سر تیتر خبرها
شعله ای از خاکستر نسل بی آینده، نامه سرگشاده به نوری زاد

شعله ای از خاکستر نسل بی آینده، نامه سرگشاده به نوری زاد

به قلم داریوش ایزدیار

برادر عزیز، جناب نوری زاد

از  آن هنگام که نخستین نامه های شما را با نگاهی حیرت بار و چشمانی نمناک  مطالعه می کردم، بر خود می زدم که شما را خطابِ نامه ای قرار دهم و آن چه  امروز سرانجام به بیانش همت گمارده ام را بر صفای قلم جاری کنم. نامه به  نامه که شما در عزم خویش می تاختید و استوار پیش می راندید، من نیز با  وسوسه و بغضِ گلوگیرِ نوشتن به سوی شما مقابله می کردم. چرا که می پنداشتم،  نه وقت گفتن این حرف نیست. شائبه ها به پا می کند و راه و قدم های این مرد  خوب را تلخ تر می کند. شما، قله و رأس کاخِ تباهی را نشانه گرفته و مخاطب  کردید و هر چه پیش تر می رفتید شهامتی بیشتر می یافتید اما نمی دانم چرا  هنوز این گمان، فکرِ مرا آشوب می کند که نه! آن چه بایسته بود هنوز به گفتن  نیامده است. و باز نهیب دلِ مهربان را می شنیدم که چه انتظاری داری؟ شمشیر  بی صفتان بر سقف خانه و روبروی خاندانش در اهتزاز است. بیش از این گفتن که  دیگر دل شیر می خواهد. دلکِ بی مبالات اما هیاهو می کرد: بی پروایی را که  حریم و نهایت نیست. کسی که قدم نهاد و بر امواج راند دیگر چه باکیش از  کوچکی و بلندیِ این و آن موج ؟

اما  آن چه که امروز مرا به نوشتن واداشت، مشاهده نامه هایی از آن دست است که  خود در نگاشتنش تأخیر و تعویق روا داشتم. نامه هایی که خطاب به نوری زاد  نوشته شد و گرچه باز آن چه در سینه من سنگین بود را واگویه نمی کرد اما به  هر حال بابِ سیاقی دیگرگون را گشوده بود. و جدای از این ها آن چه که دیگر  مرا به صرافت نوشتن انداخت خواندن نامه ای بود که بغضِ سالیان مرا از جداره  های سینه و انبانه های گلو  تراشید و خونابه ها از چشمم روان ساخت. این نامه  به  قلم ایرج مصداقی، که تنها نامی از او به یاد داشتم، دستم را بی اختیار به  جانب قلم حرکت داد و چشم که گرداندم این جمله بی اراده من بر صفحه نقش بسته  بود:

آقای نوری زاد، مردِ به خروش آمده!

   شما سالیان دراز در خدمتِ نظامی بودید که جوانی ما را تباه کرد و آن که  جوانی اش تباه شد باقی عمرش دیگر، چنان دل انگیز نخواهد بود. نسلی که کودکی  اش را در ترس و واهمه ها و رفتن و بازگشتن ها از دالان های تنگ و تار  پناهگاه ها و خاطره ی شب های موشک باران به یاد می آورد. کودکی هایی که  زیرِ نگاه مضطرب و دلواپس پدر و مادر، ته مانده آذوقه های کوپنی و  غبارآلوده گیِ آینده ای موهوم محو شد. نسلی که شادی های جوانی اش زیر چکمه  هایِ بی رحمانه قومی عبوس و بی اخلاق له شد و لبخندِ ناکاملش از پایانِ  جنگی که می پنداشت تا ابدیت ادامه خواهد یافت، به زودی بر لب هایش جراحی شد  و آینده غبارآلودش به سادگی در آتشِ زیاده خواهیِ مردمانی که نمی شناخت  سوزانده شد. و به زودی دریافت که حرمت و هستی و آبرو و امید و اشتیاق و  آینده اش در چنگالِ آدم هایی ناصالح و تند مزاج و خشک مذهب و بدطینت گروگان  است و از حقوق جوانی اش هر آن قدر که دلخواه آنهاست قطره قطره به او می  دهند و در مقابل هزار تهمت و ناسزا به او نسبت می دهند. نسلی که عشق اش به  دست مردمانی بیگانه از عشق و دشمنِان قسم خورده ی شوریدگی، بی حرمت شد. و  تا اندک زمانی فرصت می یافت که جوانی کند، در می یافت که قانون نانوشته ای  جوانی را ممنوع کرده است. نسلی که توانایی هایش را به بایگانی ها سپرد و  زندگی و آینده اش را به اجبار برگزید و حقوقِ حرام شده اش را در کتاب های  نویسندگان و روشنفکران غربی جست. و هر لحظه سری برکشید تا خود و عشق و هنرش  را اثبات کند، یغماگری تنومند، تکیه زده بر انبانه ای از اسکناس های درشت و  قدرتِ بادآورده ای آغشته به بوی نفت، او و هنرش را با تمسخر دفن کرد. نسلی  که یادگرفت، قدرت و ثروت دو همزادند که امور این سرزمین به آنها بنیاد شده  و صاحبان آنها صاحبان امر و فرمان و مالک ناموس و جان و مال و عمر  خلایقند.

پس  اگر امروز من از دو نوری زاد سخن بگویم گزافه نیست، که نوری زاد نخست  نظامی را تحسین و ستایش می کرد که عمر گرانبار نسل مرا به یغما برد و نیز  همچنان می برد. این را به پای طلبِ خود و نسل داغدیده ای که به ترکه های  معلم بد خو گرفته  از شما می گذارم و می دانم که نوری زاد دوم، بدهی خود را  انکار نخواهد کرد. من از جانب خود تمام بدهیِ نوری زاد نخست را به نوری  زاد دوم می بخشم، چرا که آرزوی من دستیابی به وطنی است که بر مدار صلح و  مروت و دوستی و برادری و مهر سامان یافته باشد. یعنی همه آن چیزهایی که  نظامِ مورد تقدس نوری زاد اول از انسان ها و پرنده گان و چرنده گان و سایر  موجودات زنده ی سرزمین من دریغ کرده است. اما تنها چیزی که در مقابل از شما  می خواهم این است که سخنم را بشنوید و چنان چه مصلحت دانستید در پی آن  پاسخی درخور روان سازید که نشان از عطف توجهتان داشته باشد. ما آموخته ایم  خواسته های بزرگ بر کسی تحمیل نکنیم حتی کسی که در تکفل ماست، تا مجبور  نشود بر خلاف میلش تنها اراده ما را محقق سازد که این خودخواهی است. همان  خودخواهی ای که پدران ما در حق ما روا داشتند و حتی سعادت و کامیابی را بر  وفق میل خود به ما تحمیل کردند و خواسته ها و آرزوها و رؤیاهای ما را اموری  حرام، شیطانی و باطل دانستند. باری! دل ما فقط به این خوش می شود که  بدانیم حرف ما را شنیده اید. و این یعنی شما از نوری زاد نخست فاصله گرفته  اید. از خدمت کردن به نظامی که شهره است به نشنیدن هیچ صدایی به جز صدای  بلند و کریه خودش.

جناب نوری زاد؛ مردِ بریده از استبداد

من  از جانبِ نسلی سخن می گویم که سخنش هیچگاه شنیده نشد جز آن که در چله ی  کمانِ فریادی آسمان خراش جا گرفته باشد. سخنِ نسلی را با شما می گویم که در  برابرِ آن چه پدرانش را به تسلیم و سکوتی سی ساله واداشت، سر خم نکرد اما  بغضش همه جا به فریادی ستم شکن بدل نشد. از آمار اعتیاد و فساد شاید خبر  داشته باشید، اما هیچگاه نمی توانید از حجمِ تباهی و افسردگی و سرخوردگی و  انزوا و روان پریشی آگاهی دقیقی یابید مگر آن که در گوشه و کنارِ این  اجتماعِ فروپاشیده، سالیانی را به تفحص بگذرانید یا این که شبانگاهان از  خانه بیرون بزنید و در کوچه و خیابان های شهرتان تا به صبح پرسه بزنید.  آری. من از جانب نسلی سخت زیسته سخن می گویم، اما نماینده آنها نیستم. از  آنان هستم ولی سخنگوی شان نیستم. چرا که در نسلِ ما هزاران عقیده و گرایش و  فکر و نظر متفاوت و متضاد هست که البته هر کدام می تواند بخشی از نابه  سامانی این خاک درو شده را درمان کند اگر که قداره کشان و جلادان نظامی که  شما هیولا می خوانیدش بگذارند. ما دریافته ایم که اگر حتی حق را می گوییم  دیگران نیز این حق را دارند که با ما مخالف باشند و حرف مان را نپذیرند. من  در این نامه سخنِ خود را می گویم که بی تردید سخن بسیاری از هم نسلان من و  هم نسلان شماست گر چه تعداد قلیلی از آنان جسارت بیانش را می یابند. به  زودی خود درخواهید یافت که چرا!

مردِ هیاهو کرده؛ نوری زاد عزیز

آن  چه امروز نام شما را سر زبان ها انداخته و دوست و دشمن، موافق و مخالف را  در کار شما کرده، نامه هایی است که در آن، دیو کریه منظر و اژدهای بی یال و  دم استبداد و رهبر معظمش را خطاب قرار داده اید و باران نصیحت و انتقاد را  بر سرش افشانده اید. آن چه شما امروز بی پروا و شتابان در نامه های خود  ابراز می دارید، درد و بغض کهنه ای است که به حجم سالیان در کنج سینه ما و  بسیاری از زخم خورده گان و تلخی چشیدگان انبار شده بود و البته بسیاری از  آزادگان و مروت داران، پیش از شما و بسیار صریح تر و بی پرواتر از شما  آشکارش کرده و هزینه های آن را تحمل نموده اند. حجم این دردها و سخن های  نگفته ای که تنها در سینه من تلنبار شده بیش از آن است که حتی در چندین  کتاب به رشته تحریر درآید و خوشحالم که افراد دیگری بخش هایی از آن را خطاب  به شما گفته اند و همچنان می گویند و همه این ها شاید بتواند قطره ای کوچک  از اقیانوس های جنایت و ظلم و جفایی را که سردمداران ولایت مطلقه و  پیشاهنگانِ بیدادگری و قساوت در حق مردان و زنان این سرزمینِ اندهگین روا  داشته اند، در پیش چشم جهانیان قرار دهد.

من  نیز بنا ندارم گفته ها را تکرار کنم و سخنم این نیست که ورود شما را به  این جرگه تبریک بگویم و از آن همه القاب نابه جا و بی محتوایی که به  فرمانده کلِ قوایی داده اید که دخترکان و پسرانِ مام وطن را پرده حرمت و  عصمت و بکارت دریده اند و سینه های آنان را با گلوله های وقیحانه و شهوانی  خود انباشته اند  گلایه کنم. گرچه می توانم در ازای طلبی که از شما دارم،  تقاضا کنم دست کم به انبوه نامه هایی که تا به حال و از این پس بر نام شما  نگاشته می شود و تجربه های گران و غمبارِ کسانی را که به نحوی از این  هیولای پلید زخمی خورده اند را در خود دارد عمیق تر بنگرید. شما که با دیدن  و شنیدنِ چند جنایت و وقاحت از جانب «متجاوزان و تبهکاران اطلاعات و سپاه»  چنین  دیگ غیرت تان و پرده انسانیت تان به جوشش و ارتعاش درآمد وقتی  دریابید که دزدانِ وقیح اگر کامپیوتر و لوازم شخصی منزل شما را دزدیده اند،  زندگی و آرامش و امنیت و آینده و روح و جسم و جان چه انسان های پاک و  بیگناهی را به یغما برده اند، چه حالی خواهید شد. آیا آن زمان نیز رهبر  معظم را با القابی چون «زیرک و هشیار و دانا و چنین و چنان» خواهید خواند.

باری،  سابقه شما و خدمت در دستگاه زور و سرکوب و اختناق، و همکاری در جریده ی بی  حرمت ترین و هتاک ترین کسی که قلم به دستش آلوده شده و من بنا ندارم با  آوردن نام او، واژه گان و جملات این نامه را در مجاورت نام او بیالایم،  موجب شده از مردمِ جامعه جدا باشید و از آن چه بر سرشان رفته بی خبر. اما  من این سعادت و فرصت را داشته ام که با خانواده هایِ زندانی کشیده و ستم  دیده و شهید داده در همسایگی و معاشرت باشم. از جمله یکی از دوستانم که  کودکی خود را تنها با خاطره برادرش به یاد دارد و بدون استثنا هر گاه از  کودکی خود یاد می کند، نام برادرش را می آورد، کسی است که از نزدیک در پاک  ترین دوران حیاتش با ناانسانی ترین و نفرت آورترین اعمال دست و پنجه نرم  کرده و از نزدیک شاهد آن منظره های ننگ آلود بوده است. آن زمان که دست در  دست مادرش به ملاقات برادرش در زندانِ استبداد می رفتند و به جایِ برادر،  با چهره ای مواجه می شدند که متشکل از پوست های چسبیده به استخوانهای  خونمرده ای است که پنجه های هیولایی صورتش را چنان بر دریده اند که مادرش  فریاد برآورد که این پسر من نیست و بی حال بر زمین بیفتد. دوستم بارها و  بارها جملات برادرش را در آن لحظات برایم تکرار کرده به گونه ای که آنها را  از حفظم. او خطاب به مادرش می گوید: مادر! تو را به خدا آبرویم را نبر.  چرا گریه می کنی! بخند. ببین. چیزی نشده. گریه ی تو این ها را خوشحال می  کند. بخند. و پاسداری که در کنارش ایستاده روبروی مادر، مشتی به دهان پسر  می کوبد و فحش و ناسزا نثارش می کند. برادر دوستم حتی زیرشلواری و وسایلی  را که خانواده اش به واسطه ی آشنایی که در سپاه داشتند برایش می بردند قبول  نمی کند و می گوید اگر توانستید به تعداد بچه های همبندم بیاورید وگرنه من  هم نمی خواهم. برادرِ دوستم، چند روز بعد از این ماجرا به همراه رفیقان  همبندش اعدام شد. در سالی که هزاران جانِ بیگناه و با گناه، بدون برپایی  دادگاه و مشخص شدن جرم از تن ها جدا شد. بیگناه همچون دخترکان دانش اموز و  نوجوانان کم سن و سال و با گناه، چرا که هیچ آدمی پاک و معصوم نیست. اما  جنایت اینجاست که همه این ها به جرم های واهی و بعضا بدون ارتکاب جرمی که  در تعریف قضایی حتی مستوجب زندان و کیفر باشد به جوخه های تیرباران و طناب  های دار سپرده شدند.

جناب نوری زاد؛ مرد شجاع

قصد  من بیان این سخنان نیست و هدفم از نگارش نامه آن نیست که به شما بگویم:  هنوز در کنارِ مادرانی که همه ی فرزندان شان اعدام شده اند و حتی جنازه  هایشان از مادران دریغ شد، ننشسته اید. این سخنان را دیگران گفته اند و   خواهند گفت که نوری زادِ نخستین، مدیحه گوی نظامی بود که آهِ یتیمان و  ناله مادران و نفرین و لعنت پدران و برادران بیشماری را بر دوش می کشد.  باید به نوری زاد دوم نشان دهند و بفهمانند که این  هیولا به تازگی و در این دو سال هیولا نشده، بلکه این اوست که به تازگی  افسار گسیختنِ این هیولا و بی آبرویی اش را از نزدیک مشاهده گر است. همه ی  این زخم خوردگان باید به شما یادآور شوند تمام بلایی را که این قوم نه تنها  بر سر جسم های مردمان، که بر سر دین و روح و ایمان و عقاید و پاکی و  صداقتشان آوردند. اسلام را چنان بی حرمت کردند که مؤمنانِ قدیم ، دیگر هیچ  چیز را شایسته حرمت و قداست نمی دانند. من به چشم خود با کسانی مواجه شده  ام که عمری را با ایمان و نماز و نذر و نیاز و زیارت عاشورا و سفره  ابوالفضل و عشق حسین سر کردند و اکنون نشانه هایی در آنها می بینم که مرا  به حیرت می اندازد. هنگامی که یکی از آنها در روز عاشورا به من گفته بود  حسین هم به خاطر حکومت قیام کرد، به حال خود و این قوم به جان آمده تأسف  خوردم. با درستی و نادرستی عقاید مردمان این سرزمین و خرافه پرستی هاشان  عجالتا کاری ندارم. من از فاجعه ای سخن می گویم، که امویان با آن دستگاه بی  رحم و خونریزشان، مغولان با آن چپاولگری های دهشتناک و هراس انگیزشان و  صدها سال استبدادهای رنگارنگ نتوانستند بر سر دین این مردم بیاورند.

نوری  زاد عزیز! برای آن که بخش کوچکی  از آن فجایع را بچشید، نامه ایرج مصداقی را یک بار مرور کنید. حتی اگر این نامه را منافقی مشرک نگاشته باشد، باز  بی اعتنایی به آن و حقایقی که در آن آمده از مروت و انسانیت دور است.

جوانمردِ از باطل بریده؛ محمد نوری زاد

از  همه این ها بگذریم و به مخلص کلام برسیم. آن چه مرا بر سر نگاشتن این نامه  کشاند، بیان این سخنان نبود. چرا که معتقد به داوری تاریخ و دادگری  خداوندم. در این میان نامه های شما اگر هیچ بهره ای هم نداشت، این حسن  برایش کافی بود که پاسخ هایی که به شما داده می شود در گوشِ کسانی که تا به  حال خود را به خواب زده بودند به واسطه شهرت امروز شما بپیچد که ای وای!  انسانیت به خطر افتاده و اسلام مرده است! اشتباه نکنید.مقصودم همین مردمی است که این همه مصیبت و  فاجعه پیش چشمان شان اتفاق افتاد و دم برنیاوردند. آن قدر در سکوتِ مرگبار  خود فرو رفتند که این هیولا چنان رشد کرد و فربه شد که دیگر حتی در این  سرزمین پهناور نیز نمی گنجد. آن قدر منتظرِ منجی و قهرمان و امام زمان  ماندند که سرانجام، یکی از ایادیِ خود نظام را رگ غیرت جنبید و  کاسه صبر و اغماض به سر آمد و فریادش به آسمان خاست. آری! مقصودم همین مردم  است.

محمد جان

شاید  با آن هوشیاری که از شما سراغ دارم دریافته باشی که از چه می خواهم سخن  بگویم. تصنیف مرغ سحر را حتما شنیده ای. لابد می دانی که پیش تر از شجریان  که حالا مثل تو و همه مردم ما، فریب خورده اجانب و آلت دست بیگانگان شده،  بسیاری از خوانندگان ما نیز آن را خوانده اند. نمی دانم می دانی یا نه. شعر  این تصنیف، بند دومی نیز دارد که غالب خوانندگان هرگز آن را نخوانده اند.  این بند چنین آغاز می شود:

عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد

حتما  این پرسش برای تو هم پیش آمده که چرا بند دوم تصنیف مورد بی اعتنایی واقع  شده. گر چه که بسیار زیبا و تأثیرگذار است. برادر عزیز! گمان من این است که  این بند شعر، بیش از آن که از حکومت جور و استبداد انتقاد و گلایه کند و  بر زمامداران نیشتر زند، خود مردم را نشانه گرفته است. و هنرمندان مردمی،  برای آن که مردمی بمانند نمی توانند از آنها انتقاد کنند. چرا که مردم ما،  انتقاد را دشمنی و بی حرمتی تلقی می کنند. همان رفتاری که حکومت های مستبد  با شهروندان شان می کنند.

برادر  عزیز! شاید در این مدت نامه ها و توصیه های بسیاری دریافت کرده ای که تو  را از نامه نگاری ها بازداشته اند و اصولا پند و اندرز به کسی که گوشی برای  شنیدن ندارد. آیا  می پندارید که ایشان شاید راهی را ندانسته پیموده باشند که حال انتظار  دارید که با هشدارهای شما، تلنگری بر قلبِ سیاهشان وارد شده و چشمانِ  ناهموارشان را اندک پرتوی به درون افتد. البته شما دلایل خود را دارید و  پاسخ این اشخاص را نیز داده اید. روشنایی و آگاهی مردم و ثبت در تاریخ و  اتمام حجت و تمام این دلایل را که برشمارید از نظر من نیز قابل احترام و  ستایش است. اما من جهت رسیدن به همین اهداف، پیشنهاد دیگری برایتان دارم.

چرا  به جای آن که رهبر را خطاب قرار دهید تا مردم به خود  آیند، همان مردمی را که در خواب مانده اند مورد تلنگرِ بیدارباش قرار نمی  دهید. هر کس به آن چه خود دارد تعصب و غرور  می ورزد و باقی را به رگبار اتهام و انتقام می بندد. و در این راه بسیار از  انصاف و حقیقت دور می افتد. این ها دردهایی است که جگر آدمی را می خراشد.  من که امروز این سخنان را می نویسم تا چند سال پیش چنان از سیاست گریزان  بودم که حتی حوادث معاصر تاریخ ایران را دست و پا شکسته می دانستم. کار من  در زمینه های فرهنگ و هنر بود و از مسایل سیاست بیزار بوده ام. پس از  تعطیلی فرهنگِ کشور بود که به مطالعه تاریخ و احوال مردم سرزمینم پرداختم.  هم خود را در شناخت جامعه ای گذاشتم که تنها به تاریخ دور و دست نیافتنی  اوج و شکوه خود می بالد حال آن که هیچ نشانی از شکوه و افتخار با خود  ندارد. هیچگاه تمایلی به هیچ حزب و جریان و گروهی نداشته ام و بدیهی است که  تنفری نیز از هیچ کدام نداشتم. آن چه مرا می آشوبد و خوابم را آشفته و  روزگارم را پریشان می سازد، عادی شدن و روزمرگی ظلم و تباهی و بی عدالتی و  دروغ در این سرزمین است. شما که اهل دنیای مجازی هستید اگر سری به سایتها و  گفتگوهای داخل اینترنت بزنید، حکایت درد مرا درخواهید یافت. پس پیش از آن  که دیر شود خطاب را از رهبری بردارید و مردم را مخاطب خود سازید.

مردمی  که هنوز پس از تحملِ رنج استبداد، چنان به استبداد خو گرفته اند که  ادعاهای پرطمطراق آزادی و حقوق بشر را تنها برای خویش می پسندند. اگر این  نظام مستبد امروز دچار شکاف و اختلاف شده، اپوزسیون و مخالفانِ آن، سال  هاست که گرفتار دشمنی و منیت و اثبات برتری خویشند. امروز، کسانی که دعویِ  حقوق بشر و کثرت گرایی شان گوش فلک را شکافته، کوچک ترین مخالفتی را با نا  شایسته ترین شکل پاسخ می گویند و هر یک در درون خود یک جمهوری اسلامیِ  قدرتمند دارد. اختلاس و دزدی و دروغ، آیا در جامعه ای که اعضای آن بر مبنای  درستی و صداقت عمل کنند چنین همه گیر می شود؟ ما را با تقلبی بزرگ در  انتخاباتی دروغین فریفته اند. آیا ما خود در حیاتِ روزانه مان، دچار تقلب  های کوچک نمی شویم. یا از کنار تقلب ها به سادگی عبور نمی کنیم. آیا اگر  خود متقلب نبودیم، می توانستند بر سر ما چنین بلایی بیاورند؟ آیا دودمان  شان را به باد نمی دادیم که ما را فریفته اند؟ آیا هرگز می توانستیم آن  تقلب حیرت آور را بپذیریم و هر کدام مشغول زندگی خود شویم در حالی که همان  کسانی را که انتخاب کرده ایم در بند و حصرند؟ و محروم از هوایی که ما  استنشاق می کنیم؟ آیا حوادثی که بر این مملکت می رود شگفت آور و زبانم لال  مضحک نیست؟

جناب دکتر نوری زاد

شما حتی از دیگران نیز دعوت کرده  اید تا برای اصلاحِ کار ایشان پند و اندرزنامه هایی برای شان بفرستند تا  ایشان را از برزخی که در آن گرفتار آمده اند نجات بخشید. از این که هنوز  رغبت و علاقه ای نسبت به رهبر خود داشته باشید و جهتِ عاقبت به خیری اش  اعتبار خود را خرج کنید، گله ای بر شما نیست. گر چه خود شخصا بر خلاف شما  رهبرتان را واجد این شأن و شایستگی و منزلت نمی بینم که او را خطاب  اندرزنامه ای قرار داده و از شان توقع دلجویی و دلسوزی  بر آسیب دیدگان و ستم کشیدگان داشته باشم. به قول قرآن: «دل برخی از مردمان  در سختی مانند سنگ و حتی سخت تر از آن می گردد. چرا که بعضی از سنگ ها  شکافته می گردند، می شکنند و حتی از هول و هیبت پروردگار از دل برخی سنگ ها  آب جاری می گردد. –  نقل به مضمون» اما آن را که دل سیاه و تیره شده باشد، و انبوه طامعان و  چاپلوسان و کاسه لیسان پیرامو نش را احاطه کرده باشند حتی اگر خود بخواهد  نخواهد توانست از سختی و تیرگی دل خلاص گردد.

آری  برادر عزیز! همین سخنان من شاید خوشایند مردم نباشد. حتی اگر شما نیز چنین  کلامی را بر زبان برانید، همان کسانی که امروز شما را حر و دلاور و آزاده و  چه و چه می خوانند  شما را از خود خواهند راند. کسانی که جمهوری اسلامی را  مسئول و مسبب تمام گرفتاری ها و رنج ها و مصیبت های ما می دانند در داخل و  خارج بسیارند. اما من مردم سرزمینم را گناهکار می دانم. خودم و پدرم و  برادرم و خانواده ام را مسئول تمام تباهی های امروز می دانم. شاید این  سخنان موجب شود که مرا مثلا مزدور حکومت اسامی هم بخوانند. همان ها که  جنایت اگر در حقِ همفکران شان شود جنایت است و در غیر آن صورت جنایت نیست.  مزدور جمهوری اسلامی نیستم. تنها ستم کشیده ای دردمندم که خود را در ستم  ستمگران مسئول و گناهکار میدانم. همین لحظه که این نامه را می نویسم خبر  یافته ام، یکی از صمیمی ترین دوستانم که هنرمندی بنام و بااستعداد بود شب  ها گوشه خیابان و در خرابه ها می خوابد. ما با هم می نوشتیم و در دوره این  وزیر و آن مسئول، کار فرهنگی می کردیم و عشق ها می کردیم و رنج ها می  بردیم. بلایی که امروز بر سر او آمده فردا ممکن است بر سر من یا هر کس  دیگری که نخواهد در برابرِ این جامعه ی گرفتار شده در منجلاب تیرگی و تباهی  تسلیم شود و موافق آب شنا کند خواهد آمد.

نور کوچکِ تاریکی های بزرگ؛ آقای نوری زاد

حکومتی  که بی آبرویی و خشونت گرایی و بی اعتباری  را در داخل وخارج، نصیب ملت و سرزمینی با تمدن هزاران ساله ساخته از کجا تغذیه  یافته که چنین پروار شده و خدا را بندگی نمی کند. آیا ما نبودیم که آب به  آسیاب او ریختیم و خود را بردگان او ساختیم. اگر به حکایت این روزهای  حاکمان و مسندنشینان نظر بیفکنیم درس بزرگی خواهیم گرفت. چه چیز باعث شده  که همه در مقابل فساد همدیگر سکوت می کنند. چرا که هر کدام پرونده هایی از  دیگری در دست دارند. هر گروه دیگری را تهدید می کند که اگر پا بر دمش  بگذارد رسوایش می کند. این یعنی هر کدام از این بالانشینان پرونده های  سیاهی در چنته دارند. از مجلسیان گرفته تا حکومت و دادگستری ها و نوک قله . آن که پاک باشد در این نظام فاسد دوام نمی آورد. همواره از خود می  پرسم چرا پاک ترین جوانان این مملکت در زندانند. و همیشه خود را سرزنش می  کنم که چرا آن قدر درست و پاک نبوده ام و بر معیارهای انسانی ثابت نمانده  ام که امروز این بیرون ایستاده ام و سعادت زندانی بودن از من دریغ شده. حتی  کسانی که در گذشته پرونده های سیاهی داشته اند، با توبه ای، این فرخی را  یافته اند که بازداشت شوند. بر طریق انسانی رفتن یعنی در برابر ظلم و بی  عدالتی خاموش نبودن. یعنی زندانیِ انفرادی های نظام فاسد شدن. و در نظامی  چنین تباه شده تردیدی نیست که جای مصلحان و پاکان و راستان در زندان هاست.  حال از شما می پرسم. شما که سکوت را شکسته اید و به جرگه عدالتخواهان  پیوسته اید و با سرعت پیش می رانید. آیا ما بر خود ستم نکرده ایم؟ این آیه  قرآن را همیشه آویزه گوش دارم که: خدا به آنها ستم نکرد بلکه آنها به خود  ستم کردند. آیا وقت آن نرسیده که حجت را بر مردم تمام کنیم. آیا راه حسین و  باقی ظلم ستیزان بر این نبوده. آیا ما از مردم کوفه بیوفاتر نیستیم.  بیایید تعارف را کنار بگذاریم. کار از نصیحت و اندرز گذشته. مردم  کوفی صفت را اندرز دهید، جای آن که یزیدیان را به راه هدایت بخوانید. به خواب رفتگان را بیدار کنید.  احیای مردگان در توان شما نیست. آیا هنوز می شنوید؟ یا نامه ام را نیمه  کاره رها کرده اید؟

جناب نوری زاد

مرا  عفو کنید اگر گاهی تندی کرده ام. بر رنجی که کشیده ایم و بر هدفِ مشترکی  که داریم مرا ببخشایید. اگر شما را برادر خطاب کردم به لفاظی نبود. هر آن  که در برابر ستم بایستد را عضوی از خانواده ام می دانم. حتی از خانواده ای  که چشم بر بی عدالتی ببندد شما را عزیزتر می دارم. پس مرا عفو کنید و سخن  ام را بشنوید. پاسخش دیگر در اختیار شماست.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

3 نظر

  1. جناب نوری زاد پاینده باشید.عمر طولانی داشته باشید.خدا به داد این جامعه بیمار وطاعون زده مابرسد که اگر این طاعون استبداد وخفقان ادامه یابد دیگر کسی نمی ماند.فقر وبیماریهای عصبی وسرطان بیداد میکند.من شرمنده میشوم از مردان وزنانی که پیش من از فقرونداری میگویندومن فقط میتوانم شنونده باشم که اقایان میگویند داغ لبنان کشت مارا.خدا به داد برسد

     
  2. جناب ایزدیار درود بر شما و تمامی آزاد مردان و زنان میهن. بچه که بودم در همسایگی مسجد خانه داشتیم در رژیم گذشته, سالها در کنار آن مسجد زیستم و دوست داشتم آن مکان را. تا این که انقلاب شد و از آن روز هر چه گذشت نسبت به این مکان و آیین بد بین تر شدم چرا که بعد از انقلاب مساجد ما تبدیل به پایگاه نظامی و ایست بازرسی و بازداشت گاه شد و دیگر محل عبادت و همدلی ومهربانی و دلجویی نبود آری هم وطن حکومت هر کجا که کم آورد از دین مایه میکرد و هر که را میخواست سرکوب کند با چماق دین بر سرش می کوبید , هر زهر ماری را که میخواست به حلقوم مردم فرو ریزد چاشنی دین را بر آن می افزود تا راحت الحلقوم تر شود و به اسم دین تا بیخ اندرونی مردم سرک کشید و به اسم دین گرفت و زد و به بند کشید و تجاوزکرد و غارت کرد و تبعید کرد و کشت, آیه قران خواند و بر اساس آن جوانان بی گناه را به دار آویخت, به اسم اسلام مادران را به زندان انداخت و کودکان معصومشان را از ملاقات مادر محروم کرد و …و….و چه ها که نکرد و مردمش را به چه زبونی که نکشید.حال من و امثال من پس از 33سال چه تصوری از دین باید داشته باشیم . امروز که تمام جوانیم در این سالها با جنگ و تحریم و خشونت و عصبیت به انتها رسیده فقط یک آرزو دارم که به تمامی مردم سرزمینم و جهان بگویم که اگر روزی از دست این هیولا خلاصی یافتید به آیندگان بگویید ما آزموده ایم این جماعت را مبادا باز در روزگاری دیگر با عدالت علی و قصه عقیل و چراغ بیت المال شما را بفریبند این سرابی بیش نیست و در انتها آن مختصر ایمانی را هم که داشته اید بر باد خواهید داد , به دنبال انسانیت وحقوق بشر و قانون بروید که از این کوزه چیزمطلوبی برون نتراود . از مردم گله مند هستید این را هم به پای حاکمان بگذارید مگر نگفته اند : گر ملک از باغ رعیت بخورد سیبی بر آرند علامان او آن درخت را ز بیخ آری دوست عزیز ازجامعه ای که بیش از 35% مردمش گرفتار بیماری های روانی شده اند چه انتظاری دارید , اما نگران نباش این پیمانه نیز پرشده به فکر این باش که بار دیگر گرفتار این اشتباه بزرگ نشویم .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

87 queries in 1712 seconds.