سر تیتر خبرها
سمفونی فربـگان

سمفونی فربـگان

شبی عده ای از نمایندگان مجلس مرا به یک نشست مخفیانه و آمیخته به ترس فرا خواندند و با صدایی که تنها من می شنیدم و خودشان، به من گفتند: درمجلس، پنجاه اصل قانون اساسی  معطل مانده است و کسی را شهامت ورود به این پنجاه اصل نیست. گفتند: سپاه یا وزارت اطلاعات یا هرنهادی که به اینها مربوط است، قبل از آنکه لایحه ای را به صحن علنی مجلس بیاورند، مأمورشان را پیش ما می فرستند و از تک تک ما امضا می گیرند که: شما فردا به این لایحه رأی خواهید داد! گفتند: ترس از اطلاعات وسپاه نای نفس کشیدن برای ما نگذاشته. گفتند: برای هریک ازما پرونده سازی کرده اند تا اگر به خطا رفتیم و سخن مخالف برزبان آوردیم، دست به افشای آن بزنند. گفتند: ما درچنبره ی اطلاعات و سپاه گرفتاریم و به ماشین امضا بدل شده ایم. گفتند: وقتی ازمصونیت نمایندگان مستقل ومخالف سخن  می گوییم به ما پوزخند می زنند. گفتند: ما اصلاً نماینده ی مردم نیستیم. درآنجا هستیم تا اگر امضایی بخواهند، آن را امضا کنیم و به چیزی که می خواهند رأی بدهیم. گفتند: مخالفت ما و اعتراض های ما چند نفر، به زنگ تفریح نمایندگان هماهنگ مجلس بدل شده است…

سمفونی فربگان:

می خواهم داس تیزی به دست گیرم و همه ی نجواهای پراکنده را با یک ” آهای ای همه ی ایرانیان، به کجا می نگرید؟ درد اینجاست” بیخ بُرکنم. سکوت که در گرفت، بگویم: اینک درد! چه؟ فربگان! کدام فربگان؟ آنان که از سکوت ما و جهل ما فربگی گرفته اند و برهمین سکوت و جهل، بنای مرتفعی از فریب وحرام بالا برده اند. فربگانی که فریب را به کام ما فرومی فشرند و حرام را به ضربِ حُقه های رایجِ شرعی: به کام خود.

بنای عمده ی من در نوشته هایم، پرهیز از مصداق گویی است. چرا که باوردارم: این “بگم بگم” های محتضرانه، بیش ازآنکه به قوام و وِزانت یک قوم بیانجامد، آنان را بر زمین سرد سخافت می نشاند. با این همه، ناگزیرم برای نشرِ درستِ مطلب، گاه مخاطبان خود را به یک یا چند تلمیحِ آشکار اشارت دهم. تا مگر به جان سخنِ من فرو شوند و مقصود مرا ازهرآنچه که در دل دارم، دریابند.

دوستی که استاد دانشگاه است به من می گفت: فلانی، نکند با نوشتن های فراوان به تکرار بیفتی؟ می گفت: این قبول که جماعتی از سپاهیان: دزد، جماعتی از اطلاعاتی ها هیولا، جماعتی از روحانیان: جسمانی، جماعتی از مجلسیان: خفیف، جماعتی از قاضیان: پلید، جماعتی از مسئولان: نابکار، آخرتا کجا می خواهی به این دزدان و به این هیولاوشان بپردازی؟ از این زشتکاران رو بگردان و به یک سخن تازه ورود کن!

گفتم: استاد گرامی، شما در یک فضای علمی به تدریس مشغولید. من نیز چون شما نیک می دانم تکرار در وادی هنر و ادبیات ومقوله های سیاسی “آفت” است. من اما مگر به تولید آثار ادبی یا نگارش مقاله های سیاسی مشغولم که تکرار واژه ها و تکرارمفاهیم، ضعف نوشته های من به شمارآید؟

به آن استاد گرامی گفتم: من عضوی از یک خانواده ام. می بینم دزدان حریص به خانه ی ما داخل شده اند و می دزدند و با ساکنان خانه جفا می کنند. می زنند و می کشند و سر به خلوت اهل منزل فرو برده اند. من  با دیدن این همه آسیب و درد، باتمام استعداد حنجره ام فریاد می زنم: آی دزد! شما که در بیرون این خانه اید و یک بار و دوبار این ” آی دزد” های مرا می شنوید، اجازه ندارید رو به من داد بزنید: آهای بنده خدایی که داد می زنی آی دزد، سخنت را شنیدیم، داری به تکرار می افتی، یک چیزدیگر بگو! وسخنی تازه آغاز کن!

روزی درکنار یک برکه، به جوان افسرده ای برخوردم که خیره به آب می نگریست. چهره اش روح نداشت. ظاهراً مدت ها پیش مرده بود. از سکوتش نفرت می بارید. مرتب به آب برکه تف می انداخت. بعدها برایم گفت خیال خود کشی داشته. وآن آب دهان ها، تف به همه ی دنیا بوده. من اما از عزم او خبرنداشتم. زمانی دراز با او به همان جایی که او خیره مانده بود، نگریستم. آن سکوت، سنگین بود. باید می شکست.

به او گفتم: این تو و این برکه واین قلاب ماهی گیری. بیا و قلابی به آب انداز و شانست را بیازمای. منتها گفته باشم: اگر قلابت چیز دیگری غیراز ماهی گرفت، برنیاشوب. چرا که  در این برکه، قراضه های تفنگ انبار کرده اند. شاید به قلابت یک فشنگ یا یک گلنگدن یا یک ماشه گیرکرد. اگر اینها به قلابت آمد، فشنگ را در جانِ لوله فروکن، گلنگدن را بکش، وماشه را بچکان! اگر شلیک شد، مسئولیت عواقبش با تو. نشد، بازهم مسئولیتش باتو. چرا که تو خواه ناخواه با تفنگت به سمت چیزی یا کسی و کسانی نشانه رفته ای. تا پیش از آن تورا مسئولیتی نبود، اما همین که نشانه رفتی و ماشه را چکاندی، مسئولیت از هرسو به سوی تو خیز برمی دارد.

مسئولیت یعنی همین. همه ی ما  درقبال خودمان، دیگران، وحتی درقبال مفهومی به اسم زندگی مسئولیم. چرا که با تولدِ بظاهر ناخواسته مان، آن را نشانه رفته ایم. مسئولیت، تنها به این نیست که ما پشت میزی بنشینیم و ارباب رجوعی داشته باشیم و چشمِ جماعتی به ما باشد. معتقدم بزرگترین حصاری که ما انسانها را محاصره کرده، همین مقوله ی مسئولیت است. مسئولیت، همزاد انسان است.  حتی همزاد آن کسی که هوارمی کشد هیچ مسئولیتی درقبال هیچ بنی بشری ندارد. مگرمی شود مثلاً فربگان سپاه، آنانی که آن سوتر از عهد اولیه شان، در سه کانون پرمفسده ی اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی دخول کرده اند، خود را فارغ از مسئولیت بدانند؟

من می گویم: فربگان سپاه، دزدان رسمی وتابلو داراین سرزمین زخمی اند. باید آنقدر داد زد و جیغ کشید تا فرمانده ی کل قوا بشنود که درجواراو و به اسم او سپاهیان او به دزدی و غارت اموال مردم مشغولند و زحمت پاکان سپاه را تباه می کنند. من می گویم: مثلاً دریک قلم: بالا کشیدن سهام مخابرات در روز روشن توسط سپاه، یک دزدی آشکاراست و تا زمانی که این دزدی برقرار است باید فریاد کشید: آهای پاسداران فربه از مال حرام که جلوی چشم مردم فلک زده ی ما مخابرات را بالا کشیدید و به صورت مردم و به ریش قانون و به هیکل نمایندگان بی اراده ی مجلس خندیدید، ما هرروز و هرساعت شما را نفرین می کنیم و آرزو می کنیم پول هایی که از جیبب مردم برمی دارید، به مفتضح شدن هرچه بیشتر شما بیانجامد.

و داد می زنیم: آهای پاسداران فربه از مال حرام، شما با این دزدی های آشکار، به خاطرات ما از سپاهِ سالهای عاشقی خنجر می کشید و نام سپاهیان خوب سرزمین ما را که پا به پای مردم برای رهایی این سرزمین سوختند و می سوزند، به تباهی درمی اندازید. من می گویم: وقتی فربگان سپاه ازهزاراسکله ی رسمی و غیر رسمی به امرمحترم قاچاق مجاهده می کنند، نمی توانند به قاچاقچیان نیروی انتظامی یا قاچاقچیان حرفه ای بگویند: ما اگر می دزدیم شما ندزد!

من می گویم: شلیک به مغزجوانان هرمزی، آنجا که از فرط بیکاری، درروزهای توفانی به دریا می زنند تا از”خَصَب” درآن سوی تنگه ی هرمز، چند توپ پارچه به این سوی بیاورند، شلیک به فهم خراش خورده ی این مردم است. من می گویم: فربگان سپاه، آنجا که به واردات دارو و صادرات سنگ و روبیدن پیمانهای بدون مناقصه مشغولند و به ضرب رفاقتشان با شهردارتهران که خود پاسداراست، درهمین تهران، بدون مناقصه پروژه ی هزارمیلیاردی پل رو گذر بزرگراه صدررا به جیب می برند، بدیهی است که دیگر فرصتی برای اندیشیدن به انقلاب و پاسداری از انقلاب و آسیب های آن نخواهند داشت.

این روزها مقام اول بسیاری از فضاحت های اخلاقی و اقتصادی و مناسبات اجتماعی درمقایسه با دیگر کشورهای جهان با ماست. یعنی درست همانهایی که یک روز این فربگان سپاه بر رواج آنها برمی آشفتند و رخ به رخ مسئولان وقت، گریبان می دریدند که : چرا باید ایران اولین کشور پرمصرف مواد مخدر دردنیا باشد؟ وبرسایرین نیزبرمی افروختند که: این اولین بودن، به کدام شأن انقلاب و اسلام مربوط است؟

شاید یکی از فاحش ترین اشتباهات ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب این بود که: ما با همه ی معمولی بودنمان، خود را به “نور” متصل کردیم. دست بردیم و رشته ای از نور برتافتیم. به یک سرش گره زدیم و حلقه ای از نور برآوردیم. با همین حلقه، هرکه را که تمایلِ ما بدان بود، بالا کشاندیم و با همان، دیگران را گلوفشردیم. درآسمان خدا برای خود جا پهن کردیم. وخود را نورچشمی خدا دانستیم. و رفتارغلط خود را عین درستی دانستیم. وتا توانستیم از خود تشکرکردیم.

ما انقلابی کردیم درامتداد سایر انقلاب ها. با آمیزه ای ازدرستی ها ونادرستی ها. که باید به مرور، زشتی ها و کاستی ها را می روفتیم و زیبایی ها را برمی کشیدیم. اما درحیرتم که چرا ما هیچ صفتی را جز نورلایق خود ندانستیم؟  آیا به راستی انقلاب ما انفجارنور بود؟ که از سربدکاری ها و زشت کاری ها درگذریم و به خیال خام خود دست به انتشار نور بریم وجوری به لباس خود اطو بکشیم که دیگران ما را متفاوت و در مجاورت نورببینند؟ کجای کار ما با نور وذات نور همخوانی داشته و دارد؟ چرا ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، خود را برگزیده ی مستقیم خود خدا دانستیم و باورکردیم که تاریخ با همه ی حسرت های تاریخی اش، چشم به راه ظهور ما بوده است؟

ما باید باور می کردیم که آدمهایی هستیم: معمولی. اگر این باور به مغز ما خطور می کرد، حال و روز ما بهتر از این بود که هست. ازبس به گوش ما از نورگفتند، ما تا دیرزمانی باورمان نمی شد که می شود پاسدار بود و دزد بود! می شود از کنار پیکرشهدا برخاست ومثل جماعتی از مردمان هیز و دریده چشم، به اندرون خانه ی مردم سرک کشید و درهرکجا مخفیانه سخن این و آن شنود کرد و برای به زانو درآوردن یک هم سنگر معترض به کثیف ترین کارممکن دست برد وازمیان تصاویری که فربگان سپاه از او دزدیده اند، برای او فیلم افشاگرانه ساخت. ای خاک برسر فربگان سپاه که در دزدی نیز ناوارد و سراسیمه اند. آخر کدام پاسدار، همه ی دارایی های هویتی اش را با قاچاق دلار و کالا و سوخت و اجناس بنجل چینی تاخت می زند؟ کدام پاسدار با ورود به عرصه ی سیاست بازی های پلید و معامله با رییس جمهوری نامتعادل، به آرمان شهدایی که در کنار او به زمین افتاده اند پوزخند می زند و با خونشان داد و ستد می کند؟

آن سوتر از فربگان سپاه، فربگان زشتکار وزارت اطلاعات نیز به استمرار حاجت هایی اعتیاد یافته اند که بی خیال اسلام و اخلاق و انسانیت و انقلاب و چشم های منتظر و آرزوهای چشم به راه، سربه هزارتوی رفتار فربه ای فرو برده اند که فرو شدن به این فربگی، دیگر به انقلابی اسلامی و شهید و  قرآن و خدا و پیغمبر و مکه و مدینه و کربلا نیاز نداشت. هیولایی که حرفه اش سرکشی به خلوت مردم است و ضرب و شتم و توهین به آدمهای بی پناهی که تنها متهم اند نه مجرم، و هیولایی که اخلاق رایجش ناسزاگویی است و تخصصش پرونده سازی برای ریز و درشت آدمها و گروکشی های سخیف و رواج آشوبهای نفرت انگیز در کانون خانواده ها، خب این هیولا را دیگر به خدا و پیغمبر و حسین حسین گفتن نیاز نبود. بدون اینها هم می شد پیاله ی اینهمه زشتی را سرکشید و به اسم حفظ یک سیستم حکومتی مست شد.

مرا در این نوشته فربگان دیگری نیز هست. اما درامتداد آن”آی دزد” های مستمر، می خواهم به ترسیم هیبت باطنی و ظاهری فربگان سپاه دست ببرم: چهرگانی عبوس چون حنظل، گوش هایی دراز برای شنود، چشمانی دریده برای هیزی و رصد کردن فرصت ها، دهانی گشاد و سیری ناپذیر، زبانی دراز برای تملق و البته برای ناسزا گویی، دست هایی پت و پهن برای دزدیدن و البته برای زدن معترضان، سرانگشتانی آلوده به خون، پاهایی کوتاه و چسبیده به زمین، شکم هایی برآمده از حرام، حساب های بانکی درشتِ ناشی از غارت دخایرملی و اموال عمومی و روبیدن فرصت های خاص، کلّه های بزرگ و مغزهای کوچک. وبراین همه: لباس حجة الاسلامی جناب طائب و قبه های سرداری جناب جعفری!

من می گویم: بهترنیست به توصیه ی امام خمینی برای “این مملکت” یک فاتحه بخوانیم و دفترش را ببندیم؟ مگرامام نگفت: اگر یک روز ارتش و سپاه به کارهای سیاسی داخل شدند، باید فاتحه ی این مملکت را خواند؟ امام کجاست تا ببیند دخول در سیاست، امروزه به زنگ تفریح فربگان سپاه مبتلا شده است. فربگان سپاه به کجاها که دخول نکرده اند؟

حالا یک چنین فربگانی را ایستاده برفرشی تجسم کنید که تارو پود این فرش ازوعده های به خاک افتاده است وشهدای بی مخاطب وآبروهای تباه شده واسلام نگون بخت. وسرزمینی که با سر به زمین سفت مذلت های اخلاقی درافتاده و نبض ملاجش هنوز دل دل می کند که : کواخلاق؟ کوادب؟ کوآن تجلی نوری که از خانه ی علی وفاطمه برجهیده اما در مسیر خانه ی مردم، به دلارهای نفتی فربگان سپاه، تن ساییده و تیرگی گرفته؟ کو آن عهد و پیمانها؟ کوپاسداری از انقلاب؟ کوجوان؟ کودرستی؟ کواخلاق؟ کوصیانت از روح آزادگی؟ کوجمهوری اسلامی؟ کواستقلال؟ ای نفرین برشما فربگان سپاه که بر   جنازه ی آرزوهای این مردم کاخ های تباهی برکشیده اید و خیره به صورت م