سر تیتر خبرها
دیرور امروز فردا (بقلم بهروز-ش)

دیرور امروز فردا (بقلم بهروز-ش)

{بسم الله الرحمن الرحیم}

بخش اول: چه شد که چنین شد؟

          پاسخ به این پرسش و یافتن چرایی این که امروز حکومت نظام جمهوری اسلامی به این نقطه رسیده که آگاهان و عقلا به هشدار آن را نقطه انحراف از آرمان های جمهوری اسلامی راستین می دانند و نظام را در مرز سقوط قلمداد می کنند قطعاً نیاز به بازخوانی انتقادی تاریخ نظام جمهوری اسلامی دارد، و بهتر است که به صورت تمثیلی از زبان کسانی بیان شود که در استقرار و ابقای آن کوشیدند و خود امروز به عینه شاهد افول آرمان هایشان و نابودی تلاش هایشان هستند. به پاس ارج نهادن به تلاش های مردم دوستانه و آزادی خواهانه ی تمامی کسانی که پس از انتخابات سال 1388 در احقاق حقوق مردم در برابر ظلم پایداری نمودند، پاسخ به این پرسش و روایت انتقادی از رفتارها و عملکرد نظام به صورت تمثیلی از زبان سید مصطفی تاجزاده در نامه ای خطاب به میر حسین موسوی بیان می شود:

میر حسین عزیز، سلام. حال و احوالت چطور است ای دوست و همرزم قدیمی. دولت در بند ما، روزگارت چون است، فصل حصر را چگونه سپری می کنی؟ چه می کنی با این همه هجمه های ناجوانمردانه؟ چه می کنی با حسرت بر آرزوهایی که سراب شدند؟

من هم اینجا هستم، در قرنطینه ی حبس و روز به روز هم به لطف نوازش ها و مرحمت های دوستان فرتوت تر و فرسوده تر می شوم  و نه تنها من این چنینم، که همه مان اسیریم، حتی آنانی که به ظاهر آزاد ماندند هم از هجمه های ناجوانمردانه در امان نماندند. هر از چند گاهی محض خالی نبودن عریضه آقایان اجازتی می فرمایند ملاقاتی با همسرم داشته باشم و از درمان من اجتناب می کنند و بیماری هایم را نادیده می گیرند. باز هم خوش به حال تو که در حصر تنها نیستی و یار دیرینت در کنارت هست.

جناب موسوی عزیز، بیا این بار سخن را دیگر گونه بشنو. بیا این بار خودمان را در کانون گفتارمان بگماریم و کمی هم از این سو و دریچه اوضاع را رصد کنیم تا ببینیم که چه شد که این چنین شد. این بار بر خلاف منش سی و چهار ساله ی نظام اسلامی که دشمنی فرضی تراشیده بود و همه ی ناکارآمدی و ناکامی خود را به او نسبت می داد، بیا تا در این اوضاع پیش آمده دنبال جای پای خود بگردیم و اثر انگشت خود را در سبب این کشف کنیم که چرا ماهیتاً «دولت» به «حکومت»، «نظام» به «نظامی گری»، و «ولایت» به «سلطنت» جای سپرده اند.

اینک شاید بتوان گفت غش های ما در تعاملاتمان با مردم و سوء استفاده های ما از اعتماد آنان باعث شد که چنین شود که ما بنیانگذاران نیز از شر این غولی که ساخته ایم در امان نباشیم. در حقیقت ما با اتکا به قدرت اعتماد و حمایت های مردمی برای خود قدرت سازی و قدرت اندوزی نمودیم. به جان کلام باید این گونه گفت که تعبیر حقیقی ما از «مردم سالاری» در واقع «مردم ابزاری» بود و امروز همان غول قدرت که ساختیم و پروردیم گوی سبقت را از صاحبان خود ربوده و ابتدا به امر هم برای اطمینان از تدوام حضور خودش دست به نابودی سازندگانش زده و همان چه را که صاحبانش روزی برای ساخت آن ارائه می دادند امروز الگوی رفتاری خود نموده و راه صاحبانش را همچون فرزندی خلف می پیماید.

میر حسین گرامی، ما روزگاری جز این نباید انتظارمان می رفت. ما اگر ذره ای نخوت را کنار می نهادیم
و از همان ابتدا با زیرکی سرانجام امور را هم اندکی در نظر می گرفتیم امروز شاید به این بند دچار نبودیم. ما امروز همان را که کاشتیم می درویم، تا کی دور دیگران شود و نوبت به آنان نیز رسد. اگر هم می خواهی توضیح واضحات را تکرار مکررات کنم که به عقب برگردیم، بشنو تا ببینی که ما چه کردیم:

انقلاب مردمی و به انصاف شکوهمند ایران در بهمن 1357 به اهتمام حضور همه جانبه ی مردم پس از سال ها مبارزه و مجاهدت و هدیه و نثار خون های فراوان به بار نشست. این انقلاب که با حضور آحاد مردم فارغ از هر برچسبی و تمایزی و تحت رهبری امام خمینی که آرمانشهرش را از پاریس در گفتگوها و مصاحبات و پیام ها به گوش مردم رسانده بود، را می توان یکی از مدنی ترین و خشونت-گریزترین انقلابات تاریخ بشری دانست و نتیجه ی آن هم حداقل پایان دادن به دیرپاترین تاریخ پادشاهی جهان (بیش از 2500 سال)  و برافراشتن حکومتی مردم-مدار بود. آن چه را که امام خمینی در آرمانشهرش به نام جمهوری اسلامی می نامید، ایرانی کاملاً آزاد را به مردم نوید می داد که در آن اقشار و آحاد ملت از هر نژاد، زبان، دین، گرایش سیاسی و اجتماعی و کلاً از هر لحاظ دیگر دارای برابری مطلق می بودند و قانونی که آن را هم مردم به آن رای می دادند و مقننین آن نیز با رای مردم برگزیده می شدند ملاک برای سنجش عملکرد افراد بود و بس. در این مدینه ی فاضله ی موعود بنا بر این بود که جایگاه اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی و غیره نه تنها امتیازی برای گریز از پاسخگویی به قانون و منتقدین نباشد، بلکه حساسیت برای افرادی که بر منصبی قرار گرفته اند بیش از سایرین باشد و هر کس که در جایگاهی قرار می گیرد خلع قدرت تمام عیار باشد تا مبادا سرشت و تمایلات انسانی اش او را به سمتی خلاف قانون و مصلحت مردم سوق دهد و بالاترین مقام کشور امتیازی بیش از یک شهروند معمولی نداشته باشد. قرار بر این بود که مردم خود بر سرنوشت خویش حاکم باشند و در واقع این مردم باشند که حکومت می کنند، نه دولت ها. قرار بر این گذاشته بود که مطبوعات و رسانه های همگانی در نهایت آزادی باشند و نقش نظارتی و پالاینده داشته باشند تا اگر کسی در سِمَتی خواسته یا ناخواسته اشتباهی مرتکب شد، زمینه ای برای آگاه سازی وی و سایرین وجود داشته باشد. بر همین مبنا قرار بود که بساط سانسور و اِعمال فشار بر تمامی رسانه ها برچیده شود و در واقع همه قدرت و امکانات انتقاد به مسئولین را داشته باشند و مسئولین نیز جز پاسخگویی در برابر انتقادات امکانی نداشته باشند. قرار بر این بود که نظام فئودالیته و ارباب رعیتی برچیده شود و همه ی مردم از خوان خدادادی ثروت ها و ذخایر ملی یکسان بهره مند باشند و مسئولین وعده داده بودند که تا رفع کامل محرومیت ها و فقر در سراسر ایران خواب بر چشم نیاورند. قرار بر این بود که محرومیت ها همه در همه ی جوانب رفع شوند و همه بتوانند به همه ی ابزار و وسایل رفاه دسترسی یکسان و برابر داشته باشند و فقر دیگر مانعی از هیچ لحاظ برای هیچ کس نشود و حسرتی در دل کسی از مردم نماند و برابری اجتماعی مطلق در کشور برپا شود. بنا بر این بود که بساط استعمار هم همراه استبداد از کشور به در شود و بیسوادی برچیده شود و مردم باسواد شوند تا پس از طی یک تاریخ پرفراز و نشیب سرانجام ملت ایران به بیداری برسد و با تکیه بر دانش خود راه را بر ورود بیگانگان ببندد و با به کارگیری ابزار خرد به هوشیاری برسد و دیگر هر کسی نتواند بر جان و مال مردم چیره شود و هر آن چه به نفع خود بود را بر مردم روا دارد. قرار بر این بود که زنان ایرانی از حقوقی کاملاً برابر مردان برخوردار شوند و در مقابل تنگناها و تعصبات جاهلانه ی تاریخی قانون را به عنوان قویترین پشتوانه احساس کنند. قرار بود که همه ی گروه های سیاسی و فکری به دور از هر گونه اِعمال فشار و سلیقه آزادی حضور داشته باشند و بتوانند حرف خود را بزنند و در نهایت این مردم بودند که تعیین کننده بودند و همه وظیفه ی اکید داشتند تا به انتخاب مردم احترام کامل گذاشته و از آن تبعیت کنند. قرار بر این بود که حتی این هم مد نظر باشد که نسل از پی نسل انتظارات متفاوت می شود و به همین علت هم شعار بر این بود که سرنوشت هر نسل به دست همان نسل تعیین می شود.

نظامی که امام خمینی (ره) وعده داده بودند و آرمانشهر خویش را بر آن اساس ترسیم کرده بودند پس از چند هزار سال استبداد و محرومیت در ایران سرانجام داشت مدینه ی فاضله ای را به مردم ایران نوید می داد که نظیر آن در آن روزها حتی در متمدن ترین کشورهای مدعی حقوق بشر و دموکراسی به عیان عرضه نمی شد. مردم ایران بر اساس سنت تاریخی خویش همواره روحانیت را معتمد خود دانسته و در هر گرفتاری و مصیبتی این روحانیون بودند که ملجاً و حامی مردم بودند، و از سوی دیگر آرمان های امام خمینی همان درمانی را نوید می داد که تمامی مردم از قشرها و طبقات و تفکرات و مذاهب مختلف برای دردهای تاریخی خود می طلبیدند و از همین رو با اتحادی تمام عیار به پیروی از آن مرجع روحانی پیروی کرده و دست در دست هم بدون خشونت و با کمترین هزینه ی ممکن نظامی را سرنگون کردند که یکی از وزنه های قدرت در منطقه محسوب می شد.

– اما بعد از پیروزی انقلاب چه شد؟

در آغاز پیروزی انقلاب از یک سو مردم شادمان و سرافراز به این بودند که توانسته بودند سربلندی خویش را به دست بیاورند و مزه ی قدرت خویش را بچشند و از دیگر سو نیز تجربه های تاریخی هراسی در دل مردم می انگیخت که مبادا انقلاب نوپای آنان به سرنوشت شوم دولت ملی دکتر مصدق تبدیل شود و قدرت های غربی که منافع خود در ایران را از دست داده اند باز بخواهند این انقلاب را سرنگون کنند و دست نشانده های خود را بر سر کار آورند. مسئله ی دیگر این بود که سالیانی محرومیت و ستم و همچنین رفتارهای افراطی حکومت پهلوی که به نام متمدن ساختن ملت انجام می شد، دلخوری ها و ناراحتی های اجتماعی را در مردم پدید آورده بود. مجموع این مسائل و نوپایی حکومت و عدم انسجام کامل آن باعث شده بود که مردم نهایت حمایت خود را از دولت و نظام جدید نشان دهند و این منجر به حضور همه جانبه ی آنان در صحنه شده بود. چنین شد که اکثریت قریب به اتفاق مردم به جمهوری اسلامی که آن را از طریق سخنان امام خمینی در زمان اقامت در پاریس و سخنرانی ایشان در دوازدهم بهمن بر مزار شهدا در بهشت زهرا شناخته بودند رای مثبت بدهند. از سوی دیگر احساس تعهد انقلابی مردم و هوشیاریشان که برآمده از تجربیات تاریخی بود باعث شد که حرکت ها و حضور مردم در صحنه پس از پیروزی انقلاب به شور آمیخته گردد. یکی از دستاوردهایی که مردم ایران انقلاب خود را مفتخر بدان می دانستند مبارزه با اشرافیت و مظاهر غربی بود. از همین رو مبارزه با آن اوجب واجبات برای حفظ نظام تازه بود. متاسفانه اِشکال اصلی کار در این بود که حرکت مردم در روزهای بعد از انقلاب دچار نوعی لجام گسیختگی بود و دیگر پیروی از رهبران فکری نزد ایشان بی معنا شده بود و در واقع به این شکل شده بود که مردم حرکتی را می کردند و نظام آن را تائید می کرد و شور مردم به رفتارهای مسئولین سرایت کرد و اوضاعی را ایجاد کرد که امروز بعد از سه دهه وقتی مورد موشکافی قرار می گیرند از لحاظ سیاسی، اجتماعی، و انسانی جای نقد و ایراد دارند. دنباله ی همین رفتارهای از سر شور در ابتدا باعث شد که سفارت آمریکا اشغال شود و کارمندان آن گروگان گرفته شوند. در آن روزها این حرکت در نظر مردم برابر با تسخیر و شکست ایالات متحده قلمداد شد. همین حرکت مردم باعث تبعات داخلی و جهانی منفی برای نظام تازه گردید و حتی به سقوط دولت موقت دکتر بازرگان انجامید که کاملاً مردمی و خردمدار بود. از همان ابتدای امر، مبارزه با مظاهر و پدیده های غربی و جلوگیری ای از رواج آن یکی دیگر از وظایف انقلابی قلمداد شد. سرمایه داری و ثروت از مظاهر غرب شناخته شده و ناآگاهانه و به دور از هر منطقی مبارزه با آن آغاز شد. این حرکت مصادره های گسترده، تملیک تمامی کارخانه ها و منابع درآمدی کلان کشور به نام دولت، اعدام و راندن چهره های شاخص اقتصادی و سرمایه دار کشور را از پی داشت که نتیجه ی نهایی آن افول تکنوکراسی و تخصص مداری و در کل نابودی بسترهای سرمایه و اشتغال کشور در آن برهه بود. می توان این گونه گفت که در آن روزها «سرمایه» به «شرم-مایه» تعبیر می شد.

چندی از انقلاب نگذشته بود که آزادی های اجتماعی و آزادی های زنان به عنوان پدیده ای استعماری و یکی از مظاهر غرب مورد چالش قرار گرفت و مبارزه با آن آغاز شد. این شد که علیرغم وعده های انقلاب مبارزه با آزادی های اجتماعی آغاز شد و حجاب برای زنان اجباری شد و حریم فردی از مردم سلب شد و عده ای نیز در همین راستا در دادگاه انقلاب به عنوان مروج بی بند و باری در رژیم شاهنشاهی محکوم شده و به جوخه های اعدام سپرده شدند. پیروان ادیانی غیر از اسلام به رغم حضورشان در صحنه ی انقلاب و وعده های داده شده از لحاظ اجتماعی برابری خود را از دست داده و رفتارهایی دور از شأن اسلامی و انسانی با آنان در پیش گرفته شد که می توان به اعدم های گسترده ی بهاییان و حتی کشتنشان بدون هیچ محاکمه ای و سوزاندن آنها در خیابان اشاره کرد. این روند رفتار بر اساس شور و عاری از منطق و خرد به همین منوال ادامه یافت تا سال 1360. در این سال یک سالی می شد که کشور درگیر جنگ شده بود و بخش هایی از کشور هم به اشغال دشمن درآمده بود. جایی جدید به وجود آمده بود تا مردم بدانسو بشتابند و شور انقلابی خود را این بار از شهرها به در برده و در مرزها به نمایش بگذارند و مانع از اشغال کشور و سقوط انقلابشان شوند. اما چرخشی دیگر در این سال به وجود آمد و آن تغییر رویه مسئولین و قدرت طلبی تمام عیار ایشان بود.

مسئولین قرار گرفته در سمت های گوناگون جمهوری اسلامی اکنون دیگر طعم قدرت را چشیده بودند و لذت آن بر آنان گوارا آمده بود. این شد که میل به افزایش و حفظ دائمی آن رویه ی مسئولین شد. برای حفظ قدرت در آن دوره خطری به نام گروه های چپ وجود داشت که بقای همیشگی مسئولین را با خطر جدی مواجه می ساخت. آن چه که مسئولین برای بقای مطلق به آن نیاز داشتند تک صدایی و تک گرایی سیاسی در تمامی سطوح کشور اعم از بدنه ی جامعه تا پهنه ی دولت بود. از چندی قبل هم گروه های دیگر سیاسی از جمله سازمان مجاهدین خلق ایران متوجه انحصار طلبی زمامداران شده و با توجه به این که خود خواهان سهم مطلق قدرت و ایستادن در رأس حکومت بودند، به تضادهای شدید رسیده بودند و دست به اسلحه برده بودند و ترور را خط مشی خود ساخته بودند. این کار آنان بهانه ی لازم را برای مسئولین جهت آغاز تصفیه بدنه ی جامعه و دولت از نیروها و تفکرات چپ را فراهم ساخت. در همین راستا گروه های با سابقه ی دیرین مبارزاتی از جمله نهضت آزادی که در نهایت اعتدال و میانه روی عمل می کردند، و سایر گروه ها خواه خشونت خواه و مبارزه طلب و خواه قانونمدار و میانه رو همه به یک قلم قضاوت شدند و دستور پاکسازی همه شان داده شد. در آن برهه روحانیت مورد حمایت کامل و اعتماد دائم گستره ی جامعه بودند و هر حرکتی که می کردند را مردم حمایت و تأئید می نمودند. به واسطه ی همین اعتماد و حمایت مردمی، پاکسازی و نابودی اندیشه ها و حرکت هایی مغایر با رأس قدرت آغاز شد. این حرکت برای آن که توجیه تبلیغاتی برای مردم داشته باشد با اعمال دروغ پردازانه ای از جمله اعتراف گیری های ساختگی و تواب سازی همراه شد که از طریق نمایش های تلویزیونی به مردم القاء می شد. از همین نقطه رسماً «روحانیت عالم» به «حاکم ظالم» تغییر صفت داد.

میر حسین، در زندان ها چه کردیم؟ برای خاموش کردن صدای مخالفین از هیچ جنایت و وحوشتی رویگردانی نکردیم. به سادگی و بدون دلیل دسته دسته طرفداران گروه های دیگر را تنها به جرم عدم اعتقاد به ما به جوخه اعدام بردیم. خود را بر حق خواندیم و آنان را با برچسب های چون منافق، کافر، ملحد و غیره از میان برداشتیم. در این راه حتی به روحانیتی که صدایی غیر از ما داشت هم رحم نکردیم و به ساحت مراجعی همچون آیت ا… شریعتمداری هم اهانت کردیم. مرجع انساندوست دینداری چون آیت ا… منتظری که خود بنیانگذار ولایت فقیه بودند را تنها به جرم عدم تائید و حمایت از رفتارهای خودمان به ذلت کشاندیم (البته تاریخ اثبات کرد که در حقیقت ذلیل ما هستیم و امثال معظم له سرافرازان همیشگی تاریخ اند). میر حسین، تابستان  1367 را به یاد می آوری؟ در طی دو ماه مرداد و شهریور باقیمانده ی گروه های چپ را به یکباره در یک قتل عامی که در تاریخ ایران نظیر نداشت در بیدادگاه هایی که برپا کرده بودیم اعدام کردیم و حتی به جنازه هایشان هم رحم نکردیم و اوج سبعیت را به کار بردیم تا درون جامعه را با انعکاس آن از ترس خود آکنده کنیم. ما اما چه کردیم؟ همگی سکوت کردیم، سکوتی که معنایی جز رضایت نداشت. سکوت کردیم، چون از این اعمال نفع می بردیم. امروز هم اگر از ما بپرسند به راحتی می گوییم در اختیار ما نبود و کاره ای نبودیم. یعنی هنوز هم دنبال تبرئه ی دروغین خود و فریب مردم هستیم که این گونه پاسخ می دهیم؟ با مرجعیتی مانند آیت اله العظمی حسینعلی منتظری که به این نحوه ی اعدام ها و برخورد با مخالفین اعتراض می کردند و می خواستند در زندان ها اخلاقی به حقیقت اسلامی برقرار شود چه کردیم جز تهمت به بیگانه بودن ایشان از انقلاب و اسلام و خلع ایشان از مقام قائم مقامی رهبری؟ درود خداوند و انبیایش بر ایشان و امثال ایشان که به طمع دنیا و قدرت از حقیقت روی نتافتند؟

در دهه ی شصت مسئله ی دیگری که با آن درگیر بودیم جنگ بود. در طی این جنگ حقیقتاً مظلوم بودیم و دنیا در برابر ما ایستاده بود. ما اما جنگ را نه بر مبنای اصول نظامی، که با منطق مردم فریبی خود پیش بردیم. جنگ را موهبتی الهی و مقدس نامیدیم. به راستی کدام پدیده ی بشری شوم تر و زشت تر از جنگ است که ما آن را به خدایی نسبت داده بودیم که خودش زیباست و زیبایی را دوست دارد؟ البته نباید منکر حمایت های الهی از ملت شد و نباید قدسیتی که در جنگ جاری بود را از یاد برد، اما آن چه مقدس بود ایثار و از جان گذشتگی جوانان و جامعه بود. آنها به اعتماد ما و به منظور حفظ نظام و میهن، با اعتقاد به جهاد در راه حفظ دین، و با غیرت برای جلوگیری از ورود دشمن به حریم خانه و ناموس از جان گذشتند و جنگیدند. آنها رفتند تا عند ربهم یرزقون باشند و ما ماندیم تا دل به دنیا بسته باشیم و از دنیا ارتزاق کنیم. شاید بزرگترین اشتباه ما ادامه ی جنگ بعد از آزادی خرمشهر بود. اما ما اشتباه نکردیم، چون ما می خواستیم که قدرت خود را بسط دهیم و مردم را همچنان حامی خود نگه داریم و با توسل به وجود جنگ و بهره بردن از ایثار جوانان بود که توانستیم جو روانی جامعه را به نفع خود کنیم و
مردم را بر مخالفان خود بشورانیم. با اتکا به وجود جنگ بود که توانستیم جهل را جاری تر از همیشه کنیم. در حین جنگ بود که ما توانستیم گروه های چپ را پاکسازی کنیم و مردم را هم با این فریب که اینان قصد براندازی نظام و سرنگونی انقلاب و پایمال کردن خون شهیدان را دارند، همراه خود سازیم.

اما از دیگر اشتباهاتی که از بدو انقلاب و سپس به دنبالش در دهه ی شصت مرتکب شدیم نابود سازی عقل گرایی و زدودن تخصص از امورات کشور بود. در ابتدای انقلاب جو اسلامی کردن و به تعبیری دیگر خودی سازی و بیگانه زادیی کشور را فرا گرفته بود و این امر به تعطیلی دانشگاه ها و سپس انقلاب فرهنگی هم منجر شد. نتیجه ی ابتدایی این کار اخراج بسیاری از اساتید دانشگاه و دانشجویان و بعد از آن شروع مهاجرت نخبگان و فرار مغزها از کشور بود. بعد از آن هم به منظور خودی گزینی، در باقی سطوح دولت شرط تعهد جانشین تخصص شد و اینچنین شد که مدیریت کشور از تخصص خالی شد که نتیجه ی آن رفتارهای غلط در عرصه ی سیاست، اقتصاد، مدیریت خرد و کلان کشور و ضررهای جبران ناپذیر در تمام عرصه ها شد.

از ابتدای انقلاب وقتی بحث ولایت فقیه مطرح و پذیرفته شد، در حقیقت نحوه اداره کشور از مدیریت به ولایت تغییر هویت داد. ما در خدمت نظام تازه سکوت کردیم و چشم بر تمام اشتباهات پیاپی بستیم و مردم هم به تبعیت از ولایت فقیه هر آن چه ما خواستیم را انجام دادند، اعم از حضور در جنگ و تداوم آن، سکوت و عدم اعتراض به برآورده نشدن وعده های انقلاب، تک صدایی و تک حزبی کردن نظام و غیره. خدایا توبه ی ما را بپذیر که بندگانت ما را چه سان امین دانستند و ما چگونه به امانت خیانت کردیم. آن گاه که قدرت ما مستقر شد، خودی سازی و غیرستیزی کردیم و هر صدایی که سخنی جز از خوشایند ما داشت را برنتابیدیم و گلویش بریدیم. گوش ها را با تبلیغات فریبکارانه و دروغ های مکرر آکندیم تا صدایی جز از ما را نشنوند و هر که با ما نبود را نپذیرند. میر حسین عزیز، آن گاه که اریکه ی قدرت را به دست گرفتیم و یکه تاز میدان حکومت شدیم، دولت بودن را از یاد بردیم و خود را حاکم دانستیم و به همین دلیل هم جان و مال و ناموس مردم را پشیزی هم ارزش قائل نشدیم. اما هنوز یک ابزار کم داشتیم و آن ثروت بود. ما در ابتدای انقلاب دم از کوخ نشینان می زدیم و رضای خداوند را در رضای آنان می دیدیم، اما کاخ نشینی چنان ما را مجذوب کرده بود که کوخ نشینان را تنها وقتی به حضور مردم در صحنه نیاز داشتیم به یاد می آوردیم. برای کسب و حفظ قدرت اول خیانت و سپس جنایت کردیم و وقتی از استقرار قدرت خود خیالمان راحت شد، آنگاه شروع به ثروت اندوزی کردیم. ما در این هنگام چونان دسته ی دزدانی شده بودیم که از غنایم به دست آمده حق همدیگر را محترم می شمارند. برای خوشنودی همدیگر در مسئولیتی که بودیم از هیچ گونه همکاری برای تحصیل ثروت نامشروع فروگذاری نمی کردیم و در تحصیل این ثروت بادآورده از رفتن هیچ مسیری ابایی به خرج ندادیم. میر حسین عزیز، امروز اگر به ثروت های بی حد و حصر بعضی حضرات ایراد می گیریم، چرا یک بار نباید عنوان کنیم که ابزار این ثروت های بادآورده و حرام را ما بودیم که برای جلب رضایت خاطر رفقایمان در اختیارشان گذاشتیم. از یک سو کارخانه ها وصنایع کلان اقتصادی و تولیدی را تصاحب (و به عبارت بهتر چپاول) کرده بودیم و از سوی دیگر هم خودمان را داشتیم مالک کلان ثروت و صنعت می کردیم. بعضی از دوستان برای کسب ثروت راه تولید را پیش گرفتند و با امتیازات ویژه صاحب مجوزهایی شدند که اصلاً صلاحیتش را نداشتند و منابع مالیشان را هم با وام از بانک ها (بیت المال) تامین شد و بعضی دیگر از دوستان آنقدر هم به خود سخت نگرفتند و راه واردات بی رویه را در پیش گرفتند و ما بودیم که امتیازات لازم را بی هیچ توجیه قانونی بهشان می دادیم. به همین جهت هم بخش خصوصی برای ما نه به عنوان محرک چرخ های اقتصاد کشور، بلکه به عنوان رقیب نگریسته می شد. از همین دوران بود که خطر سقوط نظام برای ما مساوی شده بود با خطر از دست دادن قدرت و ثروت و به همین دلیل هم و غم ما صرف حفظ آن شد. به همین دلیل صدای منتقدین نامش شد «اتهام تبلیغ علیه نظام». برای تامین امنیت لازم خودمان دستگاه امنیتی کشور را از سازمان به وزارتخانه ارتقا دادیم و «ساواک» را تبدیل به «واواک» کردیم. در این بین مردم را هم به عنوان قدرت اجتماعی با بهانه ها و دروغ های گوناگون همراه خود کرده بودیم و هر گاه لازم می شد از همکاری و همراهیشان سود مطلوب خود را می بردیم. رسانه ها و مطبوعات که وعده داده بودیم آزاد باشند و مسئولین را به انتقاد بگیرند و خبرها را آزادانه و بر اساس حقیقت محض به مردم برسانند تا به عنوان ابزار نظارت عملکرد دولت باشند، را تحت اختیار خود درآوردیم و هر چیز را همانطور که می خواستیم از مجرای صدا و سیما و مطبوعات و سایر رسانه ها به مردم اعلام می کردیم تا نتیجه ی آن همان واکنشی را در مردم ایجاد کند که ما برایش برنامه ریخته بودیم.

سال 1367 جنگ را با نوشیدن جام زهر، پس از چند سال لجاجت بر سر دعواهای عاری از منطق به ناچار به پایان بردیم (خدا را شکر که همان را هم ناچار شدیم تن در بدهیم، وگرنه معلوم نبود کِی بخواهیم صلح را بپذیریم و کشور و مردم را از شر این هیولای ویرانگر و خونخوار جنگ خلاص کنیم)، یک سال بعد از آن امام امت (ره) ما را تنها گذاشت و خود به دیدار معبودش شتافت. ما ماندیم و قدرتی که به دست آورده بودیم و ثروتی که روز به روز بیشترش می کردیم. در طی این یازده سال حضور امام در کنار ملت، ما همواره برای از بین بردن مخالفین و ادامه ی جنگ و ثروت اندوزی و قدرت خواهی منحصر به خودمان همواره برای ایشان خبرهای جعلی و بی حقیقت برده بودیم و اگر هم تصمیمی از ایشان صادر شده که جای نقد دارد مسئولیت آن با ما است که حقیقت را همانطور که مطلوب ما بود به ایشان منعکس می کردیم. پس از انتخاب رهبر جدید، شیوه های حکومتی ما کمی تغییر کرد و به روز رسانی شد. از این دوره بحث نظارت استصوابی وارد قانون شد. ما تا قبل از این اگر نظارت استصوابی را به عنوان یک اصل قانونی نداشتیم، اما در طول دوره های انتخابات های کشور آن را اجرا کرده بودیم و هر کس را که برای شرایط و موقعیت خودمان مضر می دانستیم به او اجازه حضور در انتخابات را نمی دادیم. در واقع ما از سال 1360 به بعد یک حزب داشتیم و در درون این حزب طیف های گوناگون فکری اعتقادی حاضر بودند که ما این را به عنوان چند صدایی قلمداد می کردیم، در صورتی که جز یک صدا و تفکر و اعتقاد به عنوان کلیت نظام موجود نبود. این حزب انحصاری با سلایق گوناگونی که در آن بود در انتخابات حاضر می شد و آرا را به خود اختصاص می داد و مطلقاً شخص یا گروهی غیر از طرفداران این حزب حاکم توان ورود به عرصه ی انتخابات را نداشتند.

در دهه ی هفتاد، آغاز نوعی دیگر از رویگردانی از مردم بود. در این دوره جنگ تمام شده بود، نظارت استصوابی از حالت یک قانون نانوشته درآمده بود و به یکی از اصول قانون اساسی درآمده بود و متعاقب آن اختیارات رهبری هم افزایش یافته بود، سپاه که تا دیروز نیرویی نظامی برای حفظ کشور از اشغال متجاوزان بود، اکنون نهادی برای حفظ کیان نظام شده بود و با ورود به عرصه های اقتصادی و سیاسی روز به روز فربه تر می شد و از آرمان های اولیه تأسیس خود فاصله می گرفت و با در اختیار داشتن قدرت دست به هر کار خلاف قانونی می زد. ما باز هم سکوت کردیم. در این دوره مردم که ماهیت ما را تا حدی شناخته بودند و سرخورده و نادم از جنگی که هشت سال لجوجانه به طول انجامیده بود و جز ویرانی های عظیم در همه ی عرصه های شهری، اجتماعی، اقتصادی دستاورد دیگری نداشت، مردمی که شعارهای انقلاب را محقق نیافته می دیدند و مردمی که شروع استبدادی نوین را درک می کردند شروع به ابراز ضمنی نارضایتی ها کردند. در این دوره خطرناک تر از نارضایتی های مردمی، وجود آنانی بود که توان بیداری مردم بر علیه رفتارهای دروغین ما را داشتند و با دید وسیع تری که داشتند برای ما مخل آسایش شده بودند. اینان نبودند به جز روشنفکرانی که سرمایه های فکری کشور محسوب می شدند، اما برای سرمایه های ما که همانا قدرت و ثروت بود خطرناک بودند و لذا چاره ای جز از میان برداشتنشان نبود. روندی که از سال ها قبل شروع شده بود و این بار به شکل سازمان یافته و زنجیره ای ادامه پیدا کرد. از سال ها قبل روشنفکران و آگاهی بخشان اجتماع را با برنامه های تبلیغاتی رسانه ی دولتی مانند برنامه ی هویت تخریب شخصیت کرده بودیم، اما کافی نبود و باید حذف می شدند. این شد که قتل های زنجیره ای آغاز شد. ما اما باز سکوت کردیم تا آن زمانی که دولت اصلاحات بر سر کار آمد و در این دوره آن را علنی کردیم و به خونخواهی جان باختگان قتل های زنجیره ای فریاد برآوردیم. اما میر حسین گرامی، در آن دوره هم اگر قدرت در دست ما نبود که این قتل ها به نام ما ثبت شود باز هم سکوت می کردیم.

در خرداد 1376 مردم با روشی مدنی و مشارکتی گسترده صدایی منتقد از دل نظام را که آزادی و رفاه را به آنان وعده می داد برگزیدند و در سال 1380 هم برای بار دوم آن را تجدید کردند و جریان اصلاحات با ادعای احقاق حقوق حقه ی ملت پا به عرصه نهاد. در این دوره در سال 1378 برای نخستین بار بعد از دو دهه با شکل گرفتن ماجرای کوی دانشگاه شاهد حضور اعتراضی مردم شدیم. اما در مقابل وحشیگری هایی که نسبت به مردم و ساحت دانشگاه شد فقط سکوت کردیم. ما در واقع داشتیم سکوت بر آن چه می کردیم که خود در دهه ی شصت سردمدارش بودیم و اکنون فهمیده بودیم که راه را اشتباه رفته ایم و طریق بهتری هم برای طی کردن هست و خواسته بودیم آن را به کار بگیریم، اما چون همواره نسبت به گذشته ی خود مفتخر بودیم و هرگز آن را نقد و تقبیح نکرده بودیم باز هم در مواجهه با اعتراضات بر حق مردمی شاهد قتل و کشتار و جنایت و وحشیگری بودیم. حادثه ی کوی دانشگاه به منزله زنگ خطر برای حکومت از بابت بیداری مردم بود که پایه های قدرت مطلقه را به لرزه درمی آورد. اکنون دیگر اقتدارگرایان مطلق از ما نسبی گرایان هم به ستوه آمده بودند و ما را هم برای حضور خود مضر می دانستند و باید که از عرصه حذف می شدیم. این شد که در انتخابات مجلس هفتم نظارت استصوابی گریبانگیر خود ما هم شد و علاوه بر جلوگیری از حضور ما در انتخابات، با ابطال تعداد زیادی از آراء توانستند چیدمان نمایندگان مجلس را به دلخواه تنظیم کنند و از این دوره «مجلس نمایندگان مردم» رسماً تبدیل شد به «مجلس نمایندگان نظام». اما در مقابل ما چه کردیم، فقط به طرح شکایتی از ریاست شورای نگهبان در قوه ی قضاییه اکتفا کردیم و در مقابل عدم رسیدگی به آن هم سکوت کردیم. در دوره ی اصلاحات بخشی از عملکردمان تابع مصلحت اندیشی شد. بابت بخشی از عملکرد مثبتی هم که داشتیم و حمایت عظیم مردمی از جریان اصلاحات، ما سران اصلاحات دچار نوعی غرور شدیم و هر یک سازی ناهماهنگ با دیگری زدیم و خود را در این جریان بر حق دانستیم و از یاران خواهان متابعت شدیم و نتیجه این که در سال 1384 با نفاق و چند دستگی به عرصه ی انتخابات ریاست جمهوری آمدیم. در این دوره ی انتخابات ریاست جمهوری، برخی از مردم به خاطر تساهل و تسامحی که ما به اجحاف بر حقشان روا داشته بودیم از ما رویگردان شده بودند و برخی هم فریب شعارهایی را خوردند که رقیب در صحنه مطرح می کرد و ما پیشتر آنها را به مردم وعده داده بودیم و بدان عمل نکرده بودیم، در این میان آن دسته از مردم که همچنان به ما پشتگرمی داشتند و از ما حمایت می کردند هم به خاطر چند دستگی های ما از وحدت و انسجام برخوردار نبودند و این شد که جناح رقیب به سادگی و با کمترین حد تقلب توانست پیروز انتخابات باشد. حال دیگر اقتدارگرایان قدرت اجرایی کشور را هم در دست گرفته بودند و برای ترکتازی در غارت بیت المال و سلب آزادی های اجتماعی و فرصت سوزی از کشور و آینده ی آن عرصه فراخ شده بود. ما در این دوره مورد تخریب واقع شدیم، اما سکوت کردیم. در فرصت مناسب در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری باز به عرصه آمدیم و خواستار اجرای قانون اساسی و بهبود اوضاع اقتصادی و سیاسی و معیشت مردم شدیم. مردم و به ویژه جوانان که شاهد بی لیاقتی دولت شده بودند و خواهان بهبود اوضاع کشور خویش بودند با حضوری حماسه وار در انتخابات ما را به خدمت خود فراخواندند، اما دیگر اقتدارگرایان طعم قدرت مطلق را چشیده بودند و از این اریکه پایین آمدن را نمی پذیرفتند و به همین دلیل با کودتایی سازمان یافته کاندیدای مردمی را شکست انتخاباتی دادند و کاندیدای خود را بر حکومت گماردند و ریاست جمهوری هم دیگر ماهیت خود را از دست داد. بلافاصله پس از کودتا شاهد رویکردها و شگردهای خودمان در دهه ی شصت بودیم؛ دستگیری های گسترده، شکنجه های وحشیانه، اعتراف گیری های ساختگی، دادگاه های فرمایشی، تواب سازی، نمایش های تبلیغاتی تلویزیونی، تبلیغات عوامفریبانه از تمامی رسانه های جمعی، و . . . اما این بار شاهد حضور حماسه وار مردم در صحنه و مخالفت قاطعشان با عملکردهای زیاده خواهانه و انحصارطلبانه ی حکام بودیم، و مستبدین مردم ستیز هم در نهایت شقاوت به روی معترضینی که جز حق قانونی خود هیچ نمی خواستند آتش گشودند و جوانانمان را به خون کشیدند با این خیال خام که با آتش خود می توانند این جنگل سبز ایران را خاموش کنند و غافل از این که آن خون هایی که ریخته شد باغ آزادی خواهی ایران را آبیاری نمود و آن را سبزتر و خرم تر گرداند و جوانان ایرانی و به طور کل جامعه ی ایران وارسته تر از هر زمان و والانگرتر از همیشه شد. مجموع اعتماد مردم به بعضی مسئولین و حمایتشان از آنان و پایمردیشان در قبال زیاده خواهی حکومت بعد از کودتای انتخاباتی خرداد 1388 جنبش سبز را پدید آورد که می توان آن را خودجوش ترین جنبش مردمی و مدنی دانست که تداوم نهضت مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت است. الان بیش از سه سال است که گماشتگان قدرت اختیار تمامی نهادهای هر سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه را تحت امر خود دارند و در این سه سال کشور تنها رو به زوال و قهقرا رفت و به لبه ی پرتگاه رسید.

یاران گرامی (در اینجا منظورم از یاران، نه تنها اهالی اصلاحات بلکه تمامی آنانی است که قلبشان برای اسلام و ایران و ایرانی می طپد) یاران گرامی، اینهایی که در سطور بالا اشاره شد تنها گوشه ای از پهنه ی گسترده ی اشتباهات ما در این دوران نظام جمهوری اسلامی ایران بود. هر آن چه که بر ما رفت، از ابداعات خودمان رفت و جز از دسترنج خود نخوردیم. اگر امروز عده ای اوباش به ساحت روحانیان بلند پایه و حتی بیت بنیانگذار راحل جمهوری اسلامی اهانت می کنند، تکرار همان روزهایی است که مشتی اوباش را با پول بردگان خود ساخته بودیم و هر کس که خلاف میلمان سخنی می گفت را مفتضحش می کردیم و اندکی ملاحظه ی جایگاه دینی و سیاسی وی را نمی نمودیم. ما زادیم غول قدرتی را که امروز مهارش ناممکن شده است و می درد هر آن چه ناخوشایندش باشد. ما بودیم که آموختیم به کار بردن دروغ را. ما بودیم که سرکوب احزاب مخالف را خواه با زور، خواه با انگ وتهمت، خواه با ممانعت های قانونی به صاحبان امروزی قدرت آموختیم. ما بودیم که سرکوب مردم را آموختیم. ما بودیم که قبح دین را شکستیم و حرمت آن را از بین بردیم. هر جا کم آوردیم ازدین مایه گذاشتیم و به نام دین خون خلق را حلال کردیم و حرام های شرعی را بر خود حلال کردیم و این شد که در عاشورای حسینی با خیل عزادارانی که در ماتم حسین (ع) تنها با عزاداری بر حسین (ع) و یارانش بر از دست رفتن ارزش های دینی خود و رو به نابودی رفتن کشور متمدنانه و درو از هر خشونتی اعتراض می کردند وحشیانه یورش برده شد و یزیدوار و شمرمسلک عزاداران حسینی از زن و مرد از پل پایین انداخته شدند و با خودرو زیر گرفته شدند و عاشورا بار دیگر خونین شد و پیام مظلومیت شیعیان بر جهانیان منعکس شد. آتشی که امروز کشور را می سوزاند را ما برافروختیم و با سکوتمان در مقابل رفتارهای فاجعه گون و بی منطق بر آن دمیدیم. این سیل خروشان را که امروز کشور را در خود می بلعد ما از جویبار خود جاری ساختیم. حال بخشی از ما در برهه ای از زمان توفیق الهی یارمان بود و اندکی به خود آمدیم و فهمیدیم که در حقیقت ولی مردم هستند نه ما. مردم قدرت و سرمایه هستند، نه نیروهای سرسپرده و پول. فهمیدیم که زور و زر و تزویر را سرانجامی جز زوال نخواهد بود. خواستیم به رسم توبه جبران مافات کنیم و حق مردم را ادا کنیم تا دِین خود را در پیشگاه دینی که به نام آن دکان گشوده بودیم و به نام آن هر آن چه به کام خود بود برآورده بودیم وشیطان را با ابزار دین برتر و اکملمان خشنود کرده بودیم، کمی از روسیاهی خود بکاهیم تا شاید در آن دنیا رویی داشته باشیم که از پیامبر اسلام (ص) و خاندان اطهرش شفاعت بطلبیم. ولی هم این که دیر بود و هم این که ضعیف و بی تدبیر رفتار کردیم. شاید به این چند سال و تمامی اتفاقاتش هم نیاز داشتیم تا تجربیاتمان برای رفتن رو به آینده ای بهتر تکمیل گردد. خدا را شکر می کنیم که به ما توفیق ادب آموخت که بی ادب محروم ماند از لطف حق.

بخش دوم: چه خواهد شد؟

امروز، جامعه ایران به دلیل سوء مدیریت مسئولین از ابتدای نظام جمهوری اسلامی و به ویژه در طی دو دوره ی اخیر دولت به قهقرای مطلق رسیده و تا لبه ی پرتگاه و سقوطی همه جانبه فاصله ی چندانی ندارد. رشد چشمگیر شاخص های منفی اجتماعی از قبیل بیکاری، فرار مغزها و مهاجرت نخبگان، طلاق، اعتیاد، بی نشاطی و افسردگی و بیماری های روانی، جرم و بزه و فحشا که عمدتاً به دلیل مصائب اقتصادی است، در بطن جامعه از یک سو – رشد مسائل منفی در بدنه ی دولت از قبیل فساد شدید اداری و رانت خواری، فامیل بازی و عدم نظام شایسته سالاری، عدم برنامه ریزی و اجرای برنامه های کارشناسانه، بی مهری کردن به اساتید فن به هر نحو ممکن و سپردن امور به دست افرادی فاقد صلاحیت، نپذیرفتن انتقادات دلسوزان مردم و نظام و برخورد قهری با منتقدین، نادیده گرفتن مشکلات مردم و شیوع دروغ و تبلیغات از تمامی تریبون های رسانه ای که همگی در اختیار و یا تحت نظارت و تسلط حکومت است، ارائه ی آمارهای کاذب و انعکاس اخبار عاری از صحت و سقم، بی عدالتی های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، اِعمال نظر و سلیقه ی شخصی در تمامی حوزه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی که نتیجه اش تنها افول در تمامی این حوزه ها بوده است، افزایش زورگویی های حاکمانه و سلطان مآبانه به بدنه ی مردم و سلب شدید و اکید آزادی های فردی و اجتماعی و تجاوز آشکار به حریم خصوصی مردم در انظار عموم و قائل نبودن هیچ گونه حقوقی برای مردم از سوی دیگر – بیماری اقتصادی و نرخ بالای تورم که منجر به مشکلات شدید معیشتی مردم شده، فاصله شدید طبقاتی که هر دم بیشتر در حال رشد است، افول و سقوط سیستم بانکی و نظام مالی کشور به دلیل اجرای تصمیمات غیرعلمی و خودسرانه، سقوط سطح علمی مراکز دانشگاهی و پژوهشی کشور و کلاً سقوط میزان دانش گرایی و خردورزی، نابودی فزاینده و رو به گسترش در زمینه های کشاورزی و صنعت به دلیل واردات بی رویه که تنها عده ای خاص از آن سود می برند و همچنین تحریم های همه جانبه ی جهانی علیه ایران که باعث بیکاری بیشتر و ورشکستگی مجریان امور صنعتی و کشاورزی شده و رنج منتج از آن تنها به دوش عامه ی مردم است و بس از سویی دیگر – سقوط منزلت و اعتبار جایگاه منطقه ای و جهانی ایران به دلیل آن که مسند امور در دست مشتی افراد فاقد صلاحیت و بی خرد افتاده که با خودسری و بی کیاستی خود بحران را به جایی رسانده اند که تحریم های همه جانبه علیه ایران به اجرا درآمده و دوباره کشور در معرض جنگ قرار گرفته است (البته باید به این نکته هم توجه داشت که آقایان با دست یافتن به فن آوری هایی در عرصه ی نظامی کمی متوهم شده و فکر می کنند دیگر کسی از پس آنان برنمی آید، غافل از آن که ما آن قدر از قافله ی دنیا در عرصه ی دانش و فن آوری عقب افتاده ایم که این چند پیشرفت نظامی ما برای آنانی که شمشیر به جنگ با ایران بسته اند مشتی اسباب بازی را بیشتر می ماند تا سلاح نظامی) و راهبردهای دولت هم برای خروج از این بحران ها دست دراز کردن به سوی سایر کشورها از جمله چین و روسیه و غیره است که منجر به باج دادن از منافع عمومی و ملی و نوعاً تحت استثمار و استعمار قراگرفتن بوده است از سوی دیگر –  و در مورد دین اسلام که به عنوان رکن نظام قانونی کشور است از یک سو شاهد گسترش شدید خرافات در بین دولت و مسئولین هستیم که تا حد ارتباط با حضرت صاحب الزمان (عج) هم پیش رفته است– و از دیگر سو هم افزایش دین گریزی  و بی اعتقادی به ویژه در نسل جوان، رویگردانی از اسلام و پدید آمدن دین های جدید و عرفان های نوظهور، تخریب باورهای دینی و تمسک جستن به اعتقادات مذهبی برای تبلیغات دروغین و سرپوش گذاشتن بر افتضاحات مکرر و ارتقای قدرت و ثروت، نتیجه ی اعمالی بوده که طی سی و چهار سال و به ویژه در هشت سال ا خیر به نام دین صورت گرفته است.

امروز در عرصه ی اجتماع شاهد رویگردانی از دین و بی مهری به هویت ملی هستیم. در طول تاریخ دین و ملی گرایی ارکان اصلی هویت ایرانی بوده اند و ضامن بقای کشور به ویژه بعد از انقلاب و در دوران جنگ بوده اند. امروز نگران کننده تر و خطرناک تر از تحریم و جنگ بلایی عظیم تر و مهیب تر به نام تجزیه است، و دیگر این که در این جنگ دیگر مردم اعتماد بدو انقلاب را به مسئولین ندارند و حمایتی از حکومت نخواهند نمود و دشمنان به راحتی خواهند توانست بر سرنوشت ما حاکم شوند و بر منابع عظیم و سرمایه های کلان خدادادی ما دست درازی کنند. نسل امروز ایران را جوانانی تشکیل می دهند که نه در انقلاب و نه در جنگ حضور نداشته اند، اما هم به انقلاب عظیم مادران و پدرانشان مفتخرند و هم برای ایثار هم میهنانشان در جنگ حرمت قائل اند و جان باختگان جنگ را همچنان سرافراز به لقب رفیع شهید می دانند. این نسل اما آرمان هایی متفاوت با نسل های پیشین دارد و طبیعتاً راه های نیل به آرمان را هم سوای راه مادران و پدرانشان برگزیده اند. شوربختانه و دردمندانه باید گفت که مسئولین از ابتدا به این نسل حاضر در صحنه ی امروز بی تفاوت و بی مهر بوده اند و نه حاضر به پذیرش و اجرای خواسته های این نسل بودند و نه برای رفع دغدغه های این نسل چاره اندیشیدند. این نسل که حدود نیمی از جمعیت کشور را تشکیل می دهد و جمعیت کشور با زایش این نسل از سی و شش میلیون به هفتاد میلیون رسید، از کودکی با سرکوب و تحکم در مدرسه و دانشگاه و خیابان و عرصه ی اجتماع بزرگ شد و هیچ چیز جز آزادی و رفاه دغدغه ی این نسل نبود. این نسل هم به تأسی از نسل های پیشین خود حاضر به هر گونه فداکاری برای کشور و دین خود است، ولی این نسل به یمن تحصیل و رشد در عصر ارتباطات و گذر از اختناق های حکومت و دسترسی به جهان آزاد و متعالی توانسته است به بیداری برسد تا بتواند صحیح و غلط را به درستی از هم تشخیص دهد و نسل های بعد از این نسل نیز همین گونه و بهتر از این خواهند بود، لذا این نسل نه کشورش را در حکومتی خاص تشخیص می دهد، و نه این که دینش را به غلط و بر اساس منفعت دیگران درک می کند. چنانچه هر چه سریعتر این نسل و نسل های بعدی توسط دولتمردان و طبقه حاکم به رسمیت شناخته نشوند و خواسته ها و دغدغه هایشان مورد توجه قرار نگیرد و در مقابلش سر تسلیم فرود آورده نشود، روز به روز شکاف بین حاکمیت و جامعه وسیع تر خواهد شد و مشروعیت مردمی نظام بیشتر زیر سوال خواهد رفت و در آینده نه چندان دور شاهد تضاد بیشتر مردم و مسئولین خواهیم بود که نتیجه ای جز آشوب های اجتماعی نخواهد داشت که مقصر آن هم فقط و فقط حاکمیت است.

بخش سوم: چه باید کرد؟

امروز، اهالی جبهه ی اصلاحات (مراد از اهالی اصلاحات بدنه ی دولت های هفتم و هشتم در بین سال های 1376 تا 1384 و طرفداران آن نیست، بلکه منظور تمامی کسانی از هر طیف فکری و سیاسی هستند که خواهان بهبود اوضاع کشور و برون رفت از وضع مصیبت بار فعلی هستند.) با تکیه بر تجربیات سی و چهار ساله ی نظام جمهوری اسلامی و مشاهده ی عینی پیامدهای اشتباهات و خطاهای خود و سایر سران نظام به این درک رسیده اند که در بحث حاکمیت ابتر و برتر نظر مردم است و لا غیر. اینک اهالی اصلاحات به این باور متقن دست یافته اند که مشروعیت نظام سیاسی جز با رضایت مردم فراهم نمی شود و برای رضایت مردم باید که همه گونه مطابق میل آنان رفتار کرد و از تحمیل هر نوع خواسته و سلیقه ی شخصی به هر نام و عنوانی و به هر بهانه ای دوری کرد. امروز اهالی اصلاحات می دانند که ولی مردم فقط و فقط خود مردم هستند و دولت با رای مردم انتخاب می شود تا برای مردم خواسته های آنان را برآورده سازد و رضایت ایشان را جلب کند و این مردم هستند که بر دولت حکومت می کنند. در نگرش اهالی اصلاحات دیگر لابی بازی و باند سازی برای کسب کرسی های بیشتر از قدرت و سهم افزون تر از حکومت و ثروت معنا ندارد، زیرا در نظر اهالی اصلاحات حکومت عملاً بی معنا می باشد چون قرار نیست کسی جز خود مردم بر سرنوشت و احوال خویش حاکم باشند، و قدرت و ثروت واقعی هم رضایت و خشنودی مردم از عملکرد و رفتارهای دولت است و مردم با فهم و درایت خویش بهتر می دانند که چه کسی را برای خدمتگزاری انتخاب کنند. لذا اهالی اصلاحات این بار ادعایی نیز نخواهند داشت و مخلصانه در خدمت مردم خواهند بود.

اهالی اصلاحات تنها به خاطر خدمت به مردم و جلب رضایت آنان و برآورده شدن خواسته های آنان، حضور خویش در صحنه ی سیاست را حفظ خواهند نمود و با ایمان به وعده ی الهی که تحقق حقیقت است امید به آینده ای بهتر برای مردم ایران در همه ی عرصه ها که حقیقت بارز است را همواره در قلب خویش خواهند داشت. اهالی اصلاحات ضمن ادای احترام به مقام شامخ شهدای راه میهن و همه ی جان باختگان عرصه ی راه اسلام و وطن و مردم، ضمن اعتراف به ناکارآمدی و اشتباه بودن بسیاری از عملکردهای نظام از همه ی مردم ایران بابت جفاها و خطاهای نظام جمهوری اسلامی ایران از ابتدا تا کنون مخلصانه عذرخواهی نموده و حلالیت می طلبند. امروز با توجه به آن چه که در بخش دوم این مطلب به قلم آمد کشور در آستانه ی یک بزنگاه تاریخی است که اگر تدبیری دقیق برایش اندیشیده نشود ایرانِ آینده اوضاعی اسفبار خواهد داشت که جبرانش آن گاه به سادگی نیست. امروز اهالی اصلاحات به منظور احقاق حقوق مردم به میدان می آیند و تمام تلاش خویش را خواهند نمود که جز تدبیر صحیح راه دیگری را اختیار نکنند و کشتی کشور را با آرامش از این دریای طوفانی به ساحل نجات برسانند. لذا با پیروی از آموزه های الهی که انسان را در زیان و خسران می داند مگر آن که عمل صالح انجام دهد و دیگران را به حق و به صبر اندرز دهد، اول از همه خود در برابر حق که همانا حق و خواسته های مردم است خضوع و خشوع می نمایند و ضمن انجام این عمل صالح که خشنودی خداوند و بندگانش در آن است، دیگر مسئولین و اهالی نظام را نیز به راه حق دعوت خواهند نمود. از آنجایی که برآورده شدن این آمال و آرمان ها به سادگی و سرعت نخواهد بود، لذا مردم گرامی ایران را به صبر و شکیبایی دعوت می نمایند تا در خسران نباشیم و بتوانیم بنده ای صالح و شهروندی سالم باشیم و برای سربلندی اسلام عزیز و ایران گرامی تمام هم و غم خود را صرف کنیم. شکی در این نیست که همه ی مردم ایران از هر جناح و گرایشی خواسته ای جز رفاه و سربلندی کشور خویش را نداشته و ندارند. امروز اهالی اصلاحات به دور از هر حب و بغضی تمامی تلاش خویش را خواهند نمود که با جذب حداکثری تمامی طیف های اجتماع با پیروی از رهنمودهای مشفقین دانشمند و نخبگان کشور روش هایی مبتنی بر علم و خرد را به کار گیرند تا رفاهی همگانی را برآورده ساخته و کشور را در عرصه های جهانی به جایگاه بایسته و شایسته خود برسانند که این امر موجب سربلندی اسلام عزیز نیز خواهد بود. اهالی اصلاحات این بار نظارت همگانی را خواستار شده و با گوش جان سپردن به نظرات و انتقادهای همگانی موجبات خشنودی همگانی مردم ایران و تحقق کامل خواسته های آنان را سرلوحه ی امور خویش خواهند نمود.

شرط گذر از این بحران و رسیدن به جزیره ی آرامش انجام اصلاحاتی همه جانبه در تمامی جنبه ها و ارکان کشور است که نخستین لازمه ی آن اجرای کامل و بلاشرط قانون اساسی فعلی، ایجاد فضایی آکنده از نشاط و شادمانی در بستر جامعه، آزادی تمامی احزاب و اندیشه های سیاسی، آزادی و استقلال مطلق مطبوعات و رسانه ها و آزادی بیان فردی و آزادی های اجتماعی کامل، آزادی تجمعات به منظور اعتراض و عتاب به مسئولین در صورت قصور، اعتنا به همه ی اقشار و طیف های جامعه و فراهم آوردن خواسته های آنان، کاهش سطح شکاف طبقاتی با ارتقای توان معیشتی قشر ضعیف جامعه و از بین بردن احتمالات آسیب زا برای این قشر و نیز سایر اقشار کشور، فراهم ساختن زمینه های رشد همه جانبه ی فرهنگی، افزایش قدرت اقتصادی به ویژه در بخش خصوصی، رفع فساد و تطهیر و پالایش نظام اداری و جلوگیری از برخورداری از امتیازات ویژه و رانت خواری، احترام به جامعه ی علمی کشور و نظرات و نیازهایشان و تلاش در برآورده ساختن آن و ارتقای سطح کیفی علمی کشور، و در گام بعد اصلاح اصول قانون اساسی و انطباق آن با خواسته های امروزی ایرانیان به ویژه جوانان و نوجوانان است که نسل جدید و نسل های در راه هستند. هم تحریم ها و هم جنگ نتیجه ی مستقیم عملکرد مسولین است و این مردم هستند که قربانی این تصمیم های بی خردانه می شوند، لذا مسئولین با به کار گرفتن روشی دوستانه و به دور از هر گونه غوغاسالاری حقانیت کشور در دستیابی به انرژی هسته ای و مسالمت آمیز بودن اهداف ایران در این زمینه را به جامعه ی جهانی اثبات خواهند نمود و باعث رفع تحریم ها و جلوگیری از جنگ خواهند شد و با به کار گرفتن سیاست های دوستانه در عرصه ی بین المللی باعث جذب سرمایه گذاران جهانی و بالا بردن سطح اشتغال و قدرت اقتصادی و ارزش پول ملی خواهند شد. مالکیت و سرمایه های خصوصی در نظر اهالی اصلاحات در نهایت احترام خواهد بود و بخش خصوصی به عنوان بازوی پیشرو قدرت اقتصادی کشور نگریسته خواهد شد و دولت نهایت تلاش خود را جهت افزایش امکانات ملزوم توسعه ی آن به کار خواهد گرفت.

نظر به این که نظام سیاسی ایران بر اساس دین مبین اسلام برنامه ریزی شده است، اهالی اصلاحات در راه اعتلا و سربلندی نام اسلام و ایران با تکیه بر قدرت مردمی که قویتر از حتی قدرت نظامی است، هیچ واهمه ای به دل راه نخواهند داد و تلاش در این راه را جهاد در راه خدا دانسته و در برابر خائنین به دین مبین و مردم شریف ایران هرگز کوتاهی و مصلحت اندیشی نخواهند نمود. در این راه دست یاری و دوستی به سوی مردم بزرگوار دراز کرده و از آنان همراهی و همکاری تقاضا می کنیم و با استعانت به درگاه الهی از خداوند توفیق هدایتمان به راه راست را طلب می کنیم، به این امید که در پیشگاه خداوند و مردم شریف میهن عزیزمان رو سیفد و سربلند باشیم.

http://www.nurizad.info/wp-content/uploads/2012/08/41783_153044948056463_1439_n2.jpg

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

4 نظر

  1. اقرار به اشتباه و خطاها و شكست سرآغا اصلاح و بهبودي و پيروزي است ليكن اين اقرار بايست با عمل توام باشد تا به ثمر نشيند . در اين راه شهامت و صداقت لازمه كارست پذيرفت صادقانه اشتباهات و شهامت در اقرار آنها .

     
  2. آقایان اصلاح طلب شما را به خدا بیایید حرف دل مردم را بزنید با اصل//// ولایت فقیه مخالفت کنید. آقای نخست وزیر موسوی و آقای رییس جمهور خاتمی ، چرا جنایت های این حکومت را مخفی می کنید ؟ از چه چیزی می ترسید ؟ چرا از حکومت ولایت فقیه بیشتر از این دفاع می کنید ؟ صریحا اعلام کنید که تمام افکار گذشته شما اشتباه بوده و دوران طلایی هم در کار نبوده تا مردم بیشتر از این گمراه و گیج نباشند و راه خودشان را انتخاب کنند و فلک را سخت بشگافند و طرحی نو در اندازند

     
  3. ایا وقت ان نرسیده دهان را ببندید و با دستتان عمل کتید . انچه گفتنی بود گفته شد . یاسین //// است .نیمی از مردم معتاد و بقیه مقروضند . حاکمیت دست همه را برای قاچاق ، دزدی ، اختلاس ، ارتشاء ، کم فروشی ، گران فروشی ، تقلب ، کم کاری ، و هر صفت بد دیگری باز گذاشته ، امت می دانند اگر این حاکمیت نباشد از اینهمه فساد محرومند . پس به راه خود می روند نیمی نعشه و نیمی خمار .

     
    • دیدگاه
      واقعا مطلب پربار وکاملی بود و تحلیل تاریخنویسی ازانقلاب ، بدور از یکسونگریها و تنگنظری های حاکم . بخدا قسم که من در این سی وچند ساله گذشته منصفتر و عاقلانه ترین تحلیلی که از چگونگی وچرائی وسرگذشت وسرنوشت جامعه ایران دیده ام همین مقاله بوده است . خدا شما و آقای تاجزاده و امثال شما ها را برای این مردم نگاهدارد.من تنها میتوانم درمقابل اینهمه از خود گذشتگی و ادب و انصاف ، سرتعظیم فرو بیاورم و این نوشته را تکثیرکنم و در اختیار هرکه میتوانم بگذارم. باتشکر پورعزیزی

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

90 queries in 1681 seconds.