دست دلسوزان و همراهان واقعی، از شما کوتاه است و صدایشان به شما نمی رسد
    به شخصه،‌ گمان نمی برم که اگر شما نتوانید از پیله ای که به دور شما تنیده اند،‌ روزنه ای به بیرون باز کنید،‌ شایستگان این خاک بتوانند کاری برای شما بکنند. اما کافی است شما خود اراده کنید، ایمان دارم حرکتی بی نظیر در تاریخ ایران را میتوانید به نام خود ثبت کنید. شما خود به اصلاح آنچه بر سر مملکت آمورده اند و آورده اید، پیش قدم شوید. مردم را در اصلاح امور یاری رسانید،‌ جبران مافات کنید، و امور مردم را به خود مردم بسپارید،‌ و این چند صباح باقی مانده عمر را، در آرامش،‌ به پاسخگویی به ابراز محبت مردمی که این حریت شما پاس خواهند داشت،‌ بپردازید و خستگی از تن و فکر بزدایید. مردم ایران در راهی که انتخاب کرده اند با امید قدم بر میدارند،‌ آنها را هوای ایستادن نیست،‌ شما خود را با آنها همراه کنید و در گامی بزرگ، نیروهای خاطی تحت امرتان که در حال نابودی ایران اند را مهار کنید.
    یاری تان خواهیم کرد.

    جوان ایرانی

     
  12. نامه به انوشیروان (پروین اعتصامی)
    بزرگمهر، به نوشیروان نوشت که خلق
    ز شاه، خواهش امنیت و رفاه کنند

    شهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند
    چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند

    چرا کنند کم از دسترنج مسکینان
    چرا به مظلمه، افزون بمال و جاه کنند

    چو کج روی تو! نپویند دیگران ره راست
    چو یک خطا ز تو بینند، صد گناه کنند

    به لشکر خرد و رای و عدل و علم گرای
    سپاه اهرمن، اندیشه زین سپاه کنند

    جواب نامه‌ی مظلوم را، تو خویش فرست
    بسا بود، که دبیرانت اشتباه کنند

    البته شاه فعلی ما می داند که دبیرانش چه می کنند و نیازی به ادامه شعر پروین نیست چون تا آخرش به شاه می گوید که تو خبر نداری مقامات چه گندی به مملکت زده اند. ولی جالب این است که این داستان مربوط به ۱۵۰۰ سال پیش است و در ۷۰ سال پیش پروین با کنایه آنرا برای شاه پهلوی سروده و امروز نیز نوری زاد آنرا به موسیقی درآورده و در گوش رهبر نجوا می کند. حکایت استبداد در کشور ما از زمان همان کوروش کبیر وجود داشته و فعلا از سر ما دست بر نمی دارد.
    پیشنهاد: مردم می توانند نامه های نوری زاد را در ورق آ چهار پرینت گرفته هر کس به ۱۰ نفر بدهد آنوقت تاثیر نامه ها بیشتر خواهد شد.

     
  13. مقدمه: درسخن حق نوری نهفته است که مخاطب خود را می جوید و کام او را به نور خود برمی آورد. (دکتر نوریزاد)
    نامه زیر مربوط به دو سال پیش است:
    سئوالاتی از محضر ولایت مطلقه فقیه
    می دانم از کجا شروع کنم ، سی سال است که گوش ما از فلسفه فکری شما و گروه شما پر شده ، افراد زیادی هم تا کنون به شما ایرادهایی گرفته و نامه هایی نوشته اند ، براستی اگر حق با شماست چرا اندکی از برج عاج ولایت و از آن مقام کبریایی پایین نمی آیید؟ و از طریق تلویزیون خیلی روشن و واضح ، پاسخ آنها را نمی دهید؟ آیا شما از خدا بالاترید که موسی را بسوی فرعون فرستاد تا با لحن نرم با او سخن بگوید؟ یا حکومت شما از حکومت خداوند بالاتر است که فرشتگان در آن می توانستند در مورد علت خلقت آدم سوال کنند ؟ ، بگذریم.

    آقای خامنه ای شما مدعی پیروی از علی هستید ، من از کتابهای شیعه و از دیدگاه خودتان سوال می کنم :

    ۱- مگر خلفا در ۲۵ سال خلافتشان با علی مشورت نمی کردند ، دختر نمی گرفتند ، رفت و آمد نداشتند؟ چرا روابط شما با اهل سنت داخل و کشورهای همسایه اینگونه تیره و تار است؟ در ظاهر دم از هفته وحدت و روابط دیپلماتیک می زنید ولی در محافل خصوصی و در ته قلبتان با آنها دشمنید ، پس بدانید اینگونه هیچگاه هیچ وحدتی حاصل نمیشود .

    ۲- حضرت علی خطاب به مالک اشتر می فرماید: باید نزدیکترین افراد به تو مخالفترین آنها با تو باشند ، آقای خامنه ای چرا دورترین افراد به شما مخالفان و منتقدین شما هستند؟(حتی افرادی از خودتان مانند منتظری و طاهری)

    ۳- آقای خامنه ای خداوند در قرآن خطاب به پیامبر می گوید: با کافران به طریق نیکو مجادله کن. گیرم اهل سنت کافر ، چرا در یکی از شبکه ها مناظره ای آزاد بین علمای شیعه و سنی نمی گذارید؟

    ۴- آقای خامنه ای شما می گویید پیرو علی هستید ، علی در جنگ صفین خطاب به سپاهیان خودش می گوید به لشکر معاویه دشنام ندهید ،در قرآن نیز خداوند می فرماید به بتهای کافران دشنام ندهید. آقای خامنه ای این زیارت عاشورا چیست که از صبح تا شب در حکومت شما خوانده می شود؟ مگر شما نمی دانید این زیارت فقط از سه طریق نقل شده ، یعنی خبر واحد است ، مگر شما علم روایه نخوانده اید؟ مگر در بین راویان این زیارت نام غالیان و افراد فاسد المذهب وجود ندارد؟ بگذریم .

    ۵- آقای خامنه ای در قرآن آیات فراوانی وجود دارد که خدا در آن می فرماید : آنها گوشهایی دارند که نمی شنوند و چشمهایی که نمی بینند و قلبهایی که نمی فهمند ، آقای خامنه ای متاسفانه من فکر می کنم شما و طرفداران شما اینگونه اید و اینگونه بودن متاسفانه راهی جز آتش دوزخ در پی نخواهد داشت ، آقای خامنه ای می گویند شما نه دزدی می کنید و نه سوء استفاده ، پس چرا بخاطر اطرافیان رفسنجانی و یک مشت سردار سپاه دزد خودتان را جهنمی می کنید؟

    ۶- آقای خامنه ای ایام محرم است. می دانید اگر کسی خواست مثل امام حسین در حوزه حکومت و سیاست امر به معروف و نهی از منکر کند سربازان گمنام امام زمان در اداره اطلاعات چه بلایی سر او می آورند. داخل غذا یا کفش او سم می ریزند ، آقای خامنه ای شما که معتقدید معاویه داخل غذای مخالفینش سم می ریخته ، پس تفاوت حکومت شما با حکومت معاویه چیست؟ آیا این است عدل علی؟ معاویه و یزید هر چه بودند لااقل برای مردم خودشان که خوب بودند.

    ۷- آقای خامنه ای دزدی و سوء استفاده از بیت المال در اکثر ادارات و سازمانهای دولتی یا وابسته به دولت بیداد می کند که مسلماً گزارش آنرا اداره اطلاعات برای شما ارسال می کند ، آیا حضرت علی عاملان خیانتکار خود را عزل نمی کرد؟ و مجازات نمی کرد؟ این غارتها و سکوتها که بیشتر شبیه به حکومتهای اموی و بنی عباس است تا حکومت عدل علی .

    ۸- آقای خامنه ای شما معتقدید که پس از رحلت نبی اکرم(ص) در حکومت ابوبکر ، خفقان شدیدی حاکم بوده و کسی جرات اعتراض و مخالفت نداشته است ، ولی از طرفی دیگر می گوئید که حضرت فاطمه در مسجد علیه خلیفه خطبه خوانده است و آیا در حکومت شما می توان علیه شما خطبه خواند؟

    ۹- آقای خامنه ای همانگونه که مستحضرید اکنون سه حکومت مدعی دین بر روی کره زمین وجود دارد: آمریکا ، اسرائیل و ایران ، آیا عجیب نیست که هرچه آشوب است از ناحیه این سه حکومت بر می خیزد؟ و این چنین زندگی را به کام مردم جهان و مردم خودشان تلخ کرده اند.

    ۱۰- آقای خامنه ای من وقتی ادعای خاخام های یهودی مبنی بر کشور اسرائیل از نیل تا فرات را می شنوم به یاد تفکر همفکران شما مبنی بر شیعه کردن همه جهان و فتح دنیا به دست امام زمان می افتم ، بگذریم .

    ۱۱- آقای خامنه ای می دانید تهران تنها پایتخت جهان است که اهل سنت در آن مسجدی ندارند ، آقای خامنه ای می دانید وقتی آنها می خواهند در مساجد شیعه نماز بخوانند بعضاً مورد توهین و تمسخر قرار می گیرند در حالیکه من در مسجدالنبی در مدینه شاهد هیچگونه توهینی از جانب اهل سنت نبودم ، شما که خود را ولی امر مسلمین جهان می دانید پس چرا اکثر اهل سنت در تهران مسجدی ندارند؟ آقای خامنه ای براستی چرا یک شبکه تلویزیونی به اهل سنت و یا مخالفین سیاسی خود نمی دهید؟ یعنی اینقدر از حقیقت می ترسید؟ شنیده بودیم که حقیقت تلخ است ولی کسی از تلخی آن نمی میرد .

    ۱۲- آقای خامنه ای چرا هر گاه اسرائیل دست به جنایتی می زند رسانه های شما سر به جان کشورهای عربی می کنند؟ مگر جمعیت کشورهای عربی خاورمیانه ۶۰ میلیون نفر بیشتر است؟ جمعیت ایران و لبنان و شیعیان عراق و سوریه که بیشتر از اینهاست. برای همین من شک می کنم که مبادا شما عامل صهیونیستها برای ایجاد تفرقه هستید!

    ۱۳- آقای خامنه ای مگر حضرت علی نفرموده: حق را با صریحترین لهجه بگویید؟ چرا نمی آیید و نام مفسدین اقتصادی را با صراحت اعلام و آنها را مجازات نمی کنید؟ آقای خامنه ای آیا آقای محصولی ۱۶۰ میلیارد تومان را با کار و تلاش به دست آورده است؟!!

    ۱۴- آقای خامنه ای من می دانم ممکن است اکنون در گردابی افتاده باشید که هیچ راه نجاتی برای آن وجود ندارد ، خیلی راحت کناره گیری کنید تا لااقل این گندی که بالا آمده به اسم اسلام تمام نشود.

    ۱۵- آقای خامنه ای در سال ۵۷ شاه ۲۰ میلیارد دلار نفت فروخت و جمعیت ایران ۳۶ میلیون بود ، طی سالهای گذشته ۲۰۰ میلیارد دلار نفت فروش رفته و جمعیت ایران ۷۰ میلیون است ، آیا هیچگونه تخلفی در خصوص اینهمه مبلغ صورت نگرفته است؟!! که شاهد اینهمه تورم و گرانی هستیم.

    ۱۶- آقای خامنه ای آقای خمینی در بهشت زهرا قول معنویات و اسلام ناب محمدی را به ما داد آیا می دانید آمار تارکین نماز ، معتادان ، طلاقها ، افسردگی ، تورم و گرانی ، بیکاری و فقر ، هر سال رو به افزایش است پس کو آنهمه قول و ادعا؟

    ۱۷- آقای خامنه ای تا گرفتار اوهام بحارالانوار و علامه مجلسی و حق الیقین و منتهی الامال هستید مطمئن باشید سرنوشتی بهتر از شاه سلطان حسین در انتظار شما نخواهد بود ، از ما گفتن و از شما نشنیدن ، تو را به خدا از خرافات مذهبی و از افسانه های تاریخی خارج شوید ، ما همیشه افسوس خرابی مغول را می خوردیم غافل از اینکه فساد و فتنه ای که اینک دچار کشور شده از هر زمان دیگری در تاریخ خطرناک تر است. پس تا ایران تکه تکه نشده بیدار شوید . علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.

    ۱۸- آقای خامنه ای شما و مردم شیعه ایران , سالها ست خود را شیفته امام حسین معرفی می کنید . شیفته امامانی که همه جان و حتی آبرو و مال و فرزند بر سر امر به معروف و نهی از منکر گذاشتند . آن هم در مهمترین حوزه یعنی حوزه سیاست و حکومت ( افضل الاعمال کلمه عدل عند امام الجائر ) چرا هر کس کوچکترین انتقاد و حتی تذکری نسبت به حکومت شما انجام دهد می شود غربزده و از ایآدی آمریکا و سر از زندان سیاسی درآوده و یا اعدام و ترور می شود ؟

    ۱۹- آقای خامنه ای وظیفه مجلس خبرگان این است که رهبر را دقیقا زیر نظر داشته و به او تذکر بدهند ولی ما می بینیم که شما سالی یکی دوبار آنها را جمع می کنید و تذکرات و رهنمودهایی به آنها می دهید !!!

    ۲۰- آقای خمینی در سال ۵۸ در بهشت زهرا گفتند : پدران ما چه حقی داشتند که سرنوشت ما را تعیین کنند ( اشاره به قانون اساسی مشروطه که سلطنت را به رسمیت می شناخت ) آقای خامنه ای : پدران ما چه حقی داشتند که سی سال قبل در سال ۱۳۵۸ سرنوشت ما را به دست ولایت فقیه سپردند و چرا هم اینک زیر نظر نهادهای بی طرف بین المللی یک نظرخواهی آزاد برای وجود یا عدم وجود ولایت فقییه نمی گذارید ؟ ( که به قول آقای منتظری از مصادیق بارز شرک است )

    ۲۱- آقای خامنه ای مجمع تشخیص مصلحت یعنی تصویب قوانینی که شورای نگهبان آنرا خلاف اسلام دانسته ! آیا این است سیاست عین دیانت شما ؟

    ۲۲- شما بیشترین حجم روابط را با چین و روسیه مشرک کافر بی خدا دارید چرا وقتی مسلمانان چین ( در یکروز ۱۵۰ نفر به شهادت رسیدند ) و همچنین کشتار مسلمانان چچن در روسیه شما هیچ موضع گیری نکردید ؟ ولی اسراییل . . . این است دین عین سیاست شما ؟

    ۲۳- آقای خامنه ای یزید خود را مبرا از قتل امام حسین دانسته و مرتب می گفت ابن زیاد این کار را سرخود انجام داده است . ولی با این همه از خانواده امام حسین دلجویی و عذرخواهی می کند ولی شما در جریان قتلهای زنجیره ای حتی عذرخواهی هم نکردید ؟

    ۲۴ – شما می گویید در سفارت آمریکا جاسوسی می شد برای همین دانشجویان آنرا اشغال کردند ! براستی چه کشف بزرگی ! خوب همه سفارتخانه ها از جمله سفارتخانه های شما در همه جای دنیا مشغول جاسوسی هستند ! آیا می دانید همین کار , دعوتی بود برای عراق برای حمله به ایران ! مگر در همه جای دنیا دیپلمات جاسوس را اخراج نمی کنند چرا شما چنین نکردید ؟ کاری که پس از ۴۴۴ روز انجام دادید ؟ هم کتک را خوردید هم پیاز را و هم پول را دادید ؟

    ۲۵- در خصوص جنگ نیز همینگونه بود کاری که پس از ۸ سال در اوج ذلت و شکست حاضر به پذیرش آن شدید کاری که نهضت آزادی آنرا در سال ۶۳ از شما خواست چرا همان موقع که عراق درخواست کرد انجام ندادید ؟ که حتی حاضر به پرداخت غرامت نیز بودند ! هم جام زهر را خوردید هم پیاز را و . . .

    ۲۶- شما کی می خواهید دست از دشمن پروری بردارید ؟ مجاهدین را چه کسی منافق و دشمن کرد ؟ لاهوتی , منتظری , طالقانی , خاتمی , موسوی , شریعتمداری , علامه برقعی , رفسنجانی , بنی صدر , بازرگان , آیت الله صانعی و بیات . . . همه بد بودند همه ایادی آمریکا بودند ! همه اشتباه می کردند ! فقط شما معصومید ! چرا تا به حال به یک اشتباه خود هم اعتراف نکرده اید ؟

    ۲۷- آقای خامنه ای , آقای خمینی در زمان شاه می گفت : اگر مسبب تمامی جنایات و کاستی ها شاه است که مقصر است و باید برود و اگر نمی داند و اینها سرخود این کارها را می کنند باز هم بی کفایت و مقصر است ! آقای خامنه ای مسئول این همه فقر و فساد و اعتیاد به انواع مواد مخدر و بی اعتباری شدید ایران در کل جهان و ارتشاء در ادارات دولتی و گرانی و تبعیض طبقاتی کیست؟

    ۲۸- آقای خامنه ای , پالیزدار در حضور ۱۰۰ نفر دانشجوی دانشگاه همدان , دزدیهای سران حکومتی را افشا کرد به ۹ سال زندان محکوم شد آقای احمدی نژاد همین کار را در حضور ۲۰۰ میلیون بیننده انجام داد و از سوی شما مدال افتخار گرفت ! چرا ؟ آیا این است عدل علی ؟

    ۲۹- آقای خامنه ای فریب تملق دیگران و موشکهای سپاه و یا حفاظت اطلاعات سپاه را نخورید ، محمدرضا شاه , چهارصد هزار ارتشی وفادار داشت با ساواک به مراتب قوی تر از اداره اطلاعات شما و زندان اوین و غیره ، در عرض ۶ ماه سلطنت او دود شد و رفت راه هوا ، آقای خامنه ای می دانید چرا؟ پاسخ آنرا من به شما می دهم : حکومتی که تحمل شنیدن حرف اقلیت مخالف را نداشته باشد زمانی بر او خواهد آمد که اکثریت مخالف عذرخواهی آن حکومت را نخواهند شنید . به یاد دارید شاهنشاه در تلویزیون ظاهر شد و گفت صدای انقلاب شما را شنیدم و غلط کردم و جبران می کنم ، ولی دیگر دیر شده بود. او باید سالها قبل به حرف اقلیت ضعیف گوش می کرد تا اکثریت مخالف پیدا نکند یا اگر پیدا کرد آنها عذر او را قبول کنند , بگذریم . آقای خامنه ای با اینهمه شاه آنقدر شرف داشت که جوی خون در ایران براه نیندازد و تیمساران او آنقدر شرف داشتند که هواپیمای خمینی را نزنند و مردم را به کشتن ندهند. کل کسانی که شاه در مدت حکومتش در خیابانها کشت به زحمت به چند هزار نفر می رسد ولی شما فقط در عرض یک شب در سال ۶۷ گورستان خاوران را آباد کردید. و من می ترسم از زمانی که گرگهای سپاه ، بسیج و لباس شخصی در ایران جوی خون براه بیندازند.

    والسلام علی من اتبع الهدی

     
  14. آخه /// تو حتی اینقدر اطلاعات نداری که نوریزاد تهرانه ، دوم اینکه تا کی مثل احمقها میخواید سرتون رو تو برف فرو کنید و فکر میکنید تمام دنیا تو یه دخمه تنگ و تاریک جمع شدن و علیه حکومت فروپاشیدتون نقشه میکشن و تمام بدبختیهاتون و گردن دنیا میندازید تا از جواب گویی فرار کنید. ولی بی لیاقتی حاکمان ماست که به اینجا رسیدیم. شما که صدای طبل پیروی از علی تون گوش دنیا رو کر کرده بهتره بری یک بار هم شده نهج البلاغه رو بخونی و شرف و وجدانت رو قاضی کنی ببینی چقدر به اخلاق و مرامش عمل کردین .جفای شما از معاویه بیشتر و پست تره

     
  15. سیاوش ایرانی

    جناب نوری زاد من ۵۴ ساله ای هستم که در زمان ان انقلاب ۲۰ سالم بود . دو بار من رای دادم یکی به جمهوری در سال ۵۸ و یک بار در سال ۸۴ چون میدانستم با احمدی نژاد چه بلایی سرمان خواهد امد .یک سوال دارم .من به شخصه در انقلاب همراه شدم برای یک ایران بهتر و ازاد نه برای اسلام بود . من هیچگاه الوده این رژیم نشدم . سوال من جناب شما و کسانی از رنگ شما ان انقلاب با شکوه و بزرگ را ارام ارام از مسیر خود خارج کردید. با تحمل نکردن دگر اندیش زمانی به فرمان خمینی و حال همرنگان شما به فرمان خامنه ای . حال بخورید از اشی که خود پخته اید . اول شما جوابی به جنایات و فجایع دهه اول این فرزند ناقص الخلقه ان انقلاب بدهید .بعد از اقای دیروزتان امروز جواب طلب کنید. درود بر راد مردان و ازاد زنان مبارز و ازادی خواه ایران در این ۱۵۰ سال………

     
  16. همه اقای نوریزاد را به شجا عت و شها مت و ازادگی می شناسند و کسی سخن های نا بجا ی شما را نمی پذیرد .ضمنا تو این قدر اطلاعاتت غلط است که می گوئی نوری زاد در خارج است پس وای به حال مانند تو که همه چیز تان دروغ یا از سر نا اگاهی است

     
  17. حیف سلام که بخوام نثار وجود بی ارزشت کنم…
    انشااله به راه کجت تا آخر ادامه بدی و پیش همه رسوا شی که حتی تو سوراخ موش هم جا نداشته باشی اون روز خیلی نزدیکه…
    بی بصیرت

     
  18. دیروز حضرت آیت الله خامنه ای فرمودند دائم نگویید انتخابات باید آزاد باشد . ۲۴ انتخابات تا به حال داشتیم کدامش آزاد نبوده ؟ انتخابات در ایران آزاد است آزادی انتخابات در ایران کمتر از آزادی انتخابات در سایر کشورها نیست (بلکه بیشتر هم هست) . ایشان سپس با اشاره به لزوم تایید صلاحیت نامزدها توسط شورای نگهبان به این ویژگی برتر انتخابات ایران نسبت به کشورهای غربی اشاره کردند . ویژگی خاصی که انتخابات در آمریکا و انگلیس و فرانسه و سوئد و آلمان و خیلی کشورهای دیگر جهان از آن بی بهره اند . کمبود حضور نهادی مانند شورای نگهبان باعث شده در ۱۶ سال اخیر حتی یک آمریکایی برای شرکت در انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری آمریکا بخاطر عقیده یا سخنان و عملکردش رد صلاحیت نشود و مردم آمریکا مجبور باشند خود تشخیص دهند چه کسی با چه عقیده و برنامه هایی صلاحیت حضور در مجلس را دارد یا نه تشخیصی که معمولا غلط از آب در می آید و همین می شود که لابی صهیونیستی ، مجلس آمریکا را در ادامه رای غلط مردم این کشور در اختیار گرفته است . این در حالیست که برتری ویژه انتخابات ایران نسبت به سایر کشورها که از برکت شورای نگهبان حاصل می شود موجب شده نه تنها نامزدهای عادی که حتی بسیاری از نمایندگان دور قبل مجلس نیز برای شرکت در انتخابات ۴ سال بعد تایید صلاحیت نشوند و به مردم کمک شود تا اشتباه قبلی را مبنی بر رای دادن به ایشان تکرار نکنند . مردم خیالشان راحت است که هیچ کس به صرف دانشمند یا پزشک یا استاد دانشگاه یا کارمند دولت بودن نمی تواند نامزد قطعی انتخابات شود و با عقاید غلط و انحرافی به مجلس یا ریاست جمهوری برسد . این دقیقا مثل کمکیست که یک آنتی ویروش قوی به شما می کند تا برنامه های در ظاهر مفید ، زیبا و فریبنده اما در واقع مخرب را اجرا نکنید آنتی ویروسی که مردم کشورهای غربی از آن بی بهره اند .

    . آقایان احمدی نژاد خاتمی و هاشمی که این روزها در مورد لزوم آزاد بودن انتخابات زیاد صحبت می کنند ، و خاطر مقام معظم رهبری را مکدر کردند چرا در مورد این ویژگی خاص و برتر در انتخابات ایران صحبت نمی کنند . کجای دنیا نهادی مثل شورای نگهبان وجود دارد ؟ نمی بینید که در آمریکا هیچ فرد یا نهادی از حکومت هرگز به خودش زحمت نمی دهد صلاحیت نامزدهای انتخابات را بر اساس مطالبی که نوشته اند و سخنانی که گفته اند بررسی کند و جلوی بی صلاحیت ها را بگیرد . حداکثر زحمتی که می کشند این است که سن نامزدها را بررسی کنند که مثلا از ۳۰ سال بالاتر باشند . نمی بینید که در انگلیس مملکت آنقدر بی صاحب است که حتی جرج گالوی مجری پرس تی وی تلویزیون دشمن انگلیس نیز خود را نامزد انتخابات مجلس می کند و اتفاقا در رای گیری سوم می شود .

    ده ها مثال می توانم بزنم در مورد افرادی که در غرب از صبح تا شب به مقامات کشور فحش می دهند و انتقاد می کنند و هر دور هم خودشان را نامزد انتخابات می کنند . بعضی هایشان رای می آورند و بعضی دیگر رای نمی آورند و هرگز نهادی به خودش زحمت نمی دهد که این آدم بی تربیت که انتقاد و توهین می کند و دست به تشویش اذهان عمومی می زند و آب به آسیاب دشمن می ریزد را رد صلاحیت کند .

    البته مولفه های برتر انتخابات ایران نسبت به سایر کشورها فقط در شورای نگهبان خلاصه نمی شود شورای نگهبان شاخص ترین مولفه است . از برتری های مهم دیگر می توان به مهندسی انتخابات توسط سپاه اشاره کرد که به درستی و کاملا معقولانه در سخنان حجت السلام سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه به آن پرداخته شده است (اینجا)

     
  19. سلام به حر زمان.
    من هم یکی مثل تمام جوانان شوربختی که از آنان نام بردی.به خاطر دفاع از دینم و به خاطر آزادی در دانشگاه لب به سخن گشودم زندان نیزبهای آن بود و اکنون با کارگری روزگار میگذرانم.ای کاش ما را نیز مثل تمام کشتگان این راه میکشتند که این تباهی ایران را نظاره گرنباشیم.با اینکه شمارا تابحال ازنزدیک ندیده ام اما خودم را در مقیاسی بسیار کوچکتر از شما میبینم.امیدوارم سلامت باشی بزرگوار

     
  20. آی نوری زاد اگر راست میگی حرفهای منو ثبت کن
    تو از چی حرفی میزنی از مبارزه پس چرا مثل ترسوها و بزدل ها فرار کردی
    رفتی تو فرنگ پی شهوترانی و دم از مبارزه میزنی
    حرفهایی که در مورذد مجتبی میزنی همش دروغه چون اصلا در سیاست هیچ دخالتی نداره
    شما همتون مزدور امریکا و انگلیس و صهیونیست هستید و مثل منافقین حاضرید برای به قدرت رسیدن مردم رو قربانی کنید
    آقای ما هم مثل طلبه ها زندگی میکنه و هیچ ریخت و پاچی هم نداره کاشک کور نبودی و میومدی عروسی مجتبی رو میدیدی که آقا هم شرکت نکردن!

     
  21. سلام آقای نوریزاد
    به نظرم متن جالبی بود اما خوب به قول معروف “/////آقا اینا خدا رو هم جانشین خودشون تو آسمون میدونن بعید اگه این خواب رو هم واقعا ببینه همچین فکرهایی کنه احتمالا فکر میکنه مثلا دیشب غذاش زیادی چرب بوده /// و از این چیزا

     
  22. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺳﻼﻡ. ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﺸﻜﻞ اﺻﻠﻲ ﻣﺎ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﺭﻭاﻧﻴﺴﺖ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎﻱ ﻣﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ اﺯ ﻛﺮﺑﻼ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ اﺯ ﺑﻲﻭﻓﺎﻳﻲ ﻛﻮﻓﻲﻳﺎﻥ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ. ﻋﺪﻩاﻱ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ اﻳﻦ اﻳﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮاﻳﻄ ﻛﺮﺑﻼ ﺭا ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﻧﺪ و اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺣﺴﻴﻦ ﺭا ﺗﻨﻬﺎ ﻧﮕﺬاﺭﻧﺪ و اﺣﺴﺎﺱ ﻧﺠﺎﺕﻳﺎﻓﺘﮕﺎﻥ ﺭا ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﻨﺪ و ﺟﺮو ﺑﺮﺗﺮﻳﻨﻬﺎﻱ ﺧﺪا ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﻛﻪ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﻛﺎﺭﻱ اﺯ ﭘﻴﺶ ﺑﺒﺮﻧﺪ و ﻣﻠﺘﻲ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺎﻙ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﺸﺎﻧﺪﻧﺪ اﺻﻼ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﻤﻴﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻴﻨﺪاﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻣﻴﺮاﺛﻲ ﺑﺮ ﺟﺎﻱ ﮔﺬاﺷﺘﻪاﻧﺪ ﺣﺘﻲ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﻣﻮ ﺑﺮ اﻧﺪاﻡ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻄ ﻧﻆﺎﺭﻩﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭا ﺳﻴﺦ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺣﺎﻝ ﭼﻪ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺎﻝ و ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﺩاﻧﺴﺘﻨﺪ و ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺑﺮاﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺻﺤﺮاﻱ ﻛﺮﺑﻼﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ اﺳﺖ ﻳﺰﻳﺪ ﻛﻴﺴﺖ ﺣﺴﻴﻦ ﻛﻴﺴﺖ و ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﻛﺎﺏ ﻛﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ﻣﻬﻢ ﺑﺮاﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻄ ﻣﺮﮒ اﺳﺖ ﺩﻟﻴﻞ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻭاﺿﺢ اﺳﺖ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻨﺪﻱ ﻛﻪ اﺯ ﺭﻭﻱ ﻏﺮﻭﺭ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺁﺏ و ﺧﺎﻙ ﺯﺩﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺮﺣﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﻣﺮﮒ اﺳﺖ و ﺑﺎﺯ ﻣﺮﮒ

     
  23. آنکس که بداند و بداند که بداند
    باید برود غاز به کنجی بچراند

    آنکس که بداند و نداند که بداند
    بهتر برود خویش به گوری بتپاند

    آنکس که نداند و بداند که نداند
    با پارتی و پول خر خویش براند

    آنکس که نداند و نداند که نداند
    بر پست ریاست ابدالدهر بماند

     
  24. آنکس که بداند و بداند که بداند
    اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

    آنکس که بداند و نداند که بداند
    بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

    آنکس که نداند و بداند که نداند
    لنگان خرک خویش به منزل برساند

    آنکس که نداند و نداند که نداند
    در جهل مرکب ابدالدهر بماند

     
  25. به نام خدا
    با سلام خدمت اقای نوریزاد
    دوست عزیز اگاهی دادن به جامعه توسط شما بسیار عالی است اما خود شما نیز حتما به این نکته واقفید که با یک سایت که ان هم فیلتر است نمی توان تاثیر گذار بود شما باید فعالیتتان را بیشتر معطوف به دنیای حقیقی کنید تا مجازی که مطمئنا موثرتر خواهد بود.میدانید عموم مردم ایران دسترسی به اینترنت را ندارد و البته طرز استفاده از ان را هم نمیدانند و این عموم انقدر درگیر مشکلات روز مره زندگی هستند که وقتی برای این کار ها ندارند.نکته بسیار مهم دیگر این است که ما ایرانیان به طور کل شنونده و بیننده خوبی هستیم تا اینکه بخواهیم مطلبی را بخوانیم.با امار هایی که ما چقدر به موسیقی گوش میدهیم و چقدر مطالعه کتاب داریم میتوان به این مهم رسید.اما نکته دیگر این است که ما ایرانی ها باز به طور کل احساس میکنیم در هر زمینه ای کارشناس هستیم و البته هنگامی که نظری درست تر و البته بهتر از نظر خود میشنویم با کج خلقی و تعصب مثال زدنی انرا رد میکنیم و بر سر ان لجاجت و پافشاری عجیبی میکنیم واین زمینه این شده که ما نتوانیم حرف و عمل و راه درست را در این سالها پیدا کنیم و ادامه رو ان باشیم.امیدوارم شما وهمه دوستان راهکاری برای خروج از این مشکلات داشته باشید و با ارائه انها به عموم مردم انها را از جهلی که خود و دیگران!!؟؟برایشان ساخته اند نجات دهید.با تشکر

     
  26. “جوان از آن علی روبرگرداند و به این علی رو کرد و پرسید: … جرم من چه بود؟ جز این که به تو و هم طریقان تو اعتماد بستم؟ و آرزوهایم را درطَبَق اختیارات تمام نشدنی تو نهادم؟ من مگربه تو و به وعده های تو دل نسپردم؟ و جوانی ام را مگر به پای وعده های تو نریختم؟ مگر قرار نبود دروغ و دزدی را از جامعه ی من بتارانی؟ و بی ادبی را؟ و ظلم را؟ و زشتی را؟ و فریب را؟ و ریا کاری و چاپلوسی را؟ و زخم خنجرهای ناجوانمردی را؟”

    آفرین بر بزرگمرد نوری زاد که اینگونه برای عبرت دیگران خود را عریان میکند — آفرین!

     
  27. سلام خوب مینویسی ولی خیلی طولانی و کشدار مینویسی خیلی . حوصله خواننده رو سر میبری . کم گوی و گزیده گوی چون در .

     
  28. راستش آنانی که کورند و نمی بینند برای جبران این کوری خود از سایر نیروهای خود استفاده می کنند. و آنان که عقل ندارند در صورت داشتن این نیروها نمی توانند از آنها استفاده کنند. نمی دانم ایران ما به کجا دارد می رود . تنها امیدارم به گودال بیافتد و بتوانیم با کمک هم دوباره ایرانی بزرگ بسازیم ولی اگر به دره افتاد ……………….

     
  29. سلام بر مرد راستين اين روزهاي تلخ سرزمينم.نرود ميخ آهني در سنگ

     
  30. درانتهای مسیر کور سویی روشنایی شاید این آخرین فرصت باشد

     
  31. پیش گویی عجیب شهید اندرزگو

    یامین پور در وبلاگش مینویسد:

    در حال ساخت یک سری مستند سیاسی هستیم. تا به حال ۱۶ قسمت تولید شده؛ دیروز رفتیم خانه ی شهید سیدعلی اندرزگو برای مصاحبه با همسرش. اندرزگو از آن شخصیتهای پیچیده ای بوده که خیلی ها جذبش شده اند. مصاحبه ی عجیبی شد. وسط مصاحبه چند بار گریه کردیم. همسر شهید خودش یک شهید زنده است. فکر کنید که تا چند ماه بعد از شهادت همسرش در زندان اوین تحت شکنجه ی ساواک بوده، آنهم در ۲۵ سالگی!
    مصاحبه که تمام شد به تیم تصویربرداری اشاره کردم که دوربین ها را خاموش نکنند، من وارد گفتگوی غیر رسمی شدم تا نگفته ها را بشنوم و چیزهایی شنیدم که برایم خیلی عجیب بود.
    یکی از خاطرات همسر شهید که خیلی عجیب بود ازاین قرار است؛ همسر شهید:
    چند ماه قبل از شهادتش در خانه نشسته بودیم. سید علی یک ذغال گداخته را از روی قلیان برداشت و کف دستش گرفت. من شگفت زده پرسیدم سید دستت نمی سوزد؟ سید لبخندی زد و گفت: «این که هیچ، بدن من به آتش جهنم هم حرام است. بعد سید علی گفت بزودی پهلوی می رود و انقلاب پیروز خواهد شد. دو سال بعد از پیروزی شخصی رئیس جمهور خواهد شد که نامش «سید علی» است. از آنروز به بعد منتظر ظهور حضرت ولی عصر عج باشید.» بعد گفت دینداری در آن دوران مثل نگه داشتن این ذغال گداخته در دست است. همسر شهید گفت من پرسیدم: سیدعلی! منظورتان این است که خودتان رئیس جمهور می شوید؟ سید پاسخ داد خیر، من آن روز نیستم.
    بعد ذغال را آرام برگرداند و روی قلیان گذاشت… همسر شهید گفت: دست از سیدعلی نکشید.

     
  32. سلام اقای نوری زاد ببخشید این عکس روی سایت فتوشاپ ما که نه تو سایت دیگه که ندیدیم نه تو هیچ جای دیگه حتما نیست عکس از کجا اوردید

     
  33. سلام بر مرد آزاده ایران
    جناب نوری زاد
    از خواندن این نوشته با اینکه طولانی بود حظ کردم. عالی بود جناب نوری زاد عالی. به بهترین نحو از نظر دینی نیز رفتار آیت الله خامنه ای را نقد کرده اید.
    فقط سوالی در ذهن من است که چندین بار هم پرسیدم ولی جوابی نشنیدم. جناب آقای نوری زاد عزیز چطور شما با چنین نوشته های تندی به شخص رهبر هنوز روی دوپای خود راه می روید!!؟؟ کسانی می شناسم که با یک دهم این حرفها بالای دار رفته اند. خواهشمند است اگر پیام من را پخش نمی کند حداقل به صورت خصوصی جواب دهید این سوال مدت زیادی از که هم در ذهن من و هم ذهن دوستان من است خواهشا جواب ما را بدهید.
    اراتمند

    …………………………..

    سلام سامان گرامی
    به این فکرکنید که من وردی ودعایی واجی مجی ای می گویم وبه خودم فوت می کنم وکسی نمی تواند متعرض من بشود. بعدش: به محتوای یک نوشته ویک سخن توجه کنید. به صاحبش کاری نداشته باشید. شاید جاسوس باشد. بالاترازاین؟ ازجاسوسها هم می شود سخن درست شنید.

    با احترام

    .

     
  34. یه چیزی بگم آقای نوریزاد! اونجوری که آقای خامنه ای به زندگی شما وارد شده به زندگی مردم ما وارد نشده، شاید یک درصد، چیزی که روحانیت رو زجر می ده همینه که چرا یک قسمت کوچکی از زندگی مردم هستیم، چرا تحویلمون نمی گیرن، چرا اعتنامون نمی کنن، و فکر می کنم بهترین راه برای ادب کردن اینها همین راهیه که عامه در پیش گرفتن.

     
  35. سلام جناب نوریزاد.نوشته تان بسیار زیبا و گیرا بود طوریکه به عنوان نفرسوم باآنها بودم وبعداز تمام شدنش به خودم آمدم ودیدم جلوی لپ تاپم نشستم امیدوارم تاثیرش برای آقا حداقل به اندازه من باشد.

     
  36. آقاي نوري زاد من مطمئن هستم اين داستاني كه از عذاب وجدان خامنه اي نوشتيد بسيار باعث خنده و انبساط خاطرش شده چون هر كسي كه به قدرت ميرسد ،خيلي خوب ميداند كه براي بر سر قدرت ماندن بايد خون بريزد . يك روز به نام دشمن خدا و دين يك روز به نام دشمن ملت روز ديگر به نام دشمن خلق وآخرش دشمن امنيت كشور خلاصه به نامي بايد مردم و مخالفانش را تارو مار كند ، تمام اين قدرت را هم بواسطه نيروي هاي اطلاعاتي و نظامي اطرافشان دارد ، درست عين يك كليشه تاريخي ومثل همه //// تاريخ ، نيروهاي اطلاعاتي ،نظامي بايد تا خرخره سيراب بشوند تا جان بركف آدم بكشند. چون اگر حمايتش نكنند همان بي كسي هستند كه قبلاٌ بودند.
    /// (قدرت پرستان) قبل از هر چيزي وجدانشان را در محضر قدرت سلاخي ونابود ميكنند تا فراخ بال به له شدن آدمها درزير پايشان نگاه كنند.بعدش هم به داستانهاي قشنگ شما لبخد بزنند.

     
  37. درود بر شما اقاي نوري زاد پاك نهاد.نوشته هاي شما در اين روزگار كسالت بار اميدى تازه در روح و جان ميدمد.كاش اين سيد /// هم در صبح مورد اشاره گذري بر اين نوشته قرين به صحت ميكرد وبر همان قولهاي تاريخي عمل ميكرد

     
  38. بنام خداوند مهربان
    اگر حاکمان بدنبال حکومت خود هم باشند بایستی که رهبر همه رعیت های خود باشند اینکه مملکت را به دست یک عده و باند کوچک سپردن حتی به ضرر خود حاکمان است تا مردم . الان مملکت کاملا دو قطبی شده در یک طرف مردم هستند با یک دنیا مشکلات و در طرف دیگر قلیلی چاق و فربه شده و با اختیاراتی که سیستم حکومتی به انها داده است وضع کلیه ادارات و سازمان ها دقیقا یکسان و اسمان ایران همه جا ابی و کلیه ریاست در دستان نا مبارک افراد ضعیف و بیسواد و بی لیاقت است انشالله دل رهبر به نور خدا منور گشته و انقلابی در او ایجاد شود مگر دنیای فانی چقدر ارزش دارد که مملکت را به دو نوع حاکم و محکوم تقسیم کرده اند که این نه رسم مردانگی و مروت و نه رسم عدالت است و خدا هرگز این را نخواهد بخشید مگر استغفار به درگاه خداوند و سپردن مقدرات کشور بدست همه ملت . نه 10درصد جامعه که همتن شود که الان شده است و بدبختی در انتظار مردم است

     
  39. “می دانی من کیستم؟ خوب به من بنگر! من غریبه نیستم. من فرزند خود توام. من ندا هستم. محسن روح الامینی هستم. جوادی فر هستم. کامرانی ام. ستار بهشتی ام. من هزار هزار جوان و پیرِ آرزو به دلم. مرا چرا بی دلیل از پا درآوردی؟ چرا مرا به وادی نکبت و افسردگی درانداختی؟ جرم من چه بود؟ جز این که به تو و هم طریقان تو اعتماد بستم؟ و آرزوهایم را درطَبَق اختیارات تمام نشدنی تو نهادم؟ من مگربه تو و به وعده های تو دل نسپردم؟ و جوانی ام را مگر به پای وعده های تو نریختم؟ مگر قرار نبود دروغ و دزدی را از جامعه ی من بتارانی؟ و بی ادبی را؟ و ظلم را؟ و زشتی را؟ و فریب را؟ و ریا کاری و چاپلوسی را؟ و زخم خنجرهای ناجوانمردی را؟”

    جناب نوری زاد، حرف دل مارا زدید…. یعنی امیدی به پایان این قدرت طلبی و دیکتاتوری هست یا اینکه باید بسوزیم و بسازیم و نه از جوانیمان خیری ببینیم و نه از سالهای پس از آن…..
    جناب نوری زاد، خسته ایم خسته…. بیکاری، گرانی افسارگسیخته، بی عدالتی، فقر،اعتیاد، فرهنگی که روز بروز از هم پاشیده تر میشود، دزدی، ریا و … دارد بلای جان مردم میشود.
    کاش میگفتند که کدام خدا را میپرستند که اینگونه خائن و بی مروت شده اند و نه می بینند و نه میشوند….

     
  40. به ستار بهشتی که رسیدم …زار زار گریه کردم …
    دیدی ای دل که غم یار دگر بر چه کرد ….چون بشود دلبر و با یار وفا دار چه کرد !

     
  41. محمد نوری زاد عزیز سلام. دعای بسیار زیبایی بود این متنی که شما نوشته بودید. من هم یک آمین میگویم از ته دل انشالله که بشود ! محمد عزیز و شجاع، درد ها بسیارند و یکیشان این است که رهبر این مملکت اصلا با کامپیوتر و اینترنت بیگانه است ! شاید اگر همین قسمت از دعای شما (داستانی که نوشتی) واقعیت پیدا میکرد روزنه ای بود و نوری میتاباند و … // اما درد یکی دو تا نیست ! او پدری است که آرزوهای خود را در فرزند کوچک خود دنبال میکند ! چراکه به یمن این پدر این فرزند کوچک از چیزهایی که پدر برخوردار نبود ، برخوردار شد، او امیدوار است این فرزند کوچک راهی را ادامه بدهد که او بخاطر نقائص خود نتوانست آن را بپیماید ! نواقصی که به زعم خویش بسیاری اش از پیشینه ی اقتصادی و خانوادگی این پدر سرچشمه میگیرد . اما فرزند کوچک را پدر با امکانات درست پرورد به این امید که او شاهکاری در اندازد که خودش نتوانست ! او همه چیز دنیا و عقبی را این فرزند کوچک میداند ! او نیز به امام زمانه، تاکید میکنم زمانه ! معتقد است و فرزند کوچکش را امام زمانه ی پس از خود میداند ! امکانات و قدرت یکدست و سلاح های گوناگون و متحدانی چون سوریه و لبنان و سگانی چون روسیه و نبود مخالفان را میخواهد برای فردای این امام زمانه که خود پرورده ! او فرزند کوچک خود را امامی میداند که برای فرداهای رویایی به امکاناتی نیازمند است که فراهم کردنش گناهش به گردن پدر باشد بهتر است . او جامعه را خالی از متفکران و مخالفان میخواهد چون امام زمانه(فرزند کوچک) نیازی به فکر دیگران ندارد ! او فقط نیاز به وفادارانی دارد که پدر در اطراف او یک به یک می آزماید و گلچین میکند ! از دید پدر این وفاداران برای اینکه فرزند کوچک بتواند ایران و جهان را مدینه ای فاضله کند کافی هستند !

    اما گفتم که درد یکی دو تا نیست ! درد دیگر این است : اما افسوس که فرزند کوچک خود متوجه نیست که چه نقش بزرگی را بگردن باید بگیرد ! و پدر سخت از این موضوع بهم ریخته است که چرا این فرزند با کمالات و این امام زمانه برای پذیرش مسئولیت آماده نیست و درکی از عظمت ماموریت جهانی خود ندارد! محاسبات پدر بهم ریخته ! از طرفی آماده شدن فرزند برای رسالت بزرگش و پذیرفتن جایگاه واقعی اش (که پدر برایش مسلم میداند) ظاهرا نیاز به زمان و مدارا دارد و این عاشق دلباخته ی فرزند نمیتواند به این پیر و مراد کوچک خود سخت بگیرد و از طرفی مخالفان و حتی دوستان و برخی انصار هر کدام در حال کوک کردن سازی هستند و لبشان به اعتراض باز است ! او با چنگ دندان این مخالفان را سرجایشان مینشاند و امکانات را برای این امام زمانه آماده نگاه خواهد داشت و از طرف دیگر صبوری میکند و دعا که این مرشد کوچک به مقام خود واقف شود و طرحی نو دراندازد !
    بازهم مشکلات به اینجاها ختم نمیشود و این رشته سر درازی دارد که هر دم نیز به جبری پیچی بر آن اضافه میشود . مثلا پدر هیچ گاه خواهان این نبود که اسم این مراد و مرشد کوچک بر سر زبان ها بیفتد ! این را سمی بر رسالت فرزند میدانست . اما اکنون نه تنها اسمش بر سر زبانهاست بلکه امکانات جمع کردن پدر نیز دارد به پای این فرزند بیگناه نوشته میشود و پدر سخت آزرده میشود از این مظلمه . دلش میخواست فرزندش از دید دیگران منزه بماند و همه ی ننگها برای خودش بماند تا فرزند بتواند بدون پیشینه ی بد رسالتش را آغاز کند اما اکنون مشکلات را از چشم فرزند کوچک میبینند و فرزند کوچک نیز آش خورده و دهان سوخته را به آش نخورده و دهان سوخته ترجیح میدهد و این میشود که این امام زمانه به جای اینکه بفکر رسالت عظیمش باشد به فکر خورد آش افتاده !
    میبینی محمد جان وضع این پدر بسیار اسفناک و درعین حال متاسفانه با کمترین امکانی برای تغییر است ! اگر او چیزی را برای خودش میخواست، زنده کردن وجدانش کار شدنی ای بود ! اما او همه چیز را عاشقانه برای این رسول میخواهد و نفس این موضوع که چیزی را برای شخص خود نمیخواهد، توجیهی است محکم برای وجدانش که به خوابی سنگین دچار است. عشق نیز توجیه که نه بلکه محرکه ای است بر تمامی اعمالش و …
    محمد جان درد یکی دو تا نیست ! دلم میخواهد دلیل شکل گیری چنان احوالاتی را در چنین انسانهایی بنمایانم ! اما درد این است خودم نیز گرفتار چنین احوالاتی هستم ! رطب خورده ام ! چگونه منع رطب کنم ؟

     
  42. بادرود و سپاس
    بنظر بنده آگاهی امروز مردم در مورد عملکرد رهبری و اطرافیانش نسبت به چند سال پیش بخاطر فعالیت بسیاری از دلسوزان به میهن و از خود گذشتگی آنان از جمله جناب نوریزاد عزیز که هزینهای فراوانی در این راه داده اند بیشتر شده است و این جای بسی امیدواریست و ما آثار این روشنگری را در رفتار مردم که فعلا” به مرحله قهروخشم نرسیده است مشاهده می کنیم .

     
  43. جناب نوري زاد سلام مي خواستم چنين ادامه كار شما را بدهم كه اگر سيد زيركانه همه ي پيامبران و امامان را به شفاعت بطلبد وانها را جمع كند وپيش خدا برد به خدايي برمي خورد كه بربالين همه ان بي گناهان نشسته ومي گريد كه سيدعلي چگونه بهترين آفريدهاي مرا چنين پرپر كردي ايا رويت شد. حالا رسولان مرا براي شفاعت بياوري
    خدايي كه فرعون مغرور را در جهت مجازات شرورترين بندگانش به سوال مي گيرد كه اورا چگونه مجازات مي كني وفرعون مي گويد كه در دريا غرق مي كنم واز اوخواسته مي شود كه پس بنويس وامضا كن.
    توكه بردر ورودي منزلت بسم الله نوشته وظلم مي كني .فرعون مي نويسد وامضا مي كند هنگام غرق دررود نيل توبه مي كند واز خدا كمك مي خواهد وخدا سند نوشته ي فرعون را برايش نشان مي دهد كه به حكم خودت مجازات شدي . حالا سيد ما به دام مامور عزيزكرده خود گرفتار است پس چه خوبست كه تماشاكنيم پايان را كه چگونه بازفرعوني طغيان كرد ومگسي مامور كشتنش شد .فعتبرو ايا الا بصار

     
  44. آقای نوریزاد شنیدید که توبه/////است.

     
  45. با دورود
    جناب نوری زاد ما که امکان نوشتن نامه به ایت الله خامنه ای نداریم ولی اگر شما لطف کنید این نامه را از طرف بنده در سایت خود بگذارید و یا به رهبری ارسال کنید یک شخص به نام اقای مجتبی خامنه ای چه شخصتی در این کشوراست و ایشان با کدام قدرت و یا چگونه دولت در سایه تشکیل داده و به کشور حکمرانی می کند دقیقا اقای مهدی رفسنجانی در زمامداری اقای رفسنجانی اما ایشان فراتر رفته با تمام بی باکی و بی توجهی به تمام قوانین کشوری و یا دست اندر کاران کشوری از جمله مجلس رهبری و یا سپاه را در اختیلر خود گرفته ایشان از چه طریقی به این قدرت کشوری رسیده و یا از چه کانالی و یا با کدامین سواد و تجربه درست که ایشان فرزندایت الله خامنه ای رهبر کشوراست مگر در این کشور قانونی هست که فرزندان رهبری بدون اینکه کاری بکنن بخورند و بخوابند و دعا به جان کسانی بکنن که کشوری را از دست یک طاغوت نجات داده وبه ایشان بدون هیچ زحمتی و یا تلاشی این چنین در اختیار خود بگیرد ایشان و یا دیگر فرزندان ایشان با چه سلسله مراتبی و با چه سواد و علمی این چنین کشور را در اختیار خود گرفتند البته اگر موروثی هم باشد هنوز نوبت ایشان نیست مگر نه اینکه در این کشوریک هرج و مرج قانونی و سیاسی حاکم است برمبنای اینکه ایشان فرزند رهبر هستند تمام قدرت کشوری و لشکری را در اختیار خود داشته باشند که در صورتی که یک جلسه ای بگذارند اگر ایشان یک دهم سواد تجربه و دانش وسیاست مرا داشت به ایشان حق می دهم و گر نه باید از بیت رهبری بیرون بیاید و مثل مردم دیگر در این کشور معلمی مهندسی و پزشکی انچه را که دانشش را دارد از این راه ارتزاق کند واقعا ایشان با فرزند یک شاه چه فرقی دارد و دیگر اینکه چندین بار به اقا هم نوشتم از طریق ریاست جمهوری و کانال های دیگری که ممکن بود مثل دفتر ائمه جمعه که ما هم اگر ایرانی هستیم به اندازه کسانی که در این کشور بی مسئولانه صحبت می کنن و کشوررا به انحطاط سیاسی و جهانی می برند ما هم سهمی داریم یا فقط انها حق دارند از این رسانه که نامش ملی ولی انحصارا در اختیار یک جماعتی بیسواد است استفاده کنند هزاران شاهد هست که یکی از هزاران نمونه ان که چندی پیش رئیس نیروی انتظامی در همین رسانه ملی مطرح می کند که رهبری اجازه ندادند والا ما هم کروبی را دستگیر و تنبیه می کردیم هم موسوی را البته هر دو اینها از نظر من خائنین به این کشور و مردم هستند در این هیچ شکی نیست ولی این هرج و مرج را در این به اثبات می رساند چون اگر این چنین هم باشد که هست خائن به این کشورند باید سازمان اطلاعات مدارکی به دادگاه ارائه کند و دادگاه حکم بازداشت و یا اعدام انها را صادر کند شما چکاره حسنی حاجی غیر اینکه نشان می دهی در این کشور نه قانونی حاکم هست نه دولتی و فقط نشانگر این است که چند قدرت مافیای در این کشور حکومت می کند که متاسفانه بنده خدا ایت الله خامنه ای از همه جا بی خبر تمام این زشتی ها در سطح جهانی به نام ایشان به ثبت می رسد و حتا اگر این مجتبی خامنه ای کمترین ارادتی هم به پدر خود داشت اجازه نمی داد عده ای این کشور را در سطح جهانی به این ورطه سقوط برسانند و تمام اعمال زشت و خلاف خود را به نام رهبری بنویسند ما یک مثلی داریم در زمان امیر مئومنان علی سیاستی را براه انداختند که این نان را عمر به یتیمان می دهد ولی علی انها را از یتیمان می گیرد حال اگر این بشر یک جو سیاست و به نفع رهبری یک زره نظری داشت وقتی مافیای قدرت نسرین ستوده را به زندان انداختند ایشان می امد با تمام شجاعت می فرمود که من به خاطر دو فرزند کوچک ایشان ایشان را عفو می کنم و در تمام دنیا هم مثل بمب ناپال این حرکت سیاسی صدا می کرد و یا اگر فکر می کنید موسوی و یا کروبی به جای احمدی نژاد رئیس جمهور می شد چه می شد باز از نظر شجاعت و شهامت اقای احمدی نژاد که در طی این چندین سال ثابت کرده والا اگر انها می شدند مثل بره و مثل تئورسین قبلیشان اقای //// خاتمی بیشتر که نمی شد ودر مقابل رهبری با ضریب هزار مثل بره بودند نه مثل اقای احمدی نژاد که بخواهند فقط با واقعیت و قانون پیش بروند

     
  46. بادرود
    میشه بپرسم چرا پیام مرا پخش نکردید با سپاس

     
  47. با سلام به اقای نوری زاد کاش میشد در خواب این ///// بنویسید که بی پول و قدرتی نداشتید و هم پول را از دست داده اید و هم قدرت هیچکس قبولتان ندارد حتی ان مراجع که هر روز پول میدادید بهشون حتی از پول خودت به خودت هم نمیدن چون قدرت با پول نگه داشته اید نه با انسانیت

     
  48. احمدی نژاد:دشمن بیایدبا ماحرف بزند ببنیم مشکلش چیست؟

    🙂
    دشمن بیاید پیش ما
    آن گرگ غیر اندیش ما

    گوید به ما از مشکلش
    شاید گشاید میش ما

    پیدا کنید میش را !

     
  49. ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم وعلی ابصارهم غشاوه .

     
  50. ختم الله علی قلوبهم وعللی سمعهم وعلی ابصارهم غشاوه .

     
  51. استاد بزرگ فکر نمی کنم خامنه ای این کار بکند که کار به دست مردم بسپارد.

     
  52. گناه ما مردم چهل و خرافه پرستی ست. پیروی از شیطان است جرا” چون دستورات شیطان راحت تر و شیرینتر است. جمایت از مادر ستار بهشتی دستور خداست ولی خطر و زحمت دارد ، بی خیالی و بی مسولیتی دستور شیطان است ولی بسیار راحت است. بامبد نابودی سریع حکومت /// خرافات و ظلم در ایران و آزادی همه ما مردم. مریم

     
  53. جناب نوری زاد . هر چند مخاطب نامه های شما آقای خامنه ای است ولی متوجه باشید که الان مثل زمان شاه نیست که همه چیز دست یک نفر متمرکز باشد بلکه حالتی ملوک الطوایفی بر مملکت حکم فرماست و هر اقدام اصولی از طرف ایشان منجر به جنگی بین قدرت هاخواهد بود که معلوم نیست از داخل آن چه کسی سالم خارج خواهد شد بنابرین بنظر من آقای خامنه نه تنها مثل شما این درک منفی را راجع به وضعیت مملکت دارند بلکه بیشتر از شما از وخامت اوضاع خبر دارند . ولی مساله الان موضوع مرگ و زندگی است و همین باعث بلاتکلیفی ایشان شده . نباید انتظار داشت که سید علی خامنه ای .علی وار رفتار کند. که سرنوشت امیرالمومنین خیلی خوش آمد نبود

     
  54. به امید روزی که زندان اوین تبدیل به موزه شود و به امید انکه همه جنایتکاران عمر دراز بیابند تا شاهد دادگاه انها با سرهای تراشیده باشیم

     
  55. روحم خسته است ؛اهل خواندن مقالات بلند نیستم اما مقاله بحدی جالب بود که با تانی تا اخر انرا خواندم اما من به عنوان کسی که هیچوقت اقای خامنه ای را صالح نمی دانستم میگویم تکبرش او را بدینجا کشاند و حسدش نسبت به دیگران او را در طغیانش استوارتر خواهد کرد از خدا میخواهم در تحلیلم اشتباه کرده باشم

     
  56. روحم خسته است ؛اهل خواندن مقالات بلند نیستم اما مقاله بحدی جالب بود که با تانی تا اخر انرا خواندم اما من به عنوان کسی که هیچوقت اقای خامنه ای را صالح نمی دانستم میگویم تکبرش او را بدینجا کشاند و حسدش نسبت به دیگران او را در طغیانش استوارتر خواهد کرد از خدا میخواهم در تحلیلم اشتباه کرده باشم

     
  57. باسلام //// یکی از ویژه‌گی‌های رهبر /// خود شیفتگی، اعتقاد مبالغه آمیز به توانائیهای خویش است. او می پندارد که همه خواسته هایش قابل اجرا است و تاب تحمل هیچ نظر مخالفی را ندارد. رهبر خود شیفته منتقدین را منحرف یا دشمن می نامد و منصوبین ووابستگان او آماده تأئید و تاکید مواضع او هستند.
    رهبر خودشیفته انتظار دارد که مردم کشورش همزمان هم او را بپرستند و هم از او بترسند.ماگرفتاریم خدایا بدادما برس.

     
  58. مثلی است که میگوید ازموده را دوباره ازمودن خطاست. برادر عزیز میتوانید بگوئید کدام امنیت ؟ اینکه در کوچه و خیابان بمب منفجر نمیکنند ؟ یا اینکه در روز روشن خفت زن و بچه مردم را میگیرند ؟ یا اینکه تولید کننده را به خاک سیاه کشاندهاند و منابع ملی را بخاطر بی لیاقتی به داخل بالشت مردم و درون صندوقچه های مردم کشاندهاند یا اینکه با همین بی کفایتی مدیریتی تمام دنیا را بر علیه ایران متحد کردهاند یا اینکه منبع اصلی تامین هزینه های بازی سازمانهای جاسوسی در اقصی نقاط دنیا شدهاند یا اینکه رشد وحشتناک کارتن و خوابی و کودکان خیابانی را باعث شدهاند ؟؟؟؟ میشود بگوئید کدام مردم همین مسئولین تحمیلی با تغکرات موهوم و مالیخولیائی را قبول دارند ایا امروز دنیا شاهد ملی گرائی و ملی بودن مبارک است که با ترک قدرت اجازه تخریب کشورش را نداد یا وحشی گری های یک جانی بالفطره بنام اسد ایا اعراب تمام فجایع سوریه را بنام ایران نمینویسد و سابقه تاریخی برایشان ایجاد میشود صد البته همین مسئولین بازیچه و بازی خورده فعلی این سابقه را در ذهن تک تک اعراب با چاشنی نفرت از شیعه حکاکی نمیکنند ؟ مرذم برای کدام حقوق اولیه شان جرات نفس کشیدن دارند ؟ که به محض کوچکترین صدائی همان میشود که بر سر ستار بهشتی امد و خانم ستوده و فرزندان ایشان کدام وضعیت باعث شده که حتی مداحان ایشان دعا بجا شاه بکنند باز میگوئید مردم به اینها که از خداقل خوی انسانی و اسلامی بدورند قانعند یا میدانند جدال با زنگی مست از باده قدرتو فدراه های اغشته به خون دندانهای شبیه تر به نیش های گرگهای وحشی //// و جنازهایئ بنام قاضی و حقارت حانوادهایشان مجبور به سکوتند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  59. برادران عزیز روشنایی اتاق از تاریکی دلیل روشن ضمیری نیست بلکه روشنایی در تاریکی ، تاریکی را مخفی میکند و به محض رفتن روشنایی تاریکی خودنمایی میکند . پس جناب نوری زاد عزیز بربال خیال مطلب ننویس و کار مردم را به مردم واگذار!

    و اما “خودکشی قالیباف!”

    درخبرها آمده است که: حدادعادل،دکتر ولایتی و سردارقالیباف برای انتخابات ریاست جمهوری ائتلاف کرده اند.
    همچنین نقل است که: یکی از این سه نفر بعنوان نامزد ریاست جمهوری معرفی میشود.
    بنده بعنوان یک شهروند تهرانی از اقدامات شهردار تهران قدردانی مینمایم و نمره قبولی به ایشان میدهم.
    و اما بعد:
    همانطور که میدانیم وبر امثال ما واضح و مبرهن است، جناب آقای حدادعادل و دکتر ولایتی در جریان انتخابات 88در جبهه مخالفان مردم معترض بوده وآنها را فتنه گر نامیده اند و حال آنکه دکتر! قالیباف با عملکرد متفاوت تری به این حرکت نگاه کردند وکم وجهه ای برای خود در بین مردم باز نمودند.
    اینک به نظر اینجانب و شاید شما این باشد که سردار! قالیباف با این ائتلاف حرکتی عقب گرد نسبت به مردم انجام و خودکشی سیاسی خود را رقم زد.

     
  60. سلام جناب نوریزاد ،
    امروز کریسمس است، اینجا هلند است .همه جا جشنو چراغانی است اما شما با این خوابی که به جای آقای خامنه ای دیدید، شب گذشته خواب من را مشوش فرمودید .راستش من هم کلی گریه کردم . نه برای آقای خامنه ای یا روز قیامتش ، بلکه برای شما و هموطنانم
    که همیشه از خدا میپرسم که گناه این ملت ستم کشیده چیست ؟ انها چه بدهکاری به آقای خامنه ای و گماشته گانش دارند که هر چه میپردازند تمام نمیشود. چرا مردم هلند اینقدر خوشبختند؟ مگر اینها چقدر به دولتشان قرض داده اند که دولتشان باید شبانه روز برای خوشبختی و امنیتشان تلاش کند؟ یادم میاید ٢ سال قبل یک فرد هلندی پس از گزر اندن ٣ سال زندان از محکومیت ١٥ سا له اش با آوردن فشار توسط وکیل خانوده ا ش ( که هنوز به جرم واهی زندانی نیست) به واسطه و درخواست ملکه هلند که برای دیدار رسمی به تایلند رفته بود آزاد شد .
    در مراسم استقبال اودر فرودگاه آمستردام، خانواده، دوستانش ، وکیلش ، تعدای از نمایندگان سازمانهای حقوق بشر و پرسنل پزشکی حضور داشتند. این مراسم در اخبار سراسری پخش شد

    میدانید جرم او در کشور تایلند چه بوده؟ به همراه داشتن ٦ کیلو هرویین هنگام دستگیری در فرودگاه بانکوک. تا هفته ها صدر اخبار هلند بود، نه به عنوان مجرم بلکه به عنوان قربانی. چون در زندان تایلند به ا و خیلی سخت گذشته بود.
    آقای خامنه ای شما زندان بوده ا ید ، فرموده اید که بازجویان شاه ، شما و اهل بیتتان را بدست مرتضوی و طائب یا نقدی نسپردند .زندانیان دربند شما هیچ گناهی مرتکب نشده اند . شما هم آقایی کن، و دستور ده که زندانیان را اذیت و آذار نکنند و دستور آزادی آنها را همین امروز صادر کن، حده اقل زنان آزاده ودربند را .
    البته این تصمیمات شاید زره ای از گناهان بیکران شما را کم کند ولی همانطور که نوریزاد گفت هیچوقت در نیست و ما همیشه امیدوار.
    برای نوریزاد ، هموطنانم و خودم آرامش و خوشبختی آرزو دارم.
    نوریزاد قلمت همیشه پر جوهر و روان باد.
    دوستدارت،
    هموطنت لاله

     
  61. من شخصا فکر میکنم این نامه ها بر سید علی خامنه ایی موثر است خامنه ایی قصد نابودی کشور را نداشته ولی اشتباه محاسباتی کرده و در دام گرفتار شده . خودش بهتر میداند الان کشور در چه مخمصه ایی است حتی دیگر در فکر قربانی درست کردن هم نیست جام زهرش را درست کرده و آماده نوشیدن است ولی هرگز موفق به نوشیدن این جام نخواهد شد

     
  62. سلام آقای دکتر
    به قول بهروز وثوقی تو گوزنها وقتی گریه مون میگیره،میفهمیم هنوز زنده ایم ،هنوزجون داریم و هنوز میشه کاری کرد.
    دلخوشیم به معدود نخبه های حق طلب و شجاعی که چراغ دستشون میگیرندو راه میفتن تو تاریکی و بر ماست که
    دنبالشون باشیم و به اونها اطمینان کنیم ،که به قول شما این هم قسمتی از راهه .
    دلتنگیم وافسرده و خون آلود ،درب و داغون ولی کورسویی ازامید هنوز باهامون هست ،باهات هستیم. صفاتو

    (در ضمن با یه لیسانس طراحی و بایه وقت آزاد و یه مختصر آشنایی با فیلم همه جوره وهمه وقت میتونیم بدون مزاحمت وچشمداشت در خدمتتون باشیم.)

     
  63. حقیقتا دلنشین و زیبا واثر گذار بود
    البته برای آنانی که ذوقی دارند و زیبایی را میشناسند و دل نرمی
    نه آنان که کشته شدن آدمیان در شکنجه گاه رندان کمترین اثری بر دل سخت شان
    ندارد. وسخنی با رهبر:
    آقای خامنه ای گرامی
    دل نرمی داشته اید
    چرا اکنون اینقدر سخت و ناپذیرا شده اید
    چهره زیبایی دارید اما کردارتان آن را برای دیگران به فراموشی سپرده
    خوب سخن میرانید اما نه سخنان خوب
    به گفته امام علی روز رستاخبز تنها ثروت ما قلبی نرم و سلیم است
    برگ عیشی به گورخویش فرست
    کس نیارد زپس زپیش فرست

     
  64. وقتی می نویسی احساسم این است که ازآسمان کلمه شکارمی کنی وهمان کلمه ها را به جمله درمی آوری وبرای ما برطبق می چینی. ای آسمان وادی کلمه ها ما را دریاب
    نوری زاد گرامی مرا وتشکرمرا بپذیر

     
  65. یک چشم به راه

    به نام خدای مظلومان
    دل نوشته ای برای زندانی سیاسی میرطاهر موسوی
    «برای او که تجسم انسان کامل است»
    سال هاست میرطاهر موسوی را می شناسم ،رفتارش نه فقط برای من بلکه برای هم نسلانش الگو و نمونه بوده است.در عنفوان جوانی در پیروزی انقلاب اسلامی و سپس دفاع از میهن مشارکت فعال داشت.خود و برادرانش به جبهه می رفتند،در یکی از عملیات ها یکی از برادران خود را از دست داد.شهادت برادرش اما عزم میرطاهر را برای تلاش و خدمت بیشتر به مردم مضاعف کرد گویی تصمیم داشت به جای برادر شهیدش نیز ایفای وظیفه کند.
    در رده های مختلف سپاه خدمت کرد،البته سپاهی که آن روزهم از دل مردم برخاسته بود و برای مردم بود و همتش دفاع از کیان میهن بود نه سپاهی که امروز کشور را تصرف و چپاول کرده به سپاه اسکله های قاچاق و سپاه تجارت و اقتصاد و دلارهای باد آورده شهره یافته است.
    سپس میرطاهر به دلیل خدمات وتلاش های فراوان و توانایی واستعدادش به فرمانداری شهرستان کرج منصوب شد و نزیک به یک دهه کلان شهری مانند کرج با چند میلیون جکعیت که از اغلب نقاط کشور به این شهر مهاجرت کرده بودند را هدایت و اداره کرد.
    مدیریت او چنان برجسته و نمایان بود که منشا تحولات و خدمات فراوانی شد و سال ها به عنوان فرماندار نمونه در میان فرمانداران کشور برگزیده شد.
    میرطاهر مرد کار و عمل بود و هزاران پروژه را در زمان فرمانداریش به نتیجه رساند و کلان شهر امروز کرج که در آن زمان شامل شهریار و ساوجبلاغ و…می شد همه پیشرفت و تحولاتش را مدیون تلاش و زحمات میرطاهر و تیم همراهش در فرمانداری کرج است.
    او صدها دبستان و مدرسه و دبیرستان را در کرج و شهریار و ساوجبلاغ برای دانش آموزانی که مجبور بودند به مدارس چند شیفته بروند ساخت و مدارس کرج را از چهار شیفته بودن نجات داد.
    در عرصه های دیگر مانند راه سازی ،توسعه و عمران شهرها و شهرک ها و روستاها،ایجاد نظم و امنیت در کلان شهری چند میلیونی،برگزاری انتخابات،استقرار ادارات و بخشداری ها و شهرداری ها در نقاط مختلف و برنامه ریزی برای توسعه همه جانبه منطقه نیز میرطاهر خوب درخشید،او از خود مدیریتی مدرن و نو ارائه داد.
    دوران فرمانداری او دوران اقتدار مدیریتی در کلان شهر کرج است که هنوز هم زبان زد خاص و عام است.
    سلوک انسانی و رفتار اجتماعی و مردم داری و تواضع و فروتنی وصفا و صمیمیت او با همکاران و اقشار مختلف مردم ،سرکشی به خانواده های محروم و بی بضاعت،دیدار با خانواده های ایثارگران هرگز از خاطره ها محو نخواهد شد.نویسنده این دل نوشته که خود مفتخر است مانند میرطاهر عزیز از خانواده شهدا باشد هیچگاه خاطره حضور ارزشمند و تاثیرگذارش در شهرمان را فراموش نخواهد کرد.
    موسوی انسانی چند بعدی است،او از نظر اجرایی و مدیریتی در سطح بالایی قرار دارد.از جهت برنامه ریزی او یک فرد با برنامه است و از لحاظ فکر و اندیشه انسانی متفکر و از جهت اخلاقی و سلوک انسانی نمونه کاملی از اخلاق و معرفت است و الگو و نمونه ای در میان فرمانداران و مدیران اجرایی است که نامش در حافظه تاریخی مردم ماندگا ر خواهد بود،هرچند در بند و زندان باشد و اتهامات آنچنانی داشته باشد او در دل های خانواده های شهدا و ایثارگران و مردم کرج که امروز به یمن تلاش های گذشته او صاحب استانداری شده اند جای دارد.
    از عملکرد آقای دکتر موسوی همین بس که به دلیل خدمات ارزنده اش در دوران فرمانداری مردم کرج او را به عنوان نماینده خود برای حضور در مجلس شورای اسلامی انتخاب کردند و همین انتخاب دلیل محکم و درستی بر صدق ادعای بنده در مورد میزان محبوبیت و مردم داری و خدمتگذاری میرطاهر است.
    او در مجلس هم از نمایندگان تاثیرگذار بود زیرا تجارب اجرایی فراوانی داشت که می توانست مورد بهره برداری قرار گیرد و او از ارائه تجارب ذی قیمت خویش به مجلس دریغ نکرد و منشا خدمات فراوانی در کمیسیون های مجلس بود،اما انسان دوستی این مرد بزرگ او را بر آن داشت که نزدیک بیست سال علی رغم داشتن مشغله های فراوان اجرایی و نمایندگی مجلس،عضو هیئت مدیره آسایشگاه سالمندان و معلولین کهریزک باشد.
    عشق و علاقه او به خدمت به سالمندان و معلولان و افراد بی پناه در چهره اش موج می زد کاش بازجویانش سری هم به آسایشگاه کهریزک می زدند و با پیران و سالخوردگان و معلولان آنجا نیز هم کلام می شدند تا جایگاه رفیع میر طاهر را در قلب های مجروح ساکنین کهریزک در می یافتند.چه کسی حاضر است از وقت خانواده اش بکاهد و بار بزرگ خدمت به این قشر ناتوان را بر دوش بکشد ،مگر این که مانند میرطاهر عاشق انسان ها و عاشق خدمت به بشریت و همنوعان و هموطنان بی بضاعت و ناتوان خود باشد و به قول شاعر:
    زندگی تکرارجان فرسودن است رنج ما تاوان انسان بودن است
    امروز ماه هاست میرطاهر عزیز به خاطر انسان بودن ، به خاطر خدمت چندین ساله به میلیون ها نفر مردم شهرستان کرج،به خاطر حمایت و کمک به سالمندان و معلولان به خاطر حریت و آزادگی ودوری از چاپلوسی ارکان قدرت در زندان است!!
    همه می انند اتهامات او واهی و بی اساس است و او در قلب های مردم یک :قهرمان ملی» است،قهرمانی که خود را به زر و زور و تزویر نفروخته است،قهرمانی که همواره برای کشور و مردمش هزینه داده و تز خود مایه گذاشته است.
    امروز هم افراد زیادی مثل او از قهرمانان وطن به خاطر حریت و آزادگی شان در بند هستند و کسی اتهامات آنها را باور نمی کند.میرطاهر نیز مانند کلیه زندانیان کودتای انتخابات ریاست جمهوری هشتاد و هشت به جرم فعالیت در ستاد مهندس میرحسین موسوی اینک هزینه « نه بزرگ مردم به حاکمیت» را می پردازد.
    آری میرطاهر را بیش از پنج ماه در بند کشیده اند و بر اساس اخبار واصله بارها به دلیل فشارهای ناجوانمردانه و شرایط سخت وپرفشار و بیماری قلبی اش مجبور به اعزامش به بیمارستان شده اند،همان طوری که اجداد طاهرینش اغلب عمر خود را در زندان های ستمگران گذرانده اند.
    برای حکومتی که به چپاول گران بیت المال بها می دهد و افرادی چون رحیمی و جهرمی و خاوری و بقایی و ملک زاده و سایر دزدان بیت المال را می پسندد،وجود افرادی چون دکتر میرطاهر موسوی باعث مزاحمت است،زیرا او اهل اندیشه است ،استاد دانشگاه در رشته جامعه شناسی است و آسیب های جامعه را بیش از دیگرن کشف کرده است.
    او علت فقر و نداری و گرسنگی و روسپی شدن را در جامعه ،چپاول بیت المال از سوی دولت کودتا و چپاولگر و کوتوله های تازه به دوران رسیده و بذل و بخشش های آنچنانی به کشورهای دور و نزدیک و حاتم بخشی از کیسه ملت می داند و با برگزاری هر سمیناری در زمینه آسیب های اجتماعی(که اغلب از سوی جامعه شناسان کشور او را به عنوان دبیر سمینارهای جامعه شناسی انتخاب می کردند)خواب غارتگران بیت المال را آشفته می سازد.
    به راستی عدالت کجارفته است؟
    رحیمی ها،مشایی ها،بقایی ها،ملک زاده ها،جهرمی ها،خاوری ها و ده ها دزد و غارتگر بیت المال آزادند و بر مسند قدرت هستند و بر عکس میرطاهرها که در پاک دستی و ایمان و صداقت و شعور نمونه یک انسان کامل هستند باید زندانی باشند!
    حاشا به این عدالت!
    حاشا به این جمهوری!
    حاشا به این حکومت داری!
    حکومتی که آزادگان با ایمان را به بند می کشد و افراد منحرف و خائن به ملت را به مردم تحمیل می کند،حکومتی که اجازه یک اعتراض را برای شهروندانش قائل نیست!
    حکومتی که فقر و بدبختی و گرانی سرسام آور و بیکاری و هرج و مرج اقتصادی امروز نتیجه بها دادنش به دزدان و در بند کشاندن درستکاران است !
    حکومتی که به خاموشی و سکوت و افسردگی مردمش می اندیشد و روح امید را از جوانانش سلب و تبسم و لبخند را در همگان کشته است و کشور را به یک زندان بزگ برای شهروندانش تبدیل کرده است!!!
    خدایا تو شاهد باش آنچه گفتم از سر صدق و راستی بود و وظیفه ای بود اخلاقی و انسانی که انسان مظلومی را در حد شناختم به مردمم بشناسانم و در پایان با شعری از شاهر بزگ معاصر دکتر شفیعی کدکنی که البته پیش از انقلاب سروده است را خطاب به میرطاهر عزیز و مردمم به این دلنوشته پایان می دهم.هرچند این شعر ظاهرا قبل از انقلاب سروده شده است ولی گویی جامعه ما هنوز دردها یی که در آن عهد داشته را با خود به همراه دارد و چه بسا اینک این دردها عمیق تر و وضعیت ناگوارتر از گذشته شده است.
    شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟
    شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟
    می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان!
    نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟
    کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن!
    زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری؟!
    دل پولادوش شیر شکارانت کو؟
    سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند
    نعره و عربده باده گسارانت کو؟
    چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
    روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
    آسمانت همه جا سقف یکی زندان است !
    روشنای سحر این شب تارانت کو؟
    «عضو کوچکی از ملت ایران و از خانواده شهدای کرج و دوستدار همیشگی قهرمان ملی دکتر میرطاهر موسوی»

     
  66. سلام و درود بر حر زمان ابوذر نسل امروز
    من خواستم بگویم تاثیر بیان و قلم و مستندهایت در تاریخ ایران پایدار خواهد ماند
    من به عنوان بسیجی دهه شصت نه امروز که شرمنده شهدا و مردم می شوم که امروز نام خود را بسیجی بگذارم

    برادر نوری زاد من با مستند هایت در دهه شصت مثل بشاگرد زندگی می کردم
    درود بر استقامتت
    در آخر ضمن خدا قوت به شما خواستار رسوا کردن خط انگلیسی به رهبری مصباح یزدی و مهدوی کنی هستم.
    یا علی

     
  67. اصلا نميپسندم اين نوع نامه ها را .اين ها كه در اول نامه مطرح شده به //// ايشان نميخورد .آدم اگر يك ذره ،آري فقط يك ذره انسانيت داشته باشد حاضر به گرفتن دانه اي از دهان موري نميشود .انوقت اين آدم را شما ميخواهيد نصيحت كنيدكه حق و حقوق ملت را ارج بنهد؟ اگر نماز ” تنهي عن الفحشا والمنكر ” بود و ايشان با آن خلوص اشاره شده در اوايل نامه آن را اقامه ميكردند، چرا اين عالم را به عوض بازداشتن از فحشا و منكرات به //// تبديل كرده است؟
    اگر فاحشه اي از طائفه مزد بگيران حزب اله لبنان خون از دماغشان مي آمد//// آنرا به اسرائيل نسبت داده ومرثيه سرائي ميكردند آيا جا نداشت در جريان ستار بهشتي يك //// ظاهري بكنند؟
    آقاي نوري زاد قبلا هم در ايميل برايتان نوشتم كه با اين تعاريف نچسب //// يك آيت اله نسازيد . گفته ها ونوشته هاي شما وامثال شما اگرچه از روي خيرخواهي است ولي بدون اظهار ندامت از اعمال قبليتان ارزشي ندارد و به اصطلاح بر دل هم نمينشيند. لطفا عكس متبسم ومليح ايشان را ازاول سايتتان حذف وبه جاي آن //// نميدانم يك چيز ديگر بگذاريد .

     
  68. جناب اقای ناشناس. اشکهاتو پاک کن.مرد که گریه نمیکنه.لطفن شوخی موقوف…! دست بوسی هم واقعن موقوف……!
    یادش بخیر اون قدیما بابام که الهی نور به قبرش بباره سر کارش روی داربست با صدای خوش اشعاری را به سبک مثنوی میخوند که هرکسی گوش میکرد منقلب میشد.من بعد از نیم قرن هنوز هم اون صوت و اهنگ برام تازگی داره که میخوند:
    دوستی با مردم دانا نکوست………..دشمن دانا به از نادان دوست
    دشمن دانا بلندت میکند…………….بر زمینت میزند نادان دوست
    و یا اینکه:
    تا توانی میگریز از یار بد…………….یار بد بدتر بود از مار بد
    مار بد بر جان انسان میزند………..یار بد بر جان و ایمان میزند

     
  69. از كره زمين به يك شهاب سنگ باقطر حداقل ده كيلومتر اينٍ پيام مخابره شد.
    شهابسنگ عزيز لطفا اگر زحمتي نيست يك تك پا با اين طرفها قدم رنجه فرموده و در جايي حوالي اقيانوس هند فرود امده و منطقه اي كه چند هزار سال است با تعصب وخونريزي پوستم را كنده از دامنم پاك فرما.خوشا زمان دايناسورها.
    جايي بنام ايران هم وجود دارد كه هواي آلوده وزباله هاي بي انها يش ديوانه ام كرده .ديگر اميد به مديريت درست در اين كشور را از دست داده ام پس بيا و مرا راحت كن.
    خوش بحال اورانوس و نپتون

     
  70. سلام جناب آقای نوری زاد
    خبر انتشار نوشته جدیدتان را شنبه خواندم.
    در این برهوت، از هر کسی هر کاری بر می آید باید انجام دهد. و این نوشته و نوشته های مشابه کاریست که شما می توانید و انجامش می دهید.
    به گمان من مشکل ما مردم اینست که نمی دانیم چه کاری از ما بر میآید که به وقت ضرورت همان کار هر چند کوچک را انجام دهیم.

     
  71. جناب نوريزاد عزيز
    واقعا عالي بود . اين مطلبي كه نوشتيد منتهاي آرزوي من است . مي دونيد چرا چون كه 2 تا برادر جوان دارم يكيشون سربازه. يك دختر كوچولو و همسرم و كلا خانواده ام تصور اينكه روزي اتفاقي كه براي سوريه افتاد براي مردم ايران بيفته اگه مثل سوريه 50 هزار كشته بديم (كه قطعا توي ايران بيشتر ميشه) اونوقت ميشه گفت تقريبا تمام خانواده هاي ايراني به نحوي داغدار ميشن تمام سرمايه هامون از بين ميره اينها اينقدر دزديدن و اندوختن بر مي دارن و فرار مي كنن ولي بچه هاي ما بايد سالهاي بعد از اين با فقر و نداري و حسرت طي كنند . آقاي نوريزاد نمي دونم نسل ما چقدر بايد تاوان بده ؟ اصلن تاوان چي رو بايد بده؟ من با جنگ متولد شدم تمام خاطرات كودكي من در جنگ گذشت در بدبختي و دل نگراني براي عزيزانمون (دايي – عمو – پدر) وقتي خودم رو شناختم گفتن مملكت ما 8 سال در جنگ بوده و هيچي نداره پس شما هم چيزي نخواين و قناعت كنيد . وقتي به سن دانشگاه رسيدم موندم توي صف دراز و طويل كنكور تعداد دهه 60 اي ها اينقدر زياد بود كه نمي دونم چي بگم ولي براي كنكور واقعا پوست انداختيم تا بالاخره تونستم قبول بشم و درس بخونم وقتي درسم تمام شد تازه در به در اين اداره و اون سازمان براي استخدام شديم كه هر چيزي ملام بود غير از تخصص و سواد حالا چند سالي از اون وقت گذشته من و همسر كارمندم شب و روز جان مي كنيم كه تا شايد در حد پايين تر از متوسط شرايط زندگي مون را فراهم كنيم وام و قسط و قرض و هزار جور بدبختي ديگه براي فراهم كردن يه سرپناه آقاي نوريزاد به نسل ما مي گن نسل سوخته نسلي كه تا بحال غير از جنگ و بدبختي و بي پولي چيزي نديده . بعضي و قتا از خدا مي پرسم چرا ؟ چرا بايد من اينجا توي ايران متولد مي شدم ؟ گناه من چي بود كه من رو اينجا آفريدي ؟ آقاي نوريزاد آيا شما مي دونيد گناه من و امثال من چي بوده ؟ توي روز قيامت بايد گردن كي رو بگيريم ؟ حقوق نداشتمونو از كي بگيريم؟ آقاي نوريزاد من تمام نامه ها و مطالبتون را كلمه به كلمه خوندم بعضي وقتا هر مطلبتون رو چندين بار خوندم . از اينكه حرفاي دل ما را با زباني شيوا متين و باوقار مي نويسيد ازتون ممنونم . بهتون افتخار مي كنم . براتون آرزوي سلامتي و موفقيت مي كنم.

     
  72. بادرود
    آقای نوری زادبرای اولین با باهمه کینه ای که به خامنه ای دارم ولی باشما هم رای میشوم وبا شما آرزو میکنم که ایشان به مردم و به اخلاق انسانی برگردد. با سپاس

     
  73. درود بي پايان بر نوري زاد
    گاندي به سربازان انگليسي مي گفت من شما را دوست دارم فقط از افكار شما متنفرم و براستي اين همان راه دين است كه نسبت به همه ي بشريت خيرخواه و دلسوز بود. حتي خامنه اي و دوستانش. اين شيوه ي پيامبر عزيز ماست چون هم صاحب خلق عظيم است و هم رحمه للعالمين است.
    من از تمامي خشونت طلبان حكومتي و غير حكومتي سوالي دارم؟
    آيا اگر خامنه اي و فلاحيان و روح ا… حيسنيان هدايت شوند به نفع بشريت است يا گمراه تر شوند؟

     
  74. از ادمی که ///سر سوزنی از توهمات //// خود حتی برای ثانیه ای شک نمیکند صد که چه هزار البته نرود میخ اهنین در سنگ. نشانه ان همین سوریه است که به برکت سیاست های مزورانه موساد و ام ای شش و سیا محل قتل عام انسانها شده و البته محلی چون اهن ربا برای کشتار القاعده وسرانشان و جانشینی انها با یهودی های متعصب به اصطلاح مسلمان شده و تاراج منابع ایران. که توهمات و عمق تحجر//// را نشان میدهد. باورش سخت است در 21 ماه بالغ بر 40 هزار انسان کشته شده اند و سران القاعده و مسلمان توسط خودی هایشان کشته میشوند و میلیاردها دلار منابع ایران صرف این کشتار میشود و جالبتر اینکه از سوی دیگر امار شگفت انگیز یهودی های بسیار متعصب در طی این چند ساله است که به اسلام گرویده و جالبتر اینکه انها به سرعت جذب القاعده شده و جانشین سران معدوم القاعده میشوند. اقای ولایت مطلقه که صد البته ////اینها به مدد حمایت مالی شما انجام میشود. اگر نخواهیم بدبینانه نگاه نکنیم و نگوئیم شما//// امروز به مدد انها بر راس منابع شیعیان عاشق ائمه تکیه زده اید باید گفت بسیار//// خوش بازی هستید به یمن تفکرات //// و قدرت طلبی و قدرت روانشناسی سازمانهای جاسوسی //// بدون کمترین هزینه برای کشورشان در حال پیشبرد اهدافشان هستند

     
  75. سلام .سلامی از اعماق وجودم به شما انسان وارسته و خیرخواه . خیلی متاثر شدم و گریستم.من رزمنده و جانبازهستم. به یاد همه دوستان شهیدم که میافتم بغض گلویم را می گیرد. کجا این شهیدان این روزهای ویرانی مملکت را می خواستند؟ آنها داوطلبانه رفتند و به خاک افتادند تا مردم کشورشان سربلند و عزیزباشند . ولی خامنه ای با غرور خود این مملکت را ویرانه کرد. من نمی دانم چطور ایشان می خواهد جواب خون شهیدان و امام و مردم مظلوم کشورش را در پیشگاه خدای متعال بدهد .من حیران از این همه/// خود خواهی و تکبر ایشان هستم. من یک آرزو دارم وآن این است که یک روز شما را ببینم و بر دست و قلب و پیشانی شما بوسه زنم که شما زبان گویای همه ما هستید. ای کاش مراجع تقلید یک هزارم جسارت و صداقت و ایمان واقعی شما را داشتند. به وجود شما بی نهایت افتخار می کنم. به امید رهایی کشور عزیزمان از هر بدی و زشتی و آرزوی سربلندی و شادابی و موفقیت همه مردم خوب کشورم./ بینهایت دوستتان دارم. خدا نگهدار شما و خانواده محترمتنان.الیس صبح بقریب انشاله.

     
  76. سلام جناب نوري زاد
    اگر تنها پاراگراف سوم اين نوشته واقعيت داشت و مخاطب اصلي اين نوشته فقط و فقط ذره اي به جوان يا جوانان خونچکان فكر مي كرد و اين فكر حالش را مشوش می کرد تمام مشكلات حل بود.
    اتفاقا تمام مشكلات از همين نقطه آغاز مي شود كه مخاطب نه تنها خاطرش مشوش نيست بلكه با توجيح ديني و اسلامي كلي ثواب هم براي خود حساب كرده است .
    متاسفانه تفكري كه سالها خون اين جوانان خونچكان را مباح دانسته است بعيد است كه تلنگر پذير باشد .

     
  77. جناب نوریزاد سلام
    مقاومت و پایداری شما در راه عقیده ای که دارید ستودنی است و قابل احترام و من مطمئنم که شما به ان ازادی که در نظر دارید خواهید رسید و خواهید توانست که بدون ترس از زندان و محاکمه حرفهای خود را بزنید و منتشر کنید چون برای این ازادی جنگیده اید و برایش بها داده اید و جانتان را در این راه گذاشته اید . اما تحقق این امر برای همه مردم کشورمان حداقل در اینده نزدیک بنظر دست نیافتنی و دور از ذهن است . چون مردم ما اگر هم موافق دمکراسی و ازادی باشند (اگر باشند) حاضر به پرداخت هزینه برای رسیدن بان نیستند . حداقل اینکه هنوز حاضر نیستند و تاریخ نشان می دهد که اگر حاکمان و مدیران کشور بخواهند به شیوه دموکراتیک و مردم سالارانه کشور را اداره کنند همین مردم چنین اجازه ای را به انها نخواهند داد و اصلاح از بالا هرگز چاره کار نخواهد بود که چه بسا موجب هرج و مرج و از کف رفتن همین مقدار باقی مانده از خاک این کشور سابقا پهناور شود .
    شما حتما دیده و یا شنیده اید که یک کارمندی مثلا در یک اداره ای برای انجام کار خود و وظیفه ای که دارد از مردم رشوه میگیرد و انقدر باینکار ادامه میدهد که همگان می فهمند و از کار برکنار میشود و شخص دیگری که هیچ سابقه ای در زمینه رشوه گرفتن ندارد بان پست گمارده میشود اما پس از مدتی می بینیم که همان ادم سالم هم شروع به گرفتن رشوه از مراجعین میکند و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکند . اینجا دیگر ان کارمند خیلی مقصر نیست چون انسان است و مثل همه انسانها ممکن است جاه طلب و جایز الخطا باشد . بنظر من ان مردمی مقصرند که برای انجام سریعتر کار خود و جلو افتادن از دیگران و یا هر دلیل دیگری به ان کارمند پیشنهاد رشوه میدهند و این پیشنهادات انقدر زیاد میشود که اگر گرفتن رشوه قباحتی هم در نظر ان کارمند داشته باشد کم کم قبحش میریزد و باینکار عادت میکند .
    من معتقدم که عموم مردم خواهان اداره کشور بدست همین مسئولین هستند و اگر هم انتقاد و اعتراضی دارند در این جهت است که حاکمان قدری بیشتر باصلاح امور بپردازند و هنوز بجایی نرسیده اند که از حاکمان امروزی جامعه دموکراسی و مردم سالاری بخواهند . شاید روزی این خواسته را داشته باشند اما انروز امروز نیست و تغییر از بالا نیز هرگز راهگشا نخواهد بود چه بسا که همین امنیت نیم بندی هم که امروزه جامعه از ان برخوردار است را نیز بگیرد . نمونه ان کشورهای پیرامون ما حی و حاضرند . ترکیه را ببینید که اصلاح را از بالا شروع کرد و هنوز بعد از هشتاد سال اسلامگرایان و جمهوری خواهان پنجه در پنجه هم انداخته اند و اگر هم اقتصادی دارد به یمن حمایت غرب و امریکاست والا در همان بحران مالی دهسال پیش غرق میشد . یا همین تونس که انقلابات عربی از انجا شروع شد و دیکتاتور فرار کرد . امروز همان مردم دوباره در حال تظاهراتند برای حقوقی که بدست نیاورده اند و فقری که بدتر از گذشته دامنگیرشان شده . اوضاع مصر هم بهمین شکل است و با توجه به قرائن بدتر هم خواهد شد .
    این مردم روزی تصمیم گرفتند که نظام پادشاهی را سرنگون کنند و ظرف مدت کوتاهی اینکار را کردند . اگر بخواهند همین کار را با هر نظام دیگری هم قادرند انجام دهند . اگر انجام نمی دهند پس نمیخواهند حداقل اینکه هنوز نمیخواهند .
    شرایط امروز کشورمان با توجه به تهدید غرب و تحریمهایی که کم کم حالت کمرشکن هم بخود خواهند گرفت بگونه ای نگران کننده شده که دغدغه اصلی این مردم تامین معاش و امنیتشان است و اگر حاکمان امروزی جامعه بتوانند اقتصاد را سامان بخشند و سایه جنگ را از سر کشور دور کنند حکمرانی خود را تا سالها بیمه خواهند کرد .
    با تشکر

    …………………………

    سلام دوست فهیم وبا ادب من
    نوشته ی شریف شما والبته نکات ارزنده ای که یادآوری کرده اید، همه را به جان می پذیرم. شاید زاویه ای که نگاه من با این نوشته ی خوب شما دارد، درتعریف مردم باشد. شما مردم را یک پارچه تلقی فرموده اید وهیچ درمیان آنان تفکیک قائل نشده اید. مردمی یکپارچه که رشوه می دهند وخطا می کنند واکنون گرفتارمعیشیت وامنیت خویش اند. گرچه اغلب مردم ما همینگونه اند، اما ما درمیان همین مردم، انسانهای فراوان وشایسته ای داریم که جانشان را برای آرمانهایی که سایرمردم ازآنها مطلع نیستند، فدا می کنند. وهمین ها هستند که سرنوشت ها را تغییرمی دهند. نشستن برای این که همه ی مردم یا معدل برترمردم خواهان آزادی ودموکراسی شوند، همان است که حاکمیت جهل پرور مشتاق آنست. اوهم صد البته بیکارنمی نشیند ودرپردازش جهل بیشتر دست به کارمی شود. من معتقدم اگرمردم ما به جایی برسند که نخبگان خود را قدربدانند وشایستگان خود را برسرامور بنشانند ما نیم بیشترراه را رفته ایم. مثل کره. مثل سنگاپور. مثل همین دوبی وقطر. مثل مالزی. درمالزی فکرمی کنید چقدرمردم ازچندوچون امور آگاهند؟ منتها تربیت شده اند که عده ای ازنخبگان سررشته ها را دردست بگیرند وما بقی حمایت کنند. من اطمینان دارم اگر ما به روزی برسیم که مردم ما به همین مختصرآگاهی برسند، ما برنده ی این معرکه ایم. که شایستگان رشته های امور را دردست بگیرند وما بقی حمایت کنند. این دردراز مدت که نه، درکوتاه مدت به تربیت برترآحاد جامعه می انجامد.

    بااحترام

    .

     
  78. خامنه ای اینقدر غرق /// شده که محال است حتی یک ذره هم پشیمان شود از این همه کبکبکه و دبدبه در اطرافش. براحتی دستور میدهد و هیچ کس جرات ندارد امتناع کند. امکان ندارد که حتی یک ذره از موقعیتش کوتاه بیاید. شما هم ابن قدر دل خودتان را خوش نکن. این داستانها فقط آدمها را برای مدتی سرگرم میکند. شاید خواست خدا این باشد خامنه ای را به سرنوشت /// گرفتار کند. پس چنان او را غرق اموراتش //// میکند که با لذت از کنار اینها بگذرد تازه به ریش همه تان هم میخندد که این همه براش داستانسرایی میکنید. خامنه ای فقط این جوری از زندگیش لذت میبرد که عده ای را//// عده ای را در حصر کند وعده ای را به زندان افکند و همین ها بهش التماس کنند و در خواست عفو نمایند. آقای نوریزاد زیادی خوش باوری برادر من توی این قبر مرده ای نیست که برایش گریه کنی. امیدی به خامنه ای نیست. من مطمئنم.

     
  79. سلام استاد.چقدر جالب و تکان دهنده.باور کنید احساس میکردم در برهوتم.ولی ای کاش مخاطب اصلی این مطلب را میخواند و در اعمالش تجدید نظری می نمود!ولی افسوس که امثال مصباح،وشیخ محمدیزدی و…..که پولهای بی حساب ملت را بالا میکشند و مجیزش میگویند فرصتی برای تشخیص صواب از نا صواب برای او بگذارند.ولی افسوس و صد افسوس……………….

     
  80. خدا خیرت دهد نوری زاد
    اشک مرا درآوردی
    این آقای خامنه ای یک دوست داشته باشد مثل شما به هیچ دشمنی نیازندارد
    ازشوخی گذشته عالی بود.
    دوستت داریم که جلوترازما زنگها را برای خامنه ای به صدا درمی آوری
    دستت را بده ببوسمش

     
  81. سلام سلام سلام آقای نوری زاد
    عالی عالی عالی است این داستان. باورکنید من این داستان شما را ازهزارمقاله بیشتر پسندیدم. کمی طولانی بود اما خواندمش وبه شما آفرین گفتم. ماها چقدربه شما مدیونیم. چه کسی می تواند خامنه ای را به اعماق تاریخ ببرد و درمقابل پیامبران بگذارد وبه او بفهماند که همه رفتارهایش بکنار، رفتارانسانی واسلامی اش هم تهی وپوک است. آفرین . حظ کردم. ازاین شیوه برا ی گفتن حقایق دیگربیشتراستفاده کنید. راستی ازآخرداستانتان بیشترازجاهای دیگرش لذت بردم. پایانش عجب محکم وغافلگیرکننده است. خاک برسرکسانی که شما را خیرخواه خامنه ای نمی دانند. دراین داستان که ابتدایش کمی تند است اما پایانش به نفع خامنه ای تمام می شود. شما دراین داستان او را به مسیری انداخته اید که پاک شود.
    کاش خامنه ای قدرشما را می دانست.
    کاش این داستان شما را می خواند.
    کاش یک چنین خوابی می دید.

     
  82. چه زیبا نوشته ای ؟!وچه زیبا اندیشه ای !. که به فکر و اندیشه شخصی که دستش ///// خیلی از جوانان آلوده شده هم هستید که برگردد ؟ !که بابرگشتنش؟ مردم به حقوق به تاراج رفته خودشاید!البته شاید برسند؟! این گونه بودنتان شیوه پیامبران است وتبریک بشما ! ولی بنظر نمی رسد چنین شود چون هم جنایات انجام شده فجیعتر از آن است که توفیق بازگشت وتوبه حاصل شود !وهم قدرت آنهم از نوع مطلقه اش خیلی شیرین است؟! ودر کل تاریخ تنها یک ((حر)) ظاهرا بوده وباید باشد! وهیهات………….متاسفاته جهل مرکب علاجی ندارد!

     
  83. شتر در خواب بیند پنبه دانه، آقای نوریزاد!
    بر گوری می گریی که مرده ای در آن نیست، عزیز.
    دیر است، دیر، برادر.
    ایران آبستن روزهای سوریه است.
    این سرزمین خون می طلبد تا پاک شود.
    خونی به اندازه ای که چاه ویل آقا را پر کند!

    —————————————-

    سلام محمد گرامی
    من با شما موافق نیستم. اما شما را نیز از اینگونه اندیشیدن نهی نمی کنم. ما همه باید دست به دست هم بدهیم وفضا را آرام کنیم وازفرو شدن به سرنوشت مردم سوریه پرهیز کنیم.

    .

     
  84. بدون تردید سبک و شیوه نگارش جناب آقای نوری زاد در این نوول تخیلی و خردمندانه را ،میتوان اثر ارزنده ای تلقی نمود ،به ویژه که در شب یلدا به ثپت رسیده است ،امید که مرغ خرد در این دوره پر تلاتم ،در آسمان ایران به پرواز در اید !

     
  85. عالی دست شمادرد نکند.

     
  86. دکتر نازنین، سید علی //// گیر کرده او میداند چه کرده و راه برگشت را بر خود بسته سواد کامپیوتر ندارد و گرنه باید سر به دیوار میزد مشتی پارچه بدست و گردن برایش شعر میخوانند و دلداریش می دهند روزانه فکر چک اپ خود و حاجی مجتبا هست //// این سید //// راهی ندارد انقدر /// دارد که سید دکتر محمود هر طور بخواهد ولایت را //// برای همه روحانیت باید تاسف خورد که سرنوشت دین را داده اند به ولایتی که //// اب در هاون میکوبیم. سید تا ایران را این دیار مهر را به سرزمین سوخته تبدیل نکند دست بردار نیست .روز گار غریبی است نازنین .اما این دیار مهر روزهای بد زیاد داشته اما جاوید مانده بخت برگشته مجتبا گوشه گیر که چه سرنوشتی خواهد داشت .//// هر چه میخواهی بکن /// هر چه بلدی رو کن خدای این مردم هم توی کاسه تو خواهد گذاشت . هر چه ستم بیشتر پاسخ تیز تر خواهد بود. شک نکن //// تو حق دیگران هم قورت داده ای بچرخ تا بچرخیم.

     
  87. ای کاش رهبری این نامه را ببیند و با گوش جان بشنود کاش کاش ………..

     
  88. جناب آقای نوری زاد قالب مناسبی را برای بیان ناگفته ها انتخاب کردی اما این نکته ظریف را بدان که تمامی معبران اجماع دارند که دیدن خون در خواب کل خواب را باطل می کند و تعبیر ندارد.

     
  89. سلام جناب نوریزاد . البته میدانید که آرزو بر جوانان عیب نیست . اما آیا این ارزو در سن و سال شما چطور؟ من بر روی زندگی ام شرط میبندم که خامنه ای حتی در خیال خویش هم دست به چنین پنداری نمیزند چه رسد بدانکه در عمل . از بررسی زندگی چند تن از دیکتاتورهای فعلی وقبلی این کره خاکی بدین خیال پردازی افتاده اید ؟ من که سراغ ندارم که دیکتاتوری انهم از نوع مذهبی که خود را نماینده امام عصر میداند آمده باشد و حر شده باشد. میخ آهنی نرود در سنگ . خامنه ای راه صدام و بشار و پل پوت را و هیتلر را تا به آخر خواهد رفت . شتر در خواب بیند پنبه دانه . موفق باشید

    ——————————–

    سلام دوست من
    ما چاره ای جز امیدواری نداریم. ما دوست داریم آقای خامنه ای تغییرکند وبه مقام مطلقه اش پشت کند وبشود حربن یزید ریاحی. وازمردم بخاطرجفاهای رفته پوزش بخواهد. وسرداران سپاه را سرجایشان بنشاند ومواضع پولی اش را روشن کند. این آرزو عیب که ندارد. دارد؟ داشتن آرزو خودش بخشی ازراه است. مابقی راه را با اراده پیش خواهیم رفت. آقای خامنه ای باید تغییرکند. این را ما ازاو وازخدای او می خواهیم.

    .

     
  90. جناب نوری زاد پاک دل
    شبیه اینها را در کودکی یا خوانده ویا شنیده ام و برای من تازگی ندارد.
    نه برای من بلکه برای خیلیها.
    ولی آنها تنها افسانه بوده اند.
    و ای کاش این افسانه واقعیت پیدا کند.

     
  91. دل خوش سیری چند ؟ روزی را می بینم که بر جنازه اسد بول می کنند همانگونه که بر جنازه صدام و قذافی .. کردند .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 3103 seconds.