سر تیتر خبرها

نوریزاد نامه

رهبران من، امثال تو هستند. آن آخرین مردانی که پایی سفت در زمین دارند و سری بلند در آسمان و چون قهرمان‌های داستان‌های فراموش شده نه احتیاجی به لشکریان سپاهی دارند نه گارد‌های مخوف سیاه‌پوش نه چماق بدستانِ بد دهن و نه ارتش سایبری.

پس برای تو می‌نویسم نسخه «نامه ای به رهبرم» را:

آقای نوری زاد!

  دلم سخت میگیرد وقتی در نامه‌ای به دخترت از آن آخرین پاسدار میگویی. از آنی که آخرین امیدت را به پاک طینتی به او بسته بودی و اکنون آنرا چنین از دست رفته میابی و آن حس آشنای خیانتی که سخت بد مزه است در گلوی آدم. اما مرا یاد داستان کوتاهی می‌اندازد از نادر ابراهیمی که در آن پسر جوانی از فرط ناامیدی و دل‌زدگی از دنیا و مافیها در یک قدمی خودکشی است. همگان را میوه‌های فاسد و گندیده‌ای می‌بیند. اما راوی به مرد جوان آخرین امید را میدهد و با سخنانی پرشور، وجود هسته سفت و سالم و امیدبخش درون میوه‌ها را یادآوری میکند که می‌توانند باغی از میوه‌های سالم را در فرداهای آفتابی‌تر تولید کنند. نهایتاً اما شب هنگام، جسد جوان را پس از خودکشی در بسترش میابد در حالیکه ظرف میوه‌ای کنارش هست که در آن میوه‌ای با چاقو باز شده و هسته آن هم شکافته شده و صحنه دردناکی هویدا شده دست: هسته آن میوه هم تماماً  فاسد و متعفن است. فریادش با آسمان میرود و با صورتی خیس از اشک هسته بقیه میوه‌ها را باز میکند. یکی بعد از دیگری. گریه میکند و باز میکند، بقیه هسته‌ها سالمند… 

  حرفم این است نوری زاد ، که غصه آن پاسدار مستضعف فکری را در اطلاعات سپاه نخور که –شاید- از درون پوسیده است؛ چون تا دلت بخواهد زیر همین آسمان سنگین تهران، آدمیزاد سالم و آزاده هست. آدمهای زیادی مثل خودت که سفت و سالم‌اند. که اگر نبودند این آسمان تحمل چنین زمینی را نداشت. همه جا هم هستند؛ حتماً در جاهایی چون اطلاعات سپاه یافتنشان خیلی دشوارتر است؛ اما انکار کلی وجودشان انکار خود نور است.

  میدانم، همه‌مان در میانه ایمان یا انکار نور در نوسانیم. برای همین هم سال ۸۸ را پربارترین سال زندگی‌ام یافته ام چون تا دلت بخواهد خوبی و نور دیدم در لابلای آنهمه تاریکی و بدی و دود و خون. دیدم آن جوانان «معمولی» تهرانی را که غسل شهادت کردند روز عاشورا با دستبند سبز به خیابان آمدند. دختران کتک خرده و تحقیر شده دانشجویی را دیدم که در میانه پرآشوب تظاهرات بیش از هر چیز دل‌نگران محتوی شعارها بودند و غمشان جلوگیری از گسترش نفرت بی‌دلیل از جوانان بسیجی بود. از معتمدترین دوستان شنیدم ماجرای آن مامور تنومند گارد ویژه را که هنگام دستور حمله، پائین تر از چهارراه ولیعصر، به سمت فرمانده‌اش بازگشت و از دستور برخورد سرپیچی کرد تا با همان لباس ترسناک، اما معصومانه در آن قفسهایی انداخته شود که مخصوص آدمها در این مملکت روی وانت سوار کرده‌اند. من تا قبل از سال ۸۸ برخلاف خیلی‌ها به عمق پوکی ادعاهای حاکمان واقف بودم اما آنچه را نمیدانستم وجود چنین آدمها و تک ستاره‌های پر نوری بود در میان‌مان.

  آقای نوریزاد میخواهم بدانی که تو خود برای هم‌نسلان من در حکم همان هسته سالم آخر هستی. آن «آخرین پاسدار» که گویی سلامت نفسی دارد که خطوط قرمز شبکه قدرت آنرا خط‌خطی و محدود و مشروط نکرده‌اند. دل همگان برای اینان تنگ شده بود. قصه‌هایشان سالها با  با افسانه‌ها درآمیخته بود و اساس وجودشان سخت مورد تشکیک شکاکان قرارگرفته بود. چون کسی از هم‌نسلان من آنها را از نزدیک ندیده. بعضی گفته‌اند که یک حاج داوودی بوده فرمانده نامداری در جنگ‌های ربع قرن قبل که در تراشکاری محقرش مظلومانه بر اثر عوارض شیمیایی جنگ جان سپرد بدون آنکه ثانیه‌ای به دستگاه پرادعای شب‌دلان تعظیم کند. آن دیگری گفت که باکری نامی بوده که وقتی شهردار ارومیه بود، هنگام سیل، بی‌نشان در میان مردمی بیل میزد که او را دعا میکردند و شهردارشان را نفرین.

  سوال‌مان اما همیشه این بود که اگر همت و کلاهدوز و متوسلیان و دیگر قهرمانان نوجوانی ما اکنون زنده بودند مگر جز شبیه همین سرداران زنده و حجیم و قبراق سپاهی میشدند که مثل آن سردار فلانی جلوی همه سیلی به گوش مردمان داغ دیده میزنند؛ یا آنان که وب‌سایت‌های مشمئزکننده‌شان فقط بادنمای تشخیص بادهای موسمی قدرت است با اندکی طعم عدالت‌خواهی کنترل شده؟ آیا چیزی غیر از این میتوانست باشد؟ مگر بیشتر اینها هم‌رزمان و هم‌قسمان همانها نیستند و مگر با هم دهها عکس یادگاری ندارند؟ این سوالی اساسی بود که تا عمق ایمانت را به همه خوبی‌ها از درون میجوید.

  تا مردی سکوت بیست ساله‌اش را شکست. باور کنید اقبال مردم به آقای موسوی به خاطر نظرات و دیدگاههای ایشان نبوده و نیست. سالهای متمادی خاکستری رنگ پشت سر هم آمده بودند و رفته بودند و مردمان این سرزمین دلشان لک زده بود برای کسی که مردانه، و نه نیم‌نفس، تا انتها بایستاد؛ هر آنجایی که ایستاده ‌است. و آقای موسوی در مقابل نگاه‌های ناباورانه مردم پایداری‌اش را تا انتها ادامه داد و مهره‌ای بی‌مقدار در معاملات و مناسبات قدرت و ثروت نشد. همین بود که شور و امیدی در دلهای پژمرده مردمان دمید و موجی ساخت چنان بی‌سابقه که شب‌دلان مجبور شدند فقط بوسیله افسانه‌های خنده‌آور همکاری تمامی قدرت‌های جهان و تمامی سرویس‌های اطلاعاتی و نقشه‌های توطئه‌آمیز بیست سالهُ «دشمن» این موج را برای پیروان نه چندان هوشمند خود توجیه کنند.

  امیدمان کمی به انسانیتِ انسان و خصوصاً برای من، به انسانِ مسلمان بازگشت. بگذارید در یک پاراگراف درباره خودم چیزی را با شما در میان بگذارم. شخصاً با وجود پیشینه عمیق مذهبی که داشتم، کم و بیش دیگر برایم مسجّل شده بود که این امامزاده شفا نمیدهد و سعادت را باید جای دیگری به جز دین جستجو کرد اگر چنین چیزی وجود داشته باشد. امیدم را بخصوص از دین‌مداران یکسره کنده بودم و از لغزانی و بی‌صفتی خیل عظیمی از این جماعت دلزده بودم. ادبیات مذهبی در راه مقابله با جور جائران جایگاهش را بکلی از دست داده بود و سرمایه هزاران ساله دین و آئینِ نیکانِ تاریخ به صورت انحصاری درون دستان حاکمان چفت شده بود. اما ظهور مبارزانی با ادبیاتی ملهم از مذهب، مثل آقای موسوی و سپس پایمردی او و بعضی یاران در بند ۳۵۰ اوین، منجمله محمد آقای نوریزاد، بار دیگر مرا بدین سو پرتاب کرد تا شاید شروع به باز اندیشی در اهمیت ایمان از نوع مذهبی‌اش بکنم.   

    می‌دانم خیلی‌ها مثل من احساس دلگرمی لذت‌بخشی کردند وقتی دانستند در تمامی این سالهای خاکستری بزرگ‌مردانی بی‌صدا ولی دل‌نگران در میانشان بوده‌اند؛ در نانوایی کنارشان در صف ایستاده‌اند و سوار بر پرایدشان در ترافیک‌های این شهر معطل شده‌اند و از برخوردهای نامردمانه ماموران و مسولان دلگیر شده‌اند و شاید در دفتر کاری نزدیک میدان فلسطین سالها به معماری و نقاشی و مطالعه مشغول بوده‌اند… تا آنکه روزشان برسد. و این یعنی یک خبر خوب! یعنی اینکه شاید باز هم باشند از اینان و شاید خیلی هم باشند. و چه بسا حتی از درون موسسه بدنام کیهان هم ستاره‌ای میتواند بدرخشد و ماه مجلس شود.

  همه ما روزی داریم. امروز روز شماست. آنطور که خودتان در نامه ۱۴ نوشتید دویست سال دیگر، یا نه حتی اگر تعارف را کنار بگذاریم خیلی کمتر، فقط پنجاه سال دیگر نه شما روی زمین هستید و نه مخاطب نامه‌های معروفتان؛ و نه حتی احتمالاً اغلب همسالان من به مدد هوای آلوده‌ای که در تهران تنفس میکنیم!  پنجاه سال بعد نه این کسانی میمانند که امروز دارند مثل میر و مثل شیخ و مثل شما آزادگی میکنند و حق‌گویی و نه کسانی باقی می‌مانند که باوجود آنکه ظلم را می‌بینند و خوب هم می‌فهمند ولی «سیاستمدارانه» برای هر جمله و هر موضع‌گیری ذلیلانه‌ هزار محاسبه میکنند.

پس در این فرصت ناچیز، واقعاً‌ چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.
و نیک که بنگری، هیچ دلیلی هم برای حق‌گو نبودن و بی‌حد و مرز خوب نبودن و حتی مسیح نبودن وجود ندارد.

تا جایی که ارزشش را دارد، زنده باشی مرد

با امید روزهای آفتابی‌تر

جوانی در میان هزاران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

8 نظر

  1. فوق‌العاده بود

     
  2. آفرین.. واقعن لذت بردم

     
  3. دوست عزیزم، واقعا نامه قشنگ و ساده ای بود واغلب اونها حرف دل ما هم بود.خیلی خوشحال شدم وقتی خوندم که درباره دین زود قضاوت نکردی. دوست عزیز ای کاش همه میدانستند که اغلب مذهبی های اطراف ما سنتی هستند نه مذهبی!!!و نباید ساده انگارانه ساده اندیشی و کج فهمی آنها را به پای دین بنویسیم.

     
  4. انصافاً بی محتوا ترین نامه ای که در طول عمرم مطالعه نمودم و چند دقیقه ای وقتم را تلف کردم همین نامه بود که از زبان یک ایرانی بسیار کم اطلاع بیان گردیده و معلوم است که در موضوعات مد نظر خود حداقل تحقیقات لازم برای اظهار نظر را نداشته!

     
  5. شما که یک سایت داری و سختترین سانسور را داری بر آن اعمال میکنی از یک مملک چه انتظار داری!؟

    شما که یک سایت داری و سختترین سانسور را داری بر آن اعمال میکنی از یک مملک چه انتظار داری!؟

     
  6. به نام یزدانی که باران شهاب سنگ آفرید

    با سلام به رهبر عزیز و تحمیلی جناب آیت الله علی خامنه ای

    این نامه را از دل شب مینویسم و در حالی که شما نماز شب میخوانید.

    حال که نمازتان تمام شده،نامه مرا بخوانید

    1_رهبر گرامی

    شما رهبر گرامی من نیستید و چون جناب محمد نوری زاد گفت با شما!بامهربانی برخورد شود من هم شما را اینگونه خطاب میکنم و چون محمد نوریزاد از همه مسئولین خواست برایتان نامه بنویسند من نیز خود را در برابر مردم ایران مسئول میدانم نامه بنویسم.

    چون میدانم نیتم پاک است،دردنامه ی یک ایرانی با مذهب شیعه را بدقت بخوان.

    2_می خواهم شرح حال ایران را برایتان گزارش کنم.

    تورم،فقر،فساد،بیکاری،اختلاس،تبعیض،فرار مغزهاو تحریم های یکی پس از دیگری.از کجایش بگویم که خودتان نیکتر میدانید.

    بگذریم.برویم سر وقت انسانهایی که حیثیت مرگ را در برابر شما به بازی گرفته اند.هر زخم را یک مدال افتخار دانستند.آنها از قبیله ی کاوه آهنگر بودند.الگویشان امام حسین بود.آنهایی که یا به مقام رفیع شهادت نائل آمدند یا در زندانند و یا … .

    آنان با دیکتاتوری شما مخالف بودند.آنان حدیث “اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید”را شنیده اند.آنها مرگ را به ننگ زیر سایه ی رهبری شما ترجیح دادند.

    نه دشمن اسلام بودند و نه دشمن ایران.

    براستی چرا آنها را کشتید؟

    3_در این حکومت به اصطلاح اسلامی شما یک اشتباه میان تمام اشتباهاتتان مرا بیشتر رنج داده:اینکه چرا در تابستان 84 پیشنهاد اتحادیه اروپا را رد کردید؟به گفته اتحادیه اروپا این سخاوتمندانه ترین پیشنهاد به ایران بود.در این طرح اروپا پاداش در برابر جلوگیری ایران انرژی هسته ای بود.این پاداش ها عبارت اند از:حمایت سیاسی از عضویت ایران در سازمان تجارت جهانی،تعهد به همکاری فناورانه و علمی و بلند مدت با ایران در زمینه فناوری زیست محیطی ،اطلاعاتی و ارتباطی،حمایت از برنامه های مبارزه با مواد مخدر در ایران و حمایت ایران از گسترش انرژی هسته ای صلح آمیز و تحقیقات مرتبط با آن،تامین سوخت هسته ای ایران،تکثیر قدرت هسته ای غیر نظامی و حمایت از همکاری هسته ای روسیه با ایران،تعهد روسیه مبنی بر فراهم کردن سوخت هسته ای راکتورهای ساخت خود در ایران به طور دائم،تلاش برای شناسایی ایران به عنوان منبع بلند مدت نفت و گاز اتحادیه اروپا و …………… .

    اینها همه در مقابل متوقف کردن غنی سازی اورانیم.

    چرا قبول نکردید؟شما در برابر ما و آیندگان مسئولید.از مردم نظر خواستید؟اگر قبول میفرمودید الان ترکیه ،کره ی جنوبی،حتی ژاپن و…. در قیاس با ایران هیچ بودند که با عنایت جناب عالی برعکس شد.

    4_ رهبر عظیم الشان

    نوریزاد به درستی نوشت شما با دشمنی با آمریکا نیاز داشتید.به نظر من شما برای حفظ منبر رهبریتان با آمریکا دشمن هستید.تمام بدبختی ایران همین است.

    وقتی که پشت تریبون ایستاده اید در حالی هیجان زده شده اید و غرب را تهدید میکنید به میکروفن جلویتان نگاه کنید.این ساخت غرب است.آن دوربینی که از شما که از شما تصویر میگیرد ساخت غرب است.این همان نمک خوردن و نمکدان شکستن نیست؟

    اگر آمریکا نبود چه میشد؟

    کره شمالی و کره جنوبی به جان هم میافتادند،طالبان مردمشان را میکشتند.روسیه ادعای خدایی میکرد.شیعه و سنی به هم رحم نمیکردند .ما که هنوز با عراق قرار داد صلح امضا نکرده ایم و در وضعیت آتش بس هستیم و با اندیشه ی مدیریت جهانی آقایان و غیره و غیره.شاید دنیا آتش میگرفت.

    آمریکا با لیزرمیتواند از فضا زباله هسته ای را نابود میکند.با لیزر از فضابند کفش مبارک شما را بببندد.اما حکومتی که شما ساختید نمیتواند تلفن همراه بسازد.فرق ما با آنها.

    نمیگویم آمریکا خوب است اما اگر در خانواده ای به یک سرپرست و در یک جامعه یک رهبر خوب احتیاج است در دنیا یک ابر قدرت باید کنترل دنیا را در دست بگیرد.

    چرا با آمریکا دشمنیم؟نکند میترسی آمریکا در ایران استعمار گری کند

    نکند فکر کردی هنوز عصر حجر است.

    اگر این طور باشد ما مردم در برابرشان قد علم خواهیم کرد.درسی دهیم که در تاریخ یکبار دیگر همچون جنگ ایران و عراق بنویسند.

    5_ ای نایب امام زمان(به قول خودتان)

    با رسانه ی “هو بنداز،جا بندازتان” اسراییل را ظالم و فلسطین را مظلوم می نامی.در حالی که ما نه اسراییلی دیدیم نه فلسطینی و نه آمریکایی.

    بگوببینم این شعر را شنیده ای؟

    یوسف گمگشده باز آید به کنعان غم مخور

    کنعان کجاست؟اگر نمیدانی بدان که اسراییل امروزی+فلسطین و اردن و بخشی از مصر و غیره کنعان یا سرزمین بنی اسراییل بود

    یوسف پیامبر و چندین پیامبر دیگر اسراییلی بودند.و حتی اسمی از فلسطین در تاریخ نبوده است.

    بعد از جریانات هلوکاست،اسراییلی ها با پول خودشان زمین های پدریشان را خریده اند ولی حالا که فلسطینی ها پول ها را تمام کردند میگویند زمین هایمان را پس بدهید.

    ببینم باجگیر تر از فلسطینی ها کسی هست؟آمریکا و ایران و اسراییل و اتحادیه اروپا و باج دهندگان اصلی به فلسطین اند.باجگیر تر از آنها میشناسی؟

    امروز کشور را غارت میکنند و شما میگویید ما به کسی باج نمیدهیم؟

    یادتان نیست که در جنگ ایران با عراق چقدر دشمن و اسیر فلسطینی داشتیم؟یادتان نیست یاسر عرفات در یک دست سیخ کباب داشت و در حالی که مست بود با صدام میخندیدند و میگفت صدام پیروز جنگ است؟

    برای ما دنیا را در قالب دنیایی خیالی و دروغین تجسم کردید

    6_ای سایه خدا بر زمین (به قول خودتان)

    شما را در آخرین فرصتهای باقی ماندتان(کمتر از 9 ماه) دعوت به انسانیت،دعوت به اسلام میکنم.آخرین پلهایتان را ویران نفرمایید وگرنه عاقبت شما عاقبت “صدام” است.یادتان می آید؟اگر یادتان نمیآید “قذافی” را یادتان میآید؟اگر نه،عاقبت “بشار اسد” را نیک تماشا کن که بعد از آن نوبت توست.همه مثله “کیم جونگ ایل” به مرگ طبیعی نمیمیرند.

    شما رهبر دلخواه مردم بودید اگر عدالت را رعایت میکردید.کاری به “مجتبی” پسرتان یا “سپاهیان” ندارم.این همه آدم کشتید که بگید من رهبرم.

    یک پیشنهاد دارم.”شما” و “بشار اسد” همه ی مردم رو بکشید و به حکومت داری بپردازید.آن وقت هیچ مخالفی ندارید.

    …..وشاید تنها خوبی حکومتتان در این است که میتوان در صف مخالفان شما به درجه شهادت دست یافت.

    7_ولی امر مسلمین(به قول خودتان)

    بدان شما رهبر اهل سنت نیستید شما رهبر شیعیان نیز نیستید.صداسیمایتان دینی “مندرآوردی” و تقلیدی از مذهب شیعه که سکان دار آن هستید میپردازید.آمارها را دارید؟

    با این همه جلوگیری از ماهواره، بیش از 65 در صد مردم ماهواره دارند.یعنی بیش از 65 درصد مردم به غرب بیشتر از شما اعتماد دارند.

    این گونه پیام حق را به دنیا میخواهید مخابره کنید؟

    دور خود حاله ای از نور میپیچید و به خویشتن تقدس میبخشید.بدان تقدس مختص خداست.من و تو به یک اندازه ارزش داریم.

    8_ای نماد اسلام(به قول خودتان)

    راه عدالت در پیش گیرید و ببینید که همه ی مردم ایران پشت شما خواهند بود.

    در تمانیت ارضی کشور کوشا باشید.استقلال آزادی جمهوری ایرانی که هرکس بتواند دین خود را داشته باشد.

    دروازه های کشور را بگشایید.بگذارید اقتصادمان نفس بکشد.بگذارید به اقتصاد جهانی متصل شوید.

    به یکباره به خود بیا و حالا نماز صبحت را بخوان.آن صبحی که همه انتظارش را میکشند نه آن نه آن شبی را که همه را میکشند.

    ما ایران آزاد که همه و خدا راضی باشند را میخواهیم.ما میخواهیم هرکس خودش سرنوشتش را تعیین کند نه شما.

    9_ …..و اما امر به معروف و نهی از منکر:

    در این صبح آزادی آن نهج البلاغه را بیاور تا با هم چند جمله از “امام علی”بخوانیم:

    کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا؛

    دشمن سرسخت ظالم، و یاور و همکار مظلوم باشید.

    امتی که حق ضعیفان را از زورمندان باصراحت و بدون خوف و ترس نگیرد، هرگزپاک نمی شود و روی سعادت را نمی بیند

    کسی که به بندگان خدا ستم کند،علاوه بر مردم،خدا نیز با او دشمن است.

    در ديدگاه على (عليه السلام) سه عامل موجب انحطاط و سقوط حكومت است:

    1. روحيه تكاثر و مال اندوزى در دولتمردان

    2. سوءظن و بدبينى براى بقا و استمرار دولت

    3. پندناپذيرى از رخدادها و پيشامدها.

    10_برای پاسخ به نامه میخواهم این شماره(10) را با عمل به عدالت محوری که وظیفه تان است پر کنید.

    دوستدار مردم و رهبر
    http://www.sarbolanha.vcp.ir پاک

    ……………………………………….
    نظرات این نویسنده ی گرامی مختص خودشان است.

    .

     
  7. … انسانم آرزوست

     
  8. آفرین.. واقعن لذت بردم

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

89 queries in 2764 seconds.