سر تیتر خبرها

وضعیت اسفبار حوزه ها (نامه ی یک روحانی به محمد نوری زاد)

بسم الله الرحمن الرحیم

برادر عزیز و ارجمندم جناب آقای محمد نوری زاد

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی  الدار

با سلام و آرزوی سلامتی برای جنابعالی و خانواده محترم

که تا  به حال سختی های زیادی را متحمل شده اند.

ابتدای امر چند نکته را یادآوری  نمایم.

1 ـ سه چیز باعث شد تا این نامه را برای جنابعالی بنویسم.

اول  اظهار همدردی با مصائب جنابعالی و هزاران نفر دیگر

که به نوعی مبتلا هستند. دوم  اظهار ضعف یک طلبه کمترین که

 در عین یأس و نومیدی، روزنه امیدی را برای بازگشت  ایمان

 آگاهانه به کشور پس از نامه های شما در دل خود باز کرده

است. سوم یادآوری این  امر که درخواست از معمم و مکلا برای

 نوشتن نامه به رهبری یا پاسخ به نامه مشهور  جنابعالی

هرچند رسالتی تاریخی و ایمانی است و برای آیندگان باقی

خواهد ماند، اما  بنا بر دلایلی که عرض خواهم کرد، گردی از

خاک نمناک مشاهیر حوزوی بلند نخواهد  شد.

2 ـ این کار به دلایل مختلفی از عهده مشاهیر که حرفشان

صرفاً  در بین حاکمان تأثیر دارد بر نمی آید. یک عده ضمن

اینکه می ترسند، نامه نگاری را بر  حسب آنچه که در تاریخ

مسطور است، بی فایده می بینند. بعضی ها با علم به مصائب،

اعتقادی نسبت به دستگاه برایشان نمانده که بخواهند مثل

جنابعالی به این طرز رئوفانه  و در کمال متانت نامه ای

بنویسند. یک عده هم در عین دلهره و اطلاع از مصائب، صرفاً  به

قطع نشدن مواجب فکر می کنند و موضوع دیگری برایشان اهمیت

ندارد. اگر با این عده  اخیر در باره اوضاع تأسف بار روز

صحبت شود، همدردی هم می کنند و سرشان را به علامت  تأسف تکان

 می دهند، ولی قطع مواجب و کوتاه شدن دستشان از این سفره

گسترده دغدغه  اصلی آنهاست.  می گویند کسی در کنار  عده ای

 بر سر یک سینی بزرگ نشسته بود و در حالت گریه و زاری غذا

می خورد. از ایشان  سبب گریه را پرسیدند، جواب داد: از بس

غذا داغ است. گفتند بگذار خنک شود. گفت: اگر  در عین داغی

نخورم، چیزی برای خنک شدن باقی نمی ماند. نتیجتاً هم می

خورم و هم به  خاطر سوختن می گریم. حالا حکایت این عده که

به خاطر مصائب سری هم به نشانه تأسف  تکان می دهند ولی نمی

 توانند سینی غذا را هم ترک کنند. باقی گمنامان هستند که

حرف و  سخن شان تأثیری ندارد و قبل از اینکه نامه شان

منتشر شود، آب می شوند و تا معلوم  شود اسم و رسمش که بوده تا

 پیگیر او بشوند، کار از کار گذشته است.

3 ـ هرچند بنده یک گمنام هستم که نوشتن نامه از طرف او

دردی  را دوا نمی کند، اما به خاطر ادای دین، شرح دردی با

رعایت تمام جوانب احتیاط برای  شخص جنابعالی می نویسم. اگر

خواستید نامه را در سایت درج بفرمایید، مجازید که هر جا

به خطا رفته ام یا تندی کرده ام، اصلاح کنید تا خدای

نخواسته بر مشکلات شما  نیفزاید. مضاف بر این، کاسه عصبانیت

همه اهالی قلم و نویسندگی چنان لبریز شده که  اگر کسی

بخواهد به صورت مستعار و ناشناس یا در خارج از کشور درخواست

شما را اجابت  کند و نامه ای بنویسد، یقیناً چون مسئولیتی

متوجه او نیست و خوف هم ندارد، عنان  اختیار از کف میدهد و

 از حدود معمول خارج می شود. آن وقت تمام مسئولیت آن نامه

 اگر  در سایت جنابعالی درج شود، بر دوش شما می افتد. بنده

 مستعار با اینکه شخص جنابعالی  مخاطبم هستید و این نامه

را برای خود شما می نویسم، اما این دلمشغولی را هم دارم

که  این نامه باعث دردسر شما نشود. لهذا از طرف بنده اجازه

 دارید هر جا را که صلاح  دیدید حذف کنید و یا بالکل آن را

 علنی نفرمایید.

اما اصل مطلب

مدتهاست نوشته های شما را می خوانم و صدای شریفتان را با

گوش  جان می شنوم. خواندن نامه های شما و گوش سپردن به

نجواهای جنابعالی در حکم آتشی است  که بنیاد ما مدعیان را می

 سوزاند و به هلاکت و شرمساری دعوت مان می کند. این نامه

ها هر کدام از امثال حقیر را که عمری مشغول ادای «یا

لیتنا کنا معک» بوده ایم، خجل  و سرافکنده می سازد و به مرگی

زشت و خوفناک دچار می کند. از نزدیک اطلاع دارم که  نامه

هایتان در بین السابقون «مقرّب» دست به دست می شود و حسرت می

 خورند و به قول  خودشان چون «اولویتهای دیگری» هست، نمی

توانند کاری بکنند. این شکنجه از سختی های  زندان و مشقات

هر سلولی برای حضرات کشنده تر است. حکایت این عده مثل این

 می ماند که  رفیق سفرند و مدعی سقایت و آبداری، اما هر

گاه کسی از یاران جرعه آبی از ایشان طلب  کند، معلوم شود که

 نه آب دارند و نه کوزه و تمام ادعاها هیچ و پوچ بوده  است

.

در سایت جنابعالی خواندم که یک نویسنده محترم به تعبیر

خودش  در نامه ای به شما نوشته بود در  برابر شجاعت شما

احساس خفت کرده‌ است. حال اگر  این بنده اضافه کند که در

برابر ایمان شما، احساس بی ایمانی و  ناتوانی می کند، حق کلمه

 را ادا نکرده و کم گفته است. ایمان همان شناخت حقیقت و

پایمردی برای تحقق آن است که در جنابعالی جمع است. این

جمله را با تأسف شدید عرض می  کنم: برخلاف ما مدعیان خواب

زده، در طول تاریخ بسیاری از اهل حقیقت غیرمدعی و عاری  از

شعار را مشاهده کرده ایم که علی الظاهر در لباس بی دینی،

از ایمان به حقیقت و  راستی بهره مند بوده اند. چنین کسانی

 اگر مؤمن به دین هم نباشند، به صرف اینکه  حقیقت را می

شناسند و در جهت تحقق آن پایمردی نشان می دهند، ناخواسته

متدین هم  هستند. بدا به حال ما مدعیان خفته که با همه

ادعاهای زیاد، همپای آنها نیستیم.  امثال ما باید در مقابل آن

افراد که عملاً و جنابعالی که کسوتاً و عملاً  مؤمن به

حقیقت هستید و در راه تحقق آن تلاش  مضاعف می کنید، در دین و

 ایمان خود شک و تردید روا بداریم.

اینکه چرا چنین شد و ما و ادعاهایمان به حاشیه رانده شدیم

 و  از مرجعیت پناهندگی دردمندان خارج شدیم، حکایتی

طولانی دارد. لذا سعی خواهم کرد به  طور مختصر روند نزول این

بلا را تشریح نمایم تا معلوم شود که چرا چنین شد و چرا

دیگر جرأت یا انگیزه ای برای اجابت درخواست جنابعالی باقی

نمانده  است.

اجازه بدهید اول خاطره ای نقل کنم. در سال 68 یا 69

نمایشگاه  کتابی روبروی حرم برپا کرده بودند. آن سالها هنوز فقیه

 زنده نام حضرت آیت الله  منتظری در حبس نبود و

انتقادهایش هم بالنسبه فراگیر شده بود. همان روز در آن  نمایشگاه

بحثی بین بنده با سه تن از طلاب بر سر یک کتاب و انتقادات

حضرت آیت الله  منتظری و جایگاه ولی فقیه درگرفت که از سوی

 آنها به نزاع تندی کشیده شد. آن سه تن  طلبه فی المجلس تا

 توانستند در انظار مردم مرا به باد کتک و ناسزا گرفتند و

 عمامه  ام را به دور گردنم انداختند که اگر به دادم نمی

رسیدند از بین رفته بودم. آن روز  که تاوان یک انتقاد نرم و

 برادرانه را در قالب فحش و کتک چشیدم، وضع امروز را به

چشم دیدم و دانستم که بهای یک انتقاد کوچک آن هم در یک جمع

 طلبگی و دوستانه در  آینده چه مجازاتی دارد. لذا

جنابعالی هر آنچه که در وصف شکنجه و عذاب و اذیت و آزار  منتقدان

و مخالفان در نامه هایتان ذکر کرده اید، عین حقیقت است و

همه راست. هرگاه  در سال 68 یا 69 تاوان جمله «ولی فقیه

اختیارات معصوم را ندارد» منجر به حلقه شدن  عمامه به دور

گردن من گردید، معلوم است که یک انتقاد کوچک تر در فاصله

سالهای 88 تا  90 که ریاکاران مأجور و فتنه گران مأذون خیلی

بیشتر از آن سالها فعال مایشاء هستند،  چه بلایی بر سر

گوینده اش می آورد.

از ابتدای عمر حوزه های علمیه، هدف از رفتن به حوزه و

درآمدن  به کسوت روحانیت به خاطر تحقق اخلاق و عدالت و

معنویت بود. زیرا این محور طبق آنچه  که ما ادعا می کنیم،

لامحاله هم شرط بروز دین است، هم باید الزاماً نتیجه دین باشد

.  دین اگر به حاکمیت معنویت، اخلاق، عدالت و انصاف

نیانجامد، از ارزش ساقط است. به  عبارتی اگر معنویت و اخلاق و

عدالت حاکم بود، دین نیز که فحوای آن همین است، جلوه  گر

شده، اگر چه در جامعه ای به ظاهر غیردینی باشد. اما اگر

اثری از عدالت و اخلاق  در جامعه ای به ظاهر دینی نبود، بدون

 تردید اثری از دین مشاهده نخواهد شد. اگر چه  از صبح تا

شام مناره ها به صدا درآیند و اذکار و ادعیه و مراسم در هر

 کوچه و خیابان  حکفرما شود. الی ماشاءالله در این باره

حدیث و روایت و آیه داریم که اگر بگویم  تکرار مکررات است

.

لذا اغلب طلاب بر پایه همین محور (معنویت و اخلاق و عدالت

)  وارد حوزه های علمیه می شدند و عموماً بر این عقیده

بودند که این محور مقدم بر شکل  ظاهری دین است و اگر آن سه

تحقق یافت، فحوای دین هم خود را آشکار خواهد کرد، و الا

فلا. ولی از اواخر دهه 1360 که رفته رفته انحرافات در دستگاه

 هویدا شد و به تناسب  انحرافات و کجروی ها، انتقادات هم

به شکل مخفیانه و کمتر علنی در سطح حوزه شروع  گردید، وضع

 متفاوت شد. همزمان بزن بهادرهای مأذون و مأجور حوزه که

برای مقابله با  انتقادات مشفقانه و دلسوزانه دوستان

تربیت شده بودند، ظهور پیدا کردند و بعدها با  حمایت مستقیم

دستگاه فعال مایشاء شدند. سپس متناسب با تمایل به مادیات و

 شراکت در  ثروت از سوی بعضی مأذونان و مأجوران که منجر

به ورود آنان به عالم سیاست و مزمزه  کردن حقوق دولتی شد،

کج فهمی در باره فحوای دین و مصداقها هم حکمفرما گردید.

دینی  که اصالتاً می باید در کار بسط معنویت و اخلاق و

عدالت باشد، به آلتی برای پیشبرد  اهداف غلط سیاسی و توجیه

اعمال نادرست دولت بدل شد.

از این زمان به بعد، حوزه ها در مسیر و مصیری دیگر قرار

گرفتند. زیرا این محور اصیل، به محور «حفظ  نظام و دفاع از

ولایت فقیه» که امری جوهری نیست و دفاع از آن مشروط است،

 تغییر یافت. در چنین وضعی، نظام عین اخلاق و معنویت و

عدالت شد و معیار حقیقت نیز  که در گذشته همانا محتوای اصیل

 دین (کتاب الله و سنت) بود، به سمت و سوی اشخاص و  سیاست

روز حکومت تغییر جهت داد. به بیانی، دین که می بایست پایه

سیاست مبتنی بر  اخلاق و عدالت باشد، جای خود را به سیاست

 عاری از تقوی داد تا برای دین تعیین تکلیف  نماید و آن را

 چنان که اقتضا می کند، راه ببرد. نتیجه محتوم چنین چرخش

خطرناک و دین  سوز، همین است که می بینیم. یعنی به تناسب

ورود حوزه های علمیه به جانبداری از این  و آن و تلاش برای

 حفظ وضع موجود، وظیفه اصلی حوزه ها که همانا پاسداری از

ارزشهایی  همچون اخلاق و عدالت (مضمون حقیقی دین) است، بی

 رنگ شد. از این جهت عرض می کنم بی  رنگ شد که کسی توان

مقابله با جوّ حاکم را نداشت و نمی توانست بگوید بالای چشم

فلان  مسئول ابروست. این حرف مال آن سالهاست که حملات و

یورشها در خفا صورت می گرفت. حالا  که دیگر همه می دانند

اوضاع از چه قرار است. در وضع امروزی اگر کسی بخواهد حرفی

بزند و بگوید چرا فلان و بهمان میکنید، قبل از اینکه انتقاد

 در دهانش منعقد بشود،  یا فی المجلس توسط بزن بهادرهای

مأجور و مأذون ادب می شود یا بعدها به حسابش رسیدگی  می

کنند. فلان طلبه اگر شهریه اش قطع شد لا محاله باید لباسش

را بیرون بیاورد و  برود فکری برای زن و بچه اش بکند. راه

دیگری نیست. چنین آدمی حتی برای پیش نمازی یک  مسجد متروکه

 و دور افتاده هم مورد قبول نیست، چه رسد به اینکه بخواهد

 علناً برود در  مدرسه ای و مثلاً تعلیمات دینی درس بدهد

. طلبه موصوف الذکر و نوعی در همه جا زیر  نظر است تا اگر

خدای نخواسته لقمه نانی در جایی برای زن و بچه اش تهیه می

کند از  حلقومش بیرون کشیده شود بلکه درس عبرتی بشود برای

 سایرینی که احیاناً سودای انتقاد  و ایرادی در سر می

پرورانند.

آن چه را که عرض کردم، بخش کوچکی از نزول این بلا بود که

به  امروز انجامیده است. هرگاه چنین اتفاقی در ساحت حوزه

های علمیه افتاده باشد، دیگر  درخواست از علما و مراجع

برای پاسخ دادن به سوالات برادرم محمد نوری زاد یا نوشتن

نامه برای رهبر محلی از اعراب ندارد. چه کسی باید پاسخ بدهد

 یا نامه بنویسد؟ عده ای  که تا خرخره بدهکارند؟ آدم

بدهکار چه میتواند به طلبکارش بگوید؟ چند نفر مستقل با  جرأت

باقی مانده اند که چنین توقعی از آنها مد نظر باشد؟ یکی

حضرت آیت الله بیات و  دیگری محققین ارجمند آقایان احمد

قابل و محسن کدیور و اخیراً دانشمند ارجمند جناب  آقای دکتر

 سروش، جناب آقای شیخ کدیور و یک داغ دیده زینب گونه

مانند همسر شهید  بزرگوار باکری که شخص جنابعالی را خطاب قرار

 داده است. الباقی که مثل بنده همه بدون  نام و عنوان

هستند و گمنام. از این چند تن هم بیشترشان در خارج کشور هستند

 و دستشان  برای نامه نوشتن بازتر است.

سایرینی را هم که مخاطب قرار داده اید و تقاضای نوشتن

نامه و  پاسخگویی به سوالات از آنها دارید به احتمال قریب به

 یقین اجابت نخواهند کرد. (به  همان دلایلی که در ابتدای

نوشته عرض کردم.) مگر کسی باشد در حد و اندازه آن جواب

دهنده دولتی که به جای پاسخگویی به سؤالات، در اقدامی سیاسی

 به تخطئه سؤال دینی می  پردازد. باز هم صد رحمت به آن

دسته از مخاطبین مشهور جنابعالی که در سفسطه بافی  ماهرتر از

 مریدان گمنام هستند ولی ننگ چنین پاسخی را که در تاریخ

برای قضاوت نسلهای  آینده باقی می ماند، بر خود هموار

نساخته اند. این سکوت از سوی آنان هرچند به ترس و  نمک گیری

تعبیر می شود، اما باز هم نشان می دهد که حضرات نه می

توانند حقیقت را  بگویند و نه وجداناً آمادگی سفسطه بافی و

مغلطه گویی دارند. اگر حقیقت را بگویند که  واویلا. زیرا

اغلب حضرات به نوعی مدیون هستند و چنانچه صدایشان بیرون

آید، هم با  کسری مواجه می شوند و هم خود را به خطر می

اندازند. اگر هم سفسطه بافی بفرمایند  مطمئنند از نگاه تیزبین و

 موشکافانه نسل حاضر و آیندگان به مراتب آگاه تر و دقیق

تر  مخفی نمی ماند.

صد البته سکوتشان هم عذابی است که

خودشان را آزار می دهد. زیرا می  فهمند که شما درست می گویید

اما به خاطر جو رعب آور و ترسناک نمی توانند حرفی  بزنند.

اطلاع دقیق دارم مدتهاست بعضی از مشاهیر (مدیونین، خائفین

 و قاعدین) در این  شکنجه گاه خودساخته قرار گرفته اند که

 یقیناً اگر به بدترین زندان منتقل می شدند و  جسماً

تعذیب می شدند، درد و عذابش کمتر بود. حتی اگر از این عده با

تضرع بخواهید که  نامه ای به رهبری بنویسند و تمجید و تشکر

 کنند، باز هم این کار را نمی کنند. برای  اینکه آنها هم

از اوضاع خبر دارند و اگر چنین کنند بعید نیست که از درون

خانه  خودشان با نهیب اهل بیت مواجه شوند. مگر از اعضای

مجلس اصطلاحاً خبرگان باشد که به  جای نظارت و دقت در

امور، علی الدوام و عادتاً در کار تمجید و تشکرند.

علاوه بر آن عده که ذکر شد، باقی جمعی از مشاهیر اصلاح

طلبند که نه تنها  قدرت نوشتن نامه غیرعلنی را هم ندارند،

بلکه قادر نیستند به پرسشها و به نوعی  استفتائات

جنابعالی پاسخ دهند. نمونه آن جناب آقای سیدمحمد خاتمی است که رک

 و راست  اعلام کرده نمی تواند به آن پرسشهای در حقیقت

راهگشا پاسخ بدهد. این انسان حداقل بی  آزار و محترم که «

ابرز منهم فی التقوی و الدرایة» است، به هر حال نمی تواند به

 درخواست شما پاسخ بدهد. کسی که هشت سال رییس جمهور این

مملکت بوده و صندوقچه اسرار  و ایضاً دارای ابزار فشار

است، در مقابل هجمه های مأذونان و مأجوران قدرت پاسخگویی  به

 سوالهای شما را ندارد و بالکل خلع ید است. اخیراً به

نوشته سایت کلمه یک زجر کشیده که ظاهراً از زندان آزاد شده،

شرح  درد و زجر خودش در سلول را در قالب یک نوشته ادبی و

به زبانی تأثیرگذار برای آقای  خاتمی فرستاده و خواسته

ایشان را در جریان زجرهای سلول بیاندازد اما جناب خاتمی به

 جای اینکه بر بوجود آورندگان این مصائب نهیب بزند، خطاب

 به این جوان زجرکشیده می  نویسد: «متن جذاب و در عین حال

تکان دهنده بود. آنچه در خور توجه است این که شما  علاوه

بر روشن بینی، تعهد و پایداری در خور تحسین که هزینه آن را

 نیز با بزرگواری  پرداخته اید، دارای قریحه ای خوب در

هنر و خلاقیت های هنری هستید که اگر انشالله  نسبت به تعمیق

 و بسط آن اهتمام کنید می توانید آثار ارزنده ای را نیز

داشته  باشید. مطالعه آثار ادبی نویسندگان و داستان

نویسان و  خواندن رمانهای سنگین و آغاز کردن با نوشتن

داستانهای کوتاه انشالله می تواند منشا  پدید آمدن آثار ارزنده

خواهد بود.» این جوان زجردیده آمده شرح دردش را برای ایشان

قلمی کرده تا تکانی بوجود  آید آن وقت جناب آقای خاتمی می

 فرماید که شما استعداد خوبی در هنر دارید و اگر  همینطور

 ادامه بدهید آینده خوبی دارید و کذا و کذا. این جوان می

نالد که چنین و  چنان سیلی خوردم آن وقت آقای خاتمی می

فرماید همینطور ادامه بدهید و نمی دانم  داستان سبک و سنگین

بخوانید و داستانهای کوتاه و بلند بنویسید تا چه و چه

بشود. مثل  اینکه این جوان در قهوه خانه نشسته و داستانی سر

هم کرده و بعد هم آن را برای یک  نقاد فرستاده و از ایشان

طلب راهنمایی کرده باشد. بنده وقتی پاسخ آقای خاتمی به این

 جوان زجردیده را خواندم پی بردم که اوضاع خارج از تصور

ما سنگین و رعب آور است. و  گرنه اطمینان دارم آقای خاتمی

 آدمی نیست که حرف این آدم زجر دیده را درک نکند. همین

آقای خاتمی چطور با شجاعت توانست در مقابل فشارها برای عدم

 افشای جریان قتلهای  زنجیره ای نویسندگان ایستادگی کند

و نام خود را در تاریخ ثبت نماید اما در این  موقعیت و در

چنین وضع وحشت آوری، جوابی به این جوان زجر کشیده می دهد

که تو خود  حدیث مفصل بخوان از این مجمل. بعید نیست قصد

جناب آقای خاتمی مطایبه و طنز بوده تا  ما بدانیم وضع بر چه

 منوال است. خدا به کنه قضایا داناتر  است.

بعد از نزول این بلا، امروز دیگر از آن حوزه ای که ملجأ

بی  پناهان بود، خبری نیست تا مشاهیر آن مصائب را ببینند و

 جرأت پیدا کنند نامه  بنویسند. روزی یکی از متعصبین

مشهور دولتی که نسبت به شعائر دینی بی اعتناست ولی در  امور

سیاسی یک مستحب غیرمؤکد را هم از دست نمی دهد، در پاسخ به

بنده که در باب همین  مسائل حرف از «نصیحة لائمة المسلمین

» به میان آوردم، گفت: اگر قبول کرده ای که امام  است،

دیگر نصیحت چه معنی دارد؟ پس ساکت شو و چیزی نگو! هرگاه کج

فهمی تا به این حد  و برهانی برنده و قاطع به این شکل در این

 محیط حاکم باشد، توقع دارید که کسی بتواند  نامه نگاری

کند یا به پرسشهای شما پاسخ دهد؟ هیهات. بر پایه همین منطق

 که دهان هر  منتقدی را خرد می کند، هر انتقادی به منزله

مخالفت با امامت است. ائمه  معصومین(علیهم السلام) هم چنین

 ادعایی نداشتند. این عده اگر چه تعدادشان بسیار کم  است

اما فعال مایشاء بوده و هر کاری را می توانند انجام دهند

و یقیناً بازخواست هم  نخواهند شد. باز هم خدا را هزار

بار شکر که اراده نمی کنند کسی را نیست و نابود  سازند. اگر

هم علناً و در انظار مردم مرتکب چنین عملی شوند به پای

غیرت دینی نوشته  می شود و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. به سبب

همین لطفی که از سوی ایشان صادر می شود  باید سجده شکر به

جا آورد.

نتیجتاً و به خاطر این فضای ترسناک، یک حوزوی باید در

حاکمیت  غرق باشد و هر چه را که از آن صادر می شود چشم بسته و

 مقلدانه قبول کند، در غیر این  صورت باید قید یک منبر

معمولی را هم بزند. سال گذشته یک دوست نزدیک را در جایی

دعوت  کرده بودند که ماه رمضان بر منبر رود ولی همین که شب

سوم به خاطر حضور ایشان از طرف  عده ای تحت فشار قرار می

گیرند، محترمانه عذر وی را می خواهند. چند روز بعد یکی از

دعوت کنندگان تلفن می زند و دلجویی می کند و اضافه می

فرماید که مشکل اصلی ایشان  دعا نکردن برای سلامتی و بقای این

و آن است. گویی پروردگار عالم برای بقا و سلامتی  دیگران

منتظر استغاثه اجباری یک نفر است و اگر ایشان به درگاه

باریتعالی متضرع  نشود، مشکلی پیش می آید.

ملاحظه می

فرمایید که اگر روزی لفظ دعا قرین خواست قلبی  داعی بود، امروز

و در چنین اوضاعی که سیاست حرف اول و آخر را می زند، به یک

 امر  سفارشی تبدیل شده که به هر طریق باید پذیرفته شود.

در تمام عمر دین مبین نخوانده و  نشنیده ایم که از کسی

درخواست دعای اجباری داشته باشند. اِلی اَین؟ خدا می داند و

 بس. لذا به خاطر همین تعصبات غلط و کفرآلود، حضرات سوراخ

 دعا را هم گم کرده اند و  نمی دانند اصل مشکلات کشور چیست

 و کجاست. در همین حوزه دغدغه مأجورین این است که  چرا

فلان کس برای فلان مقام فعل جمع به کار نمی برد. حالا

جنابعالی بفرمایید که از  این فضا و محیط چه توقعی می رود؟ بنده

 سربسته عرض می کنم. اگر قرار باشد همه چیز  نوشته شود که

دیگر چیزی باقی نمی ماند.

بعضی ها بر این اعتقادند کسانی در بین آنها نفوذ و رخنه

کرده  و حضرات را به این روز نشانده اند تا دنیا بر روی

همین چیزها انگشت بگذارد و کل دین  و منتسبین به آن را به یک

چوب براند. ولی نه اینطور نیست. رفتار و کردار اینها

محصول کج فهمی و جهالت مأجوران و مأذونان فعال مایشاء است که

 از هر طرف حمایت می  شوند و هیچ نفوذگری در کج فهمی و

جهالت آنها دخالت ندارد. اصل قضیه در این است که  به خاطر

حمایتهای همه جانبه از این عده، هیچ احدی نمی تواند به آنها

بگوید کار و  کردارتان غلط است. اینها از همه جا حمایت می

 شوند و هر کدامشان یک دستگاه دارند. در  واقع این عده

قلیل که همه را در قوطی کرده و درش را بسته اند، فرمانبر

جاهای دیگر  هستند و المأمور معذور.

در بین همینها کسانی

هستند که قبل از انقلاب راحت البال و  آسوده مرحوم امام

خمینی را به تندروی متهم می کردند ولی امروز که سه دهه از

پیروزی  انقلاب می گذرد، همه انقلابی دو آتشه شده اند. شیخ

مشهوری که رهبری این دسته فعال  مایشاء را بر عهده دارد

چنان دستگاهی به هم زده که کسی را توان مقابله و اعتراض

ایشان نیست. همین شخص که قبل از انقلاب در لیست ساواک بود

و حاضر هم نشد نامه  مشهور حمایت از امام را امضاء کند،

حالا شده یک انقلابی فداکار و همه کاره و فعال  مایشاء.

وقتی جایی مثل حوزه به این روز بیفتد، ظاهرگرایی و دوری

از  محتوا می شود دغدغه شبانه روز کل دستگاه. ملاحظه

بفرمایید که ایجاد یک سایت برای  ذکر صلوات و کنتور گذاشتن

برای شمردن صلواتها چه معنی دارد؟ در عوض یک سایت هم

بگذارند تا معلوم شود هر دقیقه چه تعداد به دین پشت می کنند. ثبت

 نام و ساختن یک  دستگاه عریض و طویل برای سنت حسنه

اعتکاف ریشه در چه دارد؟ یا در یک مملکت مسلمان  بیاییم

ستادهای اقامه نماز دولتی راه بیاندازیم، به چه معناست؟ بدتر

آن که جناب شیخ  قرائتی که سخنانش عموماً در جهت خواست و

تقویت این حضرات است، گلایه کند تعداد  نمازخوان ها هم کم

شده است. برای اینکه یک عده قلیل ولی فعال مایشاء آن طرف

دیوار  شبانه روز در کارند تا با طرز عمل و رفتار غلط شان

 هر چه بیشتر از تعداد نماز  خوانها کم کنند و بر فراریان

 از دین بیافزایند. در این خصوص حرف زیاد است و آمار

انزجار جوانان مسلمان از دین سر به فلک می کشد ولی به همین

مختصر اکتفا می  کنم.

شما از چنین محیطی چه توقع دارید؟ وقتی در بین این همه

مصایب  و مشکلات دغدغه حضرات این است که باید بالاجبار برای

 سلامتی فلان و بهمان مسئول دعا  کنید یا بکار بردن فعل

مفرد برای فلان مقام در حکم گناه نابخشودنی است و باید به

 صورت مشفوع یا همان تمجید مضاعف از وی یاد شود، واضح است

 که اصل مصائب و بدبختی های  یک مملکت به فراموشی سپرده

می شود. وقتی بنده قبول کردم که یک حاکم را با القاب و

عناوین پرطمطراق یاد کنم و عدد یک را در عدد یکصد ضرب کنم،

چطور می توانم به ایشان  بگویم که فلان جای کار شما کج

است؟ قبول چنین امری به منزله صحه گذاشتن بر  خطاناپذیری

حاکم و مسئول است. دیگر تکرار مکررات هم شده که بخواهم از

حدیث و آیه و  سیره ائمه معصومین(علیهم السلام) شاهد مثال

بیاورم و در نکوهش چنین کاری سخن را  طولانی کنم. مختصر

عرض کنم که چنین کاری گناه است. زیرا سنت سیئه ای درست می

کند که  دهان همه را می بندد. جنابعالی و سایرین بیشتر از

بنده می دانید که مجیزگویان به  محوریت همان شیخ مذکور که

مختصری در باره اش گفته شد، در این خصوص چه سنت ناپسندی

رقم زده اند و در این چند سال اخیر به این طرف چطور با

تعریف و تمجیدهای نادرست و  بعضاً گناه آلود دهان همه را بسته

 اند تا کسی جرأت نکند زحمت یک انتقاد کوچک را بر  خود

هموار بسازد.

شرح مجیزگویی های حضرات بسیار خسته کننده و

عموماً غیرقابل تحمل و  مایه شرمساری و ذلت است. الی

ماشاءالله سخنرانی مکتوب و ضبط شده در این خصوص وجود  دارد و

فیلم و صوت آنها همه جا دست به دست می گردد و موجبات تمسخر

دین و منتسبین به  آن را فراهم کرده است. به گواهی دخترم

دانش آموزان در دبیرستانهای دخترانه این جور  فیلمها را در

دستگاه موبایل خود به همدیگر نشان می دهند و به ریش همه می

 خندند. دست  کم حدود دو ساعت فیلمها و صوتهایی از همین

دست برای بنده جمع آوری کرده بودند که  همه رسمیت داشت و

جعلی نبود. مثلاً برخی معممین و مکلاهای فعال مایشاء که در

دوره  قحط الرجال به ایشان کارشناس هم می گویند در

تلویزیونهای شهرستانها یا همین تهران  یا مساجد بزرگ در

شهرستانها و جلسات سخنرانی رسمی حرفهایی می زنند که غیر از

تمسخر  دین و پوزخند حوزه های علمیه هیچ نتیجه ای ندارد. این

نوشته ها و فیلمها و صوتهای  رسمی آن قدر زیاد است که برای

 از پا درآوردن نفس دین و خدا و پیامبرانش کفایت می  کند و

 نیاز به دخالت دشمن و مخالف برای تضعیف دین نیست. حال

محیطی که به این سمت و  سو کشیده شده، چه توقعی از آن می

رود؟ وقتی این محیطی که شما توقع دارید مشاهیرش  علیه مصائب

به پا خیزند اما خرافه و جعل و چاپلوسی در آن رسمیت یافته

 و هر روز هم  آن را دامنه دارتر می کنند، چطور می تواند

کج را راست کند؟ اصل کجی خودش  است.

با همه اوصافی که ذکرشد و معلوم گردید چرا از این خاک

نمناک  گردی بر نمی خیزد، اما نامه ها و نوشته های شما بسیار

 با اهمیت است. همین که در این  وضع بغرنج کسانی همچون

جنابعالی، جناب آقای خزعلی و سایرین مؤمن به گفتار و کردار

خویشند، غنیمت است. از طرفی تک تک نامه ها و نوشته های

شما در حکم خبری است که برای  ما خفتگان تازگی دارد. چند وقت

 پیش کسی از دوستان برادرم در منزل ایشان اعتراف می  کرد

که تا قبل از این نامه ها و حوادث بعد از انتخابات سال

1388 نمی دانسته در کشور  چه می گذرد. او که در دولت و دستگاه

 نقشی قدیمی دارد، چنان تحت تأثیر و در برزخ  مهلکی قرار

گرفته بود که نمی دانست چه کار باید بکند و از یک نفر

همچو حقیر با علم  به اینکه مطرود است، کسب تکلیف می کرد. از

دیگر کسانی که طی حوادث همین دو سال پیش  و بعد با خواندن

 نامه های حکیمانه شما آگاه شده اند و تا قبل از این

حوادث  غیرخودشان را به کج اندیشی و بی بصیرتی متهم می

ساختند، بسیاری از طلابند که بر  اوضاع اشراف پیدا کرده اند و

به دفعات این را گفته اند اما جرأت بیان علنی در هیچ  کسی

از جمله بنده نیست. این بی جرأتی را به این خاطر عرض می کنم

 که خطر متوجه شخص  منتقد نیست، بلکه خطر در کمین فرزندان

 علی الخصوص دختران و زنان افراد است. اگر  کاری به زن و

بچه مخالف و منتقد نداشتند، خیلی ها خطر شخصی را به جان می

 خریدند.  چنین حربه ای در دوره شاه پهلوی هم که به طاغوت

شهرت داشت مورد استفاده قرار نمی  گرفت. خدا شاهد است

هرگاه با خودم خلوت می کنم در مقابل وجدان شرمم می آید دوره

 پهلوی را زمان طاغوت بنامم. منظورم مقایسه با زمان حال

بود و گرنه دوره پهلوی هم  مصائب خاص خودشان را داشت و

عموماً قابل دفاع نیست.

اگر اشتباه نکنم می گویند مرحوم مهندس مهدی بازرگان در

حین  محاکمه خود و یارانش در دادگاه پهلوی خطاب به شاه گفت

: ما آخرین کسان هستیم که با  زبان نصیحت و اندرز با شما

سخن می گوییم ولی بعد از ما  گروههایی می آیند که با زبان

زور با شما  حرف خواهند زد. دیدیم که همینطور هم شد. اضافه

کنم خیرخواهانی همچون جنابعالی جناب  آقای خزعلی و سایر

خیرخواهان محبوس و زندانی یا آواره از وطن و یا

دانشجویان با  شرافت آخرین کسانی هستند که از در نصیحت و با نرمش

با اینها سخن می گویند. اگر قدر  این خیرخواهی از سوی

حاکمیت دانسته نشود، به یقین در آینده ای نزدیک لا محاله و به

 حکم تاریخ عده ای دیگر به طرز دیگری وارد عمل خواهند شد

 که این بار نه بر مرده بر  زنده باید گریست. طوری هم که

از علائم و آثار پیداست اگر حاکمیت بخواهد به نصیحت  ناصح

گوش دهد و تغییری ایجاد نماید، باید اذعان کرد که یک

معجزه در عالم خلقت رخ  داده است. زیرا ورق به ورق تاریخ در

مقابل ماست و مشاهده می کنیم چنین اتفاقی تا به  حال

نیفتاده و گوش حکومتهایی که هدف اعتراضات بوده اند به حرف

خیرخواهان و ناصحان  دلسوز بدهکار نبوده است.

در پایان برای جنابعالی و همه زجردیدگان آرزوی سلامتی و

 تندرستی دارم. شما نمونه عینی ایمان و تقوا و راه راست

هستید که با نوشته های  مبارکتان دریچه نور را بر روی ما

خفتگان باز می کنید و امید را به در خانه هایمان  هدیه می

آورید. مهمترین سود و فایده نامه های شما این است که

خفتگان بی خبر را  بیدار و آگاهان خفته را به عذاب وجدان مبتلا

 می سازد. همه ما خفتگان به ضرب شست  محکم شما مؤمنین بر

روح و جان خود نیازمندیم. حساب آگاهان خفته هم با خودشان

است که  امیدواریم تا دیر نشده از خدا بخواهند تا یاری شان

 کند بلکه ازاین شکنجه گاه و سلول  انفرادی خودساخته

بیرون بیایند. بدترین درد آن است که زندانی خودت باشی شکنجه

گر هم  خودت زندان بان هم خودت و خانه ات هم زندانت باشد.

به امید روزی که ما خفتگان بیدار شویم  و آگاهان خفته هم

که حرف شان در بین  حکومتیان تأثیر دارد به وظیفه شرعی

خود عمل کنند تا روشنایی ایمان آگاهانه و باران  امید به

این سرزمین خشکیده از رحمت پروردگار بازگردد.

اللهم اجعل عاقبة امورنا بالخیر

یک طلبه احمد نام، ساکن  قم

.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

12 نظر

  1. آقای نوری زاد برو خدا رو شکر که زنده ای و خانوادت سالمن
    اگر همچنین انتقاداتی رو حتی به یک مقام دون پایه در همین کشورهای به اصطلاح خودشان جهان اول امطرح میکردید
    کارتان با کرام الکاتبین بود .
    بجای این غر زدنها بیاید تو میدون و باری از دوش نظام بردارید
    اصلا همه بد . شما که خوبید چرا نمیاید کمک کنید و وضعیت را بهبود ببخشید .
    شاید هم یه گوشه نشستن نق زدن بیشتر به مزاق شما خوش میاد!

     
  2. انسان محترمی که می گوید آخوند دیدی الفرار نشان می دهد که در مصرف کردن این هفت هزار تومانی لعنتی مهارتی هم ندارد. گمان نکنم یک منتقد در مقابل این نامه دردمندانه و حکیمانه الفرار بگوید!

     
  3. الحق و الانصاف نامه بسیار متین و زیبایی بود. کاش در حوزه ها از این افراد بیشتر می داشتیم که درد و درمان را می فهمند. تا به حال قلمی به این شیوایی و متانت از یک طلبه ندیده ام. ما که هر چه می بینیم حرفهایی نامربوطی است که از دهان برخی طلاب حقوق بگیر و دولتی بیرون می اید و فکر این را هم نمی کنند که بار سخنانشان چقدر است و چه تأثیر منفی بر جای می گذارد. باز هم تشکر می کنم از این قلم شیوا و از این انسان احمد نام و سلیم النفس.

     
  4. خیلی آشکار است که طالب چیست. چشمتان را بشویید و بار دیگر این نامه مخلصانه را بخوانید تا بفهمید که عیبک کار امثال جنابعالی کجاست. عیب کار شما این است که کسی را به عنوان ملاک حقیقت در ذهنتان تجسم فرموده اید و اصل حقیقت و دین را فراموش کرده اید. اگر دیندار هستید، عرض کنم که خسرالدنیا و والاخره هستید. خدا به داد جنابعالی برسد که از درک این وجیزه ناتوانید.

     
  5. salam be to ahmad vali marg bar marajeike midanand va khafe shodeand nangeshan bad rozi houzeha omide mardom bodand che shode be houzeha ensaniyat va shojaat az houzeha rakht bar baste marg be tamamemaraje khab rafte

     
  6. تیره روزی های ما از زمانی آغاز شد که حفظ نظام اوجب واجبات شد.

     
  7. بسیار شیوا و دردمندانه نوشتید. به ایشان تبریک میگویم. مثل اینکه برادران هفت هزار تومانی هم در سایت آقای نوریزاد فعال شده اند! وگرنه اگر حرف حسابی داشتند که از محتوای نامه انتقاد میکردند یا پاسخی میدادند. البته دستگاه های چند میلیاردی از پاسخ به این سوالات که سوال ملت است درمانده اند، هفت هزارتومانی ها که جای خود دارند!

     
  8. سلام
    هر آخوند دیدى الفرار. اقاى نوری زاد شرمنده من که دیگه طرفاى سایت شما پیدام نمی شه باى باى

     
  9. درد دلهاي دل سوخته اي بود كه از واقعيت هاي تلخ حوزه پرده برداشته كه ديگر حوزهء علميه نيست بلكه پادگاني است به فر ماندهي مصباح يزدي كه كارش پرورش مجيز گفتن رهبر و توجيه جنايات حكومت است و گمان نمي كنم ازين دست طلبه هاي دردمند در حوزه كم باشند

     
  10. واقعاً بسیار روشن بینانه و زیبا بود. کاش در حوزه 10 نفر از این طلاب می داشتیم. نوشته ایشان منطقی و متین و زیباست و به عنوان آخرین کورسوی امید در حوزه به حساب می آید. برای این طلبه عزیز و گرامی آرزوی سلامتی می کنم. این شخص محترم که فرموده این طلبه طالب چی هست همین را بگویم که طالب دیکتاتوری و رسوایی بار آوردن به نام دین نیست.

     
  11. البته که طلبه یعنی طالب علم و دانش، نه مدعی آن. چنانکه این برادر ما هم چنان ادعایی نداشت. اما ای کاش بندگان خدا از تحقیر بندگان دیگر خدا دست بر می داشتند که بر آنان پسندیده نیست. من که بالشخصه بعنوان یک استاد دانشگاه، در نوشته های این طلبه روشن بینی و درایت بسیار یافتم. امید که خداوند چنین شعوری را بر همه ما ارزانی دارد.

     
  12. یک طلبه که طالب چی هست معلوم نیست. نه عالم بود و نه دانشمند. چهارپایی بر او کتابی چند.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 1519 seconds.