سر تیتر خبرها

نامه ای از رضای لیبرال به دوست جهادی اش

محمد نوری زاد تا می توانست ایرادات وارده را قبول کرد و بسیاری از مسئولیت را به گردن “ما” گذاشت، نه “او” یا “ایشان”…

یادش بخیر روزهایی را که درِ کلبه مجازی ات را به روی یک عضو کوچک از نامحرمان باز کردی. و اجازه دادی نجوایی خفیف از صداهایی همیشه خفه شده، تریبون تو را به امانت بگیرد و حرف های ممنوعه بزند… گذاشتی یک دهه شصتی سرکوب شده، عصیانش را در وبلاگ تو بیرون بریزد. یادت هست روزی را که اولین ایمیل را برایت فرستادم و از خاکریز گفتم؟ خاکریزی که من لیبرالیست، با توی سرباز نظام دینی در یکی از گودال هایش افتاده ایم و توفیق اجباری وادارمان کرد به گفتگو.. به مباحثه و ابراز عقیده.حرف هایم را با اسم کوچکم “رضا” منتشر کردی تا باور کنند آنهایی که نگرشی متفاوت دارند، اهل سیارات دیگر نیستند. برای اولین بار یک لیبرالیست ناپخته و پر ادعا، از سکویی که یک حزب اللهی کلاسیک برایش دست و پا کرده بود  بالا رفت و اذان گلایه سر داد. می دیدیم، می دیدی، و دلسورانت می دیدند که چه پرهزینه خواهد بود این رخصت دادن که نظیرش در این سی و اندی سال پیش دیده نشده بود. یک سپاهی- حزب اللهی- جهادی  پرسابقه بگذارد یک جوان بی ملاحظه حرف هایش را بی واهمه بزند و نظام مقدس را با آن همه شهید و جانباز زیر سوال ببرد؟ فکرش را هم نمی شد به سر راه داد. اما اتفاق افتاد، و رضا تا می توانست از دنیای لیبرال و نمونه کاملش، آمریکا، دفاع کرد و محمد نوری زاد تا می توانست ایرادات وارده را قبول کرد و بسیاری از مسئولیت را به گردن “ما” گذاشت، نه “او” یا “ایشان”. چه لذت بخش بود، برای اولین بار باورم شد در ایران هم می شود خوب و زیبا زندگی کرد. هرچند که مناظره ما به سرانجام نرسید و تو اکنون اسیری و من بی نوری زاد !

تا اینکه نامه اخیرت به رهبر را در سایت ها دیدم، که از آمریکا گفتی بود و فرق هایش با ام القراء اسلام. راستش را بخواهی احساس شعف کردم، چون ردپای حرف های خودم در آن مباحثات وبلاگی را در آن یافتم. هرکس به صداقت تو شک داشته باشد، من ندارم چون به وضوح ناتوانی ات در پاسخوگیی به آن سوالات را دیدم. ناتوانی ای که در اعتراف به آن توانا بودی، و حالا در زندان، بارها با خودت کلنجار رفته ای که جوابی برایشان پیدا کنی و باز نتوانستی و این بار از رهبر نظامت که هر دویشان را دوست داری کمک طلب کردی، شاید او چیزهایی برای گفتن داشته باشد که پاسخ درخوری باشند. ولی منتظر چیزی نباش دوست من، جز همان پرت و پلا گویی های کیهانی که انصافاً از این نامه اخیر بیش از همه آشفته شده بودند. پاتک شان خنده دار بود، باز به همان صحرای کربلای همیشگی زده بودند و یاد بودجه فیلم و سریال تو افتادند (چیز دیگری دست شان نیست طفلک ها… که به امید خدا وقتی بیرون آمدی از خودت دفاع خواهی کرد. این جماعت عادت دارند وقت غیبت، تهمت بزنند)  و ادعا کردند: نخیر، آمریکا اینطورها که شما می گویید هم نیست!! … حالا از کجا فهمیده اند این مهم را؟ خبرنگار صدا و سیما که از یک شعاع خاص بیشتر اجازه فعالیت ندارد، رییس جمهور هم که هر سال به نیویورک می رود تمام سفرش را در یک هتل، و بعد در یک ساختمان بلند و حداکثر در یکی دو سالن کنفرانس می گذراند. پس چه کسی چگونه بودن واقعی آمریکا را به اطلاع اینان رسانیده جز رسانه های خودشان؟ که این خودش افتخاریست برای ایالات متحده، که رسانه خودش به تمام مخاطبین جهانی نشان می دهد که اینجا بهشت نیست ایهالناس! … و در مقابل رسانه های داخلی ما که به صورت بخشنامه ای موظفند همه چیز را مرتب نشان دهند. و از طرف دیگر متعجب بودند که چطور به تو اجازه داده می شود که نامه هایت به بیرون زندان رسند و باید به خاطر این همه آزادی مطلق سپاسگذار و قدرشناس هم باشی تازه..!! خدا را شکر که بازجوهای دهه شصت، روزنامه نگار شدند و گرنه معلوم نبود چه ابوغریب بی سر و تهی می ساختند (بگذریم که در ابوغریب هم وضعیت ستمدیدگان به بیرون درز می کرد).

نوری زاد عزیز، همچنان با بسیاری از عقایدت مخالفم، از طرفداری ات از موسوی و خاتمی و کروبی و دلسوزی برای صانعی و امثالهم بگیر تا ایمانت به حکومت اسلامی. اما تو به من فرصت دادی تا خود متضاد با خودت را، هر چند کوتاه و گذرا، بروز دهم، پس مدیون تو هستم و خواهم بود، و آرزو کردن و طلبیدن آزادی ات، و اعتراض به جفایی که در حق تو و هم کیشان و هم بندان تو می شود کوچکترین کاریست که  می توانم بکنم. یادت هست گفتم در جهان اسلام، هیچ کس بزرگتر از مأمون، در منصب خلافت  نیامده و نخواهد آمد؟… مأمون کجاست؟… این من و توییم که می مانیم.

رضا

21 مهر 1389

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

8 نظر

  1. بدون اغراق این سایت از آزادترین سایت هایی است که در کل عمرم به آن سرزده ام.

     
  2. با سلام! بدون اغراق می گویم که این سایت از آزادترین سایت هایی است که در کل عمرم به آن سر زده ام.

     
  3. من اولین باره تو سایت دکتر نظر میدم راستش وقتی نظر پایینی رو زدم فکر کردم این سایت هم مثه کلمه گزینشی میزاره نظرات رو اما وقتی دیدم نظرم سریعا ثبت شد حالا اگر بعدا هم به دلیل عقایدم سانسور یا حذف شود اما از این که دیدم اجازه داده میشود عقایدم اگر چه تند و سفت و سخت باشد فورا ثبت شد خیلی خوشحال شدم که پای در رکاب افرادی میگذارم و در صف یارانی هستم که در آسمان سیر میکنند

     
    • پشتیبانی وب سایت

      ما تمامی نظراتی که بدون توهین و فحّاشی به افراد باشد را هرچند انتقادی و تند باشد،منتشر می کنیم.
      پیروز باشید.

       
  4. واقعا زیبا بود!واقعا زیبا بود!واقعا زیبا ود درد من نسل سومی را رضا تا حدی نقاشی کرد اما نشان نداد.واقعا زیبا بود

     
  5. بسیار زیبا بود

    به امید ازادی تمامی در بندان

     
  6. خدایا چقدردلمان برای نوری زادمان تنگ شده.هوای شهر بی نوری زاد چقدرخالی از اکسیژن است.خدایا,خدایا,خدایا

     
  7. یادش به خیر آن مباحث

    با آرزوی آزادی نوری زاد عزیز

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

87 queries in 1943 seconds.