سر تیتر خبرها

همه برای یکی ، یکی برای همه !

در سبد روزانه هر خانوار ما ، در کنار نان و گوشت و برنج و ادویه جات ، مصرف سخنرانی هم از قدیم الایام دیده شده است . هیچ به این اندیشیده ایم که چه پولی از جیب تک تک ما بابت همین سخنرانی ها خارج می شود ؟ اگر آقای رییس جمهور و سایر سخنوران ما به این مهم اعتنا داشتند – که بابت سخنرانی هایشان مستقیما از جیب خود مردم پول برمی دارند – حتما یک مراقبتی در چند و چون سخنان خود ابراز می داشتند .

جمجمه های ترک خورده !

برخلاف غربی ها که : کم سخن می گویند ، ما ، سخن بسیار می گوییم . میزان سخن گفتن برجستگان ما و حجم سخن شنودن مردمان ما ، در رکودردهای جهانی کم نظیر است . شاید با همین تراز بتوان ما را : مردمانی شفاهی دوست و عمل گریز خطاب کرد . مدیران ما بسیار سخن می گویند . بسیار . و چون توازنی میان میزان سخن و عمل شان درکار نیست ، کسی ما را جدی نمی گیرد . نه در داخل و نه در خارج . چرا ؟ چون سخن بی پشتوانه باد هواست ! رییس جمهور فرانسه و نخست وزیر انگلیس اصلا سخنرانان خوبی نیستند . اگر متن پنج خطی سخنرانی شان را گم کنند ، چه بسا در مقابل خبرنگاران و مردمشان از سخن گفتن باز بمانند . برخلاف مسئولان ما که اگر نوشته شان را از آنان بگیری تازه نطقشان گل می کند . عجبا که همان متن پنج خطی نخست وزیر انگلیس ، زیروبالای همه خبرگزاری ها را در می نوردد ، و سخنرانی یکساعته بزرگان ما کمترین انعکاس جهانی پیدا نمی کند . دلیلش ، حتما و تنها صهیونیستی بودن رسانه های صاحبنام جهان نیست . دلیلش همان توصیه ادبای قدیم ماست که غربی ها جدی اش گرفته اند و ما رهایش کرده ایم : کم گوی و گزیده گوی ! عصاره یک ساعت سخنرانی فلان بزرگ ما را می شود در یک خط خلاصه کرد . برخلاف رییس جمهور فرانسه ، که همان یک خط را می گوید و می رود . تریبون سخنرانی برای مسئولان ما ، به سفره ای برای رفع گرسنگی می ماند . که تا از آن سیر نخورند ، کنار نمی کشند . ای خدای خوب ، مرا ببخشای که ناگزیرم ازاین غربی های کافر و از تو بی خبر برای مجاب کردن بزرگانمان سند بیاورم . ازهمه اینها بکنار ، کسانی که سخن بسیار می گویند و عمل کم ، حتما یک ترک مویین در جمجمه هایشان افتاده که اختیار و توازن از آنان ربوده است ، وگرنه مگر می شود عقل داشت و یک محتوای یک خطی را یکساعت بدرازا کشاند ؟ از باب مثال : سخنرانی جناب آقای احمدی نژاد در سفر اصفهان ، که با اعتنا به سند توی دستش! مدعی شده که آمریکایی ها برای جلوگیری از ظهور امام زمان وارد عراق شده اند از جنس همان هلویی که است که جناب ایشان در توصیف وزیر سابق بهداشت ابراز داشته بود . از عارضه های ابتدایی سخن گفتن فراوان و غیرکارشناسانه ، همین عدم تعادل در چفت و بست سخن است . در سبد روزانه هر خانوار ما ، در کنار نان و گوشت و برنج و ادویه جات ، مصرف سخنرانی هم از قدیم الایام دیده شده است . هیچ به این اندیشیده ایم که چه پولی از جیب تک تک ما بابت همین سخنرانی ها خارج می شود ؟ اگر آقای رییس جمهور و سایر سخنوران ما به این مهم اعتنا داشتند – که بابت سخنرانی هایشان مستقیما از جیب مردم پول برمی دارند – حتما یک مراقبتی در چند و چون سخنان خود ابراز می داشتند .

راز بقا

علمای ما این روزها در یک رودربایستی بزرگ گرفتار آمده اند . این که اگر دولت فعلی را برآمده از درستی بدانند ، پاسخ این همه مردم معترض و وقایع اسفبار رسمی حکومتی را چه بدهند ؟ و اگر تمایلشان را به این سوی ابراز کنند ، چه به دستگاههای حکومتی جواب دهند ؟ این تعلیق ، هرگز به سود جامعه ، و دینی که علمای ما غصه اش را می خورند ، نیست . من خود را جای آیت الله جوادی آملی می گذارم . اگر آقای احمدی نژاد را تایید کند ، با آن همه دروغ او و دروغ خانه خود او و رویکرد قشری گرایانه او و لطمه های همه جانبه او و اطرافیانش چه کند ؟ اگر نه ، بگوید : ای رهبری ، ای مردم ، ای تاریخ ، ای خدای خوب ، من صلاح نمی دانم بیش از این سکوت کنم و این همه جفا را ببینم . این شیوه حکومت داری نیست . من خلخال که هیچ ، جان های بسیاری دیده ام که بی جهت تباه شده اند و کسی مسئولیت این همه ظلم آشکار را نمی پذیرد . اگر ایشان بخواهد اینگونه سکوت شکنی کند ، یک به یک علما و طلاب و مردم دوستدار ایشان از خیمه نظام بیرون می خزند و عطای همراهی با آن را به لقایش می بخشند . پس چه باید کرد ؟ آیا رها کردن مسئولیت امام جمعگی چاره کاراست ؟ خیر ، هم سکوت ، هم گوشه نشینی ، هم همراهی ، چاره کار نیست . باید همه علمای متفرق گرد هم آیند و طی نامه ای ، شکاف جامعه را به رهبرمان گوشزد کنند . اگر دیگران را اقبالی در نفوذ نیست ، سخن و اعتراض علما می تواند کارساز باشد . من شخصا تا قبل از حوادث انتخابات خواستار این بودم که علما از دخالت در امور دستگاههای کشور پرهیز کنند . اما اینجا خواستار اینم که نه در امور دستگاهها ، که در امور مربوط به مردم ، جانب مردم را بگیرند . راز بقای علمای ما در طول تاریخ همین جانبداری از مردم و پرهیز از وابستگی به دولتها و حکومت ها بوده است .

چهره متبسم امام سجاد (ع)

یک چند وقتی است که چهره خواستنی رهبر ما به تلخی گراییده است . عبوس و ترش و برافروخته اند . به هر مناسبت ، سخنان غضبناک برزبان می آورند . قرار براین بوده است که مردمان تلخکام تاریخ ، با تماشای صورت بشاش و شاداب رهبران دینی خود به آرامش دست یابند . در زندگی امامان ما ، همه مردمانی که به محضرشان راه یافته اند ، به این مهم اشاره کرده اند . که با هر گرفتاری و تندی و تنش ، هرگاه به دیدار معصومی می شتافته اند ، از طمانینه و آرامش و لبخند آنان ، گرفتاری خود را فراموش می کرده اند و از طوفان درون می رهیده اند . برافروختگی چهره ، مکنونات قلبی را که باید برای رهبران و بزرگان ما پنهان باشد ، به صحنه ناصیه و صورتشان می کشاند . عده ای که در جریان ماوقع حوادث بعد از انتخابات هستند شاید به رهبر ما حق بدهند که ایشان چه روزهای سخت و پر فراز و نشیبی را گذران می کنند . اما کودکان و نوجوانان و مردمان فارغ بال ما ، صلاح نیست چهره ایشان را عبوس و برافروخته ببینند . می دانم که ورود به این حوزه از اخلاقیات ، در شان و اندازه کسی چون نویسنده این سطور نیست . اما من شخصا اگر یک روز به حضرت سجاد (ع) بعد از واقعه کربلا برمی خوردم و او را ترشروی و عبوس می دیدم ، به وی می گفتم : جانم فدای شما ، چهره متبسم ، هم در میان مردم ، هم در پیشگاه خدای متعال خواستنی تر است . با این که اطمینان دارم او را ، حضرت سجاد را ، حتی بعد از واقعه کربلا ، هیچ احدالناسی عبوس ندیده است . چرا ؟ چون مردان بزرگ ، خلوت خود را با مروادات بیرونی خود در نمی آمیزند . چرا؟ چون خشم و غضب ، خوی و خصلتی خاص برای میدان جنگ است . و بکار گیری غضب در نابجای خود ، چه بسا دوستان را برماند . روی گشاده ، همان اکسیرنابی است که پیامبر ما با فرا بردن آن ، عرب هیچ نفهم بیابانی را به زانو در آورد و از دشمن ، دوستی فداکار بر آورد . خلاصه این که ما از رهبرمان چهره ای ترش و خشماگین نمی خواهیم . سربازان انگلیسی شعاری دارند به این صورت : همه برای یکی ، یکی برای همه . که منظورشان علاقه مندی مردم به پادشاه است و فداکاری پادشاه برای مردم . این خشم صورت رهبر ما به کدامین سو اشاره دارد ؟ به ناسپاسی مردم نسبت به انقلاب یا جدا افتادن مردم از نظام ؟ که هر کدام این نگرانی ها در جای خود قابل بررسی و در خور آسیب شناسی است .

دیروز – امروز – فردا

دیروز شانزدهم آذر بود . روزی که اطراف دانشگاه های تهران و احتمالا دانشگاههای شهرهای بزرگ ، تا دوردست ها در محاصره نیروهای انتظامی و گارد و لباس شخصی ها بوده است . اگر در زمان شاه تنها دانشگاه تهران معرض نگرانی رژیم بود ، امروز هر دانشگاه ما در هر کجا ، مستعد خیزش و تنش و اعتراض است . شانزده آذر با هرچه که در دل داشته و دارد از کنار ما عبور کرد و رفت . مشکل ما این روزهای خاص نیست . ما باید یک فکر اساسی برای خودمان بکنیم . این که : چرا تا دیروز دانشجویان ، ما را می خواسته اند ، و امروز نمی خواهند . توجه به این مهم ، شاید راهکاری جلوی ما اندازد که طرحی درافکنیم و با اعتنا به ذات آن طرح ، از وادی نفرت فرزندان خود ، پای به وادی دوستی آنان گذاریم . دیروز باز ما بودیم و کتک زدن جوانان خود بدست جوانان خود . باز ما بودیم و دروغگویی صداوسیما و مشاوران ابلهی که عده ای را به اسم دانشجو به دانشگاهها آورده بودند و آنان را به شعارگویی در دانشگاهها واداشته بودند تا پخش تصاویر آنان مردم ما و مردم دنیا را بفریبد .

تماشای راهپیمایی مسالمت آمیز مردم تهران در پنجاه و پنج سال پیش نشانگر این است که : بها دادن به اعتراض مردم ، بها دادن به بقای خود است . ما وقتی امروز درهای اعتراض آرام را به روی مردم خود بستیم ، ناچار ، فردا ، به خواسته های سنگین تر آنان تن می سپریم . من تردید دارم این عکس ها که در زیر می بینید ساختگی باشند . بخصوص که فیلمهای مشابه آن را بکرات از تلویزیون خودمان تماشا کرده ایم . تماشای مردمی که با اطمینان از کنار نفربرهای ارتشی و سربازان مسلح عبور می کنند و شعارهای صنفی خود را فریاد می کشند چه احترامی برمی انگیزد . زیبایی دیگر این عکس ها حضور بانوان بی حجاب و با حجاب در کنار هم است . همان روح ملی که در برپایی انقلاب اسلامی در هم آمیخت . اگر مردان صاحبنام ما ، کمی دقت کنند شاید تصویر خردسالی خود را در آغوش مادرانشان در همین عکس ها مشاهده کنند . این چه امنیتی بوده است که مادری در یک راهپیمایی صنفی ، با کودک نوزاد خود در آن حضور یافته است ؟ معماری پس زمینه عکس ها به دیوار مسجد سپهسالار (مدرسه شهید مطهری) می ماند . توضیح این که : بعضی از عکس ها بدلیل ناواردی شخص بنده بی دلیل تکرار شده اند .Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

77 queries in 1219 seconds.