سر تیتر خبرها

محمد نوری زاد : روز عاشورا ، جنازه ام را بر سرشان می کوبم !

علت این که از روز بیستم (شنبه)رابرای شروع اعتصاب انتخاب کرده ام این است که می خواهم درست روزعاشورا ، جنازه ام رابر سر اینها بکوبم …

درباره نویسنده این مطلب:

نویسنده این مطلب به قول خودش توفیق این را داشته است که سی دقیقه در راهروی طبقه سوم دادگاه انقلاب در کنار محمد نوری زاد بنشیند.به دلیل ممنوعیت – ملاقات هفتگی ، خانواده وی هیچگونه اطلاعی از او و از هم سلولی اش آقای سید مصطفی تاج زاده ندارند . خدای قادر متعال نویسنده این مطلب را در کنار محمد نوری زاد می نشاند تا او آخرین خبرها را به ما برساند . نویسنده ناشناس ، هرکه هست ، خدایارش . که به همین اندازه ما را از عزیزمان با خبرکرد :

اول که دیدمش ، نشناختمش . موهای سرش بلند شده بود . جوری که گویی سه ماهی او رابه آرایشگاه نبرده باشند . پای چپش می لنگید . از شعبه 28بیرون آمده بود . در راهرو جای نشستن نبود . به اتاق منشی رفت تا بریکی از صندلی های اتاق منشی بنشیند . منشی شعبه 28 اجازه نداد . به راهرو برگشت . من به احترامش از جا برخاستم تا به جای من بنشیند . قبول نکرد . اصرار کردم . قبول نکرد . التماسش کردم . قبول نکرد . ایستاد . چهره آرام اما پیروز داشت . گویی از یک جنگ تمام عیار بازآمده بود . جنگی که در آن ، پشت حریفش را به خاک برده بود ، جوان سربازی که او را از زندان اوین به دادگاه آورده بود ، تقلا کرد تا شاید جایی برای نشستن نوری زاد پیدا کند . راهرو ، از همیشه شلوغ تر بود . عده ای از متهمین را با دستبند و  پابند آورده بودند . صندلی ها اشغال بود ، سینه کش دیوار نیز جای برای نشستن نداشت . تا این که بخت یار شد و نفر پهلوی دستی مرا صدا زدند . مثل فنر از جا جست و رفت . اینجا بود که کنار کشیدم و به نوری زاد اشاره کردم در کنار من بنشیند . نشست . پرسیدم :

–         مرا می شناسید ؟

گفت :

–         چهره نورانی شما برایم آشناست . اگر اسم شریف شما بخاطرم نیست مرا ببخشایید . درست همینطور کتابی صحبت کرد . “ببخشایید” . انگار یک متن ادبی ویراستاری شده را با صدای گرمش می خواند . همان صدای گرمی که در سایت شخصی اش هست و با خدا مناجات کرده است . ” نجواهای محمد نوری زاد در زندان ” . همان صدایی که گاه با بغض و هق هق کلماتی که در گلو می مانند و شکسته و ترک خورده به گوش می رسند ، همراه است :

–         خدایا ، درکنار سلول انفرادی من ، جوانی سخت ناله می کند و از تو طلب مرگ می کند . کف دستم را بر دیوار مشترکمان می گذارم و آیه ای از قرآن تو را برای او می خوانم . ” الحمدالله الذی اذهب عنی الحزن ان ربنا لغفور شکور . عجبا که جوان آرام می گیرد .”

من نجواها را با صدای حزن آلود نوری زاد بارها شنیده و بارها با او گریسته ام . با او به بالای ابرها سفر کرده ام . و با او در سلول تنگ انفرادی زانو به زانو نشسته ام . خدا خواست در بیداری نیز در کنار او بنشینم و چند کلمه ای از او بشنوم . صحبت کردن من و او جایز
نبود . یعنی ما اجازه نداشتیم با هم صحبت کنیم . حتی سربازی که او را آورده بود ، دوبار به
نوری زاد تذکر داد که صحبت نکند . اما شلوغی راهرو و رفت و آمد متهمین وسربازها و خانواده هایی که به احتمال ملاقات بستگان خویش آمده بودند ، این امکان را فراهم آورد که نوری زاد نجوا گونه با من صحبت کند . شاید من که در کنار او بودم ، به زور می شنیدم او چه می گوید . هیچوقت یادم نمی رود . وقتی دانست من دانشجو هستم ، روز شانزدهم آذر را به من تبریک گفت . آن روز ، شانزدهم آذر بود . من سراپا گوش بودم و او مسلسل گون ، هرچه را برخودش گذشته بود برای من گفت . از من خواست تا شنیده هایم را به اطلاع دیگران برسانم . و تأکید کرد : “یک مطلبی از گفته های من تنظیم کن و به سایت شخصی من بده . منصف باش و چیزی از خودت بر آن اضافه نکن و روح سخنان مرا تغییر نده . ” گفتم : چشم.

و نوری زاد ادامه داد :

چند هفته پیش ، در یک دادگاه سه دقیقه ای مرا بخاطر توهین به مأموران وزارت اطلاعات مجرم دانستند . بازپرس عجول ، طی دو سوال سرو ته قضیه را به هم آورد و پرونده ای برای من تشکیل داد . ظاهراً در نامه ای به رهبری ، من نوشته بودم که مأموران وزارت اطلاعات ، با متهمین بازداشت شده برخوردهای تند همراه با ضرب و شتم دارند و به آنها ناسزا می گویند . من در پاسخ به سوأل اول این بازپرس عجول نوشتم : وقتی مأموران وزارت اطلاعات ، کله حمزه کرمی و عبداله مؤمنی را در کاسه مستراح فرو می کنند و خود مرا – محمد نوری زاد را – می زنند و غلیظ ترین فحش های رکیک را بر زبان می آورند ، چرا نباید به این رویه زشت و هیولاگون اعتراض کنم ؟ خلاصه در آن سه دقیقه ، بازپرس عجول مرا مجرم دانست و پرونده ای را که مأمور تشکیل آن بود ، تشکیل داد . مگر او ، و گنده تر از او ، می توانند به شکایت وزارت اطلاعات توجهی نکنند و بگویند این شما هستید که مقصرید؟بازپرس بی نوا باید زندگی کند . او که قرار نیست به زحمت بیفتد . گور پدر عدالت و انصاف و کسی که از دستگاه قضایی طالب حق و حقیقت است . من بعد از این بازپرسی خنده دار، نامه ای نوشتم به رئیس قوه قضاییه و از مأموران خاطی وزارت اطلاعات شکایت کردم . نامه ام صریح بود . طوری که دو نفر ، یکی از اطلاعات ، و یکی هم از دادستانی مرا خواستند . مرد اطلاعاتی که خودش را ” نوروزی ” می نامید ، مودب بود اما مرا فریب خورده می دانست . جوابش را دادم . دومی می خواست بداند که من کی و کجا از مأموران اطلاعات کتک خورده ام و ناسزا شنیده ام و شکایت کرده ام . می گفت با یک واسطه از طرف خود آقای لاریجانی آمده . اسمش را پرسیدم . نگفت . شاید آقای لاریجانی می خواسته بداند این ” کله در مستراح فرو کردن ها ” در دوره او بوده . همین که فهمید به دوره پیش از او مربوط است ، فتیله عدالتش پایین کشیده شده و خیالش راحت شده است . تا این که دیروز پانزده آذر ، مرا به همین شعبه 28 آوردند پیش قاضی مقیسه . در همان یکی دو جمله اول دانستم قاضی بی ادبی است . زانوی پای من درد
می کند . مثل شعبان بی مخ ها داد زد : لنگت را جمع کن . به او گفتم : قاضی باید با ادب باشد . من پایم درد می کند . گفت : پس دراز بکش . در اتاق سه نفر بودیم . من و مقیسه و منشی که گفته های مقیسه را می نوشت . مقیسه یک روحانی فربه است . شروع کرد به خواندن پرونده من در همان جلسه . به او گفتم : یک قاضی باید متن پرونده را قبلاً خوانده باشد . گفت :سرمان شلوغ است . نمی رسیم . گفت : تو باید ثابت کنی این حرف هایی را که درباره مأموران وزارت زده ای!

راستش من ته این دادگاه نمایشی را می دانستم چیست . مگر این فردی که اسمش را قاضی گذارده دستگاه اطلاعات را رها می کرد و برحق من انگشت می نهاد ؟ هرگز . و چون دادگاه را به شدت نمایشی یافتم ، به مقیسه گفتم : من ، نه شما را و نه این دادگاه را قبول ندارم . مقیسه به منشی اش گفت : بنویس من نه تو را نه این دادگاه را قبول ندارم . و منشی نوشت . داشتند سندهای لازم را علیه من کامل می کردند . مقیسه روکرد به من و گفت : اگر ثابت نکنی می دهم شلاقت بزنند . حکم زندان برایت می برم . گفتم : من تو را و نه دادگاهت را به رسمیت نمی شناسم . گفت : حسابت را می رسم . گفتم : تو مرعوب وزارت اطلاعاتی . من تو را قبول ندارم . مقیسه به منشی اش گفت : بنویس تو مأمور وزارت اطلاعاتی من تو را قبول ندارم . و منشی نوشت .

مقیسه گفت : بدبخت می دانی با خودت چه می کنی ؟ گفتم : هرچه در توان داری بکار بگیر . یک سال . ده سال . بیست سال . حبس ابد . تو با هر رأیی که می دهی آتش جهنمت را شعله ورتر می کنی . مقیسه به تنگ آمد و گفت : حالی ات می کنم مزدور اجنبی . گم شو بیرون . به او گفتم : من مزدی اگر گرفته ام از جمهوری اسلامی بوده . کارمند جهادسازندگی بوده ام . کارم مشخص بوده . تو چه ؟ که بر مسند علی نشسته ای و با عدالت شوخی می کنی ! منشی به مقیسه گفت : بنویسم ؟ مقیسه به او گفت : نه ، ولش کن . مریض است . نمی بینی ؟ به مقیسه گفتم : مریض خودتی . کدام مریض ، مریض تر از کسی که بر سر حق و عدالت کلاه
می گذارد ؟ از اتاق بیرون آمدم . مرا به اوین بازگرداندند و امروز باز به شعبه 28 آوردند . وارد اتاق مقیسه که شدم ، علاوه برخود او و منشی اش ، یک خانم ( نماینده دادستان ) و مردی که بعداً فهمیدم محض احتیاط آورده اند تا من با مقیسه دست به یقه نشوم هم بودند . مقیسه سر ضرب شروع کرد و بدون بسم الله و رسمیت جلسه از من پرسید : به چند سال محکوم شده ای؟ خواستم چیزی نگویم ، اما گفتم : در پرونده من هست . گفت : در این پرونده نیست . گفتم : از دستگاه کامپیوتر دادگاه سوأل می کردید مشخص می کرد . گفت : حالا تو بگو . گفتم : سه سال و نیم . گفت : تو نوشته ای که مأموران اطلاعات کله متهمین را در کاسه توالت فرو
می کنند . باید این را ثابت کنی . می دانستم بازی شروع شده است وصحنه با حضور نماینده دادستان کامل است . گفتم : من نه شما را و نه این دادگاه را به رسمیت نمی شناسم . مقیسه به منشی اش گفت : بنویس می گوید من نه تو را و نه این دادگاه را به رسمیت نمی شناسم . مقیسه گفت : تو نوشته ای با حمزه کرمی و عبدالله مومنی این کار را کرده اند . من این دونفر را
می آورم اینجا اگر گفتند با ما این کار را نکرده اند چه ؟ گفتم : اگر معلوم شد مأموران وزارت اطلاعات مقصرند چه ؟ شما آدمی هستی که برعلیه آنها رأی بدهی ! نیستی . به همین دلیل من کوچکترین ارزشی برای این دادگاه قائل نیستم .مقیسه به نماینده دادستان گفت : تا کیفرخواست مرا بخواند . آن خانم ، در دو جمله مرا مستحق مجازات دانست . درست همان نقشه ای که از پیش مشخص بود . گفتم : خانم محترم ، ضمن احترام به شما و چادر شما ، من این دادگاه و این قاضی را قبول ندارم . مقیسه گفت : چرا؟ گفتم : بخاطر این که شما فرسنگ ها از عدالت فاصله داری . مقیسه به منشی اش گفت : بنویس تو فرسنگ ها از عدالت فاصله داری . مقیسه به من گفت : من بزرگترهای تو را به طناب اعدام سپرده ام . از سال 60 تا الآن دارم قضاوت می کنم . گفتم : جهنمت را در همین دنیا خواهی دید . گفت :بدبخت ،من خودم رادرمرکز بهشت می بینم . گفتم : اگر این را هم نگویی شب ها چطور از عذاب وفشاروجدان بخوابی . تازه اگر وجدانی برایت مانده باشد . گفت : اگر ثابت نکنی این حرفها را ، می دانم با تو چه کنم . گفتم : قبولت ندارم . بویی از عدالت نبرده ای . گفت : باشد . پس من بر اساس همین پرونده ( پرونده دو سوالی وسه دقیقه ای که در آن حمزه کرمی و عبدالله مومنی اشاره کرده بودم . وسرهای فرو شده آنها در مستراح و فحش ها و ناسزاها)رأی صادر می کنم . گفتم : بروم ؟ گفت : باش تا حکم به تو ابلاغ شود .

صحبت های نوری زاد به اینجا که رسید ، او را به داخل صدا زدند . رفت و ده ثانیه بعد برگشت . از کنار من عبور کرد ، به احترامش از جا بلند شدم . توقفی کرد و گفت : “دوسال حبس برید . به مقیسه گفتم بنویس سی سال !” نوری زاد با سرباز همراهش و مأمور دیگری که درجه بالاتری داشت ، درطول راهرو رفت و به طرفی پیچید . من بلافاصله کاغذ و قلم در آوردم و هرچه را که از او شنیده بودم ، نوشتم تا فراموشم نشود . نوری زاد در آن نجوای نیم ساعته ، به اندازه یک ساعت مطلب فشرده به من گفت . چیزهای دیگری هم از او شنیدم که بد نیست آنها راهم متذکر بشوم . پیش از آن که از صندلی ای خالی شود و او درکنار من بنشیند ، یکی از وکلای سرشناس آمد و با دیدن نوری زاد که ایستاده بود ، با او خوش و بش کرد . شنیدم که نوری زاد به گفت : آقای وکیل ، میدانم که کار شما نیست اما برای زندان انفرادی بازداشت شدگان یک فکری بکنید . من اطمینان دارم اگر همین آقای مقیسه را یک روز ، حتی تفریحی به سلول انفرادی بیندازند ، می آید و یک روز را بیست روز محاسبه می کند . چرا باید یک روز در سلول  انفرادی ، که با هزار جور هول و هراس همراه است ، معادل یک روز بند عمومی محاسب شود ؟ دربند عمومی، جمعیت زیادی هست . در سلول انفرادی هیچیک از اینها که نیست ، نگرانی و اضطراب و هول و هراس هم هست . وکیل با شنیدن این سخنان ، پا به پا شد و گفت : آقای نوری زاد ، اینها به ما مربوط نیست . باید مجلس روی این موضوع کارکند . نوری زاد انگار که بخواهد تیری درتاریکی انداخته باشد . به او گفت : برای همین موضوع ، بسترسازی کنید . در محافل ، درهرکجا که بحثی قضایی هست ، این مهم را مطرح کنید . اگر یک روز انفرادی معادل ده روز محاسبه شود ، بسیاری از زندانیان امروز ، آزاد می شوند .

یک نکته دیگر هم از نوری زاد شنیدم که بسیار به دلم نشست . نوری زاد ایستاده بود که یکی از زندانیان سیاسی جلو رفت و اورا درآغوش گرفت و بوسید و حال آقای تاج زاده را از نوری زاد پرسید . نوری زاد دست به شانه اوگذاشت و گفت : ” همینقدر بگویم که من تاج زاده را ندیده بودم . علیه اومطالب انتقادی زیادی نوشته بودم . رفتارو گفتار تند او را نمی پسندیدم .اما اکنون که چندماهی است با اوهمنشین شده ام ، اورامردی منطقی ، مسلمان ، خیراندیش میدانم . تاج زاده بسیارپاک است . در مسایل سیاسی آگاه وکارشناس است . همه اینها به کنار، پیشنماز من است درنمازجماعت.

نوری زاد رابه اوین برگرداندند . اماآخرین سخنان اودرگوشم مانده است . قاطع و تردیدناپذیر :

” من از روز بیست آذربه اعتصاب غذای خشک دست خواهم زد. دراعتراض به قانونی که نیست .عدالتی که نیست وظلمی که هست .علت این که از روز بیستم (شنبه)رابرای شروع اعتصاب انتخاب کرده ام این است که می خواهم درست روزعاشورا ، جنازه ام رابر سر اینها بکوبم .”

این تابلو راشما مجسم کنید : یک راهر ، ویک مرد در میان دومأمور می لنگد و پیش
می رود . آیا او به سوی مرگ می رود ؟ خدایا درعاشورای توچه نهفته است ؟

نوری زاد یک تقاضا نیز داشت :

” بهمه بگو حلالم کنند . مخصوصاً به خانواده ام . به همسر و فرزندانم . که بسیار آزردمشان .

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

43 نظر

  1. خیلی ببخشید من چندین بار خواستم از طریق ایمیل خودم مطالب سایت رو دریافت کنم ولی بازم نشد ،فکر میکنم مشکل از سایت شما باشه چون با همین ایمیل در چندین سایت این کار رو کردم-اگر این مشکل رو رفع کنین ممنون میشم-دوستدارتان محمد

     
    • پشتیبانی وب سایت

      سلام دوست خوبم
      هم اکنون قریب به 800 نفر در حال دریافت مطالب جدید سایت از طریق جیمیل می باشند!
      برای عضویت در دریافت مطالب سایت به صورت ایمیل ، باید حتمن در جی گروه ما عضو باشید و سپس بعد از قرار گیری هر مطلب جدیدی در سایت ، به شما نیز ایمیل می شود!
      سپاس از شما

       
  2. شجاع و دوست داشتنی

     
  3. محمد نوری زاد : روز عاشورا ، جنازه ام را بر سرشان می کوبم !
    منم همراه شما هستم در روز عاشورا در خیابان انقلاب جنازه ام را بر سر این
    حرامیان میکوبم
    برادر شهیدم من به دیدار تو میایم

     
  4. شد زغمت خانه سودا دلم در طلبت رفته به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم از دل تو در دل من نکته هاست گر نکنی بر دل من رحمتی

     
  5. مردماني جان خود را بر جهان افزوده اند/ آفتاب جانشان در تاروپود جان ما

     
  6. محرم است.سیاه می پوشیم.شاید تا پاسی از شب عزاداری می کنیم.بر سر و سینه می زنیم برای حسینی که قرنها سال پیش برای آزادی و آزادگی جان خود را فدا کرد و غافلیم از انسانهایی که حسین وار در این راه هم اکنون و در همین روزها اسیر حکومت جهل و ظلم و استبدادند. آزادگان زنده را عشق است…

     
  7. با سلام!

    حقیر انسانی احساسی و حتی مذهبی نیستم و بسیاری از چهار چوبهای مذهبی هم برایم بی ارزش و اعتبارند.این را بی مبالغه می گویم خواندن نوشته های محمد نوری زاد و یا حتی نوشته ای درباره او عجیب بیقرارم می کند.چه بگویم و چه توصیف از حال نزارمان…

     
  8. اما نه خدا و نه شیطان
    سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند بتی که دیگرانش می پرستیدند

     
  9. من نمبخوام بمیری

    . با ما بمون .

     
  10. آقاي نوري زاد،تو به ما آموختي كه در اين جامعه،مرد شدن و مردانگي كردن چقدر سخت هست. جامعه ما نيازمند مردان حق طلب با وجدانهاي بيداري چون شما هستند،پس براي هموطنانت هم كه شده مواظب خودت باش چرا كه صبح آزادي نزديكست.
    با اينكه تصور كردنش هم سخته، ولي
    تحمل كن…

     
  11. با اينكه يكسالي هست كه منتظري از بين آزاد انديشان رفته،ولي در حال حاضر محمد نوري زادها بروجردي هاو نسرين ستوده ها و بقيه عزيزان،وجدانهاي بيدار جامعه مان هستند.حكومت با خيال خام خود در صدد است تا با ترور شخصيتي و شكستن غرور اين عزيزان،مقاومت اين عزيزان را به نوعي عليه خودشان استفاده كند. لذا توجه تمام هموطنان آزادي خواه به هر نحو ممكن به اين عزيزان،باعث خواهد شد سختي هاي زندان براي اين آزاد انديشان قابل تحمل گردد. به اميد صبح آزادي

     
  12. برقرار باش مرد،ميدانم كه ايستاده اي،بزرگي حصار زندان در مقابل تو به هيچ مانند است،گرچه در بندي،اما نماد آزادگي هستي،چون سرو ايستاده باش و سر فراز…

     
  13. مزدور مواجب بگیر

    باز دروغ اندر دروغ اندر دروغ.
    کسی که دروغ اول را گفت، تا دروغ آخر را خواهد گفت. نوری زاد بیچاره روحش از ضربه ای که با این دروغ ها به او میزنید بی اطلاع است. خانم محتشمی پور نامه ای از تاجزاده منتشر کرده اند که وضع سلول مشترک نوریزاد و تاجزاده در آن آمده است: مطالعه و ورزش و تلویزیون و بحث و گفتگو و کارهای هنری!
    تهیه کننده دروغگوی این متن حتی به خودش زخمت نداده متن نامه تاجزاده به محتشمی پور را که در جرس منتشر شده است بخواند.
    شماها به هیچ جا نمیرسید.
    البته انصافا دلم نمیاید مجرمتان بپندارم. شماها بیمارید و بیماری قطعا جرم نیست. خدا انشاالله به حق سیدالشهدا شفایتان بدهد.

     
  14. آقای نوری زاد
    ستایش کردن شما کم است اما تنها واکنشی است که از یک ایران یبر می آید

     
  15. الحق که تو شیعه حسینی
    حسین که این عصر بیشترین ظلم را بر او و یارانش روا داشت، چون فقط به مظلومانه شهید شدن او تکیه کرد
    حسین خودش و عزیزانش را بکشتن نداد تا برای ما سوژه گریه و زاری فراهم شود، بلکه خواست همیشه بیادمان باشد که مثل “استاد نوریزاد” باید در برابر ظلم ایستاد و پایداری کرد
    نفست گرم ای عزیز

     
  16. در این قحط الرجال که میگویند بیش از صد سال است با ایران سایه افکنده، چه زیباست که میبینیم مردانی همچون نوری زد میدرخشند بر این آسمان تاریک سیاسی کشور. مؤمن و حق پرست واقعی‌ است این مرد.

     
  17. اگر روزی لیاقت داشتم و تو را از نزدیک دیدم پاهایت را خواهم بوسید ای آزاد مرد ایران زمین

     
  18. محمد نوري زاد عزيز
    به خوبيت، به عشقت، به بزرگيت بايد سر سجده فرود آورد.
    نوري زاد نكن با خود اين كار به خدا دلمان مي‌ميرد، مي‌گيرد.
    دگر از عشق كه بگويد با ما

     
  19. درود بر آزادمرد سبز

     
  20. شب و روز به يادت هستيم آزاده مرد

    خواهش مي کنم زنده بمان نسل ما به مرداني چون تو سخت به خود مي بالد

     
  21. ازاد مرد عاشورای 89 می خواستم بگویم در پایان این نوشته انچنان دلم شکست که بی اختیار بر زبان راندم که خدایا این عاشورا چنان کن که ستمکاران این حکومت را چنان ذلیل و خوار کند  که مرگ برایشان عروسی باشد  و دلهای سوخته تا اندازه ای ارام گیرند.

     
  22. و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
    الهم فک کل اسیر دوستت داریم محمد جان

     
  23. نوریزاد و همه زندانیان بی گناه امروز زنده اند، تا ما زنده ایم و یاد آنان را بزرگ می داریم. ما پیروزیم تا همه با هم “هستیم”

     
  24. ای خدا به حق بندگان پاکت قسمت می دهم این عزیز ما را در پناه خودت حفظ کن

     
  25. آقای نوریزاده
    اشک امانم نمید بنویسم
    من برای سلامتی‌ شما عاشورا نظر کردم
    تو رو خدای من و ما اعتصاب غذا نکنید
    ما به شما نیاز مندیم
    خواهش می‌کنم مواظب خودتون باشید

     
  26. آه نورزي زاد ببين تو كي بودي و كي هستي كه يك دانشجو را دلش را لرزانده اي.
    من نميدانم تو چرا بايد به جرم مسلمان بودن پاك بودن و عزيز بودن اين همه تاوان دهي.
    به خداوندي خدا تو بزر مرد 100 ساله اخيري به همان خدا سوگند تو حتي از اقاي خميني كه نسل سوم بي سواد توهم زا بودند و ميگفتند تصوير او در ماه است عزيز تر و دوست داشتني تري.
    نوري زاده عزيز من نسل سومي هستم خدا و قران رو دوست دارم اما گاه وبي گاه نماز ميخوام و نميخوانم از همه حزب الله ها متنفرم حتي از اقاي خامنه اي و اصلا ايشان را به هيچ وجع قبول ندارم و پدرانم را و شما را به خاطر انقلاب اسلامي كه امروز هم بخت شما را سياه كرده است و هم مرا شاكيم؟.
    اما من واقعا شما رو دوستت دارم چون شما گفتيد ما اشتباه كريدم چون شما از همه ملت عذر خواهي كرد و منم به سهم خودم حلالت كردم ولي نوري زاده عزيز ما به وجودت به روشنگريت هنوز نياز داريم چون شماها مصرف شدني نيستيد ماندگاريد.پس بمانيد.نه به خاطر خودتان به خاطر ايراني كه به وجودتان نيازمند است.
    دوستت داريم پس به خاطر دوست داشتنمان بمان

     
  27. درود به شرفت نوری زاد. الحق که بهشت را برای خودت خریدی. رجمت بر آن مادری که تو را زائید…
    ظلم رفتنی است برادرم

     
  28. بزرگمردا که تویی در این وانفسا. برو مرد که خدایت ترا در پناه خود نگاه دارد. بزرگمردا که تویی …

     
  29. استاد بزرگوار
    عزیز نازنین
    نفس حق و عدالت
    بمان، تو باید بمعنی‌
    عین ظلم و ستم است که باید جنازهاش را به دوش کشیم
    ، مردم ایران به تو ‌ها نیاز دارند

     
  30. About Khamenei, I agree, he is already dead! When one is so much hated by more than 90% of his people, he should be considered dead

     
  31. With heros like him in Iran, do we really need Hasan and Hossain who are a bunch of Arabs and were fighting for theri own sake? Also with heros like Noorizad it will not be long till the overthrow of Khamenei

     
  32. اللهم فک کل اسیر

     
  33. این شعر رو سری اول بازداشت جناب نوریزاد نوشتم. درصورت تمایل میتونید به مناسبت این شرایط جدید استفاده کنید

    http://www.facebook.com/note.php?saved&&note_id=439873899148

     
  34. khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa az in hame bi edalati be kodamin so panah biyarim ??????????????????? norizade aziz khoda ba mast
    be omide azadit ey javdane marde rozegare namardan

     
  35. لاحول و لا قوه الا بالله . هیچی نمیتونم بگم

     
  36. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون…و آنان كه ستم ورزيدهاند به زودى خواهند دانست كه به كدام بازگشتگاه باز خواهند گشت…

     
  37. الهی در این آشوب جز تو کسی را نداریم
    به فریادمان و اولی تر به فریاد دربندانمان برس
    نوریزاد عزیزمان را به تو میسپاریم خدایا

     
  38. تو پيروز خواهي بود اي مرد آزاده
    حتي اگر هرگز با پاي خودت از اوين بيرون نيايي

     
  39. سلام بر حر زمانه نام وعمل تو فاصله زمانی عاشورا و ازادگی حر را پر نمود . برایم معنای ملموسی از حر به نمایش گذاشت . حر ابن یزید ریاحی قدر دان تو خواهد بود که نامش را زنده و اعتبار مجدد بخشیدی. اما ای پدر من تورا زنده میخواهم . من نیاز به نوشته های ناب و عطش انگیز تو دارم و باید از تو بیاموزم .خدا نیاورد انروز را که میگوئی. زنده بمان پدر ؛ زنده تو کابوس اهرمن و قوت دل من است.قربان تو فرهاد

     
  40. پروردگارا به تو پناه میبریم از اینهمه ظلم.

     
  41. سلام بر حر زمانه -نام و عمل تو به ازادگی حر معنا بخشید.ای پدر مان تو ترا زنده میخواهم.خدا نیاورد روزی را که تو میگوئی. دوست دار تو فرهاد

     
  42. خدمت خانواده بزرگ نوري زاد سلام عرض نموده واز خداوند متعال مي خواهم كه ايشان و همه اسراي سبز انديش آزاد شوند واز خدا مي خواهم به حرمت اين قطرات اشكي كه از چشم من وساير دوستان با خواندن متن فوق جاري شد جزاي ظالمين را نزديك نزديكتر نمايد

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

85 queries in 1847 seconds.