سر تیتر خبرها

نگاهی به فیلم زندگی دیگران / سرودی برای انسان نیک

زندگی دیگران فیلم خوبیست  . در مورد این فیلم جمله ای فراتر از “ارزش دیدن  دارد” را باید گفت .

سرودی برای انسان نیک . تقدیم به محمد نوری زاد

پیمان روشن ضمیر: بازجو در کلاس دانشکده افسری اداره امنیت برای دانشجویان جوان ، صدای ضبط شده از  جلسه بازجویی متهم را پخش می کند . متهمی که ساعتهاست بازجویی می دهد . او به دانشجویانی که قرار است در اداره امنیت استخدام شوند نشان می دهد ادعای متهم که همراه با گریه و التماس می گوید چیزی را پنهان نکرده و از ماجرا اطلاع ندارد غیر واقعیست .  بازجو در نقش استاد دانشگاه شواهدی در رفتار و گفتار متهم در جلسه بازجویی که حکایت از دروغگویی او دارد  را به دانشجویان نشان می دهد و با استناد به آن شواهد بی خوابی دادن به متهم برای تحت فشار قرار دادن او را، توجیح می کند . او همچنین کنار اسم دانشجویی که با سوال پرسیدن نشان می دهد تحت تاثیر گریه متهم واقع شده علامت می زند .  کلاس درس با اعتراف متهم و اثبات حقانیت بازجو به پایان می رسد . رئیس اداره امنیت وارد می شود و برای تدریس خوب استاد دست می زند . 

“زندگی دیگران” داستان خوش ساختی از زندگی مردمیست که کشورشان توسط یک نظام استبدادی فاشیستی اداره می شود  . فیلم با روایت زندگی یک هنر مند حامی نظام و دیگر هنرمندان کشور که نامشان در لیست سیاه قرار دارد و یک بازجو اداره امنیت که مسئولیت زیر نظر گرفتن هنر مند حامی نظام را بر عهده دارد ، ما را به دوران حکومت فاشیستی آلمان شرقی قبل از فروپاشی دیوار برلین می برد . زندگی دیگران  از محدود فیلم هایی است که  در لحظه لحظه دیدنش این احساس با من بود که در حال حاضر  کاری در دنیا بهتر از دیدن این فیلم  وجود ندارد . اگر از دیدن فیلمی تا این حد لذت ببرید و بعد نقطه اوج فیلم  سکانس  پایانی اش باشد احتمالا با من هم عقیده خواهید بود که ، لذت دیدن آن را زمان بسیار بیشتری حمل می کنید . چند فیلم را سراغ دارید که سکانس پایانی نقطه اوج فیلم ، تاثیر گذار ترین بخش اثر و  از همه مهمتر تا این حد غیر قابل تغییر باشد . درست مثل شعر حافظ که هرچه زور می زنید تغییرش دهید بدتر می شود . بهترین اثرهای سینمایی جهان اغلب پایانی دارند که می توان پیشنهادهای بسیار برای بهتر شدنشان داد یا آنقدر سکانس پایانی اهمیت ندارد که بخواهید به بهتر شدنش فکر کنید .زندگی دیگران پایانی دارد که تنها می توانید تحسینش کنید. پایانی که شما را در انتهای دیدن یک فیلم خوب به اوج می برد . چنان که بدون توجه به تمام شدن فیلم من را وادار کرد 20 ثانیه برای سکانس پایانی و دیالوگ کوتاه آن دست بزنم .

زندگی دیگران داستان بازجویان اداره امنیت و اطلاعات است که وظیفه زیر نظر گرفتن دیگران یعنی همه مردم شهر را بر عهده دارند . دیگران زندگیشان با میکروفن ها و دوربین ها و گزارش خبرچین ها شنود می شود و ماموران اداره اطلاعات شنودها را به همراه تحلیل های خود مکتوب می کنند و برای دیگران پرونده می سازند . در حکومت فاشیستی که همه باید یک صدا را بشنوند ، به یک تلویزیون نگاه کنند ، یک رادیو را گوش کنند ، یک دیدگاه را بخوانند و یک جور فکر کنند ، هنرمندان و نویسندگان خطرناک ترین موجودات هستند چون هر لحظه ممکن است جور دیگری فکر کنند و ویروس خطرناک حقانیت اندیشه ها و صداهای دیگر را با نشر افکارشان همه گیر کنند  . آنهایی که کمی جور دیگر فکر می کنند به لیست سیاه می روند لیست سیاهی که حکومت وجودش را انکار می کند . افرادی که در این لیست قرار دارند ممنوع کار می شوند کتابهایشان چاپ نمی شوند و نمایش هایشان به روی صحنه نمی رود و اگر بخواهند این ممنوعیت ها را دور بزنند سر و کارشان با زندان و بازجویان اداره امنیت است . در این فضا هنرمندان و نویسندگان مورد اعتماد بسیار کمی باقی مانده اند . رئیس اداره اطلاعات هنرمند مورد تایید و حامی حکومت را نشان می دهد و می گوید اگر همه مثل او بودند من بیکار می شدم . اما هیچکس آنقدر مورد تایید نیست که زیر نظر گرفته نشود .
استبداد فساد آور است . هرجا خفقان وجود دارد فسادی در حال شکل گیری است . در فضای خفقان و استبداد زمینه برای سو استفاده از قدرت و موقعیت فراهم می شود تا با بهانه قرار دادن حفظ نظام و ارزش ها و با شعار آرمان ها ، زیاده خواهی انسان های در قدرت که در ظاهر مسئول هدایت امور به سمت آرمان ها هستند برآورده شود  . اینجاست که هنرمند حامی نظام نیز با سوظن غیر واقعی وزیر فرهنگ و هنر که از افراد رده بالای حزب حاکم است با هدف پیدا کردن افکار ضد سوسیالیستی و رفتار ضد حکومتی زیر نظر می رود مبادا که در زیر این ظاهر حامی نظام جریان انحرافی پنهان باشد .

داستان داستان آن است که اگر نخواهی مخالف باشی هم به زور تو را مخالف می کنند . ماجرایی که هزار مثالش را در ایران خودمان می توان دید . یک نمونه کوچکش که من با آن سر و کار دارم سایتها و فروشگاه های اینترنتی است . اگر یک فروشگاه اینترنتی یا یک سایت خبری غیر سیاسی داشته باشی و سرت در کار خودت باشد هم  باز با بهانه قرار دادن یک محصول یا خبر مرتبط با روز والنتاین   فیلتر می شوی تا طعم نظام استبدادی را بچشی . به تالار گفتگو وب مسترها بروید و ببینید صدها وبلاگ نویس و وب نگار غیر سیاسی چه عذابی از این فیلترینگ  .ناعادلانه می کشند . آن زن خانه دار غیر سیاسی  که در تمام انتخابات ها رای داده و به نظام عشق می ورزد اما بخشی از اوقات فراغت را با سریال های فارسی 1 و برنامه های شبک منوتو می گذراند ، آنگاه که ماموران برای جمع آوری دیش ماهواره به خانه هجوم می آورند استبداد را حس خواهد کرد . 

اگر بی توجه از دستی که گلوی دیگران را می فشارد و آزادیشان را سلب می کند  در رویارویی با خبرنگاران غربی مدعی شوی که  “کشور من آزاد ترین کشور جهان است” ، زیاد طول نمی کشد که یکی یکی سایتهای خودت و حامیانت نیز فیلتر شوند و خودت و  نزدیک ترین یارانت را جریان انحرافی بخوانند .   اینجاست که می توان گفت استبداد دوست و دشمن نمی شناسد همه به ناچار باید چهره زشت استبداد را از نزدیک ببینند.

سعی هنرمند حامی نظام نیز برای چشم پوشاندن بر روی واقعیت ها  با خودکشی نزدیک ترین دوستش که در اثر سالها ممنوعیت نتوانسته بود نوشته ای را منتشر کند یا نمایشی را بر روی پرده ببرد پایان می یابد . او تصمیم می گیرد که نوشته ای را در مورد آمار خودکشی ها در آلمان شرقی بنویسد و برای انتشار به خارج بفرستد . در آلمان شرقی دولت آمار همه چیز را دارد اما هرگز در مورد آمار خودکشی که نشان از ناامیدی مردم است صحبت نمی شود و این در حالیست که کشور آلمان شرقی بعد از لهستان بالاترین آمار خودکشی در اروپا را دارد .

هنرمند حامی نظام  باور دارد که نظام نیز به او اطمینان دارد و خانه او تنها خانه امن در کل آلمان شرقی است اما خبر ندارد که  لحظه لحظه زندگیش شنود می شود و ماموران اطلاعات حتی سرو صدای سکس او با همخانه دخترش را مکتوب کرده گزارش می کنند .

مسئول پرونده محرمانه او ،  بازجو خبره اداره امنیت و اطلاعات آلمان شرقی ، وایسلر است . وایسلر بر خلاف اکثر بازجویان اداره امنیت به دلیل  بهره مندی از منافع همراهی استبداد نیست که این شغل را برگزیده است . او واقعا به سوسیالیست باور دارد . او یک انسان نیک است که به دلیل باورهایش نظام حاکم را همراهی می کند . حتی من معتقدم رایسلر بعد از آنکه تمام منافع شغلی را از دست می دهد و به پست ترین کار یعنی کارمند بخش نامه ها گماشته می شود و حتی بعد از فروپاشی دیوار برلین باز تفکرات سوسیالیستیش تغییر نکرده است . هیچ شاهدی در این مورد در فیلم وجود ندارد . نباید نیک بودن او را با تغییر تفکراتش اشتباه بگیریم . حتی در بعضی صحنه ها زمانی که پنهانی به مخالفان در مقام افسر اداره امنیت و اطلاعات کمک می کند باز تعصب به حکومت و اداره ای که برای آن کار می کند را مشاهده می کنیم بخصوص آنجا که مخالفان در ساختمان زیرین از ضعف توانایی اداره امنیت صحبت می کنند و به رایسلر که به آنها کمک کرده بر می خورد و می گوید : “خواهید دید”
رایسلر یک انسان نیک است و وجودش در هر جامعه ای که زندگی کند برکت است حال در هر تفکر و هر جبهه ای که باشد .

فیلم تا قبل از فرو ریختن دیوار برلین روایت گیرا و خوش ساختی دارد . دقایق کوتاه باقی مانده تا پایان فیلم بعد از فرو ریختن دیوار برلین نیز دو صحنه بسیار زیبا دارد که بر ارزش فیلم افزوده است  . یکی آخرین سکانس که رایسلر به کتاب فروشی می رود و کتابی که درایمان برای او امضا کرده است را می خرد . سرودی برای انسان نیک . فروشنده می پرسد کتاب را کادو کنم . رایسلر می گوید نه این برای خودم است . او البته برای این هدیه که به او تقدیم شده است نیز پول می دهد . هرگز کسی او را نمی شناسد . در امضا کتاب هم تنها به نام رمز او در اداره امنیت اشاره می شود و نه نام واقعی او  . 

صحنه دیگر فیلم بعد از فروپاشی دیوار برلین ، صحنه رویارویی وزیر فرهنگ کسی که دستور زیر نظر گرفتن درایمان(هنرمند حامی نظام ) را داد  با درایمان است  . انتقامی در کار نیست . دو سال گذشته است و سران حکومت قبلی در کنار مخالفان سابق در حکومت دموکراتیک جدید به دیدن تئاتر می روند . البته سیستم قبلی با همه فسادی که داشت نشانه های آشکار از نظم و قانون و نظارت در آن به چشم می خورد و همین امر در عدم انتقام مخالفان موثر است  . در سیستم استبدادی قبلی  برای ورود به منازل مخالفان نیاز به حکم کتبی بود . بعد از بازرسی منزل رسیدی تحویل می شد که اگر شکایتی بابت آسیب رسیدن به  اموال دارید بنویسید .  فقط به استناد مخالف بودن کسی دستگیر نمی شد ماموران تلاش می کردند مدارک محکمه پسندی تهیه کنند . اداره اطلاعات همه جا بود اما حکومت قدرت بی سر و ته ای به ایشان برای برخورد با مخالفان نداده بود تا تبدیل به هیوالا نشوند . نمونه دیگرش را در آن سکانس فیلم می بینید که  مخالفان با یک گفتگوی غیر واقعی قصد دارند اداره امنیت را تست کنند .  به دروغ قرار است کسی از مرز رد شود تا ببینید در نتیجه صحبت کردن از رد کردن فردی خاص از مرز ماشین مورد نظر توسط ماموران بازرسی می شود یا نه . اگر زیر صندلی را گشتن معلوم می شود در خانه میکروفن کار گذاشته اند  . مخالفان خیالشان راحت است تنها به صرف گفتگو کردن از رد کردن فردی از مرز دستگیر نخواهند شد بلکه حتما باید آن فرد در ماشین توسط ماموران مرزی پیدا شود و اینگونه نیست که ایشان را بگیرن و شکنجه کنند که آن فردی که قرار بود رد کنید پس چه شد و الان کجا است یا ما میدانیم که شما چنین نقشه ای دارید . اداره امنیت و اطلاعات بازوی یک حکومت استبدادی است اما با نظارتی که توسط همین سیستم استبدادی بر آن  وجود دارد مانع از تبدیل شدن اداره امنیت به هیولایی بی مهار شده است که سر خود بتواند هر بلایی که خواست سر مخالفان بیاورد . حتی آن مامور اطلاعات که در مورد رئیس حکومت جک می گوید نه زندانی می شود و نه بیکار . فقط به پایین ترین شغل در اداره گماشته می شود . کارمند بخش نامه ها.  با چنین وضعی عدم انتقام بعد از تغییر حکومت چندان عجیب نیست .
زندگی دیگران فیلم خوبیست  . در مورد این فیلم جمله ای فراتر از “ارزش دیدن  دارد” را باید گفت .

پیمان روشن ضمیر  / اهواز / 24 آذر 90

 

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

5 نظر

  1. بسیار زیبا بود … توصیه می کنم همه ببینن بخصوص مامورین اطلاعات . من اگر جای کارگردان بودم اسم فیلم رو میزاشتم “سرودی برای مردان خوب”

     
  2. نام فيلم :The Lives of Others 2006
    میتوانید از این آدرس دانلود کنید
    http://7tir.info/index/viewtopic.php?t=72088

     
  3. سلام پیمان جان. تمام ماجرای فیلمی که تعریف کردی زندگی امروز ماست. در عجبم چطور اون کافرای بی نماز با اون مغزای الکلی و با اون بی حجابی و آستین کوتاه و ادکلن و صورتای ریش تراشیده و موهای مرتب و … خلاصه با اون همه معصیت چجوری تونستن امروز ما رو حدس بزنن و پیش بینی کنن؟!!!

     
  4. تحلیل بسیار زیبایی بود از ماهیت حکومتهای استبدادی و فاشیستی. دست مریزاد بر نویسنده. کاش نام اصلی فیلم را هم می نوشتید تا برویم نگاه کنیم

     
  5. «دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن درآورم
    «چامه و چگامه» نیستند
    تا به «رشته‌ی سخن» درآورم
    نعره نیستند
    تا ز «نای جان» برآورم
    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است
    دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است» (قیصر امین‌پور)

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

86 queries in 2494 seconds.