سر تیتر خبرها

چرا من سرباز نظامم ؟ “در جواب به نوشته های سه گانه : دوئل در گودال “

سه نوشته رضای عزیز ما با عنوان : دوئل در گودال به تنوعی از گرایش فکری و خواست جوانان ما راه می برد . همانهایی که دیگران (غربی ها) دارند و ما نداریم . اگر در پاسخ به نوشته های رضای عزیز تعلل شد علتش این بود که طرح مسئله ی مورد نظر رضا برای دوستان مخاطب ما عینی تر شود . پاسخ من به نوشته های این جوان شوریده شاید همانی نباشد که او انتظار آن دارد . اما هرچه که هست به این پرسش رضا پاسخ می دهد که چرا محمدنوری زاد خود را سرباز این نظام می داند ؟

رضای عزیز ، تو در نوشته سه گانه ات ، خود را در آن سوی معرکه این نظام وانهاده ای و از موضع یک جوان سراسیمه و عبوس و پرسشگر، به بانیان این سوی تاخته ای . که من به تو حق می دهم . من دراین سه نوشته ، به جمله ای از تو برنخوردم که نشان دهنده ذره ای از علاقه تو به این نظام باشد . یا حتی نیم خطی که کورسویی از امید تو را به این سوی در خود جا داده باشد . باز به تو حق می دهم .

تفاوت من و تو ، عزیزم ، درهمین دو نگاه است . تو آن شورشی مضطرب به ته خط رسیده ای هستی که برای عبورشتابناک از این معرکه ، حوصله و تامل و تحملش از کف رفته . کسی که برای گذر از این مخمصه ، آرام و قرار ندارد و مرتب پا به پا می شود . کسی که در این توقفگاه اجباری ، سر به افق دور می برد و دست ها را به هم می ساید و به ساعت مچی اش نگاه می کند . که مگر چقدر از عمرش باقی مانده ؟ درحالی که همچنان به تو حق می دهم .

تو چون منتقدی هستی که به درستی یا نادرستی ، هیچ تعلقی به این سوی ندارد . و هر چه در او نمود کرده ، شوریدگی حریصانه به آنسوست . و این حرص و ولع ، برای دست یافتن به هرآنچه که آنان (غربیان) دارند ، البته هیچ عیب که نیست ، حسن نیز هست . کسی که خواهان چیزی نباشد ، بدیهی است که تحرکی نیز نداشته باشد .

شاید این حرص تو به یافته ها و داشته های مردمان غرب – که از آن به ثمرات لیبرالیسم تعبیر کرده ای – ناشی از تلنبار سالها بی توجهی این نظام به خواسته های تو بوده باشد . که امثال من در پاسخ به آنچه می خواسته ای و طلب می کرده ای ، تو را به تماشای یک باغ سرسبز خیالی احاله می داده ایم . و با تو سخن از یک جایگاه ماورایی می رانده ایم که همه خواسته های دنیاوی و آخرتی تو را به عالی ترین وجه ممکن در خود پرورانده ، اما نه خودمان از موقف و کیفیت آن خبرداشتیم و نه نشانی دروازه اش را می دانستیم . یک هپروتی از مدینه فاضله اسلامی برای خود برآورده بودیم و خشماگین تو را به غواصی در آن فرو می بردیم .

ما خود نصیب خود از این مدینه خیالی می ربودیم ( چون برسرکاربودیم ) اما نصیب تو ، عزیزم ، جز حسرت و تنگنا و خسارت نبود . و شاید راز شور هماورد طلبی تو در آن گودال خیالی ، همین دست های خالی تو باشد . که : با نگاه به دست های پرو پیمان دیگران ، به خودت می گویی : من چه ام از آنان کمتراست ؟ منی که هم هوش و استعدادم بیشتر است و هم پشتم به تاریخی کهن و آموزه های معرفتی ریشه دار سرزمینم گرم است ؟ چرا باید من ، با همه داشته های بالقوه ای که دارم ، محتاج یک گرم آزادی و عقل و کرامت باشم ؟ و آنان ، درفراسوی مرزهای سرزمین من ، صرفا به خاطر این که همچون من ، گرفتار یک جبر جغرافیایی نیستند ، با بها دادن به عقل خود ، و با قدردانی از داشته ها و نسل خود ، در جایگاهی قرار بگیرند که من جوان ایرانی حسرتش را بخورم و با افسوس برای همه چیزهایی که در یک قدمی من است ، له له بزنم و شاهد این باشم که دارم ذره ذره آب می شوم ؟

رضای عزیز ، بحث کردن با همچو تویی که هیچ بارقه امیدی برباورهای او نمی بارد و هرچه در اوست نفرت است و حسرت و افسوس ، بسیار دشوار است . شاید راز تاخیر من در نگارش این نوشته ، به همین شوریدگی غلیظ تو برگردد . که در تو رشحه ای از امید برای عاقبت این نظام نمی بینم . به قول خودمان از نامه ات می شود فهمید که با امثال من می گویی : مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان !

من با این جوان سراسیمه چه بگویم ؟ بگویم : من با تو ، که به ریسمان ارتباط خودت با این نظام ، تیغ کشیده ای سخن مشترکی ندارم ؟ بگویم : برو و به همان مدینه فاضله لیبرالی خودت بند شو و نایافته های خودت را از آنان وام بگیر؟

اما خوب که دقت می کنم می بینم نه ، من هنوز با این جوان مضطرب و پرسشگر ایرانی ، فصل مشترک های بسیار دارم . کمترینش همین نگارش دوسویه است . آنان که قید همه چیز را زده باشند ، حرفی برای هم ندارند ؟ درنهج البلاغه ، چند نامه از حضرت امیر آمده که روی سخن به معاویه دارد . این نشانده این است که حضرت در او هنوز کورسویی از امید می دیده . یا می خواسته برای عقلای تاریخ ، حجت آشکاری به یادگار گذارد . که : ای مردمان تاریخ ، آگاه باشید که من این مرد را به زیبا ترین وجه ادبی حکمت بار ، به راه دعوت کردم اما نپذیرفت .

پس می فهمیم آنانی که برای هم نامه می نویسند ، هنوز در هم سراغی از مشترکات می جویند . چرا که نگارش یک مطلب ، به عقل راه می برد ، وهرآنچه از عقل بویی برده باشد ، به امید وابسته است . حتی دشمنانی که هیچ فصل مشترکی باهم ندارند ، آنجا که به نگارش دست می برند ، تاریخ را به داوری باورهای هم فرا می خوانند . واین ، یعنی همان امید . تو نیز با نگارش این سه نوشته ، خواستی بگویی ای مردمان ایران و جهان ، این سخن من ، که نکته به نکته از کاستی های این نظام از یک طرف ُ و از ساحت های پربار لیبرالیسم از طرف دیگر می گویم . حالا بشنوید سخن محمد نوری زاد را که مرتب در نوشته هایش خود را سرباز نظامی می داند که به زعم من ، سالها پیش تقش در آمده و هیچ رطوبتی از آن مدینه رویایی اش به این سوی نشت نکرده و نخواهد کرد .

و اما : پاسخ من :

رضای عزیز ، بگذار درهمین ابتدای سخن ، حساب بمب های اتمی آمریکا را که برسرهیروشیما وناکازاکی فرو ریختند ، از لیبرالیسم جدا کنیم . به همین روند ، حساب اطوارو رفتار و خسارتهای کوچک و بزرگ مسئولین جمهوری اسلامی ایران را از دین اسلام . نه سالها برده داری و کشتار و کشیدن مردمان آفریقا به غرب به لیبرالیسم مربوط است و نه ظهور اعجوبه هایی چون طالبان ، به اسلام . نه فلان رییس جمهور زورگوی بی منطق خود خواه دروغگوی اروپایی از لیبرالیسم بویی برده ، و نه دوست خود ما آقای احمدی نژاد ، آنگاه که همه فرصت های رشد را از این جامعه ملتهب باز می ستاند ، از اسلام .

پس در این معرکه ، اعمال آدمیان و حکومت هاست که به چالش کشیده می شوند و مورد ارزیابی قرار می گیرد . به نظر تو ، مردم ما ، سی سال پیش ، باید شاه را بیرون می کردند یا نه ؟ یعنی رژیم پهلوی را با همه فراز و فرودش ، سرنگون می کردند یا نه ؟ غرضم از این سئوال این است که اساسا انقلاب علیه رژیم پهلوی را قبول داری یا این که آن را اشتباه همین پیر و پاتال های امروزی و مردم آن روزگار می دانی ؟ اگر بگویی نه قبول ندارم ، لابد به همان روند حاکم بر کشور در آن روزگار ، راضی هستی . در این صورت باید بدانی که : همین آمریکایی ها ، طبق اسنادی که خودت قبول داری و خود آمریکایی ها منتشرش کرده اند ، علیه دولت دکتر مصدق کودتا کردند و شاه را مجددا برتخت شاهی نشاندند . سابقا اگر انگلیس و روس دست به گلوی دستگاه قجری داشتند ، در زمان شاه ، آمریکایی ها همین دست را به گلوی شاه ما بردند . و حتما در این میان ، آسیب اساسی متوجه مردم بوده است .

مگر این که بگویی من اگر بودم به همان وابستگی به آمریکا راضی بودم . تنها به این شرط که عوض هرآن چیزی که از ما می برند ، چیزی به اسم زندگی جلوی من بگذارند . اما عزیزم ، شورش همگانی مردم علیه شاه ، نشاندهنده عمق نفرت یکپارچه مردم بود از هرآنچه که به اسم رژیم سلطنتی در اینجا حاکم بوده است . پس ناگزیری که با انقلاب مردم در سی سال پیش همراه شوی . و اگر موافقی که مردم ما در براندازی رژیم پهلوی محق بوده اند ، باید این را نیز قبول کنی که همان مردم ، متفقا – حالا به هر دلیل – رژیم جمهوری اسلامی را برگزیدند . که البته ، در این رژیم ، همه خواسته های فرو خورده خود را از آزادی و رشد و رفاه و هرچه که نداشته اند ، انتظار می داشته اند . که لابد می گویی اگر مردم یک چنین روزهایی را در افق انقلاب می دیدند ، به هفت پشت شان می خندیدند دست به انقلاب بزنند . به دست و پای شاه می افتادند که بیا و یک اصلاحاتی صورت بده و برسرکار باش . تو باش و وابستگی و هرچه که هست ، ما باشیم و کشوری مثل کره و سنگاپور و مالزی .

صورت فرضی مسئله همین است . اما راز واقعیت دراین است که من و تو محکوم به امروز خویشیم . در عین حال که ترسیم مختصات فردا از همین امروزما حال می گیرد . من تو را از همین فهمی که امروز با توست ، می برم به سی سال پیش ، و تو را بجای امام خمینی برسر کار می گمارم . درخیال ، چه ها که نمی کند این آدمی !

ظاهرا به این رژیم تازه پای جمهوری اسلامی باید فرصتی داده می شد که خود را بیابد . رژیمی را که : هیچ تمرینی در وزیری و وکیلی و اداره جز و کل کشور نداشت و بلد نبود با چه ابزاری جامعه ملتهب آن روزگار را به راه ببرد . کشوری که همه چیزش وابسته بود و با ظهور انقلاب ، کشورهای مرتبط با رژیم شاه ، کارها را زمین گذاردند و کوچیدند . من نمی دانم اگر مشکلی سرراه انقلابیون آن روزگار نبود و بعدها جنگی هم صورت نمی پذیرفت ، آیا باز آنان دچار افراط و تفریط های ویرانگری می شدند که وضعیت فعلی را پیش پای ما بگذارند یا نه ؟ نمی دانم ، اما این انقلاب از همان ابتدا ، فرصت سربرآوردن پیدا نکرد .

حرکت های ایذایی و هولناک ، یک به یک ، از دل اجتماع نا آرام آن روزگار بیرون زد . حرکت هایی چون : خلق کرد ، خلق بلوچ ، خلق ترک ، خلق عرب ، چریک های فدایی ، مجاهدین ، توده ای ها ، سلطنت طلب ها ، و حادثه هایی چون کودتای نوژه و خیزش های براندازی پی در پی ظهور کردند و گاه دست به اسلحه نیز بردند و رفته رفته پا را از سهم خواهی آشکار خود بدر بردند و رسما با جمهوری اسلامی به مخاصمه پرداختند .

صدام حسین هم از اوضاع درهم و بلبشوی داخلی سود برد و با چراغ سبز غرب و شرق آن روزگار ، به ترسیم رویاهای محبوس خود دست برد و بنا به ذات ماجراجویانه اش ، و به تحریک خیلی ها که هم من می دانم و هم تو ، دست به گلوی انقلاب تازه پا برد که : جای من در این توزیع سهم ، کجاست ؟

و حالا تو که بر مسند هدایت این قوم آرمیده ای ، باید هم به داخل برسی و آن اختلافات جانکاه را وارسی کنی و هم از جهات مختلف با دشمنان این انقلاب شاخ به شاخ شوی .

یک راه حل این بود که : مملکت و انقلاب و شهید و آرمان و هرچه را که بود ، وامی نهادیم و به گروه های معترض و صدام می گفتیم : آقایان ، بفرمایید این شما و این مملکت ، بردارید و یک چیزی هم برای ما باقی بگذارید . یا نه ، با کیاست و سیاست و وعده های سرخرمن ، گروه های معارض داخلی را علیه دشمن خارجی بسیج می کردیم . همان کاری که مثلا شاه اسماعیل صفوی کرد در مقابله با عثمانیان . و یا نه ، دست به دامن خود شاه می شدیم و آمریکا ، که برگردید و ما را از این مخمصه ی چه کنم بدر آورید . و لابد : ما به گور پدرمان خندیدیم که انقلاب کردیم .

اما یک راه میان بر نیز وجود داشت . و آن : ایستادگی با بضاعت انسانی آن روزگار در برابر مهاجمین .

و سرآخر بزرگان انقلاب که احتمال می دهم خود تو نیز در میان آنان باشی ، بر گزینش این راه میان بر دست بردند . جوانانی که ذخیره این انقلاب بودند و خوب بودند و پاک بودند و ناب بودند و عصاره فضائل این ملک و مردم بشمار می رفتند ، رفتند و دشمنان داخلی و خارجی را به آنسوی مرزهای کشور فرستادند . با چه قیمتی ؟ به قیمت لت و پار شدن خودشان .

ما ، رضای عزیز ، ناب ترین فرزندان خود را که می توانستند در اوج و فرود این انقلاب یاریگر ما باشند از دست دادیم و بجایش شوخی دلخوشکنکی را به اسم : دشمن در چه فکریه ایران پراز بهشتی یه ، شعار دادیم .

من چه می خواهم بگویم ؟ می خواهم بگویم : اگر آن فرزندان ناب ما به مقابله با آن همه دشمن متنوع داخلی و خارجی نمی شتافتند ، اکنون صورت مسئله ای به اسم جمهوری اسلامی ایران نبود که من و تو در یک گودال خیالی بخواهیم باهم دوئل کنیم .

شاید بگویی : مگر آلمانی ها و ژاپنی ها در جنگشان به نقطه صفر نرسیدند و ناب ترین فرزندان خود را از دست ندادند ؟ که می گویم : بله دوست من ، آنجا آلمان است و ژاپن ، و اینجا : ایران . هم آلمان هم ژاپن ، درست پیش از فروپاشی ، هرکدام قدرت بلامنازع عصر خود بودند . یعنی پتانسیل مبنایی را برای بازپروری مجدد خود داشته اند . ما چه ؟ ما باید بپذیریم که : مردمی تنبل بوده و هستیم . و این تنبلی ست که امروز به مدد مدیران کودن ما آمده و ما را مصرف زده ترین مردمان دنیا کرده . این استعداد تنبلی در ما هست و ریشه در تاریخ ما دارد . یکی از همشهری های ما نشسته بود و دعا می کرد که ای خدا ، مرا به راه راست هدایت فرما وگرنه راه راست را به سمت من کج کن !

اما مثال تو را در باره کره جنوبی قبول دارم . کره جنوبی مثال خوبی است برای این محاجه . که هم مثل ما گرفتار جنگ و آشفتگی بود و هم پس از جنگ به خاک سیاه افتاده بود . این که : چه شد کره جنوبی آن روز شد کره جنوبی امروز، که ما دربدر تکنولوژی اوهستیم ، داستان و پرسش من نیز هست .

رضای عزیز ، من در غوغای شخصی خودم محاکاتی دارم . مثلا می نشینم و به فتح مکه توسط رسول گرامی اسلام می اندیشم . در روز فتح مکه ، بعد از آنهمه آسیب و شقاوتی که مکیان به مسلمین روا داشتند ، پیامبر اسلام در پیشگاه تاریخ و همه سلاطین و فرمانروایان محق بود اگر معارضین مکی خود را از دم تیغ می گذراند و انتقام سالها جفا و دربدری را از ابوسفیان و بزرگان مشرک مکه می ستاند . شاید به همین دلیل بود که با ورود سپاه با شکوه مسلمین به مکه ، یکی از بسییجی های کله داغ پیامبر عربده کشید : امروز روز انتقام است . که پیامبر بلافاصله دستور فرمود ساکتش کنند . و خود فریاد برآورد : امروز روز رحمت و بخشایش است . و اتفاقا بیش از همه ، ابوسفیان قاتل اغتشاشگر ضدانقلاب کافر و رسما : دشمن را ، تحویل گرفت و فریاد زد : هر که نسبت به ما خطایی کرده و اکنون از سپاه مسلمین می ترسد ، اگر به خانه ابوسفیان برود در امان است .

این یعنی چه ؟ تاریخ سلاطین به اینجا که می رسد ، به قول شما جوانها کف می کند . من معتقدم : با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ، جای احیای یک چنین بخشایش بزرگی خالی بود . یعنی تاریخ اخیر دنیا ، که تشنه معنویت ناب بود ، اگر این رویه را از جمهوری اسلامی ایران می دید ، در برابر بزرگی اش سرتعظیم فرود می آورد . مثلا بزرگان دینی ما اعلام عمومی می کردند که : ای مردم ستمدیده ایران ، بیاییم هرکدام ما که از دستگاه شاه آسیب دیده ایم ، ظالمین را به خاطر خدا و آینده ای که در پیش روی ما وفرزندانمان است ببخشاییم . نمی دانم عاقبت کار به کجا می انجامید ، اما فکر می کنم نتیجه ، هرچه که بود ، از این که هست مطلوب تر می بود .

هم دنیا بلافاصله بعد از پیروزی ، چهره خشن جمهوری اسلامی را نمی دید ، وهم ما در تبعیت از رسول رحمت ، رفتار خبیرانه او را تجربه می کردیم و محبوب می شدیم و خدای متعال به قدم های بعدی ما برکت می باراند . بگذریم .

این حسرت ، جامه عمل نپوشید و کشتارهای پی درپی شروع شد . ما از آنها کشتیم و آنها از ما . از ترورهای کوچه و خیابان و بقال محل و کارمند فلان اداره گرفته تا انفجار مقر حزب جمهوری و ترور باهنر ورجایی و امام جمعه ها . خلاصه غوغای خون بود که حریف می طلبید . بچه های ما در کنار همین ترورها و انفجارها و جنگ هشت ساله بدنیا می آمدند و پیران ما درهمین فضا از دنیا می رفتند . یک خشونت آمیخته به عصبیتی که بعدها اساسا جزیی از هویت شخصیتی ما شد . همین حالا نگاه کن به طرز صحبت کردن فلان رییس و فلان نماینده مجلس و فلان فرمانده . ببین چگونه رجز می خوانند ؟ و سخنانشان گاه از صبوری و تحمل و اعتماد و عقل تهی است .

رضای عزیز ، من سالها نوشته ام و در این نوشتن ها همه کاستی هایی را که تو به بخشی از آنها اشاره کرده ای ، فریاد کشیده ام . آنقدر در این نگرش پای فشرده ام که گاه از جانب دوستان همفکرم ، که با هم ، چشمی به گذشته و چشمی به آینده داشته ایم ، غیرقابل تحمل می نموده ام . دوستانی که امروز هرکدام منصبی دارند و شکر خدا رفت و آمدی . و من امروز به قدری که با تو فصل مشترک دارم ، متاسفانه با آنان ندارم .

یک بار دیگر به این سه نوشته خودت مراجعه کن . مرتب ، هم به من و هم به آقای جواد زاده گفته ای : حکومت شما ، نظام شما ، و از اینجور تعابیر . این یعنی تو حکومت و نظام فعلی را هرگز از خود نمی دانی . برای همچو تویی که تعلقی با این نظام ندارد ، چه فردایی پیش روست ؟

من فردای تو را در سه وجه ترسیم می کنم :

یک : نسبت به این نظام بی تفاوت باشی تا به هر قبرستانی که می خواهد برود و به سمت سرنوشت محتوم خود شتاب کند . این بی تفاوتی می تواند هم در داخل باشد و هم با کوچیدن به جای دیگر فعلیت پیدا کند .

دو: اسلحه برداری و برای براندازی این نظام تلاش کنی . مثل چریکها و خیلی های دیگر . هم از این طرفی ها بکشی و هم خودت کشته شوی تا خودت و فرزندانت و مردمان سرزمینت به آنچه که به زعم تو درست است برسند . یا می توانی برسرهرکاری که هستی با بدکاری و زیراب زنی مقدمات فروپاشی این نظام را فراهم کنی .

سه : با این نظام همراه شوی و درهرفرصتی نقدش کنی تا بهتر و بهتر شود .

دوست من ، تو را گزینه دیگری نیست . کما این که مردم ما را نیز از گزینش یکی از این سه گریزی نیست . من ، شخصا این سومی را برگزیده ام . سرباز این نظامم نه از آن روی که اسلحه بردارم و مخالفینش را درو کنم . نه ، سربازی تعریف دیگری نیز دارد . من اگر سربازم ، سربازی را دراین می بینم که نگذارم تو بله : تو بی تفاوت باشی و اسلحه بدست بگیری . برای این که زمینه را برای آرامش و رشد و خواسته های تو فراهم کنم .

من سرباز این نظامم به این دلیل که فساد و دروغ و تباهی و سکون جامعه ام را شناسایی کنم و برعلیه شان بشورم و همگان را از این شکاف بزرگ باخبرکنم . من سرباز این نظامم بخاطر این که تو ، عزیزم ، نبری و نروی .

برای این که به تو بقبولانم اسلامی که احمدی نژاد مدعی سربازی اش است ، با اسلام محمد مصطفی تفاوت دارد . در اسلام محمد دروغ ، جایی ندارد . و در اسلام علی و اولاد علی ، زیبایی های بالقوه ایست که این نظام ، گوشه ای از آن راهم نشان ما نداده است .

من سرباز این نظامم بخاطر این که از داخل نظام برا ی تو و تنفس تو فضا بگشایم . البته بقدری که برایم مقدور است . من سرباز این نظامم بخاطر این که برای آزادی و خواسته های بحق تو کاری بکنم . من رشته الفتم را بخاطر ظرفیت های پنهان کشورم ، از این نظام ، قطع نمی کنم .

من از برخی ثمرات لیبرالیسم مثل تو به وجد می آیم اما بهنگام بهره مندی از فرآورده های آن ، ضمن سپاس و تقدیر از بانیانش ، فراموش نمی کنم که : ایرانیم . و برای خود فرهنگی دارم و منشی و فردایی . قرار نیست بخاطر درخشندگی های لیبرالیسم ، من به درخشندگی های خودم خط بکشم . من سرباز این نظامم برای این که تو یک روز فریاد بزنی : من ایرانیم . مسلمانم . و به این دو افتخار می کنم . همین .

من به نوشته های تو که نگاه می کنم ، رضای خوب خود را اینگونه تصویر می کنم :

جوانی معترض ، پرشور ، اهل مطالعه ، اهل تشخیص ، که آرزوهایش در اینجا باد هوا شده و چشم به عملی شدن آرزوهایش در فضایی همانند غرب دارد . و البته برای دستیابی به آرزوهایش ، هیچ کاری نمی کند الا این که نق بزند . او دانای در خود تمام است . از خودش شروع می شود و در خودش تمام می شود . و لابد چشم به این دارد که تقی به توقی بخورد و : الله بختکی فضای تنفس او فراهم شود . این ، همه تصور من از توست . با تاثیر محدودی که بطور نسبی روی اطرافیان خود داری .

خوب دوست من ، تو جوانی هستی که نه عرضه ی اسلحه دست گرفتن داری تا بزنی همه مقصرین و عاملین بدبختی های جامعه ات را دراز کنی و فضا را آنگونه که خود می خواهی آذین ببندی ، و نه می خواهی با این نظام همراه شوی تا نکند لک و پیسی از آلودگی اش به چینی نازک اندیشه ات بنشیند . پس راه سوم را برگزیده ای . راه نشستن و خود را به آینده سپردن و معترض صرف بودن را . کسی که خوب اعتراض می کند اما در همین مرحله متوقف است .

این سه گزینه ، پیش روی من هم هست . من هم می توانم در همان گودال خیالی بخزم طرف تو و با غرور به تو بگویم : چه دوئلی ؟ من و تو عین همیم . و با این همسویی ، خودم را از حمل کوهی از شماتت های امثال تو برهانم . می توانستم قید ماندن در داخل را بزنم و راهی خارج شوم و از آنجا یا بی تفاوتی هایم را جلا بدهم یا فریاد اعتراض به سبک انتلکتوئل های دوره قجر سردهم .

اما می بینی که مانده ام تا برای تو و امثال تو راه بگشایم . به تو بگویم در اسلام هم لبخند وجود دارد . در اسلام هم فدا شدن برای عملی شدن آرمانهای امثال تو وجود دارد . به تو بگویم در ملیت ما ظرفیت هایی هست که ما از مراجعه به آنها غفلت ورزیده ایم . به تو بگویم اسلام از این که تو شاد باشی و از جوانی ات لذت ببری شاد می شود . به تو بگویم این علمی که در دانشگاههای ما دست به دست می شود ربطی به آن چیزی که ما می خواهیم ندارد . به تو بگویم ما در آداب دینی خود زیباترین مراتب ادب ورزی و کرامت انسانی راداریم و نیازی نداریم لیبرالها برایمان بیندیشند و تقدیممان کنند .

درعین حال که همین اسلامیت و ایرانیت ما می گوید هرگز از تجربه دیگران سرمتاب و بهترین هایش را گلچین کن . این سخن خدا را با هم مرور کنیم : ای پیامبر ، به بندگان من بشارت بده ، آنانی که سخن همه صاحب سخنان و مکاتب گوناگون را می شنوند و بهترین ها را بر می گزینند .

رضای من ، این نوری که در این سخن وجود دارد ، در این نظام ندرخشید و به اطراف خرد تو نتابید . من سرباز این نظامم نه برای براندازی اش . برای این که او را وادارم این نورها را برتو بتابد . شاید بگویی من اگر این نورها را نخواهم چه کسی را ببینم ؟ پاسخم تکراری است : یا بی تفاوت باش ، یا اسلحه دست بگیر ، یا زندگی کن و برای بهبود این زندگی زحمت بکش .

اینجا ایران است . با مردمی و حکومتی و جبری جغرافیایی .

حتما شنیده ای که اسبی به مدیر یک سیرک زنگ می زند و می گوید : شما برای سیرکتان اسب استخدام نمی کنید ؟ مدیر سیرک می پرسد : ابا تو می توانی روی یک پا بدوی ؟ اسب می گوید : نه . می پرسد : می توانی از میان حلقه آتشین بجهی ؟ اسب پاسخ می دهد : نه . مدیر می گوید : متاسفانه سیرک ما برای اسبی که یک چنین قابلیت هایی نداشته باشد ، جایی ندارد . اسب می گوید : بی انصاف ، من دارم با تو صحبت می کنم . همین که اسبی بتواند صحبت کند نشانه قابلیت او نیست ؟

عزیزم ، من همان اسبم و تو همان مدیر . مهم این است که ما قابلیت های هم را ببینیم . همین .Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

3 نظر

  1. (…رضای عزیز ، من در غوغای شخصی خودم محاکاتی دارم . مثلا می نشینم و به فتح مکه توسط رسول گرامی اسلام می اندیشم . در روز فتح مکه ، بعد از آنهمه آسیب و شقاوتی که مکیان به مسلمین روا داشتند ، پیامبر اسلام در پیشگاه تاریخ و همه سلاطین و فرمانروایان محق بود اگر معارضین مکی خود را از دم تیغ می گذراند و انتقام سالها جفا و دربدری را از ابوسفیان و بزرگان مشرک مکه می ستاند . شاید به همین دلیل بود که با ورود سپاه با شکوه مسلمین به مکه ، یکی از بسییجی های کله داغ پیامبر عربده کشید : امروز روز انتقام است . که پیامبر بلافاصله دستور فرمود ساکتش کنند . و خود فریاد برآورد : امروز روز رحمت و بخشایش است…)
    آقای نوری زاد لازم نیست خیلی دور بروید.. به اعدامهای بالای پشت بام مدرسه علوی اشاره کنید که خیلی عینی تر است . به وعده های داده شده در پاریس اشاره کنید. به ملت احمقی اشاره کنید که آن زمان بدنبال /////افتادند که وعده آب و برق و اتوبوس مجانی میداد.به خاطر بی خردی ////// جنگی در گرفت. دو ملت مسلمان به جان هم افتادند.همانها هم که انقلاب کرده بودند رفتند جنگیدند(هر آنکه خربزه می خورد پای لغزش هم باید بایستد) فقط بدانید با نابودی جمهوری اسلامی و با افشا شدن عمق جنایتها و خیانتهای ملایان (فقط برای یک نمونه بخش فیلم بازجویی سربازان گمنام امام زمان از زن سعید امامی توسط تلوزیون برای بی ابرو کردن سلام کذایی کافی است)دیدن حال و روز مدعیانی چون شما دیدنی خواهد بود.

     
  2. بله کشور ما خیلی مشکل داره …همه رییس جمهورا خراب کردن…هم احمدی نژاد .هم خاتمی وهم…ولی بنظرتان باید بین بد وبدتر باید کدام را انتخاب کرد؟

     
  3. سلام.حرفاتون کمی درست بود ولی بنظرم یه خورده بی انصافی قاطیش بود…اگه میشه بیاید وباتلفن سوالهای فراوان مرا پاسخ دهید؟

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 2524 seconds.