سر تیتر خبرها
یه روز خوب میاد

یه روز خوب میاد

باورکنید من وقتی عکس‌های جماعتی از نام آشنایان و مسئولان را در حوالی سال های انقلاب می‌بینم، تنم می‌لرزد. همهٔ آنانی که در انقلاب و پیروزی آن نقش داشته‌اند، یا به مرگ طبیعی و مرگی مشکوک مرده‌اند، یا به اسم جاسوس و منافق و عملهٔ استکبار اعدام شده‌اند و فرارکرده‌اند، یا عطای ماندن را به لقای ما بخشوده‌اند و راهی خارج شده‌اند، یا به اسم بریده و منافق و فتنه گرو بی‌بصیرت از گردونه‌های مسئولیت کنار گذارده شده‌اند، یا به اسم عاملین فتنه به زندان و در به دری گرفتار آمده‌اند، یا خود به انزوا در افتاده‌اند و ما را با همهٔ آینده‌ای که برای بلعیدن ما دهان گشوده تنها گذارده‌اند.

یه روز خوب میاد!


یک: زمان وزمانه

می‌گفت: بچه‌ها کسالت داشتند. بُردمشان دکتر. نسخه نوشت. رفتم داروخانه. شلوغ بود وآسیاب به نوبت. نسخه‌ها را دادم و خود به انتظار نشستم. کمی گذشت. دوستی که نسخه می‌پیچید صدا زد: زینب زمان. رفتم جلو و گفتم: بله، مرد نگاهی به من کرد و دارو‌ها را به دستم داد. کمی دیگر گذشت. همو صدا زد: ابوذر زمان، رفتم جلو و رخ در رخ او قرار گرفتم. نگاهی به قد و بالای من کرد و گفت: نکند خودت هم حسین زمانی! گفتم: درست حدس زدید. من «حسین زمان» هستم.

«چهرهٔ درون» هر یک از ما، ‌گاه در سایهٔ «چهرهٔ بیرون»مان به محاق می‌افتد و فرصتی برای تجلی و خودنمایی و عرض اندام نمی‌یابد. ‌ای بسا درون هیولاگون یکی از ما در پس چهرهٔ فرشته گونی که از خود آراسته‌ایم به حیاتی پنهان و مستمر مشغول باشد. و یا بالعکس، یکی از ما پاک و بی آلایش و خواستنی باشد اما دیگرانی که مشتاق ما نیستند، چهرهٔ بیرون ما را نادرست و سر به هوا تبلیغ کنند.

«حسین زمان» از گونهٔ دوم است. که پاک و بی‌آلایش و خواستنی است اما آنانی که مشتاق او نبوده و نیستند، از او چهرهٔ دیگری برآورده‌اند. حسین زمان به شوق انقلاب و مردم، درس و آینده را‌‌ رها می‌کند و از آمریکا به ایران بازمی گردد و یکسره به صف جوانانی می‌پیوندد که برای دفاع از سرزمینشان به صف شده بودند. استعداد و دانش فراوان او از یکسوی و صفای درون او از دیگر سوی خیلی زود او را در دل هم رزمانش جای می‌دهد. ومی شود: فرمانده و مسئول. و یک به یک پله‌های مسئولیت را در همان سنین جوانی در سپاه آن روزگار بالا می‌رود.

خودش می‌گوید: آن روزی که به جرم دخالت در سیاست به زندان و به اخراج از سپاه محکومم کردند و با وساطت فرماندهان ارشد، و با نگاه به سابقهٔ درخشانم محترمانه بازنشسته‌ام کردند، ردهٔ تشکیلاتیِ من، سرلشکری بود.

آنچه که حسین زمان به زبان نیاورد و من آن را دریافتم، این بود که او نمی‌توانست یکی از فربگان بالانشین سپاه باشد که اکنون سر در اموال مردم فرو کرده‌اند. او بخاطرهمان درون پاک و ناب و خواستنی‌اش نمی‌توانست یک پایش را در مجلس و دولت و پستوهای اطلاعاتی محکم کند و یک پای دیگرش را در اسکله‌های قاچاق.

حسین باید از مدار بالانشینان کنارگذارده می‌شد. آن بالا‌ها جای او نبود. بالایی‌ها به کارهای مهمی چون: به زیربغل زدن سهام مخابرات، و ورود به مسائل اطلاعاتی و امنیتی، و ورود به حریم خصوصی و شنود مکالمات مردم، و مچاله کردن سیاست، و مشارکت و گروکشی در دولت، و افزودن به شمارگان اسکله‌های قاچاق، و پیمانهای بدون مناقصه، و دلارهای نفتی مشغول بودند و حسین زمان کسی نبود که با آنان همراهی کند.

درهمان سال‌ها حسین زمان با صدای زلال خود، روح جوشن کبیر و دعای کمیل را بر می کشید و به جان مخاطبش در می انداخت. همین صدای زلال، او را به وادی موسیقی کشاند. موسیقی پاپ. یک پاسدار رده بالای سپاه و موسیقی پاپ! حساسیت‌ها بالا گرفت. او باید رانده می‌شد. و: رانده شد. به کجا؟ به هر کجا که ریختش را نبینند. و حسین زمان که حالا مهندسی کارآمد و با تجربه بود، به تدریس در دانشگاه روی برد. او اکنون سالهاست که به دورازهمهٔ حساسیت‌های بالانشینان در جزیرهٔ کیش، به تدریس مشغول است. تدریس، آنهم به زبان انگلیسی.

دارایی‌های او بسیار در دسترس‌اند: گذشته‌ای پاک وغرورآفرین در سپاه، خانه‌ای و خانواده‌ای کوچک اما سر در آسمان پاکی‌ها فرو برده. با آلبوم‌هایی که هر یک غوغایی از ظرافت‌های موسیقایی با آنهاست. آلبوم‌هایی که هر کدام تصنیف‌های شوق انگیزی با خود دارند و صدا و سیما به دستور شخص آقای رییس انتشار آن‌ها را رسماً ممنوع کرده است.

می‌گوید: من و همسرم آنقدر با روح انقلاب جوش خورده بودیم که مراسم ازدواجمان را در مسجد محل برگزار کردیم. بنده خدایی که به مسجد آمده بود تا نماز بخواند، بخیال اینکه ما مجلس ختمی آراسته‌ایم، شیرینی‌ای از بساط ما برداشت و گفت: خدا رحمتش کند.

زمان می‌گذرد و در وقایع همین دوسال گذشته او را و خانواده‌اش را به جرم اغتشاش دستگیرمی کنند و به‌‌ همان مسجد یا مسجد مجاور می‌برند. جوانکی تفنگ به دوش به حسین قراول می‌رود که: تو کجا بودی آن روز که جوان های ما با دشمن جنگیدند و بخاک افتادند؟!

حسین زمان را من خیلی دیر شناختم. اما خدای را سپاس که سرانجام، با گوشه‌هایی از چهرهٔ درون او آشنا شدم. او را پاسداری پاک یافتم. از جنس‌‌ همان پاسدارانی که رفتگانش همت‌ها و باکری‌ها هستند و ماندگانش علایی‌ها. پاسدارانی که دستشان نه به خون مردم آلوده است و نه به پول‌های غارت شده از مردم. پاسدارانی که پاک و شریف و خواستنی‌اند. مردمی‌اند. و در کنار مردم که می‌ایستند، از بساطی که جماعتی از ابن الوقت‌ها به اسم سپاه گسترانیده‌اند، سر به زیر و شرمسارند.

پیشنهاد می‌کنم بار دیگربه صدای زلال حسین زمان که تجلی گر زلالیت درون اوست، گوش دل بسپرید.

دو: کجایی آزادی!

به یکی ازهم بندی‌های خود در یکی ازسلول‌های ۲۰۹ زندان اوین آموختم که برای نوشتن بر دیوار سلول می‌تواند از درپوش آلومینیومی ظرف‌های ماست استفاده کند. من خود پیش چشم او ازهمان درپوش آلومینیومی قلمی ساختم و درشت نوشتم: «الملک یبقی مع الکفرولا یبقی مع الظلم». و او، که چشم به راه اعدام خود بود نوشت:‌ای آزادی کجایی!؟

این روز‌ها بیش از دوسال ونیم از زندانی شدن بی‌دلیل جوانانی چون مجید درّی و مجید توکلی و عماد بهاورمی گذرد. جوانانی که نهایتاً می‌شد با اخذ یک تعهد نامه آنان را به سرکلاس درسشان فرستاد و با زندانی کردنشان، از آنان، کینه ورزانی رام نشدنی برنیاورد.

مجید درّی اکنون در زندان بهبان زندانی است. به جرم‌های خنده داری ازقبیل اقدام علیه امنیت ملی و تبانی وشرکت دراجتماعات غیرقانونی. من می‌گویم: حکومتی که تن آمریکا و هفت پشت او را لرزانده، حکومتی که الگوی حرکت‌های اسلامی در منطقه است، حکومتی که همهٔ کفر در برابر اقتدارش به زانو در افتاده‌اند، حکومتی که خواب راحت را از چشم جهانخواران ستانده، حکومتی که پشتش به خدا و موشک‌های شهاب و پاسداران و بسیجیان جان بر کف گرم است، حکومتی که برای آیندهٔ جهان و بشریت طرح و برنامه دارد، آخر چرا باید نگران پیامک‌ها و ایمیل‌های مردم باشد و برای صیانت از آسیب‌های اینترنتی یک تشکیلات بسیار مقتدرانه عَلم کند؟ جز اینکه باور کرده که: مردم تونس با همین اینترنت همدیگر را خبرکردند و با افزودن آگاهی‌های اجتماعی و سیاسی، حاکم مستبدشان را فراری دادند؟

من می‌گویم: راه برآگاهی مردم نمی‌توان بست. و البته ما اگر در مسیر آگاهی مردم سنگ اندازی کنیم، گر چه بتوانیم یک چند وقتی بر خر مراد بنشینیم و خوش باشیم اما خواه ناخواه،‌‌ همان جهلِ منتشرشده، و همان سنگ‌های پیش پای آگاهی، دست به گلوی ما می‌برند و کار ما را می‌سازند. این‌ها که من می‌گویم، سنت‌های حتمی و تاریخی‌اند.

راستی چرا نگویم: من رنج می‌برم وقتی مجید درّی را در زندان بهبان، دو سال و نیم زندانی می‌بینم، بدون یک روز مرخصی حتی، و آدمهای آسیب زایی چون محمدرضا رحیمی و احمدی‌نژاد و جنتی و سید احمد خاتمی و علم الهدی و شیخ صادق لاریجانی را که بر مسند بسیاری از فرصت‌های مادر مردهٔ این مردم خیمه خوابانده‌اند و ضایعه پشت ضایعه پدید می‌آورند و از سفره‌ای که سیر از او می‌خورند، سیر نیز نمی‌شوند.

انصاف هم خوب چیزی است. یک لحظه تجسم کنید آن کسی که دو سال ونیم بدون مرخصی زندانی است و اسمش مجید درّی ومجید توکلی است، فرزند پدر و مادری است که عاطفه دارند. انسان‌اند. خدایی دارند. حقوقی دارند که ما لاجرعه آن حقوق را سر کشیده‌ایم.‌ ای امان از فردا. ما که مقتدر و بی‌شکستیم، چرا باید از یک جوان مثل مجید درّی و مجید توکلی بترسیم؟ از آن‌ها ترسیدیم، از پیامک و ایمیل مردم چرا می‌ترسیم؟ بیش ازدو سال و نیم زندان؟ بدون یک روز مرخصی؟ ما با این تحکم‌های خشن چه چیزی را ثابت می‌کنیم؟ اقتدارمان را؟ بله؟ اقتدارمان را؟ اقتدار آنجاست که: حاکمانی نه بر ترس، بل بر فهم مردمان حکومت کنند. و اگر به توفیق همه جانبهٔ خود بسیار محتاجند: بر دلشان. یک جوان، دو سال نیم زندان، بدون یک روزمرخصی! عجب اقتداری!

سه: تنهایی خوف انگیز

باورکنید من وقتی عکس‌های جماعتی از نام آشنایان و مسئولان را در حوالی سال های انقلاب می‌بینم، تنم می‌لرزد. همهٔ آنانی که در انقلاب و پیروزی آن نقش داشته‌اند، یا به مرگ طبیعی و مرگی مشکوک مرده‌اند، یا به اسم جاسوس و منافق و عملهٔ استکبار اعدام شده‌اند و فرارکرده‌اند، یا عطای ماندن را به لقای ما بخشوده‌اند و راهی خارج شده‌اند، یا به اسم بریده و منافق و فتنه گرو بی‌بصیرت از گردونه‌های مسئولیت کنار گذارده شده‌اند، یا به اسم عاملین فتنه به زندان و در به دری گرفتار آمده‌اند، یا خود به انزوا در افتاده‌اند و ما را با همهٔ آینده‌ای که برای بلعیدن ما دهان گشوده تنها گذارده‌اند.

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم شخص رهبر با جماعتی قلیل تنها مانده است. درست دراوضاع و احوالی که «دشمن قدار» به تعبیر خود رهبر، در آن سوی غفلت ما مترصد یک فرصت مغتنم است. این تنهایی اولین عارضه‌اش سرکوب اعتماد بنفس جامعه‌ای است که به شدت نیازمند اعتماد بنفس است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، یک خانه در میان به مردمی برمی خوریم که یا یکی ازعزیزانشان را اعدام و بی‌آبرو و متواری ساخته‌ایم، یا به زندانشان درانداخته‌ایم، یا کاری کرده‌ایم که به مرگ ناگهانی وسرنگونی عاجل ما مشتاق باشند.

یک بار با دقت به عکس‌های آن دوران نگاه کنیم و به این پرسش ساده پاسخ دهیم که: چه کسی و یا چه کسانی از تیرهای تهمت و نفرت و دسیسه‌های دلخراش ما جان سالم بدر برده‌اند؟ آنان که ما بر اسمشان خط کشیده‌ایم آیا چه سبقه‌ای داشتند و اینان که مانده‌اند چه وزن و چه ملاطی دارند؟

شرمنده‌ام که بگویم: جای همهٔ آنانی را که مرده‌اند و کشته شده‌اند و به تهمت‌های درست و نادرست ما رانده و زندانی شده‌اند، جماعتی از پاسداران و روحانیان اطلاعاتی و امنیتی و آدمهای کم بنیه پرکرده‌اند. و این،‌‌ همان بُهت بزرگی است که ما را به سمت جامعه‌ای شبیه کرهٔ شمالی وشورویِ سابق شتاب می‌دهد. و البته فرشِ سرنوشت همانان را نیز پیش پای ما پهن می‌کند.

چهار: دربارهٔ خاتمی وکاری که کرد

ابتدایی‌ترین حسی که از کار آقای خاتمی در آن روستای دماوند به جان آدمی چنگ می‌برد این است که او را از گردونهٔ اعتماد خود به دور اندازیم و او را با سرانجامی که منفک از مردم معترض برای خود رقم زده است تنها گذاریم. خاتمی در آن روستا به آرمان‌ها وخواست مردمی که برای تغییر ساحت‌های نادرست این نظام خون داده‌اند و آسیب دیده‌اند، جفا کرد و خواه ناخواه آسیب‌ها و خسارت‌های فراوانی را، هم برخود و هم برهمان خواست‌ها روا داشت.

اگر این حس ابتدایی را ورق بزنیم به این توجیه درست یا نادرست دست می‌یازیم که او: برای بقای این نظام و پرهیز از روزهای تلخ و پرآشوب، نیازمند یک باب گفتگو بوده است. این باب گفتگو را اگر حاکمیت از او دریغ می‌کند چرا خود او این در را به روی خود و به روی مردمی که معترضند ببندد؟ از این منظرکه به آن روز خاتمی در آن روستا بنگریم، باید به او و به میزان دوراندیشی او حق بدهیم. گر چه من خود شخصاً کار او را نپسندیدم و با اعتنا به روزهای پیشینی که او همچنان بر پرهیز از حضور در روز انتخابات پای می‌فشرد، رویه‌های دیگری می‌توانست پیش آورده شود، اما با اینهمه باید باور داشت که خاتمی محل مراجعه و دلبستگی مردمان بسیاری است که هنوز و همچنان روی به او دارند و چشم به راه جسارتی و خیزشی از او روزشماری می‌کنند.

من می‌گویم: ما چه از خاتمی آزرده خاطر باشیم و چه نباشیم این مهم را نباید از ذهن خود دوربداریم که او در معادلات سیاسی کشورمان سهم عمده‌ای داشته و دارد. نکند بخاطر شرکت او در انتخابات اخیر، یکسره از او دل بکنیم و بی‌اعتنا از مناسبات پس پرده‌ای که خاتمی را تا پای صندوق رأی برده است، روی به انشقاق و گسست بریم و جمعیت خود را به سرگردانی ترغیب کنیم. همین!

پنج: داستان حسادت‌های ریشه دار

معمولاً این مثل در میان هنرمندان رواج دارد که «حسادت هنری» با زندگی هنرمندان امتزاج دارد. آنان باهمهٔ تعارفاتی که برای هم ردیف می‌کنند، از توفیق دوست جانی خود نیز رنج می‌برند و به سرنگونی هنری او مشتاق ترند. این حسادت هنری اگر در میان هنرمندان با طیفی از رنگین کمانی حس و حال آنان پذیرفتنی باشد، از جانب دولتمردان ما پذیرفتنی که نیست، زشت نیزهست.

توفیقات جناب اصغرفرهادی در مجامع هنری جهان، آنچه که در ظرف مدنیت ما نهاد، فهم و هنر و درخشش برای کشورمان است، و آنچه که در کاسهٔ مسئولان ارشاد و سیاسیون دولتی و وجیزه‌های فرمایشی آنان نهاد،‌‌ همان حسادتی است که اگر تاییدش کنند به جان کندن خودشان می‌انجامد و اگربی خیال از کنارش عبورکنند، به فرسودن و تباه شدن خودشان در مجامع هنری می‌انجامد.

با اینهمه، ظهورفرهادی در این سطح، آن سوتر از آزردگی بی‌دلیل جماعتی از دولتی‌ها وهنرمندان دولتیِ ما، ظهورعزت و سربلندی برای همهٔ ایرانیان است. قرار نبوده و نیست که عزت و سربلندی همچنان بلوکهٔ خاندان خودی باشد. فردی همچون فرهادی نیز که بزعم ما یک ناخودی است می‌تواند برای وطنش شکوه و شرم و شوق بیافریند. با آنکه معتقدم فرهادی بسیار بیش تراز بسیاری ازخودی‌ها برای ما سرفرازی آورده است. و من‌ای خدا چه رنجی می‌برم از این داستان انشقاق گرِ خودی و ناخودی.

فرهادی و اندیشهٔ مبارکش، برای ما احترام پدید آورد. همچنانکه ورزشکاران ما آنگاه که درعرصه‌های جهانی می‌درخشند و شوق جانانه‌ای به لایه‌های عاطفی و غرور آحاد جامعه می‌دوانند، درخشندگی فرهادی نیز به جان افسردهٔ فرهنگی ما انرژی زایدالوصفی تزریق نمود. بسیار بیش از آنچه که همهٔ هیمنهٔ دستگاهی چون وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی از عهده‌اش برآیند.

فرهادی فرزند ایران و فرزند زمانهٔ خویش است. استادی او علاوه بر اشراف هنری‌اش که همچون یک بافندهٔ زبردست قالی، تار و پود اثرش را به هم تنیده و نقشی بی‌بدیل پدید آورده، در این است که در مخمصهٔ ممیزی‌های تمام نشدنی و رایج هنری ما، به خلق این اثر بدیع توفیق یافته است.

به امید روزی که فرهادی به میهنش بازآید و وزیرارشاد به نمایندگی از طرف کوچک و بزرگ این مردم دستش را ببوسد. مثل بوسه‌ای که ما بردست و بازوی رزمندگان سال های دفاع مقدس خود می‌زدیم و با جان و دل پاسشان می‌داشتیم.

شش: شیر یا خط!

ما قرار است با انتخابات چه چیزی را به خودمان و به دنیا بفهمانیم؟ لابد اینکه: مردمان ما بر چند و چون مقدرات قانونی خویش مستقرند و با اشراف برقانون، مسیر حرکت کشور خویش را خود تعیین و ترسیم می‌کنند. خوب، بسیار خوب، منتها این انتخابات یک دورخیز کلی دارد و یک کنایهٔ جزیی. دور خیز کلی‌اش این است که نمایندگان واقعیِ مردم – بله، نمایندگان واقعی مردم – به مجلس راه یابند. و کنایهٔ جزیی و بطئی‌اش این است که: این واقعی بودن نباید «نمایشی» باشد. مثل‌‌ همان کاری که صدام می‌کرد و به‌‌ همان چیزی که از پیش مشخصش کرده بود دست می‌یافت.

من می‌گویم: ما با ایجاد تنگناهای بسیار، همهٔ کارآمدان ومنتقدان وخیرخواهان جامعه را به اسم‌های مختلف وبه بهانه‌های گوناگون ازمدارحضوردرانتخابات بیرون راندیم. ماندند جماعتی که باب میل ما هستند. مطیع وحرف گوش کن ومجیزگوی. برگزاری انتخابات درمیان این جماعتِ نرم و بی‌تپش که انتخابات نیست. شیریا خطی است به معنی اینکه: فعلا توبیا وتوبمان. بویژه با راندن ودورساختنِ هرمعترضی که بتواند به همین شیریا خط نمایشی ما سربکشد وازمیزان استقبال مردم خبربگیرد، وهمچنین تسلط دربست وبی خلل ما به زیروبالای انتخابات، داستان اعلام نتیجهٔ نهایی را نیز به قدرواندازهٔ کرم خودما بند می‌کند. و نه به آنچه که رخ داده.

پس نمایندگان این دورهٔ مجلس، بدیهی است که نمایندگان واقعی مردم نیستند. شأن فضائلشان‌‌ همان شأن گل یا پوچی است. که بود ونبودشان تنها به پرکردن فضای پوک مجلس محتضرمی ارزد. این را منِ منتقد نمی‌گویم. عقل جمعی و تعریف رایج انتخابات می‌گوید.

درحقیقت ما با ضرب و زور، جماعتی را به اسم نماینده به مردم حقنه کرده‌ایم و حالا با سماجت ازمردم می‌خواهیم بخاطر واگشایی مجلسی با این کیفیت، پابکوبند وشادمانی کنند. واین البته قبول می‌فرمایند که شدنی نیست. منظورم این است که خدای متعال یک خصلتی در بنی بشربه ودیعه نهاده که با آدمهای عاریتی حال نمی‌کند. واین بازالبته تقصیر ما نیست. به‌‌ همان ودیعهٔ الهی مربوط است.

هفت: باجناقی با کفش‌های کتانی

دیشب عروسی بود. عروسی خوبان. عروسی نبود. یک فیلم خوب و خوش ساخت بود گویا. به قول یکی از جوانان مجلس، می‌شد اسم این فیلم را «باجناقی با کفش‌های کتانی» نهاد. که عروس، دختر جناب مهندس محمد توسلی بود. و داماد، از طایفه‌ای که مستحق این عروس و خانوادهٔ سرشناسش می‌نمود. پدرعروس اما ماه‌ها در زندان بود. با آن کهولت سن. و با سوابقی که داشت. اولین شهردارتهران بعد از پیروزی انقلاب. والبته با طعمی اززندانهای زمان شاه. وزندانهای اسلامی ما. جرمهای زمان شاه اگربراندازی بود، جرمهایی که ما برای او تراشیده بودیم، مضحک تراز مضحک بود: امضای یک بیانیه!

خوشبختانه این حداقل عقلانیت از زندانبان ما زدوده نشده است که به این پدر اجازه ندهند دوساعت مانده به مراسم به مجلس عروسی دخترش نیاید. آمده بود. دوساعت مانده به مراسم از زندان آزادش کرده بود. البته چهل و هشت ساعته. که سر ساعت هشت صبح شنبه برمی گردی. پدرعروس، مهندس محمد توسلی، با چهره‌ای که درون بی‌آلایشش دراو موج می‌خورد به میهمانان خوشامد می‌گفت. باهمان خوی خیرخواهی و وِزانت بزرگان نهضت آزادی. که بزرگان نهضت آزادی نیز در این مجلس بودند. از پیر تا جوان.

عروس نیز عجبا که ماههای طولانی زندانی کشیده بود. وهنوزنیز باید گوش به زنگ زندان باشد. که بیا و مابقی دوران محکومیتت را بگذران. عروس اما‌‌ همان بود که خبر زیرگرفتن آن اتومبیل نیروی انتظامی را و کشته شدن یکی از مردم معترض را به گوش جهانیان رسانده بود. جای آن راننده و آن قاضی خالی. راننده‌ای که آدم کشته بود و اکنون آزاد بود، و قاضی‌ای که دست به زندانی کردنش روان است و همچنان با چرخش قلمش بی‌گناهان را به زندان درمی افکند و بهشت برین را نیزهمو زن مجاهدهٔ خود نمی‌پندارد.

باجناق داماد نیز زندانی بود. جناب مهندس فرید طاهری. من اما توفیق این را داشتم که در زندان اوین یک چند وقتی از فهم و ادب فراوان او ارتزاق کنم. دیشب ناگهان خبر درگرفت که فرید نیز در راه است.‌ای عجب! چه می‌شنویم؟ من چقدرمشتاق این لحظه بودم. که فرید را ببینم و برای لحظه‌ای هم که شده از تماشای ادب فراوانی که در حرکات وگفتارو اندیشهٔ او خانه کرده بود، محظوظ شوم. گفتند از زندان به منزل رفته تا لباس عوض کند و به مجلس عروسی بیاید.

تا اینکه: فرید آمد. باجناق آمد. باجناق باکفش‌های کتانی آمد. و با رویی گشاده و ادب فراوان و اشک‌هایی که برای هالهٔ سحابی رو به شوهر هاله فرو ریخت. چه آرامشی در صورت این مرد بود. ومن محو تماشای او بودم. خدایا تو خوب می‌دانی دماوند را از کجا برآوری. من دماوند را در برابر این محفل ساده و صمیمی و پاک، حقیریافتم. جالب آنکه باجناق، برای تعویض لباس به خانه رفته بود اما بعد از تماشای قد و بالای خانه، متعمدانه با‌‌ همان لباس زندان و با‌‌ همان کفش‌های کتانی به مجلس عروسی آمده بود. جای عماد بهاور و خیلی‌های دیگردراین مجلس خالی می‌نمود.

من هیچگاه طرفدارهیچ حزب و دسته‌ای نبوده‌ام. هرگز. اما چرا طرفدار ادب و انصاف و خیرخواهی هر جماعت و هرانسانی که علَم انسانیت برافراشته نباشم؟ بویژه هموطنانم. و بویژه آنانی که این روز‌ها زندانی جفا‌ها وکینه ورزی‌های شخصی مایند.

هشت: یه روزخوب میاد!

ای خدا، روزی درهمین نزدیکی‌ها، مردمان ما نخواهند ترسید. نویسندگان وهنرمندان ما نخواهند ترسید. نمایندگان ما نخواهند ترسید. و بجای همهٔ آنانی که نخواهند ترسید، دزدان درهرلباس، چه سپاهی وچه اطلاعاتی، چه روحانی و چه غیرروحانی خواهند ترسید.

روزی در همین نزدیکی‌ها، مجلس، ازشأن سرنگونِ فعلی‌اش، به شأن «عصارگی فضائل مردم» باز خواهد رفت. و نمایندگان، بجای ترس و جهل، فهم را برخواهند کشید.

روزی در همین نزدیکی‌ها نمایندگان نترس ما، ویژه خواران و سپاهیان قاچاقچی را، وهیولا‌ها ونامحرمان اطلاعاتی را شناسایی خواهند کرد، وپس از سپردن آنان به دست یداللهی قانون، دستگاههای مخوف پس پردهٔ آنان را متلاشی خواهند کرد.

روزی درهمین نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، بانوان بی‌حجاب و فهیم ما، شانه به شانهٔ بانوان فهیم و با حجاب ما، به مجلس ملی ما راه خواهند یافت. و برای همیشه، نکبت اجبار را ازساحت دین به نمایش خواهند گذارد. چه می‌گویم؟ روزی در همین نزدیکی‌ها، ازهمان تریبون مجلس، کمونیست‌های خوب سرزمینمان ایران، برای احقاق حقوق همه، بویژه برای حقوق خدا باوران گریبان خواهند درید.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، تنِ اطلاعاتی‌ها وتن پاسداران خاطی ما، ازافشای خطا‌هایشان خواهد لرزید. چراکه نمایندگان راستین ما، به هزارتوی آنان اشراف خواهند ورزید و با افشای هرخطا، باعث و بانی‌اش را به چوب قانون خواهند سپرد.

روزی درهمین نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، دزدان در هر لباس، چه خودی چه ناخودی، از ترس نمایندگان شجاع ما به هزار سوراخ خواهند خزید. و دست کاوشگرقانون، با اقتدار آنان را از سوراخ‌های اختفا بیرون خواهد کشید. این شعارنکبت بار «به دزدی‌های من و دوستانم کاری نداشته باش تا به دزدی‌های تو و دوستانت کاری نداشته باشم» خاک خواهد خورد و بجای آن شعار «من دوست و دوستدارتوأم تا جایی که خطا نکنی. که اگر خطا کردی همین منی که دوست توأم با بند بند قانون در برابرت خواهم ایستاد. تو نیز اینچنین باش با من» برپیشانی مجلس و احزاب ما خواهد نشست.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، هرگز، فرد بی‌مایه و بی‌تجربه‌ای از صدفرسنگی مسندهای دستگاه قضا عبور نخواهد کرد. تا از ترس افشای پروندهٔ برادرانش، به دزدان پرونده ساز کرنش کند. روزی که دستگاه قضا، با علم وانصاف وعدالت وآزادی آشتی خواهد کرد. و پوسیدگان و رابطه بازان از زیر و بالای مسندهای آن بیرون رانده خواهند شد.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، جوانان ما، جوانی خواهند کرد. و جام نشاط را، و آزادی و امنیت را، با تمام گوارایی‌اش سرخواهند کشید. روزی که جوانان ما ما را خوهند بخشود. وبا ما آن نخواهند کرد که ما با آنان کردیم.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، روحانیان عتیقه و دخالت گر و آسیب زای ما به انزوا فرو خواهند شد، و روحانیان پاک نهاد ما بر منبرهای درایت خواهند نشست و قفل سخن را خواهند شکست. روزی که روحانیان آزادهٔ ما، برای زخم دل نسل‌های آزردهٔ ما خواهند گریست. و پیش پای آسیب دیدگان ما به زانو در خواهند نشست و طلب بخشایش خواهند کرد. و ما برای روحانیتی که در این ملک به خاک افتاده و از گردونهٔ اعتبار دورمانده، راه خواهیم گشود. روزی که دین، از دست دخالت‌های کودنانهٔ ما و از دست بی‌کفایتی‌های مکرر ما نفس راحت خواهد کشید و در جایگاه بایسته‌اش جلوس خواهد کرد.

روزی در همین نزدیکی‌ها، علم، به محافل علمی ما راه خواهد یافت. و دانشگاههای ما با علم و تحقیق و تجربه خواهند آمیخت. روزی که جوانان تیزهوش ما آبروی ازدست رفتهٔ علمی ما را نه دریکی دوشاخهٔ نمایشی، بل در تمامی رشته‌ها و شاخه‌ها باز خواهند آورد.

روزی در همین نزدیکی‌ها، سفرکردگان و قهرکردگان و نخبگان به میهنشان ایران بازخواهند گشت و ریسمان بازسازی این سرزمین زخمی را به دست خواهند گرفت.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، میلیارد‌ها پول بی‌زبان مردم را به اسم یارانه، به جای اینکه خرج حق السکوت ندانم کاری‌های خود کنیم و مفت ازکفَش بدهیم، در مسیراحیای زیر ساخت‌های اقتصادی کشور سرمایه گذاری خواهیم کرد و نرم نرم نکبت بیکاری را از سروروی جامعه خواهیم روفت.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، راه را بررواج اعتیاد خواهیم بست وبه صورت آنانی که درهرلباس از ترانزیت مواد مخدر میلیارد‌ها دلار به جیب زده‌اند تف خواهیم کرد.

روزی در همین نزدیکی‌ها، ارادتمندانه به خانواده‌های شهدا و جانبازانی که همچنان درکنارآسیب‌ها وآسیب زایان ایستاده‌اند، نشانی کسانی را خواهیم داد که جفاکارانه از شهید و جانباز برای خود فرصت‌ها پدید آورده‌اند و کار و کسب‌ها آراسته‌اند و به خواسته‌های این مردم آرزو به دل خیانت کرده‌اند وخندیده‌اند.

روزی درهمین نزدیکی‌ها، بسیجیان ما باورخواهند کرد تعریف بسیج وبسیجی، درخدمت به مردم خلاصه می‌شود ونه نگاهبانی از منافع دیگرانی که حسابهای پنهان دارند و نگاه کاوشگرمردم برای آنان مزاحمت است. روزی که بسیجیان ما خواهند دانست چه کلاه گشادی به سرشان رفته است. روزی که آنان چوب و چماق را دور خواهند انداخت و درکنار مردم خواهند ایستاد و به صف آنان خواهند پیوست.

این‌ها که گفته آمد، ‌ای خدا، رؤیا نیست. آرزوهای ناشدنی نیست. آرمان‌های بدیهی و دم دستی مردمی تحقیرشده وغارت شده است. که به چشم خود درهمین ترکیهٔ مجاور، سالهاست همین‌ها رواج یافته و شوق آفرین می‌بینند وافسوس می‌خورند.‌ای خدا می‌بینی کارما ایرانیان به کجا فروشده؟ که حسرت این روزهای ترکیه ما رابگدازد؟!

نه، روزی خواهد آمد که ما قدرهم را خواهیم دانست وازاشکهای هم برای عاطفه‌های خراش خورده استمداد خواهیم گرفت. روزی که ما قامت برخواهیم افراشت. روزی که شادخواهیم بود و به روی هم وبه روی زندگی غش غش خنده خواهیم زد. روزی که زندگی خواهیم کرد. روزی که خدا را درکنار خود شانه به شانه خواهیم دید. روزی که خندهٔ خدا را خواهیم شنید. روزی که اشک شوق مجال گفتگوازما خواهد ستاند. روزی که زمین به پاهای محکم ما غرور خواهد ورزید. به امید آن روزهای نچندان دور. نگران نباشید: «یه روزخوب میاد…..»

محمد نوری زاد

نوزدهم اسفند ماه سال نود

بیست و پنجمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری (یه روز خوب میاد)

بیست و چهارمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری

بیست و سومین نامه ی محمد نوریزاد به رهبری (آنها به ما حمله خواهند کرد)

بیست و دومین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری(سید علی بشنو! ، فایل صوتی)

بیست و یکمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری(چرا سید محمد خاتمی خواستنی تراز شما است؟)

بیستمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری(یک خبرخیلی خیلی خوب!)

نوزدهمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر(اختراع بزرگ)

هجدهمین  نامه ی محمد نوری زاد به رهبری(من یهودی تو علی!)

هفدهمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر(من در انتخابات شرکت می کنم!)

نامه ی شانزدهم محمد نوری زاد به رهبری(بیداری یا بیماری اسلامی)

نامه ی پانزدهم محمد نوری زاد به رهبری(بارانی در راه است!)

نامه ی چهاردهم محمد نوری زاد به رهبری(مرگ رهبران)

نامه ی سیزدهم محمد نوری زاد به رهبری(اینک روضه!)

دوازدهمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری(جام زهر رهبری)

نامه یازدهم محمد نوری زاد به رهبری(+هفت پرسش از سید محمد خاتمی)

دهمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبری

نامه ی نهم محمد نوری زاد به رهبر جمهوری اسلامی ایران

پوزش محمد نوری زاد از رهبر انقلاب

هشتمین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر

متن استفتائات محمد نوری ­زاد از رهبر جمهوری اسلامی

آخرین نامه ی محمدنوری زاد به رهبر+Translated into English

نامه پنجم محمد نوری زاد از اوین به رهبری

نامه چهارم محمد نوری زاد از زندان اوین به رهبری جمهوری اسلامی

نامه سوم محمد نوری زاد به رهبر انقلاب

نامه دوم محمد نوری زاد به رهبر جمهوری اسلامی ایران

نامه سرگشوده محمد نوری زاد به رهبرجمهوری اسلامی ایران(

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

47 نظر

  1. آقای نوریزاد عزیز آرزوی من سربلندی وپایداری شما در این ذراه است ،به امید آن روز……

     
  2. با درود بر شما ای مسلمان واقعی ای از همه چیز بریده ای امام ما ای نور الهی ای نوریزاد…..سلام من همان پزشک بریده از همه جا هستم .اگر افتخار دهید مفصل نامه ای در چند روز اینده تقدیم حصورتان دارم ولی محترمانه…دردی دارم وشاید جوابی راانتظار..ایا اقای خامنه ای .مکارم .وبقیه ایات الهی …..اسعفراله اسلام را با همین چشمهایشان میبینند ودم نمیزنند وسکوت مرگبارشان هر دم بر خیانتهایشان اصافه میگردد.ویا اسلام واقعا یعنی

     
  3. ‫حسین حسینی

    ‫آقای نوری زاد ضمن ستودن حق جویی و عدالت خواهی شما، سال نو را به شما تبریک می گویم
    ‫آقای نوری زاد از نظر سنی شباهت زیادی به شما دارم، ولی در زندگیم هرگز شهامتی برابر با شهامت شما را نداشته ام. امیدوارم روزی میلیون ها ایرانی به مانند شما در پی عدالت خواهی باشند
    ‫یادم می آید روزهای اولیه خیزش میلیونی مردم بر علیه ستم شاهی را، چه زیبا حرکتی بود، ای کاش آن زیبا حرکت توانسته بود، انقلابی در درون تک تک ما ایجاد کند. اگر که کرده بود، دیگر جایی و موقعیتی برای رشد مستبد یا مستبدین باقی نمانده بود. به اعتقاد من وجود مستبدین در یک کشور، در یک شهر، در یک محل و در یک خانواده نشان از نا آگاهی افراد آن جامعه دارد، چه اگر افراد جامعه آگاه به حقوق خود بودند، دیگر مستبدین جامعه توان سوار شدن بر گرده آنها را نداشتند
    مملکت قانون اساسی دارد، این قانون اساسی با همه کاستی هایش، حق آزادی بیان و اجتماعات را در سطور و مواد تشکیلی خود جای داده، کسانی که به عنوان قاضی، سرپرستی دادگاهها را بر عهده دارند، آیا آگاه به این موضوع هستند. اگر آنها، آگاهند به این موضوع چرا زندانهای کشور انباشته است از زندانیان عقیدتی و گورستانهای آشکار و نهان کشور مملو از گور جوانان دگراندیش. چرا قضات مملکت ما دگر اندیشی را هم وزن با جاسوسی دانسته و حکم به قتل را صادر میکنند
    ‫آقای نوری زاد عزیز، مشکل ما نه شاه بود و نه مستبدین فعلی، مشکل ما، خود ما و طرز فکر استبدادی تک تک ما است. بیش از صد سال از تنظیم اولین قانون اساسی مملکتمان می گذرد، چه کسی از ما میتواند مدعی باشد،‫ که مملکتمان در تمامی این سالها بر اساس این قوانین اساسی اداره شده است.‫ اگر مملکتمان را بر اساس قوانین اساسی اداره کرده بودیم، دیگر مشکل آزادی بیان و اجتماعات و این همه زندانی عقیدتی و گورهای متعلق به جوانان دگر اندیش نداشتیم
    آقای نوری زاد عزیز، درست از همان لحظه ای که اکثریت قابل توجهی از ما تفکرات استبدادی را به کناری گذاشته و آسایش خود را در آسایش همنوعان خود بدون توجه به مذهب و شیوه تفکر آنها قرار دهد، دیگر هیچکسی قادر نخواهد بود، ایران را بر اساس اصول استبدادی اداره نماید
    ‫آیا میشود ما مردم ایران زمین شاهد روزی باشیم، ‫که همه به هم به دیده احترام می نگرند، و امکان و توان فعالیت در جهت ساخت ایرانی آباد، آزاد و برای همه، در اختیار یکدیگر می گذارند
    ‫با امید به بهروزی و سرافرازی ایران و تمامی انسانها و انسانیت
    ‫حسین

     
  4. با سلام، استوار باشید.. نوشته های شما مثل حک بر سنگ تا سالیان سال جاودانه خواهد بود

     
  5. ای مرد واقعا کلمه مرد سزاوار توست محمد نوریزاد باز هم از خواندن حق گویی هایت شاد شدم ای مرغ حق مردم ایران محمد جان دوسداشتم در کلام تو ببینم حضور مردم تهران را چگونه ارزیابی کردی بودند یا نبودند محمد جان ایا قسمتی از بازجویی های سعید امامی را که به کشتن سید احمد خمینی اشاره دارد خوانده ای محمد جان ایا عکی کودکان سوریه را که به دست بشار اسد و حمایت خامنه ای بیجان بر زمین افتادند را دیده ای باز هم هست تو باید بشنوی ببینی و بگویی تا همه بشنوند باز هم بگو

     
  6. حضور دکتر محمود احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور در صحن علنی خانه ملت، خود به نوعی توهین به ملت است و پاسخ های تمسخر گونه وی و به استهزا کشیدن آن خانه محترم، تنها یک حرف برای بیان باقی می گذارد و آن همان حرفی است که مرحوم علی حاتمی از زبان شاه قاجار بیان کرد.

    در فیلم کمال الملک، صحنه ای است که استاد در موزه لوور پاریس مشغول کشیدن بدل از یک نقاشی معتبر است که شاه و وزیرش که به قصد سیاحت به دیار فرنگ رفته یودند بطور اتفاقی به او می رسند. شاه با خوش و بشی از استاد می خواهد که به وطن باز گردد و وقتی کمال هنر ایران از او رخصت می خواهد تا مشق کند و با درجه استادی بازگردد، شاه به تمسخر می گوید :» باز گردید نقاش باشی. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. وقتی وزیر اعظممان این آقا خان است، نقاش باشی مان هم یاد همین باشد که هست. نیاز نیست استاد شوید.»

    یاد مرحوم حاتمی به خیر باد که این جمله » همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید» حقیقتی است که انکار آن حداقل امروز سخت است.

     
  7. مشکل ما اینه که جوونای ۱۵ تا ۱۶ سالمون (ارتش بدبخت بیست میلیونی دهه ۶۰) قلعه حیوانات و می خونن و تو همون سن فهمیدن چه زالوهایی خون این سرزمین و می خورن اما تو آقای نوری زاد ۶۰ سال گذشته تازه فهمیدی انقلاب یعنی همین!!!!
    خاک بر سر ملتی که قهرمان می خواد و تازه قهرمانشم شما باشی…

     
  8. درود بر برادر نوریزاد : برادر عزیز خواهشمان اینست از روحانیت و خامنه ای دل بکند .به انتقام فکر کن برای 1400 سال فریب .بخصوص این 30سال دوران نکبت .باید تمتم روحانیت نابود شود و تمتم حوزه های علمیه (گاوداری ها) تخریب گردند .فعلا بامید ازادی زندانیان سیاسی

     
  9. محمد(که مدتی است تنفر دارم از این اسم)

    لیاقت این مردم همین حکومت است

     
  10. محمد(که مدتی است تنفر دارم از این اسم)

    خلایق هرچه لایق
    ، لاقت این مردم همین حکومت است

     
  11. خیلی خوب بود .

     
  12. نوری زاد عزیز و گرامی دوستت داریم. با روحیه ای پر از سرور و عزمی مستحکم و آهنین در راه آگاهی دادن به خلق و افشاگری این بوزینگان آدم نما که هیچ چیزی غیر از خود قبول ندارند را ادامه دهید و دهیم تا روزش برسد، آن روزی که وعده اش را همه میدانند. درود بر تمامی رفتگان راه آزادی.

     
  13. کم گوی وگزیده گوی چون در!

     
  14. سلام بر صدای مردم

    ان روز خواهد امد اگر

    ازادی خواهان خاموش فریاد بر اورند

    ان روز خواهد امد
    اگر در جهل ماندگان بیدار شوند

    ان روز خواهد امد اگر نوری زادهایی باشند تا بگویند و بنویسند از این جور و جفا

    اری ان روز خواهد امد
    و چه نزدیک است ان روز اگر مردم خود را بنگرند جامعه را بنگرند و خود را باور کنند که میتوانند…

     
  15. از قدیم گفتن: زمستون میره، رو سیاهی به زغال میمونه

     
  16. آقای نوری زاد یه سوال دارم ، آیا توی اون روز خوب دکتر خزعلی هم کنار ما هست ؟
    امشب دلم برای دکتر خزعلی خیلی تنگ شده بود یه دل سیر گریه کردم. هرچی فکر کردم که واقعا از دست هیچ کس هیچ کاری بر نمی یاد، بیشتر به این موضوع پی بردم که ” خدا سرنوشت هیچ قومی رو عوض نمی کنه مگه اینکه خودشون بخوان ” بعد هم یه دل سیر بحال خودم ، واسه بزدلی و محافظه کاری خودم گریه کردم.

     
  17. با سلام
    چندي پيش کامنتي برايتان گذاشتم و گفتم آب در هاون مي کوبيد و ايچنين اموري مانند نامه نگاري راه بجايي نمي برد و بيش از هر چيز نيازمند به خيزشي فراگير مي باشيم. نمي گويم چشم شوري در کار است اما اگر توجه کنيد همه پيش بيني هاي شما اشتباه از آب در مي آيد. مثالي ميزنم:
    اين نامه نگاريها را مفيد مي دانستيد ولي دريغ از ذره اي تاثير و يا خاتمي را عنصري مطلوب مي دانستيد که از خامنه اي نيز مطلوب تر است اما وي نشان داد از درون و برون يکي نبوده است و يا آينده ايران را به سوريه تشبيه مي کنيد که من اگر قرار باشد اتفاقي بوقوع بپيوندد آن را به ليبي نزديک تر مي دانم و يا پيش بيني حمله به ايران را داشتيد که آنهم با اما و اگرهاي بسياري همچنان همراه است و اثرات آن با يک خيزش همه جانبه بمراتب مخرب تر و خانمان براندازتر!… آيا هنوز معتقديد يک خيزش فراگير و اثرات آن با چنين انشاء هايي يکي است و مي تواند نجات دهنده باشد؟!؟!؟

     
  18. پشتیبانی وب سایت

    کامنت های کلمه:
    ناشناس said:
    آقای نوری زاد میدانم شما خیلی هوای این رهبر را دارید اما واقعیت آنست که نه تنها اینها نمایندگان واقعی ملت ما نیستند، زیرا اگر واقعا ملت را نمایندگی می کردند، زیر چتر حاکمیت نمی رفتند با آن رفتاری که حاکمیت با مردم بی گناه کرد، بلکه حتی این رژیم نیز مشروعیت و مقبولیت خود را نزد مردم از دست داده است و اگر امروز یک رفراندم زیر نظر سازمان ملل برگزار شود، گمان نکنم بیش از بیست پنج درصد مردم به این رژیم رای موافق دهند. تازه بیست و پنج درصد را هم گفتم که قدری شما را خوشحال کنم وگرنه اگر مردم بدانند هیچ قید و بندی درکار نیست آراء موافق این رژیم ، دود پنج درصد خواهد بود و فراموش نکنید که این ادامه همان رژیمی است که مردم با چه شور وشوق و شعفی رفتند و رای دادند که میزان آن نود و چند درصد بود. به بیننید اینها با مردم چه کردند و چگونه این مردم را به هیچ شمردند که مردم نیز آنها را سه طلاقه کردند. واقعا سرنوشت این رژّیم عبرت آموز و تاریخی خواهد بود رژیمی که در عرض سی و چند سال از آن جایگاه به این جایگاه نزول کرد.

     جانباز70درصد said:
    روزی در همین نزدیکی‌ها، ارادتمندانه به خانواده‌های شهدا و جانبازانی که همچنان درکنارآسیب‌ها وآسیب زایان ایستاده‌اند، نشانی کسانی را خواهیم داد که جفاکارانه از شهید و جانباز برای خود فرصت‌ها پدید آورده‌اند و کار و کسب‌ها آراسته‌اند و به خواسته‌های این مردم آرزو به دل خیانت کرده‌اند وخندیده‌اند
    درودخدابرتوای حرزمان اندکی صبرسحرنزدیک است انشاالله

    جانباز70درصد said:
    درودخدابرتوای حرزمان

    ناشناس said:
    shire madar govaray vojudat

     مسعود دیپلمات said:
    بزک نمیر بهار میاد – کمپوزه با خیار میاد
    دوست عزیز با همه احترامی که برای شما قائل هستم ولی متاسفم که جنابعالی فهم درستی از اسلام ندارید و هنوز اسلام را خوب نشناخته اید . مدتی است که می گویید چرا این جوانان ما را به انواع جرم های سیاسی امنیتی به زندان کهریزک می اندازند و یا در خیابان ها می کشند . خوب دوست عزیز می دانید که قانون ما تعریفی از جرم سیاسی نکرده است ولی در اسلام – ما منافق را داریم که جرمشان همان جرم سیاسی است و اگر اسرار ورزند محارب بحساب می آیند . حکم محارب و منافق هم که در قرآن روشن است : اینما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتیلا . هر کجا آنها را یافتید بگیرید و به قتل برسانید . حتی محاکمه اینان در قرآن هم توصیه نشده است . خوب- حالا که این جوانان منافق و محارب ( مجرم سیاسی ) را به زندان می اندازند و شکنجه می کنند باز هم شما اعتراض می فرمایید . آخر رو هم خوب چیزی است . به نظر من اشکال شما از اسلام است و نه از حکومت سید علی .

     ناشناس said:
    نتنها نمایده نیستند بلکه دشمنان قسم خورده این اب و خاک هستند

    علی said:
    ان الدین قد کان اسیرا فی ایدی الشرار یعمل به الهوا و یطلب به الدنیا. همانا دین در دست عده ای شرور اسیر شده است هواهای نفسانی رابجای دین قالب میکنند و از دین برای کسب مطامع دنیوی خود سود میبرند. نهج البلاغه علی علیه السلام.

     ناشناس said:
    من خاتمی مرد با بصیرت تنها راه برای این فربه مال حرام ها سیلی خاتمی بود درود برشرف خاتمی محمد نوریزاد خیلی ممنون از حمایت شما نوریزاد از خاتمی

     باد صبا said:
    آمین

     شریعتی said:
    گر نمی خواهی بدست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی
    فقط یک کار کن
    بخوان و بخوان و بخوان

     یک دوست said:
    باسلام به نظر یک داستان رؤیایی و خیال انگیز و دست نیافتنی مینماید مخصوصا با اسمی که برای آن انتخاب شده است! بهتر بود اسم آن را محکم و قاطع |آن روز می آید.| میگذاشتند.

    میرحسینی said:
    با سلام خدمت شما جناب نوری زاد عزیز که قلمتان فریاد حق خواهان شده است.
    ۱) بسیار ممنون از شما که انسان وارسته ای چون آقای حسین زمان را به ما شناساندید که ارادت من به ایشان دو صد چندان شد و از این به بعد نواهای ایشان را به گونه دیگری گوش خواهم داد.
    ۲) هر وقت یاد این بچه های دربند می افتم قلبم سخت فشرده و اشکم روان که چرا بهترین دوران عمر این عزیزان در زندان دیکتاتور هدر برود. بنده به خاطر خیانت حکومت به اعتماد و صداقتم و ظلمی که به همه مظلومان کرده اند دلم مملو از کینه به آنهاست که امیدوارم به وقتش بتوانم به درستی مهارش کنم.
    ۳) اثر جناب فرهادی از قهرمانی ورزشکاران پر اثرتر است چون حاوی پیامی فرهنگی است که همه نوع مخاطبی را با خود همراه می کند و همواره این ناخودی ها از جماعت خودی و نخودی خیلی بیشتر برای ایران افتخار آفریده اند.
    ۴) “خدای متعال یک خصلتی در بنی بشربه ودیعه نهاده که با آدمهای عاریتی حال نمی‌کند. واین بازالبته تقصیر ما نیست. به‌‌ همان ودیعهٔ الهی مربوط است.” بسیار زیبا بود و ای کاش اضافه می کردید که در دنیا هیچ حکومتی بقا و نابوی خود را به صندوق های رای گره نزده الا حکومتیان ایران.
    ۵) با تبریک فراوان به این زوج فرهیخته و با اصالت باید بگویم کسانی که گدا صفت و تازه به دوران رسیده نباشند و اصالت ذاتی به واسطه تربیت صحیح داشته باشند و دیانت شان تقلیدی که نه بلکه تحقیقی باشد میشود مرحوم سحابی و مهندس توسلی عزیز و یا دختران قران پژوهشی مانند هاله عزیز که من ۳ روز مدام در شهادتش گریستم و زمان زیادی طول کشید که به وضعیت اولیه برگردم. قبول کنید که به واسطه انقلاب خیلی از کسانی که فهمی از ادب و فرهنگ نداشتند به پستهایی گمارده شدند که به دلیل عدم ظرفیت خودشان جامعه را به فساد و لمپنیزم کشاندند غافل از اینکه ذره ای درد انسانیت و حقیقت دین داشته باشند. البته درد پیشکش! دریغ از ذره ای فکر و اینکه این اسمها را شنیده باشند.
    ۶) روز خوب روزی که همه ایرانیان با هر مرام و مسلک تنها به آبادانی ایران عزیز و گام نهادن در مدار انسانیت فکر کنند.

     ناشناس said:
    الهی آمین یا رب العالمین.

     روزبه said:
    زنده باشی ..

    ناشناس said:
    مبارز مدنی نوری زاد عزیز خدا مزد نیت پاک تو را با هداییت به مسیر درست داد او را شاکر باش و بر صراط صحیح بمان. در ضمن این حکومت به گفته آیه الله العظمی منتظری نه جمهوری است نه اسلامی

    علی said:
    درود بر تو و تمام کسانی که فهم و آگاهی را سر لوحه زندگانیشان نموده

    مهرزاد از پرند said:
    درود درود یه روز خوب میاد

    ناشناس said:
    در جلوت و خلوت بسیار گریسته ایم بر مظلومیت فاطمه (س) که فاطمه است و حق ما ست که در خلوت و جلوت بر مظلومیت هاله بگرییم که سحابی راه سبز امید است در فردای روشنی که اذا کشف السرایر . سفله نامردمانی که از نردبام دین احمد (ص)بر بام قدرت شدند و بیچاره خلق را فریفتند که اینت اسلام و آب روی اسلام را و شیعه علی (ع) رادر چار گوشه دنیا جار زدند .لعنت الله علی القاسطین و لعنت الله علی المارقین و لعنت الله علی الناکثین .

    صادق said:
    روزی در همین نزدیکی‌ها درست خواهیم خواند، درست خواهیم دید، درست گوش فرا خواهیم داد، درست گفتگو خواهیم داشت و آن روز دیگر انقلابی نخواهیم بود انسانی فهمیده خواهیم شد.

     
  19. نامه ای به جناب نوریزاد:

    بنام حق و امید
    جناب آقای نوریزاد، مجاهد ارزشمند، حر زمان،
    با درود و خدا قوت
    استدعا دارم تهدید خود مبنی بر به آتش کشیدن خود به هدف بیدارسازی آیت الله ها و یا هر هدف دیگری را عملی نفرمایید. لازم نیست کسی “نشانه ی خدا” باشد. هر کس که کمی وجدان و سلامت دارد و بخواهد، حق را می بیند… عزیزانی که خود، خود را “نشانه ی خدا” می خوانند به کار خویش باز گذارید……
    استدعا دارم. نام من امیرحسین است و بعد از انقلاب در این کشور جنگ زده قدم به هستی گذاشتم. جوانم ولی می دانم چه ها بر ملت ما گذشته. کالبدم جوان و دلم سوخته است.
    سوته دلان ماییم. مایی که از ابتدای تولد تا امروز در شرایط “اضطراری” زیسته ایم. ماییم که بزور میخواهند ببرندمان به جهنم البته زیر عنوان بهشت! ماییم که ظلم را می بینیم و فریاد می زنیم ولی خشونت نمی کنیم! چرا نمی کنیم؟! انقلاب 57 جلوی چشم ماست!!!
    بخدا قسم استخوان در گلو و چشمم جا خوش کرده. بخدا قسم بغضم را می خورم. بخدا قسم قلبم می سوزد از حجم این همه نامردمی ها اما خود را نمی سوزانم. شما نیز لطفا نسوزانید.
    وجود شما و حضور آگاهانه و ایرانی(آزادمردانه ی!) شما، ما رابس… شما را بس… نشانه های خدا را بس… هزارچهرگان را بس…
    سرزمین آزادگان و بشریت محتاج حضور و کنشگری انسانهای حقگو است. ما را محروم نفرمایید.
    شما خاری در چشم استبدادید. استبداد را خندان نفرمایید.
    خودسوزی شما اکثریت سردمزاج ایران را تکانی نخواهد داد. استبداد (خودرایی و فعال ما یشا بودن) و ظلم پذیری میوه ی دیروز و پریروز ما نیست. زخم کهنه ایست به ژرفای هستی این سرزمین، درمانش فرصت می طلبد. “چه فرمان یزدان چه فرمان شاه” و “آنچه سلطان بپسندد هنر است” را نیاکان ستمدیده ی ستمپرور ما سروده اند. طبیبانی چون شما باید صبور باشید ورنه جان بیمار را نجات نداده و درمان نکرده مریض را رها کرده اید.
    بمانید و استوار بمانید و زندگی کنید. راه ما نه راه جنگ و کشتار و بوی تعفن که راه سبز امید و زندگی است.
    بمانید و امیدوار بمانید و زندگی کنید و به ریش سیاهی ها بخندید! استدعا می کنم.
    ما زنده گان ایران زمین نیاز به انسانهای زنده ی موثر حقپرست داریم. بمانید و چراغ بمانید.
    یاد آن شیر محصور کنید که می گفت:”جنبش ما وقتی شکست خورده است که امید را از دل ما بیرون کرده باشند. از آتش امید در سینه هایتان مراقبت کنید. امید رمز هویت ماست. امید راز ماندگاری ملت ایران است.”(نقل به مضمون)
    امیدوار باد!
    به امید زندگی شیرین و نورانی و فراخ برای تمام انسانهای حقپرست.
    باز هم استدعا دارم، خواهش می کنم. بمانید و سبزتر از پیش بمایند.

    ارادتمند شما
    امیرحسین
    17 اسفند 90

     
  20. همیشه باشید و بنویسید. بالاخره اثر میکند

     
  21. اون روز خوب روزی است که جاهلان جای خود را به خردمندان دهند , روزی است که خودی و غیر خودی نباشد, روزی که انسانیت و حقوق بشر جایگزین خرافات شود,روزی که ارزش انسانها به فهم و درک و شعور آنان باشد نه به مال و ثروت و پست آنان, روزی که انسانها از خدا بترسند نه از روحانی و اطلاعاتی, و عزیزان این اژدهای مخوف چنبره زده بر همه چیز مردم به سادگی جای خود را به فرشته آزادی نخواهد داد.در جایی که رعب و وحشت و قداره کش و ترس وجود دارد آزادی جایی ندارد 

     
  22. دورد بر شما و بر حركت شما.
    لطفا خطاب به مردم هم نامه بنويسيد.
    چرا كه مقصر اصلي مردمند كه استبداد پرورند و ديكتاتور ساز.
    و تا ما مردم درست نشويم بر همين منوال خواهد بود.
    هر جامعه اي لايق حكومتي است كه دارد.
    اول لياقت يابيم

     
  23. نفس گرمت پاینده باد!

     
  24. سیار زیبا بود جناب نوری زاد عزیز.ما جماعت محکومیم به ازادی.

     
  25. “ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، یک خانه در میان به مردمی برمی خوریم که یا یکی ازعزیزانشان را اعدام و بی‌آبرو و متواری ساخته‌ایم، یا به زندانشان درانداخته‌ایم، یا کاری کرده‌ایم که به مرگ ناگهانی وسرنگونی عاجل ما مشتاق باشند.”
    درست مثل خونه ما…که مادرم این همه سال که زندگی کرد..اصلا نه می دونست سیاست چیه و آدم سیاسی کیه…از اون روزی که من بازداشت شدم و انفرادی رفتم الان مادر بنده خودش از مخالفان نظام شده…هر نظامی هر بلایی که به سر خودش میاره…خودش باعث میشه…خود من قبل از دستگیری اعتقاد به اصلاحات داشتم…ولی الان دیگه ندارم.

     
  26. به امید ان روز
    خدایا امثال این محمد نوریزاد را از ما نگیر که با نوشته هاشون دل ما را روشن و فهم ما را افزون میکنن

     
  27. آقای نوری زاد این نامه فوق العاده بود به ویژه بخش اول آن درباره حسین زمان. کارهاتون داره به سمت آثار ادبی با ارزش پیش میره، همت و تلاش والای شما رو قدر دانیم.

     
  28. درود بر محمد نوری زاد بزرگمرد آزاد اندیش،اقای نوری زاد با نوشته خود داغ دلمان تازه کردی،یه روز خوب میاد،در کنار شما،دکتر خزعلی،زندانیان شجاع سیاسی بویژه موسوی و کروبی و بانو رهنورد

     
  29. مردم ایران همیشه مظلوم مانده اند به تاریخ پنجاه سال گذشته ایران توجه کنید همیشه این مردم را بازیچه قرار داده اند و این رویه تا حال ادامه پیدا کرده و به اوج خود رسیده است. البته خودمان نیز در شکل گیری این رویه بی تقسیر نیستیم زیرا افکار و طرز فکرهای ماست که دنیا برای آنها جامع عمل پوشانه و می پوشاند …. اما در اینجا به تمامی کسانی که به زور بعضی مسائل را به مردم تحمیل می کنند و  برای اعمال خود جواب های برای پاسخ به خدا ،خود و دیگران دارند میگویم : اگر خداوند قرار بود چیزی را به زور تحمیل کند دیگر چرا دنیا را خلق میکرد چرا دست به دامان شما میشد خود وارد عمل میشد و دیگر به آفرینش دنیا نیازی نبود البته این را هم اشاره کنم که خداوند در هیچ آیه ای انسانها را به استفاده از زور ترغیب نکرده است.

     پس این را بدانید کسانی که ظلم و ستم میکنید چیزی را به زور تحمیل میکنید چوب اعمال و رفتارهای خود را خواهید خورد زیرا اگر قدرت دنیا نیز در دستتان باشد خداوند با کوچکترین چیزها و مسائلی که فکرش را هم نکنید شما را ساقط می کند و چوب بی صدایش را نثارتان می سازد.

     به قضیه خودسوزی آن فرد دست فروش توجه کنید که چه انقلابی در بین ملت های منطقه تحت سلطه ایجاد کرد که این نشان از قدرت همان خداست فقط دعا کنید گناهانتان با عذاب های دنیوی در این دنیا بخشوده شود که اگر نشود آن دنیا هزاران هزار برابر آن ظلم ها و ستم ها و داغ هایی که به دل بندگان خدا گذاشته اید خواهید دید. تاریخ و سرنوشت دیکتاتورهای منطقه گواه این موضوع است پس بیائید خود را اصلاح کنید و در آتش خشم آفریدگار و خالقتان گرفتار نسازید که شصت هفتاد سال زندگی در این دنیا ارزش تا ابدیت سوختن و عذاب شدن در جهنم را ندارد.

    همچنین سعی کنید خودتان را نیز گول نزنید که در آخر خودتان ضرر آن را خواهید چشید از فرصت های باقیمانده نهایت بهره را ببرید و برای اصلاح خود تلاش کنید که دنیا دار مکافات است. 

     
  30. روزى خوب براى مادر من كه نشانى از قبر فرزند اعدام شده اش بعد از سالها بيابد

     
  31. به اميدي سخت ،خواهيم ايستاد به انتظارش

     
  32. با سلام خدمت شما كه قلمتان فرياد حق خواهان شده است.
    1) بسيار ممنون از شما كه انسان وارسته اي چون آقاي حسين زمان را به ما شناسانديد كه ارادت من به ايشان دو صد چندان شد و از اين به بعد نواهاي ايشان را به گونه ديگري گوش خواهم داد.
    2) هر وقت ياد اين بچه ها مي افتم قلبم سخت فشرده و اشكم روان كه چرا بهترين دوران عمر اين عزيزان در زندان ديكتاتور هدر برود. بنده به خاطر خيانت حكومت به اعتماد و صداقتم و ظلمي كه به همه مظلومان كرده اند دلم مملو از كينه به آنهاست كه اميدوارم به وقتش بتوانم به درستي مهارش كنم.
    3) اثر جناب فرهادي از قهرماني ورزشكاران پر اثرتر است چون حاوي پيامي فرهنگي است كه همه نوع مخاطبي را با خود همراه مي كند و همواره اين ناخودي ها از جماعت خودي و نخودي خيلي بيشتر براي ايران افتخار آفريده اند.
    4) “خدای متعال یک خصلتی در بنی بشربه ودیعه نهاده که با آدمهای عاریتی حال نمی‌کند. واین بازالبته تقصیر ما نیست. به‌‌ همان ودیعهٔ الهی مربوط است.” بسيار زيبا بود و اي كاش اضافه مي كرديد كه در دنيا هيچ حكومتي بقا و نابوي خود را به صندوق هاي راي گره نزده الا حكومتيان ايران.
    5) با تبريك فراوان به اين زوج فرهيخته و با اصالت بايد بگويم كساني كه تازه به دوران نباشند و اصالت ذاتي به واسطه تربيت صحيح داشته باشند و ديانتشان تقليدي كه نه بلكه تحقيقي باشد ميشود مرحوم سحابي و مهندس توسلي عزيز و يا دختران قران پژوهشي مانند هاله عزيز كه من 3 روز مدام در شهادتش گريستم و زمان زيادي طول كشيد كه به وضعيت اوليه برگردم. قبول كنيد كه به واسطه انقلاب خيلي از كساني كه فهمي از ادب و فرهنگ نداشتند به پستهايي گمارده شدند كه به دليل عدم ظرفيت جامعه را به فساد و لمپنيزم كشاندند غافل از اينكه ذره اي درد انسانيت و حقيقت دين داشته باشند. البته درد پيشكش! دريغ از ذره اي فكر و اينكه اين اسمها را شنيده باشند.
    6) روز خوب روزي كه همه ايرانيان با هر مرام و مسلك تنها به آباداني ايران عزيز و گام نهادن در مدار انسانيت فكر كنند.

     
  33. اگر حقیقت خورشید را حجابی هست
    همیشه در پس هر ابر، آفتابی هست
    همیشه، آنسوی دیوارهای نومیدی
    امید هست و،
    افق های بیکران روشن
    به اميد آنروز

     
  34. بندار بیدخش

    سلام آقای نوریزاد 
    من یکی از آدمهائی هستم که این روزها به شدت ناامید ، ناآرام ، سرخورده و بی هیچ آرزویی فقط به خاطر خلافت شما علویان بی هنر که این روزها در ایران به عنوان جمهوری اسلامی دسیسه می کنید هستم ، جوانی که همواره خواستهام  عادی و بی هیچ ناآرامی زندگی کنم.
    آن زمانی که دایی بنده سال ۶۲ در بانه به عنوان پاسدار پایگاه مقداد مثله گردید و آنزمانی که سپاه محمد از پایگاه مقداد به راه افتاد تا لشگریان کفر را در هم کوبد و آن زمانی که به همراه مادرم در مسجد حجتیه لباس های شی میم ره سپاهیان محمد را چسب می زدیم و آماده میکردیم و آن زمانی که تمام جمعه های کودکی من در نماز جمعه الهی دانشگاه تهران حرام می شد من سربه هوا و بی خبر از همه جا هرگز به این فکر نمی کردم که روزگاری حتی مانند آدم زندگی کردن من هم از دست شما علویان بی هنر ناممکن باشد خودتان نیک می دانید چنانچه دروغ و دغل نبافی نمی توانی در جامعه کنونی ایران زندگی کنی !!! آقای محمد نوریزاد من سر پل صراط یقه تمام شما علویان بی هنر گستاخ را خواهم داد – اگر به دسیسه شما هم خداوند سماوات و الارض  گرفتار نشده باشد- و شکایت خواهم برد !
    آقای نوریزاد پرسش من از شما این است که در این خفقان علوی که این روزها هیچ یک از ما مردم ایران از آن در امان نیستیم چگونه است که شما بیست و چندی نامه گستاخانه و دو از آداب شرف حضور به آقاترین آقایان ایران می نوسید و گزندی به شما نمی رسد و حتا فضای اینترنتی که در اختیار شماست هم به دست گمنامان سلحشور خلافت علویان هک نمی شود مگر آن چند جمله زرگری که پکیده و ترکانده می کنندتان روزی !!! 
    آقای نوریزاد بزرگانی چون تاجزاده و خیلی دیگر حتا نمی توانند دمی آسان نفس بکشند فقط به خاطر اعتراض به سبوعیت و شارلاتان بازی علویان !!! آقای موسوی و کروبی و خانواده عزیز شان پیوسته در رنج و فشار هستند اما چون شمایی که سابقه مداحی آقاترین آقای ایران را نیز دارید بی پروا و گستاخانه و بدور از آداب شرف حضور همای سعادت ایران می نویسید و می نویسید و می نویسید چرا ؟ چگونه امکان پذیر است ؟ 

     
  35. در مورد اقای خاتمی : معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش- پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش.
    اقای نوری زاد عزیز آری یک روز خوب میاد اما نه با نامه نگاری اون روز خوب وقتی میاد که همه ما دوباره به خیابونها بر گردیم و با هم فریاد بزنیم نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

     
  36. مرتضی تبعیدی

    آیا آن روز خواهد آمد من تبعیدی بدون کوچکترین خطایی که نکرده ام پس از 33 سال به میهنم برگردم و همسر بیگناه تر از خودم نیز برگردد و یکی دو تن باقیمانده از بستگان و میهن خود را دوباره ببینیم؟من یک ضد انقلابی بودم و همه این روزها را پیش بینی میکردم و رفتار این حکومت مذهبی مرا یک بیدین ساخت که اگر گناهی بر آن مترتب باشد تماما به گردن تک تک انقلابیون و جامعه روحانیت است وگرنه من هیچ گناه دیگری ندارم که از ترس اعدام و زندان 33 سال است هر شب خواب ایران را میبینم . امیدوارم آن روز خوب هرچه زود تر و پیش از ضایعات بیشتر ظاهر شود و بیاید . هزار آفرین به آقای نوریزاد که برای آمدن آن روز چه جانانه و دلیرانه کوشش می کند

     
  37. نوری زاد عزیز اگر پس پرده چیزی هست خاتمی عزیز باید می گفت. راستش ما از این اطلاعاتی که بعضی دارند و بر اساس آن تصمیم می گیرند و خود را بیشتر از ما محق می دانند خسته ایم. ما از اینکه محرم شمرده نمی شویم خسته ایم . خاتمی باید به طرفدارانش احترام می گذاشت و به خواست آنان تن می داد همانطور که ما بار ها به خواست او احترام گزاردیم.  تو غصه رندانی شدن دوستان را می خوری و خاتمی نگران این است که از حلقه نظام بیرون نباشد. کاش دقدقه اش خون عزیزانمان بود. باور کنید یا نه ایشان دیگر برای ما  خاتمی قبلی نمی شود ما از این همه یکی به نعل و یکی به میخ زدن ها خسته ایم . واقعا آیا زمان ان نبود ایشان به احترام ما کاری می کرد ما که همیشه از او حمایت کردیم

     
  38. توی اون روز خوب . من هجده ساله دست توی پدر رو خواهم گرفت و با خوشحالی به جمع دوستانم خواهم برد و خواهم گفت … پدر آمد . پدر با آزادی آمد ….
    دوستت دارم پدر . همراه و عزیز بمان . اسمت رو روزی در کتاب درسی فرزندم خواهم نوشت .

     
  39. احمد صادق زاده

    تقدیم به برادرم نوری زاد:
    چراغی که از خدای عشق گرمی و نور می گیرد

    چراغ یاد تو زینت فزای محفل ماست
    “که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست”

    *****
    ای خداوندان تقوی ای نگهبانان دین!

    تا کی ای سنگین دلان با ما گرانجانی کنید
    با اسیران کمند خویش آسانی کنید

    ای خداوندان تقوی ای نگهبانان دین!
    بر فرازملک جم عمامه گردانی کنید

    این وطن تاریخی از بیداد با خود دیده است
    چند روزی را شما هم مشق سلطانی کنید

    عرض دین را می برید و نان دین را می خورید
    تا شکم بر اشکم آرید و سخنرانی کنید

    یا ببندید این زبان یاوه فرما از گزاف
    یا عمل را نسخه از الگوی رحمانی کنید

    یا زتن بیرون کنید این جامه تقدیس را
    یا که جان را لایق شولای روحانی کنید

    یا به آیین خدا طغرای دولت بر کشید
    یا چو ارباب خرد قانون انسانی کنید

    یا دل از مهر بت قدرت بپردازید یا
    سجده برارژنگ حیرت خانه مانی کنید

    یا چو سلمان مسلمان راه رحمان بسپرید
    یا چو رشدی نغمه آیات شیطانی کنید

    یا ملک باشید و بر تکریم آدم سر نهید
    یا چو ابلیس لعین تا حشر انانی کنید

    یا علی باشید و دیوان عدالت گسترید
    یا بنام دین چو بوسفیان ستمرانی کنید

    یا به آبادی بکوشید ازبرای سود ملک
    یا چو چنگیز مغول سودای ویرانی کنید

    مهربانی را چه بد دیدید و رسم عشق را
    کین چنین آیینه ها را سنگ پرانی کنید

    از چه اسماعیل ما را سوی قربان می برید
    نفس خودرا گر براهیمید قربانی کنید

    از چه نوری زاد را در خان ظلمت می نهید
    رستم ما را به خان نور مهمانی کنید

    اینهمه یوسف به زندان شما اندر چراست
    گرگ بداندیش نفس خویش زندانی کنید

    اینهمه داماد و میر و محسن و احمد به بند
    شام غم را با چراغ خود چراغانی کنید

    پای سرو و لاله را بستید تا این باغ را
    بر تبرداران خون آشام ارزانی کنید

    هیچ دانید این علالا از دیار غرب چیست
    تا بکام جنگ خواهان گربه رقصانی کنید

    تا که صبح صادق این شام محنت بردمد
    نیزه داران سحر آگاهی افشانی کنید

    دکتر احمد صادق زاده (صبح صادق)

     
  40. روزی خواهد رسید که شما هم با پس گرفتن رایانه ها و دوربینهای به سرقت رفته دوباره فیلم و مستند بسازی

     
  41. به امید ان روز خوب و به امید ان روزهایی که همیشه تا اخر خوب بمانند و منحرف نشوند انشاا…

     
  42. انسان با امید زنده است. و امید است که تجارب تلخ زندگی را شیرین و گوارا میکند. انشاءالله مردم نجیب و صبور این سرزمین هیچگاه ناامید نشوند. در پناه حق.

     
  43. و یکروز حواهد آمد که دوباره نوشته های نظم گونه وطنزهای گزنده دکتر خزعلی عزیز را خواهیم خواند.آری؛یه روز خوب میاد

     
  44. در انتظار ان روز خوب و ريشه كن شدن ظلم

     
  45. من از قسمت آخر نوشته بیشتر لذت بردم. آره یک روز خوب میاد. مهم اینه که این روز خوب میاد حتی اگر ما هم نباشیم هموطنان آینده ما آن را تجربه خواهند کرد. برای من مهم نیست که این روز را تجربه کنم همین که این روز میاد کافیه. گوارای وجود آیندگان باد.

     
  46. بند هشتم همان جامعه ايست كه خداوند وعده اش را داده است . به اميد آن روز

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

83 queries in 2103 seconds.