سر تیتر خبرها

دور از اجتماع خشمگین !

تجسم کنید با نوای موسیقی دلنشینی که می شنویم ،  از آسمان به زیر و به ایران خود می نگریم  . یک به یک ، درهای خانه ها گشوده می شوند و از هر خانه ، محموله ای بیرون داده می شود . دست ها  به جیب می روند و دسته های اسکناس  بردست دختران و پسران ما  می نشینند .

تجسم کنید با نوای موسیقی دلنشینی که می شنویم ،  از آسمان به زیر و به ایران خود می نگریم  . یک به یک ، درهای خانه ها گشوده می شوند و از هر خانه ، محموله ای بیرون داده می شود . دست ها  به جیب می روند و دسته های اسکناس  بردست دختران و پسران ما  می نشینند .

می خواهم با یک مطلب دور وپرت ، ریسه ای بریسم تا دختران و پسران خوب ما ، رخت خود را ، و وقت خود را ، و بخت خود را ، برآن پهن کنند . مرا ببخشایید اگر این نوشته ام به اوضاع فعلی کشور مبتلا نیست . و دست شما را می گیردو از هیاهوی این اجتماع خشمگین ، به جایی می برد که سکوت است و ضرباهنگ چک چک یک شانه . و چشم هایی که به سرانگشتان دست خود شما متمایل است . گره برگره .تجسم کنید با نوای موسیقی دلنشینی که می شنویم ، از آسمان به زیر و به ایران خود می نگریم . یک به یک ، درهای خانه ها گشوده می شوند و از هر خانه ، محموله ای بیرون داده می شود . دست ها به جیب می روند و دسته های اسکناس بردست دختران و پسران ما می نشینند .

دوست داشتم دختران ما ، با هر مرام و مسلک و سلیقه ای که دارند ، و پسران ما ، با هر گرایش و نیاز و خواست و اصراری که دارند ، از مدرسه که باز می گشتند ، بعد از بازی و گفتگو و نشست و برخاست و غواصی در کامپیوترهایشان ، می نشستند پای دار قالی یا قالیچه ای که در گوشه ای از خانه علم کرده اند و چند گره بر تارو پود آن می نشاندند . حوصله شان که سر می رفت باز به سروقت درس و بازی و گپ و گفت وکامپیوتر خود باز می گشتند .

این آرزوی من شاید روی خوش نبیند اما وقتی می بینم چینی ها از علف بیابان برای ما سبد و سوغات برمی آورند ، و یا به جوانان خود می نگرم که چگونه نشسته اند بر سر ذره های فرصتی که از مدار عمرشان می گریزد ، رومی کنم به همان چینی ها و آفرینشان می گویم که : بحث و سیاست و مقولات فلسفی را برای ما وانهاده اند و خودشان ، شب و روز ، برای روبیدن نقدینگی ما جاذبه پشت جاذبه خلق می کنند .

ذات این حسرت و سخن من شاید به این سوی برده شود که فلانی بعد از اینهمه عمری که هدر داده ، حالا دم پیری ، به چه آرزوی دم دستی ای پناه برده است . آرزوی این که دختران و پسران ما ، از پشت کامپیوترهایشان به دارقالی روی برند و گره بر گره بنشانند .

من می گویم : می شود هردو را با هم پیش برد . هم خواسته های بحق مردمی را ، و هم بایستگی های ملی را . منتها نه که ما ظاهرا بزرگتری نداریم که دست مارا بگیرد و بگوید : عزیزم ، بازی بس است ، کمی هم به این بیندیش که اگر این بهشت نفتی از ما دریغ شد ، ما چه خاکی به سرکنیم ، همچنان سرمان به هیچ گرم است و قدر خود نمی دانیم .

یا بگوید : بافت فرش از دیرباز با نام ایرانی آمیختگی هویتی داشته است . و این حسن نیز هست که جوانان ما ، در بافت فرش و قالیچه ، به شگردهای هنری نابی نایل آیند و در یک حرکت جانانه سراسری به بازیافت آن هنر ناب گمشده و افسرده همت کنند و به دنیا نشان دهند که یک ایرانی آنقدر حوصله دارد که با گره زدن های بیشمار ، و بازی با رنگ ، حیرت بیافریند و به ازای خلق همان حیرت متفکرانه ، پول خوبی هم نصیبش شود .

شاید بگویید : قالی بافان حرفه ای ما هم اکنون هرکدام یک کاسه چه کنم پیش روی نهاده اند و برسرمی زنند که قالی بافته شده خود را به که بفروشند . من می گویم : هنر ، و اثر هنری ، آنهم فرش و قالیچه ، چیزی نیست که روی دست خالقش بماند . گرچه بسیاری از هنرمندان در جهان ، عمدتا از ارزش مادی آثار هنری خود طرفی نبستند و گاه در عسرت ، دار فانی را رها کردند و رفتند اما ما می گوییم : قالی و قالیچه ما را اگر کسی نخرید ، می اندازیم زیر پای خودمان و می نشینیم رویش . و یا با تماشای قشنگی هایش ، از خودمان ، تشکر می کنیم .

فراموش نکنیم : این کودن ها هستند که برای آنهمه قالی و قالیچه ای که بدست دختران و پسران ما از خانه ها بیرون داده می شود ، از کوچه ها از شهرها از روستاها ، تمهیدی نمی اندیشند .

ما که : کودن نیستیم . هستیم ؟

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

2 نظر

  1. آقای نوریزاد (…)‏
    بی پرده باید گفت که اگراعتقادی به کودن نبودن ملت داشتید ، بنظر میرسد که ندارید، نباید این تحلیل هارا از زبان دلالان و بشیوه ‏نویسندگان قلمی میکردید .‏
    اگر چین از علف بیابان پول در میاورد بدلیل شناختی هست که از اقتصاد جهانی دارد و بقول آقای دکتر … اقتصاد دان کشورمان تفاوتی ‏بین ارز داخل و ارز خارج قائل است و هیچ موسسه ای را موظف به خود کفایی نکرده است بلکه در اقتصاد کلان حرفی برای گفتن دارد ‏و بخوبی آنرا به فعل در میاورد ! امروزه بدون برنامه ریزی های کلان اقتصادی (که برای نظام ما 1400 سال پیش تدوین شده است )هیچ ‏اقتصاد دانی در هیچ اجتماعی نمیتواند بارش پول بر در خانه ها و دست دختران و پسران خود رااینجوری وحتی در خواب ببیند که شما ‏تحت تاثیر تبلیغات تجارفرش دیده اید ، شما هم بهتر بود قبل از نوشتن این مطلب با اساتید اقتصاد مشورتی میکردید و شعار مردم فریب ‏نمیدادید و ملت را کودن فرض نمیکردید و تگ تنبلی نمیزدید و عدم برنامه ریزی را به گردن ملت نمی انداختید.‏
    آیا ارزش افزوده یک فرش دستبافت را میتوانید با ارزش افزوده تولید انبوه مثلا یک خودرو دریک کارخانه چینی مقایسه کنید ؟ معنی ‏ارزش افزوده برای نظام ما شناخته شده هست؟ دقت کرده اید که قیمت بعضی از اجناس چینی از قیمت مواد اولیه آنها در کشور ما پایینتر ‏است ؟ فکر میکنید تولید کننده چینی میتوانست محصول خود رازیر قیمت مواد اولیه صادر کند و سر پا بماند؟ ‏
    قامت خشک شده فرشبافان را دیده اید ؟ خس خس ریه هاشان را شنیده اید ؟ دست های کج کوله شان را لمس کرده اید؟ نحوه راه رفتنشان با ‏قر و فر فرشبافی را سیر کرده اید؟ چهره زرد و چشمهای پر خونشان و موهای ژل خورده با ژل پرزهای معلق در محیط کارخانه فرشبافی ‏را مشاهده کرده اید؟ پول های سر شار دلالان و فرش فروشان و تجار فرش را شمرده اید ؟ در دوره ای از تاریخ این کشور فرشبافی نیاز ‏بوده و رواج داشته وعده ای را بروز سیاه نشانده و عده ای را به عرش رسانده ! آیا ملت را آنقدر خام و … بحساب میآورید که دوباره ‏انگشت خود رادر سوراخی فرو ببرند که نه یکبار بلکه چندین بار از آن سوراخ گزیده شده اند ؟ ساده تر و راحت تر بود اگر قبل از نوشتن ‏این مطلب سری به محله هایی که در خانه هاشان دار قالی هنوز برچیده نشده میزدید ! دید هنری صرف داشتن به فرش را درتعمیم دادن ‏آن به ترویج فرشبافی توجیه موجهی نمیشمردید بهتر نبود؟
    تولید ریز پرداز ها راچه کسی باید انجام دهد ؟ کارخانه های تولیدی با تکنولوژی پیشرفته را لایق چه کسانی میدانید؟ هزینه های پژوهشی ‏دانشگاه ها حذف میشود به این بهانه که باید خودشان سود زایی کنند نیز از همین حرف ها ست که در این مطلب آمده است !همراه ملت که ‏باشید متوجه میشوید که عقل جمعی در حرکت های اجتماعی صلاح خویش را بهتر میدانند و تصمیم معقولتری میگیرند ، هر چند که نهاد ‏های اجتماعی را تعطیل کرده اید تا هم فکری ها را برای ساختن جامعه از ملت بگیرید و تصمیمگیری و تصمیم سازی ها را در انحصار ‏داشته باشید و حکومت بر ملت سربسر گوش را فراهم کرده باشید ! ‏
    مطمئن هستیم که نسخه های اقتصادی را اقتصاد دانان خوب کشورمان نوشته اند و منتظر فرصت نشسته اند تا بدست ملت برسانند تا با ‏تشریک مساعی برنامه ریزی های لازم براساس توانمندیها و نیاز های کشور انجام گیرد و امید واریم که آنروز خیلی سریعتر از انتظار ‏برسد و هر کسی در حیطه توانایی های خودش حرف بزند و عمل کند و نیازی به این نوع مجادله های عجیب غریب و غیر مسئولانه ‏نباشد …‏
    آقای نوریزاد
    باریک بین متاسف است که بعد از نوشتن پاراگرافی که با (تولید ریز پردازها…) شروع شده است و تبدیل تمامی اند ها به اید ها در ‏پاراگراف مزبور، مجبور شد کلمه سلام را در ابتدای سخن به (…) تبدیل کند چون شما خود را از نظام مبرا نمیدانید و نخواهید دانست . ‏

     
  2. دمت گرمو سرت خوش باد واقعا انسانی با این ازادگی در این وانفسای ریا و تزویر همچون تو ندیدم وقتی به اندیشه هات مینگرم احساس غرور میکنم هنوز غیور مردی در این ظلمتکده هست خدایت عمر طولانی دهاد

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 1715 seconds.