سر تیتر خبرها
سمفونی فربـگان

سمفونی فربـگان

شبی عده ای از نمایندگان مجلس مرا به یک نشست مخفیانه و آمیخته به ترس فرا خواندند و با صدایی که تنها من می شنیدم و خودشان، به من گفتند: درمجلس، پنجاه اصل قانون اساسی  معطل مانده است و کسی را شهامت ورود به این پنجاه اصل نیست. گفتند: سپاه یا وزارت اطلاعات یا هرنهادی که به اینها مربوط است، قبل از آنکه لایحه ای را به صحن علنی مجلس بیاورند، مأمورشان را پیش ما می فرستند و از تک تک ما امضا می گیرند که: شما فردا به این لایحه رأی خواهید داد! گفتند: ترس از اطلاعات وسپاه نای نفس کشیدن برای ما نگذاشته. گفتند: برای هریک ازما پرونده سازی کرده اند تا اگر به خطا رفتیم و سخن مخالف برزبان آوردیم، دست به افشای آن بزنند. گفتند: ما درچنبره ی اطلاعات و سپاه گرفتاریم و به ماشین امضا بدل شده ایم. گفتند: وقتی ازمصونیت نمایندگان مستقل ومخالف سخن  می گوییم به ما پوزخند می زنند. گفتند: ما اصلاً نماینده ی مردم نیستیم. درآنجا هستیم تا اگر امضایی بخواهند، آن را امضا کنیم و به چیزی که می خواهند رأی بدهیم. گفتند: مخالفت ما و اعتراض های ما چند نفر، به زنگ تفریح نمایندگان هماهنگ مجلس بدل شده است…

سمفونی فربگان:

می خواهم داس تیزی به دست گیرم و همه ی نجواهای پراکنده را با یک ” آهای ای همه ی ایرانیان، به کجا می نگرید؟ درد اینجاست” بیخ بُرکنم. سکوت که در گرفت، بگویم: اینک درد! چه؟ فربگان! کدام فربگان؟ آنان که از سکوت ما و جهل ما فربگی گرفته اند و برهمین سکوت و جهل، بنای مرتفعی از فریب وحرام بالا برده اند. فربگانی که فریب را به کام ما فرومی فشرند و حرام را به ضربِ حُقه های رایجِ شرعی: به کام خود.

بنای عمده ی من در نوشته هایم، پرهیز از مصداق گویی است. چرا که باوردارم: این “بگم بگم” های محتضرانه، بیش ازآنکه به قوام و وِزانت یک قوم بیانجامد، آنان را بر زمین سرد سخافت می نشاند. با این همه، ناگزیرم برای نشرِ درستِ مطلب، گاه مخاطبان خود را به یک یا چند تلمیحِ آشکار اشارت دهم. تا مگر به جان سخنِ من فرو شوند و مقصود مرا ازهرآنچه که در دل دارم، دریابند.

دوستی که استاد دانشگاه است به من می گفت: فلانی، نکند با نوشتن های فراوان به تکرار بیفتی؟ می گفت: این قبول که جماعتی از سپاهیان: دزد، جماعتی از اطلاعاتی ها هیولا، جماعتی از روحانیان: جسمانی، جماعتی از مجلسیان: خفیف، جماعتی از قاضیان: پلید، جماعتی از مسئولان: نابکار، آخرتا کجا می خواهی به این دزدان و به این هیولاوشان بپردازی؟ از این زشتکاران رو بگردان و به یک سخن تازه ورود کن!

گفتم: استاد گرامی، شما در یک فضای علمی به تدریس مشغولید. من نیز چون شما نیک می دانم تکرار در وادی هنر و ادبیات ومقوله های سیاسی “آفت” است. من اما مگر به تولید آثار ادبی یا نگارش مقاله های سیاسی مشغولم که تکرار واژه ها و تکرارمفاهیم، ضعف نوشته های من به شمارآید؟

به آن استاد گرامی گفتم: من عضوی از یک خانواده ام. می بینم دزدان حریص به خانه ی ما داخل شده اند و می دزدند و با ساکنان خانه جفا می کنند. می زنند و می کشند و سر به خلوت اهل منزل فرو برده اند. من  با دیدن این همه آسیب و درد، باتمام استعداد حنجره ام فریاد می زنم: آی دزد! شما که در بیرون این خانه اید و یک بار و دوبار این ” آی دزد” های مرا می شنوید، اجازه ندارید رو به من داد بزنید: آهای بنده خدایی که داد می زنی آی دزد، سخنت را شنیدیم، داری به تکرار می افتی، یک چیزدیگر بگو! وسخنی تازه آغاز کن!

روزی درکنار یک برکه، به جوان افسرده ای برخوردم که خیره به آب می نگریست. چهره اش روح نداشت. ظاهراً مدت ها پیش مرده بود. از سکوتش نفرت می بارید. مرتب به آب برکه تف می انداخت. بعدها برایم گفت خیال خود کشی داشته. وآن آب دهان ها، تف به همه ی دنیا بوده. من اما از عزم او خبرنداشتم. زمانی دراز با او به همان جایی که او خیره مانده بود، نگریستم. آن سکوت، سنگین بود. باید می شکست.

به او گفتم: این تو و این برکه واین قلاب ماهی گیری. بیا و قلابی به آب انداز و شانست را بیازمای. منتها گفته باشم: اگر قلابت چیز دیگری غیراز ماهی گرفت، برنیاشوب. چرا که  در این برکه، قراضه های تفنگ انبار کرده اند. شاید به قلابت یک فشنگ یا یک گلنگدن یا یک ماشه گیرکرد. اگر اینها به قلابت آمد، فشنگ را در جانِ لوله فروکن، گلنگدن را بکش، وماشه را بچکان! اگر شلیک شد، مسئولیت عواقبش با تو. نشد، بازهم مسئولیتش باتو. چرا که تو خواه ناخواه با تفنگت به سمت چیزی یا کسی و کسانی نشانه رفته ای. تا پیش از آن تورا مسئولیتی نبود، اما همین که نشانه رفتی و ماشه را چکاندی، مسئولیت از هرسو به سوی تو خیز برمی دارد.

مسئولیت یعنی همین. همه ی ما  درقبال خودمان، دیگران، وحتی درقبال مفهومی به اسم زندگی مسئولیم. چرا که با تولدِ بظاهر ناخواسته مان، آن را نشانه رفته ایم. مسئولیت، تنها به این نیست که ما پشت میزی بنشینیم و ارباب رجوعی داشته باشیم و چشمِ جماعتی به ما باشد. معتقدم بزرگترین حصاری که ما انسانها را محاصره کرده، همین مقوله ی مسئولیت است. مسئولیت، همزاد انسان است.  حتی همزاد آن کسی که هوارمی کشد هیچ مسئولیتی درقبال هیچ بنی بشری ندارد. مگرمی شود مثلاً فربگان سپاه، آنانی که آن سوتر از عهد اولیه شان، در سه کانون پرمفسده ی اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی دخول کرده اند، خود را فارغ از مسئولیت بدانند؟

من می گویم: فربگان سپاه، دزدان رسمی وتابلو داراین سرزمین زخمی اند. باید آنقدر داد زد و جیغ کشید تا فرمانده ی کل قوا بشنود که درجواراو و به اسم او سپاهیان او به دزدی و غارت اموال مردم مشغولند و زحمت پاکان سپاه را تباه می کنند. من می گویم: مثلاً دریک قلم: بالا کشیدن سهام مخابرات در روز روشن توسط سپاه، یک دزدی آشکاراست و تا زمانی که این دزدی برقرار است باید فریاد کشید: آهای پاسداران فربه از مال حرام که جلوی چشم مردم فلک زده ی ما مخابرات را بالا کشیدید و به صورت مردم و به ریش قانون و به هیکل نمایندگان بی اراده ی مجلس خندیدید، ما هرروز و هرساعت شما را نفرین می کنیم و آرزو می کنیم پول هایی که از جیبب مردم برمی دارید، به مفتضح شدن هرچه بیشتر شما بیانجامد.

و داد می زنیم: آهای پاسداران فربه از مال حرام، شما با این دزدی های آشکار، به خاطرات ما از سپاهِ سالهای عاشقی خنجر می کشید و نام سپاهیان خوب سرزمین ما را که پا به پای مردم برای رهایی این سرزمین سوختند و می سوزند، به تباهی درمی اندازید. من می گویم: وقتی فربگان سپاه ازهزاراسکله ی رسمی و غیر رسمی به امرمحترم قاچاق مجاهده می کنند، نمی توانند به قاچاقچیان نیروی انتظامی یا قاچاقچیان حرفه ای بگویند: ما اگر می دزدیم شما ندزد!

من می گویم: شلیک به مغزجوانان هرمزی، آنجا که از فرط بیکاری، درروزهای توفانی به دریا می زنند تا از”خَصَب” درآن سوی تنگه ی هرمز، چند توپ پارچه به این سوی بیاورند، شلیک به فهم خراش خورده ی این مردم است. من می گویم: فربگان سپاه، آنجا که به واردات دارو و صادرات سنگ و روبیدن پیمانهای بدون مناقصه مشغولند و به ضرب رفاقتشان با شهردارتهران که خود پاسداراست، درهمین تهران، بدون مناقصه پروژه ی هزارمیلیاردی پل رو گذر بزرگراه صدررا به جیب می برند، بدیهی است که دیگر فرصتی برای اندیشیدن به انقلاب و پاسداری از انقلاب و آسیب های آن نخواهند داشت.

این روزها مقام اول بسیاری از فضاحت های اخلاقی و اقتصادی و مناسبات اجتماعی درمقایسه با دیگر کشورهای جهان با ماست. یعنی درست همانهایی که یک روز این فربگان سپاه بر رواج آنها برمی آشفتند و رخ به رخ مسئولان وقت، گریبان می دریدند که : چرا باید ایران اولین کشور پرمصرف مواد مخدر دردنیا باشد؟ وبرسایرین نیزبرمی افروختند که: این اولین بودن، به کدام شأن انقلاب و اسلام مربوط است؟

شاید یکی از فاحش ترین اشتباهات ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب این بود که: ما با همه ی معمولی بودنمان، خود را به “نور” متصل کردیم. دست بردیم و رشته ای از نور برتافتیم. به یک سرش گره زدیم و حلقه ای از نور برآوردیم. با همین حلقه، هرکه را که تمایلِ ما بدان بود، بالا کشاندیم و با همان، دیگران را گلوفشردیم. درآسمان خدا برای خود جا پهن کردیم. وخود را نورچشمی خدا دانستیم. و رفتارغلط خود را عین درستی دانستیم. وتا توانستیم از خود تشکرکردیم.

ما انقلابی کردیم درامتداد سایر انقلاب ها. با آمیزه ای ازدرستی ها ونادرستی ها. که باید به مرور، زشتی ها و کاستی ها را می روفتیم و زیبایی ها را برمی کشیدیم. اما درحیرتم که چرا ما هیچ صفتی را جز نورلایق خود ندانستیم؟  آیا به راستی انقلاب ما انفجارنور بود؟ که از سربدکاری ها و زشت کاری ها درگذریم و به خیال خام خود دست به انتشار نور بریم وجوری به لباس خود اطو بکشیم که دیگران ما را متفاوت و در مجاورت نورببینند؟ کجای کار ما با نور وذات نور همخوانی داشته و دارد؟ چرا ما بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، خود را برگزیده ی مستقیم خود خدا دانستیم و باورکردیم که تاریخ با همه ی حسرت های تاریخی اش، چشم به راه ظهور ما بوده است؟

ما باید باور می کردیم که آدمهایی هستیم: معمولی. اگر این باور به مغز ما خطور می کرد، حال و روز ما بهتر از این بود که هست. ازبس به گوش ما از نورگفتند، ما تا دیرزمانی باورمان نمی شد که می شود پاسدار بود و دزد بود! می شود از کنار پیکرشهدا برخاست ومثل جماعتی از مردمان هیز و دریده چشم، به اندرون خانه ی مردم سرک کشید و درهرکجا مخفیانه سخن این و آن شنود کرد و برای به زانو درآوردن یک هم سنگر معترض به کثیف ترین کارممکن دست برد وازمیان تصاویری که فربگان سپاه از او دزدیده اند، برای او فیلم افشاگرانه ساخت. ای خاک برسر فربگان سپاه که در دزدی نیز ناوارد و سراسیمه اند. آخر کدام پاسدار، همه ی دارایی های هویتی اش را با قاچاق دلار و کالا و سوخت و اجناس بنجل چینی تاخت می زند؟ کدام پاسدار با ورود به عرصه ی سیاست بازی های پلید و معامله با رییس جمهوری نامتعادل، به آرمان شهدایی که در کنار او به زمین افتاده اند پوزخند می زند و با خونشان داد و ستد می کند؟

آن سوتر از فربگان سپاه، فربگان زشتکار وزارت اطلاعات نیز به استمرار حاجت هایی اعتیاد یافته اند که بی خیال اسلام و اخلاق و انسانیت و انقلاب و چشم های منتظر و آرزوهای چشم به راه، سربه هزارتوی رفتار فربه ای فرو برده اند که فرو شدن به این فربگی، دیگر به انقلابی اسلامی و شهید و  قرآن و خدا و پیغمبر و مکه و مدینه و کربلا نیاز نداشت. هیولایی که حرفه اش سرکشی به خلوت مردم است و ضرب و شتم و توهین به آدمهای بی پناهی که تنها متهم اند نه مجرم، و هیولایی که اخلاق رایجش ناسزاگویی است و تخصصش پرونده سازی برای ریز و درشت آدمها و گروکشی های سخیف و رواج آشوبهای نفرت انگیز در کانون خانواده ها، خب این هیولا را دیگر به خدا و پیغمبر و حسین حسین گفتن نیاز نبود. بدون اینها هم می شد پیاله ی اینهمه زشتی را سرکشید و به اسم حفظ یک سیستم حکومتی مست شد.

مرا در این نوشته فربگان دیگری نیز هست. اما درامتداد آن”آی دزد” های مستمر، می خواهم به ترسیم هیبت باطنی و ظاهری فربگان سپاه دست ببرم: چهرگانی عبوس چون حنظل، گوش هایی دراز برای شنود، چشمانی دریده برای هیزی و رصد کردن فرصت ها، دهانی گشاد و سیری ناپذیر، زبانی دراز برای تملق و البته برای ناسزا گویی، دست هایی پت و پهن برای دزدیدن و البته برای زدن معترضان، سرانگشتانی آلوده به خون، پاهایی کوتاه و چسبیده به زمین، شکم هایی برآمده از حرام، حساب های بانکی درشتِ ناشی از غارت دخایرملی و اموال عمومی و روبیدن فرصت های خاص، کلّه های بزرگ و مغزهای کوچک. وبراین همه: لباس حجة الاسلامی جناب طائب و قبه های سرداری جناب جعفری!

من می گویم: بهترنیست به توصیه ی امام خمینی برای “این مملکت” یک فاتحه بخوانیم و دفترش را ببندیم؟ مگرامام نگفت: اگر یک روز ارتش و سپاه به کارهای سیاسی داخل شدند، باید فاتحه ی این مملکت را خواند؟ امام کجاست تا ببیند دخول در سیاست، امروزه به زنگ تفریح فربگان سپاه مبتلا شده است. فربگان سپاه به کجاها که دخول نکرده اند؟

حالا یک چنین فربگانی را ایستاده برفرشی تجسم کنید که تارو پود این فرش ازوعده های به خاک افتاده است وشهدای بی مخاطب وآبروهای تباه شده واسلام نگون بخت. وسرزمینی که با سر به زمین سفت مذلت های اخلاقی درافتاده و نبض ملاجش هنوز دل دل می کند که : کواخلاق؟ کوادب؟ کوآن تجلی نوری که از خانه ی علی وفاطمه برجهیده اما در مسیر خانه ی مردم، به دلارهای نفتی فربگان سپاه، تن ساییده و تیرگی گرفته؟ کو آن عهد و پیمانها؟ کوپاسداری از انقلاب؟ کوجوان؟ کودرستی؟ کواخلاق؟ کوصیانت از روح آزادگی؟ کوجمهوری اسلامی؟ کواستقلال؟ ای نفرین برشما فربگان سپاه که بر   جنازه ی آرزوهای این مردم کاخ های تباهی برکشیده اید و خیره به صورت مبهوت آنان می نگرید و به دست خالی آنان غش غش می خندید.

هیبت هیولاهای وزارت اطلاعات اما تماشایی تراست: کله هایی به بزرگی دُهُل، ومغزهایی به کوچکی ارزن، انگشتانی با ناخن های دراز، دهن هایی با تعفن کلمات، دندانهایی بیرون زده، چشمانی هیزتراز فربگان سپاه، وگوش هایی درازتراز گوش آنان، دست هایی چرمین برای کتک زدن و زبانی فعال برای فحش های ناموسی، عطشی سیری ناپذیربرای پروراندن پرونده های دروغین، متخصص در اعتراف گیری های لجنی، وشگردی که ازگلوی خرس صدای خرگوش برمی آورد، حقارتی که ناشیانه آداب بزرگی تقلید می کند، تهوعی که برخود آذین بسته، با بیرق هایی برشانه ی هیولاها. که برپرده ی هریک از این بیرق ها، فیلم بازجویی ازهمسر سعید امامی و فیلم بازجویی هیولاها ازهزار متهم دختر و پسربی پناه وبی گناه نمایش داده می شود. براین همه اما لباس اجتهاد جناب مصلحی وزیر اطلاعات.

واین پرسش مستمرکه: آهای ای همه ی بزرگان این نظام خاک آلود، اگر بنا بر برآمدن یک چینن دستگاه هیولاپرور بود، همان ساواک شاه آیا بهتر نبود؟ با این حداقل فایده که: آن ساواک، با مسلمانی و اسلام ما کاری نداشت. و این که: اگر بنا براین شیوه ها و شگردهای زشت و ناجوانمردانه و خائنانه بود، نیازی به این نبود که برسر این دستگاه لباس پیامبر سایه بیفکند. یک شعبان بی مخ را از هرکجا می آوردید و رشته ی همین کارهای مشمئز کننده  را به دست او می سپردید.

من می گویم: مسئولیت با انسان زاده می شود و با انسان می میرد. ما را گریزی و گزیری از آن نیست. می خواهم بگویم: همه ی ما مسئولیم. درقبال گذشته، حال، آینده. درقبال نسل های چشم به راه. درقبال نسل های به خاک افتاده و محو شده. درقبال همین امروزیان. درقبال عمرهای تباه شده، استعدادهای به تاراج رفته، و ثروت های غارت شده. چه می گویم؟ درقبال اخم ها و لبخند هایمان حتی! مگر می شود انسان بود و مسئولیت نداشت؟

همین مسئولیت است که ما را به تکاپو درمی اندازد. مرا به نوشتن، وشما را به هرآنچه که مشغول آنید. ما را چه به آخرت ایمان واعتقاد باشد یا نباشد، درهمین فردای تاریخ به چارمیخ مان می کشند. همانگونه که ما گذشتگان خود را به سینه ی تاریخ سنجاق می کنیم و به کودکانمان می آموزیم: اینان در گذشته های این سرزمین خدمت کرده اند و اینان خیانت.

من در این نوشته بنا به تعریف چند فربه ی آشنا نیز دارم. آشنایانی که برای ما از هربیگانه ای بیگانه ترند. ابتدا از دو برادر بگویم. دوبرادر فربه. یکی فربه از سیاست خام و خاک آلود، ودیگری فربه از ثروت بیکران وحُزن آلود. پیشنهاد می کنم برای شناخت این دو برادر، به سراغ برادران نام آشنای لاریجانی نروید. که اراده ی سخن من در این نوشته، بر واشکافیِ لطمه های این سه برادرنیست. که شناسایی رازهای فربگی این سه، به فرصت و مجالی دیگرمحتاج است.

ازفربگی آن دوبرادربگویم که اولی برآمده ازیک جریان به ظاهر سیاسی است، ودیگری برآمده از بازار. ریشه ی این دو اما نه به کیاست و لیاقت فردی شان، که به رفاقتشان با حاکمیت بند است. اولی با هرعقبه ی درست و نادرستی که داشته، امروزه در عرصه ای وسیع صاحبِ نفوذ و سخن است. جوری که به راحتی می تواند بی واهمه و پی درپی، معترضان و ناراضیانِ این دوسال اخیر را جاسوس و  عمله ی استکبار بداند و کسی ومدعی العمومی نیزمتعرض او نشود. ودومی، که صاحب میلیاردها  ثروت و دم و دستگاه قارونی است، برگلوگاهی از واردات اجناس بنجل خیمه بسته است. جوری که از آن گلوگاه، گذرگاهی از دلارهای بی زبان را به گنج خانه ی خویش نقب بسته است. والبته هرکدامِ این دو، پیرو فرتوت اند و هرکدامشان جای هزار جوان جویای نام و نان وفضا و فرصت را اشغال کرده اند.

اولی فربه ازنفوذی سرشاراست و دومی فربه ازطلا و دلار. هردو نیزهمزمان به تغذیه ی همدگر: دست به کار. آن از نفوذ این پول می دِرَوَد، و این از پول آن راه می گشاید.  این دو را اگر به دوره ی جوانی بازبگردانیم و با جیب خالی در یک شهر دور رهایشان کنیم، هرگز به کورسویی از آسمانخراشی که دراین سالهای پس از انقلاب برای خود برکشیده اند، نخواهند رسید. چرا که آنان را بضاعت فردیِ چندانی نیست. بلکه انتصابشان به حلقه ی حاکمان است که درهای بسته را به روی اولی می گشاید و کیسه های پول را در گنج خانه ی دومی برهم می چیند.

شاید فربه ی دوم بگوید: نخیر، این لیاقت فردیِ من است که اینهمه پول را برمن باریده و می بارد، که می گویم: پس چرا لایق ترها و هوشمندترها و جوان ترهایی که بسیارازشما کاری ترند و شما به کورسویی از هوشمندیِ آنان نمی رسید، دردوردست های کوه پول شما متوقف مانده اند؟ اولی نیز اگر بگوید: نفوذ و امنیت خاطرِامروزین من، بخاطر ذکاوت و پاکی و درست اندیشی ام است نه بخاطر ارتباطم با بیوت بزرگان، می گویم: چرا دیگرانی که هزار هزار مرتبه از شما پاک تر و پرذکاوت ترند و هست و نیست شان را درهمین راه فدا کرده اند، اکنون در زندانند یا درگوشه ای، دستِ حسرت برپیشانی می زنند؟

قصد من از واشکافیِ دارندگی های این دو برادر، خدای ناکرده اسائه ی ادب به ساحت فردیِ این دو نیست. هرکشوری، هم سیاستمداران صاحب نفوذ دارد و هم ثروتمندان قارون گون. بلکه غرضم به نادرستیِ رویه ای معطوفست که صداقت ما را به خاک می اندازد و ذات گزینشگرِما را در پیشگاه مردم عریان تر می کند. چرانگویم: اولی تنها به این دلیل که مجیزگوی وهمفکرحاکمان و روحانیان است، اجازه دارد به هرکجای سیاست دخول کند و درهای بسته را به روی خود و خویشان و دوستان خود واکند وهرچه را که بدان متمایل است برزبان آورد؟ وچرا نگویم: درمجاورت حزب او اما، یک جوان تازه نفس دانشگاهی تنها به این دلیل که بر خطا نگریِ او و ویژه خواریِ برادرِاو برمی شورد، بلافاصله از تحصیل محروم، و به حبس درقهقرایی دور محکوم می شود؟

دومی با گلوگاهی که از واردات اجناس اجنبی دراختیار دارد، دست به گلوی تولیدات داخلی می برد. همزمان که گنج برگنج می نهد، برسرجوانان و تولید کنندگان ما خاک می افشاند. خلاصه این که اولی با نفوذ خود، وزیر و  وکیل و دستگاههای دولتی را با خویشان و همفکران خود همراه می کند، و دومی، با اعتنا به نفوذ برادر، قارون گونیِ خود را با ادبیات اسلامی بازتعریف می کند. وباز دراین میان، روح این اسلام نگون بخت است که به تیغ جفاکاری ما ریش ریش می شود. ازچه می گویم؟ اسلام؟ همان که برای جماعتی دکان و برای جماعتی بولدوزر شده است. که اولی اجناسش را درآن بچیند و دومی با آن سنگ بروبد و راه خود بگشاید.

فربگان دستگاه قضاازهمگان تماشایی ترند.فربگانی که برجنازه ی عدالت فرونشسته اندوسورمی چرانند. این بگویم که قصد من ازتشریح فربگان هردستگاه، حرامیان آن است. و مرا آنقدر فهم و درایت هست که همگان یک مجموعه را به ورطه ی فربگی درنیاندازم و زحمت و درستیِ درستکاران آن را ارج نهم. دراین دستگاه نیز قاضیان و کارکنان درستکار فراوانند اما آنچه که دستگاه قضای ما را به خاک انداخته، روال جاری فربگی است که رو به قهقرا شتاب دارد. جوری که حق و حقیقت را باید از خروجی و مقعد فربگان آن تماشا کرد. من فربگان دستگاه قضا را لاشخورهایی می دانم که برجنازه ی حقیقت بال گشوده اند. حقیقتی که هرتکه اش را این لاشخورها به یک سو می کشند و می درند.

شما حدس می زنید جناب آیت الله شیخ صادق لاریجانی، چند هزار بار از سراین آیه ی قرآن “…شهداء لله ولو علی انفسکم…” عبور کرده باشد؟ این که: سخن به راست گویید اگر چه به زیان خودتان تمام شود. ادامه ی آیه صریح تر تأکید می کند: حتی اگر به زیان پدر و مادرتان تمام شود. بازهم ادامه ی آیه دامن می گسترد: حتی اگر این شهادت درست، به زیان همه ی خویشان شما تمام شود.

همین آیت اللهِ قرآن فهم ومفسرو فیلسوف و مدعی و البته قضاوت نکرده و برمسند قاضی القضاتی کشور نشسته، از حیطه تئوری ها و تفسیرها و حرف های محکم و متشابه، به ورطه ی عمل پای می نهد و دربرابر این پرسش قرار می گیرد: جناب آیت الله، به ما بفرمایید در جریان اعتراضات مردمی سال هشتاد و هشت، چند نفر کشته شدند؟ وی درپاسخ به این پرسش آیا چه بگوید؟ بگوید: هفتاد نفر؟ هشتاد نفر؟ خب این که خیلی بد می شود. کشتن هشتاد نفر، کل سیستم دستگاه قضایی را که نه، کل نظام را به سمت دره ی سقوط هُل می دهد. باید فکری برای حفظ نظام کرد. گور پدر خون بچه های مردم. زبانم لال: گور پدر آیه و قرآن و شهادت درست و قیامت و خدا و محشر و عرصه ی پرسش و پاسخِ خودِ خدای متعال! فعلاً باید نظام را حفظ کرد. و پای مسئولان نظام را از این همه خون بدر برد. این است که  سربالا می گیرد و با رشادت تمام پاسخ می دهد: یک نفر! والبته پیش از آن، اعتراضات مردمی را نیز به فتنه تفسیر می کند.

معتقدم: این جناب آیت الله باهمین شهادت دروغ که نه، با این شهادت فجیع و وقیح، ازهمان پشت میز قضاوتش، وازلابلای یک عمر مطالعه و بحث و تفسیر و شب نخوابیدن ها و تهذیب های نفسانی، به قعر جهنم و به وسعت نفرت مردمی فرو افتاد که به دست خود جنازه ی دهها جوان بی گناه را از کف خیابان ها کنار کشیدند و آن ها را تحویل خانواده هایشان دادند. جناب آیت الله شیخ صادق لاریجانی اگردرطول عمر خود هیچ نمی گفت الا همین یک شهادت دروغ، کافی بود که به هیبت لاشخورهای اسلامی و فربگانِ مورد اعتنای این نوشته درآید و تا ابد، داغ ننگ و نفرت برپیشانی خود بنشاند. من چرا این قاضی القضات اسلامی را لاشخوری ندانم که برسرحقیقت فرو نشسته و مغز آن را می شکافد؟ وقتی رأس یک تشکیلات قضایی خوی درندگی داشته باشد، چرا دیگرانی که در این دستگاه چشم به راه یک خطای مختصر جناب رییس اند، خوی کرکسیِ خود را به صحنه نیاورند و پوست از تن انصاف و عدالت و حق و حقیقت ندرند؟

فربگان مجلس را درهیبت جنازه هایی می بینم که زمین، جنازه هایشان را پس زده و آنان با سرو رویی آشفته و خاک آلود به گذرانِ دوران درماندگی خویش مشغولند. نمایندگانی که برصیانت از اعتماد مردم پای می کوبند اما با هرزگویی ها یا با سکوت خود، عرصه را برای کشتار و ظلم واگشوده اند. به پیشانی هریک ازاین فربگان، نه لکه ی ننگ، که داغی از خون بی گناهان نشسته است. آن سوتر از این فربگان، شما مرا به نمایندگانی بشارت بدهید که از گفتن سخن حق نهراسیده اند و پای برگه های ظلم را امضا نکرده اند و در برابر غارت اموال مردم سینه سپر کرده اند. اینان چند نفرند؟

شبی عده ای از نمایندگان مجلس مرا به یک نشست مخفیانه و آمیخته به ترس فرا خواندند و با صدایی که تنها من می شنیدم و خودشان، به من گفتند: درمجلس، پنجاه اصل قانون اساسی معطل مانده است و کسی را شهامت ورود به این پنجاه اصل نیست. گفتند: سپاه یا وزارت اطلاعات یا هرنهادی که به اینها مربوط است، قبل از آنکه لایحه ای را به صحن علنی مجلس بیاورند، مأمورشان را پیش ما می فرستند و از تک تک ما امضا می گیرند که: شما فردا به این لایحه رأی خواهید داد! گفتند: ترس از اطلاعات وسپاه نای نفس کشیدن برای ما نگذاشته. گفتند: برای هریک ازما پرونده سازی کرده اند تا اگر به خطا رفتیم و سخن مخالف برزبان آوردیم، دست به افشای آن بزنند. گفتند: ما درچنبره ی اطلاعات و سپاه گرفتاریم و به ماشین امضا بدل شده ایم. گفتند: وقتی ازمصونیت نمایندگان مستقل ومخالف سخن  می گوییم به ما پوزخند می زنند. گفتند: ما اصلاً نماینده ی مردم نیستیم. درآنجا هستیم تا اگر امضایی بخواهند، آن را امضا کنیم و به چیزی که می خواهند رأی بدهیم. گفتند: مخالفت ما و اعتراض های ما چند نفر، به زنگ تفریح نمایندگان هماهنگ مجلس بدل شده است.

به آنها گفتم: اگر مجلس اینگونه است که شما می فرمایید و ما هم از بیرون همین را تماشا می کنیم، پس چرا استعفا نمی دهید؟ مردم را زده اند و کشته اند و غارت کرده اند و شما دم برنمی آوردید. آیا قبول دارید تا قیام قیامت امضایتان پای خونهایی که بناحق برزمین ریخته شده  ثبت و ضبط است؟

آن شب گذشت و آنها استعفا ندادند. چرا که استعفا یعنی اعتراض. و اعتراض یعنی سلول انفرادی و عربده ی هیولاهای وزارت اطلاعات و آبرو ریزی های اداره ی اطلاعات سپاه. اگر کمی سکوت کنیم، صدای نماینده ی نگون بختی را که نخواسته آن برگه را امضا کند، از سلول بازجویی خواهیم شنید: آقا به پیر به پیغمبرمن نماینده ی مجلسم. طبق قانون حق اعتراض دارم. می توانم بپرسم. ودیگران هرکه هستند باید پاسخ مرا بدهند. این حق قانونی من است. من درقبال مردم مسئولم. هیولا خنده ای می کند و لاله ی گوش نماینده را می گیرد و به سوراخ گوش نماینده تف می کند و با صدای خش دارش می غرد: پس گفتی نماینده ای و طبق قانون حق داری بپرسی و اعتراض کنی!؟

هیبت فربگان دولت، به دلقکان می ماند. که حرف از عدالت می زنند و مردم می خندند. حرف ندزدیدن می زنند و مردم می خندند. حرف از کارکردن می زنند و مردم می خندند. آقا باور کنید من درحیرتم که چطور می شود یک دولت، هم رییسش نامتعادل باشد و هم معاون اولش دزد و وزرایش معلق بین این دوقطب. باور کنید لذت بردم آنجا که شنیدم دستگاه مستقل قضایی آمریکا بعد از سالها نهایتاً به نفع ایران رأی داد و وزارت دفاع آمریکا را مجبور کرد که غرامت ایران را بپردازد. مانده ام که اگر یک وقتی یک چنین پرونده ای به دستگاه قضایی ما دخول کند، از همان لحظه ی نخست، آقای رییس و معاون ها و قاضیان فربه ی ما  دست به دل خود می برند و حالا نخند و کی بخند. چه شده؟ می خواستی چه بشود؟ آمریکای جهانخوار به خود ما شکایت آورده!

وضع و حال دولت ما هم همینگونه است. یک دانشجوی جوان دریک جمع معدود دانشگاهی داد می زند: آهای معاون اول، آهای رییس دولت، شماها دزدید و نابکار. از آن سوی اما دستگاه قضایی ما که خود از طریق پنج قاضی کارکشته، دزد بودن معاون اول را به خود او ثابت کرده، بلافاصله درصیانت از حریم حقوقی جناب معاون و رییس دولت، آن دانشجوی بخت برگشته را به زندان و شکنجه ی هیولاها می سپرد تا خاطر جنابان دزد مکدر نشود. فربگان دلقک دولت، بزرگترین آسیبی که به ایران و ایرانی وارد آورده اند، خفیف کردن شأن عقلانیت در این مُلک است. ما مگر حریف آیندگان خود می شویم آنجا که از گورِما می پرسند: شما آیا بودید و این بختک ها برشما حاکم شدند و هشت سال تمام، هست و نیست کشور را به باد دادند؟

جمع کثیری ازمردم آمریکا سه ماه است که وال استریت را به تصرف خود درآورده اند. در این خیابان زندگی می کنند و می خوابند وشعار می دهند و اعتراض می کنند و زیروبالای سیاست های اقتصادی دولت را زیر سئوال می برند و صدا وسیمای ما نیزدر جانبداری از آنان، مرتب به انعکاس نظراتشان همت می کند. چرا؟ چون شخص رهبرما از این حرکت مردم آمریکا به “جنبش وال استریت” اسم برده است و آرزو دارد این مردم بساط حاکمیت دولتمردان آمریکا را بربچینند و احتمالاً حکومتی شبیه حکومت ما در آنجا پی بریزند. خب منظور؟ خواهم گفت.

شما وقتی اغلب منصب های کشور را به نظامیان می سپرید و یک پاسدارحرف گوش کن را نیز وزیر کشور می کنید، اطمینان دارید که او به وظیفه ی خود آگاه است. او خوب می داند آنگاه که جماعتی – مثلاً جنگل دوستان ایران – برای راهپیمایی مسالمت آمیزازاومجوز می خواهند، چگونه بِرّ وبِرّ به صورتشان نگاه کند و دست مبارکش را به پشت آنان بزند و با همان چشمان خیره اش به آنان بگوید: بروید بابا جان خدا روزی تان را یک جای دیگر حواله کند.

فربگان همچنان فراوانند. کسانی که به حقوق مردم لبخند می زنند. مثلاً آنانی که تکرار سخن ازماجرای کوی دانشگاه و تعیین تکلیف جنایت های جاری شده در آن به بدن مبارکشان کهیر می اندازد. نیزاز این که به آنان بگویید: به ازای پولی که در اختیارتان نهاده می شود، به مردم گزارش بدهید. حالا هرکه هستید باشید. مرجع تقلیدید، یا متولی آستان قدس رضوی. والله مطالبه ی این گزارش های مالی اگرازهرکجا، قانونی و پسندیده باشد، از شماها که در مجاورت اسلام ناب خانه بسته اید برازنده تر و شرعی تر و مردمی تر و حتمی تر و البته قانوی تراست.

دوست داشتم از فربگان بسیج نیز بگویم. من از دیرباز به بسیج عشق می ورزیده ام. از خانه ای که در او ادب و انصاف و دانش و مهر و پایمردی و مردمی بودن سخن نخست آن بوده است. و از کسانی که دراین خانه، اگر پیریا جوان بودند، با خوبی ها و درستی ها الفتی آسمانی داشتند. کسانی که برای مردمشان می مردند. کسانی که نه تنها برای دوست، که برای دشمن نیز انصاف می ورزیدند. منتها چرا نگویم که دراین خانه، علاوه بر انسانهای درست، جماعتی ورود کرده اند که آن عهد اولیه را به خاک انداخته اند. من هرگز نمی توانستم روزی را تجسم کنم که یک جوان بسیجی، به سرهموطنانش چوب و چاقو بزند و به صورتشان گاز فلفل بپاشد و آنان را وحشیانه کتک بزند و اموالشان را بسوزد و خراب کند. تنها به این خاطر که هموطنانش می گویند: درجامعه ی ما نباید دزدان برسرکارباشند. و این که: اعتراض، حق قانونی شهروندان است.

درد جانکاهی که من با بسیجیان امروز درمیان می گذارم این است: عزیزان، چرا باید با پاره شدن یک عکس امام برآشفت و گریبان درید و زمین و زمان را به هم آورد، و همزمان، از تماشای خون بی گناهان دم برنیاورد و به بالاتری ها اعتراض نکرد؟

یکشنبه چهارم دیماه سال نود

محمد نوری زاد

PDF

 Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

85 نظر

  1. درود و سپاس بيكران بر شما

     
  2. 25 کامنت از سایت کلمه

    آشفته

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۷:۱۷ ق.ظ | پاسخ

    این نوشته آقای نوری زاد یعنی تیر خلاص به سپاه به دستگاه قضایی به وزارت اطلاعات به وزارت کشور به مجلس به چی دیگه بگم؟
    من مانده ام مگه میشه قلم اینهمه بتونه در مخاطبش نفوذ کنه . من دارم می خونم و می لرزم.
    از سایت کلمه هم گله مندم که این مطلبو چرا بعداز سه روز میاره تو سایت خودش؟ آقای نوری زاد خودشو به آتیش کشیده شماها نمی خواید تماشاچی باشید؟
    من یه دانشگاهی شهرستانی هستم اما با مطالعه این نوشته و نوشته های دیگه آقای نوری زاد پر می گیرم می رم تو بیت رهبری می رم تو مجلس می تو هرکجا که ایشون اونجا رو نشونه رفته.
    همراهی کردن با آقای نوری زاد حداقل کاری یه که می شه کرد.
    گرچه تاحالاشم خدا وکیلی سایت کلمه کم نذاشته و همیشه همراه آقای نوری زاد بوده و من نمی خوام نادیده بگیرم.
    دست همه شمارو به گرمی می فشارم و به آقای نوری زاد هم می گم: دوست عزیز ما اگه ساکتیم و دم نمی زنیم می ترسیم. مارو ترسوندند. اما باور کنید وسط قلب ما جا دارید و یه روز میاد که ما آشکارا داد بزنیم: آقای نوری زاد ماها می فهمیم شماها چگار کردید و چکار می کنید .
    کاش آقای نوری زاد یه مطلب هم راجع به انتخابات می نوشت. گرچه خودش گفته تا روز برگزاری انتخابات نامه به رهبر خواهدنوشت. حتما یه خیالاتی تو سرشه .
    با احترام م آشفته بندرعباس

    محبوبی

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۰:۰۷ ق.ظ | پاسخ

    سحر و جادوی قلم که می گویند یعنی این:

    “”معتقدم: این جناب آیت الله باهمین شهادت دروغ که نه، با این شهادت فجیع و وقیح، ازهمان پشت میز قضاوتش، وازلابلای یک عمر مطالعه و بحث و تفسیر و شب نخوابیدن ها و تهذیب های نفسانی، به قعر جهنم و به وسعت نفرت مردمی فرو افتاد که به دست خود جنازه ی دهها جوان بی گناه را از کف خیابان ها کنار کشیدند و آن ها را تحویل خانواده هایشان دادند. جناب آیت الله شیخ صادق لاریجانی اگردرطول عمر خود هیچ نمی گفت الا همین یک شهادت دروغ، کافی بود که به هیبت لاشخورهای اسلامی و فربگانِ مورد اعتنای این نوشته درآید و تا ابد، داغ ننگ و نفرت برپیشانی خود بنشاند. من چرا این قاضی القضات اسلامی را لاشخوری ندانم که برسرحقیقت فرو نشسته و مغز آن را می شکافد؟ وقتی رأس یک تشکیلات قضایی خوی درندگی داشته باشد، چرا دیگرانی که در این دستگاه چشم به راه یک خطای مختصر جناب رییس اند، خوی کرکسیِ خود را به صحنه نیاورند و پوست از تن انصاف و عدالت و حق و حقیقت ندرند؟”””

    بظاهر این پاراگراف حکایت از واژگانی نامانوس دارد اما از آنجا که بر حقیقتی عریان معطوفست به جان مخاطب می نشیند.
    پیشنهاد می کنم اگر می خواهید با این نوشته به معنی واقعی ” حال ” کنید، آن را شمرده شمرده و بی شتاب بخوانید.
    من خودم همین کار را می کنم.
    غروری در این نوشته ها نهفته است که سلولهای جان مخاطب را به جنبش در می آورد.
    قدر این نوشته را بدانید.
    تشکر از آقای نوری زاد

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۰:۱۳ ق.ظ | پاسخ

    روزی درکنار یک برکه، به جوان افسرده ای برخوردم که خیره به آب می نگریست. چهره اش روح نداشت. ظاهراً مدت ها پیش مرده بود. از سکوتش نفرت می بارید. مرتب به آب برکه تف می انداخت. بعدها برایم گفت خیال خود کشی داشته. وآن آب دهان ها، تف به همه ی دنیا بوده. من اما از عزم او خبرنداشتم. زمانی دراز با او به همان جایی که او خیره مانده بود، نگریستم. آن سکوت، سنگین بود. باید می شکست.

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۰:۱۴ ق.ظ | پاسخ

    به آن استاد گرامی گفتم: من عضوی از یک خانواده ام. می بینم دزدان حریص به خانه ی ما داخل شده اند و می دزدند و با ساکنان خانه جفا می کنند. می زنند و می کشند و سر به خلوت اهل منزل فرو برده اند. من با دیدن این همه آسیب و درد، باتمام استعداد حنجره ام فریاد می زنم: آی دزد! شما که در بیرون این خانه اید و یک بار و دوبار این ” آی دزد” های مرا می شنوید، اجازه ندارید رو به من داد بزنید: آهای بنده خدایی که داد می زنی آی دزد، سخنت را شنیدیم، داری به تکرار می افتی، یک چیزدیگر بگو! وسخنی تازه آغاز کن!

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۰:۱۵ ق.ظ | پاسخ

    من می گویم: فربگان سپاه، دزدان رسمی وتابلو داراین سرزمین زخمی اند. باید آنقدر داد زد و جیغ کشید تا فرمانده ی کل قوا بشنود که درجواراو و به اسم او سپاهیان او به دزدی و غارت اموال مردم مشغولند و زحمت پاکان سپاه را تباه می کنند. من می گویم: مثلاً دریک قلم: بالا کشیدن سهام مخابرات در روز روشن توسط سپاه، یک دزدی آشکاراست و تا زمانی که این دزدی برقرار است باید فریاد کشید: آهای پاسداران فربه از مال حرام که جلوی چشم مردم فلک زده ی ما مخابرات را بالا کشیدید و به صورت مردم و به ریش قانون و به هیکل نمایندگان بی اراده ی مجلس خندیدید، ما هرروز و هرساعت شما را نفرین می کنیم و آرزو می کنیم پول هایی که از جیبب مردم برمی دارید، به مفتضح شدن هرچه بیشتر شما بیانجامد.

    و داد می زنیم: آهای پاسداران فربه از مال حرام، شما با این دزدی های آشکار، به خاطرات ما از سپاهِ سالهای عاشقی خنجر می کشید و نام سپاهیان خوب سرزمین ما را که پا به پای مردم برای رهایی این سرزمین سوختند و می سوزند، به تباهی درمی اندازید. من می گویم: وقتی فربگان سپاه ازهزاراسکله ی رسمی و غیر رسمی به امرمحترم قاچاق مجاهده می کنند، نمی توانند به قاچاقچیان نیروی انتظامی یا قاچاقچیان حرفه ای بگویند: ما اگر می دزدیم شما ندزد!

    من می گویم: شلیک به مغزجوانان هرمزی، آنجا که از فرط بیکاری، درروزهای توفانی به دریا می زنند تا از”خَصَب” درآن سوی تنگه ی هرمز، چند توپ پارچه به این سوی بیاورند، شلیک به فهم خراش خورده ی این مردم است. من می گویم: فربگان سپاه، آنجا که به واردات دارو و صادرات سنگ و روبیدن پیمانهای بدون مناقصه مشغولند و به ضرب رفاقتشان با شهردارتهران که خود پاسداراست، درهمین تهران، بدون مناقصه پروژه ی هزارمیلیاردی پل رو گذر بزرگراه صدررا به جیب می برند، بدیهی است که دیگر فرصتی برای اندیشیدن به انقلاب و پاسداری از انقلاب و آسیب های آن نخواهند داشت.

    عاشق حر

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۲:۲۸ ب.ظ | پاسخ

    فقط تورا به خدا میسپارم تا حافظ ونگهدارت باشد.هروقت نوشته ای از تو میبینم جان میگیرم خدا جانت را حفظ کند .زدی به هدف منظورم ان دو برادر است. برادران عسگر اولادی. منتظر نامه شانزدهم هستیم دلاور بسیجی واقعی امام حسین نگهدارت باشد

    داوری

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۹:۱۷ ب.ظ | پاسخ

    از آقای نوری زاد بخاطر این همه آگاهی بخشی تشکر می کنم.
    زبان همه ما به لکنت افتاده.
    ماها می ترسیم
    بله ماها رو ترسوندند. کسی پیدا نمیشه خطر کنه بلند شه داد بزنه آهای دزدای نشون دار وقبه دار. ما از همه شما نفرت داریم.
    ما از آقای نوری زاد بخاطر شکستن خط قرمزهای نانوشته ممنونیم.
    همین که به دیوار این خط قرمزهای احمقانه ترک می اندازه از ایشان ممنونیم.
    یک ورزشکار پشیمان

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۱:۲۳ ب.ظ | پاسخ

    نوری زاد عزیز شهادتت مبارک.
    نمی دانم آیه الله شمائید یا آیه الله ها.
    نان امام زمان “عج” را دیگران می خورند. سربازی ایشان را شما می کنید.

    رنجبرزادگان

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۱:۳۳ ب.ظ | پاسخ

    سلام آقای نوری زاد
    من به قلم شما معتاد شده ام. اگر ننویسید انگار دامنه اعتیاد من به جاهای باریک می کشد. شما باعث شده اید که سطح توقع من بالا برود و کمتر با نوشته های دیگر ارتباط برقرار می کنم.
    تشکرتشکرتشکرتشکرتشکر

    رضایی

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۶ ۱۱:۳۵ ب.ظ | پاسخ

    آقای نوری زاد به محضر شما سلام عرض می کنم
    من به شعورشما و به ادب شما و به دانش شما و به قلم شما آفرین می گویم. چرا که به این همه که در شما هست محتاجم

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۱:۲۸ ق.ظ | پاسخ

    ناشناس

    چه غمگنانه است وقتی حقایقی را از زبان بزرگمردی میشنویم….. دعا میکنم خداوند قلب آقای خامنه ای را تکان دهد ودلش به حال ایران و ایرانی بسوزد

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۹:۳۴ ق.ظ | پاسخ

    ایکاش کسی هم از فربگان شورای نگهبان ,فربگان مجلس خبرگان و امامان جمعه بگوید …..

    ما

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۲:۰۱ ب.ظ | پاسخ

    اقای نورى زاد شما ابرو و عزت قلم را که امثال شریعتمدارى ها به فنا دادند را خریدید از قلم شما مردانکى و امید میبارد و از قلم انان خون و نامردى خدا بشت و بناهتان

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۷:۰۲ ب.ظ | پاسخ

    سلام بر شما و جان پاکت

    یک استاد دانشگاه

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۷:۳۷ ب.ظ | پاسخ

    شما را بخدا به این پاراگراف توجه کنید:

    مرا در این نوشته فربگان دیگری نیز هست. اما درامتداد آن”آی دزد” های مستمر، می خواهم به ترسیم هیبت باطنی و ظاهری فربگان سپاه دست ببرم: چهرگانی عبوس چون حنظل، گوش هایی دراز برای شنود، چشمانی دریده برای هیزی و رصد کردن فرصت ها، دهانی گشاد و سیری ناپذیر، زبانی دراز برای تملق و البته برای ناسزا گویی، دست هایی پت و پهن برای دزدیدن و البته برای زدن معترضان، سرانگشتانی آلوده به خون، پاهایی کوتاه و چسبیده به زمین، شکم هایی برآمده از حرام، حساب های بانکی درشتِ ناشی از غارت دخایرملی و اموال عمومی و روبیدن فرصت های خاص، کلّه های بزرگ و مغزهای کوچک. وبراین همه: لباس حجة الاسلامی جناب طائب و قبه های سرداری جناب جعفری!

    من می گویم: بهترنیست به توصیه ی امام خمینی برای “این مملکت” یک فاتحه بخوانیم و دفترش را ببندیم؟ مگرامام نگفت: اگر یک روز ارتش و سپاه به کارهای سیاسی داخل شدند، باید فاتحه ی این مملکت را خواند؟ امام کجاست تا ببیند دخول در سیاست، امروزه به زنگ تفریح فربگان سپاه مبتلا شده است. فربگان سپاه به کجاها که دخول نکرده اند؟

    من می گویم آیا می شود در ایران بود و یک چنین نوشته ای را به اسم خود منتشرکرد؟
    باور کردنی نیست.
    آقای نوری زاد
    به فهم شما می بالم
    و دربرابر آزادگی شما سرتعظیم فرود می آورم.

    بابایی

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۹:۰۰ ب.ظ | پاسخ

    سلام آقای نوری زاد
    به شما غرور می ورزیم که بجای همه ما فریاد می کشید. من کلمه به کلمه این نامه را نخواندم بلکه سرکشیدم بارها.

    نجابت

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۷ ۹:۲۳ ب.ظ | پاسخ

    سلام به قلم
    سلام به فهم و عقل
    سلام به آنچه که از قلم بر کاغذ دل و بر ساحت اجتماع می نشیند.
    این نامه می تواند شاقولی برای نامه نگاری سایرین باشد.
    ما را قابل بدانید و مارا به آسمان ادب و آسمان حقیقت و واقعیت ببرید.
    من دست این نویسنده را می بوسم.
    ونوشته اش را برچشم می نهم

    رادیان

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ ۹:۵۶ ق.ظ | پاسخ

    مهربان ما آقای نوری زاد
    مفهوم خشم مقدس که می گویند از این نوشته معلوممان شد.
    خشمت را چو جامی خوشگوار سرمی کشیم

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ ۱۰:۰۷ ق.ظ | پاسخ

    راستی چرا کامنت مرا نمایش نمی دهید؟
    من نسبت به این نوشته اقای نوری زاد اعتراض دارم.
    خشم ایشان دامان کلمه را هم می گیرد.
    خشم ایشان باعث می شود اصلاح طلبان از قافله نقد عقب بیفتند.
    آقای نوری زاد دارد یک تنه میزان نقد را از کلمات متشابه به سمت کلمات محکم می برد.
    از خفا به آشکار
    از سکوت به فریاد
    همه ما داریم عقب می مانیم
    یک فکری بکنید

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ ۱:۱۴ ب.ظ | پاسخ

    درود بر نوریزاد عزیز که اگر چه میتوانست با آن ریسمان نور بالا رود ولی همه نورها را در دل خود جای داد تادر این روزگارسیاه بر دل های تاریک جویای روشنایی بتاباند.زنده و پاینده باشی ای حر زمان.ضمنا من از خانواده محترم جناب آقای نوریزاد خواهش میکنم در دامی که فربگان اطلاعاتی و… برای این خانواده پهن کرده اند نیفتند. اینان به خاطر ترس از افشاگری این مرد بزرگ به هر دست آویزی چنگ میزنند.

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ ۴:۱۰ ب.ظ | پاسخ

    چقدر انسانهای کامل شبیه هم هستند.
    ..شجاع…مهربان…بزرگ…متواضع…ایثارگر…سرکش…عاقل…هنر مند…پرهیزگار…موحد…و….سربلند و پیروز در هر صورت.

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ ۷:۰۷ ب.ظ | پاسخ

    این نوشته را باید هزاربار مطالعه کرد. یک بار کافی نیست. من شعار نمی دهم. حتی در سکوت خواندن این نوشته درانسان شور می آفریند چه برسد به این که آدم آن را در یک جمع بلند بلند بخواند.
    بعضی قسمت های این نامه را با صدای بلند برای همکارانم خواندم اداره داشت منفجر می شد.
    راستش را بخواهید اداره ما زیرمجموعه سپاه است.
    ازآن شرکت های اقماری که سپاه بالا کشیده.
    دارم منفجر می شوم از شوق
    تشکرآقای نوری زاد

    ناشناس

    ۱۳۹۰/۱۰/۰۹ ۱:۳۳ ب.ظ | پاسخ

    انوار روحبخش کلام دلنشینتان را هر چه بیشتر گسترش دهید آفرین بر شما و روان آگاهی بخشتان………….

    ایلیا

    ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ ۱:۵۹ ق.ظ | پاسخ

    سلام ودرود بی پایان بر دلیر مردواقعی ، انسانی والا که انسانیت وآزادگی مورد نظر حضرت امام حسین را اینگونه ودر عمل عرضه میکند. من تمام نوشته های این آزاد مردرا چندین بار میخوانم واز حقیقت گویی نثرونظم زیبای آن لذت میبرم والبته بسیار بهره میبرم. خدا پشت وپناهت باشد آقای نوری زاد

     
  3. ahay hemmatha va ahay bakerihaye zamane kay be khod khahid amad baad az marge sohrab ghari ba khod khalvat konid va andishe konid va hemmatha ra nazer bar amale khod bedanid chon anha bodand ke khon dadand ta shoma raheshan ra edame dahid

     
  4. درود بر آزاده خستگى نا پذير
    جناب نورى زاد عزيز به اعتقاد بنده اين قالب نامه نگارى بسيار تاثير گذارتر از نامه نوشتن به شخص /// رهبر يست
    شما عزيز بزرگوار با ما مردم ايران با جوانان ،دانشجويان،پير و جوان سخن بگوييد روشنگرى كنيد از فسادها،جنايتها،خيانتها،سالهاى جنگ از حقايق پنهان با ما بگوييد شما را مى شنويم ما 99 % ايم .جناب نورى زاد عزيز شما ماهى را به ما ندهيد ماهى گرفتن را يادمان دهيد ما ماهى را خواهيم گرفت مسيرش را مكانش را نشان دهيد ،روشنگر باشيد.به اميد روزهاى آزادى

     
  5. بانوی سبز ایران

    استاد عزیز و بزرگوار حر عصراوج بی عدالتی.آقای نوری زاد پی گیر دلنوشته ها و حق نوشته هایتان هستم و همگام و هم نفس باشما خواهم بد .سمفونی فربگان راخواندم و بران شدم حتما سوالم ویا بهتراست درخواستم راباشما مطرح کنم. بسیار تلاش کردم به فردی که شما بزرگوارسفارش نموده بودید نامه بنویسم اما نتوانستم نه از سرناتوانی بلکه اوراازجنس خودنیافتم …دوراست بسیاردوراز واقعیتها . وقتی اورا مصداق آیه شریفه ی “ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم وعلی ابصارهم غشوه ولهم عذاب عظیم ” می بینم دیگرچه نیاز با اوسخن گفتن .او که دوست را ازدشمن نمیشناسد و سخنان دوستی که بخاطر او نه فقط جان خود که زندگی عزیزانش را به خطر انداخت نمی خواهد بشنود…مارا چه به او…جسارتا باشما ادیب دلسوز مرد آزاده سخن میگویم. باشد باری ازغمهایم کاسته شود: شاید دیر اما خوب وبه موقع آمده اید. شما که خوبترازخوب از تولد انقلاب تا کنون باسازو کارها آشنایید وبه نوعی تارو پود این اقلاب رابافته اید وبنایش رانهاده اید(البته به نظر من) یکی از مهره های حساس نظام بوده اید وانتظارچنین فجایعی رانداشتید…،، به ما عطشان آزادی و عدالت و شهروندانی که میخواهیم همراهتان باشیم بیاموزید ازکجا باید آغازکرد. وقت تنگ است اگربه همین منوال به افشاگری بپردازید نه عمرشما ومن ونه صبرجوانان به سرمی رسد ودیرتر میشود. سررشته ی این قبای بدقواره به تن ایران را به تدبیر ی هوشمندانه به دست ملت بسپارید تا به موقع شکافته شود… از شب نامه ومخفیانه کارکردن خسته ایم خسته…نه اینکه بخواهیم انتظار یک رهبرراازشماداشته باشیم ومسئولیتتان راسنگین تر کنیم فقط به اندیشه ی بلند وتدبیرهوشمندانه ودلسوزانه تان داریم….. ازاینکه ادیبانه قادربه قلم فرسایی نیستم پوزش می طلبم.و ازاینکه حوصله به خرج می دهید ممنون وسپاسگذارم.
    سبزو پایدارباشید.
    پاسختان را چشم درراهم

    …………………………………………………….
    سلام بانوی گرامی

    درپاسخ به شما چه بگویم؟ مارا چاره ای نیست الا این که درهرکجا از بی تفاوتی بپرهیزیم. حساس باشیم. به قدر توانمان در روبیدن جهل و انتشار آگاهی همت کنیم. بزرگترین حربه ای که می توان برسر غارتگران درهرکجا و درهر سرزمین وارد آورد، رواج آگاهی و روبیدن جهل است. من شخصا هیچ برنامه ای برای آینده ندارم جز همین راهی که درپیش گرفته ام. واطمینان دارم خود آینده راه را برمن خواهد گشود. که فردا در مواجهه با پیشامدها چه بکنم. شاید یک روزی خودم را به آتش کشیدم. شاید.

    با احترام: محمد نوری زاد.

     
  6. موضوع شکنجه در ميان زندانيان سياسي و اونها که بهشون تهمت اخلال در امنيت ملي و قاچاق کالا و مثل اون زده مي شه بدين دليل که زير نظر مستقيم اطلاعات و ساواما بازجويي مي شوند بسيار مسکوت مي مونه. من رو در دهه 60 به بهانه قاچاق طلا که اثبات هم نشد دستگير کرده بودند و همين اعضا پاسدار براي اعتراف گيري آنقدر کف پاهايم شلاق زدنند که ديگر نمي توانستم راه بروم. حتي شنيده بودم از هم بندان خودم که براي اعتراف گيري شيوه هاي هر يک با ديگري نيز فرق مي کند بطوريکه براي اعتراف گيري به بيضه هاي يکي از هم سلولي ها وزنه هم آويزان کرده بودند!

     
  7. نهم دیماه بر تمام ساندیسخوران واقعی مبارکباد!!

    سلام

    حق بدهيد وقتي ذهن و روح عده اي با پهن هاي غلط مذهبي انباشته شده است و مناعت طبعشان را از دست داده اند که عزاداري عاشورا مصداق دلي از عزا درآوردن و هيزي و تظاهراتشان مصداق همان هيزي و براي عده اي از روي ترس و براي عده اي ديگر اميد به پذيرايي و براي عده اي ديگر اميد به … بوده است چاره اي جز بکار بردن چنين ادبياتي باقي نخواهد ماند!

     
  8. یک زندانی دهه ی شصت

    سلام آقای نوری زاد
    پیشنهاد می کنم هم شما و هم خوانندگان این نوشته ی دردمندانه، این مطلب را بخوانید و بدانید دیگران چه کشیده اند.

    http://www.rahesabz.net/story/46971/

     
  9. نهم دیماه بر تمام ساندیسخوران واقعی مبارکباد!!

    البته فکر مي کنم تو ي اين گراني و تورم تنها محصولي هم كه قيمتش تغير زيادي نكرد همين سانديس بود بدو بدو سانديسه. امروز هم روز جمعه که مصادف با نهم دي شده قراره چلوکباب کوبيده با مخلفات بدهند! سانديس خورها حتما” ظرف با خودشونن ببرند!

    ……………………………….

    سلام دوست گرامی
    رواج یک چنین ادبیاتی دریک جامعه، یعنی پاسخ فحش با فحش، واین مطلوب ما نیست. با این سخن شما، بله دل شما خنک می شود اما طرف مقابلتان زخمی تر و جری تر می شود. بهترین راه مقابله با زشتی، درجامعه ی ما، فریاد قانون قانون سردادن است. چیزی که طرف مقابل ما سخت از این واژه می هراسد. ما می گوییم بنا به همین قانون موجود، بین ما داوری کنید. آنچه که دستگاه قضایی و کلیت کشور ما را از ریخت انداخته، هیچ نیست الا قانونی که در این ملک به خاک افتاده . با ادب باشیم دوست من.

    محمد نوری زاد

    .

     
  10. نوري زاد عزيز

    اينها فربه نيستند تنقلات مثل پفک زياد مصرف مي کنند!

     
  11. salam agha nurizadah
    man kharaj az iran hastam aslan ba iran kari nadaram
    amma az tarig yak dost man tamam namaha shoma ra mikhanam va har rooz
    website shoma ra cheack mikonam man shoma ra support mikonam
    man az shoma mikham az in ha ba khosos az(khamaei) bieshtar banvisid
    va dar mord filmi kah dorst kardid bago ,ya
    email kon ma dar kharj babinim
    dostar shoma
    az inglis

     
  12. درود بر شرافتتان استاد .

     
  13. باز هم به تو مرد ازاده درود و یه خواهش از انجا که میدانم دیر یازود این دمو دستگاه فاسد شما را بر نمی تابد مطالب خود را در این مدت کامل کنید تا مثل دفعه قبل حتی اگر در اسارت باشید که ان شا الله به ان روز نرسیمباز منتشر شود و اینها را بسوزاند لطفا از بیت المالی که به دست خود /// به اتش کشیده میشود مثل خرجهای سفر هایش و .. هم بنویسید

     
  14. من اين عبارات را خيلي دوست دارم...

    سلام

    بخشي از حرفهاي شما حرف دل خود من است و به نقل از آقاي خزعلي به اين عبارات نيز توجه کنيد که در اين ايشان نمودي از شجاعت و صداقت است:

    صادقانه بگویید: چه کسی سلاح داشت؟ چه کسی با سلاح گرم و سرد مردم را تهدید می کرد؟ چه کسی به سوی ندا و موسوی تیر اندازی کرد؟ چه کسی بالای پل به سوی مردم تیر می انداخت؟ چه کسی از بالای پشت بام مسجد و پایگاه مردم را به رگبار بست؟ چه کسی ایجاد خوف و ترس کرد؟ چه کسی امنیت مردم را سلب کرد؟ چه کسی محارب است؟!!!!
    نمی خواهم بگویم ما را در حبس نکنید، یا نکشید،نه، ” بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود ” اما می خواهم بگویم، بنام دین مارا نکشید تا جهانیان از دین بیزار نشوند!
    ما روی رژیم شاه را سفید کردیم، اگر او هم مثل ما می کشت، اگر کسانی داشت تا به ناف همه محارب و معاند و مرتد، باغی و یاغی وطاغی ببندد، شاید نیم قرن دیگر حکومت می کرد! یادش بخیر، عموی همسرم را می گویم، سید کاظم موسوی بجنوردی، حزب ملل اسلامی را تاسیس کرده بود، با یارانش در کوههای دارآباد مسلح به محاصره نیروهای ساواک درآمد و دستگیر شد، او با خود سلاح گرم داشت، می دانید چه شد؟ او هم اینک رئیس دائره المعارف بزرگ اسلامی است و مقر او در نزدیکی همان کوههایی است که مسلح دستگیر شد! اگر شاه هم بلد بود بگوید محارب، احتمالاً عموی همسر من الان در خاوران بود!

     
  15. name man be rahbari
    …..باسلام خدمت رهبر عزیز و گرامی

    ‫اینبار سخن از دل فرزندی از تبار نسل سوخته ایران زمین با جگری آغشته به خون می تراود فرزندی که طراوت جوانیش را درفضای حزن انگیز وطن به دار کشیدند و تهمت های ناروا بر پالان بافته شده از جهل و عوامگرایی بر شانه های خسته اش بار نهادند .من از تبار نسلی هستم که خرمن دین و ایمانش را مراجع و علمای تحت امرت به باد فنا دادند و رساله های وزینشان برای همیشه در طاقچه های غبارگرفته به یادگار سپرده شدند.

    ‫رهبر گرامی

    ‫همه ما چون تو از گهواره مادرانی برخاستیم که گوشمان هنوز آن لالایی مادرانه را بیاد دارد ، نوری زاد و تاج زاده و زیدآبادی و بهزادنبوی و……..همه محصول آمال مادرانه اند اما امروز همان مادران شاهد شکستن استخوانهای جگرگوشه اشان درسیاه چالهای بنا شده بیدادگاه وطند.بسیار برایت نوشتند و از سر درد ز الماس مژه سفتند ولی هیچ ندایی نرسید.باری همه میدانند که عده ای تورا سوار بر محمل زرین مدح و ستایش کرده اند و از کوچه های مزین شده و هلهله های تصنعی و دستان حنابسته نسوان عبورت می دهند و سراپرده ای از عشق و محبت علم کرده تا چنین تداعی کنند که رهبرا ملت همه در آسایش و رحمت تو جا خوش کرده اند و آسوده بخواب که امت تحت امرت را ملالی نیست ولی رهبر عزیز لحظه ای از این محمل زرین بدرآی و پا بر کوچه های دگری نه .، کوچه هایی که زنگارهای آه و ناله مادرانه اش سالهاست صیقل نخورده است ، جاده هایی که سنگفرشش از خون سهراب هاو نداها پاک نشده اند، در این شهرچراغانی شده ان سوترش طاق های سیاهی درسوگ فرزند بسته اند لحظه ای از این کوچه نیز گذرکن تا بدانی که همان کسانی که چوب محمل زرین را به دوش می کشند در تاریکخانه خود شلاق و تیزاب بر دوش جوانان می نوازند.

    ‫رهبر عزیز

    ‫نمی دانم واقفی یا نه همانهایی که نامت را ولی امر مسلمین جهان نهاده اند خود نه مسلمند و نه ولایت پذیر چون کافی است اسکله های فراساحل و شهید درویشی و کشتی سازی و قسمت غربی تایدواتر را در استان هرمزگان از کفشان بستانی ،آنگاه نیک فرایند ذوب را به انجماد درک خواهی کرد.کافی است کلیه امتیازات استفاده از اسکله های پراکنده در جزیره قشم و بندر تیاب در میناب و گوگسر و لیردف و یکدار و کوه مبارک در جاسک را سلب نمایید آنگاه ارادت واقعی به مقام رهبری را خواهید یافت.

    ‫باز به این کوچه نیز گذر کن جاییکه دخترکان مملکت تحت امرت در حیاط بزرگی در بندر کلاهی و کرگان جمع شده اند تا شبانگاهان با پرداخت رشوه قاچاقچیان به ماموران گشت شناور در آنسوی خلیج فارس هم آغوش شیوخ عرب شوند شاید کانون خانواده اشان موقتا گرم بماند.نمی دانم تابحال با هواپیما به دبی و شارجه سفر کرده اید یا نه ؟؟؟؟ البته این موضوع را اقای عباسی کارشناس علوم استراتژیک نیز بایستی بداند همان کسی که با پیراهن آستین کوتاه در دانشگاه ظاهر می شوند و نمی داند که ما جوانها چقدر بخاطر پوشیدن پیراهن استین کوتاه توسط کمیته های انقلاب تحقیر شدیم و جدیدا هم در ادارات پرونده های گزینشی برایمان ساخته اند.

    ‫باری ، هنگامیکه پروازی از ایران در این دو فرودگاه می نشیند درب خروجی فرودگاه جوانهای عرب برای سوار کردن زنان و دختران ایرانی با ماشین های اخرین سیستم صف کشیده اند و حکایت تلخ تحقیر را با تمام وجود احساس خواهید کرد و باز بگویم که روزهای آخر ماه رمضان هر سال سیل عظیم ایرانیان برای گرفتن فطریه روانه خاک کشورهای حوزه خلیج فارس می شوند ، نمی دانم آهی از نهادت بر خواهد خواست یانه ولی گمان نمی کنم چون هنوز بر محمل زرین سواری و هلهله شادی کوچه ها نمی گذارد صدای من و امثال بگوشت برسد.

    ‫رهبر عزیز

    هنوز بیاد دارم وقتی پدرم سیدی بزرگوار را که ایام محرم به حسینیه ما می امد و روضه می خواند را به خانه دعوت کرد چنین گفت که تا زمانیکه شاخ شیطان (آنتن تلویزیون)بر فراز منزلت باشد هرگز به درون خانه ات نخواهم آمد و به احترام ایشان در ایام محرم همه بچه ها از دیدن تلویزیون منع می شدیم و ارادت و احترام به روحانیون را ان روزها تجربه کرده ام چون مادربزرگ و زن عموی مرحومم تا اخرین لحظه عمرشان هر گز به صفحه تلویزیون چشم ندوختند چون باور عجیبی نسبت به روحانیون داشتند ولی امروز علمای بزرگ و نان حکومت خور چه بلایی برسر اعتقادات ما جوانها آورده اند که حتی جوابی از انان درز نمی کند.سوالات انباشته و بی جواب ، !!

    ‫مداحان نیز رنگ عوض کرده اند و مصیبت های خود را حول بیت شما محصور کرده اند چون مرحوم کوثری و کافی کجا و حدادیان و ارضی که سراپا دشنام و یا ستایشگری مقام ولایتند کجا؟

    ‫جناب نوری زاد از علمای تراز اول جهان تشیع مدد جستند و خواستند که حداقل قلمی بردست بگیرند و چند خطی از سر درد بنویسند.نتیجه این سکوت بی اعتمادی به علما و به فراموشی سپردن شجاعت روحانیت در تاریخ ایران زمین خواهد بود و چه بسا که دین گریزی و پایان اعتقادات پاک و بی الایش.

    ‫کوچه هایی که گذر نکرده اید بسیارند ، کوچه هایی که سخن بسیار دارند لحظه ای از این کوچه گذر کن شاید…………………

    ‫والسلام

    ‫۸/۱۰/۱۳۹۰

     
  16. یک کلمه حرف حساب

    سلام بر غریبه ای که امیدوارم آشنا گردد.  من سوالی دارم و آن این است که اینهمه آشفتگی و نفرین فقط برای گفتن یک حرف در مورد امام؟ با احترام به روح ایشان اما مگر کسی حرفی به پیامبر اسلام زده که این برادرمان اینقدر برآشفته است؟ از طرفی آن کسی که آن نظر را داده نظر خودش بوده و نه نظر آقای نوری زاد . بهتر است کمی بیشتر فکر کرد

     
  17. برادران عسگر اولادی باید باشند.

     
  18. بر زنداني هاي سياسي در زندانها چه مي گذرد؟!؟!؟

    آقاي نوري زاد سلام
    چندي پيش لازيجاني رئيس قوه قضائيه گفته بود شکل گيري اين همه جرم در اجتماع وحتي رواج خشونت ميان نوجوانان و يا فرار از زندانها ي ما بدليل پخش فيلمهاي خشن و اينچناني از تلويزيون بوده است اما نمي دانستم اين فيلمها برروي ايشان و همکارانشان نيز بعنوان يک بزرگسال!! تا بدين حد اثر گذار بوده است که با قرار دادن زندانیان سیاسی در بند مجرمین خطرناک و تحریک زندانیان عادی به آزار و اذیت این زندانیان و تحت فشارهاي شديد قرار دادن اين بيچارگان انجاميده است! البته در اين فيلمها از زنداني سياسي خبري نيست بلکه روشهاي سر يک نفر را زير آب کردن يا ///// را دز زندان به تصوير مي کشند که به سبب ابتکار عملي که در ياران////// ديده مي شود خلق چنين صحنه هايي ميان اينان نيزدور از ذهن هيچگاه نبوده است!

    مازیار یزدان‌نیا، فعال دانشجویی يکي از همين افرادي است که در زندان مورد ضرب وشتم زندانیان خطرناک قرار گرفته است! و اين نيز دومین باري بوده است که او توسط زندانیان خطرناک ضرب و شتم شده است که با سکوت تایید آمیز ماموران زندان نيز همواره مواجه بوده است!!!

    اگر کمي به فيلمهايي که در ايران ساخته شده يا ساخته مي شود نيزنگاهي بياندازيم با موضوعي مواجه مي شويم که اشخاصي چون کيميايي و … نيز بر آن معترف بوده اند اما بيان سليس آن در ارائه به مخاطب در چگونگي روند پيروزي انقلاب اسلامي !!!!! و پيشينه مخالفان شاه مطمئنا” کار سختي برايشان بحساب مي آمده است! دهنمکي نيز از اين قاعده مستثني نيست و خود اذعان مي نمايد جبهه نيز انطور که گفته مي شود آنچنان محيط مقدسي نبوده است تا به اينکه بماند اين موضوع که بعد از جنگ نيز چنين افرادي با ماندن در سپاه و بسيج و فراهم نمودن امکانات بيشتر براي رشد خود از خصايص انساني مهجورتر ماندند! اگر نگاهي به فيلم گوزنها که توسط ساواک نيز توقيف شد بيندازيم در مي يابيم بطور غير مستقيم به بيننده نشان مي دهد افرادي که از لب تشنه حسين حرف ميزنند و امام زمان گويي بر لبانش جاري است از نظر سبقه و پيشينه چگونه مردماني هستند که نيک نيز مي دانيم انقلاب اسلامي نيز بدست همين افراد باعنوان جنبش مذهبي گره خورد و طبيعي است از افرادي که روز و شب کارشان اداي الفاظ رکيک و دزدي و ////// بوده است نه يک شبه بلکه با موقعيتهايي که پس از انقلاب برايشان بسادگي نيز فراهم شد( بدون در نظر گرفتن شئونات اجتماعي و اخلاقي ) انتظار بيشتري نيز نمي توان داشت! اين مسئولين يا ديگر افراد در سپاه و بسيج نيز از عصاره همين افراد شکل گرفته اندو آيا شما انتظار بيشتري از انها مي توانستيد داشته باشيد؟!؟!؟

     
  19. نوريزاد عزيز!
    کاش انتخابات آزادی در پيش رو بود تا از شما بخواهيم داوطلب نمايندگی مجلس شويد و خواب خوش را بر حراميان حرام کنيد و آبروی رفته مجلس را به آن باز گردانيد.

     
  20. سلام جناب نوری زاد . از اموزش و آموزش پرورش و مدارس زندان مانند ما بنویسید که اگر ان ها از این سیستم های معلم محوری خود دست بردارند … بچه های ما یاد میگیرند که مخالف خود را معترض خود را و نقد کننده خود را قبول کنند و با او در کنار هم در یک نیمکت بنشینند . اگر به ما یاد میدادند ارزش های دینی ، ملی ، دوستی را از همان بچگی … الان وضعیت دموکراسی در کشور بسیار بهتر بود و تا مدارس ما همین است فاصله بین عقل و عمل نیز بسیار دور است .
    موفق و پیروز باشید . ایروانی

     
  21. جناب آقای نوریزاد زحمات شما در جهت روشنگری بسیار ستودنی است. خداوند خیرتان دهد.
    به گمان حقیر استفاده از واژه فربهان به جای فربگان صحیح تر است.
    ارادتمند 

     
  22. سلام جناب آقاي نوري زادبا احترام و خدا قوتجسارت مي كنم و از شما و تمامي دوستاني كه مطمئن هستند كه توسط شوراي نگهبان رد صلاحيت مي شويد، دعوت مي كنم كه همانند آقاي مهدي خزعلي در انتخابات مجلس فرمايشي ثبت نام كنيد. تا شيريني برگزاري انتخابات بي دردسر در دهان حكومت تلخ شود.با سپاس فراوان

     
  23. در قوه قضائيه ي ما چه مي گذرد؟!؟!؟!

    با سلام
    سري به سايت ديوان محاسبات بزنيد! ملاحظه مي کنيد در انجا نوشته شده است:
    علاقه به مقام و ثروت سبب رشد نفاق در قلب خواهد شد ، همان طور كه آب باران سبب رشد گیاهان می باشد. پیامبر اعظم
    حال يک سئوال برايم پيش مي آيد آيا اين دقيقا” همان خصوصيتي نيست که اينان! بدان صفات منتسبند! آيا براي رسيدن به مقام آبروي يکديگر را به بدترين شکل ممکن نبرده اند يا نمي برند! آيا در رسيدن به ثروت و حسابهاي ميلياردي دست به هر عملي تاکنون نزده اند! در حالي که آمارهاي ساحتگي اونها پس از آمارگيري نفوس و مسکن نشان داده است متوسط درامد قابل ملاحظه اي از ايرانيان به بالاي يک ميليون تومان در ماه نيز رسيده است و از حذف يارانه نقدي انها خبر داده بود!!! من به شخصه همراه با تعداد زيادي از افراد اين امارگيري را محکوم کرديم و حتي از باز گشودن درهاي آپارتمانهايمان به ر روي اين امارگيران که بدون مجوز (مانند نيروي انتظامي در جمع اوري ديش هاي ماهواره) در ورود به حريم خصوصي مجتمع هاي مسکوني اشخاص در ورد مستقيم به فضاي داخل مجتمعاي مسکوني صورت گرفته بود و ديگران نيز از اينکه چه کسي انها را بدرون مجتمع راه داده است بي اطلاع بودند و انسان را به ياد ماموراني مي انداختند که حتي با آويزان شدن از کابل و جرثفيل در مقابل پنجره افراد يا روي تراسهايشان بدنبال ديش هاي ماهواره بودند و بدرون خانه ها سرک مي کشيدند مي انداخت!

    در ادامه به بخش گزارشهاي مردمي سايت ديوان محاسبات برويد ( در آدرس http://dmk.ir/Default_.aspx?code=2&lang=1&sub=0&Page_=AdvEForm&tempname=main&pageId=1110) که در دوره آقاي لاريجاني نمادي از هوشمندي ايشان در تسريع امور بصورت الکترونيکي نيز شناخته شده است! ظاهرا” درج نام نيز در انجا مانند ديگر سايتهاي گزارش مردمي مثل گرداب در سپاه و … اجباري نيست! و اينان به تنها يک گزارش بسنده مي کنند و کار مجرم را نيز يکسره مي کنند! اما در پشت صحنه چه خبر است؟!؟!؟!؟
    در بک گراند تمام اين سايتها پس از فشردن دکمه ارسال به اسکريپتي هدايت مي شويد که مشخصات آي پي شما را نيز ذخيره مي کند (هر چند موضوع جديدي نيز نيست ) و اگر آي پي خود را با استفاده از فيلتر شکن تغيير نداده باشيد به آساني نيز شناسايي مي شويد! اما اين مسائل به کنار آيا به حقوقتان نيز مي رسيد؟ از بانکها شروع کنيم. آقايان ديوان محاسبات به کشف فساد در دستگاههاي دولتي بسنده مي کنند و سازمان بازرسي به دولتي و غير دولتي! مطالبي را که مي گويم تجربه شخصي خودم بوده است:
    بانکها به ازاي هر انتقال پول بطور اينترنتي مبالغ قابل توجهي پول از حساب مشتريان کسر مي کنند بطوريکه بانک … به ازاي انتقال ده هزار تومان از من 500 تومان کار مزد کسر نمود و به ازا 2500 تومان انتقال وجه مبلغ 250 تومان کسر نمود!!! بانک … با هر بار ورود به حساب اينترنتي مبلغ هاي ديگري نيز بعنوان کارمزد از حساب شما کسر مي کند و خدا به روزي برسد که دکمه رفرش را نيز زده باشيد!! با سازمان بازرسي که اسم و مشخصات واقعي در انجا الزامي است تماسي در سايتشان بگيريد و نتيجه را جويا شويد! يکماه 10 ماه يکسال مي گذرد و آب از آب هم تکان نمي خورد!

    در مورد بانک هاي دولتي … و …. بسراغ ديوان محاسبات برويد. از فرمايشي بودن قرعه کشي حسابهاي قرض الحسنه در بانک دولتي … و موضوعات مبتني بر ربا که خيلي هم بر روي آن حساسند! در مورد بانک دولتي … وسودهاي بانکي مرتبط با آن در اتخاذ کاهش پولهاي داده شده به مردم و حذف مخفيانه علي الحسابها صحبت کنيد و منتظر بمانيد چه مي شود؟ (فرضا” بگوئيد من ماهيانه با علي الحساب نزديک به 145 هزار تومان پول مي گرفتم و الان کمتر شده و علي الحساب را روي ان ديگر نمي دهند و از زمان آمدن امدي نژاد اين مبالغ علي الحساب ها را طلبکارم) نتيجه اين موضوع را ديگر نمي گويم تا خودتان بعنوان يک خواننده امتحان کنيد و ببينيد چه مي شود! تا مبادا تصور به دروغ پردازي در اين مطالب بکنيد … بهتر است خودتان نيز تجربه کنيد!!

     
  24. با نظر “محسنم” کاملا موافقم، چرا که جواب های هوی است و تجاوز ضالمانه نیاز به مقاومت هوشمند و دلیرانه دارد، من از این وحشت شما از انقلاب جدید در تعجبم، تنها انقلابی نو این مفاسد را از بین خواهد برد والا غیر، مگر اینکه از جوابگویی در این انقلاب جدید وحشت زده باشیم ؟!؟

     
  25. سلام آقای نوری زاد عزیز، 
    خواهشا در نامه‌هاتون به رهبری، دوستانِ بسیجی‌ رو حتما در ذهن داشته باشید. همونطور که میدونید، خیلی‌ از این جوون‌های دانشجو و بسیجی‌ واقعا و قلبا اعتقاد دارند به پاکی‌ و بیگناهی و بصیرت و و و … و به حق بودنِ مواضع و عملکردِ رهبری. یکی‌ از دوستانِ من که بسیار انسانِ خوش قلب، باهوش (رتبه تک رقمی‌ کنکور) و متعهد به اسلام و شیعه هست اینطور فکر می‌کنه. من نمیدونم چطور می‌تونم باهاش حتا بحث کنم چون ایشون خیلی‌ مطمئن هستند از موضع رهبری و ظاهراً بقیه رو فریب خورده هایی میدونند که به نظام و انقلاب دارند ضربه میزنند، در حالی‌ که غرب و شرق برای ما کمین کردند و الی‌ آخر… گفتم این رو در نظر داشته باشید، که این‌ها نامه‌های شما رو شاید بخوانند، خطاب قرار بدیدشون لطفا. شاید قلم شما زنگِ بیداری باشه برای این دوستانِ ما.
     ما براتون دعا می‌کنیم و از خدا براتون صبر میخواهیم، خدا در قرانِ عزیز وعده داده که صابران پیروز میشوند و خدا خلفِ وعده نمیکند. 
    در پناهِ خدا باشید

     
  26. با سلام خدمت حر ایران
    من یک پزشک هستم. به ضرورت کار خود دریافتم که بیماری ای عجیب بر همگان عارض گشته ولی نه بر جسم بلکه بر ذهن اکثر عوام. و آن کم بینی و نا آگاهی از وضع موجود ست که بنظرم آن نیز بخاطر وضع نامطلوب مالی و درگیریهای بدنبال آن  میباشد. سایت جنابعالی در زمینه آگاهی رساندن و نشان دادن چهره واقعیه افراد پشت پرده و شکستن تابویی طاعونی بسیار در این زمینه مفید ست و تنها مرحمیست که بر  ذهن بیمار از کج فهمی مزمن، درمان ست.

     
  27. اگر در ايران انسانها رشد فكری پيدا نكنند ،اگر صد بار ديگر هم انقلاب كنيم ،باز بعد از مدتی كوتاه ديكتاتوری پيدا ميشود و عده ای تهی مغز هم دور او را فرا ميگيرند و به كشتار و چاپيدن اموال مردم مشغول ميشوند و پس از ان دوباره انقلاب ميكنيم و بعد از انقلاب هم ،ديكتاتور پروری و خلاصه دور باطل و دوست داشتنی ايرانيان از 1400 سال پيش تا كنون .
    اقای نوريزاد با قلم شيوا و تفكر بسيار ژرفتان ،هر از چند گاهی هم روی تفكر نوكر نبودن و قهرمان بودن و چشم به اسمان نداشتن ايرانيان فلم بزنيد .
    ارادتمند شما.

     
  28. بسم الله الرحمن الرحیم

    جناب نوریزاد

    با سلام

    هر چه دلتان خواست نوشتید و و از زبان این و آن گفتید.

    از زبان سردار، زن شهید، فیلسوف، بسیجی، و غیرو.

    خدایی هست و رسیدگی خواهد کرد و «انّ ربک لبالمرصاد»

    اما سخنی که در مورد امام و مریضی ایشان و تصمیمات آخر عمر ایشان بخاطر کم و
    زیاد شدن مواد مغزی ایشان بیان کرده ای، نشانگر رذالت بیش از حد نویسنده هرکه
    بود و پخش کننده که جنابعالی باشید است!

    و نشا ن میدهد که ماجرای پاره کردن عکس امام در جریانات دو سال پیش عمدی و
    توسط دوستان جنابعالی بوده است.

    این نشانگر پستی ذات و خباثت و فساد دائمی در گذشته شما بوده و نشان میدهد هیچ
    اعتقادی در گذشته شما نبوده و معلوم نیست چه موجودی بوده ای و به کجا وابسته
    بوده ای که با ماسک دین و انقلاب و برای چه هدفی خود را خوب نشان داده ای!

    خدا لعنتت کند!

    خدا ریشه خود و خاندانت را بر باد دهد و ترا شاهد نابودی نسلت نماید!

    خدا نوه ای را که دارد به دنیا میآید به تو نبخشد! تا دیگر دل مردم فداکار
    ایران را نسوزانی.

    خدا نا امیدت نماید!

    خدا مورد تمسخر دوست و دشمنت قرار بدهد!

    خداوند هیچکس را از تو راضی ننماید!

    نه دوستت را و نه دشمنت را!

    این دیگر پستی و پستی و خباثت و خباثت و رذالت و رذالت بود!

    ……………………………………………………………….

    سلام دوست عزیز

    چون در نوشته تان به من سراپاتقصیر سلام فرموده بودید برخود لازم دانستم پاسخ سلام شما را با سلام بدهم.

    آن نامه ها را سردار مطلعی که من نیک می شناسمش برای من ارسال کرده بود.

    دوست گرامی

    ما کم کم باید به رشدی برسیم که بجای نفرین، آدمهای خاطی را دوست داشته باشیم. یا اگر نمی توانیم دوستشان داشته باشیم، برای هدایتشان دعا کنیم.

    پیامبر به ملاقات آن یهودی رفت که برسر او خاک می ریخت.

    نفرین های شما را یک به یک خواندم.

    ودرپی هرکدام یک آمین گفتم

    اگر واقعا من اینگونه ام که شما آرزو می کنید، پس چه عیب دارد که مرگ مرا درمیان بگیرد.

    با مرگ من حداقل دوستی مثل شما خوشحال می شود. و این خوشحالی مگر کم چیزی است.

    با احترام: محمد نوری زاد

    .

     
  29. خدا بود همراهت … خدا پشت و پناهت همه حرفاتون به جا و به حق گفته شد. منم با شما موافقم. نفرین به عالمان بی عمل دستگاه قضا

     
  30. کاش میشد شهامت را خرید و به مردم این سرزمین هدیه کرد.

     
  31. اقای نوری زاد . با همه احترامی که برای شما قایل هستم خواهش میکنم خمینی را بزرگش نکند چون همه بدبختی ما از خمینی است

     
  32. مقاومت آفرینش است!

    شهروز.م

    بسیار شنیده‌اید که وای‌به‌حال جامعه‌ای که به قهرمان نیاز داشته باشد. اما، تاریخ را همین قهرمانان ساخته‌اند. همیشه یک تن برخاست و گفت نه! تا دیگران به یاد بیاورند که می‌توانند تعظیم نکنند، می‌توانند بپرسند و پاسخ بخواهند. چه‌بسا بسیاري از آن یک تن‌ها که بهره‌ای از اعتراض خود نبردند یا در زندان‌ها پوسیدند یا جان بر سر عقیده نهادند.

    خاطرات کودکی بسیاری از ما را این‌دست مردمان شکل داده‌اند. بابی ساندرز یکی از این مردمان بود.اولین کسی که از آن دوران به خاطر می آورم. مبارز و معترض ایرلندی که بر اثر اعتصاب غذا در زندان جان سپرد. وقتی تاریخ معاصر کشورم را مرور می‌کنم، به نام‌های بزرگی برمی‌خورم که می‌توانند در کنار بزرگانی از تاریخ جهان همچون گاندی و ماندلا قرار بگیرند. زندانیان پرافتخاری که با مقاومت خود انگیزه‌ي مبارزه را در دل مردم سرزمین خود برانگیختند.

    بزرگانی چون طالقانی، دکتر سحابی، مهندس بازرگان، علی عمویی,رضایی ها , حنیف نزادو عراقی… و یا صفر قهرمانیان که بیش از ماندلا در زندان بوده و مقاومت کرده است. حتی بسیاری از مسئولان فعلی مملکت در سال‌های نه‌چندان دور از زندانیان سیاسی بوده‌اند و شکنجه شده‌اند و سختی بسیار کشیده‌اند. و البته زندانیانی از طیف‌های مختلف سیاسی که بسیاری کشته شده‌اند و بسیاری از قدرت بهره‌ای نبرده‌اند و درهر دو نظام طعم زندان چشیده‌اند. حتی بخشی که زمانی در قدرت بوده‌اند، اما از چشم قدرت افتاده و زندانی و یا منزوی شده‌اند. به یاد می‌آوریم کسانی را چون امیر انتظام، مرحوم منتظری، دکتر یزدی، آیت‌ا… شریعت‌مداری، مرحوم مهندس سحابی، عباس عبدی، سازگارا و گنجی و نام‌هایی بیش از این.

    در نظام جمهوری اسلامی چند موج دستگیری زندانیان سیاسی و عقیدتی داشته‌ایم. یکی از مهم‌ترین این دوره‌ها دوره‌ي اصلاحات بود که اغلب چهره‌های فعال اصلاح‌طلب و دانشجویان از این موج در امان نبوده‌اند. اما سمت‌وسوی این نوشتار بیشتر به دستگیری‌های بعد از خرداد هشتاد و هشت است. فعالین سیاسی و اجتماعی و مردم عادی که هر یک به دلیلی در زندان‌های حاکمیت فعلی اسیرند و یا منتظر محاکمه‌اند. و البته نام‌هایی که گم‌نام‌اند و کسی هنوز آن‌ها را به‌درستی نمی‌شناسد و چه‌بسا از این گم‌نام‌ها که در این راه جان خویش را گذاشته‌اند. مردم عادی کوچه و خیابان که پرسیده بودند «رأی ما کجاست؟» کسانی که نام‌شان همچون ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی و ترانه موسوی و اشکان سهرابی و… بر سر زبان‌ها افتاد و کسانی که هنوز ما نمی‌شناسیم و خانواده‌های‌شان مجبور به سکوت شده‌اند.

    اما آن‌چه این روزها بیشتر بر طبعات جنبش سبز در جامعه سایه افکنده، زندانیان این جنبش است. کنشگرانی از همه‌ي طیف‌هاي سیاسی و اجتماعی با گرایش‌های متفاوت و البته مردمی که به هیچ گروه و یا طیف سیاسی تعلق ندارند .

    این دستگیرشدگان را می‌توان در چند دسته تقسیم کرد:

    کسانی که دوران حبس خود را چه کوتاه و چه بلند گذرانده‌اند که برخی کماکان فعالیت کرده ویا به زندگی خود مشغول‌اند. عده‌ای که منتظر اجرای احکام بلندمدت خود هستند و علی‌رغم این‌که با درخواست عفو و یا اظهار ندامت می‌توانند شرایط خود را تغییر دهند، تن به این کار نمی‌سپرند. دسته‌ای نیز بعد از مدتی زندانی بودن و تحمل روزهای حبس بسیار، با توصیه‌ي بازجو یا وکیل و یا دادستان و حتی فشار خانواده به این نتیجه رسیده‌اند که درخواست عفو کنند تا از حبس خارج شوند . و گروهی که اندک هم نیستند، علی‌رغم همه‌ی فشارها و تهدیدها زندان را ترجیح می‌دهند تا این‌گونه راه خود را ادامه داده و حتی به نوعی این جنبش را زنده نگه دارند.
    پرسش این‌جاست. از میان دو دسته‌ای که یکی درخواست عفو می‌کنند (به هر دلیل) و کسانی که همچنان بر سر عقیده‌ي خود پای می‌فشرند، کدام‌یک راه درست را انتخاب کرده‌اند؟

    بحث‌های خاموشی مطرح است که کسانی که درخواست عفو کرده‌اند به این جنبش خیانت کرده یا آن‌ها که بر سر عقیده‌ي خود ایستاده‌اند راه بیهوده می‌روند.

    گمان نگارنده بر این است که هر دو نظر بی‌انصافانه و ناپخته است. بسیاری از ما شرایط زندان و سختی‌های آن را (تنها شنیده‌ایم) نمی‌توانیم درک کنیم. و حق نداریم به‌راحتی در گوشه‌ای امن بنشینیم و بگوییم که فلانی خیانت کرده یا مطرود است. از طرفی بخش بزرگی از دستگیرشدگان آدم‌های معمولی جامعه بوده‌اند. با این تفاوت که برای زندگی بهتر اعتراض کرده‌ و سر از زندان درآورده‌اند. از سویی جنبشی که تا این اندازه متکثر بوده و مانيفست مدون و محکمی نداشته، قطعاً برای همه (حتی فعالین) آن اندازه نمی‌توانسته انگیزه ایجاد کند که هر شرایطی را بپذیرند و تاب بیاورند. بدین سبب همین افراد، علی‌رغم درخواست عفو و بخشش، قابل احترام و تکریم‌اند، چون شرایطی را تحمل کرده‌اند که ما نمی‌توانیم (حداقل بسیاری از ما) تاب بياوريم. و به قدر خود تاثیر گذار بوده اند.

    اما بخش مهم‌تر ماجرا، بزرگانی هستند که با همه‌ي مصائب بر سر عقیده و باور خود ایستاده‌اند و علی‌رغم سختی‌های فراوان و مشکلاتی که حتی برای خانواده‌های آنان ایجاد می‌شود، هنوز نه (!) می‌گویند. انسان های آزاده ای که شرایط سخت زندان را تحمل می‌کنند؛ انفرادی‌های طولانی‌مدت، عدم دسترسی به حقوق اولیه‌ي هر زندانی، محاکمه‌ي ناعادلانه، شرایط نسبی نامناسب در زندان و… ولی باز ایستاده‌اند.

    روی سخن با کسانی است که گمان می‌کنند این عزیزان بیهوده مقاومت می‌کنند. یابه منفعت این مقاومت شک دارند. قبل از هر چیز باید گفت حال اگر کسانی را که با همین مقاومت جنبش برحقی را زنده نگه داشته‌اند، جنبشي را که برخی مرده می‌انگارندش، تقدیر نمی‌کنید و خود کاری انجام نمی‌دهید و حداقل مرحم نیستید، زخم نباشید. هیچ‌یک از اینان نمی‌خواستند روزی قهرمان باشند. نمی‌خواستند کسی یا کسانی از آن‌ها اسطوره بسازند. اما چه بخواهیم یا نه، این مقاومت بخشی از اسطوره است. کسانی که روزی در کنار خانواده‌ي خود بوده‌اند و می‌توانستند باز هم بر همان منوال زندگی کنند. اما به این نتیجه رسیده‌اند که باید برای بیداری مردم هزینه پرداخت کرد و خود پیش‌قدم شدند تا بخش مهمی از این هزینه را بپردازند. به قول بزرگی، اینان قهرمانان دوران ما هستند. اشک‌های خانواده‌های خود را می‌بینند، دلتنگی‌ها را تاب می‌آورند ، از حقوق عادی محروم‌اند و مصائب بسیار می‌کشند؛اما تسلیم نمی‌شوند. نه‌تنها تسلیم نمي‌شوند، بلکه گاه با صدور بیانیه ها و اعلام مواضع از درون زندان به نوعی این حرکت اعتراضی را زنده نگاه داشته و حتی مسیر راه نشان می دهند. بهره مهم تر ماجرا,مسئله بودن این زندانیان برای سیستم است که نتوانسته آن را برای خود حل کند.سیستمی که با همه ابراز قدرت اش در برابر چند تن زندانی عاجز مانده و علی رغم همه ی فشار هایی که بر اینان وارد می کند نتوانسته تسلیم شان کند. به همین سبب مقاومت این افراد در زندان ها می توانند شعله ای هر چند کم سو برای جنبش اعتراضی باشد.همین که گاه اخباری مبنی بر اعتصاب غذا و یا زندان های انفرادی و شکنجه منتشر می شود و بازتاب بین المللی پیدا کرده و موجب فشار بر سیستم می شود تا جایی که نظام را در مواردی وادار به چانه زنی و حتی نرمش می کند و در صفوف به ظاهر محکم دستگاه امنیتی اخلال و جدال ایجاد می کند و دستگاه قضایی را با چالش رو به رو می سازد ؛ یک برکت مسلم است.و از سوی دیگر مقاومت شان در زندان به کسانی که در بیرون از زندان فعالیت می کنند جانی تازه می بخشد که زندان تسلیم می شود اما زندانی نه!و یا با توجه به رفتاری که با این زندانیان می شود ناچارا توجیه ای عقلی و شرعی کاذبی بتراشند تا از ریزش بیش از این نیرو های خود بکاهند ولی نمی توانند!و هر روز رسواتر می شوند می بایست به این مقاومت آفرین گفت.

    اگر با خود صادق باشیم و به خلوت خود رجوع کنیم چه بسیا دلم مان می خواست به جای این بزرگان می بودیم و در درون تحسین شان می کنیم. زنان و مردانی که در فردای روشن این سرزمین، همه تمام‌قد به آنان احترام می‌گذاریم و افتخار می‌کنیم که در زمانه‌ی اینان نفس کشیده‌ایم و تبديل به بخشی از کتاب‌های درسی فرزندان ما خواهند شد. همان‌گونه که مردمان سرزمین‌هایی که از بند ظلم و بی‌عدالتی و خفقان رها شده‌اند، قدر قهرمانان خود را دانسته‌اند و احترام‌شان می‌کنند.همان گونه شخصیت های بزرگ تاریخی از هر رنگ و نژادی که با مقاومت ومبارزه علیه ظلم وبی عدالتی ماندگار شدند و از زندگی شان کتاب ها و شعر ها و فیلم ها ساخته شده و ما هنگام ورق زدن گذشته با احترام به آن ها می ایستیم.

    کافی است کمی به دوروبر خود بهتر نگاه کنيم و چند خیابان بالاتر برویم و به اولین حصار سیمانی و آهنی شهر که رسیدیم، بایستیم تا بی‌شمار از این‌دست قهرمانان زنده را ببینیم. نام‌های‌شان را به خاطر بسپاریم. فراموش نکنیم که بوده‌اند و چه کرده‌اند. خانواده‌های‌شان را از یاد نبریم. وحداقل اگر روزی از کنار ما گذشتند، قدردان‌شان باشیم.

    تاریخ این سرزمین همیشه پر از نام‌های پرافتخار بوده و هست. به این نام‌های پرافتخار دوران خود ببالیم و درود بفرستیم.

    پ. ن1.: نام نوشتار از کتابی با ترجمه‌ی حمید نوحی گرفته شده است.
    پ. ن.2: عمداً از نام‌های شناخته‌شده‌ي زندانی این روزها نامی برده نشد تا سوءتفاهمی ایجاد نشود.

     
  33. به نام خدا
    از کدام پاکی سپاهیان میگویید ؟ما نسل سوخته میدانیم چه بلایی اینها سرمملکت درآوردند.گریبانشان را خواهیم گرفت و اگر کابین زنانشان کرده باشند نیز از حلقومشان بیرون خواهیم کشید .درضمن اسلام را هم شناختیم

    ……………………………………….

    سلام آقا محسن عزیز
    قرار نیست که پاسدار خوب پاسدار کشته شده باشد. مثل همت و باکری. ما همچنان پاسداران خوب فراوان داریم. کسانی که دستشان به خون مردم آلوده نشده و از اموال مردم در زندگی شان نشانه ای نمی بینید. شما به هر طایفه و جماعتی اگر نگاه بکنید در آنها خوب و بد هست. پاسداران نیز از این قاعده مستثنا نیستند.
    با احترام: محمد نوری زاد

    .

     
  34. از سایت جرس برداشتم

    پاسخ به نهضت نامه نویسی

    هنوز زمان زیادی از فراخوان محمد نوریزاد(کارگردان منتقد حکومت) برای ایجاد نهضت نامه نگاری به آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نمی گذرد اما برخی شخصیت های سیاسی و رسانه ای به آن پاسخ مثبت نشان داده اند. نوری زاد ده روز پیش، در نامه ای با اشاره به تشدید فشارهای نهادهای امنیتی نام ۱۵ شخصیت مذهبی- سیاسی و مدنی را به میان آورده و از آن‌ها خواسته بود که نهضتی را برای نگارش نامه به رهبر جمهوری اسلامی آغاز کنند. در نامه او از همسرشهید همت و همسر شهید باکری، «آیت الله وحید خراسانی»، «آیت الله جوادی آملی»، «آیت الله مکارم شیرازی»، «آیت الله صانعی»، «آیت الله بیات زنجانی»، «آیت الله علیمحمد دستغیب»، «آیت الله موسوی اردبیلی»، «سید محمد خاتمی»، «علی اکبر هاشمی رفسنجانی»، «سید حسن خمینی»، «علی مطهری»، «حسین علایی»، «عبدالکریم سروش»، «محسن کدیور»، نمایندگان مجلس و مدیران و مسوولان دعوت شده بود که نامه‌هایی خطاب به آقای خامنه‌ای بنویسند.

    از میان افراد مورد اشاره نوری زاد تاکنون “فاطمه امیرانی” همسر شهید باکری و دکتر “عبدالکریم سروش” روشنفکر دینی به آن پاسخ گفته اند. فاطمه امیرانی البته نامه خود را نه خطاب به رهبر جمهوری اسلامی بلکه خطاب به نوری زاد نوشته است. در نامه او ضمن تحسین تلاش های نوری زاد آمده بود:” متاسفانه من مثل شما نیستم و نامه های اینجانب هم با نامه های شما متفاوت است .بنده هر گاه در شرایط خاص قرار می گیرم – چه در جامعه و چه در درون خودم – آنگاه عزم را برای نوشتن جزم می کنم و چیزکی می نویسم. دراین نوشته ها از خودم و نسل خودم که برای خود آرمان هایی الهی و انسانی داشتیم دفاع می کنم و یا به اشتباهاتمان اعتراف می کنم. ترس از آن دارم نسل معترض امروز، اشتباه تاریخی ما را دوباره تکرار کند و همه چیز را سیاه و سفید ببیند .” او همچنین از “عزیز جعفری” – فرمانده فعلی سپاه و “علی اکبر جوانکفر” مدیرعامل ایرنا نام برده و تفکر و شیوه عمل افرادی چون آنان را فاسد کننده اصول انقلاب نامیده است.

    در همین حال عبدالکریم سروش نیز طی نامه ای که ساعات پایانی پنجشنبه(1 دی ماه)منتشر شد با اجابت فراخوان نوریزاد خطاب به آقای خامنه ای نوشت:” پايان دولت سحر مدت شما نزديک است.” عبدالکريم سروش در آغاز نامه خود با اشاره به نامه های محمد نوری‌زاد، مستند ساز و نويسنده منتقد حکومت ايران ، نوشته بود:«حرٌزمانه وهنرمند دلير و آزاده ، محمد نوری زاد ، باب نقد ناصحانه و نصح ناقدانه رهبری را گشوده است و از اصحاب قلم و اجتهاد خواسته است تا دعوت او را لبيک گويند و به نوبه خود ادای تکليف و امر به معروف کنند و دفتر انتقاد را کلان تر سازند ، مگر اين آواهای نازک ناقدانه بدل به فريا د شود و پرده گوشی و صفحه وجدانی را بلرزاند و گره از کار فرو بسته خلقی بگشايد.» سروش در نامه خود آقای خامنه ای را را با آغا محمد خان قاجار مقايسه کرده و از او پرسیده بود:«مورٌخان آورده‌اند که آغا محمد خان قاجار هم موسيقی می نواخت هم زيارت عاشورايش ترک نمی‌شد هم به دستان نامبارک خود سر می بريد وچشم در می آورد. چرا رفتار و کردار شما بايد ياد آور احوال وی باشد؟.»

    همزمان با انتشار این نامه ها،کمپینی برای نامه نگاری به آقای خامنه ای ایجاد شده است که هدف آن انتشار یادداشت ها و نوشته های صاحبنظران خطاب به رهبر جمهوری اسلامی است.انتظار می رود که در هفته های آینده برخی دیگر از چهره های سیاسی و فرهنگی هم دعوت نوریزاد را برای نگارش نامه های محترمانه به آقای خامنه ای اجابت کنند هر چند که چنین جنبشی می تواند هزینه های اعتراض را برای نوریزاد به مراتب بالاتر ببرد.

     
  35.  بیست سال افزون زدم داد وطن نشنید کس   تازه از نو می‌زنم داد وطن ، من با کی‌ام؟,,,,
    ز نادرستی اهل زمانه دل شکسته شدیم زبس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم 
     از مشزوطیت به این سو، جز در یکی دو دوره های کوتاه جرعه یی آبی خوش از گلوی این ملت پایین نرفته است.  هر پدر‌سوخته نامردی از راه رسیده تنها خواسته سوار بر شانه های این مردم شود و نقش قیم را بازی کند . شعر های بالا که خواندید از ملک الشعرای بهار است و خاص آن روزهای مشروطه و حکومت رضاخانی است  , نامه‌های شما نیز نشان می‌دهد که در این مملکت هیچ چیز عوض نشده و در هم چنان بر همان پاشنه می‌چرخد. تاریخ در سرزمین بلاخیز ما توالی فاجعه شده است. آیا وقت آن نرسیده است که از پوسته خود بیرون آیید و بگویید که کار دیگری باید کرد؟

     
  36. سلام بنده خدا، منم استاد داشگاه هستم همانند شما دو سال است كه اجبارا استعفا دادم (اخراج شدم) و خونه نشين شدم.
    بيا يه روز با هم قرار بگذاريم بريم خودمان را معرفي كنيم با اينكه بعيد ميدانم اينا ما رو بعنوان زنداني رسمي بشناسند. راستي منم جانباز ١٠ در صد هستم

     
  37. خدایا نوری زاد و خانواده اش را در پناه امن خودت حفظ کن. خدایا همه زندانیان بی گناه را از زندان ظلم آزاد کن

     
  38. برادران “عسکر اولادی”

     
  39. گم گشته فقیهی خویشتن را بگفت
    جنگ نرمی است در میان و نشاید که خفت
    که دشمن بود سخت در کار فریب
    گهی با خطاب و گهی با نهیب
    به تبلیغ و ترتیل و شعر و هنر
    بشاید که مکرش شود بی اثر
    ز دشمن خواص ار که غافل شوند
    بسی بسیجی است که زایل شود
    خودی را طناب متین دیانت منم
    سزاوار تعظیم و تسلیم و کرامت منم
    خودی را چراغ هدایت منم
    اشارت به راه سعادت منم ….

    تا به گردم هست این چاپلوس چاکر سینه چاک
    ز سبز چالش گر تیز هوشم چه باک؟
    خطا را به رفتار ما راه نیست
    نیازی به اندرز و اصلاح نیست
    بری ز پیرایه ایم – ز بیراهه و و کلک
    چه باک ات ز روزی که گندد نمک؟

    مائیم مداوم به آراء و اندیشه ها
    هراسان حتی ز تهدید سایه ها !
    به کردار ما تقلب چه باشد روا؟
    مکلف شمائید که قانع شوید
    تردید را سراسر مانع شوید
    وگرنه به باتوم به داغ و درفش
    پا و سر و سینه کنیم ات بنفش
    وگرنه به تجرید – به شلاق و حبس
    جمله دهیم ات همه تهذیب نفس
    علی را شگفتم به عهد نخست
    بدین شیوه چرا توسل نجست؟
    که ترس و سکون و سکوت و ریا
    بسی به ز اندیشه و سئوال و چرا
    گریه و زاری و تاریک غصه ها
    بسی به ز شادی و انوار خنده ها …..

    لیک بدان ای دروغین
    فرو فتاده دگر ز چهره نقاب فریب
    پروا کن – ای بی خبر –
    ندانی مگر “یسئل الصادقین عن صدقهم” …؟
    بگو آخر ای
    کیست ستمگر از آن کو ببندد خدا را دروغ؟
    به دیروز بودی آلوده دخان و توتون
    امروز ناگه خدا را جانشین بر زمین ؟
    تو کز سکوت خواصان بر آشوبی
    خود چگونه بر این گزافه کنی سکوت؟!
    که گفتت که “بیت” بخوانی دیوان و دفترت را؟
    که “اهل بیت” بخوانند غلام و مصدرت را !
    چرا هیچ پارسای خوش نام صاحب نظر ترا نماینده نیست؟
    چرا هر کو گماری به کاری یکی از یکی جری تر بود؟
    که دیدت برانی ز خود کاسه لیس شیرین زبان فرصت طلب؟
    که دیدت بخوانی به خود خردمند کارآمد منتقد ؟
    چه مسروریت که گویند هر چه گوئی از پی ات
    طوطیان آب و دانه تملق مده !
    نبینی مگر از باغ هر دم بری میرسد؟
    فاجعه از فاجعه غمبارتری میرسد؟
    این همه دعوا و مرافعه ز چیست؟
    این همه جهل و خرافه ز چیست؟
    این همه – آثار و نشانه ز چیست؟

    به باد نخوت آید
    ز نر قدرت ات خواری
    کو کشد ز هر سو
    دو صد سامری به پیش ات
    رو از خدا طلب کن که شاید
    دست “موسوی” بگیرد
    ….

     
  40. مرحبا به شجاعتتان. خوشحالبم که به جرگه روشنفکران این سرزمین پیوستید..

     
  41. آقای نوری زاد، سلام. با نشستن مردم در خانه هایشان و تماشا کردن و حرص خوردن هیچ چیز درست نخواهد شد تنها راه تغییر شرایط حضور مردم معترض در صحنه است همه ما صحنه های سونامی اخیر ژاپن را در تلویزیون دیدیم کشتی را با بارش روی آب میبرد ساختمان ضدزلزله چند طبقه را سونامی از زمین کنده بود و روی آب مثل یک پر کاه با خود می برد! ریشه ظلم را هم همینطور قدرت حضور مردم از جا خواهد کند و در کوتاهترین زمان نیست و نابود میکند! دو سال پیش مردم در صحنه خیابان حاضر شدند و حاکم جائر با سیاست النصر بالرعب(پیروزی با ایجاد وحشت)به شدیدترین وجه مردم را سرکوب و خانه نشین کرد و من بارها در تظاهرات به چشم خود دیدم یک جمع چند هزار نفره با هجوم چهل، پنجاه تا موتوری باتوم به دست متفرق و در آخر هم چند نفرشان دستگیر می شدند میخواهم اینرا عرض کنم بزرگترین ضعف حضور خیابانی مردم نبود تشکیلات بود! شما مجسم بفرمائید اگر ما فقط پنج هزار نفر از جوانان قبراق تهران متشکل کرده بودیم و این پنجهزار نفر را در پنجاه گروه صد نفره در پنجاه نقطه مستقر میکردیم و موقع هجوم موتورسواران، با دست خالی به آنها حمله میکردند مردم هم با دیدن مقاومت بجای فرار به کمک این صد نفر متشکل میآمدند ممکن بود چند نفر از پیشقراولان چند تا باتوم میخوردند ولی با هجوم بقیه باتوم را از دست آنها در میآوردند و با همان باتوم ده برابر باتومهای خورده شده بر فرق آنها فرود میآوردند که نتوانند از جایشان بلند شوند! والله قسم تاکنون سرنوشتمان تغییر کرده بود! الآن هم دیر نشده بقول معروف ضرر را از هر کجا جلویش را بگیری منفعت است چند نفر افراد با تجربه را به یاری فرا بخوانید و حساب شده یک فراخوان بدهید البته یقینا حکومت بطور علنی نمی گزارد این تشکیلات پا بگیرد شما هم از طریق فضای مجازی و اینترنت اقدام به عضوگیری کنید و در اولین حضور خیابانی قول میدهم سونامی ملت میر حسین و کروبی از حصر آزاد خواهند کرد و در حضورهای بعدی فریاد خواهند زد کاخت کنم زیر و زبر یابن مرجانه! و خواهی دید ظالم در مخفی گاه ضد اتمی در عمق شصت متری زیر بیتش که ساخته است هم خواهد لرزید و در مقابل ملت بجای لجاجت تسلیم خواهد شد و السلام.

    …………………………….

    سلام محسن عزیز
    گرچه در اعتراضات سال 88 مردم ما و دین و هرچه که بود بسیار آسیب دید اما این حسن را نیز داشت که چهره ها برای همه رو شد. بعد از آن حادثه ها دیگر کسی نمی تواند خود را درپس علی و فاطمه و پیغمبر و قرآن و اسلام – که اتفاقاً تخصصش هم همین بود – مخفی کند. دوست گرامی، این پرده هایی که از چهره ها افتاد و این رشدی که در مردم صورت پذیرفت، کم عایداتی نبود و نیست. ماقرار نیست مجددا انقلاب کنیم. ما این عقلانیت را داریم. گرچه طرف مقابل به اسلحه و دلارهای نفتی ای که از مردم برمی دارد دلخوش است. ما آنقدر بر اعتراض خود پافشاری می کنیم که اسلحه بدستان و دلار داران در یک جزیره ی تنهایی واقعا احساس تنهایی کنند. آن روز خواهد آمد. ما کار چریکی نمی خواهیم بکنیم. ما عاقلیم. طرف مقابل ماهمین را از ما می خواهد . که : دست به سنگ و اسلحه ببریم. گرچه اگر روزی روزگاری ضرورتی پیش آمد، به دفاع از خود خواهیم پرداخت. سرعت وقایع بسیار فراوان است. خیلی دور نیست روزی که شعله ی ظلم فرو بکشدو خاموشی بگیرد. شوروی سابق را مگر قدرت بیرونی و رفتار چریکی مردم معترض فرو پاشید؟

    محمد نوری زاد.

     
  42. جناب آقای نوری زاد:
    درود بر شرافتت! فریاد شما در این زمستان سرد کشورمان بمثابه صور اسرافیل خواهد بود و بمرور مردگان این ملک غبار مرگ گرفته را زنده خواهد نمود. در ادامه کارتان تردید نکنید که اجر دنیوی و ثواب اخروی دارد. به یک نکته هم عنایت کنید: شخص /// خود “طراح اصلی” این سیستم جهنمی بوده و به تقلید از رهبر معدوم کره شمالی این وضعیت را بوجود آورده و اکنون هم تمام هم خود را در جهت حفظ و حتی اشاعه آن به کار می برد. با مهر و ادب

     
  43. دوست عزيز
    مملكت اسلامي يعني چه ؟ به نظر شما چون نامش جمهوري اسلامي است پس اسلامي است ؟ معاويه هم خود را اميرالمومنين ميدانست .

     
  44. سلام آقای نوری زاد، لطفا برای ما زیر دیپلم ها مشخص کنید آن دو برادر فربه که لاریجانی هم نیستند، پس کیستند؟

     
  45. ضد ولایت فقیه

    آقای نوری زاد چند روز قبل مطلبی نوشتم . وسائل الشیعه باب الحکم ال خروج بالسیف قبل قیام القائم (علیه السلام) اگر خواندید یا نخوانده اید یا قصد خواندن ندارید یا اگر توضیح احتیاج دارید لطف کنید در همان مطلب مربوط به نامه اخیر دکتر سروش جواب من را در قسمت پاسخ مرحمت کنید.سپاسگذارم

     
  46. مثل هميشه زيبا و پر بار.ولي دكتر جان كمي مختصرتر بنويسيد كه همه حوصلهء خواندن مطالب طولاني را ندارند

     
  47. اين روزها نزد ما واژه ظلم بسيار بر زبان آورده مي‌شود. احساس مي‌كنيم ظلم در همه جاي هواست. اين واژه در قلب و روح‌مان همواره مي‌لرزد، اما كسي آن را در خيابان فرياد نمي‌كشد.

    اين روزها زندگي‌مان به نيزارهاي لرزيده، گويا و خموش واگذاشته شده است. غبار غليظ بي‌اعتمادي و نااميدي در آسمان شهر پراكنده است و مردم در پس اضطرابي بي چهره، حجيم و ظلماني پنجره بر دوش به دنبال نسيم‌اند.

    اين روزها هر كس در خودش و براي خودش زنده است. هر شهروند با كيسه‌اي اكسيژن بر پشت، در كار خويش و تنهايي خود تنفس مي‌كند. هيئتي ناشناس به نام دولت، غريبه‌هايي در لباس نمايندگان مجلس و هيبتي خسته به اسم مردم با آن چه در ذهن و دل خويش مي‌پرورند، سرخوشند.

    اين روزها اهالي شهر بي هيچ دريچه‌اي به سوي دنيا و بي هيچ حركتي رو به جلو چشم در راهند بلكه يكان يكان دروغگويان و تباه كنندگان عمرشان دست از گناه بشويند. كمي بشكنند و با اعتراف حرمت نمانده را نگه‌دارند.

    اين روزها تجلي شراره‌افكني از پوچي كه نيروي شديد ظلم، قانون گريزي، خودسري و تعدي به آن جان بيشتري بدان بخشيده است، مردم را به پيش مي‌برد و سرآغاز ديگر اين خانه را بيشتر در سردرگمي فرو مي‌نشاند.

    .اين روزها همه جا زندان است. سنگ‌‌ها و آجرهايي كه ديوار و حياط خانه‌ را با آن ساخته‌اند آسوده خاطر نيستند. مي‌دانند چه اهانت بزرگي در حق‌شان روا داشته‌اند كه همه را رنگ خاكستري زده‌اند.

    اين روزها هواي خانه را به ارتش سايه‌ها سپرده‌اند. تلفيقي از خدا و دروغ. دزدان شناسنامه‌دار و قهار به هر نامي، با چراغ و اختيار تام دست در جيب مردم فرو مي‌برند و در لباس رسمي دين و دولت صندوق‌هاي ارزي و ذخيره ملت را غبارروبي مي‌كنند.

    اين روزها گروهي دارند تابوت‌شان را بر دوش مي‌برند. با ايستادگي و افتادگي مضاعف. عجبا از اين جماعت!! با چشم خود مي‌بينند كه تيرك خيمه‌ي زورگويان عالم يكي بعد از ديگري فرو مي‌افتد، با اين حال هنوز از مسير قدرت و خودخواهي سر برنمي‌تابند.

    اين روزها همه و همه حضور سرنوشت را به شدت در خود احساس مي‌كنند. سخن راست را در سكوت‌ بايد شنيد.

    اين روزها بازي بزرگان رو به پايان است. همان‌ها كه مي‌گفتند خدا با ماست، اما خدا را هم با كردار و رفتار ناپسنديده خويش، كنار گذاشتند.

    اين روزها طولاني‌ترين دوره عمر ماست. خالص و ناخالص بيش از هر زمان ديگر در هم آميخته‌اند. تبادل‌هاي بي‌وقفه. خط و نشان كشيدن‌هاي بي‌جا. موج‌هاي ويران كننده. خبرهاي دروغ. قلب‌هاي زخم‌خورده. جزر و مدهاي اجتماعي. زد و بندهاي سياسي. زندگي‌هاي بي‌توجه. خانه‌هاي بي‌صاحب. نفس‌هاي بريده و تنفس‌هاي بد. همه داريم خفه مي‌شويم. كمي شرف. كمي شعور. كمي شجاعت. كمي غيرت. كمي انسانيت. كمي انصاف. كمي عدالت. كمي خدا. كمي آزادي. كمي نفس!!!

    ما مردمان بي‌‌خردي نيستيم، نه آدم كشيم. نه بي‌رحم. كسي را كه بدخواه ماست نمي‌ترسانيم. تهديد نمي‌كنيم. صبر نشان مي‌دهيم. او را در هواي آزاد مي‌بريم. نفس مي‌دهيم. نصيحت مي‌كنيم. مي‌گوييم تندي نكند. فخر نفروشد. خط و نشان نكشد. چشمها را باز كند. دوست و دشمن را بشناسد. به ميان سبزه و گل برود. آرامش بيابد. آواز بخواند. زيبايي ببيند. زندگي كند و گذشته خود را به ياد آورد.

     
  48. به محمد نوری زاد

    جالب است آقای نوری زاد اینها سخنان رهبر است در نمـاز جمعه تهران18 اردیبهشت 77- يازدهم محرم۱۴۱۸: “يك وقت جناب عمر, به جناب سلمان گفت: (أَمَلِكُ أنا أم خليفة؟); به نظر تو, من پادشاهم,يا خليفه؟ سلمان, شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود, از صحابه عالى مقام و نظر و قضاوت او خيلى مهم بود; لذا عمر در زمان خلافت, به او اين حرف را گفت. (قال له سلمان), سلمان در جواب گفت: (إن أنت جَبَيْتَ من أرض المسلمين درهماً أو أقلّ أو أكثر); اگر تو از اموال مردم يك درهم, يا كمتر از يك درهم, يا بيشتر از يك درهم بردارى, (وَوَضعْتَهُ في غيرِ حقّه) ـ نه اين كه براى خودت بردارى ـ در جايى كه حق آن نيست, آن را بگذارى, (فأنْتَ مَلِكٌ لاخليفة); پادشاه خواهى بود, و ديگر خليفه نيستى”

     
  49. فراموش نکنیم که این “دزدان” و “هیولاها” و “فربگان” در دامن خود ما پرورش یافته اند. مملکت ما هفتاد میلیون مشکل دارد و اولی خود من هستم. من ایرانی ام… آرمانم وقاحت.

     
  50. شَهروند شرمسار

    فقط شرم و شرم و شرم از زنده بودن و کاری نکردن، از انسان بودن و مسوول نبودن..

     
  51. جانباز عملیات ماووت

    درود بر شریعتی زمانه….۰

     
  52. درود خدا و بندگانش بر تو دلیر مرد

     
  53. رادیو تاجیکستان

    متن پیاده شده مصاحبه محمد نوری زاد با رادیو تاجیکستان
    http://www.ozodi.org/content/article/24431679.html

     
  54. سلام جناب نوری زاد
    یه سوال دارم
    چرا آقایان موسوی و کروبی به خصوص موسوی که همگی به ایمان و صداقتش باور داریم واقعیاتی را که می دانند آشکارا به مردم نمی گویند آیا واقعا می ترسند از جان یا آبرو؟ یا خودشان هم از آنها هستند؟

     
  55. آقا اگه اینایی که نوشتی همگی مقرون به صحت باشند، خیلی ها که جاده صاف کن این جماعت هستند بایستی استغفار کنند. از ماست که بر ماست.

     
  56. chera az /// va akondha nemigi ke kolahe shari baraye irani koshy va dozdi dorost kardan va manba fesad ke hoze elmie ast va in pasdarha va sepah va basig hame talebehaye kot va shalvar poshand

     
  57. عالی بود. خدا شما را حفظ کند.

     
  58. جناب آقای نوری زادخداقوت این فرومایگان شماراخیلی اذیت کرده انداجرتان باخداولی بدانیدکه ما معلمان هم که بنده عضوکوچکی ازاعضای کانون صنفی معلمان هستم شدیدا درمدارس تحت اذیت وآزارگروههای فشار وخراست درهمه جاحاضرواطلاعات سپاه (که این یکی دیگه واقعا نوبره چون من نمیدانم ما که نیروی نظامی نیستیم چرااونجا پرونده داریم ) هستیم به شما پیشنهاد می کنم باتوجه به اینکه همه مامردم رنج کشیده دریک زندان بسیار بزرگ به اسم ایران زندانی هستیم روزی رامشخص کنید مثلا روزانتخابات مجلس که به جای رای دادن همه درکمال آرامش خود راگروهی به زندان اوین معرفی کنیم تاحداقل ازمزایای یک زندانی رسمی برخوردارشویم.ببخشیدکه نمیتوانم دریک نظام به اصطلاح اسلامی اسمم رابیان کنم وبه امیدروزی که ایران عزیز اسلامیمان راآزاد ورها ازهر استبداد وسانسور ومصلحت طلبی های بیجامتعلق به همه ایرانیان ببینیم وکشوری عاری ازخشونت داشته باشیم آری بدور ازهرگونه خشونت نابجا جناب نوری زادظلمی که این چندساله براسلام وایران عزیزرفته جبرانش سالها وفت لازم داردتازه اگرآقایان به عقلانیت بزسند وخودراکناربکشند وگرنه تازه اول کاراست ضمنا آقای نوری زادبنده ازرزمندگان هشت سال دفاع مقدس هستم که عاشقانه اسلام انقلاب وامام وایران رادوست داشته ودارم.

     
  59. یار مردان خدا

    در شب یلدای امسال چند نفری تفالی به حافظ زدیم به نیت نجات ایران. این غزل آمد:

    فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
    آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
    ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان
    گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
    حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
    بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان
    آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان
    حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

    نوری زاد عزیز جز فاتحه چاره ای باقی مانده است؟!

     
  60. جناب آقاي موريزاد عزيز
    واقعاً نمي‌دونم خداوند متعال چه چيزي در قلم شما قرار داده كه آدم رو مسخ مي‌كنه، واقعاً اون قلمي كه خداوند بهش قسم خورده قلمي هست كه در دستان پاك مرداني شبيه شماست و بنظرم حرفهاي شما چون از دل شما برآمده بر دل ما هم مي‌نشيند، البته اميدوارم خداوند نور حقيقت را در دل همه ماها بتابونه

     
  61. سلام برشمس تبریزی من
    با کمال احترام دستتان را میبوسم وبه قلمتان افتخار میکنم.از هوادارن شما هستم ویک پیشنهاد دارم هرچند شما خیلی از من جلوترهستید:
    پیشنهاد میکنم یک کمپین مجازی از با نامه های فرضی که از قول رهبر جمهوری اسلامی در جواب شما نوشته شده است از هوادارن و مردم بخواهید قطعا در این جواب ها که از طرف مردم و از زبان رهبر میباشد باز میتواند درراه واهداف بلند شما موثر باشد.وبی شک میتواند رهبر را نیز مستقیم یا غیر مستقیم وارد این چرخه بکند.

     
  62. درود بر دوست و برادر بزرگوار آقای نوری زاد عزیز من برادر جواد ترابی متهم ردیف دوم پرونده پالیزدار هستم منو آقای خزعلی به خوبی میشناسند 1 خواهشی ازتون داشتم لطفا با قلم شیوایی که دارید نامه خطاب به خانواده های سیاسی بنویسید روزگاره خوشی ندارند خودتون بهتر میدونید چرا که رنج کشیده اید مادر ما خیلی بی تابی میکنه جواد توی زندان مریضه و به زندانیها عوض حداقل یک برگه 10 تایی قرص سرماخوردگی یک دونه قرص دادند و یک قاشق شربت !!! بگذریم میخواستم لااقل خانواده های زندانی سیاسی رو به صبر و پایداری و استقامت دعوت کنید و امید بدید به روزهای بهتری که انشاء اله خواهد اومد با سپاس فروان سعید ترابی.
    به امید ایرانی سبز و آزاد و سربلند و ایرانی برای همه ایرانیان.

     
  63. اگر چه مطالب مهم و قابل توجه ای را نوشته اید ولی نوشته تان به زیبایی همیشه نیست!

     
  64. هرگز تاریخ و مردم و ایندگان فراموش نخواهند کرد که مردی بود که شکم خود را به حرام نداد و جان بدست گرفت تا شاید شاید ولایت خواب زده را کمی بیدار کند

     
  65. من بجای نصیحت الملوک  عمیقا” به تلاش برای ارتقائ آگاهیهای مردم  معتقدم  که فقط در اینصورت نتایج پایدار خواهد بود. یک ضرب المثل تاریخی از صیادان بلوچ میگوید  ” ماهی بهش نده – ماهیگیری یادش بده”

     
  66. با سلام آقای نوریزاد من یکی از دوست داران شما که برای کیهان مقاله می نوشتی و برای صداو سیما برنامه می ساختی بوده و انشالله هستم اما ای عزیز مبادا به علت فشترهای روحی و جسمی که عده ایی بر شما روا داشته اند و موجب عقوبت الهی اند بر همه پاسداران خرده بگیرید که بیشتر آنها زخم دوران دیده و رنج فراوان کشیدهان و هریک مدالی از جنس آهن و کازهای سمی بر تن دارند و من نیز هرهفته کابوسی از جنگ که فریاد کنان از خواب بلند می شوم می بینم عزیز ما ما ایران را که اسلامی باشد دوست داریم و با تمام ناملایمات باز هگر دست نامردی از بیرون به سمت ما دراز شود کوتا می کنیم در مطلبی از رزمنده دلاور و زجر کشیده جنگ که امروزشردار تهران هست خرده گرفته ایید خود واقفید ایشان در هر مسئولیتی که بودند منشاء تحول گردیده اند دوست گرامی اگر شما هم چوب خودی وغیر خودی را به صدا در آورید دیگر برای ما ایرانی جماعت کی می ماند عده ایی که در زندانند عده ایی که خارج نشین و عده دیگر در ترس و اضطراب و… شما چنین مکن

     
  67. خیلی سال پیش سوار بر یک موتور براوو غرب به شرق خیابان انقلاب را می رفتم که سر پیچ شمران پشت چراغ قرمز در کنار راننده پاترول چهار درب آبی و یرزگی ایستادم
    داخل ماشین را که از سر کنجکاوی برانداز کردم جناب برادر را دیدم که آن زمان ریاست یکی از بنیاد ها در همان حوالی را به عهده داشت. همین که چشمش به نگاه من افتاد تنها ترس بود و ترس که ار نگاه وحشت زده اش دستگیر من شد. دستور حرکت داد و راننده اش چراغ را هم رد کرد و از ترس گریخت
    غرض اینکه این بیچارگان یا فربگان همانگونه که شما می فرمایید از ترسشان است که اینگونه ذخیره میکنند آن هم از ترس خودشان و مردم خودشان. عذابی بالا تر از این سراغ ندارم .
    همواره برقرار بمانید استاد

     
  68. فربگانی از جنس ما مردم ! گوشهای مان فربه از ناله های جانسوز و زبانمان فربه از خیانت سکوت ، ترس …. به زبان آوینی عزیز درگیر “عادات سخیف دنیوی”. بر دلهامان قفل بی عاری زده ایم که “صم و بکم و عمی” ایم
    امان ز ما فربگان سخیف و عهد شکن تاریخ

     
  69. با عرض سلام خدمت آقای نوری زاد
    در روزگاری دورتر قبل از انتخابات 88 بمدت محدودی فضای نسبتا بازی برای القای رسانه چند صدایی در رادیو جوان ایجاد شد.دریکی از مناظره ها، نماینده مجلس هفتم رو به نماینده مجلس ششم کرد و در حالی که عصبانی بود و انقباض شریان هایش، خون رسانی به مغزش را مختل کرده بود گفت: شما نمایندگان مجلس ششم چه برگه درخشانی در کارنامه خود دارید؟
    نماینده مجلس ششم پاسخ داد : تنها افتخار ما در مجلس ششم این است که افراد ونهادهایی را وادار به پاسخگویی کردیم که به هیچ وجه پاسخگو نبودند.حال شما در مجلس هفتم چه کردید؟
    ونماینده مجلس هفتم در امتداد همان انقباضی که حال از رگ ها به ماهیچه ها سرایت کرده بود گفت : از بزرگترین افتخارات ما این است که دل آقا را خون نکردیم!!!
    نماینده مجلس ششم با خونسردی گفت : ازکارهایی که نکردی نام نبر.از کارهایی که انجام دادی بگو .
    ای کاش دل آقا با طلب پاسخ از نهادها و افرادی که از پاسخ به نمایندگان ملت طفره می رفتند خون نمی شد.اگر این افراد پاسخگو بودند هیچگاه فربه نمی شدند.

     
  70. بالاخره درست میشود — فقط بعنوان یک جوان از اقای رهبر بپرسم چرا – اخر چرا این همه قاضی خوب و مومن شما باید این لاریجانی که جانی هم هست را بر سر امور بگمارید؟؟  این همه ادم نیک چرا محمود جان این دزد را معاون کرد ؟؟ اخر چرا ؟؟ بنظر من اقای نوریزاد از اشتباهات ان سالهای هاشمی که در نتیجه ان کشور بدین سالهای سیاه و استبدادی در افتاده است را زیاد بهش نپرداخته اید.

     
  71. سالها پیش در زمان ریاست آقای رفسنجانی بر مجلس نماینده شجاعی از کرج پیدا شد و خواست پته ی بی عدالتی را روی آب بیاندازد
    به فاصله چند روز بیچاره را استعفا دادند و به گمان خود و خانواده اش را هم از هستی ساقط کردند
    اگر هست که خود و خانواده اش هم اکنون سربلندند و اگر نیست یادش گرامی باد
    فقط خواستم یادی کرده باشم از آن شهامت و تاسف از اینکه سی سال است ترسو ها این ملک را می چرخانند
    اگر نامش را می دانید قبلا از یاداوری شما سپاسگزارم

     
  72. خداوند بزرگ نگهدارت.به أميدروزهايي پر إز إزادى و عدالت

     
  73. سعيد از Emeryville در کاليفرنيا

    آقاي نوري زاد

    با سلام
    ضمن خسته نباشيد مي خواستم به چند مورد در اينجا اشاره کنم:

    مورد اول: اتصال به نور! بله مشکل اصلي همين است که دوست داريم جاي خدا قرار بگيريم و جاي او تصميم بگيريم و لطفا” فقط به ادعاي خدايي در عده اي معدود از اين افراد اشاره نکنيد که به عموم اين جمع بالا نشين کاملا” سرايت کرده است!

    مورد دوم: همچنان بدليل شباهت نسبي چهره و نام شما با نوري زاده توسط عده اي از ايرانيان خارج از کشوربا آقاي نوري زاده اشتباه گرفته مي شويد اين موضوع را بطريقي اگر در گوشه اي از سايت مورد تذکر قرار دهيد فکر نمي کنم بد باشد.

    مورد سوم: با آنچه که در لحظه حال مشاهده مي شود صحبت از جنبشي موسوم به سبز ديگر بي معناست. (البته انتساب اين موضوع را به شما نمي گويم عده اي را مي گويم که با اين اسامي کامنت مي گذارند) ما بعنوان يک ايراني با سبقه تاريخي معلوم بهتر نيست که يک جنبش واحد بنام آريايي يا جنبش ايرانيان را متصور باشيم که با ديگر اسامي به انحراف نرويم.

    مورد چهارم: اصلاحات در اين پيکره موجود! مي تواند موقتي يا در نقطه اي مجددا” با موضوع اتصال با نور و هاله هاي معروف ديگري خداي نکرده گره بخورد چرا که در دوره اصلاحات نيز به انحا مختلف اين اعتراض توسط مردم شکل گرفت و يک مثال ساده مي آورم ! در ايران آرايش غليظ و پوشيدن لباسهاي تنگ در دختران بعنوان نمودي از تهاجم فرهنگي شناخته مي شود حال اينکه چنين تهاجمي از کجا امده؟ چرا ما که در خارج از ايران زندگي مي کنيم چنين چيزي را نمي بينيم. جداي از موضوع مانکنيسم و اکتوريسم اينجا آرايش غليظ و لباسهاي نامتعارف نيز ممکن است وجود داشته باشد ولي تصور مي کنيد در ميان کدام افراد؟ در ميان افرادي که در خانواده هاي نامناسب و يا طلاق رشد کرده اند و فراري از مدرسه و خانواده بوده اند و بدنبال جلب توجه هستند که بچشم نيز آنچنان نمي آيند! من اين نماد و چنين رفتارهايي از دختران در ايران را نيز نمادي از اعتراض مي دانم که در دوره اصلاحات نيز ديده شد و جالب تر اينکه اين رفتارها در دختران ايراني بيشتر در خانواده هايي نيز ديده مي شود که در صدي نود اينها موارد غيراخلاقي مشخصي نيزدر ميان آنان و يا خانواده اينان وجود نداشته است! نشر اين موارد از محافظان سپاه و سرداران سپاه جالب بود و اعتقاد دارم اعتراض مي بايست به همين طريق بر لبان مردم شکل بسته و نمود حقيقي خودرا بدست آورد؟ اعتراضي که در درون مسکوت بماند و با پوشيدن لباس تنگ و آرايش غليظ و يا روشن کردن شمع در شب يلدا و يا روزه سکوت بخواهد به تصوير کشانيده شود نتيجه اي در بر ندارد. (حداقل من اينطور فکر مي کنم)

     
  74. مردي از ديار نااميدي

    با سلام

    با عرض معذرت! حکايت کرده اند روزي عده اي از بالا! بر سر ديگري کثافت مي کردند که اين بيچاره بخود آمد و گفت: اينجا را چه خبر است؟ همزمان ندايي شنيد که چيزي نگو که اين باران رحمت است؟ موضوع اتصال به نور نيز جز اين نيست!

     
  75. محمد نوری زاد 2

    زبانم لال: گور پدر آیه و قرآن و شهادت درست و قیامت و خدا و محشر و عرصه ی پرسش و پاسخِ خودِ خدای متعال! فعلاً باید نظام را حفظ کرد. و پای مسئولان نظام را از این همه خون بدر برد.

     
  76. با سپاس. آقای نوری زاد در نامه ای از فرماندهان سپاهی که رانده شده اند بخواهید که درد دلهای خود و مشاهدات خود از فساد حاکم را که شاهد بوده اند برملا سازند و شما نیز در سایت خود منتشر کنید. همچون یکی از فرماندهانی که اخیرا به شما نامه نوشته اند. این امر بسیاری از مشروعیت دروغین آنها را خواهد گرفت.

     
  77. آقای نوریزاد متن های تکراری شما لالایی محزون شب های من و درس های زندگی آیندگان است من به شما پیشنهاد می کنم روزانه هر تعداد نامه که می توانید بنویسید و به دست دوستانی امین بدهید تا زبانم لال اگر اتفاق برای شما افتاد اینقدر نامه برای انتشارات هفتگی از شما به جا مانده باشد که گویی تمامی نخواهند داشت این تکرار ها تا شاید روزی به نور آگاهی و شعور دچار شویم. خداوند را شکر می گویم که وجود بندگانی پاک چون شما بر ما عنایت فرمود.
    راهتان راه حق است و نامتان نام نیک الحق که زاده نور هستید و امید ما به ایمان راسخ شما
    یا حق

     
  78. جوابمو ندادین؟

     
  79. تکرار کردن شمابرایم قابل قبول و خواندنی بودایاتکرارکردن من از سر درد خواندنی نبود؟

     
  80. به خدا قسم كه حرف دل ما را به بهترين زبان بيان ميكني و خدا شاهد است كه فربگاني را كه نام برده اي يا نبرده اي هر روز بر هر كوي و برزن امنيت از ما دزديده اند. و چقدر حق ميگويي كه فربگي آنان ناشي از جهالت مردم و سكوت عالمان است. خدا را شاهد ميگيرم كه اينها از همين فربگي به ذلت افتند و بدون هيچ منزلتي ترك دنيا كنند و در اخرت نيز غير از خسران نصيبي نبرند. ممنون و صد تشكر از نوشته هايت كه انگار از خود مردم سفارش نوشتن گرفته اي و بس. خدا يار و ياورت در دنيا و اخرت باشد

     
  81. سلام و درود برشما و قلمتان . سوال کوچکی دارم که البته فکر نکنید مانند آن مستمع علی هستم که گفت سلونی قبل ان تفقدونی . اما دیدم حیف است شما که نویسند ه اید این اشتباه را داشته باشید و به عنوان یک شاگرد می گویم .عنوان فربگان شاید بهنر بود “فربهان “انتخاب می شد .چون “ه” غیر ملفوظ است که در جمع با “ان” به “گ” تبدیل شود نه “ه” ملفوظ .
    …………………………..
    سلام خانم خوب
    شاید به این دلیل از فرگان سود برده ام که تا صفت “فربگی” راهی ندارد. گوش با آن آشنا تر است و آراستگی و ضرباهنگ شایسته ای با اوست . اما اگر بنا بر بکار گیری “فربگانه” بود حتما از ” فربهانه” سود می بردم. با این همه اگر به غلط ترکیبی درافتاده ام، به سواد اندکم مربوط است. پوزش
    محمد نوری زاد

    .

     
  82. آقای نوری زاد من معتقدم حال که کار به اینجا رسید(رساندند) تنها راه جلوگیری از حسرت ابدی اقدام انقلابی همان کسانی است که بلاخره شرایط و امکانات برای آنها بسیار در دست رستر است نسبت به اینکه صرفا مردم عامی بخواهد با دست خالی این حکومت را سرنگون کنند (همان طور که حدود یک سال زور زدند اما حریف وحشیگری حکومت نشدند البته بگذریم از خیانت عده ای به ظاهر دوست) چرا که با گرا دادن به سرویسهای اطلاعاتی خارجی یا خرابکاری در مراکز نظامی حکومت فقط زمان و احتمال حمله نظامی اندکی کمرنگ می شود و لاکن دوای درد این ملت و مملکت نیست. فقط این را بگویم که اگر این عفونت بیش از این دوام بیاورد چاقویی که لاجرم برای درمان بکار خواهد رفت برشی بسیار عمیق از پیکره این کشور و مردمانش خواهد برداشت که تا ده ها سال زخم آن حس خواهد شد. هر چقدر بیشتر زمان بگذرد حس انتقام از هر چیز و هر کسی، احسای بی تفاوتی به همه چیز بیشتر در دلها نهادینه خواهد شد.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

80 queries in 2344 seconds.