سر تیتر خبرها

پرسش های بی پایان


دراسفندماه سال گذشته چهارجلسه نشستیم و با نوری زاد ازهردر سخن گفتیم. محصول این چهارجلسه را به مرورتقدیم شما خواهیم کرد تا بدانید آنچه که دراین صحبت ها مورد اعتنا قرارگرفته، رویکردی است که نوری زاد ازآن اینگونه اسم می برد: ” پوست اندازی مردمی“. او معتقد است:  مردم ایران بلحاظ فکری درحال پوست اندازیِ تاریخیِ خویش اند. یکجورگذارازدخمه های توقف وانجماد وجهل وخرافه وبدکرداری، به معبری که ازاو “رشد” می توان دریافت. مردمی که روزگاری بس درازدر”ماراتون” انتفاع شخصی وطایفگی، مابقی مردم را زیرپامی گذاردند، حالا کم کم به ضرورت اصلاح قانون ونظارت برانجام آن و”انتفاع جمعی” می اندیشند. وبرای این اندیشه ی خود  هزینه نیزمی پردازند. نوری زاد معتقد است: حاکمیت با تمام قوا برتنورجهل وجهالت مردم پف می کند. چرا که میان بقای خود وجهالت جاریِ مردم، نسبتی حتمی می بیند. بی آنکه این حاکمیت بداند: عبورتاریخی ایرانیان، به معبری انجامیده که لاجرم دراین عبور، باید لباس جهل را ازتن درآورد ولباس فهم پوشید. کلیت این مصاحبه را درچند قسمت تقدیم شما خوبان می کنیم. نخست، قسمت نخست:  

به عنوان اولین پرسش و برای این که راهی به بحث واکنیم، به ما بگویید چرامی نویسید؟ شما یک زمانی وعده کردید تا زمان برگزاری انتخابات به رهبری نامه خواهید نوشت. که به وعده ی خود عمل کردید و نوشتید. و حالا یادداشت های مستقل تان را شروع کرده اید. به ما بگویید: با چه فلسفه ی ذهنی می نویسید؟ از نوشتن چه هدفی را دنبال می کنید؟ آیا نتیجه ای از نوشتن های خود گرفته اید که همچنان می نویسید؟

اولین پرسش شما سه پرسش توأمان دارد. یک این که با چه فلسفه ی ذهنی می نویسم؟ من می نویسم بخاطراین که اگرننویسم باید به بخش وسیعی ازاستعداد انسانی خود پشت کنم. وباید به این پرسش بزرگ پاسخ بدهم که: اگر می خواهی ننویسی، پس چرا خودت را انسان می نامی؟

خب خیلی ها که نویسنده اند و دراین اوضاع نمی نویسند مگرازحوزه ی انسانیت خود خروج کرده اند؟ اراده ی من ازاین پرسش، پارامتریا فعل نوشتن نیست. این که مثلاً اگر نمی نوشتید سراغ چه کاردیگری باید می رفتید.

می دانم قصد شما ازطرح این پرسش، به ذات نویسندگی مربوط است. این که من آیا اساساً خود را نویسنده می دانم یا نه؟ با تعریفی که ازنویسنده و نویسندگی داریم؟ یا اگر نویسنده ام چرا پرخطرترین وجه اجتماعی و سیاسیِ آن را برگزیده ام. آنهم درجامعه ای که بهادادن به افکارعمومی درتلاطم فریب افکارعمومی ازریخت افتاده. یا چرا به نگارش داستان ورُمان روی نمی برم؟ وچرا دراین چند سال اخیرقلم خود را به وادی پرآشوبی برده ام که یک نویسنده معمولاً ازورود بدان پرهیزمی کند؟ نویسندگان به وضعیت آرام و امنی محتاجند تا با ورود به غوغای درون خویش، نسبتی با غوغای بیرون برقرار کنند.

چه خوب شد که ازنوشتن رُمان گفتید. راستی هیچ به این فکر افتاده اید که رمان بنویسید. شنیده ام یا یکجایی خوانده ام که درزمینه ی ادبیات کودک ونوجوان کارهایی منتشرکرده اید. یا حتی داستانهایی برای بزرگسالان نوشته اید.

من اتفاقاً درزندان نوشتن یک رُمان را شروع کردم. که البته هنوز به پایان نرسیده. ابتدا می خواستم فیلمنامه ای بنویسم. مقدماتش را نیزفراهم آوردم. مقدمات که می گویم شما همه را درعزم جزم معنا کنید. مصمم شدم که بنویسم. چه؟ یک فیلمنامه. درباره ی چه؟ اینش مهم نبود. مهم این بود که من باید چیزی می نوشتم که دربیرون زندان بشود به فیلم یا سریال تبدیلش کرد. اما بلافاصله منصرف شدم. شاید بپرسید چرا؟ با یک پرسش ازخودم وپاسخی که به خودم دادم ازخیرنگارش آن فیلمنامه گذشتم. ازخودم پرسیدم: این فیلم یا سریال قراراست کجا کاروازکجا پخش شود؟ معلوم است: داخل کشور. وازتلویزیون وسینماها. پس باید من تمام محدودیت های رایج فیلمنامه نویسان را مثل دیوارهای بتنی دراطراف خودم بالا می بردم. هم درگفتگوها وهم حادثه ها و هم درمنطق روایی داستان.

بهتربگویم: من باید میزممیزی وزارت ارشاد و افق خاک آلود صداوسیما را می کشاندم ومی بردم داخل سلول خود و بندبند قوانین و بخشنامه های نوشته ونانوشته ی آنها را درفیلمنامه ی خویش لحاظ می کردم ودرمتن یک خودسانسوریِ چندش آوربه خلق آن فیلمنامه پا می فشردم. بدیهی است که این خودش یک جورزندان مضاعف بود برای من. والبته تحمل نشدنی. این شد که ازخیرش گذشتم.  حتی به خودم گفتم بنویس و با اسم مستعاربده به یک جا و تصویبش کن. این را هم نپسندیدم. تجربه ی این کاررا داشتم. این بن بست راهی به جایی نداشت. درهمین شرایط بعد انتخابات سال 88 من فیلمنامه ای نوشتم و با اسم مستعاربه سیما فیلم دادم. سرضرب تصویب شد. راجع به شخصیت یک بسیجی خوب بود. ازآن بسیجی هایی که با این بسیجی های رایج فعلی فرق می کند. بسیجی من ازجنس همت ها و باکری ها بود. یک بسیجی درمتن یک اجتماع شلوغ. مقدمات ساخت آن هم فراهم شد. اما به محض این که اخلاقاً موضوع را با مدیر مربوطه درمیان گذاردم وبه وی گفتم که این اسم مستعار اسم من است، و آن مدیربا مدیران بالاتر و مدیرارشد سیمافیلم صحبت کرد، بلافاصله فیلمنامه ی تصویب شده وآماده ی کاراز مدارتولید بیرون کشیده شد. حتی حاضرشدم آن را دراختیاریکی دیگر قراردهم تا او بسازد و هیچ اسمی ازمن درکار نباشد. نپذیرفتند. این نشان می داد که مدیرسیما فیلم چه فشاری را باید تحمل می کرد. واساساَ اوچرا باید این فشاررا تحمل کند؟ این شد که با یک “نه” خیال خود را راحت کردند و برای همیشه عذرمرا خواستند. که: این طرفها آفتابی نشو. چه با اسم خودت چه با اسم مستعار.

نوشتن رُمان هم ازهمین محدودیت ها دررنج است که.

بله. به آن هم خواهم پرداخت. منتها این را بگویم که من راه خروج ازاین محدودیت ها را پیدا کردم. پس من درزندان ازخیرنگارش فیلمنامه درگذشتم وخیلی زود به سمت نگارش یک رمان واقعی با مختصاتی که خودم را سانسورنکنم روی بردم. چیزی که بر قلم من محدودیتی تحمیل نکند. درهمه ی این احوال نیز، نگارش نامه به رهبری ازداخل زندان، ونامه به رییس قوه ی قضاییه، و نامه به مردم، ونوشته های مستقل، و نگارش مجموعه ی ” گلها و سیم خاردارها” که به معرفی برخی ازگلهای داخل زندان می پردازد، فراموشم نشد. درهمان اوضاع و احوال بود که محکم نشستم به نوشتن یک رُمان تمام عیار.  

احتمالاً این رمان قابل چاپ نیست.

نباشد. راستش را بخواهید من اصلاً به چاپ آن فکرنکردم. اصل نوشتن برایم مهم بود. شاید باورنکنید این دومین باری بود که من لذت نگارش بدون واهمه وبدون خودسانسوری را تجربه می کردم. باراولش به نگارش یک فیلمنامه مربوط بود که پسرم اباذرازمن خواست فلان خاطره کودکی را با تجسم این که ماجرا دریکی ازشهرها و روستاهای آمریکا اتفاق افتاده بنویسم. نوشتم. بی این که دچارنگرانی از خط ونشان های آزاردهنده وگاه طنزگونه ی ارشاد و صداوسیما شوم.

اشاره ای به محتوای آن فیلمنامه می کنید؟

من چهارپنج ساله بودم که درروستای زادگاه من شایع شد درهمین پنجشنبه ای که درراه است دنیا به آخرمی رسد. وآن روز مثلاً سه شنبه بود. شیوع این خبردرروستایی که شاکله اش براختلاف و دودستگی و دعواها و زدوخوردهای طایفگی بود، غوغایی به راه انداخت. مردم دوطایفه، درجواریک قیامت عنقریب تصمیم گرفتند صبح پنجشنبه به امامزاده ی روستا که یک کیلومتراز آبادی دوربود بروند. وساعت شروع قیامت را درامامزاده باشند. این اجتماع شورانگیزوحلالیت طلبی های ناگزیرآنهم درامامزاده ای دورازآبادی فرصت مغتنمی بود برای دزدان وشایع کنندگان این خبرو روبیدن اموال مردمی که ازدیوارجهل بالا رفته بودندو خود آن را کمال عقل تفسیرمی فرمودند.

من این حادثه را به یکی ازروستاهای تگزاس بردم. دراین روستا تکدرختی مقدس وجود دارد. وشایع می شود که مسیح قراراست درفلان روز از پس آن درخت ظهورکند. غوغایی درمی افتد. مردمان ازهرکجای آمریکا به شوق تماشای آن لحظه ی تکرارنشدنی به آن روستا هجوم می برند. دراین روستا نیزهمان اختلافات رایج برقراراست. وهمان سرنوشت نیزچشم به راه مردم آن روستای هشتادسال پیش تگزاس. این فیلمنامه را بی هیچ محدودیتی وبا ظرافت های خاص مبتنی برفرهنگ مردمان آن سالهای تگزاس نوشتم و دادم ترجمه اش کردند. اسمش را هم گذاردم : تکدرخت مسیح.

خواستم برای دومین باراین لذت را مزه مزه کرده باشم. به خودم گفتم: این رُمان را بنویس برای دل خودت. نه برای این که به همین زودی ها چاپ شود. البته منظورمن ازکنارگذاردن محدودیت درنگارش یک رُمان، و به هیچ گرفتن ممیزی های حکومتی، به این نیست که من به حوزه های سخیف وسطحی ورود کرده باشم. بدیهی است که فردی با معتقدات مسلمانی من بهنگام خروج ازاین محدودیت ها به آغوش هرزگی درنمی افتد.

من نوشتن آن رُمان را درزندان شروع کردم. یک سوم آن را که هفتصد صفحه ای می شود نوشتم. که مابقی آن مانده. واتمام آن به همان وضعیت امن درونی من محتاج است.این وضعیت مورد نظرمن به این نیست که مرا دغدغه ی آب ونان نباشد. نه، بلکه مرادم ازتأکید براین وضعیت مناسب، رسیدن به یک آرامش درونی است. به یک قرار. به یک ضرورت که دست شما را ازنوشتن هرچیزدیگربازبدارد و به نوشتن همان رُمان ترغیب کند. یکجوراولویت بندی دراین که اکنون چه بنویسید و بعد ازاین چه؟ باورکنید من درهمین مرحله ی اولویت بندی، بشکلی ظالمانه یقه ی خودم را گرفتم وخودم را برسرضرورت های اجتماعی نشاندم. که: کارهای شخصی وتمایلات شخصی ات را رها کن و بچسب به درد وداغ جاری مردم. مردمی که معترض اند وبابت این اعتراضشان هم دارند بها می پردازند. این شد که نوشتن مابقی رمان مرتب به ورطه ی تعویق افتاد.

راستی شما جزو مؤسسین انجمن قلم نبودید؟

چرا. ما سی نفربودیم که این انجمن را تأسیس کردیم. من یک چند دوره ای هم به عضویت هیات مدیره ی انجمن قلم انتخاب شدم. جریان پایان کارخودم را دراین انجمن خواهم گفت. اما پیش ازآن اجازه بدهید بگویم که من درزندان با تماشای آثاردوستان نویسنده ای که یک زمان درکنارهم به نوشتن می اندیشیدیم و با هم تشکیلات کوچکی به اسم همان”انجمن قلم” تأسیس کرده بودیم، مرتب به خودم می گفتم: توهم می توانستی جوری بنویسی که به کسی برنخورد. می توانستی نوشته هایت را بچاپ برسانی. می توانستی نویسنده ی محض باشی. اما متعمدانه براین گرایش درونی ام پای کوفتم.

شما چند جلد کتاب چاپ شده دارید؟

پانزده جلد. که عمدتاً داستان اند. بجزدوفیلمنامه وچهارجلد منتخب نوشته های انتقادی ام…… ازاین مرحله نتوانستم عبورکنم. دیدم خود این فکر که: بنویسم برای چاپ شدن، خودش یکجورمحدودیت را آنهم درزندان به من تحمیل می کند. پس نوشتن برای چاپ شدن را واساساً نوشتن رُمان را وانهادم و نوشتن از بند بند اعتراض مردمِ معترض را برگزیدم. به مخاطرات جاری این راه نیزاصلاً نیاندیشیدم. مخاطراتی که هم درکمین خودم بود وهم سرراه خانواده ام. من شنیده بودم که دستگاه اطلاعات ما اگر بخواهد حتی یک پیغمبرخدا را به خاک مذلت بنشاند این استعداد را دارد.

اجازه بدهید از نامه ی نخست محمد نوری زاد به رهبری شروع کنیم. عکس العمل دوستانتان چه بود؟ کسانی که ناگهان قلم شیفته ی نوری زاد را حالا منتقدانه می یافتند.

بعداز وقایع انتخابات سال هشتادوهشت، اوضاع قمردرعقرب شد. یعنی آن چهره ی مخفی وبزک کرده ی نظام رخ نمود. بسیجی ای که قرار بود فدایی مردم باشد، قمه به دست و زنجیربه دست به جان مردم و به جان اموال مردم افتاد. وپاسداری که برای درخدمت مردم بودن و برای صیانت ازشایستگی ها وحاجت های انقلاب تأسیس شده بود و درعرصه ی هشت سال جنگ و دفاع به باورمردم راه یافته بود، حالا برای صیانت ازیک جریان غارتگربه میدان آمد و کلت کمرش را واگشود وبه طرف مردم شلیک کرد. اولین نامه را که به رهبرنوشتم، بی حضورمن، مرا ازهمان انجمن قلم اخراج کردند.

یادم هست یکی ازدوستان وساطت کرد تا یک جلسه ی توجیهی درانجمن قلم تشکیل شود و به من مثلاً فرصت بازگشت داده شود. آن جلسه تشکیل شد. رییس جلسه که ازدوستان هم طیف بود به من گفت: تو با نگارش این نامه، دل امام زمان را شکستی. وکلی ازاین حرف ها. واین که: اگر می خواهی به انجمن قلم برگردی ، باید توبه کنی. به رییس جلسه گفتم: شما که می فرمایید من با نگارش این نامه دل امام زمان را شکسته ام آیا ازامام زمان دستخط دارید؟ وگفتم: این شما هستید که باید توبه کنید. بخاطرخون ها و ظلم هایی که به چشم خود دیده اید و سکوت کرده اید. وگفتم: قلمی که نخواهد و نتواند واقعیت های جامعه را ببیند، هیزمی است که به کارسوختن می خورد. به حاضرین جلسه گفتم: شماها به گوش خود شنیده اید که درکهریزک چه شده وچه روی داده و دارید سکوت می کنید. وگفتم: اگر به فرزندان شما تجاوز شده بود آیا باز همین جور دامن برمی کشیدید؟ وبا همین چند جمله برای همیشه ازآن انجمن بیرون زدم.

سایردوستان چه؟

با همان اولین نامه به رهبری، همه ی دوستان قدیم ازمن روی برگرداندند. وهمزمان همه ی درها به روی من بسته شد. سومین نامه را که نوشتم، درزندان به رویم وا شد. هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص سالها بی خبری خود را می پردازد. شاید باورنکنید که من آن روز روی زمین نبودم. بلکه روی ابرها راه می رفتم. چون خدا را سپاس می گفتم که عقوبت مرا ازهمین دنیا شروع کرده. عذاب هایی که من درزندان اوین دیدم وخانواده ام دربیرون زندان متحمل شدند، ذره ای ازتقاص همراهی من با حکومت و نظامی بود که حالا آشکارا دستش به خون بی گناهان آلوده شده بود. وتقاص سالها بی خبری ام.

شما درزندان همچنان نوشتید و نوشتید و نوشتید. درحالی که بخاطرهمین نوشتن ها به زندان رفته بودید. ونباید می نوشتید. کما این که اغلب زندانیان نیزنمی نویسند. ترجیح می دهند دوره ی زندانشان سپری شود و بیرون بیایند.

درزندان ودرسلول های انفرادی، نوشتن می تواند بهترین مسکن برای یک زندانی بهم ریخته باشد. اما بازجوها و روال جاری زندان، این تسکین را اززندانی دریغ می کنند. ومن برای داشتن قلم وکاغذ بی تاب بودم. یادم هست روزهای تلخ بازجویی وهتاکی ها و ضرب و شتم های من بود. می خواستند من به زانو دربیافتم و توبه نامه بنویسم و تقاضای عفو کنم و دریک مصاحبه ی تلویزیونی به همگان بگویم که: خطا کرده ام. بگویم: ازمن درگذرید. مقاومت من اما، باعث عصبیت بازجوی اصلی من شد. کار به تنگناهای انسانی درافتاد. او بی ادب و بی سواد بود. ومن، یک اسیر. چه می توانستم بکنم؟ یک روز که مرا اززندان وحبس سه چهارساله می ترسانید، به وی گفتم: بگذار حرف آخرم را بزنم: چند بسته کاغذ به من بدهید و چند تا خودکار. بروید و سه چهارسال بعد بیایید و درسلول را بازکنید.

بازجوی بی ادب و بی سواد من آنقدربه من کاغذ وقلم نداد تا این که یک روز ازخودش یک قلم “کش” رفتم. آن را درآستینم گذاردم و به سلول بردم. پشت به دریچه ی کوچک سلول نشستم و سرخودکار را ازآستین خود بیرون کشیدم. وآن را تا جلوی صورتم بالا بردم و بوییدم و بوسیدم. شاید باورنکنید که من یک ساعت تمام به آن خودکار نگاه می کردم وسیرنمی شدم. به خدا آفرین می گفتم که درقرآنش به قلم سوگند یاد کرده. وبه قلم می گفتم: توعجب لیاقتی داری که خدا تو را ازمیان سایر پدیده ها برگزیده وبه جان تو سوگند خورده. وبه آنچه که می نویسی تأکید ورزیده. حالا به کاغذ نیازم بود. قلم پیدا شده بود اما من روی چه می نوشتم؟ به ما همراه غذا گاه دوغ نیزمی دادند. ازاین دوغ های پاکتی. این پاکت ها را با دقت پاره می کردم و با دقت بیشتر، ضخامت ورق مقوایی آن را ازمیان می گشودم. یک وسعت کوچکی ازکاغذ کاهی پیدا می شد. به قدر کف دست. روی آنها می نوشتم. ” نجواهای محمد نوری زاد درزندان اوین” محصول همان نوشتن های من روی پاکت دوغ است. 

وبعد دانستم روی دستمال کاغذی نیز می توانم بنویسم. ازنگهبانان روزی سه برگ دستمال کاغذی می گرفتم. این سه برگ را که ازهم وامی گشودم، می شد شش صفحه. من روزی شش صفحه کاغذ داشتم. نامه ی چهارم من به رهبری که ازداخل زندان بیرون داده شد، روی دستمال کاغذی نوشته شده بود. اتفاقاً همین را به بازجویم گفتم. ترس و واهمه ای نداشتم. به اوگفتم من یک نامه ای به رهبرنوشته ام که به همین زودی ها منتشرمی شود. پرسید چطورآن را بیرون داده ای؟ گفتم یک روز که مرا با چشمان بسته به بهداری زندان برده بودند ودرکنار زندانیان دیگررو به دیوار ایستاندند، آن را درجیب یک جوان انداختم که با صدای آرام می گفت به زودی آزاد می شود.

من می توانستم درآن روزهای پرازهول وهراس، به نوشتن هرچیزی که به من تسکین بدهد روی ببرم. مثل رُمان”سلام آتابای” که مواد خام آن را ازمدت ها پیش درذهن آماده کرده بودم. یک رمان درامتداد حسرت های یک انقلاب متفاوت. یا بهتربگویم: رمانی که اگر می نوشتم، وقتم را پرکرده بودم و به بازجوهای خود می فهماندم که من هنوز دل درگرو امثال آنها دارم و یک تخفیفی ازشان می گرفتم. رمانی که اطمینان دارم هرچه هم که خوب و فنی نوشته می شد، به تف لعنت نمی ارزید.

من اما بهترین تسکین را شناکردن درجهت مخالف رودخانه اوین یافتم. این که ازچیزهایی بنویسم که مرا بخاطرآنها به زندان انداخته اند. مگرمی شود؟ این که تکرارجرم محسوب می شود. بشود. من مگر جرم خودم را قبول دارم که ازتکرار آن بهراسم؟ ونوشتم. نامه پنجم محمد نوری زاد از زندان اوین به رهبری. وبعد نامه ی ششم را ازبیرون نوشتم. نامه ی ششم را که نوشتم بلافاصله مرا به زندان بازگرداندند. یک روز دادستان تهران به داخل سلول من آمد و گفت: ما تو را آزاد کرده بودیم. به شرط این که ننویسی. اما تو گازش را گرفتی و بازرفتی اول خط. نامه ی

 هفتم به رهبری را از داخل زندان نوشتم. اینها همه اش تکرار جرم محسوب می شد. چرا که من اعتراض مردم معترض را به رهبرمتذکرمی شدم. واین بازگفتِ اعتراض ها ازنگاه بازجوها و قاضیان گوش بفرمان، جرم بود. وتکرارآنها جرمی دیگر. وبازنامه ی هشتم ازداخل زندان. تکرارجرم یعنی چه؟

داستان آن رُمانی که هفتصد صفحه ی اولش را نوشتید چیست؟

شخصیت محوری آن، یک بازجوی وزارت اطلاعات است. برخلاف بازجوهای هیولاگون، این بازجو، جزو خوبان است. ونمی خواهد همه ی هویت انسانی اش را قربانی نظامی بکند که داستان حفظ آن را دیگران با دزدی ها و قتل و غارت هایشان تعریف وتجویزمی کنند.ادامه دارد 

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

27 نظر

  1. درود بر شما اقای نوریزاد این مصاحبه که کردید و نظرتان را در باره ی نوشته اتان گفتین بسیار خوب بود…آفرین برشما. دستتان درد نکند… کاش میتوانستم به تو کمک مالی هم میکردم که چیزی برای کار بخرید… ولی میترسم اینها بگویند این کمکها مال آمریکاست و تو مزدوری. به روی دلم میخواهد که کمکت کنم که اگر نیاز باشد.

     
  2. نظرات سایت کلمه

    ۲۷ دیدگاه

    At 2012.04.04 05:52, ali said:

    Drod bar ghalame hagh nevis, Drod bar Norizad. drooooood
    []
    At 2012.04.04 07:41, یک جانباز از مالزی said:

    درود بر ازادمرد بسیجی دکتر نوری زاد عزیز
    []
    At 2012.04.04 10:56, ناشناس said:

    محمد عزیزم .

    زمانی که آن سریالت را دیدم احساس کردم با تمام وجودت و اعتقادت پای سایمان میکنی و تمامی گذشته ی شیرینمان را به طوفان هدیه

    کرده ای .اینک ترا ققنوس می نامم . یک ملت را پشتیبان خویش بدان . محمد عزیزم

    تو اینک رسول گل و نوری تو حقیقت مسلم تو تجسم حضوری
    []
    At 2012.04.04 11:07, سارا said:

    درود بر محمد نوریزاد قهرمان
    []
    At 2012.04.04 12:55, محمد said:

    من از شورای هماهنگی سبز امید می خواهم برای روز بیستم فروردین ماه اطلاعیه تظاهرات واجتماعات اعتراضی بدهند.با استقبال شدید مردم مواجه خواهد شد جان مردم به لبشان رسیده است ومانند یک انبار باروت هستند برای انفجار محتاج به یک کبریت کوچک می باشند .علاوه بر دعوت از تهرانی ها از تمام ملت ایران دعوت شود که در صحنه باشند در تمام استان ها.
    []
    At 2012.04.04 16:59, ناشناس said:

    خدایا بحق ان خانه ای که اسفند ماه ۹۰ ان را در مکه زیارت کردم مرا با نوری زاد ها محشور کن و با علی خامنه ای محشور نکن
    []
    At 2012.04.04 17:05, احمد منتظری said:

    درود بر همه انسان های آزاده. در یکی از شب های ماه مبارک رمضان سال ۱۳۸۸ در مجمع محققین قم در ضیافت افطار شرکت کردم. وقتی آیت الله العظمی صانعی با مهندس میرحسین موسوی مواجه شد دست در جیب قبای خود کرد و اولین نامه آقای نوریزاد را بیرون آورد و به ایشان نشان داد و با عظمت از آن یاد کرد. البته آقای مهندس از آن خبر داشت و با خوشحالی آن را تایید کرد. بسیاری و ازجمله اینجانب اولین باری بود که نام ایشان را شنیدیم و با خواندن آن نامه ارادتمان به این عزیز شجاع و خیرخواه شروع شد. یعنی از همان زمانی که از انجمن قلم اخراج گردید!
    []
    At 2012.04.04 17:08, ناشناس said:

    السلام علیک یا ابا عبد اله الحسین
    أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) قالَ: مَنْ رَی سُلْطانًا جائِرًا مُسْتَحِلاًّ لِحُرَمِ اللّهِ ناکِثًا لِعَهْدِاللهِ مُخالِفًا لِسُنَّةِ رَسُولِ اللّهِ یَعْمَلُ فی عِبادِ اللّهِ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ فَلَمْ یُغَیِّرْ عَلَیْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل کانَ حَقًّا عَلَی اللّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ.»:

    هان ی مردم! پیامبر خدا فرموده است: کسی که زمامداری ستمگر را ببیند که حرام خدا را حلال می سازد و عهدش را می شکند و با سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)مخالفت می ورزد و در میان بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز عمل می کند، ولی در مقابل او با عمل یا گفتار، اظهار مخالفت ننماید، بر خداوند است که او را با همان ظالم در جهنّم اندازد.
    و چه کسی جائرتر از هبل حاکم بر ایران که انقلاب زیبای اسلامی را حکومتی شبیه باند حاکمان بشار سوربه و صدام عراق و ملا عمر افغانستان و عبد اله عربستان و اردن و مصر مبارک و مشرف پاکستان تبدیل کرد
    []
    At 2012.04.04 20:52, بلبل خاموش said:

    درود بر تو ای قهرمان شجاع و آزاده ، با خواندن نوشته هایت که در زندان نوشته ای به انسان بودنم افتخار می کنم ، و آرزویم این است که خداوند من و فرزندانم را از جنس تو قرار دهد ، زندان و شکنجه و مرگ در پیش اراده ی خدایی تو سر تسلیم فرود می آورند . کلام مولایم حسین در قلم تو احساس می شود .
    می پرسند که چرا تو را آزاد کردند ؟ اگر این نوشته ی آخر تو را بخوانند جواب را خواهند یافت ، نگه داشتن تو در زندان هزینه ی زیادی برای دشمنان آزادی داشت ، آنان خوب فهمیدند که شیر ، اگر چه در بند شود همچنان شیر است ، و می دانستند که اگر نامه هی تو از درون زندان به بیرون راه پیدا کند تو را به قهرمان ملی تبدیل خواهد کرد بنابر این علیرغم میل باطنی خود تو را آزاد کردند و اکنون چون خار درگلوی آنان مانده ای ، نه می توانند تو را فرو ببرند و نه می توانند تحملت کنند . در مملکتی که مراجعش یک عمر از خمس و زکات و سهم امام این ملت استفاده کرده اند و حالا که وقت یاری ملت شده با سن ۷۰ و ۸۰ سالگی از ترس مرگ با ظالمین همراه شده اند وجود چون تویی برای این ملت مانند بارش رحمت خداوند در بیابان است . درود بر تو که آزاده ای و آزاد زیستن را به ما آموختی . خداوندا ما را و فرزندان ما را با امثال محمد نوریزاد محشور فرما گرچه لیاقتش را نداریم .
    []
    At 2012.04.04 20:54, hamid bidar said:

    دوستان عزیز آیا فکر کرده‌اید که خیلی‌ از ما ایرانیها حکومت مذهبی‌ و ایدئولوژیک نمی‌خواهیم و میخواهیم هر کس با دین و بی‌ دین از حقوق مساوی برخوردار باشد.

    از لحن شما دوستان بر میاید که هنوز هم خواستار حکومت مذهبی‌ هستید

    آیا فکر نمیکنید که هر گونه حکومت مذهبی‌ و ایدئولوژیک در نهایت به سمت دیکتاتوری خواهد رفت؟

    آیا فکر می‌کنید که خامنه‌ای از اول بد بود؟ نه ولی‌ امروز که عدّه‌ای او را جایگزین خدا روی زمین می‌دانند ببینید چه افتضاحی بالا آماده.

    دوستان شکنجه و اعدام و حق خوریها از سال ۸۸ شروع نشده

    خواهش می‌کنم کمی‌ این طرف را هم نگاه کنید چرا که ما خواهان حکومت مذهبی‌ نیستیم اگر چه خود را مسلمان می‌دانیم

    با تشکر
    []
    At 2012.04.04 22:15, ناشناس said:

    در وجود نوری زاد عزیز ، گوهری است که این نالایقان وناکسان قدرش را نمی دانند !
    []
    At 2012.04.05 01:34, مهمان said:

    سلام به نوری زاد قهرمان
    []
    At 2012.04.05 02:59, بسیجی سابق said:

    خدایت خیردهد خصوصاً خیر آخرت
    []
    At 2012.04.05 03:02, ش ا ه said:

    با اینهمه، اینکه محمد نوریزاد آزاد است و احمد آقای منتظری با دلیری در اینجا نام خود را می آورد نشانه این است که حکومت همه ی راهها را نبسته و هنگام شورش اجتماعی نیست. فکر می کنم آدم باید حتی کار نیک دشمن خود را تحسین کند؛ حتی اگر اندکی خویشتن داری باشد و مثلا با محاسبه ی فشارهای خارجی نیز. دشمن عاقل بهتر از دوست جاهل که الحمد لله دومی اش را نداریم.
    []
    At 2012.04.05 08:01, ناشناس said:

    با سلام به قهرمانان اسلام و تاریخ سلام به شهیدان سلام به مجاهدان در راه حق و آزاده گی سلام به صلح و دوستی سلام به آرامش
    من به شما افتخار میکنم و میدانم که شما از مردان خوب مسلمان و مبارز و آزاده ایران و اسامید . برای شما آرزوی سربلندی و آرامش و سلامتی دارم . ولی با اجازه شما میخواهم جوابی به دوست محترممان که در بالا ابراز کرده اند که حکومت مذهبی نمی خواهند بدهم. دوست محترم آیا بهتر نیست به جای پاک کردن مسئله به حل آن بپردازیم و نحوه صحیح عمل کرده را یاد بگیریم ؟ آیا بهتر نیست اسلام واقعی را یاد بگیریم و عمل کنیم؟ و اینقدر با نا آگاهی به اسلام و مردم ضربه نزنیم؟ با تشکر
    []
    At 2012.04.05 08:38, محمود said:

    چه زیبا نوشتی:
    “هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص سالها بی خبری خود را می پردازد.”
    []
    At 2012.04.05 11:52, ناشناس said:

    نقش بیداری وروشنگری نسل حاضر را افرادی همچون نوری زاد بر عهده دارند وهمچون شریعتی که درحصر وتنگنا روشنگری میکردند این عزیز هم با دادن بیشترین هزینه به وظیفه خویش عمل میکند. خدایش نگهدار ونگاهبان است و نامش درتاریخ مبارزات حق طلبانه ایران ماندگار.
    []
    At 2012.04.05 12:45, FARHAD said:

    چه زیبا نوشتی:
    “هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص سالها بی خبری خود را می پردازد.” farhad
    []
    At 2012.04.05 13:17, ما همه یک صداییم said:

    ماشالله به جناب اقای نوری زاد. مردانگی شما را می ستاییم.
    []
    At 2012.04.05 13:59, hana said:

    هیچوقت یادم نمی رود احساس آن روزی را که مرا تحت الحفظ به سمت زندان اوین می بردند. احساس کسی را داشتم که دارد تقاص

    سالها بی خبری خود را می پردازد …………جناب نوریزاد حس بسیاری از مردم چنین بوده وهست اامیدوارم به خاطر این اگاهی خداوند از سر تقصیر ما بگذرد………….پیروزی نزدیک است انشاالله.
    []
    At 2012.04.05 14:18, جواد said:

    به راستی که استعداد شگرف محمد نوری زاد در نوشتن، انسان را به حیرت می اندازد .
    به تحققیق وی راست می گوید که گناهان گذشته اش تقاصی را سزاست، اما کدام گناه؟
    گناه حمایت از نظامی که بر سر آن هزاران شهید قامت بستند و برای حفظ آن بارها و بارها به زبان و عمل کوشیدند و راست قامتان پاک سرشت را بدان توصیه کردند.
    اگر چنین است که تقاصی جز از سوی اهریمنان شرق غرب عالم در کار نباشد، اما از الطاف خفیه خداوند آنکه قلمی شرمسار از گذشته خود، عاقبت بر ماهیت اصلی خویش واقف می گردد تا بیش از آن احساس قرابت با یاران نظام نکند و بر خود زحمات گذشته روا مدارد.
    در کار محمد نوریزاد جای بسی امتنان است و تبریک، هم با ایشان و هم به مخالفان اندیشه های تازه ایشان.
    []
    At 2012.04.05 14:31, ناشناس said:

    باسلام به وجدان زیبائی حقیقت در این سرزمین انسان شریف ونجیب اقای محمد نوری زاد زبان تازه بیدار شده ملت ایران که بارنج های فراوان بر خود وخانوداش بذر بیداری را درون خاک این سرزمین میکارد وذات دین پیغمبر خدارا طراوت میدهدا جمعی از عکاسان سالهای دفاع مقدس مردمی ملت ایران
    []
    At 2012.04.06 03:48, مجید said:

    درود بر حر زمان
    []
    At 2012.04.06 07:07, مادر said:

    سلام آقای نوری زاد
    من یک مادرم. بعنوان یک مادر که به خوشبختی فرزندانش بیش از خوشبختی خودش بها می دهد از شما تشکرمی کنم. شما خود را برای خوشبختی و رهایی ما و فرزندانمان به آتش کشیده اید. خدای مادران نگهدار شما باد.
    []
    At 2012.04.06 07:14, ای پاکمرد said:

    سلام ای پاک مرد. سلام ای حنجره خونین. ای پای آبله. ای دست هایت پینه بسته. ای چشمانت آسمانی. ای فردایت روشن. به ما نیز آداب پاکمردی و پایمردی بیاموز. به ما بگو چگونه سیاوشگون به آتش می زنی و سرفراز ازدل آتش بدرمی روی؟ خدایت برایت تو پای. برای تودست. برای تو چشم. برای تو فردا.
    []
    At 2012.04.06 09:39, ابراهیم said:

    درود بر نوریزاد و همه هم میهنان خوبم.
    عزیزان ، با خواندن نظریاتتان غمی جانکاه در دلم نشست . شما که از طبقه آگاه و اهل مطالعه هستید همگی بجز یک نفر هنوز فهم درستی از آنچه خود میگوئید ندارید . دم از انسانیت و شرف انسانی و شهامت و پاکدامنی و …..میزنید اما شرط و شروط همه تان در “مسلمانی ” است . انگار غیر مسلمان نه از انسانیت بویی برده و نه از تمام آن خصایل پسندیده .
    عزیزان ، هرکجا حکومت ایدئولژیک سرکار باشد بی شک تبعیض و عدم تساوی حقوق انسانی در جوف آنست .حکومت باید از دین جدا باشد تا هم حرمت دین توسط سردمداران شکسته نشود و هم هرفرد بتواند حاکم بر تفکرات شخصی خود (منجمله انتخاب یا عدم انتخاب دین) باشد .
    عزیزان، بدون هرگونه پیش داوری براستی حکومت چرا باید در مسائل شخصی (دین) انسانها دخالت کند؟ بامید روزی که همه ایرانیان با صلح و صفا در کنار هم زندگی کرده و به دین و رنگ و جنسیت و علایق هم کاری نداشته باشند.
    ابراهیم
    []
    At 2012.04.06 11:50, آشنا said:

    سلام و درود به آقای نوری زاد
    علاقه مندی و احترام به قهرمانان ایران زمین امریست واجب . ولی خواسته و ناخواسته فرهنگی برای ما تدارک دیدند که ما را وابسته به قهرمان ملی کردند مثل جمع شدن به دور قهرمانان اخیر ( آقایان : خاتمی و موسوی ) . برای همین است که جلوی تشکیل و رشد حزب منتقد را میگیرند .

     
  3. می توان به کسی که خیلی کوچک است ترحم کرد.می شود به کسی که خیلی بزرگ است غرور داشت. من به شما غرورمی ورزم و با این غرور به کوچکی خود امید رشد می دهم.

     
  4. نوری زاد گرامی
    ازاین که با نوشته هایت چشم و ذهن مرا به خوب نوشتن گشودی ازشما تشکرمی کنم. من همیشه ازنوشتن رنج می بردم. می گفتم نوشتن نوشتن است. خوب و بد ندارد. اما حالا به ادبیات خیلی علاقه مند شده ام. تشکر می کنم ازشما

     
  5. سلامی دگر بار بر اقای نوری زاد
    یه توصیه دارم به کسانی که از سایت بازید میکنند حتما این کتابا رو بخونند و از حکومت استالینی که حکومت پیش گرفته اگاه شن و به هر کس دیگه هم این سه کتاب رو پیشنهاد کنند (بدون سانسور باشد)
    1) قلعه حیوانات از جروج اورول
    2) در سرزمین های گوجه های سبز از خانم هرتا مولر
    3)«میرا» اثر کریستوفر فرانک

    در ضمن خواهشی که دارم از اقای نوری زاد اینه که میخاستم نظرشون رو در مورد نظام اموزشی جدید که حکومت داره اجرا میکنه چیه؟(فعلا چهار رده این نظام اموزشی پیش رفته تا کلاس چهارم دبستان همان نظامی که نمره دیگه ملاک نیست منظورمه! ملاک پرورش بچه هاست نه اموزش و یادگیری خواهشا نظرتون رو بیان کنید)
    خواهش دیگه ای که داشتم حتما کتاب های جالب در این مورد و بدون سانسور رو در سایت قرار بدیدن چون خودتون بهتر از هر کسی میدونید که سانسور کردن کتاب تو ایران خیلی زیاده!

    شاو میگه ترور شدید ترین نوع سانسور است.به نظرم کتاب و فکر نویسنده هم تو ایران با سانسور کردن ترور میشه!

     
    • باسلام.دوستان این کتاب رو هم به لیست کتابهایی که آقا امید معرفی کردن اضافه کنید:خاطرات آندره ساخاروف(معروف به پدر بمب هیدروژنی شوروی سابق)سرگذشت کسی که بزرگترین خدمت را به روسهای کمونیست کرد اما چون بعدها به جرگهء آزادیخواهان پیوست،به بدترین شکل ممکن بااو رفتارکردند.

       
  6. پشتیبانی وب سایت

    آقای نوری زاد سلام
    این درست است که شما و اقای ابوالقاسم طالبی با هم دوست بوده اید؟ ایرادی ندارد که انسان با یک چنین فردی دوست بوده باشد اما این فرد پشت سرشما آن وقتها که در زندان بودید یک لیچارهایی برزبان می آورد که آدم ازهیچ نمک بحرامی انتظارندارد. حالا هم که با حمایت و سرمایه وزارت اطلاعات تاریخ دم دست دوسال پیش این کشوررا تحریف کرده است. وقتی درروز روشن تاریخ دوساله این مردم توسط حکومتی ها تحریف می شود و هیچ ابایی هم ندارند که یکی بهشان بگوید : اونجای آدم دروغگو، آدم چطورآن حدیث های هزار و چهارصدسال پیش را ازقول پیامبروامامان قبول کند. ازکجا معلوم که آنها درست باشند. وتوسط حکومتها و شیعیان غالی تحریف نشده باشند؟

     
  7. جناب نوری زاد عزیز

    . از شجاعت صراحت و روشن بینی که در شما وجود دارد ، مطمئنا به منشا اصلی اشکال و دلیل ریشه ای همه این بدبختیها و مشکلات رسیده اید ولی چرا به آن نمی پردازید . شما از جور و ظلم وستم می گویید ولی نمی گویید که ظالم توجیهات نظری خود را از کجا می آورد و کدام زیر ساخت تیوریک توجیه کننده این همه بیداد میباشد.

     
  8. من با خواندن این سئوال و جواب به یاد روزگاری افتادم که قرار بود ما با این انقلاب یه چیزایی رو به جهان صادرکنیم. اول ادب را بعد دانش را بعد ایمان زلال را بعد احترام به انسانیت و پاسداری ازکرامت انسانی را. یعنی چی شد همه اینها باد هواشد؟ من برای این سئوال خودم تنها یه جواب دارم: دنیا. آقایون علما حالا که به دنیا رسیدن بهشت رو بخشیدن به خالقش و هواداراش. زمین مال اونا آسمون مال ماها. تف به این همه دغل

     
  9. سلام
    نظرتون درباره اقدام آقای سید محمد خاتمی چیست؟هر چی فکر می کنم جز
    پایمال کردن خون نداها و سهراب ها نبود.
    درسته همشهریمه ولی مقامش یکم کمتر شد برام.

     
  10. *من از تـبـــار آرشــم
    < من از تـبـــار آرشــم , مـن کـــــــورشم مـن آتشـــم
    من موجــم و دریـــاوشم , طوفــانی ام , طوفانی ام

    اویـغـور و بـربـر نیستـم , سلجـوق و سنـجـر نیستـم
    من شیخ سرخر نیستم ,اشکانی ام , ساسانی ام

    هر خسروی پرویز نیست, هر استری شبدیز نیست
    هر نقش شور انگیز نیست,من مزدکم ,من مانی ام

    من نیستــم حزیــــان سُـــرا , چون جغد در ویرانسرا
    ای کاش می دیدی مرا در وقــت خوش الحـــانی ام

    در زیـــر دستـــار ریــــــا , پنهــــان شده صد مـــافیــا
    گر زُهد این است حالیا , انســان نبـــایدخـــوانی ام

    من نیستم از قوم لوط , سروم نــه کــج شــاخ بلوط
    هـــرچنــــد در حـــال سقوط , در درۀ حیـــــوانی ام

    ایــــران شده ویـــــرانه ای , بر تخت آن دیــــوانه ای
    ایـــن ظلـم روز افـــزون بُــوَد تـــاوان نـافـــرمــانی ام

    چون شیـــر عمری زیستم, من شکل گـُربه نیستم
    خـــواهی بــدانی کیستم , ایــرانی ام , ایــرانی ام

    پرهیز کُن شهرو چو من , از شیخ و خاخام و شمَن
    آخـــر نمی بینی مـگـــر ایـــن داغ بــر پیشـــانی ام

     
  11. اقای نوریزاد شما را بخاطر شجاعت و صداقت و حق گویی درجامعه ایی مملو از تظاهر وریاو تملق واینکه باسوختن خود چراغ مسیر جاهلان رشده اید از ته دل دوست دارم به امید بیداری وجدانهای خفته وپیروزی حق بر باطل از درگاه حق تعالی برای خودت وخانواده گرامیتان صبرو سلامتی ارزومندم

     
  12. سلام به نوری زاد عزیز
    من وقتی نوشته های شما را می خوانم به ادبیات علاقه مند می شوم. تازگی ها دارم سعی می کنم بنویسم. مثل شما . اما می دانم که خوب نوشتن شما محصول سالها زحمت است. من بارها به این فکر کرده ام که وقتی خدا به قلم قسم می خورد و به آنچه که می نویسد حتما دراین قلم ظرفیت ها و استعدادهایی نهفته است که مثلا دردوربین فیلمبرداری یا درنقاشی یا در مجسمه سازی یا در موسیقی یا در سینما و تئاتر و… نیست . این تنها نوشتن است که قابلیت اکمل را دارد که خدا ازاو یاد کند و به آن سوگند بخورد. من شیوه نگارش شما را دوست دارم. شما با بکارگیری الفاظی که دم دست همه ماست نکته هایی را بارمی آورید که دردل تک تک ماهست و ما از انعکاس آن ناتوانیم. خدا به قلم شما برکت بدهد. راستی دیدم دراین مصاحبه خبری ازوسایل شما که وزارت اطلاعات و سپاه دزدیده نیست. نکند وسایلتان را به شما برگردانده اند. راستش را بخواهید اغلب که نه بعضی ها فکر می کنند شما دنبال وسایل شخصی خودتان هستید غافلند ازاین که شما آن وسایل دزدیده شده را سوژه کرده اید تا بردزد بودن ماموران اطلاعات و سپاه تاکید کنید.
    برقرار باشید

     
  13. ملانصیرالدین

    جناب نوریزاد عزیز
    انشاء الله پیروز و پاینده و سرافراز باشید.

     
  14. سلام أقای نوری زاد. من چگونه می توانم از تلاش ضادقانه شماتشکرکنم؟تنهامیتوانم بگویم خدای کعبه خدای مردم نگهدارشما

     
  15. سلام آقای نوری زاد
    سال نو برشما و برهمه ایرانیان مبارک
    من یک چندتایی سئوال داشتم لطفا به اینها هم پاسخ بدهید:
    یک: چرا رهبری به هیچ یک ازنامه های شما پاسخ نداد. این پاسخ ندادن به معنی این است که رهبرمی گوید من تو را ندیده و نمی بینم؟ یا این که تو برای من اهمیتی نداری. ویا این که پاسخ دادن به نامه های شما شیوه خاصی دارد و آن این که آن را به وزارت اطلاعات واگذار کند یا این که : پاسخ دادن به نامه های شما سیلی ازنامه های دیگران را درپی خواهد داشت و جمع کردن این همه نامه کارآسانی نیست و خلاصه بهتراست درهمین حد به آن سرپوش نهاد . ویا این که خدا وکیلی شما ازخودشان هستید یا نه؟
    …………………………….
    سلام به دوست ما آقا یا خانم مصطفایی
    من به این پرسش های شما و به پرسش های دیگری که مطرح است درهمین مصاحبه پاسخ گفته ام. صبورباشید. وموفق
    باسپاس و احترام: محمد نوری زاد

     
  16. سلام.مرد آنست که در کشاکش دهر
    سنگ زیرین آسیاب باشد آقای نوریزاد بدون تردید یکی ازمردان بزرگ مورد اشارهء سعدی شیرین سخن،شماهستید.درستی حرفم راتاریخ آینده ایران زمین گواهی خواهد داد درستی یا نادرستی راهی که برگزیده ایدبجای خود، ایمانتان به راهتان، در بند بندنوشتارتان فریادمیکشد پیروزباشید

     
  17. سلام جناب نوری زاد عزیز
    من هم از صراحت بیان شما تشکرمی کنم. دراین مصاحبه آنچه که بیشترخودش را نشان می دهد صراحت و صداقت شماست. وشاید راز به دل نشستن نوشته های شما وکلام شما همین صداقت باشد. درجامعه ای که با ریا و دروغ شب را روز و روز را شب می کند تشخیص سخن صادقانه زیاد مشکل نیست. به روز باشید و سرفراز

     
  18. شبح سرگردان مردمسالاری

    برنا مشیری

    اصلاح‌طلبی دوم خردادی را می‌توان به جاده‌های کشور تشبیه کرد، هم از آنجا که خطوط اتصالی ذهنیت بخش‌های مهمی از کشور به شمار می‌رود و هم از این نظر که به طور مدام قربانی و مجروح به جا می‌گذارد. همانطور که ارقام مصدومین در دوره‌هایی مثل همین ایام نوروزی بیشتر از دوره‌های دیگر می شود، اصلاح‌طلبی دوم خردادی نیز در دوره‌هایی مثل ۱۸ تیر و ۱۲ اسفند بیش از سایر دوره‌ها مجروح به جا می‌گذارد.

    اما همانطور که هیچکس از بالا بودن ارقام مصدومین و مجرومین به این نتیجه نمی‌رسد که باید سیاستِ ممنوعیت کامل تردد در جاده‌ها را پیش گرفت، قاعدتاً هیچکس هم نباید از ضعف این نوع اصلاح‌طلبی، حکم به ممنوعیت پیگیری سیاستی اصلاح‌طلبانه بدهد؛ چه رسد به اینکه از زمینگیر شدنِ اصلاح‌طلبی، که تا اطلاع ثانوی مشی سیاسی عینی‌ترین ابزار تأسیس مردمسالاری در کشور یعنی جنبش سبز است، خوشحال شود. خوشحالی‌ای از آن دست که در نوشته‌ای با عنوان “خیانت پُر نعمت خاتمی” در سایت میخک ابراز شده است.

    رأی خاتمی؟
    وجه مشترک اغلب اظهارنظرها در قبال رأی خاتمی در انتخابات اخیر را می‌توان در غیر سیاسی بودن‌شان دانست. رهنمودهای اخلاقی، داوری‌های هویتی، “نگفتمت‌های” ملامت‌گونه و “نصیحت‌های” مشفقانه (۱). میخک اما (هر چند با کلماتی که از حرص و غیض حکایت می‌کند) وعده نقد سیاسی می‌دهد. (۲) می‌نویسد: “انتساب صفت‌های شبه‌اخلاقی چون ترسو یا خائن کافی نیست. باید آن خط سیاسی که خاتمی را به ترس و خیانت وامی‌دارد بازشناخت”. سیاستی که میخک به آن نظر دارد چیزی نیست مگر همان اصلاح‌طلبی. به چه معنا؟ به معنای سیاستی که “‌به نیروی مردم اعتقادی ندارد و آنان را جز سیاهی‌لشکرهای مطیعی که به صورت برگه‌هایی ساکت و آرام کنج قفس صندوق رأی می‌افتند نمی‌بیند”. به گفته نویسنده، این بینش خاصّ خاتمی نیست بلکه “اصلاح‌طلبی ماهیتاً به این که مردم، فرودستان و ما آدم‌های معمولی می‌اندیشیم و کنش سیاسی خود را رقم می‌زنیم با سوءظن می‌نگرد”.
    دقت که کنیم متوجه می‌شویم که هر چند این حرف‌ها رنگ و بوی سیاسی دارند و با کلماتی بازگو شده‌اند که کلمات سیاسی به شمارمی‌آیند، یعنی در آنها از کلماتی مانند مردم، صندوق رأی، فرودستان استفاده شده‌است، اما سیاسی نیستند بلکه فقط بازگویی یک باور سیاسی هستند: باور به ذات چیزی به نام “اصلاح‌طلبی” (و نه حتی فقط از جنس دوم خردادی‌اش). اگر کسی باور دیگری داشته باشد، می‌تواند عین همین جملات را بدون هیچ کم و کاست به کار ببرد بدون آنکه خاتمی‌ای در کار باشد و رأی‌ای. به عنوان مثال باور به اینکه “محافظه‌کاری” به نیروی مردم اعتقادی ندارد؛ یا “لنینیسم” با حزب طراز نوین‌اش به نیروی مردم اعتقادی ندارد و همینطور دیگر نحله‌هایی که ممکن است دربِ مکتب‌شان بر پاشنه همین بی‌اعتقادی به مردم بچرخد.

    دوستان مردم کیانند؟
    در خطوط بعدیِ مقاله‌ی “خیانت پر نعمت”، وجه باورمند یا ایدئولوژیکِ آنچه تحلیل سیاسی انگاشته می‌شود آشکارتر می‌شود: “این که خاتمی دیگر حتی نمی‌تواند نقش سیاستمدار مردمگرای ترس‌خورده‌ای را که بود دوباره بازی کند و حتی نمی‌تواند به خودش وفادار باشد به این دلیل است که واقعیت سیاسی ایران با وجوه رادیکالش، اصلاح‌طلبی را به انتهای منطقی آن و فروپاشی کشانده و دیگر جایی برای فانتزی میانه‌روی باقی نگذاشته است”. به عبارت دقیق‌تر، عمل اصلاح‌طلبان یا اصلاح‌طلبانه می‌تواند به خودی خود بد نباشد، مسئله در این است که دوران این کارها و این حرف ها (همان چیزی که اسمش را گذاشته‌اند فانتزی میانه‌روی) گذشته است. با استناد به همین “روح دوران” است که نویسنده یا نویسندگان مقاله می‌گویند: “این به بن‌بست رسیدن خط سیاسی خاتمی است که چنین واکنشی را به رأی دادنش برانگیخته است. اصلاح‌طلبان از باز گذاشتن پنجره خاتمی برای سازش احتمالی می‌گویند، آنان سال‌ها است که چنین رؤیایی می‌پردازند، اما اینک خط فارقی روشن، خیانت‌آمیز بودن چنین رؤیاپردازی‌های معصومانه و خیراندیشانه‌ای را افشا می‌کند. و همین است که رأی اخیر خاتمی را از همه خیانت‌های ریز و درشت پیشینش متمایز می‌سازد”.
    به عبارت روشن‌تر، رأی خاتمی بد است، فلج کننده است و هزار و یک عیب دیگر دارد نه به دلیل خودِ رأی یا صِرف رأی دادن، بلکه به این دلیل که بهترین نشانه از این است که “دوران” این نوع سیاست‌ورزی گذشته است. و اگر هم پرسیده شود که چرا فکر می‌کنید دوران این کارها، یعنی همان سیاست‌ورزی اصلاح‌طلبانه گذشته است؛ لابد پاسخ خواهند داد که مگر ندیدید رأی دادن خاتمی چه تأثیر بدی بر جا گذاشت. به دیگر سخن، مسئله بر سر ارزیابی سیاسی یک عمل یا یک سیاست نیست، مسئله هماهنگ بودن یا نبودنِ این سیاست است با چیزی که می‌توان نام آن را “روح دوران” یا “الزامات تاریخ” یا “عصر انفلاب‌ها” یا “لزوم پرهیز از فانتزی میانه‌روی” یا هر چیز دیگری شبیه به همین‌ها نامید.
    اما این چیزها که نام بردم و چیزهای دیگر شبیه به آنها، همه در یک نکته مشترکند و آن اینکه وجود یا عدم‌‌شان خارج از اراده افراد و فاعلیت آنهاست. اینها هستند که به جای ما می‌اندیشند و کنش سیاسی ما را رقم می‌زنند. تفاوتش با توصیف نویسنده یا نویسندگان مقاله‌ی خیانت پر نعمت از “اصلاح‌طلبی” در “نقش مردم” نیست بلکه فقط در این است که به باور این دوستان، اصلاح‌طلبان مردم را “جز سیاهی‌لشکرهای مطیعی که به صورت برگه‌هایی ساکت و آرام کنج قفس صندوق رای می‌افتند نمی‌بیند” و نویسندگان میخک مردم را جز سیاهی لشکری که باید در جهت الزامات تاریخ و عصر انقلاب و غیره و غیره حرکت کند نمی بینند. در اصلاح طلبی، “سیاست را نیز هزارتوی پنهان حکومت می‌بینند که بزرگانی چون خاتمی با اطلاع از اسرار مگو می‌توانند در آن سرنوشت مردم را رقم بزنند”؛ در سیاست‌ورزی میخک، سیاست هزارتوی تئوریک و ایدئولوژیکی است که بزرگانی چون نویسنده مقاله مورد بحث با اطلاع از اسرار مگو می‌توانند سرنوشت ملت را رقم بزنند. در اصلاح‌طلبی “ما مردم را به این دالان‌ها راهی نیست و تنها می‌توانیم برای تشویق این برگزیدگان دست و سوت بزنیم، یا اخیرا: سکوت کنیم”. در سیاست ورزی میخک، ما مردم چاره‌ای جز گام نهادن در دالان‌هایی که جبر تاریخ یا الزامات دوران یا چیزهایی از این دست برای‌مان تعیین کرده اند نداریم؛ چه سوت بزنیم یا نزنیم، چه سکوت کنیم یا فریاد بکشیم.

    یک گام به پیش؟
    با روشن شدن جایگاه محمد خاتمی در سیر تحولات تاریخ اینک نوبت به جنبش سبز می رسد. دوستان میخک می نویسند: “رأی دادن خاتمی در انتخابات مجلس آن روی دیگر سکه‌ای است که جنبش مردمی‌ سبز را در دالان‌های بی‌خشونتی، سوت سبز، شلاق نمادین و خانه‌نشینی اعتراضی به رخوت و بی‌عملی کشاند. همان مشی سیاسی که بی‌اعتماد به نیروی مردم و وحشت‌زده از تغییری بنیادین با وسواس‌های ذهنی خود به جای آن که سخنگوی اراده مردم و تحقق فریادشان باشد، صداخفه‌کن آنان شد و یک‌سره از آنان خواست تا ساکت بمانند”.
    عجالتاً به عواملی که باعث عقب‌نشینی جنبش سبز شدند کاری ندارم. همچنین به صحت و سقم این ادعا که آیا جنبش سبز دچار رخوت و بی‌عملی است یا نه نخواهم پرداخت، بحث بر سر مسئله‌ی محوریِ “جایگاه مردم” در سیاست‌ورزیِ جنبش سبز است. جنبشی که خود را از همان آغاز، جنبشی اصلاح‌طلب، گیریم از نوعی دیگر تعریف کرده‌است. مسلم است که در نقد این سیاست بسیار می‌توان و می‌باید نوشت(۳). بحث بر سر آن است که آیا قرار بر این است که این نقدها و بررسی‌ها بر پایه اعتقادات و باورها و الزامات تاریخ و دوران باشد یا بر اساس نقشی که مردم خود می‌خواهند-می‌توانند در این جنبش ایفا کنند. پرسش اصلی نیز در این زمینه چیزی نیست مگر ارتباط میان واقعیت و حقیقت: نویسندگان میخک از کجا به آنچه “اراده مردم” می نامند آگاهی دارند؟ از کجا معلوم که اراده ما مردم همین خشونت‌گریزی و حتی خشونت‌پرهیزی نباشد؟ از کجا معلوم که این جنبش سبز نباشد که خود را با میانگین “مردمش” هماهنگ کرده باشد، یعنی درک کرده باشد که برای حضور در عرصه عمومی، تنها راه این است که هزینه‌ی این حضور به حداقل برسد؟ آن “مردمِ” مورد نظر نویسندگان میخک که ادعا شده‌است جنبش سبز به عوض سخنگوی اراده و تحقق فریادشان، صدا خفه کن‌شان است، به چه تعدادند؟
    نیک که بنگرید متوجه خواهید شد که شما نویسندگان میخک نیز همانند کسانی که به آنها خرده می‌گیرید که “وسواس‌های ذهنی شان” را جایگزین توان مردم کرده اند، وسواس‌های ذهنی خود را جایگزین خواست و اراده مردم کرده‌اید. البته با یک تفاوت اساسی و آن اینکه حتی در حد همان سوت زدن و راهپیمایی سکوت نیز برای مردم نقش قائل نشده‌اید. مردمِ برای شما یا یک امر پیشینی هستند یا یک واقعیت پسینی. پیشینی هستند آنجا که برای آنها اراده‌ای قائل هستید که اگر اعمال نمی شود و فریادی که اگر کشیده نمی‌شود حتماً و طبیعتا به این دلیل است که کسی مانع آن است؛ و پسینی، اگر در جهت الزامات تاریخی و روح دورانی که شما شناسایی کرده‌اید گام بردارند. مردم اگر قدم آهسته بروند، مردم نیستند. باید از به چپ‌چپ شما یا از به راست‌راست همتایان نئولیبرال‌تان فرمان ببرند تا “مردم” شوند. باید دولت را تسخیر کنند و به آگاهانی که شما باشید تحویلش دهند یا آن را تسخیر کنند و درهم بکوبند و در اختیار بازار بگذارند تا “مردم” شوند.

    میخکی بر تابوت اصلاح‌طلبی؟
    طرفه آنکه در عقب نشاندن اصلاح‌طلبی خواه دوم خردادی‌اش باشد و خواه بیست و دوم خردادی‌اش، نه خود نقشی ایفا کرده‌اید و نه مردمی که به نام‌شان حرف می‌زنید: “خاتمی با ریختن رأی به صندوق، نه تنها خود را دفن کرد و مرگ مبارک خویش در سیاست را مژده داد، که آخرین میخ را به تابوت اصلاح‌طلبان کوبید و اصلاح‌طلبی را همراه با رأی خود در گور گذاشت؛ اصلاح‌طلبی دیگر مرده‌ای است “. و نقش شما “مردم‌تان” در این میان فقط همین است “که نباید گذاشت از جا بجنبد و شبانه از تابوتش بیرون آید و از گلوی سیاست مردمی ایران خون بمکد. دفن این مرده سرگردان و به تابوت برگشتن خون‌آشام نشانه خوبی هم هست: سپیده نزدیک است”. به عبارت دیگر “دیو چو از در رود، فرشته درآید”. نه صحبت از مردم و اراده‌شان است و نه از فریاد. الزامات تاریخ و روح دوران البته به رهبری کسانی که به این نیروهای خفیه تاریخ و دست‌های نامرئی آگاهند کارشان را خواهند کرد. و لابد پس از ایفای این نقش تاریخی و مزین شدن به مدال افتخار “مردم” بودن به سر کار خود باز خواهند گشت.

    ××××××××××××××

    ما مردمِ جنبش سبز می‌خواهیم مردمِ “مردم‌سالاری” باشیم. مردمسالاری یعنی آن شبحی که در حال تسخیر خاورمیانه است و تمامی قدرت‌های کهنی که تا امروز در اتحادی مقدس یا نامقدس بر سرنوشتش حُکم رانده‌اند علیه آن متحد شده‌اند. از هواپیماهای ناتو تا شورشیان مسلح، از دیکتاتورهای نظامی و شبه نظامی مصر تا حامیان پیدا و پنهان القاعده، از اسلام‌گرایان متحجر تا توسعه‌گرایان متجدد، از جدایی‌طلبان قومی تا دشمنان بازارنگرِ تمامیت ارضی و از شورشیان آرمانخواه تا سیاسیون بی نقشه و هدف. ما مردم جنبش سبز، نه وسواس‌های ذهنی که دغدغه‌های عینی در مورد جان فرزندان‌مان و خودمان داریم؛ ما می‌دانیم که در شرایطی که خشونت بر روابط میان یک ملت غلبه کند فرودست‌ترین اقشار اجتماعی هستند که بیشترین آسیب‌ها را می‌بینند؛ ما می‌دانیم که کم نیستند نیروهایی که تاب دیدن همزیستی ملت ایران در قرون متمادی را ندارند؛ ما می‌دانیم که کم نیستند کسانی که چشم طمع به یکپارچگی ایران دوخته‌اند؛ ما می‌دانیم که علیرغم آنکه خیر همه را می‌خواهیم، در درون همین مردم ایران هنوز بسیارند کسانی به دلایل عدیده ما را خصم خود می‌دانند و گوش به فرمان ایستاده‌اند تا خون بریزند. اینها و بسیاری آگاهی‌های دیگر که نه از الزامات تاریخ و نه از روح دوران و نه از این یا آن فلسفه تاریخ استنتاج شده‌اند واقعیت‌هایی هستند که ما می‌خواهیم مشی سیاسی خود را برای رسیدن به مردمسالاری از آنها استنتاج کنیم. اشتباهاتی داریم؟ حتماً. با کمبودهایی مواجهیم؟ بدون شک. نیاز به گفت‌و‌گو و بحث و نقد و ارزیابی یکدیگر داریم؟ بدون تردید. اما دقیقا به این دلیل که نمی‌خواهیم نه سیاهی لشکرِ کسی باشیم و نه نیروی زاینده تاریخی که از آن ما نیست همچنان بر مشی اصلاح‌طلبی خود پایدار می‌مانیم و عرصه عمومی را یک روز با قدرتی بیشتر و روز دیگر با احتیاطی که شایسته و بایسته زندگی می دانیم اشغال خواهیم کرد.

    یادداشت‌ها

    (۱) استثنایی بر این قاعده، نوشته آرمان امیری بود در وبلاگ مجمع دیوانگان که به علت دارا بودن همین ویژگی درجمهوری‌خواهی مجدداً منتشر شد. خودِ سایت جمهوری‌خواهی نیز تلاش کرد از منظر تأثیر این مشارکت بر جنبش سبز نوشته‌ای را با عنوان “ما و رأی خاتمی” به بحث بگذارد.
    (۲) این “وعده” که در این مقاله‌ی مشخص در همان خطوط اول نوشته مثل برف در تابستان آب می‌شود، در تعدادی از مقالات دیگر این سایت با جدیت دنبال می‌شود. به عنوان مثال بنگرید به مقاله “ما و نمایش انتخاباتی” در همین میخک و نتیجه‌گیری سیاسی نوشته: “اگر حاکمیت پیروزی‌ای بر ما یافته دقیقا در همین نقطه است: در این کرختی که برمان عارض شده. اگر کرخت نشده بودیم به این فکر می‌کردیم که از فرصت‌ها استفاده کنیم. فکر می‌کردیم که نه تنها انتخابات که همه موقعیت‌ها را از وضع بی‌تفاوت و غیر سیاسی‌شان خارج کنیم. و از جمله فکر می‌کردیم که با استفاده از فضای نارضایتی و رسوایی که با این نمایش انتخابات پیش خواهد آمد، به سیاسی‌ کردن نارضایتی‌های اقتصادی و منطقه‌ای پراکنده حول محوری دموکراتیک کمک کنیم و با این کار درست در نقطه‌ای که حکومت آن را موضع ضعف سیاست مردم یافته است به قوت برسیم. باید بپذیریم ما نیز راه‌های اندکی برای نجات داریم. چشم انداز باقی مانده برای عمل برای ما دقیقا رفتن به نقطه مقابل کاری است که حاکمیت برای بقای خود می‌کند، و تنها راه ما این است که از هر فرصتی برای سیاسی کردن انواع نارضایتی‌های موجود استفاده کنیم؛ چه استفاده از مناقشات محتمل حین و پس از انتخابات باشد و چه از آن مهمتر استفاده از وجه سیاسی بحران اقتصادی حاضر”. همینطور بنگرید به نوشته دیگری با عنوان ” تحریم‌های تازه و تحکیم مافیا در ایران” درباره تأثیر تحریم‌ها بر مافیایی‌تر شدن سیاست ایران. مقاله‌ای سراپا سیاسی و تقریبا بی‌بدیل در مباحث پیرامون تحریم‌ها.
    (۳) از جمله و در نقد برنامه خانه‌نشینی در روزهای قبل از انتخابات بنگرید در همین سایت جمهوری‌خواهی به “کسانی که در انتخابات شرکت می‌کنند دشمن ما نیستند”.

     
  19. یک ایرانی زندانی

    روز نوشته ای برای سید محمد خاتمی
    همیشه کارهای سیروس مقدم رو دوست داشتم به خصوص وقتی که نقش اولش امیر جعفری بوده… وسطهای “چک برگشتی” بود که گوشیم زنگ خورد… هیچ شماره ای نیوفتاده بود… فهمیدم خودشونن، رفتم بیرون که خانواده ناراحت نشن…
    بله.. سلام پسرم.. سلام.. چطوری؟.. ممنون بفرمایید.. سال نو مبارک.. ممنون کاری داشتید؟.. خواستیم ازت احوالی بپرسیم چه خبر؟.. سلامتی خبری نیست.. جالبه خوبه که خبری نداری.. منظورتون چیه؟.. هیچی معلومه که پسر خوبی شدی..
    خیلی وقت بود که باهام کاری نداشتند یعنی نه زنگ میزدن و نه احضارم میکردن واسه همین فکر میکردم شاید فراموشم کرده باشند… دیگه ترس روزهای اول احضارمو نداشتم تا حالا پنج بار احضارم کرده بودن یه بار هم ریخته بودند خونمون…
    نمی فهمم خطایی مرتکب شدم؟.. صدایی نیومد.. الو.. آره، سیدتون هم که تسلیم شد.. سید کیه؟.. سید محمد رو میگم رفت رای داد که.. فکر نمی کنم به من ربطی داشته باشه.. منم میدونم به شما ربطی نداره ولی چند ماه پیش یه چیزای دیگه میگفتی؟.. بله جناب گفتم توی انتخابات شرکت نمیکنم چون حداقل شرطهای برگزاری انتخابات سالم وجود نداره.. آره خوب، ولی اونی که این حرفو انداخت دهن شما خودش رای داد که.. ببین آقا اولا درست صحبت کنید دوما به من هیچ ربطی نداره که آقای خاتمی توی زندگی شخصیش چیکار میکنه اگر هم اون روز تصمیم گرفت بره رای بده حتما دلیلی داشته و دلیلش هرچی هم که بوده اصلا به معنی تایید شما و کارهای شما نبوده هرچند امثال من از این کارشون اعصابمون خرده ولی مطئنیم ایشون هیچ وقت برای خوشی امثال شما کار نمیکنه.. خوبه، همچین بی خبرم نیستی.. بله خدا رو شکر هنوز اینترنت ملی نشده.. خوب برنامه ای چیزی نداری واسه بعد عید؟.. یعنی چی؟.. با دوستات بیانیه بدید و محکومش کنید که رای داده.. این حرفو شما دارید به من میگید؟.. آره اشکالش چیه به شما خیانت کرده و از اعتمادتون سوءاستفاده کرده.. دوست عزیز من هیچ وقت این کارو نمیکنم.. مطمئنی؟.. بله مطمئنم.. سکوت پشت خط.. باشه، آهان در ضمن پرونده ات یک سری ابهام داره باید دوباره بازجویی بشی، دوازدهم میشه شنبه پاشو بیا اینجا.. ولی من دانشگاه نیستم الان شهرستانم اومدم خونه.. اشکال نداره جمعه شب راه بیوفتی میرسی هشت صبح شنبه آدرسو بلدی دیگه؟!.. باشه میام.. آفرین پسر خوب فعلا خداحافظ.
    برگشتم خونه سریال هنوز تموم نشده بود مادرم پرسید کی بود گفتم فیلمو ببینیم بعدش میگم
    جناب خاتمی فقط یه درخواست ازتون دارم و اونم اینه که سیزده رو از طرف من در کنید

     
  20. یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.
    یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
    یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
    یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
    یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
    یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
    یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
    یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
    یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
    یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
    یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
    یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
    یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
    یادم باشد که:دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
    یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
    یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
    یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
    یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
    یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
    یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
    یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
    یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
    یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
    یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
    یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
    یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
    یادم باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
    یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
    یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
    یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
    یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
    یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
    یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
    یادم باشد که:امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
    یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

     
  21. آقای نوری زاد عزیز دوستتان دارم و برایتان سلامتی و عمر باعزت آرزو دارم.

     
  22. باسلام و تبریک سال نو . انشا ا… همیشه تندرست باشید . هرهفته منتظر نامه جدید شما هستیم . واقعا شجاعت و قلم شما را می ستائیم . موفق باشید . به امید خدا این نوشته ها زیاد شودو دیگران یاد بگیرند .

     
  23. سلام بر آزادمرد ایران،

    جناب آقای دکتر محمد نوری زاد.

    امیدوارم سال جدید سرشار از سلامتی و نشاط و بهروزی باشد. سلامتی ونشاط برای مبارزه با جهل خرافه. همان جهلی که پایه های ظلم به انسان و انسانیت را دوام و قوام می بخشد و دانایان ظالم را بر نادانان مظلوم حاکم می کند. چند وقتی بود مکاتبه ای با جناب عالی نداشته ام. شاید آنچه وسع من بود برایتان نوشتم و شاید دغدغه های کاری نگذاشت. بهر حال بهانه ای پیدا کردم برای نوشتن. داشتم نوشته پرسش های بی پایان-قسمت اول را می خواندم. به مطلب تکدرخت مسیح رسیدم. بیاد اتفاقی افتادم که چند سال پیش در چند تا از شهر های شمالی کشور افتاده بود که یکی از آنها را خود از نزدیک شاهد بودم. شاید یکی از مسایلی که باعث شد به خیلی از گفته های علمای دین شک کنم و دنبال این باشم یک انسان باشم تا یک دیندار این اتفاق بود:

    در روستایی در شمال کشور درختی می روید که صمغ سرخ رنگی دارد. این درخت در مواقع معینی از سال شروع به تراوش صمغ می کند. افرادی فرصت طلب با استفاده از احساسات کورکورانه مذهبی و دینی مردم با تمهیداتی اینگونه بیان می کنند که معجزه ای رخ داده و درخت در عزای حسین بن علی خون گریه می کند. غلغله ای راه می افتد و مردم نادان و بعضا کنجکاو و بعضا سودجو دسته دسته بدانسوی روان می شوند. سودجویان منابع مالی بسیاری بدست می آورند. کنجکاو ها اندکی تامل می کنند و برخی باورشان می شود و مصداق ” خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو” می گردند و برخی دیگر با تامل بیشتر و مراجعه به عقل خود، مصداق ” خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو” می شوند. آخر داستان هم معلوم است. پس از مدت طولانی این بساط با دخالت علمای دین و برادارن اطلاعات و دریافت حق السهم جمع می شود چون عنقریب بود که بنایی رفیع از جهل مردم ساخته شود و بخشی از مشتریان باقی بقاع (متبرکه) کسر گردد. و البته کسی دوست ندارد بغل دکان اون دکان دیگری باز شود.

    جناب آقای نوریزاد، مشکل بزرگ انسان جهل است. این خراقه گرایی ها فقط مربوط به کشور ما نیست. اما فرقش اینست که کشور های دیگر عاقلان بر راس امورند و جاهلان در تصمیمات کلان کشوری نقش چندانی ندارند، اما ما جاهلان به انسانیت را فقط به صرف اینکه اسم عالم دین بر خود نهاده اند را بزرگ کرده ایم و آنها را بر خود مسلط نموده ایم. این عالم دین و مذهب نیست که بر ما مسلط شده است. بلکه جهالت ماست که بر ما مسلط گردیده است. حال این سوال قابل تامل است که چرا دانشمندان بزرگ علوم مختلف مادی و اجتماعی که اکثر آنها خدمات بی منتی به یشریت کرده اند و حتی سلامتی و زندگی خود را در این راه فدا کرده اند، به دین و مذهب علاقه ای ندارند. و برعکس تمایل به مذهب و خرافه در بین قشر عادی جامعه بیشتر است. آیا جز این است که تفکر و تعقل سخت ترین کار دنیاست. شاید نقل چند سخن از اندیشمندان مختلف دنیا در اینجا جالب باشد. پیشاپیش از اینکه ممکن است این نظرات با اعتقادات شما سازگار نباشد پوزش می خواهم. گر چه عاقل انست که سخنان مختلف را بشنود و بهترین آن را انتخاب کند.

    نخستین روحانی، نخستین « حقه بازی» بود که با نخستین « ابله » ملاقات کرد ! « ولتر »

    بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که خواندن و نوشتن بلد نیستند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند ! « الوین تافلر »

    بیشتر مردم ترجیح میدهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته؛ به همین سبب به مذهب, بیشتر از علم علاقه مندند. « برتراند راسل »

    کلیه حقایق جهان در انتدا کفر محسوب شده اند.( جرج برنارد شاو)

    وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم. پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند ! « جومو کیانتا »

    دین افساری است که به گردنتان می‌اندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمی‌شوند ! باشد که رستگار شوید !

    « کائوچیو »

    چرا دین رواج دارد؟!
    چون فهم خرافات، از فهم واقعیت ها آسانتر است !

    «بحث و جدل با کسی که به جای تعقل دین را انتخاب کرده مانند تزریق دارو به بدن انسان مرده است توماس ادیسون

    به قول یکی از دوستان همکارم: اگر برای یک روز هر صنفی از اجتماع (دکترها ، مهندس ها ، رفتگر ها ، راننده ها ، معلم ها ، بازاری ها، کارگران و……) اعتصاب کنند و دست از کار بکشند ، کار جامعه مختل می شود.
    حالا بگویید اگر روحانیون برای چند قرن اعتصاب کنند ، چه کاری از جامعه لنگ می ماند؟!!

    و بسیاری گفته های دیگر که از حوصله این نوشته خارج است.

    با سپاس فراوان-کاوه

    12 نوروز 1391

     
  24. سلام آقای نوری زاد گرامی
    نمی خواهم تعریف کنم اما نمی توانم از تعریف این مصاحبه رد شوم. الحق به نقطه های حساسی انگشت نهاده اید. بی صبرانه مشتاق مابقی مصاحبه هستم. اطمینان است مابقی این مصاحبه آتشین ترباشد. می بینید ما چه آتش خوار شده ایم؟

     
  25. واقعا صداقت شما قابل ستایش است.من مریم از زندانیان سیاسی دهه ۶۰

     
  26. خدا قوت، انشاءالله که این زندانها و سختیها به نتیجه شیرین و لذتبخش آزادی واقعی انسانها یعتی رها شدن از جهل و نادانی که رسالت انبیاست منجر شود.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

89 queries in 1396 seconds.