سر تیتر خبرها

روزنوشت جمعه 23 دیماه نود

 روزنوشت جمعه بیست و سوم دیماه نود

1 – گاه یک ملاقات و یک سخن و یک نگاه می تواند کوهی از اندوه را از شانه های ما بردارد. وگاه، همین ها می توانند کوهی از اندوه را برشانه های ما بنشانند و ما را به یک خستگی مستمر دراندازند. من امروز یک تماس تلفنی از نوع نخست داشتم. از یک بانو. از همین تهران. این تماس کوتاه تلفنی از آنچنان گرمایی برخوردار بود که تمام سردی ها و یخ بستگی های این چندوقت اخیر را از درون من بیرون ریخت و مرا به گرمای خلسه گونش راه داد.

2 – درست فردای آن روزی که آقای خزعلی را با آن شکل دلخراش به دادسرا و به زندان بردند، به خانواده اش سرزدم و با آنان از روزهای خوب گفتم. با پسر بزرگش و با دو دخترش کمی به درد دل نشستیم. ظاهراً تا رسیدن به روزی که امنیت، معنای واقعی خود را به صحنه آورد، راه درازی درپیش است. اما من معتقدم تا چند وقت دیگر، امنیت، دزدان و فاجعه آفرینان و زشتکاران را از آغوش خود بیرون خواهد انداخت و مردمان را به آغوش خود راه خواهد داد.

 وقتی ما به مردم خود می گوییم: هیس، کاری به خطاکاران نداشته باشید، درحقیقت به همان خطاکاران امنیت می دهیم تا هرچه بیشتر به خطای خود فرو شوند و ترس و لرزی نیز از قانون نداشته باشند. آقای خزعلی از همین خطاکاری ها می گفت و می نوشت. والبته تحمل نشد و اکنون او و خانواده اش باید تاوان حقی را بپردازند که متعلق به همگان است و حاکمیت به زور از مردم دریغ کرده است.

3 – یک چند ساعتی است که سایت بالا نمی آید. برادران احتمالاً دست بکار شده اند و آستین ها را بالا زده اند. عیبی ندارد. می رویم سرچهارراه می ایستیم و بِرّ و بِرّ به آمد و رفت اتومبیل ها نگاه می کنیم. راضی شدید؟ بعدش چه؟ با بوی مرگ آوری که منتشرکرده اید چه می کنید؟ می گویند ملانصرالدین به مردی که دریک مجلس صدایی درکرده بود و با کوفتن پا برزمین تلاش می کرد ذهن حاضرین را به همان پای کوفتن ها منحرف کند گفت: قبول، صدایش را رفع و رجوع کردی، با بویش چه می کنی؟

4 – نامه ی هجدهم دیشب منتشر شد. امیدوارم این نامه به خوبی از جانب مخاطب اصلی آن و از طرف مردم مورد استقبال واقع شود و بهای واقعی اش دانسته آید. با رواج این نگرشی که در نامه ی هجدهم آمده، می توان بسیاری از سنگها را از پیش پا برداشت. ما با کمبود وقت مواجهیم. زمان به تندی می گذرد و مباد که ما باشیم و فرصت ها از کف رفته باشند. کاش رهبری صدای درکوفتن های ما را می شنید.

یکبار از خود آقای خامنه ای شنیدم که می گفت: قارون برای آنکه از شرّ موسای پیامبر خلاص شود، زنی بدکاره را فریفت و از او خواست تا در جمع اعلام کند با موسی سروسرّی دارد. آن روز فرا رسید و زن بدکاره برعکس، درجمع به قرار پنهانی اش با قارون اشاره کرد و برسلامت موسی تأکید ورزید. موسی را خشم فرا گرفت. به زمین زیرپای قارون فرمان داد تا او را و همه ی ثروتش را درخود فرو برد. زمین شکافت و قارون را تا زانو به کام کشید. قارون به التماس افتاد و از موسی تقاضا کرد از خطای او درگذرد. اما خشم موسی تمامی نداشت. به زمین فرمان داد تا قارون را تا گلو در خود فرو برد. قارون ناگهان تا گلو در زمین فرو رفت. قارون باز به التماس افتاد و از موسی درخواست عفو کرد. موسای خشمگین بی توجه به استغاثه های قارون به زمین فرمان داد تا قارون را در خود دفن کند. زمین دهان گشود و قارون را درخود فرو برد. خشم موسی فرو نشست.

کمی بعد، خداوند به موسی گفت: ای موسی، چقدر سنگدلی، به جلال و عظمتم سوگند این قارون اگر همین گریه ها و التماس ها را با من می گفت و از من بخشایش می طلبید، او را می بخشودم.

من درحیرتم چرا آقای خامنه ای این همه استغاثه ی مردم را، ونه قارونان و بدکاران و غارتگران را،  می شنود و همچنان برسرِ خشم خود ایستاده است!

5 – امروز کمی خسته بودم. نامه ی هجدهم را که ماهها پیش نوشته بودم کمی اصلاح کردم و به حافظه ی اینترنت سپردم تا سرموقع منتشر شود. خستگی این روزهای من بیشتر به خستگی کسی می ماند که برسرخاکستری از آرزوهای خود نشسته است. وگرنه مرا تا دم مرگ انرژی هست و برقرار خود ایستاده ام.

 یادم هست درزندان نیز هرگاه خستگی روحی به من فشار می آورد، یک خواب خوب، یک رویای قشنگ، مرا به تماشای یک افق مطلوب می برد و خستگی هایم را می زدود. امروز مادر سه شهیدی که با هم رفت و آمد خانوادگی داریم تماس گرفت. مدتها بود با تلفن شان تماس می گرفتم و پیغام می گذاردم اما توفیق هم صحبتی با او را نمی یافتم. او خودش زنگ زد. با همه ی اهل خانه صحبت کرد. با من نیز. واز من تشکر و قدردانی نمود. بخاطرچه؟ بماند. ومن،  قشنگ ترین کلماتی را که در آن لحظه های شوق انگیز سراغ داشتم برقامت او افشاندم. که: من، خاکم زیرپای شما. وشما آسمانید برسرمن. واینها را صادقانه به او گفتم. خودش می دانست. کمی که صحبت کردیم، گوشی تلفن را به شوی پیرو بیمارش داد. با او نیزصحبت کردم. با پدر سه شهید. وبه اونیز واژه های قشنگ و صادقانه باریدم.

مادر سه شهیدی که من از او می گویم، یک لبخند تمام نشدنی است. شما با هرافسردگی که با او بنشینید، مست از انرژی و کیفوری معنوی می شوید. او صمیمانه تولد نوه ام را تبریک گفت. ومن گفتم: می آورم پیش شما تا شما در گوش او اذان و اقامه بخوانید. 

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

81 queries in 2846 seconds.